November 21, 2016

تو؟

-----

گفت: «تو! آره تو! وقتی میگم تو! زود بلند شو به سوال من جواب بده.» چرخی زد و باز رو به همه ایستاد. لحظه‌هایی در سکوت به هیچ‌کس نگاه نکرد. بعد بال راستش را گرفت یک جایی آن وسط‌ها: «تو بگو! آره. همین تو! ستاره‌های آسمان چند است؟»

- آقا!

- آقا!

- آقا!

کلاس رفت روی هوا. همه با هم گفتیم: «موهای اسب من چند است؟»

لب‌هاش رفت روی هم، فشرده شد، مچاله. فهمیده بودیم که حالش خوب نیست و الان صورت چند نفر را با کشیده سرخ می‌کند. لوچ بود.

November 13, 2016

آشیانه‌ها

-------

درختی که لانه ندارد

انگار

تو یادت رفته گوشواره‌هات را بیاویزی

درختی که پرنده ندارد

انگار

یک شب خوابیده‌ام

خواب تو را ندیده‌ام

عشق من!

آشیانه‌ها

انگشتر قشنگی‌اند بر دست درخت

تو

گل سینه‌ی منی

و من درختی‌ام که لانه‌ی تو را

روی سرم گرفته‌ام تا زود برگردی.

November 11, 2016

طرف نقل؟ دلیل نقل؟

--------

از تئاتر که حسابی در آمدم لحظه‌هایی دراز در سکوت راه رفتم. از جایی بوی استیک پیچیده بود. گفتم چیزی می‌خوری؟ گفتم هوم؟ نه. از صدای قدم‌هام فهمیدم که دارم راه می‌روم. گفتم این کفش قهوه‌ایه را دوست دارم. از تق تقش خوشم می‌آید. گفتم کفش سورمه‌ایه چی؟ قشنگ نیست؟ قشنگ و راحت؟ گفتم چرا! ولی تق تق نمی‌کند. آدم انگار محکم قدم برنمی‌دارد. فش فش فش، انگار دارد تو تاریکی گم می‌شود. گفتم یعنی گم؟ خندیدم نه، دیوووونه! مفقود. گفتم بشود! نشود! چه فرقی دارد؟ یک ماشین در خیابان کانت بی دلیل بوق زد. گفتم ذقنبود! و ساکت به راهم ادامه دادم. پرسیدم چطور بود؟ شانه‌ام را انداختم بالا لبم را هم اینجوری کردم؛ نمایش همان نمایش بود، فقط اجرا تفاوت داشت. اجرای بدترش را پنج سال پیش دیده بودم. این داستان‌های تکراری و دست‌مالی‌شده با پایانی مشابه به کجا می‌رسد؟ گفتم دقت کردی؟ حتا کلمه‌ها و سکوت و این گریز از متن به حاشیه هم عین هم بود. ابتکار وجود ندارد. متفاوت وجود ندارد. آدم گول می‌خورد. همه عین هم. گفتم آره، آدم یاد قیافه‌های عمل‌شده در ایران می‌افتد؛ با صدای بلند خندیدم و گفتم دماغ‌های عمل‌شده! مرامهای عمل‌شده! همه عین هم. همه شبیه، همه باسمه‌ای! گفتم یک چیزی یادت رفت! به سه‌کنج که می‌افتند اصرار دارند ثابت کنند بخاطر پولیپ عمل کرده‌اند، چون نفس نمی‌توانسته‌اند بکشند! هوم! جراحی مرام بخاطر؟ خب آدم باید نفس بکشد... یا هرچی. حالا دیگر دیگی که برای من نمی‌جوشد توش کله‌ی سگ بجوشد. از سایه‌روشن سه‌کنج سقف فهمیدم که خوابیده‌ام، مثل شب‌های دیگر. ولی من گفته بودم این چیزها را. نگفته بودم؟ چند بار هم گفتم. خواهش هم کردم. گفتم این چیزها خیلی اذیتم می‌کند، ما باید همدیگر را رعایت کنیم. چی جواب داد؟ نشنیدم. به جاش انگار شیلنگ بزرگ فشارقوی را به طرفم گرفت و شیر را تا آخر باز کرد که آبم ببرد. بُرد. اول‌هاش درد داشت، عشقولانه و اروتیک و سکسی! از پاییز پارسال سکسی‌تر و عمیق‌تر و مربایی‌تر! هم طرف نقل مشخص بود و هم دلیل نقل. احمقانه مثل مار زخمی می‌پیچیدم به خودم. تازه از لندن برگشته بودم شب اول سه بار توی خیابان عق زدم و کنار درخت بالا آوردم. تجربه‌ی عجیبی بود! بعد چی شد که یک‌باره دردش افتاد؟ انگار احساسم کنار یک درخت جا ماند. شاید عصب یک جاییم را کشیدند و خلاص. نه. شاید هم تخم یک چیزی را ملخ خورد! به تخمم که خورد! حالا دیگر خواندن چیزی هلاکم نمی‌کند. بنویس! این که همه چیز دایره است شک نکن باسی جان! اوج که می‌گیرد ما قوس دایره را نمی‌بینیم، نمی‌بینیم که فقط تا نیمه هی بزرگتر می‌شود، شکست قوس را نمی‌بینیم. و نمی‌بینیم که از یک جایی به بعد دیگر رو به سقوط دارد و هی کوچکتر می‌شود تا برسد به صفر. گفتم خب، کلش همین بود! هستی و نیستی. اینهمه موضوع به ذهن می‌آید و سر نمی‌گیرد بافته نمی‌شود. خب نمی‌شود. چکار کنم؟ پابرهنه بخوابم؟ به جاش چیزهای دیگر بافته می‌شود؛ شب و روز. از صدای پای ایمی توی پله‌ها فهمیدم که ساعت چهار شده. گفتم آدم‌ها عوض نمی‌شوند. حالا می‌گذاری بخوابم؟ گفتم بخواب. چقدر حرف می‌زنی!؟

November 10, 2016

من اینجا

-------

من اینجا در "حضور خلوت انس" هرچه بنویسم در خوانش بعدی ویرایش می‌کنم بارها، یا تغییر می‌دهم بارها، و گاهی هم حذف می‌کنم، یک بار. هرچه از این صفحه پاک شود می‌رود به جهنم، اما آنچه می‌ماند در یکی از کتاب‌هام می‌آید.

