August 8, 2003

حرفه؟ خبرنگار. نه... نمي خواهم

در تهران بودم. در يک خانه ي پر رفت و آمد که مثل اداره بود. بازجوي من مرا به اتاقي برد که سماوري در گوشه اي روي ميز قلقل مي کرد. آنجا اتاقي بود مثلث و درهم و برهم. او داشت با من حرف مي زد و من روي يک صندلي نشسته بودم.
گفت: «چرا اينجوري مي کني؟» يعني نمي خواست بنشينم. همان طور که ايستاده بود به حرف زدنش آنقدر ادامه داد که دوباره ايستادم. حرف مي زد و حرف مي زد. نمي فهميدم چي مي گفت. سمت راست ما هياهو بود و من احساس مي کردم از سر و صداي آنجاست که حرف هاي بازجو را نمي شنوم. آنجا يک اتاق بزرگ بود که شکل رستوران بود، و آدم هاي آنجا پشت يک يخچال ويتريني بزرگ داشتند غذا مي خوردند، و همه شان گريم شده بودند. چند تا شان شبيه شيطان بودند، با شنل هاي نارنجي رنگ تند، و اين نارنجي تا گوشه هاي صورت و چشم شان ادامه داشت. درِ اين اتاق به ناگاه باز شده بود و من فقط در يک لحظه آنها را ديده بودم.

