August 15, 2018

در حافظه‌ی چوب‌ها

-----------

اندازه‌ی هیچکس دست دیگری نیست، فقط خود آدم است که می‌تواند قاعده‌اش را بداند؛ برود در پستوی خودش درون و برون خودش را با سرانگشت لمس کند، بفهمد اندازه‌اش چیست، کیست؟ کجاست؟ همه این را نمی‌دانند؛ همه این را نمی‌بندند به کار؛ فقط برخی، انگشت‌شمار.

ظرف و ظرفیت هر کسی هم دست خودش است؛ یکی انگشتانه‌ای به دست دارد، یکی هم دلش دریاست، آسمان آبی لاهوت، بیابان خسته‌ی ناسوت.

داور دنبال بچه‌هاش سر به بیابان گذاشته بود، و کسی نمی‌فهمید. راهی دراز را پیاده می‌رفت، خودش را با خُرد کردن درخت‌های خشک از پا می‌انداخت تا خوابش ببرد، کسی نمی‌فهمید.

این را هم کسی نمی‌فهمید که او در حافظه‌ی چوب‌ها یک عشق پاره‌پاره است، با دو بال رنگی قشنگ، پروانه‌ای که در نگاه زنش قاب شده تا هر وقت پروانه می‌بیند یاد او بیفتد.

پروانه‌ها هجوم می‌آوردند به خانه‌ی دولیلی، می‌فهمید که مردش او را هو کشیده است. می‌گفت بیا!

همان شب می‌رسید. کمکش می‌کرد، مال‌ها را با هم به اصطبل می‌بردند، قشو می‌کردند، علف‌شان را می‌دادند، خودشان را از دست عصیان مرغ و خروس‌های حسود نجات می‌دادند، به خانه می‌رفتند. یک نان، یک کاسه ماست، و همین.

«سورمه کشیده‌ای به چشم‌هات؟»

دولیلی سرش را کج کرد، از گوشه‌ی چشم زل زد بهش: «شد آدم یک کاری بکند او نفهمد؟»

داور دست کرد توی جیبش چند دانه بادام درآورد گذاشت کف دستش: «بیا، این هم برای چشم‌هات!»

هیچ کدام از بچه‌ها دیگر نبودند که ادای حسودی کردن را دربیاورند، جیغ بزنند، بخندند، بعد دور هم بنشینند هرچه دارند با هم بخورند. خانه گورستانی بود که دو تا آدم در سکوت سفید دیوارهاش پیر می‌شدند و نمی‌دانستند با خودشان چه کنند. هر گوشه یادی از کسی فریاد می‌کشید. یک قالی نیمه‌کاره، دو تا کتاب جلد چرمی، یک پیچه‌ی آبی رنگ، دو تا...

هردو به آسمان نگاه کردند، در افق، فرشته‌ها آتش درست کرده بودند، و چه دودی! نفس آدم بند می‌آمد. بادام‌ها کف دست دولیلی ماند، ریخت‌شان گوشه‌ی سفره، و از آن شب دیگر لب به بادام نزد: «این چه بلایی بود سر ما آمد؟ مگر من چه کارش کرده بودم؟»

داور بغلش زد: «لیل!... گلایه نکن. تقدیر، تقصیر خدا نیست.» دستش را گرفت و انگشت‌هاش را دانه دانه بوسید: «این برای یحیا... این برای مسیحا... این برای نورسا... این برای ابراهیم... این هم برای اسماعیل...» یک بوس هم گذاشت نوک انگشت کوچک آن یکی دستش: «این هم برای عزیزه‌ات، برای آن کوچولو که هروقت اسمش را می‌گویم زبانم می‌سوزد...»

میکاییل را می‌گفت. همان کوچولوی موطلایی که پورو صداش می‌کردند. و این اسم روش ماند. غروب آخرین سه‌شنبه‌ی سال، هر سال دولیلی کیسه‌ی باروت سرخش را می‌آورد، کف آجرفرش حیاط خانه کپه‌کپه می‌کرد، دورش خرده‌هیزم می‌گذاشت و همه‌اش را آتش می‌زد: «پورو پورو، از روی آتش بپر!» پسرک شادمانه می‌پرید. دولیلی می‌ایستاد به تماشا می‌خندید کیف می‌کرد.

چقدر خدا زیباست!

پسر کوچولویی با پیرهن و شلوار سفید، موهای طلایی صاف، چشم‌هایی که از خنده تنگ شده بود، روی شعله‌های آتش می‌پرید و می‌خواند: «سرخی تو بر من! زردی من بر تو!» هر بار هم برمی‌گشت به مادرش نگاه می‌کرد، بعد می‌دوید طرف پدرش، لای دست‌های او بغل می‌شد، باز می‌دوید، باز می‌پرید، باز می‌خندید. و صدای خنده‌هاش با شعله‌های آتش می‌رفت بالا، جایی در آسمان ذخیره می‌شد، اما هیچکس نمی‌دانست کجا باید دنبال صدای خنده‌هاش بگردد.

دولیلی پسرک را چسباند به سینه، سرش را فرو برد توی بوی گلوی شیری‌اش، چشم‌هاش را لحظه‌هایی بست، بعد ناگهان دستپاچه به گوشه‌ی آسمان نگاه کرد؛ فرشته‌ها جوری خیره‌اش بودند که دلهره گرفت. بی آن که چشم از آنها بردارد گفت: «دا؟!»

«جانم.»

«بهار که هوا خوب شد، گل در آمد...»

«خب؟!»

«می‌آید ببریمش توی آب چشمه غسلش بدهیم؟»

داور خندید: «که چی بشود؟»

«که رویین‌تن بشود.»

