June 19, 2018

آن نامه‌ها

--------------

تمام شب خواب تو را دیدم، یحیا!

بالای بند زرنگیس روی سنگ نشسته بودیم با هم حرف می‌زدیم. هوا آفتابی بود، و پشت سرمان تا چشم کار می‌کرد، لایه لایه ابر، ابرها از هم پیشی می‌گرفتند تا خودشان را برسانند به ما؟ یا چی؟ خواستم ازت بپرسم، گفتم لابد می‌گویی اینها را که خودت می‌دانی.

سرت را کج گرفتی روی شانه با لبخند نگاهم کردی. آفتاب تند بود، و من به مژه‌های لب‌برگشته‌ی سیاه تو خیره بودم. گفتی: «اینها را یادت رفت؟»

گفتم: «یادم نرفت، ولی نمی‌دانستم که. زمان تو نبودم که.»

«من که در جان تو خانه کرده‌ام. من که هستم. حالا بردار بنویس.»

سر تکان دادم: «منتشر شدی، یحیا! حالا دیگر دیر است، حالا دیگر همه یحیا شده‌اند، نگاه کن!»

پشت سر را نشانت دادم؛ اینهمه چهره‌ی آشنا، روی بند زرنگیس چه می‌کردند؟ تو باز مرمری شدی، با نگاهی که روی جمعیت می‌گشت. ابروهات را در هم کشیدی، چشم‌هات را جوری تنگ کردی که توی دلم گفتم چشم‌بادامی من! عزیزم!

خندیدی. و انگار بخواهی موضوع را عوض کنی گفتی: «من اینجا، روی بلندی، یک درخت بادام کاشته‌ام. بادام پوست‌کاغذی.»

رفتیم کنار درخت. پر از شکوفه بود. گفتی: «بادامش را بخور، روی پوستش بنویس.»

در خواب من نوزده ساله نبودی تو هزار ساله بودی. هزارساله و جوان. موهای لَخت سیاهت از دو طرف  تاب بر می‌داشت که پیشانی‌ات بلند بیاید، بلند و روشن.

چیزهایی برام تعریف کردی، و جاهایی را نشانم دادی که در رمان نیامده. تمام مدت کتابی در دستت بود. یک جاش را باز کردی. من خم شدم روی آن صفحه، نوشته بود؛ «همه با هم مساوی‌اند. بعضی رنج‌شان را در جا می‌خورند، برخی اندوه‌شان را با خود برمی‌دارند که در راه بخورند.» بقیه‌ی نوشته زیر سه گل‌برگ سبز و نارنجی و سفید ناپیدا بود. ورق زدی: «گاهی هم آدم وسط دریا توی یک قایق خالی از تشنگی هلاک می‌شود. آنهمه آب و دریغ از یک قطره آب؟» و باز بقیه‌ی کلمات رفته بود زیر برگ‌ها. ورق زدی؛ «آدم جایی قرار می‌گیرد که دیگر عمر نمی‌کند، زمان براش می‌ایستد، یکی بیست ساله، یکی چهل ساله، ولی هزار ساله. تو باور می‌کنی؟»

گفتم: «اینها را تو نوشته‌ای؟»

گفتی: «نه، اینها نامه‌های نورساست. خیلی زیاد است. باز هم هست. می‌خواهی ببینی؟» سر تکان دادم. با هم راه افتادیم رفتیم توی اتاق تو. آنجا هم آفتابی بود. خیال کردم اتاق سقف ندارد، یا شاید نور خورشید از پنجره‌ها می‌ریزد، مبهوت وسط اتاق می‌چرخیدم و می‌گفتم خدایا پس منشأ نورت کجاست؟ کجا دنبالت بگردم؟

یک صندوق چوبی کوچک گوشه‌ی اتاق بود، درش را باز کردی نامه‌ها انگار پر باز کرده باشند، ریختند بیرون، کف اتاق پر از نامه شد. یعنی نورسا اینهمه نامه برای تو نوشته بود؟ چرا نمی‌دانستم؟ ببینم چی نوشته برای تو؟

خم شدم روی نامه‌ها؛ هر چه بیشتر نگاه می‌کردم گُم‌تر می‌شدم، نمی‌توانستم بخوانم، نور تند آفتاب نمی‌گذاشت. سر بلند کردم ببینم تو کجایی. بر درگاه اتاق ایستاده بودی، باز با همان لبخند.

از خواب پریدم، و هنوز دنبال تو می‌گشتم. نور خورشید افتاده بود توی چشم‌هام. مرغ مینای توی حیاط می‌خواند، و متکای من خیس بود.