بازجويم فهميد که آنجا را ديده ام. گفت: «نگاه نکن، مي سوزي.»
من نگاه نکردم. و او مرا به گوشه ي ديگر اتاق برد. گفت: «چرا اذيت مي کني، عباس؟ همين جا بنشين. تکان هم نخور تا من برگردم.»
باز درِ آن اتاق باز شد و من شيطان ها را ديدم. آنوقت يک دختر جوان که روسري و مانتو داشت از آنجا آمد و کنارم نشست. کمي نگاهم کرد و بعد يک وري روي زمين دراز کشيد. شلوار جين پوشيده بود، با کفش کي کرز. با صداي اغواکننده اي گفت: «مصاحبه ي ديشب تان خيلي تند بود.»
هنوز داشت چيزي مي خورد. تازه از اتاق غذاخوري آمده بود، ولي شباهتي به شيطان نداشت و من تعجب کرده بودم. داشتم از وحشت مي مردم. گفت: «حيف نيست به جاي رمان مصاحبه...؟»
آره خيلي حيف بود ولي من چاره ي ديگري نداشتم. داشتم به جمله اش فکر مي کردم و به هيچ نتيجه اي نمي رسيدم. خداي من! کسي نرود رمان مرا بنويسد. قلبم پرپر مي زد. ولي چاره اي نداشتم. نگاهش کردم و فهميدم که وقتم دارد تلف مي شود. آيا من زمان زيادي آنجا بودم؟ چطور مي توانستم به آلمان برگردم؟ مي دانستم که اکرم دارد به راديو گوش مي دهد، و منتظر است. آنوقت مردي آمد که کت و شلوار مرتبي به تن داشت. گفتند آِن برادر آقا است. يک بچه هم آنجا بود که نمي توانست راحت راه برود. من به کفشش نگاه کردم، زير کفشش مثل ريشه ي درخت يک گره بود، گرد و قلمبه. مثل ريشه ي درخت. انگار کفاش يادش رفته بود آن را با اره صاف کند. دختري که آنجا خوابيده بود گفت: «اين پسر آقاست.»
با اين حال گفتم: «اين بچه ي شماست؟» و آن دختر چيزي گفت که نشنيدم. آنجا خيلي شلوغ بود، عده اي الکي مي آمدند و مي رفتند، و به من جوري نگاه مي کردند که انگار بزرگ ترين جنايت دنيا را مرتکب شده ام.
گفتم: «چرا کفش بچه ي آقا را درست نمي کنيد که درست راه برود؟»
دختر با اخم نگاهم کرد. از من عصباني بود شايد هم متنفر بود. گفتم: «چرا درست نمي کنيد؟»
گفت: «فلج است، نمي تواند راه برود.»
گفتم: «کفشش ايراد دارد. نگاه کن، زيرش يک قلمبه چوب است که تا مي خواهد قدم بردارد، مي افتد. مي خواهيد با اره آن را صاف کنم؟»
گفت: «نخير، لازم نيست.»
و من آنجا سرگردان بودم. مجله در همه يِ شهرها پخش شده بود ولي به شيراز و و رشت و بوشهر نرسيده بود. بچه ها آلمان بودند، اما مينا پنج ساله بود و سارا نه ساله. اکرم داشت راديو گوش مي کرد. ناگاه دوباره درِ آن اتاق باز شد و همه ي آن شيطان ها را بار ديگر ديدم که دور ميز بزرگي جمع شده بودند و داشتند به مصاحبه ي من از راديو گوش مي دادند. صداي خودم را مي شنيدم و نمي دانستم کي مصاحبه کرده بودم. دلم مي خواست فرار کنم. آرام از آنجا بيرون آمدم و پيچيدم به يک کوچه ي خلوت. اما آنجا ته کوچه ي خودمان بود و من ساختمان گردون را مي ديدم. اسماعيل جمشيدي از نرده هاي بالکن خم شده بود و به چيزي مي خنديد. دلم باز شد. دم غروب بود و من نمي فهميدم چرا هنوز به خانه اش نرفته است. گفتم لابد منتظر من است که ببيند بازجويي امروز چطور بوده.
همه جا را با دقت نگاه کردم. همسايه ها را خوب مي شناختم، يکي شان تافتون خريده بود و داشت به طرف خانه اش مي رفت. من عجله داشتم. و نمي دانم چرا. قلبم پرپر مي زد. زود خودم را به خانه ي مادرم رساندم. مادرم روي يک تخت بزرگ خوابيده بود و صورتش پر از اشک بود. داشت راديو گوش مي کرد. صداي خودم را از راديو مي شنيدم. مادرم تا مرا ديد نشست و گفت: «مامان جون، کجا بودي؟»
گفتم: «بالاخره آمدم.»
همديگر را بغل کرديم و راديو داشت مصاحبه ام را پخش مي کرد. ولي من که مصاحبه نکرده بودم.کرده بودم؟
خواهرم آنطرف تر نشسته بود و گريه مي کرد. آرام اشک مي ريخت. دوباره مادرم را بغل کردم و بوسيدمش. صورتم خيس شد. آنوقت درِ حياط باز شد و من مردي را ديدم که با يک دستگاه مثل بي سيم جلو خانه مان ايستاده بود. خيلي عجله داشت. دستگاه را روي يک ماشين مي گذاشت و در آينه اي نگاه مي کرد. ماشين بعدي را امتحان کرد، بعدي، بعدي، و مرا از پنجره ي بزرک اتاق پذيرايي ورانداز کرد. آنوقت دستگاهش را روي خانه ي ما گذاشت و در آينه اش نگاه کرد. يک عکس هم از من در دستش بود. با دقت آينه را با عکس تطابق داد، و از مادرم پرسيد: «نويسنده يا خيرنگار؟»
مادرم هاج و واج مانده بود. گفتم: «منم.»
گفت: «پاشو برويم.»
من و مادرم همزمان گفتيم: «کجا؟»
نگاهم کرد و مرا با عکس تطابق داد. آنوقت به طرفم آمد و مرا از روي صندلي کشيد.
از خواب پريدم و به آشپزخانه رفتم تا کسي صداي گريه ام را نشنود.

