September 29, 2016

حضور تو

-------

برو قرون وسطا کتاب بخوان نترس

برو زمان مسیح قدم بزن نترس

برو حمله‌ی مغول سفر کن نترس

بیا به روزگار من همین‌جا کنار من بمان

برو بیا ببین برقص بخند بخند بخند کنار پنجره عکس شو نترس

سفید زرد سرخ شرابی و لاجوردی بچرخ

دست‌هات را قفل کن دور جسم خسته‌ام به دورها نگاه کن نترس

معمایی قشنگ!

در نگاه من شمایل حضور تو نبض آرامش است

چشم‌روشنی!

هر زمان هر کجا روی چشم‌های خیس منی

گفته بودم مراقبم؟

September 28, 2016

زمین

------

تو نباشی

زمین گرد نیست

گل قشنگم!

یک خیابان دراز غم‌انگیز بی‌انتهاست

که هرچه می‌روم تمام نمی‌شود

ولی من

همین روزها از دلتنگیت

تمام می‌شوم.

September 27, 2016

کلید

------

در آن تاریکی و سرما، فقط پنجره‌ی اتاقش روشن بود که نورش روی شاخه‌های بلوط پخش می‌شد. زیر آن دیوارهای بلند روی سکویی نشستم تا صبح شود. هزار خیال رنگ‌وارنگ در سرم چرخ می‌خورد، اما نمی‌توانستم ذهنم را جمع و جور کنم. سردم بود. برگ‌های پاییزی ریز ریز می‌لرزیدند و خودشان را جمع‌تر می‌کردند.

تا صبح چقدر راه است؟ بی‌فایده سرم را به کنج دیوار گذاشتم شاید خوابم ببرد. خواب از من گریخته بود. چند خیابان پایین‌تر آدم‌ها، همین آدم‌ها که لابلای صدای موزیک کش و قوس می‌آیند و بلند بلند حرف می‌زنند و می‌خورند و می‌نوشند و قهقهه سر می‌دهند، چنان هیاهوی ترسناکی می‌شدند که اشک تنهایی را در می‌آوردند. گاهی از دور ته‌مانده‌ی گنگی از آن هیاهو می‌آمد و لایه لایه بر دیوارهای بلند شره می‌کرد.

ناگهان نور تندی از آن بالا پاشید روی شاخه‌ها. از جا بلند شدم. پنجره‌ی اتاقش را باز کرده خم شده بود دنبال من می‌گشت. دست تکان دادم. سلام! گفت: «سلام... کجایی؟ چرا بیرون مونده‌ی؟»

گفتم: «از خودت بپرس.»

«چرا نمیای بالا؟»

«کلید ندارم.»

September 26, 2016

وقتی که دل...؟

-----

دنیا هزار رنگ می‌شود

یخ می‌بندد آب می‌شود آتش می‌گیرد جنگ می‌شود

تو خوب می‌دانی

خورشیدکم!

نان هم گاهی سنگ می‌شود

ولی

تو تکرار نمی‌شوی

تو از خواب شیرین من

بیدار نمی‌شوی.

September 25, 2016

درس دهم؛

-------

وقتی عاشق شدی

می‌فهمی که آدم با بقیه فرق دارد

خیلی فرق دارد.

September 23, 2016

ماه تمام من!