June 6, 2018

کیاشا

-------

کیاشای من! تو یکی از گل‌های سرسبد این دنیایی. پاهات را روی زمین سفت بگذار، روی این زیباترین سیاره‌ی هستی، موهای سیاهت را بسپار به ابرها. از چیزی نترس، قوی باش، سربلند و قوی. هروقت از چیزی دلتنگ شدی بیا حرف بزنیم بخندیم گریه کنیم آواز بخوانیم، و این را بدان که هر بار بینمت عاشقانه می‌بوسمت می‌گویم؛ خوش آمدی.

June 2, 2018

باغ معلق نورسا

-----------

 «بابا!»

«جانم!»

«مرا می‌بری بلخِ بامیان؟»

داور موهاش را کنار زد، کف را از روی صورتش پاک کرد: «بلخ بامیان دیگر کجاست؟» 

نورسا گفت: «هَه! من از کجا بدانم؟ سعدی گفته، سعدی رفته.»

داور تا شب می‌خندید، قربان صدقه‌اش می‌رفت، و برای دولیلی تعریف می‌کرد. سرچراغی رفت مغازه‌ی میرزاحسن که قلیان بکشد، و این را براش تعریف کند. صدای تق چای نوشیدنش از همیشه بلندتر بود. راستش رفته بود برای نورسا کمی خرما و نبات و برگه‌ی هلو بخرد.

شیطنت‌های قشنگی داشت که خاص خودش بود. با همه شوخی می‌کرد، اما کسی را به درد نمی‌آورد، حتا وقتی به یحیا می‌گفت خر، تمام شیرینی و سادگی یک حیوان دوست‌داشتنی می‌آمد توی بغلش. از بچگی وروجک بود. موهای یحیا را می‌بافت به موهای مسیحا، یکی‌شان که برمی‌خاست هر دو ناچار بلند می‌شدند: آآآی‌ی‌ی!

توفان خنده‌ها خانه را برمی‌داشت.

یحیا اخم‌هاش را می‌کرد توی هم، داد می‌زد: «آخر تو چرا این‌قدر عشقی؟!»

عشق بود.

یک بار آمد توی اتاق، سرش را گذاشت روی پاهای پدرش، جوری که همه از تعجب چشم‌هاشان گرد شد. در بچگی از این کارها نمی‌کرد، حالا که بزرگ شده بود، دور و بر پدرش می‌چرخید، باهاش حرف می‌زد، شوخی می‌کرد: «بابا!»

«جانم!»

«هَه! اگر یک باغ بخواهم برام می‌خری؟»

«باغ حیرانی؟»

«باغ حیرانی که مال یحیا بود.»

نورسا از پدرش محکم‌تر بود؛ از همه باهوش‌تر و چشم‌بادامی‌تر. ترکیبی از پدر و مادر را هم داشت. گفت: «هَه! باغ معلق را برام بخر!»

«هوم؟ باغ معلق دیگر کجاست؟»

لابلای گریه، خنده‌اش گرفت. نتوانست بر بازی‌اش بماند: «شهر بابِل. از عجایب هفتگانه‌ی جهان. هَه!»

داور دستش را به موهاش کشید: «هر چی بخواهی برات می‌خرم.»

سر از زانوی پدر برداشت: «من همه چیز دارم. دنیا را با شماها عوض نمی‌کنم.» و به تک تک‌شان نگاه کرد؛ داور، دولیلی، ابراهیم، اسماعیل، مسیحا.

یحیا و پورو دیگر نبودند. هستی دو چیز مهم کم داشت. ابری آمده بود آن دو تا ستاره‌ی درخشان را پوشانده بود. همه می‌دانستند که هردوشان هستند؛ پشت اشک‌ها و لبخندها، زیر قبرها، پشت ابرها.  

نورسا همچون پدرش در کمال بی‌نیازی، از چهارمین طبقه‌ی آسمان به این دنیای بی‌اعتبار نگاه می‌کرد؛ می‌رفتند می‌آمدند می‌خریدند می‌خوردند می‌ریختند می‌پاشیدند.

فقط نگاه می‌کرد. چیزی نظرش را نمی‌گرفت که طلب کند، آنچه می‌خواست در سطرهای کتاب قطوری که به دست داشت جا مانده بود. پس پناه می‌برد به کلمات، زندگی می‌کرد، حرف می‌زد، می‌خندید، و خشنود بود.

ملازلیخا و خواهرش چند باری به خانه‌شان آمدند، او را برای مردی خواستگاری کردند؛ این پیردخترها، شوهر نکرده، طعم نچشیده، نخورده، برای دیگران لقمه می‌گرفتند. نورسا گفته بود: «نه این که نخواهم شوهر کنم، این آدم‌ها را نمی‌شناسم. نمی‌خواهم.»

