August 29, 2003

نرخ ديالوگ از سوي جمهوري اسلامي مرگ بود و ويراني

امروز عصر با هرکس صحبت مي کردم همان آغاز، سخن از ترور حکيم به ميان مي آمد، و مي شنيدم که: «خوب شد!راحت شديم! يکي کمتر!» و من معمولا با اهل قلم در ارتباطم، و اين حرف ها را از اهل قلم مي شنيدم. چه اتفاقي افتاده است؟ مرگ، ترور، اعدام، خشونت و آنچه بشر را به گورستان هدايت کند، موجب شادي من نيست، اما سردمداران جمهوري اسلامي با بشريت چه کرده اند که مرگ تک تک شان موجي از شادي و خوشحالي مثل گاز خنده آور بر جهان مي پراکند؟ روزهفتم تير سال شصت هنوز يادم هست. در خانه ي يکي از بچه هاي فدايي اقليت که خانواده اش چند اعدامي دارد، مهمان بوديم. وقتي خبر را شنيديم ميزبان پريد روي ميز غذاخوري و با تمام وجود رقصيد. جوري که خيس عرق شد و وقتي پايين آمد، کمي نگاهم کرد؛ عکس برادرش را نشانم داد و زد زير گريه. گريه اي که بند نمي آمد. چنان به هق هق افتاد که هرگز از يادم نخواهد رفت.
آيا براي برادر اعدام شده اش مي گريست، يا براي ما که جواني مان داشت تباه مي شد؟ و يا براي خودش که بر مرگ ديگران خنديده بود و رقصيده بود؟ آخر او يک روشنفکر و يک انسان چپ به حساب مي آمد. و حالا که دور از آن فضاي پر از خشونت زندگي مي کنم، تنها جمله اي که مدام در مغزم روشن و خاموش مي شود اين است: «نرخ اين ديالوگ را جمهوري اسلامي تعيين کرده است. نرخي توهين آميز و مرگبار. مردم بارها خواسته اند که چشم شان را هم بگذارند و آنها را به شيوه ي خودشان ببخشند. با شيوه هاي متمدنانه پاي صندوق رأي رفته اند و با کاغذ و قلم همه ي جباران را به انسان شدن دعوت کرده اند، اما نرخ ديالوگ از سوي رهبران تغيير کرده است و براي هزارمين بار، ممدلي شاه مجلس مردم را به توپ بسته و دمار از روزگار همه در آورده است. اين نرخ را مردم يا روشنفکران تعيين نکرده اند، پاسخ هر حرکت مدني ملت ايران با گلوله و توهين و زندان و شلاق و سنگسار و تمامي شقاوت هاي موجود در لغت نامه هاي بشري، از سوي جمهوري اسلامي بر ايرانيان تحميل شده است. و اما نتيجه ي اين تعيين؟»

