July 29, 2003

من در پراگ بودم؟

امروز صبح که از خواب پريدم قلبم پرپر می زد. بازهم در اتاق دربسته ای بودم در هتل هيلتون تهران. نمی دانم چرا اين کابوس دست از سرم بر نمی دارد. بازجويم حاج آقا محمدی؟ دست هاش را در هم چفت کرده بود و روبروم نشسته بود. با چشم های ريزش زل زده بود توی چشم هام. و من می بايستی حرف می زدم. گفتم: بياييد آلمان را ببينيد، سرزمين چک ها را ببينيد، همه گويی تلاش می کنند که کشورشان را بشناسند، و بعد انگار با دست همه چيز را بسازند. چرا شما همه چيز را خراب کرده ايد؟ چرا داريد مملکت را شخم می زنيد؟ مگر می شود که فقط به خاطر حفظ قدرت اينهمه دروغ بگوييد و اينهمه آدم بکشيد؟ واقعا می ارزد؟


از خواب که پريدم تصوير شهر تهران از پنجره های هتل، جايش را با پنجره خانه مان عوض کرده بود. تصوير خيابان خودمان در شهر برلين از پنجره ی اتاق خواب غريبه می آمد، و هيچ چيز نمی توانست تپش قلبم را سامان دهد. حتا تابلو نقاشی کلیمت که سال هاست دارم می بينمش. خدای من، چرا اين کابوس تکراری در اتاقی دربسته رهايم نمی کند.
از خواب که پريدم داشتم داد می زدم: چرا اينقدر دروغ می گوييد؟
پراگ به راستی شهر زيبايی است. هرکس هنر يا صنعت و يا حرفه ای آموخته و نانش را در آرامش در می آورد. يکی مجسمه می سازد، يکی نقاشی می کند، يکی ساز می زند، و همه دستشان به کار است تا به نوعی زير بال صنعت توريسم یا آيين جهانگردی را بگيرند. دارند خودشان، و سپس کشورشان را می سازند، و ما منتظريم که بقيه مغزهای مستعد از آن خراب شده خود را نجات دهند. ايران در حال حاضر برای من معنای ديگری جز خراب شده ندارد. و نظام جمهوری اسلامی مفهوم ديگری جز لجنزار نيست. همه جا سخن از خداست، اما دود ويرانی از سواد شهر پيداست. سياست به معنای تاريخی اش نزديک شده، سياست کردن يعنی به کيفر رساندن، مجازات کردن، و شکنجه دادن. واقعا دارند ملت ايران را سياست می کنند، اما به چه گناهی؟ برای چه؟ و در چه راهی؟
درکوچه های زيبای پراگ که راه می رفتيم، مهدی می گفت: چک ها بی دين ترين مردم دنيا هستند. هفتاد درصد مردم چک نه خدا دارند، نه دين...
چطور از پس هفتاد سال سرکوب ايدئولوژی بر آمدند و راه افتادند که آدم در کشورشان احساس امنيت و زندگی دارد، ولی ما در وطن مان هيچ امنيتی نداريم؟ حتا وقتی گريخيم و به يکی از اين کشورهای اروپايی پناهنده شديم، در خواب هم احساس بی پناهی می کنيم و گاهی يک روزمان به کابوسی حرام می شود که سزاوار آدمی نيست.
جمعيت جهانگرد از کوچه ای به کوچه ی ديگر می رفت، عده ای می نوشيدند، عده ای غذا می خوردند، و من بين دو جهان آونگ شده بودم. بين نابودی و طراوت، بين مرگ زندگی. سر خيابانی پيرمردی ايستاده بود که به حرکت قطار روی ريل نگاه می کرد. وقتی جلو رفتم، به زبان چکی گفت: اين ريل را من ساخته ام. آن سال ها که جوان بودم، قديم ها.
لبخندی زد و با دست به چروک چهره اش اشاره کرد: حالا پير شده ام. گاهی می آيم بيرون و تماشا می کنم. امروز هوا عالی است، نه؟
حتا يک کلمه از حرف هاش را نمی فهميدم. بعد دخترک زيبايی برابرم ايستاد و لحظاتی نگاهم کرد. انگار می خواست چيزی بگويد، يا دوست داشت من سر حرف را باز کنم. هنوز شرم نوجوانی بر چهره اش بود، مثل کرک های ریزی که در نور می توان ديد. لبخندی زدم و گذشتم.
آنسوتر دخترکان جوان با لباس هايی نیم برهنه در انتظار مشتريان خود پرسه می زدند، و نگاه شان تنها بر مردها می چرخيد، با سنين هجده تا بيست.
شب قبل وقتی از مرز آلمان وارد می شدم ديده بودم شان که در درازای جاده ی شهر مرزی تک و توک در تاريک روشن کافه ها ايستاده بودند و برای ماشين ها دست تکان می دادند. کافکا به آنها لقب فانوس مرداب داده بود، فانوس مرداب.
در اين هفت سالی که از ايران دور بوده ام خبرها و فيلم هايی از فانوس های مرداب ايران به دستم می رسد، با سنين سيزده تا پنجاه. نمی دانم چه بگويم. در کار آدم ها و تقدير حيرانم. ظاهرا کار لجنزار هم بی فانوس پيش نمی رود. تفاوت در اين است که در کشورهايی مثل هلند و آلمان و چک و غيره فانوس شان را بی نفت نمی گذارند، به مصداق «تن آدمی شريف است به جان آدميت» با دقت و پی گيری ويژه ای مدام و همواره معاينه شان می کنند که به پت پت نيفتند، و اگر جوانی در مرداب راه گم کرد و سراغ فانوسی را گرفت، دچار بيماری های لاعلاج نشود. چه بخواهی چه نخواهی، فانوس ها هستند، آزاد و کم هياهو، که شنا کردن در مرداب هياهو نمی طلبد.
اينجا تن آدمی شريف است به جان آدميت، حتا فانوس های مرداب هم حق و حقوق کامل شهروندی دارند و از امنيت شغلی بهره می برند، اما در قاموس لجنزار، چيزی که ارزش ندارد جان آدمی است، چه رسد به شرافت تن.
وقتی نويسنده و روزنامه نگار و دانشجوی جامعه ات از امنيت جانی و شغلی و شهروندی محروم باشند، ديگر چه جايی برای فانوس ها می ماند؟ اصلا اين فانوس ها را کجا بايد آويخت؟ به سر در کدام خراب شده، در اين شب تيره؟