من اینجا چند نوع مطلب می‌نویسم، برخی را زنجیروار ادامه می‌دهم. گاهی تکه‌ای از رمانم، گاهی شعر، گاهی نامه‌ای به تو، گاه مبحثی از تکنیک‌های نوشتن، و گاه نق‌نق‌های تنهایی. اما اینجا برای من دیواری ست که نقاشی‌ام را بیاویزم، دور و نزدیک شوم، چشم‌هام تنگ و باز کنم، در نور و سایه بگیرمش، تا بیفتم به جانش. زمانی هرچه می‌نوشتم برای سپانلو، شاملو، گلشیری، مصدق یا یکی از سیمین‌ها می‌خواندم؛ بعد پاکنویس و نهایی‌اش می‌کردم. و حالا که از این موهبت محرومم، ناگزیر به ذهن و نگاه و تجربه و صدای خودم تکیه می‌زنم. اینجا هستند کسانی که می‌خواهند و دوست دارند بشنوند و نظر بدهند، اما این ماجرا کمی پیچیده است؛ قاعده‌ای ریاضی دارد؛ آدم وقتی با پینگ‌پونگ‌باز ضعیف‌تر از خودش بازی کند، ذهن و دست و نگاهش خراب می‌شود. بازی پینگ‌پونگ ریاضی ست، و بازی نوشتن هزاربار ریاضی‌تر. به همین دلیل ناگزیرم به خودم متکی باشم. با خودم بازی کنم. تنها خودم.

من اینجا اعلام می‌کنم اگر مطلبی زودتر از ویرایشم در جایی دیگر نقل یا کپی شود، برای من حکم چرکنویس دارد. از آن دفاع نمی‌کنم. ولی آنچه را که بماند و متنش نهایی شود، بر آن تمهید می‌ورزم و پای آن می‌ایستم. من اینجا هرچه می‌نویسم حرف دلم است که طرف نقل بیرون از خودم ندارد، برای دل کوچولوی خودم می‌نویسم، نارنجی! برای تو.

November 8, 2016

است

-----

چیزی که عیان بود، چه حاجت به بیان بود؟

November 7, 2016

تغییر

-------

زنگ زد: «معروفی!... سلام... زنده‌ای؟» گفتم آره. ادامه داد: «خوبی؟ اصلا کجایی؟ پیدات نیست!... کجایی عباس!» گفتم: «مثل همیشه... خوبم... دارم میرم آوتلت. رادیو گفت امروز بازه. تو کجایی؟» گفت: «خونه. واقعا داری میری اونجا؟ میخوای باهات بیام؟ میای دنبالم؟»

«معلومه!» و در راه حرف زدیم، تعریف کردیم، خندیدیم، و... من از حال و روزم براش گفتم که چی شد و چی نشد، چی بود و چی هست. (هوم! عجب!) او از کار و برنامه‌اش حرف زد که چی فکر می‌کند، چی بهتر است. گفت که محل کار جدیدش را خیلی دوست دارد. به مدیر کل گفته اگر قرار بود فقط نقشه بکشد خب، در شرکت قبلی می‌مانده، آمده اینجا که طرح بدهد، نه این که این طرح‌های ارتجاعی رادیکال و تکراری دیگران را اجرا کند. (هوم! عجب!) خوشحال بود خیلی. گفت: «پیرمرده قبول کرد. قرار شد طرح بدم، نقشه هم بکشم، ولی بیشتر دوست دارم طرح بدم.» گفتم: «مثلاً طرح چی؟» مثل خودم اخم‌هاش را کرد تو هم و خندید: «برج... بارو... کتابخونه... سینما... پاساژ... شهرک... هرچی. هرچی بزرگتر بهتر.» گفتم: «دم درآوردی! خانوم مهندس!» خندید: «داشتم! تو ندیده بودی عباس!... چی میخوای بخری؟» و باز موج‌های رادیوی ماشینم را تغییر داد: «اینا چیه گوش میدی؟!» گفتم: «همونایی که قراره دو سال بعد گوش بدی.» و باز خندیدیم.

«چی می‌خوای بخری؟» «هیچی. میرم بچرخم کمی صدا بشنوم کمی راه برم قاطی آدما...» گفت: «ببین! این که داری میری سفر، خوبه. برو. زندگی کن. اما امروز اگه می‌خوای لباس بخری از من یکی نظر نخواه.» انگشت اشاره‌اش را به صورتم تکاند: «یا استیل‌تو عوض کن، یا خودت برو به سلیقه‌ی خودت بخر. اگه می‌خوای نظر منو بپرسی وقتی میگم نه، بگو چشم!» در حال رانندگی نگاهش می‌کردم و از ته دل می‌خندیدم. «لباسات تکراری شده بابا، چند بار بگم؟ همه رو بریز دور. به خصوص توی این حال و هوای تازه‌ت. می‌خوام ازت یه عباس درست کنم آدریانو چلنتانو! می‌فهمی؟» و دیگر از خنده اشک‌هام درآمده بود. گفتم: «هستم.» دستش را گرفتم و گذاشتم روی لب‌هام. اشک‌های شوق و شادی‌ام با اشک‌های شور دلتنگی قاطی شده بود. نمی‌دانستم کدام قطره مال کدام چشمه است. خودم را جمع و جور کردم: «میمیش خانوم! مینای من! امروز برام وقت و حوصله داری چند تا لباس خوب بگیرم؟» لحظه‌هایی چشم در چشم نگاهم کرد. فهمیدم تا تهش را خوانده. گفت: «معلومه!» (هوم! عجب!)

پارک کردم و راه افتادیم. از تامی به لاکوست؛ پوشیدم، نه! پوشیدم، نه! پوشیدم، نه! «نه یعنی نه! سه تا عین همین داری. باز هم می‌خوای بخری؟» از مانگو به بوس به... به رستوران. با هم ناهار خوردیم و باز راه افتادیم؛ از کلوین کلاین به مکس؛ پوشیدم، نه! نه! نه! اس اولیور، نه! دیزل، نه! و دستم را گرفت و مرا کشید توی اشتفانی؛ «اینو بپوش.» «یعنی... من؟!» آره همین تو! بگیر بپوش. پوشیدم، خوبه، اینم بپوش، اینم بپوش، اینم بپوش. می‌رفت می‌چرخید و یکی می‌آورد تحویلم می‌داد؛ بپوش! هوم! نه! آره! می‌پوشیدم و او دسته می‌کرد روی میز. بعدش یک کت و شلوار آبی نفتی که بافت و دوخت عجیبی دارد، نمی‌دانم از کجا چشمش دید و رفت آورد گرفت جلوم؛ بپوش! پوشیدم آمدم بیرون جلو آینه‌ها. نه، جلو چشم او؛ بچرخ! چرخیدم. راه برو! رفتم. آآآآآها! آدریانو چلنتانو!