اگر روزي مردم ما اين نودولتان را بر خر خودشان نشانند، با ناخن تکه تکه شان خواهند کرد، و اندوه من از اين است که ما نويسندگان نتوانيم جلو خشونت هاي انتقامجويانه را بگيريم. غم انگيز است مثلا که در زمان روزگار نوشتاري ام شاهد و روايتگر شستن خون در خون باشم. دلم مي خواهد از برق يک جفت چشم زلال حرف بزنم، از ايهام کلام در يک گفتگو که لحظه اي آدمي با آن لبخند مي زند و مي رود که بخوابد و صبح به خاطر خواندن از خواب برخيزد. و هزاران چيز قشنگ ديگر.
غم انگيز است که من با ديدن فيلم بازجويي همسر سعيد امامي نتوانم احساس خود را کنترل کنم، وقتي شکنجه اش مي کنند و مي خواهند او را وادار به اعتراف کنند که فاسقش با انگشت سبابه ترتيبش را مي داده يا با انگشت شست، او زير شکنجه بگويد که با انگشت مياني. بگويد آنچه را که من گريختم تا نگويم. بگويد آنچه را که بسياري از همسران شکنجه گران لاي دست همديگر مي گويند و گويی نوبت را انتظار می کشند. وقتی ضجه هايش را می شنوم، بلرزم، تعادلم را از دست بدهم و جلو آنهمه آدم بزنم زير گريه. با اينکه مي دانم سعيد امامي عين همسر گه تر از خودش، چه جلاد لاشخوري بود. مثل بولدوزر افتاده بود به خان و مان ما و مي خواست همه ي ما را با همان نرخ تعيين شده صاف و صوف کند. و ما چقدر بدبختيم که بر مرگ بازجوها و قاتلان خويش متاثر مي شويم، و نمي توانيم تحمل کنيم که زير بازجويي، بشري را به نقطه اي برسانند که حاضر شود دختر نوجوانش را صدبار در ماتحت خود فرو کند و در بياورد. به ورطه ای که مرگ زيباترين آرزويش باشد. بلايي که شايد به همين زودي بر سر تمامي سران حکومت اسلامي ايران بيايد و ما بازهم فقط با ديدن فيلمي يا شنيدن خبري متاثر شويم. شايد هم نشويم. بعضي وقتها ديگر کاري نمي شود کرد. مثل ديدن فيلم هايي از آشويتس، يا داخاوو. يا اينهمه جنايت مقدس و ايدئولوژيک در قرن بيستم و بيست و يکم.
غم انگيز است که من امروز پيام هاي شادمانه ي دوستانم را از متلاشي شدن مردي مي شنوم که جمهوري اسلامي بيست سال ميلياردها دلار خرجش کرد براي چنين روز و روزگاري که عراق خرتوخر باشد، و يک دلال دونبش را بفرستند بالا تا بر سر مردم بکوبد و عراق را بکند چيزي مثل ايران که چموش عقب افتاده اي چون خامنه اي رهبرش است.
غم انگيزتر اينجاست که بايد در برابر تبريکات خالصانه و ابراز احساسات دوستانم جوري خاموش بمانم که اندوهم را از شنيدن خبر لت و پار شدن انسان پنهان کنم.
يکي مي گفت: «چقدر سيگار مي کشي؟»
گفتم: «اين ترورها و تلاشي آدم، کي تمام مي شود؟»
يک نفر به من بگويد، چرا ما به خشونت خو گرفته ايم؟ تا کي مرگ درو مي کنيم؟ چه زماني مي رسد که ما از تولد و عشق و زندگي و آفريدن سرشار از شادي شويم؟ چرا زندگي رضايتي در بر ندارد؟ آيا منتظريم با مرگ يکي از اينها بار ديگر بر ميز غذاخوري برقصيم؟ مگر در رقص مرگ گذشتگان شان اتفاق بهتري افتاد؟ شايد اگر بر مرگ بگرييم و بر تولد شادي کنيم کمي به اسطوره ي زندگي نزديک شويم و همان رسم آبايي بشر را به جا آوريم که يکباره با ديدن يک جفت چشم مرطوب و براق زير و زبر شويم و خيال کنيم که هوا آفتابي و خنک و بهاري است، يا مثلا دختري هفت ساله دو روبان صورتي به موهاش پاپيون کرده، دارد مي رود مدرسه. کسي از کسي نمي پرسد چه مي پوشي يا چه مي نوشي؟ و هيچکس نمي خواهد بفهمد که خداي تو آيا ارحم الراحمين است يا که نه، مي تواني يکتاي بي همتا را بپرستي. آتش هم چيز قشنگي است، می خواهی در حفظ آن بکوشی؟
راستی اين همه قساوت از کجا آمد؟ من يادم نمی آيد. هرچه بيشتر به دوران کودکی ام بر می گردم چنين وضعيتی را به ياد نمی‌آورم. آيا همه چيز از همان روزي شروع نشد که طلبه ي تروريست مداوا نشده اي در پله هاي کاخ دادگستري يک نويسنده را کشت؟ مي دانيد چه تاواني سربند همان تاکنون پرداخته ايم؟ جامعه مرگ پرست و گورستانی شده، و يکی ازهمين تروريست ها که به مقام شهرداری تهران رسيده می خواهد ميدان های شهر را هم گورستان کند.به چه ورطه ای سقوط کرده اين موجود دوپا!
آيا اين غم انگيز نيست که به جاي نوشتن رمانم ناچار شوم از ترور شدن يک تروريست حرفه اي حرف بزنم که زنده و مرده اش جز حق حياتش براي من به پشيزي نمي ارزد؟
من مرگ و و ترور و جنگ و برادرکشي را رسم انساني نمي دانم. من عاشق زندگي ام، ترور غمگينم مي کند، چه در نيويورک، چه در افغانستان. هر واحد بشري يک واحد بشري است، و بايد امنيت داشته باشد، چه در ايران چه در فلسطين. و هر نويسنده اي بايد عاشق باشد، اين يک حکم جدي است، حکمي انساني که مي تواند با فتواي وحشيانه ي قتل نويسنده اي بجنگد و انسانيت را مثل گردن بندي از گل هاي ياس به گردن تو بياويزد.