ملازلیخا گفت: «ما تا حالا بیشتر از صد تا خواستگار برات اسم برده‌ایم، همه را رد کرده‌ای، دختر جان! مگر نمی‌خواهی شوهر کنی؟»

تکلیفش با خودش روشن بود. گفت: «هر مردی باشد حرفی ندارم، هَه! فقط آهنگر باشد.»

تنها آهنگر شهر تیمورچه بود. که روز خواستگاری برای خودش یک آهنگر نامی بود. دیگر نشانی از آن بچه یتیم هفت ساله در خود نداشت که با شاگردی و کوره دم‌دادن و پادویی، زیر چشم مادرش نان درمی‌آورد و جوان برومندی می‌شد.

روزها آهن بی‌شکل گداخته‌ای از کوره در می‌آورد می‌گذاشت روی سندان با چند ضربه‌ی پتک، میلش می‌کرد، نرده و زنجیرش می‌کرد، بیلش می‌کرد، و آهن مثل موم زیر دست‌های فرزش شکل می‌گرفت تا مردم را به شگفتی وادارد.

آنها که از برابر آهنگری می‌گذشتند پاهاشان سست می‌شد، می‌ایستادند به دست‌های آهنگر جوان خیره می‌شدند سیر نمی‌شدند. آن بازوی ستبر بر شانه‌های پهن بالا می‌رفت پتک را پایین می‌آورد، ضربه‌های کاری دنگ دنگ دنگ! ضربه‌های نرم، تق تق تق! یک نیزه‌ی نوک‌تیز کنار نیزه‌های دیگر در خاک فرو می‌رفت. عجب!

روزها و روزها نیزه می‌ساخت و ته کارگاهش کنارکنار هم در خاک فرو می‌کرد، همه یکدست و یک‌اندازه. پچپچه افتاده بود یعنی تیمورچه‌ی آهنگر از شاهنامه درآمده؟ یعنی جنگی در پیش است؟ یعنی کیکاووس نیزه‌های جنگ را به این استاد جوان سفارش داده؟ وگرنه سنگسر اینهمه نیزه به چه کارش می‌آید؟

بعد که کار نرده‌های اسلیمی خانه‌ی سرهنگ نیلوفری تمام می‌شد، همه دیدند که چطور نقش و نگار بدنه‌ی نرده مثل عشقه‌ی گل نیلوفر دور نیزه‌ها می‌پیچید و یک پنجره‌ی امن جلو چشم دخترها و زن‌های تماشاگر به دنیا می‌آمد. بعد یک نرده‌ی دیگر، بعد یک نرده‌ی دیگر، تا همه‌ی زن‌ها آن‌طرف نرده‌ها بمانند، تیمورچه این‌طرف؛ کسی هم جرئت نکند نزدیک نرده‌ها شود یا فکر کند که می‌تواند آن مرد جوان پشت نرده‌ها را لای خیال خودش ببافد.

سربه‌زیر و بی‌حرف، به عشق نورسا عرق می‌ریخت و می‌ساخت. آنهمه دختر و زن خودشان را هفت قلم می‌آراستند، جلو آهنگرخانه ناز و کرشمه می‌آمدند، خودشان را یک جوری بهش نشان می‌دادند، سر بلند نمی‌کرد، وقعی نمی‌گذاشت، نگاهش را به کسی بند نمی‌کرد.

دلش بند دختری نازک‌اندام بود که براش حلوا درست می‌کرد در دیس چینی دورطلایی، روش نقش و نگار می‌انداخت، براش می‌برد. غروب همه می‌دیدند که تیمورچه دیس حلوا را مثل یک نور روی دست‌هاش به خانه می‌بُرد، در ایوان می‌نشست تا صبح انگشت انگشت به دهن می‌گذاشت، انگشتش را می‌لیسید، در شیرینی و عطر گلش سر به فلک می‌کشید شعله‌ی رقصان بلندی که هرم آتشش تا دم لباس فرشته‌ها خیز برمی‌داشت. ابرها به هم تنه می‌زدند، باران تندی می‌گرفت تا نوک شعله‌ها خنک شود.

فرشته‌ها براش زبان در می‌آوردند. و او سرخوشانه می‌خندید.

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"، نشر گردون برلین. می 2017

May 24, 2018

روشنا

---------------

شواهد امر

می‌گوید

که تو نیستی

باور نکن

خورشیدکم!

پس این روشنای لامذهب

که هر صبح می‌آید

هر شب ستاره‌ها را

در سر تاریکم

برق برق برق می‌زند

چیست؟

راستش

شواهد امر

مثل سگ دروغ می‌گوید.