تمام امروزش را گذاشته بود که من بخندم از ته دل. حالا دارم فکر می‌کنم یکی از تفریح‌ها و لحظه‌های دل‌انگیز من در طول عمرم زمان‌هایی بود که با هم می‌رفتیم لباس بخریم، و من حق نداشتم از دور و بر اتاق پرو دور شوم؛ خوبه؟ نه. بده؟ آره. این چی؟ عالیه! چقدر بهت میاد! حالا اینم بپوش. چقدر دلم تنگ شده بود برای این مرض تماشا! امروز سه تا لباس هم برای خودش خریدیم. نمی‌خواست. از بچگی همین‌جور بود. طبع بلندش را دوست داشتم همیشه؛ «لباس زیاد دارم... نه نمی‌خوام... حالا بذار برای تو بگیریم...» در طول انتخاب لباس‌هاش، همه‌ی کارکنان فروشگاه دور ما جمع شده بودند با ما می‌خندیدند.

موقع برگشتن در طول راه انگار مامانم داشت باهام حرف می‌زد: «اول به خودت فکر کن، بعد به دیگران... من نمی‌تونم تو رو عوض کنم، فقط می‌تونم بهت بگم خنده‌های تو برام مهمه بابا! مثل یه موزیک پرخاطره! (عجب!)... یادته خانم دانشور اون روز چی بهت گفت؟ "قدر خودتو بدون، معروفی!" من اون روز پنج سالم بود... لباسای کمدهاتم بریز توی صندوق صلیب سرخ. لباس نو بپوش، عباس!...»   

November 6, 2016

عادت دست

--------

دنیا این روزها تماشایی ست؛ هر آدمی سینه‌ای دارد که یک کاکوتی در آن زار می‌زند. عادت دست، عادتی ویرانگر است. مامه به دست‌های صاحب‌کارش عادت کرد تا من براش گریه کنم، هیچ کاری هم از دست تاته‌ی تیره‌بخت ساخته نبود. از این بدتر ندیده و نشنیده‌ام، ولی بسیار خوانده‌ و نوشته‌ام تا بفهمم اندازه‌ها را خدا تعیین نمی‌کند. طول و عرض گاهی به دست باد تعیین می‌شود، گاه با پای بلند خورشید، و گاه هر آنچه هست. من نه آغازگر بودم! نه "سایه‌ساز"! نه کلوخ انداز! تنها تماشاگر بودم. تماشاگری مبهوت از آن‌همه نمایش و فرورفتن در نمایش. حالا حتا از بهت مبهوت‌ترم. غرق‌شوندگان به هر حشیشی چنگ می‌اندازند، که نروند ته آب، که تمام قدرت‌شان در همان چنگ خلاصه می‌شود، اما هرچه به چنگ بیاورند با خود می‌برند. و من رفتنی نیستم. فقط یادم باشد برای آینه و آینه‌دار برای پرده و پرده‌خوان سلام بفرستم. سربند همان آتش‌سوزی که پرده‌های خانه سوخت باید دست من را می‌گرفتم از لای دود بیرونم می‌کشیدم که آن‌همه در تاریکی و دود دست و پا نزنم که آن‌همه اشک نریزم. می‌دانستم که پروار کردن غریزه همزاد عشق نیست. تا ابد چرخ دل لنگ می‌زند؛ دلوی با طنابی دراز به‌دورش می‌چرخد می‌رود ته چاه، خالی از اشک برمی‌گردد. تا ابد. عشق گوهری ست که با تمام ثروت جهان نمی‌توانی‌اش خرید. زلال است؛ زلال و شور. یا هست، یا نیست، وسط ندارد؛ می‌دانستم.

و می‌دانستم که عادت، تخریبگر عجیبی ست. تمام پاییز و زمستان پارسال روزی چند بسته سیگار کشیدم تا ریه‌هام را به گا بدهم؟ سیگار آدم را می‌کشد؟ پس چرا می‌کشیدم؟ تو می‌دانی؟ مگر می‌شود ندانی؟ فقط پیش از این که تمام حرف‌های الفبا را مثل آن قندیل بلند ایوان خانه‌مان شمشیر کنی به سوی من تا ازت عکس بگیرم، برو! خودم راهم را کج می‌کنم به سوی خودم، به سوی اتاق زیرزمینی آیدین تا دست خوشبختی‌ات را بگیری و خندان بگذری؛ عاشقانه و شاعرانه و اروتیک. مگر چند بار زندگی می‌کنی؟ خوش باش؛ موهبت کمی نیست. بیشتر هم نیست بخدا! قول داده بودی خوشبخت‌ترین آدم دنیا شوی، گرچه به هیچکدام از قول‌هات به من وفا نکردی، ولی به این یکی احترام بگذار! به خودت. به سلامت و زندگی و شادی‌ات اهمیت بده. من آدمی بسیار محکم و پیچیده‌ام. هیچوقت به من فکر نکن. بلدم مثل کوه سر پا بمانم. اگر باورهای من از شخص تو فرو ریخته، چه اهمیت دارد؟ خودم که فرو نریخته‌ام! تو که برای خودت فرو نریخته‌ای، مهم همین است. بیخود نیست که خدا دور قلب آدم قفس کشیده محکم. پرده نکشیده، اگر پرده می‌کشید همه سوخته بود. قفس ساخته؛ استخوانی و محکم. و بیخود نیست که سر هر کوچه یک کاکوتی در قفسی جا مانده است. می‌گذارم به پای درخت‌ها که نمی‌توانند از برگ‌هایشان مراقبت کنند؛ خزان است و فصل بی‌برگی. ارزانی‌ِ باد!

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

November 5, 2016

هنرهای زیبای ما

---------

استاد هنرهای زیبای ما کتاب‌های زیادش را در راه‌پله‌ها سر راه می‌گذاشت که هروقت به دیدارش می‌رویم مجبور باشیم از لابلای کتاب‌های روی هم، مارپیچ بگذریم و او هر بار توضیح می‌داد که بله، همه‌ی زندگانی من کتاب است و چه و چه و چه... همیشه هم کت و شلوار مشکی می‌پوشید. یکبار با داریوش رفته بودیم، استاد چای آورد، در بین حرف‌ها گفت: من تا کنون جلوی همسرم کتم را از تنم در نیاورده‌ام و چه و چه... داریوش مادرقهوه شیطانی بود. خود شیطان رجیم. گفت استاد این دو تا بچه با کت و شلوار آخه...؟ انفجار خنده‌ی من چای را چنان پفففففف کرد که پاشید به اوضاع. و من از پله‌ها چنان پایین دویدم که کتاب‌ها مثل آجر همراه من فرو ریخت. می‌خواستم خودم را برسانم به دستشویی و در را پشت سرم ببندم اما پیداش نمی‌کردم. هیچوقت بین کتاب‌ها اینجوری سرگردان نشده بودم. 