August 25, 2003

دو روز شيرين با رضا علامه زاده

يکی دو روز آخر هفته را با رضا علامه زاده گذرانديم، پر و پيمان. مدت ها بود که می خواست بيايد برلين که جور نمی شد. هزار کيلومتر باهم فاصله داريم، از هلند تا برلين، و سرانجام جمعه پانزدهم آگوست خودش را رساند. شنبه هم اداره ی کلاس داستان نويسی را به او سپردم تا در خاطره ی همه ی بچه ها ثبت شود که يک روز از اين دوران را با فيلمساز و نويسنده ی برجسته ی تبعيدی وطن مان گذرانده اند.
رضا علامه زاده نياز به معرفی ندارد، فقط مختصر بگويم که تا کنون بيست و دو فيلم ساخته است: «حرف بزن ترکمن»، «شب قبل از انقلاب»، «جنايت مقدس»، «موج و آرامش»، «مهمانان هتل آستوريا» ، «دست نوشته نمی سوزد» و چند فیلم کوتاهش را بسياری از ايرانيان می شناسند. فيلمی هم می خواست بسازد با عنوان «وصيت نامه ی ققنوس» که آنهمه جنجال براش درست کردند و اگر قدرت می داشتند حکم قتلش را هم صادر و اجرا می کردند که چرا علامه زاده می خواهد فيلمی از شاملو بسازد، او را سوار ماشين کند، ببرد يوش، کنار مزار نيمايوشيج و الی آخر. اتهاماتی در چند اعلاميه براش کوک کردند که همان موقع هم به خودش گفتم: «مجموع آن آدم ها برای خراب کردن تو دو سه نمره کوچک اند.»