«رویین‌تن؟ چرا نشود؟ چرا نیایم؟ هر کار تو بخواهی می‌کنیم.» با دست به آن‌طرف دیوار اشاره کرد: «شاید توی همین قنات هم بتوانیم غسلش بدهیم. می‌گذاریمش توی یک سطل بزرگ، خودم طناب را می‌دهم توی قنات، خودم می‌گیرمش.»

دولیلی بچه به بغل بلند شد، باز راه افتاد توی آن حیاط سه‌گوش کوچک، رفت و برگشت، پسرک را بویید: «من هم حوله می‌آورم که وقتی از آب درش آورد، بپیچمش، سفت بغلش کنم اینجوری! سرما نخورد یک‌وقت! پروا ندارم!» و زیر گلوی بچه را بوسید. بوسید. بوسید.

باز به آسمان نگاه کرد. اخم‌هاش را در هم کشید و با خنده برایشان زبان در آورد. گفت: «ولی چشمه باشد بهتر است.»

«هر جا تو بگویی. هر جا تو بخواهی.»

دولیلی پسرک را گذاشت توی بغل داور: «من بروم براش کلوچه و چای بیاورم. اینهمه راه را کوبیده خسته رسیده، منِ دیوانه نمی‌گویم چرا دور و برش می‌چرخم نمی‌روم یک چیزی براش بیاورم گلوش تازه شود؟»

به درگاه آشپزخانه که رسید، لابلای نگاه داور چرخی به اندامش داد، انگشت نشانه‌اش را بالا گرفت: «چهارشنبه سوری که خشک و خالی نمی‌شود. آقای من! می‌شود؟»

داور از پایین به بالا او را نفس کشید: «با تو همه چیز می‌شود.»

پورو هنوز به شعله‌ها خیره بود، مسحور پریدن‌هاش، می‌خواند: «سرخی تو بر من! زردی من بر تو!» و می‌خندید، با صدای نرمی که داور سرش را توی آن حرکت می‌داد و مست می‌شد. می‌ترسید همه‌ی آن صدای ابریشمی را نتواند به درون بکشد. می‌ترسید حیف و حرام شود، باد ببرد، از یاد ببرد.

این چیزها در خاطره‌ی داور هی پررنگ‌تر و پرصداتر می‌چرخید. ولی به روی خودش نمی‌آورد. مگر کاری ازش ساخته بود؟ مگر زورش می‌رسید؟ آدمی که هر معجزه‌ای از دستش برمی‌آمد اما فقط در این یکی فرو مانده بود، به دامن کی باید می‌آویخت؟ جز خدا مگر کسی هم بود؟

گاهی شب‌ها از روی لکه‌های سیاه آتش‌ که بر آجرفرش حیاط مانده بود، می‌پرید، می‌خندید، به زمین می‌افتاد سر و صورتش خونی می‌شد. هرکس می‌آمد کنار رختخوابش می‌گفت: «برو برو برو!»

آرام نمی‌گرفت. می‌خواست مثل پروانه بزند به جان شعله، دنبال صدای پورو می‌گشت خیال می‌کرد خاطره‌ها صداها را از بر می‌کنند. می‌خواست از روی آتش خیال بپرد خودش را از خاطره‌ی شعله‌ها پاک کند. نمی‌توانست.

سنگ را نان می‌کرد، ولی نمی‌توانست بچه‌هاش را از چنگ فرشته‌ها دربیاورد؛ تا سرش را دور می‌دیدند می‌آمدند یکی از بچه‌هاش را می‌بردند.

دار و ندارش را گذاشته بود وسط داشت با خدا یک قُل دو قُل بازی می‌کرد؛ یک سنگ می‌انداخت بالا، دو تا را از زمین جمع می‌کرد، سومی را در هوا می‌گرفت.

جز سنگ بیابان چیزی زیر پاهاش نبود. جز برگ درخت چیزی زیر پاهاش خرد نمی‌شد، جز برف چیزی زیر پاهاش قرچ قرچ نمی‌کرد. هزار بار فکر کرده بود اگر سنگ‌های بیابان قیمت داشت، اگر برگ‌ها اسکناس بود، اگر دانه‌های برف سکه بود، همه‌ی آدم‌های دنیا شاه جهان نمی‌شدند؟ نان به همه نمی‌رسید؟

خیلی خوب می‌دانست که اینها همه قیمتی‌اند، اما در روزگاری که کسی نمی‌خرد، کسی به قیمتش پی‌نمی‌برد، یعنی این چیزها بی قیمت است؟

آدم وقتی عاشق باشد همه چیز نبض دارد. اگر سنگی به خاطر کمیاب بودنش قیمتی می‌شود، چرا آدم‌ها قیمت ندارند؟ آدم‌ها که همه یگانه‌اند، منحصر به فرد و یگانه. هیچ شعله‌ای شبیه شعله‌ی دیگر نیست. هیچ شعله‌ای هرگز تکرار نمی‌شود، آدم تا ابد می‌تواند بنشیند به شعله‌ها نگاه کند، و شب به صبح نرسد.

یحیا از زمین تا آسمان با مسیحا توفیر داشت، نورسا یک چیز دیگر بود، حتا دوقلوها هم با هم فرق داشتند، وقتی ابراهیم را صدا می‌زد، هر دو با هم می‌گفتند بله. نمی‌توانست بفهمد کدام ابراهیم است کدام اسماعیل؛ می‌خندید.

البته که می‌فهمید. اسماعیل یک خال سیاه کوچک روی لاله‌ی گوش راستش داشت. نورسا آن را کشف کرده بود و یواشکی به پدرش رسانده بود. اما همه خودشان را به آن راه می‌زدند که بازی دوقلوها خراب نشود، شادی‌شان نشکند، رازشان نقش بر آب نشود.

