September 15, 2017

بهشت؟

------------

کرمی که توی کله وول می‌خورد باید بیفتد روی کاغذ وگرنه همینجور از این سوراخ در می‌آید می‌رود توی آن سوراخ آدم را سوراخ سوراخ می‌کند. از زمان دانشجویی تا این سال‌ها یک قرن گذشته، از این شش هفت ماه هم یک قرن گذشته. چیزی که می‌خواستم قرن گذشته بهت بگویم دیگر وجود ندارد؛ بیشترش را پاک می‌کنم، چند خطی می‌ریزم روی کاغذ که از ذهنم پاک شوی. این را خوب می‌دانم که دیگر تو را نمی‌بینم. در پستوی تنهایی‌ام می‌نشینم روبروی آدم سربه‌زیر و آرامی که ازش انتظارهای شگرف داشتم. پسر خوبی که بهش می‌گفتم کورش کبیر. می‌خندیدی: «داریوش بزرگ.» می‌گفتم: «یزدگرد متوسط!» می‌گفتی: «اسکندر حقیر!» می‌گفتم: «اردشیر درازدست!» می‌گفتی: «بردیا! برادر! در چه حالی؟» خنجر از پشت می‌نشست توی سینه‌ام: «بی تو... آخ!» و صدای خنده‌هامان فضای سبز دانشکده را فتح می‌کرد. یادت هست؟

آخرین بار که دیدمت بهت گفتم که مرزهای من کجاست، حق من کجاست، خط قرمز من کجاست. نگفتم؟ بهت گفتم که اینجا، چند عکس هم نشانت دادم؛ دقیقاً اینجا سرزمین من است. دنیای زیبای من. اما بهت نگفتم به مرزهای من تجاوز نکن وگرنه لهت می‌کنم. له؟ نگفتم. بعضی چیزها را نباید گفت. اکثر قراردادها بین آدم‌ها نانوشته است وگرنه دنیا می‌شد طویله‌ی خوک‌ها. کاش می‌دانستی که من به اتفاق‌های فیزیکی اعتقاد ندارم، فیزیک هم مثل تبر یک آلت قتاله یا نقّاله است؛ یا ویرانت می‌کند یا تو را به نقطه‌ای قشنگ‌تر می‌رساند. من در ذهن لهت می‌کنم وگرنه همان قرن پیش مثل راسکولنیکوف تبر برداشته و گردنت را زده بودم. آره! همه چیز برای من ذهنی و روحی و قلبی ست. به همین خاطر سرِ کسی یا چیزی با تو چانه نمی‌زنم، آن‌طرف ماجرا اصلا برام مهم نیست، من با تو کار دارم، از مرام حرف می‌زنم مرام، که نداشتی.

دخترت که آمده بود اینجا بهش گفتم همه‌ی کارهاش را خوانده‌ام اما نگفتم بابات آن "آن" تکان‌دهنده را ندارد. سیلی به‌هوش ‌آورنده‌ای که بزند خواننده را شل و پل کند ندارد. هوشمندی شاهکارانه ندارد. می‌دانی چرا؟ چون این سال‌ها فضا آنقدر عوض یعنی عوضی  شده دور و برش چنان شلوغ شده ذهنش به قدری متلاشی شده که وقت خلاقیت ندارد. آدم خلاق به هر کاری تن بدهد ذهنش را روی یک قدرت متمرکز می‌کند که زیر پای عابران پیاده پاخور نشود. و تو به یاد تاریخ نماندی. افول کردی؛ مثل یک معتاد. می‌دانی؟ بعضی کارها اعتیاد دارد، نه این که آدم خیال کند معتاد شده، تابلو شده، نه! همین که هر روز راه بیفتی از یک مسیر ببینی بهت می‌آویزند، شب یا روزت را رقم می‌زنند یعنی خودت وا داده‌ای. وا رفته‌ای. چه فرقی دارد؟

علم‌های دسته‌ی سال بلوا یادت هست؟ زن‌ها که روی پشت بام نشسته بودند به علم‌ها پول گره می‌زدند. علم‌کش وقتی شب می‌رفت خانه می‌دید به بیرق سبزش چند جا پول گره زده‌اند، شبی را خوشحال می‌شد شبی را نه. علم‌کش‌ها البته از سایه‌ی دیوارها می‌گذشتند، آرام و حساب‌شده. تو حالا بیرق دسته‌های عزاداری سال بلوایی. شب‌ها که می‌رسی خانه می‌بینی یک "چیزی" بهت آویخته، یک شب را خوشی یک شب را نه. انتخاب می‌کنی. باغ تفرج و بس، دم میوه‌فروشی متعال ایستاده‌ای، رکب نمی‌خوری؛ حواست هست که لکی و کپکی و کمپوت نریزند توی زنبیلت، درشت‌هاش را سوا می‌کنی. اصلا بهشت علما نصیبت شده، همان بهشتی که دین مبین وعده‌اش را داده؛ گله گله حوری، نهر شیر و عسل، انگور و انجیر و سیب و گلابی گاز بزن، صفا کن. شاید هم بد نباشد؛ در این زمینه‌ها کارکشته می‌شوی.

سهم تو را بیشتر از اکبر و بهرام و محمد و بروبچه‌های دیگر می‌پنداشتم. فکر می‌کردم ارتقایشان می‌دهی، فکر می‌کردم رو به جلو حرکت می‌کنی، فکر می‌کردم یک آس می‌زنی روی "مجلس شاه‌کشی" حضرت استادی. اما او باهوش‌تر از تو بود، چراغش را برداشت رفت توی تاریکی و تنهاییش که گم نشود. «خدا اگر بودم...» سطح ساخته بود و حالا روی آن سطح حرکت می‌کرد. تو درجا زدی اخوی! چراغ لازم نداشتی چون تاریکی و تنهایی نداشتی، در بهشتی که هستی! تو بگو میدان تره‌بار، خام شدی، پاخور و دستمالی و حرام شدی. یکی دو تا که نیستند! خبرها می‌رسد؛ تلفنی حضوری پیامی غیبی، یکی دو تا که نیستند. گله‌ای نصیبت شده، نوش جان! حالا دیگر فرصتی نیست، همه را از دست داده‌ای. خب من هم اگر می‌خواستم می‌توانستم یک بهشتی اردیبهشتی باشم که جهنمی(!؟) نشوم. از همان جوانی مثل ماهی سُر خوردم از بهشت تو گُرخیدم. بهشت من جهان روشنی و راستی است، جایی که ظلمات نباشد، دروغ و دبنگ نباشد، پچپچه و شایعه و دودره کردن نباشد، باشد که هر آدمی خودش تعیین کند زاغ است یا عقاب. پرواز اوج نیست پرواز اوج نیست، کرداری از سر ناچاری ست. وای بر کسی که بخواهد به شعور دیگران توهین کند. وای!

September 13, 2017

لندن همیشه خیس

--------

غروب 14 سپتامبر پرواز دارم به سوی لندن، لندن همیشه خیس. روزهای 15 و 16 می‌خواهم لندن را بجورم، شاید هم سری به آقامون گلستان بزنم که خیلی دلم براش تنگ شده. روز شنبه ساعت 7 عصر در سالن کتابخانه مطالعات ایرانی ابتدا آقای ماشاء‌اله آجودانی* درباره رمان تماماً مخصوص سخنرانی می‌کند، و بعد من از بافتار تکنیک و محتوا در رمان مدرن به ویژه از ساختار این رمان حرف می‌زنم. فرازهایی هم از رمان را برای علاقه‌مندان می‌خوانم. یکشنبه صبح برمی‌گردم برلین. متنی که در پوستر برنامه منتشر شده بدین شرح است: 

کتابخانه مطالعات ایرانی برگزار می‌کند؛

" تماماً مخصوص" با عباس معروفی

سخنرانی و رمانخوانی؛

عباس معروفی

(رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار)

ساعت 7 عصر شنبه 16 سپتامبر 2017

The Woodlands Hall

Crown Street, Acton

London W3 8SA

Tel: 020 8993 6384

نزدیک‌ترین ایستگاه آندرگراند  Acton Town (District and Piccadilly lines)

نزدیک‌ترین ایستگاه قطار  Acton Central

اتوبوس‌های 207 و 607 از شپردزبوش و ایلینگ و E3 از ایستگاه آندرگراند Acton Town

* ماشاء‌اله آجودانی، نویسنده کتاب‌های "مشروطه ايرانى"، "يا مرگ يا تجدد" (درباره شعر و ادب دوره مشروطه)، و "هدايت، بوف كور و ناسيوناليسم" و... مدیر کتابخانه مطالعات ایرانی است.

September 5, 2017

خوش‌تراش

----------

امشب موقع نوشتن داشتم فکر می‌کردم من، من خارج از رمان، همین آدمی که دارم می‌نویسم و همین پنج دقیقه‌ی پیش یک پرتقال را پوست کندم و خوردم و در عطر نارنجی‌اش غوطه‌ور شدم دیوانه‌وار از بین چهره‌های طبیعت دلباخته‌ی کدام‌شانم؟ دریا؟ کویر؟ آسمان؟ ماه؟ خورشید؟ برف؟ باران؟ باد؟ جنگل؟ شب؟ روز؟ راه شیری؟ ستاره؟ ابر؟ کمان‌رنگین؟ یا چی؟

- کوه.

من عاشق کوهم. همین حالا اگر اتفاقی بیفتد که تصمیم به زندگی در یک کلبه‌ی کوهی بگیرم، بی‌معطلی می‌گیرم. دلم می‌خواهد برای زنده بودن و زندگی کردنم با طبیعت حرف بزنم حتا اگر پاش افتاد با هر چیزی بجنگم که بفهمد من حق خودم را می‌خواهم. می‌خواهم بجنگم که حالیش کنم اینجا مرز من است، برو کنار. تجاوز نکن، وگرنه لهت می‌کنم! بلدم. من آدمی ساده اما پیچیده‌ام؛ در تن تو پیچیده‌ام. می‌خواهم فکر کنم بخندم حرف بزنم بشنوم ببینم بنویسم بخوانم رویا ببافم خیال طبیعت را دستکاری کنم، و حافظه‌ی تازه‌ای هم برای کوه به‌جا بگذارم.