فيلم نامه اما به وسيله نشر گردون در آلمان به چاپ رسيد و هرکس آن را خواند گفت که با خواندن فيلم نامه، فيلم را ديده و در معيت شاملو سفری هم به شمال ايران داشته است. و من کيف می کردم که می ديدم رضا می درخشد، و پای هنر و ايجاب و معرفت کم نمی آورد. چند وقت پيش هم شنيدم که اين کتاب در ايران به وسيله نشر کاروان به چاپ رسيده است.
رضا علامه زاده دو رمان هم دارد: «غوک» و «تابستان تلخ»، «آتبوم خصوصی»، دو مجموعه داستان، و يک مجموعه گزارش و تحقيق از زندان های کا.گ.ب. اين يکی «سياحت نامه ی محرمانه» چهار گزارش درجه يک از چهار چهره سرشناس ادبيات روسيه است: ماندلشتام، ايزاک بابل، بولگاکف، و پلاتونف، قربانيان استالين، شاعرکش نامدار قرن. گرچه ژدانف و استالين ديگر نيستند، اما انديشه ی آنان گاهی از جاهايی بروز می کند، مثلا از نظام های ايدئولوژیک، و کسانی که در گتوهای قبيله ای گرفتارند.
رضا بلند پرواز است، عقاب است، و پريدن در سطح مثل کلاغ به کلاسش نمی خورد. يک روز کردستان عراق، يک روز اورشليم، روزی ديگر کوبا.
در مدرسه سينمايی کوبا که گابريل گارسيا مارکز بنيانش را گذاشته، در کنار مشهورترين هنرمندان امريکای لاتين سينما تدريس می کند. اولين هنرمند يا عقاب ايرانی است که به زبان اسپانيايی و انگسيی در چند دانشگاه و به ويژه مدرسه ی سينمايی کوبا شاگرد تربيت می کند تا موقعيت و اضطراب های بشری را تصوير کنند، تا انسان حتا يک گام به خوشبختی نزديک شود، راهش به کلی جداست با کسانی که بشريت را به گورستان هدايت می کنند. درفيلم «دست نوشته نمی سوزد» و کتاب «سياحت نامه ی محرمانه» اين پيامش را برای ما به يادگار گذاشته است.
رفيق با معرفتی است، با احساس، مهربان، مدرن، و شهری که چون دستش در هنر پر است اهل حسادت و بخل و دودوزه بازی کردن و بقيه مشکلات برخی از ايرانی ها نيست. اولين بار او را در سال 96 ديدم. آن روزها تازه از ايران گريخته بودم و در خانه هاينريش بل مهمان بودم. يک روز رضا علامه زاده و نسيم خاکسار لطف کردند و به ديدنم آمدند.
اين بار هم رضا همت کرد و به برلين آمد. حرف زديم، خنديديم، داستان خوانديم، شنيديم، و حلقه ی ما که اينجاييم دو روز زيبا را با او طی کرديم. در فرصتی کوتاه توانستم او و رفيق ديگرمان مجيد را با ماشين در برلين بگردانم. مجيد مدام بهانه می گرفت و هوس سوسيس آلمانی می کرد. من و رضا هم از اين توفيق اجباری نصيبی برديم، و تا توانستيم خورديم. رضا صبح ها زودتر از همه بيدار می شد، خانه را روی سرش می گذاشت و يکی يکی همه را بيدار می کرد. برای بيدار کردن من اما با کاسه ای آب می آمد: «بريزم يا خودت پا می شی؟»
«نريز، نريز، تو رو خدا نريز، پا می شم.»
زندگی و شور شروع می شد. نمی خواست وقت مان در خواب تلف شود. حالا او به هلند برگشته است، به کنار پنجره می روم، صدای خنده هاش در گوشم است. دارد سربه سريکی می گذارد، يا دارد از يک فيلم حرف می زند؛ نه، دارد خاطراتش را از سفری دور و دراز تعريف می کند. به راستی اين جوان عاشق ايران که پنجم آبان هشتاد و دو پا به شصت سالگی می گذارد، چرا مرا ياد ايرج می اندازد؟ ايرج رمان «فريدون سه پسر داشت».
از هر کتابی حرف بزنی، او خوانده است، اينهمه فيلم ديده، اينهمه شاگرد تربيت کرده، اما همه چيز را زندگی کرده، گويی با سرانگشتانش زندگی را حس کرده و از خود يک هنرمند شريف رند درويش ساخته است که هروقت او را ببينی می گويی:
«هر کو نکند فهمی زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد».
امروز راضی اش کردم که به حلقه ی ملکوت بپيوندد، و در وبلاگش برای همه بنويسد، از خاطراتش بگويد، از سفرهايش، از کارهايش، و در حلقه ی جوانان وطن بنشيند که خود صفايند. و ديگر اينکه قرار است رضا مرا يک بار به کوبا ببرد. حالا کی؟ امسال؟ سال آينده؟ يا هر وقت که شد.