July 25, 2003

سلام بر پراگ

امروز دوستم محمود دهقانی از استراليا تلفن زده بود و با همان شوق کودک وارش از سایت و وبلاگ نويسی جهان امروز حرف می زد، از نوشتن، از تنهايی انسان، و چيزهای ديگر.
می گفت: ما ايرانی ها چون در طول تاريخ هميشه در وحشت زندگی کرده ايم و همواره وحشت داشته ايم، دوست داريم در خفا حرف بزنيم. پس درود بر وبلاگ. که لااقل از همين طريق هم که شده حرف مان را می زنيم.
راست می گويد گفتن بهتر از خاموشی است. اما گاهی خاموشی هزاربار به از سخن گفتن. دلم می خواهد در مورد نوشتن و خاموشی حرف بزنم، در مورد روشنايی و تاريکی، و در مورد متن.
اين بحث را ادامه می دهم، شايد در اولين ايستگاهی که بتوانم به اينترنت دست پيدا کنم، بنويسم. فرصت تنگ است و من پا در راه. دارم می روم پراگ، شهر کافکا و کوندرا. شهر ماه منير و مهدی.
تا بعد...

عشق

قربانت گردم،

الساعه که پرده‌ی بارگاه حجة‌الحق، قبله‌ی عالم، حضرتِ عشق را گشوده، به تماشای دستخط همايونی مشغولم، خبر آمد که حضرتش به روز ماضی در معيّت و معيشت حضرتِ استادی قدم به بريتيش ميوزيوم نهاده، اهل موميا را منور ساخته، و اورادی بر زبان رانده که ملايک کلام و اصوات به منقار گرفته از پنجره‌ها به ملکوت پر می‌کشيدند تا که بشر نشنود.

نظربازی چنان که خصلت اوليا باشد، دامنِ ملکوتش گرفته بود، لب از لب گشود، سه سه بار فرمود:«عشق» و ملايک بردند.
هيهات از اين روزگارِ ناامن که سر تا سر عالم را حضرت عشق به عشق خواند و جز آه بر زمين نماند. بلا روزگاری است.