کاش می‌شد که در کوه بمیرم! و اگر جایی دیگر مردم کاش می‌شد در کوه چالم کنند. هیچوقت نفهمیدم این علاقه به کوه از کجا می‌آید؟ سال‌های زندگی‌ام در ایران وقتی از پنجره به پشت سرم نگاه می‌کنم کوه شمیران دارد می‌آید توی دهنم؟ سپانلو همیشه به من می‌گفت: «نگاه کن عباس! تهران از هر کوچه و خیابونی نگاه کنی کوه می‌بینی.» با همین کوه جهت‌یابی می‌کردیم. یا در کودکی وقتی تابستان‌ها پدربزرگم مرا با خودش می‌برد سنگسر آشپزخانه‌ی ما در دامنه‌ی کوه بود؟ که از این گودی خیز برمی‌داشتم به آن انحنا؟ این تپه ماهورهای صیقلی تمیز و مهربان تن زنانه‌ی کوه اینجور عاشقم کرد؟ چرا از بچگی فکر می‌کردم کوه یک زن خوش‌تراش و باوقار و مغرور و مهربان و زیباست؟

هر دو کوه روستای درگزین صخره‌ای بود؛ یکی بنفش و دیگری سرخ. روزهای بلند تابستان در باغات می‌چرخیدم سرم به خاک و گل و خانه‌سازی و چشمه و درخت گرم بود هنوز ته روز را در نیاورده بودم که عموجان از بلندی صدا می‌زد: «هاااای عباس! هاااای! شام یخ کرد.» «اومدم هووووی! هااااای!»راه زیگزاگ را می‌گرفتم تا برسم بالا چند بار آن دو کوه را می‌دیدم؟ دو کوه سخت. یک شب پیش پدربزرگه می‌خوابیدم یک شب پیش مادربزرگه. یک شب ایوان عمارت، یک شب ایوان پشتی. این از خاصیت دنیا و گیاه و زندگی می‌گفت، آن از افسانه‌ها و ستاره‌ها و جادوها. من نگاهم به آن دو کوه بود تا خوابم ببرد. می‌دانستم که کوه نیستند دو خواهرند نشسته کنار هم شانه به شانه، سرها فرو رفته در مخمل ستاره‌ها. چرا؟ که دور سر و شانه‌شان برق برق بزند و چشم مرا خیره کند؟ آن که بلندتر بود و با لبخند نگاهم می‌کرد بهمنا بود. همه می‌گفتند کوه‌های چهل‌تَن. من اسمش را گذاشته بودم بهمنا و خواهرش.

- ذهن کودک زلالی خداست؟

خب حتما هست. داشتم فکر می‌کردم اگر یک روز بزرگ شوم و بخواهم برای خودم یک خانه بسازم کجا می‌سازم؟

- قله‌ی کوه. یا روی شانه‌ی بهمنا. نیم‌سانتیمتر پایین‌تر از خدا. روزها یک آدم معمولی باشم، بنده و سپاسگزار. اما شب‌ها که می‌نویسم هی شاخش بزنم که یا برو بالاتر، یا برو کنار من رد شوم. برو کنار، خوش‌تراش!

September 4, 2017

خزان؟

------------------

روز یکشنبه 24 سپتامبر در فستیوال بین‌المللی ادبیات شهر وین شرکت دارم. وین... وین... وین! پدر وین را در می‌آورم امسال. ماه جولای که در فستیوال ادبی هاوزاخ (جنگل سیاه) بودیم ایلیا ترویانُف گفت: «عباس! این غذاها را ول کن. تو دست‌پخت مرا نخورده‌ای. به مسئولان فستیوال وین گفته‌ام برات هتل نگیرند. شب را در خانه‌ی خودم می‌مانی. چون می‌خواهم خودم برات غذا درست کنم.» ایلیا ساکن وین است. و این بار هم مُدراتور برنامه‌ی من. نه این که فقط یک نویسنده‌ی خوب پر از جلوه‌های تازه باشد، نه. یک آدم دوست‌داشتنی است. پیش از نویسنده بودن آدم است.

روز دوشنبه 4 اکتبر فستیوال بزرگ ادبی دوسلدورف آغاز می‌شود، و کتاب‌خوانی من اولین برنامه‌اش خواهد بود. این فستیوال سه هفته میزبان شصت نویسنده از سراسر دنیاست.

 و اما... نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت، پاییز دیگر پاییز بهتر

نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت از چهارشنبه 11 اکتبر آغاز می‌شود و تا یکشنبه 15 اکتبر ادامه دارد. دیدار با ناشر کتاب‌هام در ایران، امیر حسین‌زادگان مدیر نشر ققنوس و دیگر ناشرانی که سال‌های جوانی‌ام را یادم می‌آورند برای من همیشه مثل سالن ترانزیت فرودگاهی است که یادم می‌آورد از کجا آمده‌ام.  کجا می‌روم؟ چه کرده‌ام؟ چه کارهایی باید بکنم؟ و خیلی چیزهای دیگر. علاوه بر اینها شب‌های برپایی نمایشگاه کتاب، فرانکفورت شهری است که زیر یک حباب بلوری می‌رقصد و می‌نوشد و می‌خندد و می‌انگیزد. نمی‌دانم در این چند روز چی توی این شهر می‌ریزند که لعاب می‌اندازد مثل هلیم کش می‌آید و بوی دارچین می‌دهد. و نمی‌دانم چرا وقت برای خوابیدن پیدا نمی‌کنم. نمی‌شود خوابید. حیف است. هر صبح باید دوش بگیرم، لباس تازه بپوشم، به‌موقع باشم؛ آماده برای جلسه یا دیدار یا مصاحبه یا تماشا.

نشر گردون و بیستمین حضور در نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت

باز هم نشر گردون در سالن 05 غرفه دارد، امسال در ردیفA122 . تنها ناشر ایرانی در تبعید که هر سال در نمایشگاه غرفه دارد. غم‌انگیز است که ناشران دیگر حضور ندارند. راه زیاد است. هتل گیر نمی‌آید. قیمت غرفه پدر در می‌آورد. صرف نمی‌کند. بله، می‌دانم. هزینه دارد. برای داشتن هر چیزی باید هزینه کرد. زندگی سخت است. زحمت دارد. نق نق هم بکن، ولی بیا! می‌دانی؟ زندگی هزینه دارد. (من از هزینه‌ی مالی هیچوقت حرف نمی‌زنم. هیچوقت)، رفتن هزینه دارد، ماندن هزینه دارد، خواستن هزینه دارد، عشق هزینه دارد. سفر هزینه دارد. حتا بعضی کارهای از سر ناچاری هم هزینه دارد. این تنها یک روی قصه است، یادت نرود که همه‌ی این هزینه‌ها باز هزینه دارد. سر درد صبحگاهی از مستی شراب ارزان شب پیشین بدجوری هزینه دارد. همه را باید پرداخت.

پیش از آن‌ که دست و پا فرو بندد مرگ         آخر کم از آن‌ که دست و پایی بزنیم؟

نشر گردون علاوه بر 240 کتابی که تا کنون منتشر کرده، در نمایشگاه امسال 4 کتاب دوزبانه (فارسی آلمانی) کودکان، 16 کتاب تازه در زمینه ادبیات و آزادی و دموکراسی و حقوق زنان. 10 رمان، 2 مجموعه داستان، 2 مجموعه شعر، 2 کتاب خاطرات، که از اینها 2 کتاب تازه از خودم هم رونمایی می‌شود. دلم می‌خواست و قرار بود هر 6 کتابم امسال منتشر شود، اما زخم بدی داشتم و لیسیدنش در این گوشه‌ی تاریک وقت زیادی ازم گرفت. گذشت. حالا خوب و سرحال و قبراق دارم لباس‌هام را اتو می‌کنم برای برنامه‌ها و سفرها؛ اتو کردن لباس!؟ فکر کن! متنفرم. ولی مجبورم که با عشق اتو کنم!

August 31, 2017

شورانگیز؟ یا...؟

-----------

... نفس راحتی کشیدم. نفهميدم‌ چه‌جوري‌ از پله‌ها بالا رفتم‌، چه‌جوري‌ با آن‌ پنجه‌هاي‌ از سرما چنگ‌شده‌ درِ آپارتمانم‌ را باز كردم‌، و چه‌جوري‌ پوتين‌هام‌ را درآوردم‌. وقتي‌ بند پوتين‌هام‌ را باز مي‌كردم‌، بار ديگر چشمم‌ به‌ ساق پاي‌ پري افتاد. بالا رفتم‌. دامن کوتاه‌ شرابي چسباني‌ تنش‌ بود، با بلوزي‌ صورتي‌ كه‌ روي‌ سينه‌اش‌ نوشته‌ شده‌ بود بيست‌ و پنج‌. جرئت نکردم بالاتر بروم. مي‌ترسيدم باز خواب باشم و نتوانم خيال پري را کنار خودم بند کنم.

نگاهي‌ به‌ چمدان‌ دستش‌ انداختم‌، و خوشحال‌ بودم‌ که در آپارتمان‌ خودم‌ احساس‌ آرامش‌ دارم‌. به‌خصوص‌ كه‌ پنجه‌هاش‌ را در موهام‌ فرو برده‌ و سرم‌ را به‌ شكمش‌ ‌چسبانده بود. هنوز نفس‌ نفس‌ مي‌زدم‌.

بار ديگر دانستم كه‌ اين‌ تصوير را ديده‌ام‌. اما كي‌ و كجا؟ هر چه‌ فكر كردم‌ يادم‌ نيامد. همه‌ چيز برايم‌ تكرار همه‌ چيز بود. مي‌ترسيدم‌ حرفي بزنم كه‌ بعد احساس‌ كنم‌ قبلاً در همين‌ لحظه‌ آن‌ را گفته‌ام‌، و بعد از ترس بميرم. با اين‌ حال‌ دل‌ به‌ دريا زدم‌ و گفتم‌: «مي‌خواستي‌ دوش‌ بگيري‌؟»

«آره، داغ‌.»

«انگار بدنت‌ يخ‌ زده.»

سخت بغلم کرد: «تو خيلي‌ داغي عباس‌!»