November 4, 2016

دوربین را کجا باید کاشت؟

---------------

دریای من؛ تا به حال بین دعوای دو نفر بوده‌ای؟ بوده‌ای که ببینی چه جوری دار و ندار همدیگر را به باد می‌دهند؟ گیس‌کشان دو آدم را دیده‌ای؟ خب. در حالت ابتدایی و کم‌تجربه، دوربین راوی را جای هر کدام قرار دهی، یک طرف دعوایی. ناچاری دوربین را جایی کار بگذاری که نه این باشی نه آن. که در موضع دفاعی قرار نگیری. که مجبور به توضیح نباشی. که بی طرف بمانی. اگر قصد داری نه قاضی باشی نه متهم، اگر می‌خواهی نویسنده بمانی دوربین را بیرون دعوا کار بگذار. در عالم حرفه‌ای اما جای دوربین می‌تواند فرق کند. گاهی نویسنده سخت‌ترین و تنگ‌ترین زاویه را برای تصویر کردن انتخاب می‌کند. می‌تواند جای هرکدام از اینها بایستد. منظر اورهان در سمفونی مردگان، و حق به‌جانب بودنش در طول کار است که او را افشا می‌کند. با اینهمه خوب است بدانی هرکس زیاد حرف بزند بیشتر خودش را افشا می‌کند. مثلاً زمانی که در بازجویی‌ها زیر دست سعید امامی و تیمش پرپر می‌زدم می‌دانستم یک کلمه‌ی اضافه چه بلایی سرم می‌آورد. چنان خاموش می‌ماندم که با منقاش باید ازم حرف می‌کشیدند. زاویه‌ی بسته و تنگ اگرچه نویسنده را به نفس‌نفس می‌اندازد، اما مثل دوربین خدا آنقدر باز و نامحدود نیست که بتواند تمام حرکات و سکنات و ذهن و عین سوژه را زیر پر بگیرد. کار وا می‌رود. آدم هرچه هم خدا باشد، مخلوق اوست، با تمام ضعف‌هاش. بنابرین ناچار است خودش را به تنگنا بیندازد که اگر چیزی از نگاهش نادیده ماند بتواند تبر را به گردن بت بزرگ بیندازد؛ به گردن خدا. بارها به تو گفتم مثل سگ یا پلیس، حادثه را بو بکش، اما نگفتم که پلیس باش. گفتم در زندگی هرگز دروغ نگو اما نخواستم که راوی بی تخیل حادثه باشی. در دعوای اولیا و اشقیا، مثلاً دعوای امام حسین و شمر دوربین کجاست؟ شمر؟ که امام حسین را روایت کند؟ یا امام حسین که شمر را؟ هرکدام از این دوربین‌ها چی می‌بینند؟ چه می‌گویند؟ چه محدودیت‌هایی دارند؟ چه تاثیری بر خواننده می‌گذارند؟ به این دعوا فکر کن، در حالت ابتدایی اگر دوربین بیرون از این دو نفر باشد کم‌هزینه‌تر است. اما چی می‌بیند؟ چه می‌تواند بگوید؟ در سال‌های جوانی قصد داشتم واقعه‌ی کربلا را از دوربین شمر روایت کنم، در زمان دراماتیک همان روز عاشورا، زمان داستانی را خرده خرده در ذهن شمر بسازم، آن هم محدود به اطلاعات او. که نشد و این موضوع ماند تا الان که برای تو تعریف می‌کنم. اما داستان هابیل و قابیل و برادرکشی را نوشتم که اورهان شد راوی "سمفونی مردگان". بعد از همین رمان بود که رفتم سراغ "سال بلوا". دیگر اورهان راوی نبود، یعنی نخواستم دکتر معصوم رمانم را روایت کند. از منفی رفتم به مثبت. و نوشا دوربین را برداشت. دیشب بهت گفتم که من خودم را رج نمی‌زنم. بعد از سمفونی مردگان دلم می‌خواست دوربین را از اورهان بگیرم بدهم به نوشا برود سال بلوایش را تعریف کند. علاوه بر رمانی که می‌نوشتم می‌خواستم هیجان کشف و شهودش برای خودم محفوظ بماند. این یادت نرود که هر دوربینی، چیزی می‌بیند که از دید دوربین دیگر مخفی است. بقیه‌ی هنر، همانا کارگردانی توست چیدمان توست که چی به دست می‌آوری چی از دست می‌دهی. به یک دوربین قناعت کن ازش کار بکش باهاش بساز. دوربین‌های متعدد بی‌دلیل آشفته‌ات می‌کند. مثل زندگی؛ همه چیز را در یک نفر پیدا نمی‌توانی کرد. هیچ‌کس کامل نیست، و به همین دلیل است که اکثر آدم‌های باهوش مدام در حال مقایسه‌ی بهتر از بهترند، از این آغوش می‌روند به آغوشی دیگر تا پازل‌شان را تکمیل کنند. به همین مسخرگی!‌ تکلیف‌شان با خودشان روشن نیست. نمی‌دانند چه خاکی به سر داستان‌شان بریزند، هی می‌روند سراغ دوربین‌های ریز و درشت. داستان خوبی به یادگار نمی‌گذارند. ذهنی و عینی‌اش هم تفاوتی ندارد.

وقتی چیدمان داستان یا رمان را در ذهنت مرور کنی خودت درمی‌یابی که اگر رمان یک‌دوربینه باشد، دوربین کجا باید قرار بگیرد، اگر دو یا سه دوربینه پیش می‌رود، جای دوربین‌ها کجاست؟ نقش‌شان چیست؟ پیش آمده که رمانی با زاویه‌ی اول شخص نوشته شده، نویسنده در کمرکش کار دریافته چون راوی اول شخص بوده بسیار چیزها را دیده و می‌داند، و راز داستان لو می‌رود؛ مجبور شده جای دوربین را عوض کند و از منظر دیگری ببیند، مثلاً سوم شخص.

می‌دانی؟ در رمان "فریدون سه پسر داشت" اگر ایرج من راوی بود چقدر مزخرف می‌شد؟ همان خوب است که مجید قورباغه لابلای اعتراف‌هاش ایرج را روایت کند. گاه لازم می‌شود برخی چیزها از نگاه دوربین پوشیده بماند، تا در موقع لزوم کشف شود. گاه لازم است دوربین برخی چیزها را نبیند تا ساختار دراماتیک شکل و قوام بگیرد. این که من دوست دارم رمانم را فقط از این زاویه بنویسم یا با سه دوربین، گاهی جواب نمی‌دهد. با هر تغییر جای دوربین، چیزی پوشیده می‌ماند، مگر آن که دوربینت خدا باشد؛ یعنی دانای کل. من اما همیشه دوست دارم دوربینم محدود باشد. فکر کن ببین کیف ندارد رمان یا داستانی بنویسی که دوربینش در سوراخ کلید یا لای درِ کمد یا پشت یک پنجره نصب شده باشد؟ که خیلی چیزها را نبیند، اما چیزهایی ببیند که خدا هم نمی‌بیند؟

November 3, 2016

درس شانزدهم؛

---------

برای دو جفت عشق

یک جفت کفش

کافی نیست.