August 8, 2003

حرفه؟ خبرنگار. نه... نمي خواهم

در تهران بودم. در يک خانه ي پر رفت و آمد که مثل اداره بود. بازجوي من مرا به اتاقي برد که سماوري در گوشه اي روي ميز قلقل مي کرد. آنجا اتاقي بود مثلث و درهم و برهم. او داشت با من حرف مي زد و من روي يک صندلي نشسته بودم.
گفت: «چرا اينجوري مي کني؟» يعني نمي خواست بنشينم. همان طور که ايستاده بود به حرف زدنش آنقدر ادامه داد که دوباره ايستادم. حرف مي زد و حرف مي زد. نمي فهميدم چي مي گفت. سمت راست ما هياهو بود و من احساس مي کردم از سر و صداي آنجاست که حرف هاي بازجو را نمي شنوم. آنجا يک اتاق بزرگ بود که شکل رستوران بود، و آدم هاي آنجا پشت يک يخچال ويتريني بزرگ داشتند غذا مي خوردند، و همه شان گريم شده بودند. چند تا شان شبيه شيطان بودند، با شنل هاي نارنجي رنگ تند، و اين نارنجي تا گوشه هاي صورت و چشم شان ادامه داشت. درِ اين اتاق به ناگاه باز شده بود و من فقط در يک لحظه آنها را ديده بودم.

بازجويم فهميد که آنجا را ديده ام. گفت: «نگاه نکن، مي سوزي.»
من نگاه نکردم. و او مرا به گوشه ي ديگر اتاق برد. گفت: «چرا اذيت مي کني، عباس؟ همين جا بنشين. تکان هم نخور تا من برگردم.»
باز درِ آن اتاق باز شد و من شيطان ها را ديدم. آنوقت يک دختر جوان که روسري و مانتو داشت از آنجا آمد و کنارم نشست. کمي نگاهم کرد و بعد يک وري روي زمين دراز کشيد. شلوار جين پوشيده بود، با کفش کي کرز. با صداي اغواکننده اي گفت: «مصاحبه ي ديشب تان خيلي تند بود.»
هنوز داشت چيزي مي خورد. تازه از اتاق غذاخوري آمده بود، ولي شباهتي به شيطان نداشت و من تعجب کرده بودم. داشتم از وحشت مي مردم. گفت: «حيف نيست به جاي رمان مصاحبه...؟»
آره خيلي حيف بود ولي من چاره ي ديگري نداشتم. داشتم به جمله اش فکر مي کردم و به هيچ نتيجه اي نمي رسيدم. خداي من! کسي نرود رمان مرا بنويسد. قلبم پرپر مي زد. ولي چاره اي نداشتم. نگاهش کردم و فهميدم که وقتم دارد تلف مي شود. آيا من زمان زيادي آنجا بودم؟ چطور مي توانستم به آلمان برگردم؟ مي دانستم که اکرم دارد به راديو گوش مي دهد، و منتظر است. آنوقت مردي آمد که کت و شلوار مرتبي به تن داشت. گفتند آِن برادر آقا است. يک بچه هم آنجا بود که نمي توانست راحت راه برود. من به کفشش نگاه کردم، زير کفشش مثل ريشه ي درخت يک گره بود، گرد و قلمبه. مثل ريشه ي درخت. انگار کفاش يادش رفته بود آن را با اره صاف کند. دختري که آنجا خوابيده بود گفت: «اين پسر آقاست.»
با اين حال گفتم: «اين بچه ي شماست؟» و آن دختر چيزي گفت که نشنيدم. آنجا خيلي شلوغ بود، عده اي الکي مي آمدند و مي رفتند، و به من جوري نگاه مي کردند که انگار بزرگ ترين جنايت دنيا را مرتکب شده ام.