«دوش‌ بگير‌ تماشات‌ كنم‌.»

پري خنديد: «آره‌؟» و با ظرافت‌ زيپ‌ دامنش‌ را باز كرد، و مثل‌ ماهي‌ يكي‌ دو پيچ‌ خورد و دامن‌ را با سرانگشت‌هاش‌ داد پايين‌، جوري‌ كه‌ بيفتد دور پاهاش‌. مثل رنگ به‌ ديوار راهرو شرّه کردم و نشستم.

انگار كه‌ از يك‌ تشت‌ آب‌ درمي‌آيد، از لاي‌ دامنش‌ درآمد و نزديك‌ من‌ ايستاد: باريک و ظريف. بلوزش‌ را از دو طرف‌ بالا آورد، از سرش بيرون كشيد، و پرت کرد روي‌ دامنش‌. بعد جلوم‌ زانو زد و آمد توي‌ بغلم‌. دست‌هام‌ در كمرگاهش‌ چرخيد‌ و چشم‌هام‌ بسته شد‌. دلم‌ مي‌خواست‌ زير شرشر آب‌ همان‌جور كه‌ چشم‌هاش‌ بسته‌ است‌؛ با دستي‌ روي‌ پستان‌ راست‌، و يك‌ دست‌ بر شكم‌، لبش‌ را خيس ببوسم‌.

پري گفت: «هي‌! خوابت‌ بُرد؟» وقتي چشم باز کردم تنها توانستم به يانوشکا لبخند بزنم. بعد پيشاني‌اش‌ را بوسيدم‌ و پاشدم‌. احساس‌ كردم‌ ازم‌ دور شده‌. رهاش‌ كردم‌ و رفتم‌ به‌ اتاق. گفت‌: «چي‌ شد؟»

«هيچي‌، مي‌خواهم‌ سيگار بكشم‌. تو هم‌ مي‌خواهي‌؟»

«آره‌ لطفاً.»

دو تا روشن‌ كردم‌ و برگشتم‌. وقتي سيگارش‌ را گرفت‌ به رسم ما با نوك‌ انگشت‌ زد پشت دستم. با دقت‌ نگاهم‌ كرد: «چي‌ شد؟ چرا به‌ هم‌ ريختي‌!»

«چيزيم‌ نيست‌.»

دوباره‌ نشستم‌، پاهام‌ را دراز كردم‌ و به‌ ديوار راهرو تكيه‌ دادم‌. دقايقي در سکوت گذشت و دود سيگار تمامي ذهنم را پر کرد. گفت: «با حرف‌هاي‌ آن‌ تازه ‌به‌ دوران‌ رسيده‌ عصبي‌ شدي؟»

«تو مگر شنيدي‌ چي‌ مي‌گفت‌؟»

«معلوم است که شنيدم! نمي‌دانم‌ چرا اصلاً بهش‌ اجازه‌ مي‌دهي‌ با تو اين‌جوري‌ حرف‌ بزند!»

ساكت‌ ماندم‌ و به‌ انگشتر بدلي‌اش‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ نگين‌ سبز داشت‌. ساعدش‌ روي‌ زانوش بود‌: «چه‌ حقي‌ دارد كه‌ سر تو داد بكشد؟»

گفتم‌: «يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ تبعيد اين‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ مي‌ريزد. وقتي‌ آدم‌ سر جاي‌ خودش‌ نباشد ديگر فرقي‌ ندارد كجاست‌، مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نيست‌.»

«مي‌داني‌ جاي‌ تو كجاست‌؟»

سر تكان‌ دادم‌ و پا شدم‌ به‌ چارچوب‌ در حمام‌ تكيه‌ دادم‌. سکوت خانه را برداشته بود و من دنبال کلمه‌اي مي‌گشتم که مرا نجات دهد. پري دست‌ راستش‌ را به‌ نرمي‌ گذاشت‌ قسمت چپ سينه‌اش، و با كوچك‌ كردن‌ چشم‌هاش‌ گفت‌: «اين‌جا.»

نگاهم‌ از توي‌ آينه‌ روي‌ كمرش‌ مي‌چرخيد، و منتظر بودم‌ ببينم‌ كي‌ بلند مي‌شود برود دوش‌ بگيرد.

يانوشکا گفت‌: «نمي‌دانم‌ چرا فكر كردم‌ برهنگي‌ من‌ خورد توي‌ ذوقت‌.» و وقتي‌ سيگارش‌ را خاموش‌ مي‌كرد گفت: «يکباره به‌هم ريختي.»

با تحسين نگاهش کردم و ساکت ماندم.

گفت: «در كتابي‌ خواندم‌ كه‌ مردهاي شرقي‌ از برهنگي‌ مفرط‌ خوش‌شان‌ نمي‌آيد.»

«نمي‌دانستم. واقعاً؟»

يانوشكا عجيب‌ كتاب‌ مي‌خواند. برام‌ تعريف‌ كرده‌ بود كه‌ در زمان‌ حكومت‌ كمونيستي‌ يك‌ كانال‌ تلويزيوني‌ تمام‌ روز كارتون‌‌ افسانه‌اي‌ پخش‌ مي‌كرده‌. و حالا پس‌ از دوازده‌ سال‌ كه‌ ديگر از آن‌ افسانه‌ها خبري‌ نبود، كتاب‌ مي‌خواند. هر كتابي‌ براش‌ مي‌بردم‌، سه‌ روزه‌ مي‌خواند و پس‌ مي‌داد. دوباره‌ گفتم‌: «واقعاً؟»

حالت‌ پرنده‌اي‌ را داشت‌ كه‌ مي‌خواهد پرواز كند: «بهت‌ بر مي‌خورد كه درباره‌ی دکتر برنارد چيزي بگويم؟»

«نه. اصلاً.»

«من هيچوقت نتوانستم بفهمم چرا پذيرفتي که در اين هتل کار کني. ببين، دكتر برنارد فقط‌ پول‌ دارد. آدم‌ خوشبختي‌ نيست‌. من‌ هيچ‌ احترامي‌ براش‌ قائل‌ نيستم‌. مي‌داني‌؟ مي‌خواهد همه‌ چيز را با پول‌ بخرد. همه‌ چيز دارد، جز يك‌ چيز.»

ناگهان‌ صداي‌ زنگ‌ در پيچيد. يانوشكا نيم‌خيز شد و به‌ من‌ نگاه‌ كرد. با صداي‌ خفه‌اي‌ گفتم‌: «نکند خودش‌ باشد؟»

«اوه‌ ماي‌ گاد! اينجا خانه‌ی توست!» و ايستاد. برابر آينه‌ی‌ قدي‌ راهرو ايستاد.

«ولي خوب نيست تو را اينجا ببيند. مي‌ترسم برات دردسر درست کند.»

«غلط کرده! چه درد سري؟» و بعد آرام شد: «اگر نروي سفر چطور مي‌شود؟ هتل هم که تقريباً سوت و کور شده. یعنی تعطیل.»

چشم‌هاش‌ به‌ دودو افتاده‌ بود، اما تا در آينه‌ مرا ديد لبخندي‌ زد، كف‌ دو دستش‌ را در پهلوهاش‌ بالا كشيد و زير پستان‌هاش‌ گرفت‌: «داشتم فکر مي‌کردم چند روزي پيش تو بمانم.»

«خب يکباره اسباب‌کشي کن بيا اينجا.»

«آره؟»

با لبخندي توأم با شرم دخترانه‌ بي‌صدا گفت‌: «نگاهم مي‌کني؟»

دوباره‌ زنگ‌ زدند، و اين‌بار طولاني‌تر. گفتم‌: «آب داغ را باز کن که بخار همه‌جا را بگيرد.»

«آره؟» و با لبخند از برابرم‌ لغزيد.‌

درِ حمام‌ را بستم‌. خودم‌ را مرتب‌ كردم‌ كه‌ به‌ محض‌ باز كردن‌ در به‌ برنارد بگويم‌ به‌ هيچ‌ قيمتي‌ آمادگي‌ سفر ندارم‌. مي‌تواند اخراجم‌ كند.

در را باز كردم‌ و شانه‌ كشيدم‌. همسايه‌ عراقي‌ام‌ بود، خالد‌. سه‌ سال‌ بود كه‌ مرده بود، و من مي‌دانستم‌ چه‌ مي‌خواهد. مي‌دانستم‌ انگشتش را بالا مي‌آورد و‌ مي‌گويد: «سلام‌ حبيبي‌. امشب‌ مهمان‌ دارم‌، يك‌ بشقاب‌ به‌ من‌ قرض‌ مي‌دهي‌؟» مي‌دانستم‌ كه‌ مي‌روم‌ يك‌ بشقاب‌ براش‌ مي‌آورم‌ مي‌گويم‌: «فروشگاه‌ كايزرز بشقاب‌ آورده‌ دانه‌اي يك‌ مارك‌...» و مي‌دانستم‌ كه‌ جواب می‌دهد‌: «من‌ مي‌خواهم‌ برگردم‌، حبيبي‌! براي چي بشقاب جمع کنم؟»

در چهارچوب‌ در خشكم‌ زده‌ بود. تأسف‌ مي‌خوردم‌ چرا برنارد را پشت‌ در نديده‌ام‌ تا حرف‌ آخرم‌ را بهش‌ بزنم‌. مي‌ترسيدم‌ ديگر هرگز اين‌ حس‌ و حال‌ را نداشته‌ باشم‌ و نتوانم‌ بگويم‌ كه‌ از سفر منصرف‌ شده‌ام‌. گفتم: «خالد! بعد از خودكشي‌ تو كساني‌ از طرف‌ دولت‌ آمدند، خرت‌ و پرت‌هات‌ را ريختند دور، آپارتمانت‌ را اجاره‌ دادند به‌ يك‌ دختر لهستاني‌.»