یک سنگ بالا می‌انداخت پنج تا سنگ پراکنده در زمین را جمع می‌کرد. سنگ نبض داشت درخت نبض داشت کوه نبض داشت، رودخانه در رگ‌های داور می‌دوید؛ دنبال بچه‌هاش می‌گشت، سر گذاشته بود به سنگ‌زار و بستر، می‌رفت.

آخ! یحیا.

آدم وقتی عاشق باشد، سال‌های سال موقع رفتن چیزی از دست دولیلی می‌گیرد تا برای او ببرد. وقتی هم برمی‌گردد نشانه‌ای از یحیا برای زنش می‌آورد.

آدم وقتی عاشق باشد به نشانه‌ها احترام می‌گذارد. هر جای زندگی یک چیزی هست که عشق آدم در آن فریاد می‌کشد.

آدم وقتی عاشق باشد می‌گوید: «یحیا را بلدم. نورسا را یادم بده.»

هر گوشه‌ی قالی یک نشانه بود. نشانه‌ی انگشت‌های باریک دختری که بی‌خستگی جانش را می‌بافت.

یک سنگ بالا انداخت و خواست شش تا را جمع کند، یکیش جا ماند. دولیلی گفت: «نباید جِر بزند. یا همه را بگیرد، یا بگذارد من هو بکشم دنیا را توی آتش بسوزانم.»

داور خندید: «توی تاریکی سنگ ششم را ندیدم. تقصیر من بود.»

 دولیلی به هق هق افتاده بود: «دا! گناه دنیا را تو به گردن نگیر.»

بغلش کرد. او را به خود کشید: «آخ! عزیزکم! لیل!»

«معلوم است که تقصیر تو نبود. خودم دیدم که...»

حرفش را برید: «عاشق شدن من تقصیر تو بود.»

دولیلی خیس اشک خندید: «من از دست تو چه کنم؟»

«بغلم کن.»

هیچوقت در طول عمرش دروغ نگفت. هیچوقت دل کسی را به درد نیاورد. هیچوقت از چیزی نترسید. تنش از جنس کوه، جز کار، کاری نکرد. پیرمردی که می‌خندید: «بوسم کن. نوازشم کن.»

دولیلی باز به هستی ایمان می‌آورد. باز هم کمی قرار می‌گرفت. دستش را به صورت داور می‌کشید، اشک‌هاش را با سرانگشت برمی‌داشت می‌کشید روی لبش که وقتی نیست در شوره‌زار مردش راه بیفتد ببیند کجاها می‌رود.

سرش را فرو برد توی بغل داور؛ مثل یک کارگر معدن مس که در دل کوه آرام می‌گیرد، مثل دخترکی که در آغوش پدرش پر از امید می‌‌شود، گفت: «اگر تو را نداشتم؟» چشم‌هاش را بست، و زیر نگاه داور آرام گرفت؛

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست" به جان چشم‌هام

July 18, 2018

بخوان بخوان بخوان

----------------

من هومر هستم؛ برادرِ کور. بینایی‌ام را یک‌دفعه از دست ندادم، مثل فیلم‌ها، کم‌کم همه چیز محو شد. وقتی به من گفتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد، دلم می‌خواست بینایی‌ام را بسنجم؛ آن‌موقع نوجوان بودم و در مورد همه‌چیز کنجکاوی می‌کردم. آن زمستان، کارم این شده بود که بروم کنار دریاچه‌ی سِنترال پارک، جایی که مردم روی یخ اسکیت‌بازی می‌کردند، آنجا بایستم ببینم هر روزی که می‌گذرد، چه چیزهایی را می‌توانم ببینم و چه چیزهایی را نه.

اول خانه‌های غرب سنترال پارک ناپدید شدند، انگار توی آسمان تاریک غرق شوند، تیره و تیره‌تر شدند تا این که دیگر نتوانستم تشخیص‌شان بدهم، بعد درخت‌ها شکل‌شان را از دست دادند، و آخر سر، آخرهای فصل، شاید اواخر فوریه‌ی آن زمستان خیلی سرد، تنها چیزی که می‌توانستم ببینم هیبت شبح‌مانند اسکیت‌بازها بود که از جلو‌یم رد می‌شدند، و بعد یخ سفید، آن آخرین روشنایی، تیره شد و بعد همه چیز سیاه شد و بعد بینایی‌ام را از دست دادم، گرچه می‌توانستم صدای غیژغیژ کشیده شدن تیغه‌های اسکیت روی یخ را خیلی واضح بشنوم، صدایی رضایت‌بخش، صدایی نرم اما قاطع، با لحنی عمیق‌تر از آن که انتظار داشته باشی...

- هومر و لنگلی، ای. ال. دکتروف، نویسنده‌ی برجسته‌ی آمریکایی، نویسنده‌ی شاهکاری دیگر با عنوان رگتایم. (هومر و لنگلی با ترجمه الهام نظری، نشر افراز، تهران)