باری، عرض شد قبله‌ی عالم را که: «حيران تماشای چه‌ای؟». اشارت می‌کرد به موميا. هيهات!
در روايات ازمنه آمده بود که حضرتِ عشق به سالی قصد مکّه‌ی عشق داشت. پای پياده ديوانه‌وار می‌رفت و نمی‌رسيد. نه به نانش محتاج بود، نه کفی آب می‌يافت در آن بلابيابان، نه ديگر هيچ. می‌رفت و نمی‌رسيد. گويند جامه از تنش تکه تکه فروريخت تا هيچ نماند. و حضرت عشق لخت همی ماند و باز می‌رفت.

نقل است که نه از وحوش می‌ترسيد نه حشرات را خطاب می‌کرد.
شب‌ها جانوران از خزنده و درنده و پرنده به دورش گرد می‌آمدند تا حضرتش کليله و دمنه بخواند، و جانوران را به خواب کند. آن گاه می‌رفت از ديهی به ولايتی و از شهری به باديه‌ای تا به وادیِ اهلِ موميا رسيد.
يکی را پرسيد: «اين چه مرتبت است که همه غش کرده‌اند و چون من جامه از تن کنده و فتنه می‌کنند؟»
پاسخ نداد.

ديگری را پرسيد: «اين فتانه‌ها چرا با ما اين‌جوری می‌کنند؟»
مردی که چون او آشفته حال بود گفت: «اينجا را شهرِ موميا نامند، تابستان که می‌شود همه جامه از تن رها کنند و نظربازان را به حيرت افکنند. حاشا که بترسی يا بترسانی يا روی بگردانی! با آه تفته‌ی هر يک خاکستر می‌شوی. نشنيده‌ای مگر که تنها بی‌خبران در نظربازی به وادی حيرانی می‌افتند؟»
چون خرقه نداشت نشناختند که او همان حضرت عشق است. خون به شقيقه‌اش دويده بود و سرآسيمه و پابرهنه به مکّه‌ی عشق می‌رفت.

اين حکايت گفتم تا بدانی که گر چه منزل بس خطرناک بود و مقصد ناپديد می‌نمود، قبله‌ی عالم همی به راه می‌نگريست و می‌رفت. ما رعيّت که بر اين ارضِ ملکوت گردآمده‌ايم از آن روزگار، سه سه بار لب بر لب می‌زنيم، چنان‌چه دندان بالا به دق‌الباب دندانِ پايين همّت کند. زير لب می‌خوانيم: «عشق».
تا همّت حضرتش بلند افتد و ما را به روز وليعهد نيندازد!

July 20, 2003

يک سونات و شش مهتاب

در آستانه سال دوهزار، يک نهاد معتبر تئاتري فرهنگي دست به انتشار کتابي زد با عنوان ويزيون 2000. اين کتاب مجموعه صد مطلب از صد نويسنده، سياستمدار، فيلسوف، استاد دانشگاه، نقاش، و کساني بود که به نوعي در آلمان شهرتي دارند. (اين کتاب آلماني هنوز روي سايت قابل مشاهده و خواندن است.) از ايران بجز من، اکرم ابويي نيز حضور داشت، با يک تابلو نقاشي. دو نفر از کشور ترکيه، يک نفر از ژاپن، و بقيه کمابيش آلماني.
چيزي که مهم بود، آزادي کامل انديشه و بيان بود.تنها محدوديت اين کتاب محدويت تعداد کلمات بود، و البته براي من زمان بسيار کوتاه هم که چون در سفر بودم، نقشي اساسي داشت. مثل فرار از ايران که فقط يک روز وقت داشتم، براي نوشتن قرن بيستم فقط يک هفته وقت داشتم. قرن بيستم از ديد يک نويسنده محکوم به شلاق و زندان که با تلاش نويسندگان آلماني و با کمک سفير آلمان جانش را نجات داده است واقعآ چيست؟ آيا قرن بيستم همين بود؟
من «يک سونات و شش مهتاب » را نوشتم که فارسي آن تاکنون منتشر نشده است. و بدم نمي آيد پيش از آنکه مطلب را اينجا بنويسم به عنوان يک کار جمعي همين جا «طرح موضوع» کنم تا دوستان عزيز وبلاگ نويسم به آن بپردازند. شايد روزي در اِيران مجموعه ي اين نوشته ها را در يک کتاب به دست انتشار دهيم. «راستي قرن بيستم چه بود؟»