May 23, 2018

اشک

---------------

جسم

اسبِ روح است

در این برهوت دور

کشتی نوح است

میان دریای شور

شهسوار این باره کیست؟

March 20, 2018

نوروز

------------------

سرانجام رمان "نام تمام مردگان یحیاست" را امضا کردم و برای امیر حسین‌زادگان، مدیر نشر ققنوس فرستادم. سال‌ها پیش قرار بود این رمان را به سپانلو تقدیم کنم، ناتمام ماند، زندگی‌ام دستخوش بلایایی شد که بسیاری از کارهام به تعویق افتاد، بهترین سال‌های خلاقه‌ی عمرم در غربت گذشت، بی‌دلیل، رفیقم سپانلو درگذشت. پدرم نیز از دلتنگی‌ من افسرده شد، درگذشت. نوشتن این رمان سی سال طول کشید. با آن عاشقی کردم، گریستم، نوشتم، و خوش بودم. این رساله‌ی عشق را به بچه‌ها تقدیم می‌کنم.
از خوانندگان آثارم همیشه ممنونم. سال نو و نوروزتان مبارک. تندرست و شاد باشید.

March 17, 2018

نِی

------

گفتند: «می‌خواهی برات برویم خواستگاری؟»

مسیحا بی آن که عکس را نگاه کند گفت: «صبح باید بروم معدن مس، کوه بکَنم.» و از اتاق بیرون رفت.

آدم که عاشق باشد به عکس دیگری نگاه نمی‌کند، فرصت به دیگری نمی‌دهد، همه چیز دارد، فقط نفس کم می‌آورد، دلش می‌خواهد دورش را خالی کنند که هوا بیاید. دلش از روزگار بی او سر می‌رود.

آدم که عاشق باشد، نِی می‌شود، خالی از خودش، به سوی او قد می‌کشد، تا تمامی نورش را به درونش بیاورد، تمامی هواش را نفس بکشد؛ بندابند هر بند نِی یک آه نقش می‌بندد، هر سال یک آه؟ یا هر نفس یک بند؟

کسی نمی‌داند.

- رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

February 26, 2018

رمان‌بازی

------

ماه را مثل نان نصف می‌کرد، یک تکه‌اش را می‌داد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستاره‌ها را می‌خورد. بعضی وقت‌ها هم نمی‌توانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک می‌کرد می‌گذاشت توی جیبش برای وقت‌های نداری.

اینها اگر معجزه نیست، پس معجزه چیست؟

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"


February 24, 2018

نثربازی

-------------

هود همان نبود که دود را می‌ربود از مطبخ می‌زدود؟ یا حضرت هود!

February 17, 2018

یحیا

-------

پسرک به ته آسمان خیره گفت: «من هم نشنیده می‌گیرم.» و در بوی موهای پدر خوابش برد. رفته بود لابلای بوی موهای بلند پدرش گرفته بود خوابیده بود.

یحیا.

اولین بچه‌ی داور به نوزده سالگی نرسیده در رعد و برق خاکستر شد. داور موهاش را با دو دست تکاند، خاکسترها ریخت.

- از رمان نام تمام مردگان یحیاست

February 5, 2018

هر صبح

----------

هر شب با تو زندگی می‌کنم

هر صبح خوابت را می‌بینم

هر صبح

هر صبح تا چشم باز می‌کنم

می‌آیی پشت پنجره‌ام

دست‌هات را دور صورتت کاسه می‌کنی

دنبال من می‌گردی؛

ولی سال‌هاست که این اتاق خالی ست

دیگر کسی اینجا نیست.


January 19, 2018

بی‌دلیل

-----------

در دل هر عشق یک حیوان خفته است که هروقت بیدار شود آدم را می‌درد. بی‌دلیل.

از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

January 15, 2018

خورشید گرم

-------------

رنگ‌ها را برف برده بود علف‌ها را سرما خورده بود. یک میش از ته گله گفت: «مندل!» برگشت نگاهش کرد. میش دیگری هم صداش کرد، بعد یکی دیگر. نفهمید از سرما چنین خشکیده درجا مانده بود؟ یا مندلمندل‌های گله او را در بهت فرو می‌برد؟ نفهمید. گاهی زمین در کائنات چنان گم می‌شود که انگار مادرزاد کر آفریده شده، کور، بی‌نگاه، بی‌حضور. آدم مبهوت صدای ویز می‌شود. تب می‌کند از زمین بال می‌کشد جایی ریز می‌شود. ته حضیض. دلش نان می‌خواست، خورشید گرم می‌خواست، یک دست مهربان نرم می‌خواست. چقدر این چیزها دیگر وجود نداشت! توی برف زانو زد، سرش را گرفت و گذاشت صدای مندل‌مندل‌های گوسفندها کف کند ته بگیرد بسوزد. بعد دست‌هاش را گذاشت توی برف، مثل آنهای دیگر. آنوقت صدایی سیاه و گرفته از سینه‌اش زد بیرون: «بععععع

 

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"