هر سطری از این رمان اشکم را درآورد، فهمیدم نویسنده موقع نوشتنش چه بلایی سر خودش آورده، انگار در هر صفحه دو بار با کارد زده توی قلبش، بعد زار زده، از زیبایی انسان؛ این که آدمی از این حس برود توی حسی دیگر، از دیدن به شنیدن، به حافظه، به هوش، به صدا، بو، بی‌صدایی، و خیلی چیزهای دیگر، تحسین‌برانگیز است. ادبیات جهان این را کم داشته، اصلاً نداشته. جایی در همین رمان می‌گوید: «شعرها ایده‌هایی در خود دارند. این ایده‌ها از احساس بر می‌آیند، و این احساس‌ها بر تصویرها سوارند.» و جایی دیگر می‌گوید: «در همین لحظه فهمیدم چیزی که لنگلی نظریه‌ی جایگزین می‌نامید، تلخی زندگی یا یأس او از آن بود.» و باز می‌گوید: ««همان‌طور که گاومیش‌ها جایگزین می‌شوند، ما هم می‌شویم...» و باز می‌گوید: «چه عشقی ناب‌تر از این که حتا ندانی چیست؟» و «زن میمون خانگی نیست، و اگر مجبور است اجازه دهد که از او سوء استفاده کنند، بگذار اشک‌هایش را در تاریکی بریزد، جایی که فقط کسی می‌تواند صدای هق‌هقش را بشنود که به او تعدی کرده.» و «دختری مجارستانی که بوی بادام می‌داد...» و «خاطرات به زمان وابسته نیستند، خودشان را از زمان جدا می‌کنند.» مدام زده کنار نشانه که خواننده بزند توی خال. اما من؟ تمام‌قد به احترام آقای دکتروف تا آخر عمرم ایستاده لبخند می‌زنم.

می‌دانی؟ کسی که شاهکار بنویسد، هرگز آشغال نمی‌نویسد، حتا برای دل خودش از سر استیصال. حتا در نامه‌ی خصوصی برای سگش. حتا از سر تفنن برای تخمش. کلمه خداست، و آدم خدا را برای هر ناچیزی خرج نمی‌کند. اینترنت افراد بسیاری را دلیر کرده تا بنویسند، روزنوشت و دلنوشت فقط احترام شخصی دارد، ارزش ادبی ندارد، و این خیل عظیم نویسنده حالا تعدادشان ده‌ها برابر خواننده است. که کتاب نمی‌خوانند، فقط می‌نویسند. علاوه بر این حدود پنج‌هزار داستان‌نویس هم کتاب منتشر کرده‌اند، که زیر متوسط‌اند، تکنیک نمی‌دانند، کتاب نمی‌خوانند، فقط می‌نویسند، و همین باعث نزول تیراژ کتاب شده، و خوانند را سرخورده و دلزده کرده است. برشی از زندگی داستان نیست، مثل یک عکس، فقط خاطرات صاحب عکس را در ذهنش‌ به‌جا می‌آورد، فیلم نشده، قصه ندارد، و داستان نیست. باید خواند، راه دیگری ندارد. به قول ایرج: اگر می‌خواهی آدم شوی این کتاب را بخوان!

وااااای! چقدر کتاب خوب نخوانده هست. دلم می‌گیرد اگر شاهکاری نوشته شود، و من دیگر نباشم که بخوانم.

June 22, 2018

باد مساعد

-----------

زمان سربازی در پادگان صفر پنج کرمان، همه له‌له می‌زدیم که بعد از چهارماه آموزشی، بیفتیم تهران. مراسم صبحگاه یک نیایش داشت که آخرش به این جمله ختم می‌شد: «درود بی‌کران، بر خداوند یکتای، که به ما، جان داد، تا فدای ایران کنیم. هورا، هورا، هورا.»

این رسم خوشایند از زمان کوروش کبیر در جان ما بچه‌های تهران نشسته بود که فریاد بکشیم: «... تا فدای تهران کنیم. هورا، هورا، هورا.»

صدا آسمان را می‌شکافت، و بی‌درنگ صدای رژه‌ی سربازان بر سنگفرش آن میدان بزرگ، خون در رگ‌های ما می‌شتافت. هورا، هورا، هورا.

اواخر دوره از گارد شاهنشاهی آمدند برای انتخاب سرباز ویژه؛ قدبلند، ورزیده، سالم. سرهنگ دکتر که مرا معاینه می‌کرد گفت: «عجب قلبی! پسر! قبولی صد در صد.» اما من توی دلم غوغا بود. آن روزگار تا آدم بیفتد شهر خودش، هوها بود. آیا بعد از چهارماه می‌افتم تهران؟ یا می‌مانم توی این شهر که فیلم‌های هردو تا سینماش را سی بار دیده‌ایم، و آن دیسکو هفته‌ای یک بارش فقط سوپر نیچر پخش می‌کند، و آن دخترهایی که بزک دوزک می‌کنند، شیک با پدر و مادرشان می‌آیند رستوران خانه‌ی شهر، شوهر پیدا کنند، و ما دم لای تله نمی‌دهیم، در گلوی کدام‌شان گیر کرده‌ایم؟ و چرا؟ چه تقدیری. چه روزها و شب‌های کشداری. آیا جایی می‌فرستندم که سرنوشتم عوض می‌شود؟ خدایا تو نخواه!

دلم از ثانیه‌ها سر می‌رفت، با این که در تیم گارد قبول شده بودم، اما دلهره داشتم. در آن سه روز لعنتی گوشم به بلندگوها بود، و چشمم لابلای گروه سرهنگ‌ها روی صحنه دنبال چیزی می‌گشت که نجاتم دهد، دستی که سوار اتوبوسم کند، صدایی که نرم در خوابم بگذرد. جواب آزمایش‌های خون آمد، در آن هیاهو اسمی می‌خواندند و به دلیل یک مرض خط می‌زدند، باز سرباز تازه می‌آوردند، معاینه هنوز ادامه داشت.

سرانجام سیصد و هفتاد و سه اسم تایید شد. پس دیگر تهران افتادن من قطعی بود؟ خدایا دمت گرم! بگذار با همین گارد شاهنشاهی قدم به شهر خودم بگذارم، بگذار تا فدای تهران کنم. جهنم! قوانین و نظم گارد دیوانه کننده است، صبحگاه و شامگاهش کشنده، می‌دانم، ولی شهر من است این جهنم.