گفتم: «چرا کفش بچه ي آقا را درست نمي کنيد که درست راه برود؟»
دختر با اخم نگاهم کرد. از من عصباني بود شايد هم متنفر بود. گفتم: «چرا درست نمي کنيد؟»
گفت: «فلج است، نمي تواند راه برود.»
گفتم: «کفشش ايراد دارد. نگاه کن، زيرش يک قلمبه چوب است که تا مي خواهد قدم بردارد، مي افتد. مي خواهيد با اره آن را صاف کنم؟»
گفت: «نخير، لازم نيست.»
و من آنجا سرگردان بودم. مجله در همه يِ شهرها پخش شده بود ولي به شيراز و و رشت و بوشهر نرسيده بود. بچه ها آلمان بودند، اما مينا پنج ساله بود و سارا نه ساله. اکرم داشت راديو گوش مي کرد. ناگاه دوباره درِ آن اتاق باز شد و همه ي آن شيطان ها را بار ديگر ديدم که دور ميز بزرگي جمع شده بودند و داشتند به مصاحبه ي من از راديو گوش مي دادند. صداي خودم را مي شنيدم و نمي دانستم کي مصاحبه کرده بودم. دلم مي خواست فرار کنم. آرام از آنجا بيرون آمدم و پيچيدم به يک کوچه ي خلوت. اما آنجا ته کوچه ي خودمان بود و من ساختمان گردون را مي ديدم. اسماعيل جمشيدي از نرده هاي بالکن خم شده بود و به چيزي مي خنديد. دلم باز شد. دم غروب بود و من نمي فهميدم چرا هنوز به خانه اش نرفته است. گفتم لابد منتظر من است که ببيند بازجويي امروز چطور بوده.
همه جا را با دقت نگاه کردم. همسايه ها را خوب مي شناختم، يکي شان تافتون خريده بود و داشت به طرف خانه اش مي رفت. من عجله داشتم. و نمي دانم چرا. قلبم پرپر مي زد. زود خودم را به خانه ي مادرم رساندم. مادرم روي يک تخت بزرگ خوابيده بود و صورتش پر از اشک بود. داشت راديو گوش مي کرد. صداي خودم را از راديو مي شنيدم. مادرم تا مرا ديد نشست و گفت: «مامان جون، کجا بودي؟»
گفتم: «بالاخره آمدم.»
همديگر را بغل کرديم و راديو داشت مصاحبه ام را پخش مي کرد. ولي من که مصاحبه نکرده بودم.کرده بودم؟
خواهرم آنطرف تر نشسته بود و گريه مي کرد. آرام اشک مي ريخت. دوباره مادرم را بغل کردم و بوسيدمش. صورتم خيس شد. آنوقت درِ حياط باز شد و من مردي را ديدم که با يک دستگاه مثل بي سيم جلو خانه مان ايستاده بود. خيلي عجله داشت. دستگاه را روي يک ماشين مي گذاشت و در آينه اي نگاه مي کرد. ماشين بعدي را امتحان کرد، بعدي، بعدي، و مرا از پنجره ي بزرک اتاق پذيرايي ورانداز کرد. آنوقت دستگاهش را روي خانه ي ما گذاشت و در آينه اش نگاه کرد. يک عکس هم از من در دستش بود. با دقت آينه را با عکس تطابق داد، و از مادرم پرسيد: «نويسنده يا خيرنگار؟»
مادرم هاج و واج مانده بود. گفتم: «منم.»
گفت: «پاشو برويم.»
من و مادرم همزمان گفتيم: «کجا؟»
نگاهم کرد و مرا با عکس تطابق داد. آنوقت به طرفم آمد و مرا از روي صندلي کشيد.
از خواب پريدم و به آشپزخانه رفتم تا کسي صداي گريه ام را نشنود.