«من؟» 

سوز وحشتناك‌ سردي‌ از پله‌ها‌ بالا مي‌خزيد. دندان‌هام‌ را به‌هم‌ فشرده‌ بودم‌ و منتظر‌ بودم‌ كسي‌ كه‌ زنگ‌ زده‌ بيايد بالا. در را بستم‌ و پشت‌ در تكيه‌ دادم‌. خودم آنجا بودم اما ذهنم مثل‌ يك‌ توپ‌ شوت‌ شده‌ بود‌ توي‌ آسمان‌. و نمي‌فهميدم‌ چرا. احساس‌ مي‌كردم‌ يانوشكا تبعيدگاه‌ من‌ است‌؛ جزيره‌اي‌ آرام‌ در انتهاي‌ دنيا كه‌ همه‌ی‌ نعمت‌هاي‌ خدا در آن‌ هست‌، ولي‌ من‌ به‌ هيچ‌ نعمتي‌ جز فراموشي‌ نياز ندارم‌. به‌ شكل‌ بدي‌ غمگين بودم‌ و دلم‌ با هيچ‌ چيز باز نمي‌شد.

 درِ حمام‌ را كه‌ باز كردم‌، سوز تندي‌ خورد توي‌ صورتم‌. يادم‌ رفته‌ بود پنجره‌ را ببندم‌. و شير‌ آب‌ چك‌ چك‌ مي‌كرد. پنجره‌ را بستم. نمي‌دانستم‌ بعد‌ چه‌ مي‌شود. فقط‌ مي‌خواستم‌ روي‌ تخت‌ دراز بكشم‌ و به‌ آسمان‌ نگاه‌ كنم‌.

شير‌ آب‌ همچنان‌ چك‌ چك‌ مي‌كرد، و صداي پري توي گوشم تکرار مي‌شد: «شورانگيز، يا...؟»

- رمان "تماماً مخصوص" نشر گردون برلین، چاپ یازدهم، فصل بیست و چهارم 

August 30, 2017

صدای پا

----------

همه‌ی آدم‌ها

صدای پا می‌شنوند

من اما

صدای پای تو را

نبض می‌زنم

حتا اگر نیایی

حتا اگر نباشم

همه‌ی آدم‌ها سرانجام می‌میرند

من اما

در یاد تو

تا ابد زنده‌ام.

August 29, 2017

معجزه

------

کلمه‌هام رسیده به خدا

حتما معجزه‌ای می‌شود

صبح آفتاب می‌دمد

من

باز پا می‌شوم

دنبال تو می‌گردم.

August 28, 2017

مردم چشم

-------------

وقتی برمی‌گردی

مردم چشم من

برای آمدنت کوچه می‌سازد

از دوسو

میزبان تو گل‌های داووی است!

مهمان که یکی باشد

خداست

اندازه‌ی آسمان

یکتا و بی‌همتا

من لابلای این بت‌های از‌ریخت‌افتاده

خاکم را می‌تکانم

همراه مردم چشمم

دنبال خودم می‌گردم

کودکان کار

در بیشه‌ها

طبل می‌نوازند شب و روز

و کوه

جواب می‌دهد.

August 27, 2017

آدم

-----

آدم وقتی امروز غمگین‌تر از دیروز باشد یعنی پریروز چیزی جایی جا گذاشته که باید همه‌ی مسیر را برگردد. و تا برنگردد هیچوقت دلش آرام نمی‌گیرد.

August 25, 2017

بهانه

---------

هرشب یک بهانه، هرشب یک نقش. عشق پری مثل طرح يک رمان در سرم وول میخورد و زنده بود. تنها با عشق او خودم را مي‌کشيدم. مي‌دانستم بر مي‌گردد، وگرنه در خواب و خيالم اين‌همه رخ نمي‌نمود و سر نمي‌کشيد. مي‌دانستم اگر آتشش توي دل من نمرده باشد، يک‌جايي خودش را نشان مي‌دهد. و به اين ايمان داشتم.

دلگیر بودم که قفل تنهايیام شکسته و حريم امن ندارم. از این که گوشه‌ی خلوت ندارم عصبی بودم از اين که درِ زندگیام چهارتاق باز مانده، نمي‌توانم‌ راحت‌ لخت‌ شوم‌، نمي‌توانم‌ درِ حمام‌ را باز بگذارم‌، يا هر جا دلم‌ خواست‌ دراز بكشم‌ بي ‌آن‌كه‌ كسي‌ نگران‌ من‌ باشد كه‌ متكا دارم‌ يا نه‌، سردم‌ است‌ يا نه‌، جايم‌ راحت‌ است‌ يا نه‌. نمي‌خواستم ناگاه پتويي بيايد روي تنم، و بعد يکي بخزد زير پتو و سخت بغلم کند.

آخ، ولم کن! مي‌خواستم تنها باشم و نمي‌توانستم، انگار دوربيني‌ به‌ زندگي‌ام‌ باز بود كه‌ حركاتم‌ را ضبط‌ مي‌كرد. دنبال‌ خودم‌ مي‌گشتم‌ و پيدا نمي‌كردم‌. شايد هم‌ بيهوده دنبال‌ پري‌ مي‌گشتم‌. بعد مي‌ديدم که آنجاست، آنجا که من هم جلو آينه‌ دستشويي‌ ايستاده‌ام و دارم به‌ صورتم‌ آب‌ مي‌زنم.

«اين خانمه کي بود؟»

«تو کجايي؟»

مثل يک رمان ناتمام در ذهنم تپش داشت، اين‌همه سال گذشته بود ولي من نمي‌توانستم‌ تن کسي را تن او تصور كنم‌. دوربيني‌ هم در كار نبود. خودش‌ بود كه‌ مرا زير نظر داشت، در تاريکي محض پيداش مي‌شد، در خواب مي‌آمد، و آرام نگاه مي‌کرد.

چقدر در لحظه‌هاي دردناک او را بر درگاه‌ حمام ديدم و به خود لرزيدم. چقدر نيمهشب‌ها همين‌جور كه‌ توي‌ بغل‌ ژاله‌ بودم‌، يكباره‌ سر بلند كردم‌ و او‌ را گوشه‌ی اتاق ديدم.‌ خيس‌ عرق‌، تند و تند لباس‌ پوشيدم‌ و هراسان خودم را رساندم به دستشويی و شير آب را باز کردم.

ژاله‌ نگاهم‌ مي‌كرد: «چه‌ت‌ شد؟»

«هيچي‌.»

«پس چرا يکباره فرار کردي؟ خواب بد ديدي؟»

«نه... خوبم. تو بخواب.»

چقدر صداش را میشنيدم، بی آنکه بهش فکر کرده باشم ناگاه صداش را میشنيدم و به دنبالش میدويدم. مطمئن بودم که خودش بوده، صدايم زده و دارد مرا میکشاند يک گوشه‌ی خلوت تا خودش را بيندازد توی بغلم: «عباس، کجا رفتی؟»

«گمت کردم، پری! گمت کردم.»

و همين "گمت کردم" روزی صدبار توی ذهنم منفجر میشد؛ مثل يک فاجعه، مثل یک سقوط از بام، مثل مرگ. چقدر نيمه‌ شب‌ها چشم‌هاي‌ نگرانش‌ را در آينه‌ ‌ديدم‌ که با لب‌هاي‌ لرزان مي‌پرسيد‌: «اين‌ كي‌ بود؟»

آبي‌ به‌ صورتم‌ مي‌زدم‌، و در آينه‌ به‌ او نگاه‌ مي‌کردم‌: «تو كجايي‌؟»

«يك‌ جايي‌ هستم‌.»

«گمت کردم، پری! گمت کردم.»

وقتي‌ به اتاق خواب برمي‌گشتم‌ نه‌ پري‌ در كار بود و نه‌ ژاله‌ و نه‌ هيچ‌كس‌ ديگر. تنها بودم، برف‌ مي‌باريد، و من دنبال يک بهانه‌ مي‌گشتم.

- رمان "تماماً مخصوص" نشر گردون برلین، چاپ یازدهم، فصل سوم 

August 24, 2017

دستکاری خواب

--------

... مي‌ترسيدم‌. از سایه‌ی پشت پنجره‌ مي‌ترسيدم‌، از صداي‌ زنگ‌‌، از خيابان‌، موتورسيكلت‌، پليس‌. تف! اين‌ ترس‌ پس‌ از سال‌ها از جان من‌ چی میخواست؟ چرا مدام‌ پري‌ را بعد از هجده‌ سال‌ خواب‌ مي‌ديدم‌؟ آنهم تازه و عجين با روزگارم. گاهی همينجور که سرگرم اتو کردن پيرهنهای من بود سر يک موضوعی باهام حرف میزد. گاهی داشت چمدان‌ سفرمان را آماده‌ مي‌كرد. و گاه با هم از روی پلی رد میشديم که زيرش رودخانهای جريان داشت، و پری با خوشحالی و هيجان خاطره‌ی فرارش را تعريف میکرد که چطور پاسدارها را دودر کرده و زده به چاک. 

يك‌ شب‌ چمدان‌ به‌ دست‌ جلو در ايستاده‌ بود و با نوك‌ كفش‌ ضرباهنگي‌ را تكرار میكرد. من داشتم‌ بند كفش‌هام‌ را مي‌بستم‌ که همراهش بروم. محو تماشایش بودم و دلم‌ نمي‌آمد از خانه‌ خارج‌ شويم‌. از ساق پاهاش‌ شروع‌ كردم‌ رفتم‌ بالا؛ دامن‌ کوتاه تنش‌ بود، با بلوز صورتی بي‌آستيني‌ كه‌ روي‌ سينه‌اش‌ نوشته‌ شده‌ بود بيست‌ و پنج‌.

من‌ اين‌ تصويرها را كي‌ ديده‌ بودم‌؟ گفتم: «يک دقيقه صبر میکنی؟»

«براي چي؟»

«چندتا عکس بگيرم.» و دلم‌ مي‌خواست‌ براي‌ ابد نگهش‌ دارم‌؛ همان‌جور چمدان‌ به‌ دست‌، لبخندزنان و زيبا.

دوربين را آوردم، چند تا عکس گرفتم، نور فلاش چشم‌هاش را زد، تندی دست چپش را بالا برد، و باز خنديد. مي‌خواستم‌ براي‌ ابد در آن‌ وضعيت‌ بمانيم‌. و مگر زندگي ما همینی نبود که حالا بود؟ پري هم که پيش من بود. نبود؟ در خوابم مطمئن بودم که واقعيت همین است، و هرچه سرمان آمده کابوسی طولانی بوده که يک شب ديده و از سر گذراندهام؛ همان کابوسی که پری اعدام شده بود، مسئولان زندان اين را به خانواده‌اش گفته بودند، يک خاک‌تپه‌ هم در لعنت‌آّباد نشان‌ مادرش داده و گفته بودند اين قبرش است. مامان هم آن روز رفته بود، و در آن کابوس، من فراري بودم.