سرهنگ فرمانده "ع" رفت پشت تریبون به ما خوش‌آمد گفت و برای لشکرش سخنرانی قرایی کرد. بعد گفت که یک نفر اضافه آمده. گارد به سیصد و هفتاد و دو سرباز نیاز دارد. اسم یک سرباز خط می‌خورد تا برگردد همین صفر پنج کرمان.

چرا؟

هیچ خری این را نمی‌فهمید. اما من می‌فهمیدم؛ آدم یا برزگر می‌شود یا شبان. گاهی سرنوشت، آدم را بیشتر از خودش دوست دارد. آدم آن موقع این را نمی‌فهمد؛ آنقدر درد می‌کشد، در خودش می‌پیچد تا اشکش سرازیر شود. تند اشک‌هام را پاک کردم که کسی نبیند سرباز رشید گارد شاهنشاهی گریه می‌کند. سینه سپرکرده در ردیف اول ایستاده بودم کنار بقیه به سرنوشتم نگاه می‌کردم.

همه می‌دانستیم که سرهنگ فرمانده "ع" بهایی است. آن سرهنگ بلندبالا و خوش چهره، ابهت عجیبی داشت. وقتی از جایی می‌گذشت همه‌ی سرهنگ‌ها کون‌به‌دیوار می‌شدند و براش می‌زدند بالا. توی لیست گشت و گشت تا نفس‌ها همه بند بیاید. آمد روی اسم من ایستاد: «از این همه سرباز سالم و رشید گارد شاهنشاهی، فقط یک نفر سید است؛ سید عباس معروفی حذف.»

هوا یخ زد دنیا از حرکت ایستاد، و من ساکم را برداشتم، در صف راه افتادم. اتوبوس بیرون سالن ایستاده بود ترتر می‌کرد. و من باز ساکم را برداشتم، و باز در صف راه افتادم. اتوبوس بعدی آمد ایستاد. و من باز ساکم را برداشتم در صف راه افتادم. اتوبوس بعدی آمد، همه‌ی صف‌ها از سالن بیرون رفت. سربازها از برابر چشم‌های خیس من مثل طیف رنگ و نور کش آمدند تکرار شدند همدیگر را بغل کردند خندیدند و تمام شدند.

تنهای تنها در آن سالن یخ‌زده ایستاده بودم، داشتم فکر می‌کردم چه این دیوارهای دور من می‌چرخند و می‌چرخند و این چرخه تمامی ندارد. درها کجاست؟ پنجره‌ها کجا؟ سرگردان بودم و نمی‌دانستم با خودم چه جوری کنار بیایم. آنجا اگر بالکن  هفتمین طبقه‌ی آسمان بود خودم را پرت می‌کردم پایین؟ یا در یک کارگاه بافندگی از صدای ترتر ماشین‌های بافنده سرسام می‌گرفتم کر می‌شدم؟ کدام؟ اصلاً ارزش آن را داشت؟

گاهی سرنوشت، آدم را بیشتر از خودش دوست دارد. آدم آن موقع این را نمی‌فهمد؛ دنیا را با قلب خودش می‌بیند. با چشم‌های کور قلبی که می‌کوبد به در و دیوار. آنقدر درد می‌کشد، در خودش می‌پیچد تا اشکش سرازیر شود. بعد که آموزشی‌اش تمام شد، راننده‌ی واگذاری یک تیمسار بازنشسته‌ی درویش مهربان عزیز می‌شود، در خیابان‌های تهران از پشت فرمان ماشین بیوک نقره‌ای به سربازان گارد شاهنشاهی نگاه می‌کند که در خیابان‌های حکومت نظامی رودرروی مردم گاهی هم قرار است شلیک کنند.

لباس شخصی بودم، در اختیار تیمسار، برای کارهای شخصی‌اش،  که گاهی ببرمش اداره‌ی جغرافیایی، یا پادگان لویزان، یا استادیوم ورزشی آرارات. وقتی نظامی‌ها، ریز و درشت از دم، با دیدن ما می‌زدند بالا، آزاد می‌دادیم و سربلند می‌گذشتیم، می‌فهمیدم چرا اسمم خط خورد. باید خط می‌خورد. این چشم‌بندی سرنوشت است، چشم یکی را به لحظه می‌بندد تا دیگری لبخندزنان یک عمر از کنار مزرعه‌ی باقالی‌ها  سربلند بگذرد. مغرور و سربلند.

هوم!

اسبی ست برای خودش. گاهی خیال می‌کنی این اسب سرکش اقبالت را از چنگت درآورده دارد با خودش می‌برد ناکجا. دل می‌بازی؟ چرا؟ چه جوری؟ کجا؟ آویخته در بالکنی که حیرت مثل تندی نور آفتاب پوست تن را جزغاله می‌کند؟ یا آدمی تنها که در اتاق تاریک دلهره، شب تا صبح ناله می‌کند؟ یا...؟ یا...؟ یا... چه می‌کند؟

مهم نیست دیگر. گاهی سرنوشت، آدم را بیشتر از خودش دوست دارد. آدم آن موقع این را نمی‌فهمد؛ روی قلب خودش، خودش را سرمایه می‌گذارد. می‌بازد. آنقدر درد می‌کشد، در خودش می‌پیچد تا اشکش سرازیر نشود.

چرا؟

هیچ خری این را نمی‌فهمد. من اما می‌فهمم؛ آدم یا برزگر می‌شود یا شبان. این را از سرنوشت یحیا فهمیدم.

June 19, 2018

آن نامه‌ها

--------------

تمام شب خواب تو را دیدم، یحیا!