---------

ماه امشب از زیر ابر درآمده بود. لحظه‌هایی ایستادم نگاهش کردم. چقدر دور! اخمو! بداخلاق! نصفه‌نیمه طلبکار. چرا؟ انگار سگ پاچه‌اش را گرفته باشد. ولی همین که بود خوب بود. و من تصویر دیگری نمی‌خواستم می‌خواستم چیزی بهش بگویم ابرها باز آمدند و ماهم را پوشاندند. توی خیابان کانت راه می‌رفتیم حرف می‌زدیم؛ بعد دیگر خیلی از حرف‌های حیدر را نمی‌شنیدم. جای دیگری بودم جایی بهتر؛ تو کورم می‌کنی کرم می‌کنی لالم می‌کنی همیشه. و هیچوقت نمی‌فهمی که امشب آسمان چقدر قشنگ بود. خیلی. با این ابرهای پاره پاره. همه چیز قشنگ بود. نمی‌شود الکی همه چیز قشنگ باشد؟ و قلبم توی دهنم بکوبد؟ بوم بوم بوم بوم مثل این که لوله‌ی تفنگ را گذاشته باشند توی دهنم. برای چی؟ ماه گفت چون تو را دوست دارم دوست ندارم واژه‌ی چموش در گفتار و متن و کلام تو موش‌دوانی کند جولان بدهد؛ گفتم حق داری ولی حق نداری اینهمه نامهربان باشی. سرم را گذاشتم روی شانه‌ات که حرف بزند. ماه من گفت: کلام پلشت دوست ندارم دوست دارم ادب بر ادبیات تو حکومت کند. گفتم حق داری ولی حق نداری تنهام بگذاری. می‌فهمی؟ باز به آسمان نگاه کردم، دیگر ماه نداشت، و من هنوز پر از ماه بودم پر از تو. ماه. روشنای کمرنگش هنوز در آسمان رخ می‌نُمود. بعدش دیگر دلتنگ بودم. دلتنگ و خراب. گفتم تو می‌دانی چرا اینهمه دلم گرفته؟ تو اگر ماه تمام منی، پس چرا آسمانم اینهمه تاریک است؟ کجایی؟ دلم گرفته. چرا نمی‌فهمی؟ من از دست تو کجا فرار کنم؟

September 22, 2016

مهر

----

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بفزا ای نگارِ مهر چهرِ مهربان!

September 21, 2016

من سردم است

----------

حیدر آمده. چهار سال همدیگر را ندیده بودیم. و حالا فرصتی دست داده همدیگر را ببینیم حرف بزنیم راه برویم؛ از این شاخه به آن شاخه.... شب‌ها می‌زنیم به خیابان و از این تیر چراغ برق تا روشنای بعدی خیلی چیزها را می‌توانیم به هم بگوییم. گفت: «چند ساله منتظریم. هم من هم لی‌لی. چرا نمیاین؟ می‌خواستیم با هم بریم دریا، کوه آتشفشان، جنگل طوطی‌ها... بعدش هم کوبا... آقا، یه دریاچه‌ی بخارآلود هست که...» گفتم: «جور نمیشه. مدت‌هاست دلم سفر می‌خواد... دلم جاده می‌خواد... تمام این تابستون کار کردم. هفته که تموم می‌شه عزا می‌گیرم که باز یه هفته‌ی دیگه؟» به شدت سرما خورده‌ام. الان برای مریض شدن وقت ندارم. سرفه می‌کنم. تب دارم. مدام می‌روم یک گوشه می‌افتم. کارهام عقب افتاده، و این اعصابم را خرد می‌کند. می‌خواستم دو تا از کتاب‌های تازه‌ام را به نمایشگاه کتاب فرانکفورت برسانم، ولی نمی‌شود. بعضی وقت‌ها بعضی کارها به موقع پیش نمی‌رود. ماشین چاپ هم خراب شده خوابیده. دوره‌ی سرویس و تعمیراتش هم دارد سرمی‌آید. می‌گویند قطعه‌ای که باید براش سفارش بدهند حدود چهار هزار یوروست، آفتابه خرج لحیم می‌شود. مجبور شدم یک ماشین نو بخرم. امروز رفتم دیدمش. سرعت چاپش دو برابر ماشین قبلی ست. قبلاًها این چیزها لبخند به لبم می‌آورد، ولی حالا اصلاً خوشحالم نمی‌کند. شاید خسته‌ام. خبرهای بد و تند اذیتم می‌کند. دنیا عوض شده؛ انگار دیگر هیچ رحمان‌الرحیمی در کار نیست، همه‌اش قاصم‌الجبارین است. شمشیرهای یخین آب شده، عکس شده. شمشیرهای گردن‌زن جاش را گرفته. بچه که بودم مامان می‌گفت: یک دست شیر و یک دست شمشیر! همه‌اش توی فکرم. توی خودم. دیشب که رفتیم بیرون حیدر گفت: «آقا! چرا یکباره به هم ریختی؟ چیزی شد؟» گفتم: «نه. خوبم، فقط سردمه.» کاپشنش را درآورد انداخت روی شانه‌ام: «خوب بودی که! آقا، یه چیزی...» گفتم: «خشونت مچاله‌م می‌کنه. من از خشونت می‌ترسم... این خشونت بی‌دلیل و بی‌تمام... دنیا اینجوری شده حیدر! بالاخره راهی منفذی بهانه‌ای پیدا می‌کنن که دست به خشونت بزنن. می‌خوام ببینم این بزن بزن کی تموم میشه...»