November 1, 2016

چیدمان

------

برام نوشته بود: «نویسنده‌ها می‌توانند خدافظی کنند و بعد هم دوباره سلام کنند. نویسنده‌ها یک روز با لگد می‌زنند توی کون همه چیز. و فردا صبحش دوباره شروع می‌کنند. و لگدهای دیشب‌شان یادشان می‌رود. هروقت هم که موقعش شد، کت‌شان را در می‌آورند، می‌آويزند به پشتی صندلی‌شان. وقتی هم که می‌خواهند بروند بیرون دوباره می‌پوشندش. فقط گاهی آن وسط اگر سردشان بشود، می‌اندازندش روی دوش‌شان. اين جوری دیگر خیلی جيگر می‌شوند.»

نوشتم: «می دانی؟ اگر خدا زن بود و تو در هیئت مرد ظاهر می‌شدی، تا سر او با هم دوئل کنیم، چی می‌شد؟ تو را نگاه می‌کردم، خدا را به ضرب گلوله‌ای می‌کشتم، بانو! من که می‌دانم زنی! من که بوی تو را می‌شناسم!»

بعدش تکیه دادم به عکسش خیره شدم؛ چطوری همه‌ی نفس‌های کشیده‌ام را برگردانم به یاد تو؟

October 27, 2016

ختم

--------

پنجشنبه‌ها می‌رفتیم شمال جمعه شب یا شنبه صبح برمی‌گشتیم. پدرم از اولین گروه دیپلمه‌های دارالفنون بود که از آنهمه درس و ریاضی و ادبیات و فیزیک و فلان، فقط آداب و تشریفات را خوب به خاطر سپرده بود. سرش را می‌انداخت پایین تا چشمم توی چشمش نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «با کی میری با چی میری کجا میری چرا میری؟» زیرچشمی می‌پاییدمش تا یکباره نگاهش به چشم‌هام نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «پدرجان! داریم میریم رامسر، هواخوری. با حمید و حسین و همین علی. با ماشین خودم میریم. یواش هم میریم. بعد از یک هفته کار روزانه و درس شبانه اینو هم نمی‌تونی به ما ببینی؟» «کجا می‌مونین؟» «ویلا ویلا اوتاق اوتاق!» «نمیشه! یا نرین یا هتل بگیرین مثل آدم...»

پیش از انقلاب بزرگترین معضل ما هجده ساله‌ها مشکل مسکن بود. هویدا نتوانسته بود مشکل مسکن جوانان را حل کند. مملکت داشت از هم می‌پاشید. راستی راستی داشت انقلاب می‌شد. این لایه‌های مذاب غریزه و شهوت مثل ورزایی که خون دیده، شاخ‌هاش را تیز کرده بود که بزند کون مملکت را پاره کند. شمر هم جلودارش نبود. وزیر آب و انرژی در یک سخنرانی گفته بود: «خانوم‌ها! آقایون! بذارین با زبون ساده حرف بزنم. بذارین بگم دیگه! جلومو نگیرین! ما که دیگه با هم تعارف نداریم. داریم؟ هستی یعنی آب و انرژی. به عبارتی، اگر هستی رو از انرژی تهی کنیم، آب بخار میشه میره هوا، اما...کل این دنیا میشه اندازه‌ی یک توپ تخم مرغی. یعنی ما کجاییم؟ باور بفرمایین مشکل آتی بشر در سال‌های آتی دو چیزه؛ آب و انرژی... باور می‌کنین؟» با نوک انگشت‌های دست چپش توی جیب شلوار به نرمی با خودش ور می‌رفت، انگار داشت هستی‌اش را می‌چرخاند که باور کند هستی همین است که هست: «به من اجازه بدین بگم که سرنوشت و آینده‌ی ما همینجا تعیین و تبیین میشه.» کف کف کف... همه داشتند براش دست می‌زدند. و فکر می‌کردند لابد یادش رفته مشکل اصلی را بگوید. اما من مطمئن بودم دارد با تمهیدی هنرمندانه صورت مسئله را با طرح دو مسئله‌ی اساسی بشر پاک می‌کند؛ آب و انرژی را بزرگ می‌کند که مسئله‌ی مسکن ماست‌مالی شود؛ به همین راحتی. دوربین روی صورتش تمرکز کرده بود؛ رسمی و لباس‌پوشیده، نه لخت و ژولیده. ظاهر و باطن به هم نمی‌خورد. نمی‌توانستی تصور کنی مردی که کراوات از گردنش نمی‌افتد، همین آقای مهندس همین جناب دکتر چه موجود مچاله‌ای ست توی رختخواب، یا زنی که این‌چنین لباس مرتب به تن دارد، با آن فیس و افاده، لای ملافه‌های درهم‌پیچیده قیافه‌اش چه‌جوری می‌شود. پففففف! برای همین بود که معتقد شده بودم: «هر آدمی و هر شهری...» و چقدر فروپاشی! چقدر ریزش! عمارت‌های بزرگ را دیده بودم که لای این مواد مذاب فرو می‌ریخت و تمام می‌شد. پمپئی را دیده بودم. هر سال یک لایه از چروک روی پوست زمین نقش می‌بست. همه خیال می‌کردند دو خال موی سفید و دو خط چروک را می‌شود رنگ کرد، اما یکباره می‌دیدند که مثل ته کفش سوراخ شده‌اند. چرک شده‌اند. تخریب شده‌اند. بیچاره مادام بوبولینا! بدبخت شاهزاده‌ای که زیباترین قصر جهان را برای عشقش بر  کوه‌های مونیخ ساخت و پیش از آن که زندگیش را آغاز کند، مرد. گاهی فکر می‌کنم چه لجنزاری ست جهان. برای همین همه شتابزده می‌دویدند. به هر کسی نگاه می‌کردی مثل دیوانه‌ها می‌خواست با کله‌اش بزند زرت مملکت را قمصور کند. همه غصه‌دار، همه تابلو، همه گرفتار!