بالای بند زرنگیس روی سنگ نشسته بودیم با هم حرف می‌زدیم. هوا آفتابی بود، و پشت سرمان تا چشم کار می‌کرد، لایه لایه ابر، ابرها از هم پیشی می‌گرفتند تا خودشان را برسانند به ما؟ یا چی؟ خواستم ازت بپرسم، گفتم لابد می‌گویی اینها را که خودت می‌دانی.

سرت را کج گرفتی روی شانه با لبخند نگاهم کردی. آفتاب تند بود، و من به مژه‌های لب‌برگشته‌ی سیاه تو خیره بودم. گفتی: «اینها را یادت رفت؟»

گفتم: «یادم نرفت، ولی نمی‌دانستم که. زمان تو نبودم که.»

«من که در جان تو خانه کرده‌ام. من که هستم. حالا بردار بنویس.»

سر تکان دادم: «منتشر شدی، یحیا! حالا دیگر دیر است، حالا دیگر همه یحیا شده‌اند، نگاه کن!»

پشت سر را نشانت دادم؛ اینهمه چهره‌ی آشنا، روی بند زرنگیس چه می‌کردند؟ تو باز مرمری شدی، با نگاهی که روی جمعیت می‌گشت. ابروهات را در هم کشیدی، چشم‌هات را جوری تنگ کردی که توی دلم گفتم چشم‌بادامی من! عزیزم!

خندیدی. و انگار بخواهی موضوع را عوض کنی گفتی: «من اینجا، روی بلندی، یک درخت بادام کاشته‌ام. بادام پوست‌کاغذی.»

رفتیم کنار درخت. پر از شکوفه بود. گفتی: «بادامش را بخور، روی پوستش بنویس.»

در خواب من نوزده ساله نبودی تو هزار ساله بودی. هزارساله و جوان. موهای لَخت سیاهت از دو طرف  تاب بر می‌داشت که پیشانی‌ات بلند بیاید، بلند و روشن.

چیزهایی برام تعریف کردی، و جاهایی را نشانم دادی که در رمان نیامده. تمام مدت کتابی در دستت بود. یک جاش را باز کردی. من خم شدم روی آن صفحه، نوشته بود؛ «همه با هم مساوی‌اند. بعضی رنج‌شان را در جا می‌خورند، برخی اندوه‌شان را با خود برمی‌دارند که در راه بخورند.» بقیه‌ی نوشته زیر سه گل‌برگ سبز و نارنجی و سفید ناپیدا بود. ورق زدی: «گاهی هم آدم وسط دریا توی یک قایق خالی از تشنگی هلاک می‌شود. آنهمه آب و دریغ از یک قطره آب؟» و باز بقیه‌ی کلمات رفته بود زیر برگ‌ها. ورق زدی؛ «آدم جایی قرار می‌گیرد که دیگر عمر نمی‌کند، زمان براش می‌ایستد، یکی بیست ساله، یکی چهل ساله، ولی هزار ساله. تو باور می‌کنی؟»

گفتم: «اینها را تو نوشته‌ای؟»

گفتی: «نه، اینها نامه‌های نورساست. خیلی زیاد است. باز هم هست. می‌خواهی ببینی؟» سر تکان دادم. با هم راه افتادیم رفتیم توی اتاق تو. آنجا هم آفتابی بود. خیال کردم اتاق سقف ندارد، یا شاید نور خورشید از پنجره‌ها می‌ریزد، مبهوت وسط اتاق می‌چرخیدم و می‌گفتم خدایا پس منشأ نورت کجاست؟ کجا دنبالت بگردم؟

یک صندوق چوبی کوچک گوشه‌ی اتاق بود، درش را باز کردی نامه‌ها انگار پر باز کرده باشند، ریختند بیرون، کف اتاق پر از نامه شد. یعنی نورسا اینهمه نامه برای تو نوشته بود؟ چرا نمی‌دانستم؟ ببینم چی نوشته برای تو؟ خم شدم روی نامه‌ها؛ هر چه بیشتر نگاه می‌کردم گُم‌تر می‌شدم، نمی‌توانستم بخوانم، نور تند آفتاب نمی‌گذاشت. سر بلند کردم ببینم تو کجایی. بر درگاه اتاق ایستاده بودی، باز با همان لبخند.

از خواب پریدم، و هنوز دنبال تو می‌گشتم. نور خورشید افتاده بود توی چشم‌هام. مرغ مینای توی حیاط می‌خواند، و متکای من خیس بود.

June 6, 2018

کیاشا

-------

کیاشای من! تو یکی از گل‌های سرسبد این دنیایی. پاهات را روی زمین سفت بگذار، روی این زیباترین سیاره‌ی هستی، موهای سیاهت را بسپار به ابرها. از چیزی نترس، قوی باش، سربلند و قوی. هروقت از چیزی دلتنگ شدی بیا حرف بزنیم بخندیم گریه کنیم آواز بخوانیم، و این را بدان که هر بار بینمت عاشقانه می‌بوسمت می‌گویم؛ خوش آمدی.

June 2, 2018

باغ معلق نورسا

-----------

 «بابا!»

«جانم!»

«مرا می‌بری بلخِ بامیان؟»

داور موهاش را کنار زد، کف را از روی صورتش پاک کرد: «بلخ بامیان دیگر کجاست؟» 

نورسا گفت: «هَه! من از کجا بدانم؟ سعدی گفته، سعدی رفته.»