کسی توی ذهنم راه می‌رفت. با کفش تق‌تقی، و بوی عطری که مرا یاد کمیاب‌ترین گیاه زمین می‌انداخت. حرف می‌زد. و من لابلای صداها گاهی چیزی می‌شنیدم: «برابر رفتار غیر دموکراتیک دیگران، تو دموکراتیک رفتار کن.» تق تق تق تق «بی‌وفایی معشوق چیزی از وفای تو نمی‌کاهد.» تق تق تق تق «یک لکه‌ی سیاه آمده، معلوم نیست از کجا آمده... دارد شیشه‌ی حایل را می‌پوشاند و هی سیاه‌تر می‌کند... مدت‌هاست... مدت‌هاست...»

گفتم: واقعا؟ چه دنیای ناامنی!

September 17, 2016

آدم

----

به راستی که آدم فقط یک بار عاشق می‌شود. و... و... و... و خدا معمایی و زیباست.

- سوره‌ی دلهره، آیه‌ی یک تا پنج.

September 16, 2016

شکایت

------

می‌شود هرچی که دارم

با تمام چیزهایی که مردم دنیا دارند

فدای تنت کنم؟

بپوشانم به قد و بالایت؟

مرد من!

چقدر خواستنی می‌شوی وقتی چیزی به تنت نیست

چقدر به تو می‌آید همه چیز!

@

اگر دوستم نداشته باشی

ازت شکایت می‌کنم.

@

اجازه هست

یک دقیقه از خوشبختی بمیرم؟

September 15, 2016

چند سال؟

----------

کی آمدی که زندگی‌ام را تعطیل کردی به زندگی؟!

دست‌هایم را کِی گرفتی که زندگی من شروع شد؟

عشق!

چقدر دوستت داشته باشم کافی ست؟

اگر هیچ لحظه‌ای را بی تو نخواهم

به کجا باید درخواست بنویسم؟

تو جان منی.

@

هرکس به وسعت زیبایی‌اش عاشق می‌شود

به عمق معرفتش

به پاکی نفس‌هاش، بلندای پروازش

تو زیباترینی

ماه من!

تو تنهاترینی.

@

می‌شود چشم‌هایم را باز نکنم

خودم را بسپرم به تو؟

بگویم بیا! مال خودت

هر جا خواستی ببر

هر کار خواستی بکن.

می‌شود چشم‌هایم را باز کنم

تو را بسپرم به نگاهم؟

که دیگر چیزی جر تو نبیند؟

بخواهی

می‌شود.

@

عاشقی کردن با تو                  

چند سال طول می‌کشد؟

چند سال؟

گل من! بگو

بگو بروم برای تمام لحظه‌هاش

عمر گدایی کنم.

September 14, 2016

درس نهم؛

-------

آدم هر کاری بکند

به خودش می‌کند.

September 13, 2016

درس هشتم؛

---------

تو مرز خودت هستی

از خودت عبور کن رد شو

راه دیگری وجود ندارد.