یکباره در خوابم به اين خيال افتادم كه‌ اگر زنده است پس چرا چمدان به دست جلو در ايستاده و دارد میرود، مرا هم میبرد. چرا؟ دوربين را به جارختي آويختم. و نگاهی به همه جای خانه انداختم. پري جلو افتاد: «راه بیفت عزیزم.»

کجا مي‌رفتيم؟ با هراس و اکراه همراهش از آپارتمانم بيرون رفتم. در پاگرد اول وقتي‌ بر پله‌ها پا مي‌گذاشتم‌ فكر كردم‌ آيا راست‌ است‌ كه‌ اگر آدم‌ در خواب‌ همراه‌ يك‌ مرده‌ برود، مي‌ميرد؟ تلاش‌ كردم‌ كه‌ در رؤيايم‌ دستكاري‌ كنم‌. نوك‌ پاي‌ چپم‌ را گذاشتم‌ پشت‌ پاي‌ راستم‌ و با سر از پله‌ها پايين‌ غلتيدم‌. پري‌ جيغ‌ زد، و من‌ از خواب‌ پريدم‌.

 از تختخواب‌ افتاده‌ بودم و قلبم‌ پرپر مي‌زد.

به‌ درِ‌ خانه‌ نگاه‌ كردم‌. هيچ‌كس‌ نبود. شير دستشويي‌ چك‌چك‌ مي‌كرد، و خانه تاريک بود. به‌ دستشويي‌ رفتم، صورتم‌ را شستم‌ و در آينه‌ به‌ خودم‌ خيره شدم. چقدر از قيافه‌ام‌ خسته بودم! از خودم‌ دور شده بودم!‌ و از اين که نتوانسته‌ بودم‌ به‌ دكتر برنارد بگويم‌ نه،‌ نمي‌آيم‌، از خودم بدم میآمد. ای برنارد حرامزاده! اين چه تشويش مزخرفی بود که به جان من انداختی؟ میتوانستی همان چند روز پيش از سفر بگويی دارم میروم قطب شمال، تو هم کارمند منی و بايد همراهم بيايی. خلاص.

بدم میآمد که از چند ماه قبل برنامه ريخته بود؛ يکشنبه ششم ژانويه. حالا کو تا ژانويه؟ از کجا میدانی که تا همين هفته‌ی ديگر زنده باشی؟

هی! سخت‌ نگير. يك‌ سفر مي‌خواهي‌ بروي‌، مگر نوبرش‌ را آورده‌اي‌؟ ميليون‌ها نفر هر ساله‌ در راهند، از جايي‌ به‌ جايي‌، از شمال‌ به‌ جنوب‌، از غرب‌ به‌ شرق، و همين‌جور مثل‌ مور و ملخ‌ جابجا مي‌شوند. چه‌ت‌ شده‌؟ مگر هر شب‌ جاده‌ی‌ صد و نه را نمي‌گيري‌ كه‌ به‌ آن‌ خراب‌‌شده‌ برسي‌؟ فرض‌ كن‌ يك‌ بار ادامه‌اش‌ داده‌اي‌. شايد چيزهاي‌ ديگري‌ در راه ببيني!

در قعر خواب با خاطراتم کلنجار میرفتم، و در بیداری با کابوس میجنگیدم، دلهره اما رهایم نمیکرد. با ته‌مانده‌ی خاطره‌هاي‌ تلخ‌ كه‌ آخرين‌ غروب‌ ايران‌ را در مرز پاكستان‌ تماشا كرده‌ بودم‌، به‌ اتاق برگشتم‌ و خيره‌ی در و ديوار شدم؛ شيشه‌هاي‌ خالي‌ آب‌، تختخوابم‌، عكس‌ پري.‌

بي‌تاب‌ بودم‌. گمشده‌ داشتم‌، هرجا مي‌رفتم‌ چيزي‌ جا مي‌گذاشتم‌، مي‌رفتم‌ آشپزخانه‌ كه‌ نان‌ و پنير بخورم‌، شيشه‌اي‌ آب‌ در دست‌ برمي‌گشتم‌. مي‌رفتم‌ دستشويي‌ كه‌ مسواك‌ بزنم‌، صورتم‌ را مي‌شستم‌ و نمي‌دانستم چرا نصفه شبي هي صورتم را مي‌شورم.

هی!‌ دكتر برنارد! زنگ‌ بزن بگو كه‌ پاهات‌ شكسته‌، و نشده‌. نشده‌ ديگر، عباس‌! به‌ جاش‌ مي‌رويم‌ هاوانا.

مدام‌ ياد شعري‌ مي‌افتادم‌ كه‌ نمي‌دانستم‌ مال‌ كيست‌. كجا خوانده‌ بودم‌؟ كتاب‌ مي‌خواندم‌ و مي‌بخشيدم‌. هميشه‌ كوچك‌ بودن‌ آپارتمانم‌ باعث‌ مي‌شد كه‌ كتاب‌‌ نگه‌ ندارم‌. دلم‌ هم‌ نمي‌آمد كتاب‌هام‌ را در زيرزمين‌ توي‌ كارتن‌ها بچپانم‌ و وقتي‌ نم‌ كشيد بريزم‌ دور. و حالا اين‌ شعر مثل‌ چراغ‌ در سرم‌ روشن‌ و خاموش‌ مي‌شد: «هميشه‌ واژه‌ی‌ سفر، زخواب‌ مي‌پرانَدَم‌، مسافر قشنگ‌ من‌، سفير ناگهان‌ شده‌!» قبل‌ و بعدش‌ يادم‌ نمي‌آمد. وصف‌ حال‌ من‌ بود؟

- رمان "تماماً مخصوص" نشر گردون برلین، چاپ یازدهم، فصل بیست و سوم 

August 12, 2017

به جان چشم‌هات

-------

گفتم: «همینجا بمان من بروم پالتو را بیاورم.» تند از پله‌ها بالا دویدم. وقتی در تاریکی محض، هزاران ستاره‌ی روشن سوسو بزند می‌شود غوغای ستارگان. سرم غوغای ستارگان بود. کلید انداختم پاورچین وارد خانه شدم، در تاریکی پالتو را از زیر تختم درآوردم بغل زدم نفس کشیدم برگشتم: «بفرما! این هم پالتو. بپوش!»

باز من ریختم توی ذهنش، دود آتش را کنار زد، به پشته‌های برف حیاط مدرسه انوشیروان دادگر نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «باباگوریو سوخت.» وقتی در خودش جمع می‌شد تمام چراغ‌های مغزم شروع می‌کرد به روشن شدن. تو دلم می‌گفتم نمی‌گذارم بروی لایه‌های زیرین. بیا آقای من! بیا بالا تماشات کنم!

سرم را کج کردم: «آقای آیدین! نمی‌خواهی مرا ببری بیرون‌ها؟» بعد براش زبان درآوردم؛ اینجوری. خندید. بعدش زد زیر گریه. یاد من افتاده بود، یاد آن شب برفی سفید که ما در کوچه‌ی ارمنستان راه رفتیم حرف زدیم عشقبازی کردیم، برف بازی هم کردیم.

شولای سیاهش را پوشید: «برویم؟» قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. گفتم: «چرا این پالتو را هر روز برام نمی‌پوشی که هر روز برات بمیرم؟» قدمی جلوتر آمد درست زیر نور گنبد طاق ایستاد، معصومانه دست‌هاش را فرو برد توی جیب‌هاش، و سعی کرد رفتگی سر جیب‌هاش را بپوشاند: «بهم می‌آید؟ ولی... آخر... خیلی کهنه است.» گفتم: «آخ! من اینجوری عاشقت شدم آیدین! اول بار با همین شولای سیاه دیدمت. یادت هست؟» رفتم جلو، دست انداختم زیر بازوش. گفتم: «آقای من! می‌شود مرا ببری کوچه‌ها؟!»

ساکت و مغرور با من راه می‌آمد، گاه ناباورانه زیرچشمی سرتاپام را نگاه می‌کرد و چیزی می‌گفت که مفهوم نبود. انگار دارد روی زبانش شعر می‌نویسد با خطی ناپیدا. و ما باز نیم‌دایره را طی کردیم تا برسیم به کوچه. به جز چراغ سردر  بقیه‌ی چراغ‌های کلیسا و خانه‌ی ما خاموش بود. فقط پنجره‌ی اتاق مادام یوگینه کمی روشنی می‌زد. دم در آیدین به پشت سر برگشت: «هنوز بیدار است یعنی؟» گفتم: «نه. خوابیده اما همیشه چراغی در اتاقش می‌سوزد. دوست دارد شب‌هاش آفتابی باشد.» گفت: «یعنی تو آفتاب شب‌های منی؟» آنجا دوتا دست‌هاش را گرفتم خودم را از پشت یله کردم. گفتم: «مگر تو شب هم داری؟ مگر تو روز هم داری؟ آیدین! تو که شب نیستی، تو که روز نیستی، تو شب و روزی.»

بغلم زد لبم را چنان بوسید که به آستانه‌ی در تکیه دادم نیفتم. سرش را کج کرد و خیره‌ام شد. تو دلم گفتم آخ! تاتاری! تاتاری من! شنید. چشم‌هاش را بست و در لبخندی ناتمام فرو رفت. سرم گذاشتم روی سینه‌اش که دست‌هاش دور تنم حلقه شود. گفتم: «تصمیم گرفته‌ام با همین خرده‌کاری خیاطی پول‌هام را جمع کنم بلکه کتاب شعرت را چاپ کنیم.» گفت: «که چی بشود؟» گفتم: «که این شعرها بماند برای ادبیات.» سر تکان داد: «نه، دیگر نمی‌خواهم. من این شعرها را برای تو گفته‌ام. همه‌اش را خودت شنیده‌ای، دیگر چه لزومی دارد چاپ شود؟»

آخ! همین که می‌دانستم این کلمه‌های مقدس دستمالی نمی‌شود احساس می‌کردم خدا پیامبری فرستاده تا کلماتش را به گوش بنده‌اش برساند. پیامبری که فقط برای یک نفر مبعوث شده فقط یک رسالت دارد فقط مال من است؛ چه احساس زنانه‌ی نابی وجودم را پر می‌کرد. خواستم از شادی جیغ بزنم خدا را دعوت کنم بیاید یک گوشه بایستد ما دو تا را ببیند برود دنیاش را از اول خلق کند، از همین نقطه همین الان.