دوباره خوابيدم و به خواب ديگري افتادم. در يک سالن بزرگ بودم که ديوارهاي آجري داشت. من پشت يک ميز طوسي نشسته بودم، خبرنگارها آن طرف ميز نشسته بودند، آندرياس آوه ناريوس، توماس دره گر، فيل ريس، و خيلي هاي ديگر. عده اي خبرنگار ايراني هم بودند که نمي شناختم شان. من مي بايست چيزهايي که بازجويم گفته بود، مي گفتم. و در خواب هم مي دانستم که دارم خواب مي بينم، و گرنه آن اطلاعات قبلي چه جوري در ذهن خوابم جا افتاده بود، تا جايي که يقين داشتم بايد همان چيزها را بگويم؟ بايستي مي گفتم که من جاسوس بوده ام، و زناي محصنه کرده ام، و عجيب تر اينکه دهنم بوي شراب مي داد.
پيش از آنکه آنها چيزي بپرسند، بلند شدم و با کف دست روي ميز کوبيدم. گفتم: «اينها مرا از آلمان دزديده اند، تهديد کرده اند که بچه ام را مي دزدند.»
جورابم را در آوردم و پاهام را نشان دادم. کف پاهام کرم گذاشته بود. و آنها فيلم مي گرفتند، عکس مي گرفتند، و چيزهايي در کاغذشان مي نوشتند. بعد همگي قهقهه زدند و ماسک هاشان را برداشتند. من آنها را به ياد آوردم، همه شان را در آن خانه ديده بودم که در آشپزخانه پشت يک يخچال ويتريني غذا مي خوردند. بازجوي من به طرفم خيز برداشت و گفت: «ببين! تو کي مي خواهي آدم بشوي؟»
و باز مرا بردند. همه ي آنها ماسک داشتند، همه ي آنها بازجو بودند. اي خدا، حالا چکار کنم؟ چهارده ماه گذشته بود، ولي چرا چهارده ماه؟ کي به من القا کرده بود که چهارده ماه گذشته است؟ دلم تنگ بود و هي سرک مي کشيدم بلکه مادرم را در لابلاي جمعيت ببينم، اما هرچه نگاه مي کردم جز بازجوهام نمي ديدم.
ديگر به پايان رسيده بودم، و اطمينان داشتم که به پايان رسيده ام. بعد با يکي از آنها به سالن آجري برگشتم. روي مبل نشستم و منتظر شدم تا خبرنگارها بيايند. آنجا شکل دادگاه بود. قاضي آن بالاي بالا نشسته بود. عده اي در آن ازدحام جا براي نشستن پيدا نمي کردند، دورتادور سالن ايستاده بودند، سه پشته.
خبرنگارها دورتادور مرا محاصره کرده بودند. آوه ناريوس، توماس، فيل ريس، و بقيه. جوراب هام را در آوردم و پاهام را نشان دادم. کرم گذاشته بود و جاي زخم ها خشک شده بود. بلند شدم و داد زدم: «اينها مرا دزديده اند، مرا زده اند، بچه ام را به قتل تهديد کرده اند، من خودم به اينجا نيامده ام، اصلا نمي دانم چرا اينجا هستم، کي مرا آورده؟»
آنگاه همه ي آنها ماسک هاشان را برداشتند و قهقهه زدند. قهقهه ي وحشتناکي که باعث شد تبخال بزنم. لب هام مي سوخت. انگار ماري به آن نيش زده بود.
يکي از بازجوها گفت: «خبرنگارها همه مرده اند، تو هم مي ميري.» و کلتش را از کمرش بيرون آورد و شليک کرد توي مغزم.
داشتم به اين فکر مي کردم که چرا آنها خودشان را به صورت خبرنگارها در آورده و گريم کرده بودند؟ خيلي سروصدا بود، من همهمه ي گنگ شان را در خواب مي شنيدم. دلم مي خواست بيدار شوم، نمي توانستم. دلم مي خواست خواب ديگري ببينم، نمي توانستم، دلم مي خواست تبخالم را با ناخن بکنم تا راحت شوم، نمي توانستم.
يکي ديگر کلتش را به قلبم نشانه رفت و قهقهه زد.
از خواب پريدم و به آشپزخانه برگشتم. پنجره را باز کردم و به آسمان سياه خيره شدم، پر از ستاره مي شد. صداي گريه ي مادرم را مي شنيدم و نمي توانستم آرامش کنم.