در شهر برن سويس با زني ويتنامي آشنا شدم که لباس گلدار بلند و خنکي پوشيده بود، درست برخلاف سليقه ي من که از لباس گلدار خوشم نمي آيد.موهاش صاف بود، با گونه هاي برجسته، چشم هايي باريک و سخت مهربان، و رنگ چشم هاش سياه بود. وقتي وارد خانه اش شدم، يک ليوان آب برايم آورد، بي آنکه آب خواسته باشم.
لبي به آب زدم و ليوان را روي ميز گذاشتم. گفت: «چرا نمي نوشيد؟»
گفتم: «تشنه ام نيست.«
و ما از جنگ حرف زديم. جنگ اول، جنگ دوم، جنگ هاي ديگر. آيا بشر در اين قرن اينهمه تشنه ي جنگ بود؟ آنقدر تشنه ي جنگ که براي کشتگان گوري نمي يافت؟
مي گويند قرن بيستم جمع بندي تاريخ است.سرآمد نوزده قرن پيش، و به اندازه ي همه ي تاريخ در اين صد سال کشتار شده است. اما بشريت هنوز باقي است، و بشر هنوز باقي است. گاه خورشيدي بر صفحه ي سياه تقدير درخشيده، و گاه نسيمي بوي باروت را محو کرده است.
و ما از جنگ حرف مي زديم، از غربت، از تنهايي آدم، از زندگي و آزادي.
نگاهم دور اتاقش چرخيد، همه جا پر از ظرف آب بود، در شيشه هاي بلند، کوتاه، شيشه هاي سوسيس،سرکه، خيارشور. شيشه هاي چاق، باريک، گردن هما، و همه را تميز شسته بود، پر آب کرده بود، و دورتادور اتاق چيده بود، روي طاقچه، کنار پنجره، بالاي رف.
چقدر حکومت هاي جبار آمدند و رفتند، کمونيست ها، فاشيست ها، سرهنگ ها، اسلامي ها، و بقيه ي تبهکاران. همه هم به خاطر بشريت! به خاطر بشريت؟
گفت: «کاش من هم يک نويسنده بودم و مثل شما به راحتي در مورد اين مسايل حرف مي زدم.«
گفتم: «کاش من هم مي توانستم مثل شما پيانو بنوازم، آن هم به اين قدرت. بعد يک پيراهن سياه تنم مي کردم و کنار پنجره مي نشستم.»
و ما از جنگ حرف مي زديم. دانستم که در جنگ امريکا و ويتنام مدت زيادي در کشتي بي آبي کشيده و عاقبت از تشنگي بيهوش شده است. چيزي يادش نيست، واقعا هيچ چيز به ياد نمي آورد. برخي از افراد خانواده اش از تشنگي مرده اند، و او نمي داند چرا و چگونه به طوراتفاقي زنده مانده است. خب، زنده مانده است ديگر. زندگي را هم مثل آب دوست دارد.
موقع خداحافظي از من پرسيد: «آب نمي نوشيد؟»

1

بچه که بودم تاريخ به گمان من يک خط پيچ در پيچ بي انتها بود. مثل طناب کلفتي که ابناي بشر سرش را در دست داشتند و در هزاران سال پيش منتظر نشسته بودند تا ما هم روزي در کلاف سر در گم طناب تنيده شويم. کار آدميزاد انگار همين بوده است، طناب سازي و طناب کشي.
بعدها تاريخ براي من شکل عوض کرد. کودکي شد که بر تپه ي مشرف به برکه ي آب نشسته بود، و مدام سنگريزه مي انداخت و در آب موج مي ساخت. موجي بر موج ديگر، نيمدايره ها، دايره هاي ناتمام. و امروز تاريخ براي من مجموعه اي از موج هاي نيمه کاره است که کودکي پرتاب سنگريزه اش را قطع نمي کند. مانده ايم با کارنامه اي ناتمام، و تجربه هاي ناکام.