پدر من آنهمه ملک و املاک و باغ داشت ولی ما یک وجب جا نداشتیم. تف! هیچوقت جا نداشتیم. می‌رفتیم شمال. ویلا ویلا! اوتاق! اوتاق! پدرم پاهاش را به زمین می‌کوبید: «هتل بگیرید مثل آدم، همینجوری نه!» چقدر بهانه بارش کردیم؛ چرا بیخود اینهمه پول برای هتل؟  نداریم، ندارند. ندا... می‌گفت: «کافیه!» و البته خوب می‌دانست که هتل از ما شناسنامه مطالبه می‌کند... ولی به روی‌مان نمی‌آورد و از درِ دیگرش وارد می‌شد. هر هفته یک بساطی باهاش داشتیم، یک مصیبت هم با صاحبان ویلا ویلا اوتاق اوتاق، که دندان‌شان گرد می‌شد. می‌دانستند خلافیم، تلکه‌مان می‌کردند. ما هم داشتیم و ناچار می‌سلفیدیم. بعد که برمی‌گشتیم در راه همه خواب بودیم. اصلاً همه چیز دیگر خوابیده بود، جز دغدغه. تا برسیم چقدر دغدغه داشتیم! از کدام در داخل شویم؟ چه جوری بگذریم؟ خدا این مامان‌های ما را از ما نگیرد بخدا! یکی دو روز روابط تیره بود. با پادرمیانی مامان خلاصه تا نیمه‌ی هفته یواش یواش روابط در حد کاردار بهبود می‌یافت. و تا می‌آمد به استقرار سفیر بینجامد، شده بود پنجشنبه، و باز روز از نو روزی از نو، فیل‌مان هندوستانش می‌گرفت. موی مدل بیتلز، موزیک پینک فلوید و داریوش و فروغی و فرهاد، شلوار لوله تفنگی جیمز دین، عطر پوران هوم، و وفور نعمت. همه هم اهل، ما هم ختم. البته آن روزگار رابطه‌ها مثل این روزگار نکبت، هیئتی و ضربدری و خوکی و طویله‌ای نبود. هر کس سرش تو آخور خودش بود. پرنسیپ و مرامی وجود داشت هنوز. موبایل و اینترنت نبود اما دوزاری زیاد بود. سی چهل تایی همیشه ته جیب‌مان داشتیم که لنگ نمانیم، و با همان کار دیگران را هم گاهی راه بیندازیم. لامصب معجزه می‌کرد. کافی بود یک دختر مستاصل سر چهارراه را که زل زده بودی توی چشم‌هاش به زبان بیاری: «ببخشین! آقا! شما دوزاری دارین؟» آخ آره. چند تا می‌خوای؟ کف دستم را جلوش گرفته بودم پر از سکه‌های نو. توی راه شمال سرش را گذاشته بود به شانه‌ام: «یعنی با یه دوزاری؟» گفتم: «به کی می‌خواستی تلفن کنی؟» معصومانه نگاهم کرد: «هیشکی بخدا. یه لحظه ترسیدم بری رد بشی دیگه نبینمت. خونه‌تون منیریه ست؟» «نه! خونه نداریم که.» «اذیت نکن دیگه! خونه‌تون کجاست؟» «تو باغچه.» «واااااه! پس منیریه چیکار می‌کردی؟ کجا می‌رفتی؟» «دنبال تو می‌گشتم.» بازوی راستم را بغل زد: «آخ! واقعا؟ چه خوب کردی اومدی. اصلاً به من چه خونه‌تون کجاست!؟ خوب کردی اومدی.» آخ! چه صدایی! فکر کن! یک هفته مغزمان داغ می‌کرد و هر دری می‌زدیم نمی‌توانستیم مشکل مسکن مملکت را حل کنیم. حل نمی‌شد سگ‌پدر. امورات‌مان هم با پاتیناژ و قصر یخ و دانسینگ و دیسکو و سینما و لاس‌خشکه نمی‌گشت، یک هفته بکوب بکوب کار و درس، آن هم ریاضی، لحظه‌شماری می‌کردیم تا پنجشنبه برسد بزنیم به جاده. در طول راه بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق بود که کمتر سرکیسه‌مان کند. آن اواخر یک جای ثابت هم در محله‌ی لَمتر رامسر پیدا کرده بودیم که نزدیک‌های انقلاب مردکه یک قبضه ریش گذاشته بود و از ما اصول دین می‌پرسید. ما می‌گفتیم اوصول‌لولو! یک شب از پشت پنجره دیدم دوست مرا در تاریکی چسبانده سه‌کنج دیوار: «پدر مادرت کین؟ واسه چی راه می‌افتی هر هفته با این جوان نامحرم میای اینجا؟ خواهر من! دختر من! حیف زیبایی تو نیست؟» آمدم توی ایوان، هنوز داشت روضه می‌خواند: «می‌دانی اینی که تو باهاش میای تا به حال چند تا مثل تو رو...؟ چرا فریب‌شو می‌خوری خواهر من؟! دختر من! چرا با این نامحرم بی...» و بی‌ناموس جوری به من اشاره کرد که انگار کلاشینکوفش را توی سینه‌ام خالی می‌کند. دخترک ترسیده بود و گریه می‌کرد. اسمش یادم نیست. دوید طرفم تنگ بغلم کرد. دلش می‌خواست پشتش بایستم. و البته ایستادم. یادم هست زاهدانی‌الاصل بود و ماه بود. با چشم‌های سیاه تیزهوش که آتش از وجودش زبانه می‌کشید. یک جور مینیاتوری قشنگ بود. توی تاریکی هم چشم‌هاش مثل زغالی آتش‌گرفته می‌سوخت. قیافه‌اش هنوز از یادم نرفته اما اسمش؟ یادم نیست. اسم هیچکدام‌شان یادم نمانده.