August 2, 2003

جمهوری قلم

در دفاع و اظهار همراهی با اهل قلم و فرهنگ سرزمين‌مان که روزی نيست که بر آنها بيدادی نرود، صفحه‌ای جداگانه و عمومی در حضور خلوت انس تدارک ديدم با نام جمهوری قلم تا به روی جمهورِ اهلِ قلم باز باشد و نويسندگان و ايرانيانی که دل در گرو آزادی و فرهنگ و انديشه دارند در اين صفحه مشارکت کنند و خلاء سکوتِ قلم و زبان فرهنگيان ديارمان را با نوشته‌های‌شان پر کنند. اين وبلاگ عمومی است و با اهدافی که در مطلبِ پيشين آمده است ساخته شده است. نام کاربری و رمزِ عبور آن هر دو کلمه‌ی pen است. کسانی که مطلبی می‌نگارند، طبعاً بايد خود را ملزم به رعايت آدابی بکنند و اگر قرار به هتاکی يا ناسزاگويی باشد، طبعاً مطلبِ نوشته شده پاک خواهد شد. برای ورود به صفحه‌ای که می‌توان مطلب ارسال کرد به اينجا برويد: ورودیِ ملکوت. نويسندگان بايد تا حدودی با ساختارِ مووبل تايپ آشنا باشد. ترجيحاً بهتر است که اگر مطلبی می‌نويسيد، با نام واقعی باشد و آدرس ايميل خود را بگذاريد. طبعاً در قسمت نظرات نيز می‌توان اظهار نظر کرد و به روی همگان باز است. اما اگر نوشته‌ای در متن می‌آوريد، سعی کنيد مطالب را سنجيده و مربوط بنويسيد.


اصلاحيه: دوستان می‌توانند مطالبشان را به آدرس ايميل جمهوری قلم ارسال کنند تا در صفحه درج شود.

هفدهم مرداد بيشتر مي نويسيم تا ياران ما در ايران احساس تنهايي نکنند.

روز هفدهم مرداد (8 آگوست)، روز جهاني خبرنگار است. نويسندگان و روزنامه نگاران ما در ايران اين روز را عزاي ملي خوانده اند. حقيقتا چنين است. هزاران روزنامه نگار و نويسنده و دانشجو در زندان ها زير بازجويي و شکنجه قرار دارند. تمامي نشريات مستقل يکي پس از ديگري تعطِل شده اند، ياران ما غمگين و دلشکسته اند. عزادارند.
سرکوبگران زنجير گسسته ي آزادي و بشريت، شاعر را مي ربايند، خفه مي کنند و بعد جسد را در بيابان مي اندازند. خبرنگار را مي کشند و پرونده قتل را بالا مي کشند. دانشجو را در زيرزمين مسجد زير شکنجه به قتل مي رسانند، و آنگاه بر گلدسته هاي همان مسجد فرياد مي کشند: خدا بزرگ است.
روزنامه نگاران و نويسندگان و وبلاگ نويسان ما در وطن، در روز جهاني خبرنگار قلم بر زمين مي گذارند و نمي نويسند.
ما اما در ايران نيستيم، و مي توانيم آزادانه بنويسيم. در روز سکوت قهرآميز دوستان و همکاران مان در روز هفدهم مرداد ماه بيش از پيش مي نويسيم، بيشتر افشا مي کنيم، و به سياهچال ها نور بيشتري مي تابانيم تا جهانيان چهره ي نظام اسلامي را واضح تر ببيند. به تمام زبان ها، در همه ي دنيا، با تمام قوا ، با هر امکاني.
اين يورش و غارت را سر باز ايستادن نيست. دامنه ي قتل هاي زنجيره اي دامن تک تک اهل قلم را گرفته است. پرونده ي قتل هاي زنجيره اي پرونده ي فرد فرد ماست. ما نيمه ي ديگر آن پيکر مثله شده در روز هفدهم مردادماه بيدار مي مانيم تا ياران ما لمحه اي بيارامند و خواسته ها شان را تحقق بخشند. ما مي نويسيم تا آنها بخوانند، که آنها همواره نوشته اند و ما ديده ايم.
روز هفدهم مرداد به احترام روزنامه نگاران و نويسندگاني که در راه آزادي قرباني شدند، به ياد همکاران در بندمان، براي ياران معترض مان، در عزاي ملي مطبوعات بر مي خيزيم و آنچه در توان داريم به کار مي بنديم.
ما مي نويسيم. از آزادي مي نويسيم، از سانسور و غارت و هجوم، از زندان ها مي نويسيم، از سرکوب انسان ها، و نقض حقوق بشر. از دروغگويان و جنايتکاران، از گورهاي جمعي، از شکنجه و بيداد مي نويسيم.