2

همه ي ايدئولوژي ها فرو پاشيده اند. جهان متمدن از وراي سر ايدئولوژي پريده است. ناب ترين دستاورد بشري قرن در شور و هلهله ي دانشجويان بر گور ايدئولوژي زانو زد و از انسان زخمي و بازمانده عذر خواست. سال ها بعد ويم وندرس فيلم برلين زير بال فرشتگان را ساخت، تا پرنده ي عشق بر تاب سيرک در لابلاي نت هاي آکاردئون بال بزند. روز قشنگي بود. فرشته اي از آسمان به زمين آمده بود و عاشق شده بود. ديگر نمي خواست به آسمان برگردد.
در ميهن من اما موضوع فرق داشت. شاملو سال ها پيش به پيشگويي سروده بود: سلاخي، زار مي گريست، به يکي قناري دل باخته بود.
سال پيش شاعري را از جلو خانه اش ربودند، خفه اش کردند، و رفتند. هفته ي بعد جسدش با دو کوپن ناگرفته ي آذوقه در جيب، در بيابان هاي تهران پيدا شد.
اما آيا قاتلان او درنده بودند؟ جاني؟ شب زده؟ جلاد؟ مزدور؟ نه . هيچ واژه اي يافت نمي شود. سر و کار من با واژه و کلام است. هيچکدام از اين کلمات بار چنين موجوداتي را حمل نمي کند. واژها بار دارند. مدت هاست دارم بهش فکر مي کنم. در فرهنگ ما چنين واژه اي وجود نداشته است. اختراع زاييده ي نياز است. تاريخ بشري چنين کساني را به خود نديده است که شاعران را به جرم سرودن به شلاق مرگ ببندند. ما ايراني ها حالا به اين واژه نيازمند شده ايم و مي سازيمش: شاعر کش.
در آستانه ي قرن تازه بزرگ ترين جنگ تاريخ مان را از سر مي گذرانيم. جنگ ايدئولوژي، عده اي مي خواهند بر آن بمانند، و اکثريتي رنج ديده دارند ديوارش را فرو مي ريزند. جنگ سختي است، به همين خاطر سيل مهاجرت از کشور من فروکش نمي کند، و من غمگينم.

3

من عاشق آکاردئونم. بي موسيقي مي ميرم. چقدر در فضاي موسيقي، سکوت آفريده مي شود! در چنين حال و هوايي، در سال هاي خلاقيت به جايي پرتاب شده ام که دارم تلاش مي کنم بشناسمش. اما چرا پرتاب شدم؟ نمي دانم، فقط اين را مي دانم که مي توان در جاهاي ناشناخته، بي حق انتخاب زندگي کرد، مي توان به عنوان يک خارجي مرد، مي توان بار ديگر براي ويليام شکسپير کلاه از سر برداشت، نه به خاطر «تقدير»، بلکه از سر احترام، به خاطر آن که شاه لير را نوشته است.
امروز قشنگ شروع نشد. پليس به خانه ي ما آمده بود که جريمه اش را مطالبه کند. گفت: «همسر شما روز هشم مارس از چراغ قرمز عبور کرده، بايد 176 مارک بپردازيد.»
صداي خنده ي کافکا را مي شنوم. «قانون» بالاخره کار خودش را کرد.
تاريخ مثل آکاردئون لايه لايه و اسرارآميز است.

4

جهان سرد مي شود. مغز جهان به سردي مي گرايد. اگر روزي روزگاري، شهري با جرقه اي مي سوخت، اما حالا ديگر
اينطور نيست. جهان سرد مي شود و مردم در انتظار رمانتي سيسم مدرن تب مي کنند.

5

نتوانستم براي زلزله زدگان تسليتي بفرستم. اما مي دانم که ساختمان هاي جديد از بتون آرمه بنا مي شوند. محکم و با دوام. آيا آثار باستاني دوهزار سال بعد همين بتون آرمه ها هستند؟ محکم و با دوام، مثل اندوه من؟

6

کاش در قرن بيست و يکم هر آدمي بتواند فهرستي از آدم هاي مورد علاقه اش در فضا منتشر کند. نام و تصوير انسان هايي که زندگي را براي بشر دلپذير کردند. کساني که در برابر صد سال انهدام، عشق آفريدند، نور آوردند، و شور بپا کردند. نام آنان را بر زبان مي آورم و لبخند مي زنم. هرگز زندگي را اينقدر دوست نداشته ام. فقط به اين خاطر که گاهي اميد مثل چارلي چاپلين به من لبخند مي زند. شايد، شايد، شايد.
دلم مي خواهد شيشه ها را پر از آب کنم و بر سر راه بگذارم.