کوچه با تمیزی بی‌لک صورت زمینِ شاعر من آغوش گشوده بود و ما داشتیم در خوابش پا می‌گذاشتیم؛ روی یک ملافه‌ی تمیز که از سفیدی دیوانه شده بود مست شده بود عاشق شده بود برق برق می‌زد. دلم می‌خواست در آن نیمه شب آنجا نفس‌هاش را بشنوم با صدای بلند بهش بگویم دوستت دارم. اما یک جای کار می‌لنگید. انگار دلش در تاریکی هراس‌هاش پوسیده باشد یکباره می‌ایستاد به اینطرف و آنطرف بُراق می‌شد. چیزی مثل دلهره در چشم‌هاش دودو می‌زد. گفتم: «از چی می‌ترسی عشق من؟ از کی؟» و بیشتر بهش چسبیدم. می‌خواستم ترسش بریزد؛ با ادا و اطوار، با شوخی و خنده، با هر چیز ممکن. دستم را کردم توی جیبش و خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من تو را کول می‌کنم تا سر کوچه می‌برم، تو مرا بغل کن برگردان. خب؟» نگاهش بیشتر از نگاه بود، مثل یک چشمه آدم را در لایه‌های سیاه تاتاری‌اش غرق می‌کرد. محو می‌شدم، دیگر خودم نبودم. خیال می‌کردم روی ابرها قدم گذاشته‌ام دارم آن‌کسی را که به نفسم بند شده مثل تندیس مقدسی ستایش می‌کنم. گفتم: «آیدین! تو می‌دانی خدا چه شکلی است؟» گفت: «بله. شبیه تو.»

ای لعنت به من! لعنت به تو! چه کاری بود که با دل هم کردیم! در کدام کتاب خوانده بودم که "ما فقط صدای یک شلیک شنیدیم، ولی دو نفر گلوله خوردند." یکی مرد یکی زخمی شد؟ یا هردو مردند؟ یا چی؟ چی به سرشان آمد؟ 

عشق همیشه آدم را جا می‌گذارد، و من این را نمی‌خواستم. توی جهنم بودم که آیدین با ابروهای گره‌شده مرا روی دو تا دست‌هاش گرفت درست وسط کوچه راه افتاد روی ابرها. هیچوقت آنهمه از خدا ممنون نبودم. دستم دور گردنش حلقه بود و خودم روی دوتا دست‌هاش توی بغلش زیر نفس‌هاش پرپر می‌زدم تسلیم لذتی که یک سرش کوچه‌ی ارمنستان بود سر دیگرش ته ملکوت. از زیر نور تیر چراغ برق که می‌گذشتیم خم شد لبم را بوسید، داغ و طولانی. فهمیدم از ملکوت قشنگ‌تر هم داریم.

گفتم: «خسته می‌شوی ها! کمرت درد می‌گیرد ها!» شانه راست کرد و باز به راه ادامه داد. نفس‌زنان گفت: «هیچ می‌دانی... آدم یک بار... عاشق می‌شود شکفته... و مثل گل... همان یکبار... پرپر می‌شود؟» دلم که مثل اقیانوس پر از شادی ناتمام بود، در شوره‌زار یک ساحل فرو نشست. یک جای کار می‌لنگید همیشه ابرهای سیاه در کمین بودند که سرزمین آفتابی‌ام را تاریک کنند. من که با هر موج قدم‌هاش تا دم ابرها خیز برمی‌داشتم ناگهان در ساحل شور اندوه نداشتن مردی که داشت مرا روی موج‌ها می‌گرداند به گل می‌نشستم و زار می‌زدم خدا را التماس می‌کردم به مسیح قسمش می‌دادم که آیدینم را ازم نگیرد. هرچی را از من می‌گیرد بگیرد اما آیدینم را نگیرد. چه می‌دانستم کم می‌آورم ناچار می‌روم تنهاش می‌گذارم. آنوقت به شوربختی‌ام لعنت می‌فرستادم که چرا با دل من؟! چرا؟ چرا؟ چه می‌دانستم بعدها مدام یاد من می‌افتد روزی هزار بار توی دلش گریه می‌کند بی صدا؟ نمی‌داند با خودش چه کند، از صبح تا شب به من فکر می‌کند و شب تا صبح خوابم را می‌بیند. چه می‌دانستم این درد با دلتنگی شروع می‌شود بعد با آدم باهوشی مثل او کاری می‌کند که جز چند اسم چیزی در یادش نماند. چه می‌دانستم؟

زیر تیر چراغ برق دوم گردن کشیدم لب‌هاش را  بوسیدم. زیر نفس نفس زدن‌هاش دیوانه بودم. یک زن دیوانه که از هستی بزرگتر است و ماه‌تر است و عاشق‌تر است. گفتم آدم اگر نان نخورد می‌تواند با گاورس هم شکم خود را سیر کند، اما خود را واگذاشتن به این گیاه هرز کجا؟ در حسرت بوی گندم و شرافت نان مردن کجا؟ ترجیح می‌دهم بی آیدین در پستوی تاریکی ذره ذره در خودم بچکم تا تمام شوم. مادام یوگینه گفت: «چرا تمام شوی؟ برو زندگیت را نجات بده.» گفتم: «همین امشب؟» گفت: «پس کی؟ سی سالگی یعنی...»

از بغلش پایین آمدم، پنجه‌هام را توی دست‌هاش انداختم، خودم را از پشت سر رها کردم که بتوانم درسته او را در یک قاب توی چشم‌هام جا بدهم. خندیدیدم چرخیدم و بعد دست‌هام را رها کردم: «آخ آیدین! بیا. بیا خودم سیر تماشات کنم.»

خیره ماند به گوشه‌ی سقف ملکوت. مرمری شد، دست‌نیافتنی! خدای له شده‌ی من مثل یک ساقه‌ی جوان ارغوان که پا روش گذاشته‌اند لهش کرده‌اند اما در گرمای آفتاب دارد یواش یواش سر می‌کشد به خانه‌ی خورشید، یکباره پا شد ایستاد. باز همان شولاپوش شب اول شد که با چشم‌های هراسان دنبال یک جای امن می‌گشت. حالا این حالت نگاهش عمیق‌تر شده بود. می‌توانستم دلهره را توی نگاهش بخوانم. گفت: «سورملینا، می‌ترسم اگر ...»

گفتم: «یعنی چی؟ از کی می‌ترسی؟» گفت: «از کسی نه... دلم برای آیدا یک ذره شده... ولی... پدرم. پدر اگر بخواهد کاری بکند هیچوقت یادش نمی‌رود. تازه، ایاز پاسبان هم نصفه شب‌ها راه می‌افتد با دوچرخه در کوچه‌های اردبیل...» گفتم: «آیدین! به جان خودت اگر بگذارم دست کسی به تو برسد. اینجوری نگاهم نکن! من کلانتری را روی سر همه‌شان خراب می‌کنم. ایاز خر کی باشد؟» و همه‌ی این‌ها را با صدای بلند گفتم. خوشش آمد. لبخند زد، و داشت پا عوض می‌کرد که به نقطه‌ی دیگری خیره شود باز برود توی خیال که صداش کردم. گفت: «جانم!» همینجور که روی برف‌ها خوابیده بودم گفتم: «بیا!» انگار از جایی هلش داده باشند، به خودش آمد گفت: «کجا؟» بال زدم و بعد دست‌هام را گذاشتم روی سینه‌ام: «اینجا. توی بغل من!»

نگاهش بالاسرم روی موهای پخش‌شده‌ام بر برف چرخید آمد تنم را مسح کرد برگشت به لب‌هام. انگار خواب می‌بیند، باورش نمی‌شد، دچار دوگانگی شده بود، مثل خودم. گفت: «وقتی تو به این پالتو مندرس و کهنه‌ی من می‌گویی قشنگ! اگر یک روزی آمد و دیگر مرا نخواستی؟...» داد زدم: «آیدین! آیدین من!»

به پشت سر برگشت، کسی آنجا نبود. چند تکه هیزم انداخت توی پیت حلبی. فوت کرد و آتش را گیراند. چشم‌هاش خیس بود، خیس و سرخ. دوباره همه جا را از نظر گذراند. مطمئن بود که من صداش کرده‌ام اما دست‌هاش را روی آتش به هم مالید و خیال کرد لابد خیال بوده. آنوقت با خیال آسوده فریاد زد سورملینا! مطمئن بود که آنجا دیگر اورهان نیست پدر نیست ایاز پاسبان نیست فریاد زد سورملینا! شعله‌های آتش پیت حلبی در موهای من تاب خورد و دود کرد. آیدین به هق هق افتاده بود و من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. فقط توی دلم گفتم عزیزم! عزیزم! صداش در سکوت نیمه‌شب پیچید، انگار شهر اردبیل فریاد می‌زد: «سورملینا!»

در آن سکوت نیمه‌شب، شب اول را به یاد آوردم که شولاپوش عزیز من قبلاًها در یک شب برفی به خانه‌ی ما وارد شده بود هراسان. مادام یوگینه شال گردن ارغوانی را تا ابد می‌بافت که دورمان بپیچد و آنقدر بپیچد که از دنیا بزرگ‌تر شویم، اسمش را بگذارد ستاره‌ی ارغوانی بیندازد توی جاذبه‌ی هستی بین ستاره‌های دیگر که تا آخر خلقت روزها در آغوش همدیگر بخوابیم شب‌ها سوسو بزنیم برای چشم‌های خیس.