دوباره خوابيدم و به خواب ديگري افتادم. در يک سالن بزرگ بودم که ديوارهاي آجري داشت. من پشت يک ميز طوسي نشسته بودم، خبرنگارها آن طرف ميز نشسته بودند، آندرياس آوه ناريوس، توماس دره گر، فيل ريس، و خيلي هاي ديگر. عده اي خبرنگار ايراني هم بودند که نمي شناختم شان. من مي بايست چيزهايي که بازجويم گفته بود، مي گفتم. و در خواب هم مي دانستم که دارم خواب مي بينم، و گرنه آن اطلاعات قبلي چه جوري در ذهن خوابم جا افتاده بود، تا جايي که يقين داشتم بايد همان چيزها را بگويم؟ بايستي مي گفتم که من جاسوس بوده ام، و زناي محصنه کرده ام، و عجيب تر اينکه دهنم بوي شراب مي داد.
پيش از آنکه آنها چيزي بپرسند، بلند شدم و با کف دست روي ميز کوبيدم. گفتم: «اينها مرا از آلمان دزديده اند، تهديد کرده اند که بچه ام را مي دزدند.»
جورابم را در آوردم و پاهام را نشان دادم. کف پاهام کرم گذاشته بود. و آنها فيلم مي گرفتند، عکس مي گرفتند، و چيزهايي در کاغذشان مي نوشتند. بعد همگي قهقهه زدند و ماسک هاشان را برداشتند. من آنها را به ياد آوردم، همه شان را در آن خانه ديده بودم که در آشپزخانه پشت يک يخچال ويتريني غذا مي خوردند. بازجوي من به طرفم خيز برداشت و گفت: «ببين! تو کي مي خواهي آدم بشوي؟»
و باز مرا بردند. همه ي آنها ماسک داشتند، همه ي آنها بازجو بودند. اي خدا، حالا چکار کنم؟ چهارده ماه گذشته بود، ولي چرا چهارده ماه؟ کي به من القا کرده بود که چهارده ماه گذشته است؟ دلم تنگ بود و هي سرک مي کشيدم بلکه مادرم را در لابلاي جمعيت ببينم، اما هرچه نگاه مي کردم جز بازجوهام نمي ديدم.
ديگر به پايان رسيده بودم، و اطمينان داشتم که به پايان رسيده ام. بعد با يکي از آنها به سالن آجري برگشتم. روي مبل نشستم و منتظر شدم تا خبرنگارها بيايند. آنجا شکل دادگاه بود. قاضي آن بالاي بالا نشسته بود. عده اي در آن ازدحام جا براي نشستن پيدا نمي کردند، دورتادور سالن ايستاده بودند، سه پشته.
خبرنگارها دورتادور مرا محاصره کرده بودند. آوه ناريوس، توماس، فيل ريس، و بقيه. جوراب هام را در آوردم و پاهام را نشان دادم. کرم گذاشته بود و جاي زخم ها خشک شده بود. بلند شدم و داد زدم: «اينها مرا دزديده اند، مرا زده اند، بچه ام را به قتل تهديد کرده اند، من خودم به اينجا نيامده ام، اصلا نمي دانم چرا اينجا هستم، کي مرا آورده؟»
آنگاه همه ي آنها ماسک هاشان را برداشتند و قهقهه زدند. قهقهه ي وحشتناکي که باعث شد تبخال بزنم. لب هام مي سوخت. انگار ماري به آن نيش زده بود.
يکي از بازجوها گفت: «خبرنگارها همه مرده اند، تو هم مي ميري.» و کلتش را از کمرش بيرون آورد و شليک کرد توي مغزم.
داشتم به اين فکر مي کردم که چرا آنها خودشان را به صورت خبرنگارها در آورده و گريم کرده بودند؟ خيلي سروصدا بود، من همهمه ي گنگ شان را در خواب مي شنيدم. دلم مي خواست بيدار شوم، نمي توانستم. دلم مي خواست خواب ديگري ببينم، نمي توانستم، دلم مي خواست تبخالم را با ناخن بکنم تا راحت شوم، نمي توانستم.
يکي ديگر کلتش را به قلبم نشانه رفت و قهقهه زد.
از خواب پريدم و به آشپزخانه برگشتم. پنجره را باز کردم و به آسمان سياه خيره شدم، پر از ستاره مي شد. صداي گريه ي مادرم را مي شنيدم و نمي توانستم آرامش کنم.

@ August 8, 2003 1:16 AM
Comments

سلام بر استاد ارجمند و گرامي. ما هنوز توكف سمفوني مونديم... به جان خودم همون موقع گفتم گلشيري (خدابيامرز) بايد بره جلو بوق بزنه.... به هر حال كتابهاي جديدتان هم پشت ويترين چشمك مي زنه مي رم ببينم اينا چطورن...در ضمن ما يه دوستي داريم كه رفيق قديمي شماست. نقي زاده.... يادتان هست.... دفترتان...طرفاي امام حسين. سلام فراوان دارد.

Posted by: fery at August 25, 2003 9:39 AM

سلام آقا عباس
واقعا از ديدن وبلاگت كيف كردم.
من شما را با ان داستان خوب و عاليت مي شناسم و دنبال شما بودم تا اينكه پيدا شديد.سمفوني مردگان
خدا اين اينترنت را حسابي حفظ كند.

Posted by: ali at August 25, 2003 12:57 AM

از لينك سايت سياه سپيد اينجا آمدم , مطالب جالبي داريد! موفق باشيد

Posted by: Hassan at August 17, 2003 8:02 AM

در ذهنم خاطره VOLVO"ولوو" نارنجي رنگ و كتك خوردنت و هوار سردادن فرزانه در آن شب تلخ كذائي تهران زنده شد .
برقرار باشي تا بعد.
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at August 17, 2003 4:03 AM

سلام. به ما سری بزن رفیق. لینکی هم بدی بیشتر ممنون می شوم.