1999/11/25

July 18, 2003

با استعفا مخالفم

من با استعفا شدیداً مخالفم. آقایان سروش و کدیور چند فاز عقب اند. آنها می خواهند خاتمی را نجات دهند و به شکلی مبرایش کنند ولی او غرق شده است. او باید همچنان بر قدرت بماند تا همراه با بقیه سیاست شود. او هم مثل بسیارانی دیگر به امیدی پا در پایاب سیاست گذاشته بود، و بعدها یادش رفت که در کشورهایی مثل عراق و ایران و افغانستان که تحزب و تشکل نهادینه نیست، امواج سیاست معمولا چیزی جز جسد بادکرده به ساحل باز نخواهند آورد.
خاتمی قبل از ریاست جمهوری فرق دارد با خاتمی بعد از ریاست جمهوری. همین طور خاتمی بعد از دوره ی اول فرق دارد با خاتمی دوره دوم. در دوره ی اول او را از هواپیما پرت کردند که چترش در آغوش ملت به سلامت باز شد و خنده بر لبش شکفت. ولی در دوره ی دوم او دیگر یک چترباز حرفه ای شده بود، یکی از همان دیوخدایان المپ اسلام که فرصتش را در بخشیدن آتش یا آزادی به انسان از کف داد.

فکر می کنم من اولین نویسنده ای بودم که در تاریخ پنجم خرداد سال هفتاد و شش، طی نامه ای سرگشاده از خاتمی خواستم که یا کنار مردم بایستد، به خواسته هاشان توجه کند و نجاتشان دهد، و اگر نتوانست استعفا دهد. دومین نامه سرگشاده را زمانی نوشتم که روزنامه ی کیهان تهران، ارگان سعید امامی و بعد جانشین وی، قاضی مرتضوی در پاییز هفتاد و هشت، در ستون اخبار ویژه مرا به قتل، آن هم از نوع اسلامی تهدید کرده بود، با جمله ها و واژه هایی چون: «تشریف بیاورید، فرش قرمز زیر پایتان می گسترانیم، برایتان تره خرد می کنیم، مرغ سیاه جلوی پایتان پرپر می کنیم، خودمان را برایتان قیمه قیمه می کنیم، و...» واژه ها یی که بوی ساطور قصابی می داد، واژه هایی که بازجوها مثل نقل و نبات مصرف می کردند و همه ی ما می دانستیم که این نقل و نبات ها در حسینیه ی آقا تبرک می شود تا مصرف کنندگانش با دلی آرام دل سوخته ی آقا را کمی خنک کنند.
همان وقت بود که دومین نامه ی سرگشاده ام را به خاتمی نوشتم و اعلام کردم که اینها دارند به صورت علنی و رسمی ما را به قتل های وحشیانه و خونین تهدید می کنند، و از او خواستم پیش از این که فاجعه ای رخ دهد، او به عنوان رییس جمهور جلو این آدمخواران را بگیرد، یا لااقل کاری بکند. اما کسی توجهی به نامه ام نکرد و حدود یک ماه بعد قطار قتل های زنجیره ای از تونل درآمد و بوقش در عالم پیچید.
سومین نامه سرگشاده ام به او در مورد احمد شاملو بود که چرا ایشان برای مرگ لاجوردی، جلاد بزرگ اسلام و قصاب معروف اوین، پیام تسلیت می فرستد ولی درمورد شاملو سکوت می کند؟ مگر...؟
دیدم که او اصلا در این باغ سیر نمی کند، آنور دیوار است.پس تا جایی که می شد و فرهنگ مدارایی ما در ادبیات و کمی ژورنالیسم سیاسی اجازه می داد، آن هم به خاطر بیست میلیون رأی آن جماعت مشتاق آزادی، گفتیم و نوشتیم، اما نشد. رهایش کردیم.
چطور ممکن است او نداند که دارند از چهره اش برای رنگ کردن اروپا استفاده می کنند؟ و چرا نمی داند که در زمان ریاست جمهوری او فاتحه ی مطبوعات خوانده شده، و همه ی روزنامه نگاران زیر دشنه ی باند بازسازی شده ی سعید امامی و قاضی مرتضوی و بقیه ی افسارگسیختگان حسینیه ی آقا زخمی و لت و پار شده اند؟ آیا یعنی او نمی فهمد که در زمان ریاست جمهوری او دانشجویان مملکتش به توهین آمیزترین شکل نابود می شوند؟ به راستی او نمی داند که فقر و فلاکت چه به روز مردم آورده؟ و نوجوانان فاحشه را در خیابان ها نمی بیند؟ نکند می بیند و رویش را بر می گرداند؟ شاید هم به قول سخنگویش از همه چیز، مثل خدا آگاه است. صبر پیشه کرده و در کار بندگان، حیران است؟ و یا بدتر، همه چیز را می داند و زیر تیغی قرار دارد که نمی تواند حرف بزند؟! رییس جمهوری که چهار هزار دانشجوی کشورش در زندان باشند، نویسندگان و روزنامه نگاران وطنش در زندان و تبعید و زیر فشارهای رنگ وارنگ اسلام ناب محمدی دست و پا بزنند، بیکاری و تباهی و اعتیاد چون سایه ی مرگ بر بامش بغلتد، و ثروت میهنش در توبره ی بازاریان و میدانی ها و موتلفه سرازیر باشد، همان به که در مال و منال نیز، هم توبره ی موتلفه گردد، تا در سبقت از آنان عقب نیفتد.
بدنامی، بدنامی است، و راننده ی قطار جمهوری اسلامی بودن کسی را مبرا نمی کند، ولو راننده اش گاندی باشد. این لجنزار جای نجات ندارد، که نجات لجنزار جز پرورش حشره و آلوده کردن محیط بشری نخواهد بود. جرئت و توان چپ کردن اتوبوس علما را هم ندارد. تنها راهی که برای خاتمی مانده خودکشی است. او اگر می خواهد تنها جان خود را نجات دهد، می تواند با نوشتن یک نامه حقایق را بگوید و جام زهر را به راستی سرکشد.