داور تا شب می‌خندید، قربان صدقه‌اش می‌رفت، و برای دولیلی تعریف می‌کرد. سرچراغی رفت مغازه‌ی میرزاحسن که قلیان بکشد، و این را براش تعریف کند. صدای تق چای نوشیدنش از همیشه بلندتر بود. راستش رفته بود برای نورسا کمی خرما و نبات و برگه‌ی هلو بخرد.

شیطنت‌های قشنگی داشت که خاص خودش بود. با همه شوخی می‌کرد، اما کسی را به درد نمی‌آورد، حتا وقتی به یحیا می‌گفت خر، تمام شیرینی و سادگی یک حیوان دوست‌داشتنی می‌آمد توی بغلش. از بچگی وروجک بود. موهای یحیا را می‌بافت به موهای مسیحا، یکی‌شان که برمی‌خاست هر دو ناچار بلند می‌شدند: آآآی‌ی‌ی!

توفان خنده‌ها خانه را برمی‌داشت.

یحیا اخم‌هاش را می‌کرد توی هم، داد می‌زد: «آخر تو چرا این‌قدر عشقی؟!»

عشق بود.

یک بار آمد توی اتاق، سرش را گذاشت روی پاهای پدرش، جوری که همه از تعجب چشم‌هاشان گرد شد. در بچگی از این کارها نمی‌کرد، حالا که بزرگ شده بود، دور و بر پدرش می‌چرخید، باهاش حرف می‌زد، شوخی می‌کرد: «بابا!»

«جانم!»

«هَه! اگر یک باغ بخواهم برام می‌خری؟»

«باغ حیرانی؟»

«باغ حیرانی که مال یحیا بود.»

نورسا از پدرش محکم‌تر بود؛ از همه باهوش‌تر و چشم‌بادامی‌تر. ترکیبی از پدر و مادر را هم داشت. گفت: «هَه! باغ معلق را برام بخر!»

«هوم؟ باغ معلق دیگر کجاست؟»

لابلای گریه، خنده‌اش گرفت. نتوانست بر بازی‌اش بماند: «شهر بابِل. از عجایب هفتگانه‌ی جهان. هَه!»

داور دستش را به موهاش کشید: «هر چی بخواهی برات می‌خرم.»

سر از زانوی پدر برداشت: «من همه چیز دارم. دنیا را با شماها عوض نمی‌کنم.» و به تک تک‌شان نگاه کرد؛ داور، دولیلی، ابراهیم، اسماعیل، مسیحا.

یحیا و پورو دیگر نبودند. هستی دو چیز مهم کم داشت. ابری آمده بود آن دو تا ستاره‌ی درخشان را پوشانده بود. همه می‌دانستند که هردوشان هستند؛ پشت اشک‌ها و لبخندها، زیر قبرها، پشت ابرها.  

نورسا همچون پدرش در کمال بی‌نیازی، از چهارمین طبقه‌ی آسمان به این دنیای بی‌اعتبار نگاه می‌کرد؛ می‌رفتند می‌آمدند می‌خریدند می‌خوردند می‌ریختند می‌پاشیدند.

فقط نگاه می‌کرد. چیزی نظرش را نمی‌گرفت که طلب کند، آنچه می‌خواست در سطرهای کتاب قطوری که به دست داشت جا مانده بود. پس پناه می‌برد به کلمات، زندگی می‌کرد، حرف می‌زد، می‌خندید، و خشنود بود.

ملازلیخا و خواهرش چند باری به خانه‌شان آمدند، او را برای مردی خواستگاری کردند؛ این پیردخترها، شوهر نکرده، طعم نچشیده، نخورده، برای دیگران لقمه می‌گرفتند. نورسا گفته بود: «نه این که نخواهم شوهر کنم، این آدم‌ها را نمی‌شناسم. نمی‌خواهم.»

ملازلیخا گفت: «ما تا حالا بیشتر از صد تا خواستگار برات اسم برده‌ایم، همه را رد کرده‌ای، دختر جان! مگر نمی‌خواهی شوهر کنی؟»

تکلیفش با خودش روشن بود. گفت: «هر مردی باشد حرفی ندارم، هَه! فقط آهنگر باشد.»

تنها آهنگر شهر تیمورچه بود. که روز خواستگاری برای خودش یک آهنگر نامی بود. دیگر نشانی از آن بچه یتیم هفت ساله در خود نداشت که با شاگردی و کوره دم‌دادن و پادویی، زیر چشم مادرش نان درمی‌آورد و جوان برومندی می‌شد.

روزها آهن بی‌شکل گداخته‌ای از کوره در می‌آورد می‌گذاشت روی سندان با چند ضربه‌ی پتک، میلش می‌کرد، نرده و زنجیرش می‌کرد، بیلش می‌کرد، و آهن مثل موم زیر دست‌های فرزش شکل می‌گرفت تا مردم را به شگفتی وادارد.

آنها که از برابر آهنگری می‌گذشتند پاهاشان سست می‌شد، می‌ایستادند به دست‌های آهنگر جوان خیره می‌شدند سیر نمی‌شدند. آن بازوی ستبر بر شانه‌های پهن بالا می‌رفت پتک را پایین می‌آورد، ضربه‌های کاری دنگ دنگ دنگ! ضربه‌های نرم، تق تق تق! یک نیزه‌ی نوک‌تیز کنار نیزه‌های دیگر در خاک فرو می‌رفت. عجب!