با آیدین همیشه شب اول نبود، شام آخر هم بود. مدام می‌ترسیدم. می‌ترسیدم چیزی کسی اتفاقی او را ازم دریغ کند بگیرد. دوباره داد زدم: «آیدین من!» گفت: «جانم!» و آمد کنارم روی تنم خیمه زد. زیرچشمی نگاهی به گوشه و کنار انداخت، بعد خم شد لبم را بوسید. دستم را دور گردنش حلقه کردم او را به خود کشیدم و در تنش چرخیدم. می‌خندید اخم می‌کرد به جایی دور چشم می‌دوخت می‌رفت توی فکر، از خودش دور می‌شد، و من باز برش می‌گرداندم. گفتم: «شبیه اسب‌های مسابقه شده‌ای!» و بلند خندیدم. گفت: «واقعا؟» گفتم: «آره، به جان چشم‌هات.»

لبه‌های پالتوش را باز کرده  بودم به دو طرف خیال می‌کردم یک قایقم روی دریای متلاطم پارو می‌کشم از موجی می‌روم به موجی دیگر. نیرویی مرا بر می‌کشید و نیرویی دیگر پسم می‌گرداند. در آغوشش هیچ جایی محکم‌تر از اقیانوس تنش پیدا نمی‌کردم. غوطه می‌خوردم، می‌رفتم گم می‌شدم توی دست‌هاش که پیدام کند پوست تنم را آتش بزند.

آیا عشق مرا باور نداشت؟ یا می‌ترسید؟ از ناشناخته‌ای می‌ترسید که هیچ تصوری هم از شمایلش نداشت؟ چیزی بین ترس و دلتنگی در شمایل پدر وجودش را پر از تنهایی گریه‌آلود کرده بود؛ تنهایی گریه‌آلود مردی دل‌شکسته  که در جای امن، پسرک ده ساله‌ای از خنده ریسه می‌رفت. حاضر بودم هر کاری بکنم جانم را بدهم تا پسرک ده ساله‌ی من شیرین بخندد. تمام شهامتش را در او کشته بودند، پر از هوش و کلمه و عشق بود. و من داشتم ذره ذره خودش را نشان خودش می‌دادم که دستم را بگیرد محکم قدم بر دارد برویم شهر اردبیل را گز کنیم، بستنی بخوریم، راه برویم، و من هر به چند قدم یکبار بایستم اینجوری از پایین تا بالا وراندازش کنم و مثل یک قطره آن را سُر بدهم روی گونه‌ام، بعد با ترفندی تند پاکش کنم که نبیند نفهمد.

گفت: «داری گریه می‌کنی؟» گفتم: «آره. از خوشبختی از خوشحالی.» خودم را مثل یک پرنده روی تنش جمع کرده بودم او لبه‌های پالتو را کشیده بود پشتم که یخ نزنم. نفس‌زنان محو آسمان شده بود. و من پشت سر هم لب‌هاش را می‌بوسیدم می‌گفتم: «دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم.» تب داشتم؛ پلک‌هام دو حلقه‌ی آتش بود که من می‌بایست مثل ماده شیر تعلیم‌دیده‌ی سیرک ازش بگذرم تا آسمان برام کف بزند تا برسم به آن زیرزمین دنگال تا اسب رمیده‌ام را رام کنم؛ چه جوری ببرمش بیرون؟ چه جوری اغواش کنم که دنبالم راه بیفتد بیاید شهر را ببیند؟ چه جوری لامذهب؟! بار اول وقتی چراغ راهنمای چهارراه شیخ صفی را دید زد زیر گریه. دست‌هاش را به زانوهاش گذاشت و هق هق کرد. کنار صورتش خم شدم: «عزیزم! عزیزم! چی شد؟ چرا گریه کردی؟» گفت: «هیچی. هیچی.» و طول کشید تا آرام بگیرد. گفت: «این چراغ راهنما در نبودن من هم سبز می‌شد زرد می‌شد قرمز می‌شد! می‌بینی سورملینا؟ من کجای کارم؟» گفتم: «اینجا.» و دست راستم را گذاشتم روی قلبم

شب که برگشتیم خانه هزار کار کرده بودم بلکه یخش باز شود لبخند رضایت به لب‌هاش باشد. این چیزها را هیچوقت دلم نمی‌خواست کسی بداند یا به گوش کسی برسد. یک کلمه گاهی او را در چاهی معلق می‌کرد که نه راهی براش داشتم نه طنابی. بعد سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و آرام گرفتم. گفتم: «می‌دانی؟ موقعی که توی دبیرستان درس رستم و سهراب را خواندیم من به شخصیت تهمینه ارادت پیدا کردم. تصمیم گرفتم اگر یک روز عاشق کسی شدم مثل تهمینه خودم بروم خواستگاری پهلوانم. برای همین بود که روراست خودم با پای خودم آمدم پیش تو، بهت گفتم تو مسیح منی. یادت هست؟» گفت: «مگر می‌شود آن لحظه‌های ناب را از یاد برد؟» دستم را گذاشتم توی دستش که بگویم به من اعتماد کن. من محکم پشتت ایستاده‌ام. و گذاشتم که انگشت‌هام را یکی یکی ببوسد تا باور کند که این انگشت‌ها هر کدام جدا جدا عاشق او شده‌اند. خودم یک جوری دوستش دارم، این انگشت‌ها یک جور دیگر، هر کدام با سلیقه‌ی خودشان. گفتم: «هر انگشتی سلیقه‌ی خودش را دارد، می‌دانستی؟» گفت: «این؟ چه جوری دوستم دارد؟» گفتم: «از خودش بپرس.» لحظه‌هایی طولانی به انگشت کوچکم نگاه کرد. بعد آن را بوسید. با لبخندی تاتاری.

پا شدیم لباس‌هامان را مرتب کردیم و راه افتادیم. اگر می‌دانستم بعدها تسلیم سرنوشت مجبور می‌شوم تنهاش بگذارم که شاخ گل من اینجوری پرپر شود هرگز از اول نمی‌رفتم سراغش، پشت‌دری‌های سفید اتاق را کنار می‌زدم که وقتی می‌آید هواخوری روزانه یواشکی نگاهش کنم توی دلم قربان صدقه‌اش بروم، بروم دنبال کارم، تمام؛ دیگر همه‌اش به این فکر نکنم که چه‌جوری سر مراوده را با این آدم اخمو باز کنم. یا وقتی هر روز براش از پوتشکا روزنامه می‌انداختم پایین، دیگر پی‌اش را نگیرم کنجکاو نباشم بروم دنبال بدبختی‌ام.

به خودم در آینه نگاه کردم گفتم آدم‌ها چقدر بی‌رحمند. چقدر بی‌رحمند. چقدر بی‌رحمند. لابد صدای مرا شنید که گفت: «رحم؟ من بهت رحم نمی‌کنم سورملینا. رحم خواستی برو پیش خدا. من آیدینم. آیدین اورخانی.» گفتم: «ببین! آقای آیدین اورخانی!» گفت: «جانم!» گفتم: «بفرما!» و یک گوله‌ی برف کوباندم تخت سینه‌اش. جا خورد، خندید، بعد دنبالم کرد. جیغ زدم، دویدم، خندیدم و پیش از این که جایی روی برف پهن شوم مرا گرفت. بغلم کرد و یک مشت برف ریخت روی صورتم. جیغ زدم: «نه آیدین! نه تو رو خدا! رحم کن!» گفت: «رحم؟ برای رحم خدا را صدا کن.» گفتم: «تو خدای منی.» چنان لبم را بوسید که یک گوله‌ی برف توی دستم آب شد. در دلم گفتم آره رحم نکن. وحشی باش! اگر خدا وحشی نبود چه جوری دلش می‌آمد مرا از تو بگیرد؟ چه جوری می‌توانست این دل تو را پیر کند؟ یا بین ما فاصله بیندازد؟ چه جوری؟ بعد گوله‌ام را آماده کردم که بکوبم توی چانه‌اش. کوبیدم و باز دویدم. مثل پسرک‌های شیطان دنبالم می‌دوید این شولاپوش من که هزار آرزو براش داشتم هزار فکر هزار خیال سفر. می‌خواستم دنیا را کنارش ورق بزنم مثل یک کتاب رنگی پر از عکس‌های دیدنی. می‌خواستم کار کنم، دگمه پیرهن بدوزم، جادگمه درست کنم، یقه بچسبانم، پول دربیاورم بگویم آیدین! آیدین من! بهارت مال من، تابستانم مال تو. در بهارش شکوفه بزنم در تابستانم پر از میوه شوم، پاییز اسم اولین میوه‌ی قشنگ‌مان را بگذاریم المیرا. آخ! راست می‌گویم به جان چشم‌هات!

...

---------------------------------

سمفونی مردگان، چاپ بیستم، نشر ققنوس، صفحه 5678

August 11, 2017

انگشت‌های باریک تو

--------

دوباره برگشته‌ام به موزیک سمفونی مردگان، و نمی‌دانم چه کنم. یکی بیاید این را از پیش من بردارد وگرنه همینجور هر شب باهاش می‌روم در موومان سوم ناپدید می‌شوم. زمانی که رمان سمفونی مردگان برای انتشار آماده می‌شد هفده صفحه از برف‌بازی آیدین و سورملینا را ازش حذف کردم. ماجرای این برف‌بازی حکایتی بود که می‌دانستم رمان را به رمانتیسم بیش از حد می‌برد، جایی که مد نظر من نیست؛ در ضمن چشم اسفندیاری می‌شود که کل رمان را مثل کار قبلی‌ام "ذوب شده" به بن‌بست می‌کشاند؛ جایی که 26 سال تاخیر کند یا حتا اصلا از تخم درنیاید. بنابرین عاشقانه بغلش کردم از رمان بیرونش کشیدم گذاشتم توی کشو میزم. چیز خاصی هم در این هفده صفحه نبود جز تکریم عشق. چیزی که برای خودم یک سطح محسوب می‌شد و می‌شود. اسطوره‌ای که دیگر وجود ندارد با اطفای غریزه آبش به یک جوب افتاده. در سالهای تبعید بارها بهش فکر کرده‌ام، کجاست؟ از مادرم هم که پرسیدم نمی‌دانست. پیداش نکرد. قیدش را زدم. مثل خیلی چیزها خیلی نوشته‌ها خیلی آدم‌ها خیلی حسرت‌ها خیلی داشته‌ها و نداشته‌ها. مهم نیست دیگر. گفتم من بلدم از صفر شروع کنم. موزیکم را گذاشتم و نوشتم؛


از همان زمستان اول آن شب برفی که مثل یک تندیس پرستیدمش، فهمیدم بعضی چیزها توی این دنیا هست که هرگز تمام نمی‌شود؛ زندگی در زیرزمین او را به صرافت نینداخته بود که برای خودش پالتو بخرد. ژاکت‌هاش را خودم براش انتخاب کرده و خریده بودم. وقتی تنش می‌کرد انگار خودم بغلش کرده‌ام، یا نه، در بوی چوب و لاک الکلش آمیخته‌ام. گفتم: «بیا بیرون نگاه کن. آقای آیدین! بیا این سکوت پاک را تماشا کن.» گفت: «حالا؟ این نصفه شبی؟» گفتم: «همین حالا. همین نصفه شبی که دنیا خواب است.»