July 17, 2003

شاعرکشان تاريخ

در این روزها و شب ها سخت غمگینم. همکاری، مادری، انسانی دوربین بر دوش می خواسته از خانواده ی دانشجویان و روزنامه نگاران اسیر در قلعه ی اوین عکس بگیرد و تصویر مضطربشان را در بیابان های جن زده ی اطراف زندان را به معرض نمایش بگذارد تا همه ببینند اسلام را و حقوق بشر اسلام را و زندگی در سایه ی اسلام را و دیگر هیچ. زهرا کاظمی نمی دانسته به هنگامی که جمجمه اش را می شکافند تصویر او در تاریخ ثبت می شود. تصویری در فعلیت، که زنی به خاطر عکاسی، به شکلی توهین آمیز کشته می شود. می دانید؟ جانوران برای نابود کردن و انتقام موجودات دیگر را نابود نمی کنند. پس شاعرکشی نظام جمهوری اسلامی حیوانی نیست. فقط شکلی ددمنشانه دارد. و نمی دانند که تصویرشان به هنگامی که آدم می درند چگونه ثبت می شود. تصویری در فعلیت که جماعتی عقده ای چنین زنجیرگسیخته بشریت را سمکوب می کنند و می گذرند.گله ای از بیماران روانی که عقده های جنسی شان تبدیل به چغرهای جنایت شده و کسی به این فکر نمی افتد تا آنان را معالجه کند. مدعیان روح و رحمت و عدالت به راستی آمده بودند تا اسلام را به تمامی به نمایش بگذارند و بگذرند؟ چه نمایشی، تمام و کمال بود. آمده بودند تا تصویر دین و اسلام و ایدئولوژی و مرگ و گورستان را یکجا به معرض نمایش بگذارند. و دیدیم دین شان را. کشور زیبایی را شخم زدند و غارت کردند و کشتند و سوختند و چه دیرهنگام رفتند

 

و ان يکاد بخوانيد

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
حضور خلوتِ انس است و دوستان جمع‌اند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گويند
که گوشِ هوش به پيغامِ اهلِ راز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
ميانِ عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
به جانِ دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد
نخست موعظه‌ی پير صحبت اين حرف است
که از مصاحبِ ناجنس احتراز کنيد
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لبِ يارِ دلنواز کنيد

July 16, 2003

سمفونی زندگان

نه از مردگان خاصيتی حاصل شد نه از زندگان!