روزها و روزها نیزه می‌ساخت و ته کارگاهش کنارکنار هم در خاک فرو می‌کرد، همه یکدست و یک‌اندازه. پچپچه افتاده بود یعنی تیمورچه‌ی آهنگر از شاهنامه درآمده؟ یعنی جنگی در پیش است؟ یعنی کیکاووس نیزه‌های جنگ را به این استاد جوان سفارش داده؟ وگرنه سنگسر اینهمه نیزه به چه کارش می‌آید؟

بعد که کار نرده‌های اسلیمی خانه‌ی سرهنگ نیلوفری تمام می‌شد، همه دیدند که چطور نقش و نگار بدنه‌ی نرده مثل عشقه‌ی گل نیلوفر دور نیزه‌ها می‌پیچید و یک پنجره‌ی امن جلو چشم دخترها و زن‌های تماشاگر به دنیا می‌آمد. بعد یک نرده‌ی دیگر، بعد یک نرده‌ی دیگر، تا همه‌ی زن‌ها آن‌طرف نرده‌ها بمانند، تیمورچه این‌طرف؛ کسی هم جرئت نکند نزدیک نرده‌ها شود یا فکر کند که می‌تواند آن مرد جوان پشت نرده‌ها را لای خیال خودش ببافد.

سربه‌زیر و بی‌حرف، به عشق نورسا عرق می‌ریخت و می‌ساخت. آنهمه دختر و زن خودشان را هفت قلم می‌آراستند، جلو آهنگرخانه ناز و کرشمه می‌آمدند، خودشان را یک جوری بهش نشان می‌دادند، سر بلند نمی‌کرد، وقعی نمی‌گذاشت، نگاهش را به کسی بند نمی‌کرد.

دلش بند دختری نازک‌اندام بود که براش حلوا درست می‌کرد در دیس چینی دورطلایی، روش نقش و نگار می‌انداخت، براش می‌برد. غروب همه می‌دیدند که تیمورچه دیس حلوا را مثل یک نور روی دست‌هاش به خانه می‌بُرد، در ایوان می‌نشست تا صبح انگشت انگشت به دهن می‌گذاشت، انگشتش را می‌لیسید، در شیرینی و عطر گلش سر به فلک می‌کشید شعله‌ی رقصان بلندی که هرم آتشش تا دم لباس فرشته‌ها خیز برمی‌داشت. ابرها به هم تنه می‌زدند، باران تندی می‌گرفت تا نوک شعله‌ها خنک شود.

فرشته‌ها براش زبان در می‌آوردند. و او سرخوشانه می‌خندید.

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"، نشر گردون برلین. می 2017

May 24, 2018

روشنا

---------------

شواهد امر

می‌گوید

که تو نیستی

باور نکن

خورشیدکم!

پس این روشنای لامذهب

که هر صبح می‌آید

هر شب ستاره‌ها را

در سر تاریکم

برق برق برق می‌زند

چیست؟

راستش

شواهد امر

مثل سگ دروغ می‌گوید.

May 23, 2018

اشک

---------------

جسم

اسبِ روح است

در این برهوت دور

کشتی نوح است

میان دریای شور

شهسوار این باره کیست؟

March 20, 2018

نوروز

------------------

سرانجام رمان "نام تمام مردگان یحیاست" را امضا کردم و برای امیر حسین‌زادگان، مدیر نشر ققنوس فرستادم. سال‌ها پیش قرار بود این رمان را به سپانلو تقدیم کنم، ناتمام ماند، زندگی‌ام دستخوش بلایایی شد که بسیاری از کارهام به تعویق افتاد، بهترین سال‌های خلاقه‌ی عمرم در غربت گذشت، بی‌دلیل، رفیقم سپانلو درگذشت. پدرم نیز از دلتنگی‌ من افسرده شد، درگذشت. نوشتن این رمان سی سال طول کشید. با آن عاشقی کردم، گریستم، نوشتم، و خوش بودم. این رساله‌ی عشق را به بچه‌ها تقدیم می‌کنم.
از خوانندگان آثارم همیشه ممنونم. سال نو و نوروزتان مبارک. تندرست و شاد باشید.

March 17, 2018

نِی

------

گفتند: «می‌خواهی برات برویم خواستگاری؟»

مسیحا بی آن که عکس را نگاه کند گفت: «صبح باید بروم معدن مس، کوه بکَنم.» و از اتاق بیرون رفت.

آدم که عاشق باشد به عکس دیگری نگاه نمی‌کند، فرصت به دیگری نمی‌دهد، همه چیز دارد، فقط نفس کم می‌آورد، دلش می‌خواهد دورش را خالی کنند که هوا بیاید. دلش از روزگار بی او سر می‌رود.

آدم که عاشق باشد، نِی می‌شود، خالی از خودش، به سوی او قد می‌کشد، تا تمامی نورش را به درونش بیاورد، تمامی هواش را نفس بکشد؛ بندابند هر بند نِی یک آه نقش می‌بندد، هر سال یک آه؟ یا هر نفس یک بند؟

کسی نمی‌داند.

- رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

February 26, 2018

رمان‌بازی

------

ماه را مثل نان نصف می‌کرد، یک تکه‌اش را می‌داد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستاره‌ها را می‌خورد. بعضی وقت‌ها هم نمی‌توانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک می‌کرد می‌گذاشت توی جیبش برای وقت‌های نداری.

اینها اگر معجزه نیست، پس معجزه چیست؟

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"


February 24, 2018

نثربازی

-------------

هود همان نبود که دود را می‌ربود از مطبخ می‌زدود؟ یا حضرت هود!

February 17, 2018

یحیا

-------

پسرک به ته آسمان خیره گفت: «من هم نشنیده می‌گیرم.» و در بوی موهای پدر خوابش برد. رفته بود لابلای بوی موهای بلند پدرش گرفته بود خوابیده بود.

یحیا.

اولین بچه‌ی داور به نوزده سالگی نرسیده در رعد و برق خاکستر شد. داور موهاش را با دو دست تکاند، خاکسترها ریخت.

- از رمان نام تمام مردگان یحیاست