مثل یک نفسِ بی‌قرار آنقدر در نی دمیدم که آرام آرام کشیدمش بیرون. همان کوچه‌ی ارمنستان. و تنها صدای من و او بود که تمام اردبیل را فتح می‌کرد. پچپچه می‌کردیم ولی در آن سکوت خواب‌رفته‌ی شهر صدای نفس‌های همدیگر را می‌شنیدیم. گفتم: «بیا خودت را تماشا کن!» دست و پاش را گم کرده بود. زیر نور تیر چراغ برق به زمین خیره شد و دنباله‌ی حرفم را گرفت: «آخ سورملینا! نگاه کن! هنوز لک به صورتش نیفتاده... هنوز خواب کسی را ندیده... هنوز...» نه این که بقیه‌ی حرف‌هاش یادم نباشد، نه! می‌خواهم برخی حرف‌هاش را توی دلم چال کنم بلکه پژواک صداش تا ابد در سینه‌ام بلرزد و از مردن نجاتم بدهد. نمی‌خواهم حتا سایه‌ام بشنود که شاعر دلسوخته‌ی من در آن لحظه‌ها چی گفت و من چه‌جوری اخم‌هام را کردم توی هم لبخند زدم که باز بگوید. صداش در سرما لرزید. خودش را بغل کرد. گفتم: «اگر سرما بخوری مادام یوگینه مرا می‌کشد! کاش پالتو می‌پوشیدی.» گفت: «مادام یوگینه؟ چرا؟» گفتم: «هفته‌ی پیش که پیش ما بودی شام را خودش پخت. گفت من امشب خاشلاما می‌پزم، به شرطی که آقای آیدین را دعوت کنی. احساس کردم آن شال گردن ارغوانی را پیش از آمدنت برای من و تو می‌بافته لابد. وقتی از غذا تعریف کردی خوشحال بود. بهش گفتم من بلد نیستم خاشلاما بپزم، یادم می‌دهی؟ گفت: البته. من عاشق این البته‌ گفتن‌هاشم. می‌دانی؟ امروز غروبی یادم داد. حالا خودم بلدم برات خاشلاما بپزم آیدین! فکر کن!» گفت: «هیچوقت نخورده بودم.» گفتم: «غذای ارمنی‌هاست. یک جوری بلد شده‌ام که انگشت‌هات را هم باهاش می‌خوری.» خندید: «اگر دلم بخواهد به جاش انگشت‌های باریک تو را ببوسم چی؟» دلم ریخت. باز عاشقش شدم. و فکر کردم آیا همه‌ی مردها همینقدر انگشت‌های ظریف یک زن را می‌بینند؟ و یادم آمد که نه، هیچ مردی در عمرم ندیده‌ام که به اندازه‌ی آیدین من ریزبین و احساساتی باشد. گفتم: «از وقتی فهمیده جز تو چیزی ندارم، خیلی هوای مرا دارد. امشب گفت سورملینا! آقای آیدین چرا غمگین است؟ غمگین و دلمرده! گفتم: شما از کجا می‌دانید؟ جوری خیره‌ام شد که آب شدم. گفت اگر مردی را دوست داشته باشی و او غمگین و دلمرده باشد یعنی آفتابت مقوایی است، یا فکری بکن، یا برو پی کارت! جا خوردم. بعدش گفتم من چه کاری ازم ساخته است؟ گفت مراقبش باش، بهش سر بزن.  گفتم یعنی همین امشب؟ گفت بله. پس کی؟ بهار یک زن، سی سالگی است. آخ، تو داری می‌لرزی؟»

یادم افتاد که پالتوش را ازش گرفته بودم. گفتم: «پالتو نداری؟» نگاهش به پرپر افتاد. گفتم: «مگر من مرده بودم که تو بی پالتو بمانی؟ اردبیل بی پالتو یعنی این که خانه‌ات سقف نداشته باشد.» گفت: «توی زیرزمین هیچوقت به صرافتش نبودم. سورملینا! آخر من که جایی ندارم بروم.» گفتم: «من هم برای همین آوردمت بیرون که دلت نگیرد نپوسد نمیرد.» لب ورچید اما تندی آن را تبدیل به لبخند کرد. جوری که داشتم براش می‌مردم، چقدر قشنگ می‌خندید وقتی آن چشم‌های تاتاری‌اش تنگ‌تر میشد! توی دلم گفتم نکن با من! فهمید، و خندید. گفتم: «بروم پالتوت را بیاورم؟» گفت: «پالتوی من؟ مگر دورش نینداخته بودی؟» گفتم: «دور؟ دور کجاست؟» آشکارا می‌لرزید. گفتم: «بروم پالتو را برات بیاورم. سرما قابل تحمل نیست. »

حالا یاد من افتاده بود. یاد آن شب برفی. یاد وقتی که اسمش را صدا می‌کردم. داشت چوب می‌ریخت توی پیت حلبی، دود را با دست پس می‌زد و نگاه از آتش بر نمی‌داشت. پریشان بود. و برای همین آتش درست کرده بود، چون درست پشت مدرسه‌ی انوشیروان دادگر داشت به همان لحظه‌ها فکر می‌کرد. می‌دانستم این لرز ربطی به سرما ندارد. در سرما آدم بالاخره خودش را یک جوری گرم می‌کند؛ نمی‌گذارد نفس‌هاش بلرزید. اما اگر جای خودت را در دل معشوق ندانی مثل این است که زنده زنده زیر کوه یخ چالت کرده باشند، و تو با چشم‌های باز دنیا را تماشا کنی. از درون بلرزی و ارتعاش صدات روی برف گم شود.

گفت: «تو که قبلا گفتی از آن پالتو هیچ خوشت نمی‌آید. پس...؟» گفتم: «برای این که تا آدم تو را قانع نکند نمی‌تواند پرسشی را از ذهنت بر دارد. دلم می‌خواست به هر ترفندی شده برات آن کت و شلوار سورمه‌ای را بخرم. اما راست راستش این که... دلم می‌خواست پالتو را از چنگت در بیاورم که شب‌ها بتوانم سرم را توی آن بوی لعنتی فرو کنم.»

هیچوقت او را اینقدر مبهوت ندیده بودم. گفت: «عجب!» جوری که اگر نگاه ازم بر می‌داشت مثل روح از زمین پر می‌کشیدم می‌رفتم آسمان چهارم پیش آقای مسیح. گفتم: «عجب؟ واقعا که! عاشقی کردن زحمت دارد آقای آیدین.» با لبخندی ملایم فقط نگاهم می‌کرد. گفت: «من با تو چه کنم؟» و انگشت‌های دستش توی هوا این‌جوری چرخید. گفتم: «عاشقی.» دلم می‌خواست بغلم کند. بغلم کن لامذهب! گفت: «هر چه جلوتر می‌رویم من بیشتر گرفتارت می‌شوم. سورملینا! تو را بخدا به من هم فکر کن!» یقیه‌ی پالتوش را از دو طرف چنگ زدم چسباندمش به در خانه: «به تو هم فکر کنم؟ مگر تو می‌گذاری به چیزی جز تو فکر کنم؟ لامذهب اخمو! بی انصاف!» زدم زیر گریه. انگار مغزش را متلاشی کرده‌ام خونش پاشیده به صورتم حالا خیره‌ی لکه‌های سرخ سرش را کج کرده حیران تماشا می‌کند. لب‌هاش حالتی از حیرت داشت جوری که بپرسد؛ چرا؟ و من از لای چشم‌های بسته‌ام از لابلای اشک، اندوه معصومانه‌اش را که می‌دیدم بیشتر گریه می‌کردم. برام مهم نبود قیافه‌ام چه‌جوری شده.

مرا به خودش کشید: «من جز تو چی دارم؟ سورملینا! اگر یک روز رهام کنی بروی؟ توی آن زیرزمین دنگال چه بلایی سر خودم بیاورم؟ اگر یک روز نباشی؟... اگر...» زود خودم را تو دست‌هام گرفتم: «کجا نباشم؟ از بغل تو کجا را دارم بروم؟» لب‌هاش آشکارا می‌لرزید. با مشت کوبیدم به شانه‌اش: «باید بروم پالتو‌ات را بیاورم. داری از سرما می‌لرزی.» و راه افتادم. گفت: «تنها؟ نه نه. با هم می‌رویم.» دست انداخت به کمرم و ما روی رد پاهامان قدم گذاشتیم، زیر نور سردر حیاط هردو به نیم‌دایره‌ای خیره بودیم که باید طی می‌کردیم تا برسیم به راه‌پله‌ی زیرزمین. بازوش را دودستی گرفته بودم و تقریبا خودم را بهش آویخته بودم. راه راست را نرفتیم، در همان نیم‌دایره ماندیم. با این که می‌لرزید دستش را محکم دور کمرم گرفته بود. چقدر گریه دلم را شسته بود، چقدر غرور آدم را سرزنده می‌کند. تا برسیم به زیرزمین چنان سبک بودم که خیال می‌کردم ابرها مرا برده‌اند. گفت: «سورملینا، بیا نرویم! به جاش برات کتاب می‌خوانم. از یک نویسنده‌ی خیلی مهم، آلبرکامو.» گفتم: «باهات کارها دارم. بیا برویم. خب؟» باز معصومانه گفت: «خب.» ...