آن شب کار بالا گرفت. مردکه یک طویله خر بود، می‌خواست ما را به کمیته تحویل دهد. زنش با ما رودرواسی داشت، هی می‌آمد جلو و آن مردک می‌کوبید تخت سینه‌اش و باز هوار هوار می‌کرد. خون جلو چشم‌هاش را گرفته بود. دنبال راهی می‌گشت که هرچی زودتر تحویل‌مان دهد. چندتا اسکناس درشت جلو چشمش ورق زدم چپاندم توی جیب پیرهنش. نیشش باز شد، ولی زود خودش را جمع و جور کرد: «با اسلام من بازی نکن!» گفتم: «باشه. بذار بریم غذا بخوریم، برمی‌گردیم حرف می‌زنیم.» «باشه. من اینجا منتظرم.» پیش از این که کار بالا بگیرد سوار شدیم و زدیم بیرون. اصلاً منطقه را تغییر دادیم. رفتیم جواهرده مجاور شدیم. دخترک زابلی خیلی کیف کرد. بهم افتخار کرد. عجب مهی! عجب کوهی! عجب شبی! عجب سرشیر و عسل صبحانه‌ای. می‌گفت: «اگه پروژه‌ی نیم ترم نداشتم تمام لاستیک‌هاتو پنچر می‌کردم که بمونیم.» گفتم پدسسسسگ! و در حیاط بزرگ آن ویلای سبز پر از پرتقال و نارنج دنبالش کردم و توی استخری که آبش را کشیده بودند، گرفتمش. نفس‌زنان چسباندمش به آن دیوار آبی، نفسم را در سینه حبس کردم و خواستم بهش بگویم: «از تو قشنگ‌تر خدا زنی آفریده‌؟» حباب‌های نفس از بالاسرش گذشت. زبانش را چسباند به سق تا بگوید «نه!» آخ! و به من آویخت. دلم ریخت. کم آوردم. با چشم‌هام بهش فهماندم که نفس کم دارم. لب‌هاش را گذاشت روی لب‌هام، موج اکسیژن ریخت توی ریه‌هام. سبک شدم. موهاش را چنگ زدم. گفت نکن! خندیدم. موهاش را بیشتر توی چنگم گرفتم. خندید گفت بکن! آب بالای سر ما آسمان را به رقص آورده بود. نگاهش می‌کردم. نگاهش می‌کردم. داشت فرو می‌رفت. چشم‌هاش بسته بود. گرفتمش. دست انداختم دور گودی کمرش. لباس‌هاش را در تنش جر دادم و رها کردم. شاخه‌های پر از پرتقال سنگین شده بود خمیده روی آب تاب می‌خورد. یک تکه از لباسش را آوردم جلوی چشمش. خندید. زن شد و خندید. خواستم سبک شود بیاید بالاتر، بیاید روی تنم. با اخم قشنگی خندید خندید خندید. تکه تکه لباس‌هاش مثل ابر می‌رفت بالای آب، نزدیک شاخه‌های خمیده. گفتم: «ببین! از من نمی‌تونی فرار کنی. خب؟» گفت: «خب.» و درست همان لحظه لب‌هاش را آرام بوسیدم. طعم نارنجی پرتقال تسخیرم کرد. گفتم: «نارنج دزدیدی؟» «اوهوم.» باز بوسیدمش. بعد روی تنم سبک آرام گرفت. داشتم غرق می‌شدم، ولی او باله می‌زد که مرا زیر تنش نگه دارد. لبم را می‌بوسید و می‌گفت: «دوستت دارم...» و تکرار می‌کرد، تکرار می‌کرد: «دوستت دارم.» ماه آسمان افتاده بود لای موهاش، و من توی فکر بودم مگر می‌شود از ظهر تا شب زیر آب عشقبازی کرد؟

گفتم تو؟ باز زبانش را گذاشت پشت سق: «نه! تو. فقط تو» و انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفته بود و هی به من نزدیکتر می‌شد تا به ترفندی مرا از جمع ببرد بیرون بچسباند به دیوار پشت درِ آشپزخانه: «منو با با این دوستات قاطی نکن. منو بغل کن! بو کن! ببین! میخوام مستت کنم. می‌خوای؟» همه خواب بودند و او با صدای یواش روی زندگی‌ام راه می‌رفت: «می‌خوای؟» و یک پر پرتقال گذاشت توی دهن خواب‌زده‌ام. دست‌هاش بوی پرتقال نارس می‌داد و مستم می‌کرد. می‌دانستم شب‌ها زیر شاخه‌های باغ، پرتقال‌های نارس را با ناخن پوست می‌کند، می‌خورد و چند پر برای من می‌آورد که خوابم را حرام کند. پدسسسسگ! کجایی؟ اگر حالا اینجا بود بهش می‌گفتم شاید به خاطر همین خوب گشتن روزگار بود که چشم و نظر اینجوری معلول‌مان کرد، کژ و کول‌مان کرد. مادربزرگم می‌گفت چشم نظر تیرآهن را کج می‌کند، و هی برام اسپند دود می‌کرد. می‌فهمی؟ انقلاب شد. جوان‌ها علیه مشکل مسکن شورش کردند، فریاد کشیدند، خون دادند تا بلکه این معضل را شکست دهند. آنهمه جوان پرپر آنهمه معلول آنهمه حجله، هیچ هیچ هیچ! بعد از انقلاب هم مشکل مسکن و شناسنامه حل نشد که نشد. حتا بدتر هم شد. باز این معضل شناسنامه و هتل و ویلا ویلا اوتاق اوتاق بحث هر هفته‌ی ما بود، بعد هم اوایل دهه‌ی شصت، دختر و پسر بی شناسنامه توی یک ماشین به سوی شمال یعنی حرکت تند سیاسی، یعنی ضد انقلاب، یعنی ته بدبختی! «خواهر! با این برادر چه نسبتی داری؟» «من؟» «آره. تو! پیاده شین! برادرا اونطرف، خواهرا اینطرف!»

البته که ما ختم بودیم، می‌زدیم راه بهتر پیدا می‌کردیم؛ دخترها با اتوبوس، پسرها با ماشین من. همیشه هم زودتر می‌رسیدیم آنجا ویلا ویلا اوتاق اوتاق را می‌گرفتیم بعد می‌رفتیم در تاریکی یواشکی دشمنان اسلام را می‌آوردیم. وخب با ترس و لرز هیجانش بیشتر بود کیفش هم بیشتر بود. می‌گفتند دوای عاجل سکته‌ی قلبی ست. قلب قوی می‌شود؛ مثل تیرآهن! و ما همه قوی بودیم. بدیش این بود که اینور و آنور نمی‌شد رفت. خریدی می‌کردیم، غذایی می‌گرفتیم برمی‌گشتیم توی سالن می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم و بی‌خیال دنیا و مافیها می‌خندیدیم، و آخر شب هر کسی دست دوستش را می‌گرفت و می‌رفت بالا. پرده‌ها انداخته، گوش‌ها تیز، همیشه آماده‌ی یورش احتمالی برادران کمیته. به‌هوش بودیم از اول که... فقط مامان علی خرش کرده بود و تلفن صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق را برای روز مبادا «قربونت برم علی جون» ازش گرفته بود. بعد هم این نمره تلفن را یواشکی داده بود به شهلا که نامزد حسین بود و خانه‌شان دیوار به دیوار خانه‌ی علی این‌ها. یک شب، واااای! نصفه‌های شب داشتیم مرضیه و شجریان گوش می‌دادیم، بحث سیاسی بالا گرفته بود، دست‌مان در دامن ساقی سیمین ساق، مست لایعقل ولو شده بودیم، صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق خواب‌آلود آمد دم در سالن: «آقا جان، نامزد این حسین آقا تلفن زده باهاش کار واجب داره...»

تف! عجب مصیبتی! عجب مصیبتی! قشنگ دیدم که حسین جلو چشم همه‌ی ما مریض شد. رسماً مریض شد. شروع کرد به لرزیدن، بعد لقوه گرفت، مثل محمدعلی کلی در سالیان آتی، با پارکینسون طول آن سالن را عقب عقب طی می‌کرد و با دست‌هاش جلو صورتش جوری گارد بسته بود که هوک چپ جوفریزر توی صورتش پهن نشود! دختری که همراهش بود (اسمش یادم نیست) جیغ می‌کشید، موهاش را چنگ می‌زد، نامزد؟! گازش می‌گرفت، با پاشنه‌ی کفشش بی‌وقفه می‌کوبید توی کله‌اش، نامزد؟! و آن بخت‌برگشته سرواژه می‌کرد. نه این که توی خواب حرف بزند، نه. در بیداری شعر می‌گفت. آنوقت غش کرد. دهنش کف کرد و بیهوش افتاد. آب ریختیم به هوشش آوردیم. پاشد نشست، انگار از سفر قطب شمال آمده شروع کرد سوره‌ی والذاریات خواندن. بعد دوباره مریض شد. باور می‌کنید؟ انگار شب یلدا بشود شام غریبان. تا به حال ندیده بودم یک جوان از دو طرف چنان قیچی شود که کرک و پرش برای ابد بریزد. از زیر کتک و فحش بیرونش کشیدم، همراهش رفتم تا اقلاً آنسوی جبهه‌اش را جمع و جور کنم. پای تلفن خیس عرق به وضوح می‌لرزید. بعد بالا آورد. بعد لال شد. گوشی را گرفتم به شهلا گفتم: «شهلا خانوم! این حسین دو روز مریض بود. نمی‌خواست شما غصه بخورین. یواشکی آوردیمش اینجا یه کم بهتر...»

غرید: «پرستار لطیف هم که براش گرفتین؟! خب بمونین همون‌جا خوب بشین خالی بشین برین سر زندگی‌تون خوش باشین. به حسین بگو دیگه اسم منو نیار. دیگه هیچ رقم به من فکر نکن. برو خوشبخت شو!» فهمیدم دل و روده‌ی زن میزبان را مفصل کشیده بیرون، ته و توی همه چیز را درآورده و حتا رنگ لباس‌ها را هم می‌داند. عجیب بود! این یکی با تسلطی کامل با کلماتی دقیق حرف می‌زد، آن که در خانه بود جیغ می‌کشید و پاره می‌کرد و ضجه می‌زد. هم خودش را می‌زد هم حسین را. و چه اشکی! شب، آن شب با مویه‌های دختری که اسمش یادم نیست صبح نمی‌شد. من توی بغل دختری داغ و آتش‌گرفته به سرنوشت فکر می‌کردم. پدرم در ذهنم نبود. سفر و جاده و عشق و زندگی و آینده، همه زاری دختری بود که حسین را دیوانه‌وار دوست داشت. آن شب فهمیدم چقدر دنیا شخمی و بی‌مرام است. آن سفر آخرین سفر ما بود. وقتی برگشتیم، از هم گسیختیم. جنگ هم شروع شده بود. حمید رفت ایتالیا و قهرمان جهان شد. من که پذیرشم از فرانسه باطل شده بود رفتم سراغ معلمی، چشم و دلم سیر بود از این جنگولک‌بازی‌ها که لازمه‌ی سن و سال آدم است، مدتی بعد هم ازدواج کردم، رفتم توی دنیای خیال. علی معتاد شد، افتاد به هرویین. اما پر و بال‌سوخته‌ی گروه‌ ما حسین بود که مدت‌ها ازش بی‌خبر بودیم. بعدها فهمیدیم فعالیت سیاسی‌اش را تشدید کرده. دیگر پیداش نکردیم. دیگر ندیدیمش. تابستان شصت اعدام شد.

---------

بخشی از یک داستان

October 26, 2016

سفر شرق

-------

دفتر را بستم. از پشت میزم پاشدم. گفت: «واااااه! چی شد یهو؟ کجا میری؟»

«میرم قدم بزنم. میرم خودمو خسته کنم از راه خیس عرق برگردم دوش بگیرم بشورم بشورم بشورم...»

خسته و دلزده‌ام. ویران از تکرار چکشی که تیک تاک تیک تاک توی سرم درجا زدن کوبید. من آدم راهم که در سال، هفت بار اقیانوس را طی می‌کردم، بی خستگی. خستگیش اما توی چشم‌ها و جمجمه‌ام پخش شد، و اشک و خون صورتم با دستمال و دست مهربان مهماندار هواپیما در دنگ دنگ ضربه‌ی درد و تاریکی آرام گرفت. آخ نگفتم. بقیه‌اش در آن اتاق تاریک صبح می‌شد. آن شب‌ها درد معنا نداشت، حالا تا دستم بهش می‌خورد دردم می‌آید. خسته و دلمرده‌ام. دلم زندگی می‌خواهد؛ دستی برای گرفتن، شانه‌ای برای گریستن، دلی برای باختن، لبی برای بوسیدن، حسی برای نوشتن و کار و خواندن و شعر و نگاه و راه... همین روزها چمدانم را می‌بندم به سوی نپال، بعد استرالیا، و بعد هند... همین زمستان، و نه وقتی دیگر. خیال واهی برگشتن به خاک پاک شهرم را برای همیشه از سرم بیرون می‌ریزم، گرچه نفس زده بودم تقلا کرده بودم چتری بر سرم گشوده شود. که تقریباً نصفه نیمه، شد. گرچه دل دل می‌زدم خودم را خرج دلم کنم. آخر، هر کسی خرج یک چیزی می‌شود؛ یکی دلش، یکی عقیده‌اش، یکی آرمانش، یکی تنش، یکی مرضش، یکی تصادفش، یکی اعتیادش، یکی لحظه‌اش، خلاصه یک جوری زندگیش را به فاک می‌دهد... من می‌خواستم خودم را خرج دلم کنم، با تمامی ثروت و فقرش، با تمامی فراز و فرودش؛ اما اینجا و این لحظه حالا خوب می‌دانم که سنگِ روی یخ می‌شوم؛ جوری که هرگز نتوانم خودم را ببخشم.  حالا وسوسه‌ی این، که از بالای سر کشورم بگذرم بی‌تابم کرده. هیجان دارم. می‌دانم که سفر حال و نگاه آدم را تازه می‌کند.