Posted by: آدم معمولی !!! at August 16, 2003 1:49 PM

استاد مثل هميشه و آينده زيبا بود.
اگه يه سري به وبلاگ من بزنيد ممنون مي شم.

Posted by: ali at August 15, 2003 1:44 PM

رفيق ! متن زيبايي بود اما هيچ كس باور نمي كند هر روز در كوچه پس كوچه هاي تهران جسد تيرباران شده ي خسرو را دارند تشيع مي كنند... سرخ سرخ باشي !

Posted by: khosro at August 15, 2003 10:56 AM

سلام
اميدوارم من را كه در ژوئن در برلين شما را در خانه ادبيات و هنر هدايت ملاقات كردم به خاطر داشته باشيد. مطلبتون خواندنيست. اگر اجازه بدهيد مطالبتون را در وبلاگ جامعه ايرانيان كوئينزلند بگذاريم؟
موفق باشيد

Posted by: Majid Rahgozar at August 15, 2003 4:20 AM

واقعيت اين است كه اكثر نزديك به اتفاق روزنامه هاي ايران وابسته به حكومت هستند و مديران مسئول آنها فقط نقش آدمهاي فرهنگي را بازي مي كنند. پس اگر مي بينيد خبرنگار امنيت ندارد به اين دليل است كه در درجه اول در ذهن مدير مسئولش ارزش و احترامي ندارد. به نظر من روزنامه نگارهاي ايران خيلي آدمهاي ساده اي هستند كه خودشان را مرغ بسمل مي كنند و براي خانواده هاشون بدبختي و نگراني و براي مديران مسئول روزنامه هاي خود قدرت و اهميت بيشتر هديه مي نمايند. واقعا كه خيلي ساده و ... هستند كه دنبال كار شرافتمندانه تر و عاقلانه تر نمي روند.
آنهايي هم كه دم از خروج از حاكميت مي زنند دل اين كار را ندارند. چون در قدرت سهيم هستند. چون فرزند آن پدران هستند. و بالاخره چون شرافت سياسي كم دارند حتي براي دست دوم ماندن خود چه توهين ها و تحقيرهايي تحمل مي كنند. وگرنه مثل ميليونها ايراني كه در اين 25 سال مقام و موقعيت خود را به بهانه خستگي و گرفتاري و مشكلات شخصي رها و واگذار كرده اند عمل مي كردند. اگر خوب فكر كنيد معني اش اين است كه شرافتمندانه از حاكميت خارج شده اند. چون شرافتمندانه فهميدند كه دير يا زود قرباني هستند. همانطور كه اين به اصطلاح اصلاح طلبان قرباني ادامه حكومت پدران خود مي شوند. منتهي يكي پس از ديگري. زندان و مرگ به نوبت.

Posted by: يك خارج شده از حكومت در اسفند 58 at August 13, 2003 8:58 PM

خيلي زيبا بود ... به فكر رفتم ... جدا زيبا بود ... سرخوش و سرمست باشيد!!!

Posted by: افسون فسرده at August 13, 2003 5:39 PM

آقای معروفی عزيز
چرا وب‌لاگتان را فراموش کرده‌ايد؟ وقتی فراموش می‌کنيد، دلم می‌گيرد.

Posted by: کاتب کتابچه at August 13, 2003 2:58 PM

سلام استاد ... بقول سهراب : گاه زخمي كه به پا داشته ام ، زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .... متشكرم از اينكه حق را ادا كرديد.... هيچ كس مثل شما نتوانست آنچه را كه بر جامعه خبرنگار ما مي گذرد توصيف كند....شاد باشيد ......

Posted by: آرش گيله مرد at August 12, 2003 5:11 AM

سلام استاد ... بقول سهراب : گاه زخمي كه به پا داشته ام ، زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .... متشكرم از اينكه حق را ادا كرديد.... هيچ كس مثل شما نتوانست آنچه را كه بر جامعه خبرنگار ما مي گذرد توصيف كند....شاد باشيد ......

Posted by: آرش گيله مرد at August 12, 2003 5:09 AM

سلام خيلي دنبال شما گشتم از پيدا شدنتون خيلي خوشحالم .با بوسه هاي بسيار . نوشا

Posted by: noosha at August 11, 2003 10:19 PM

سلام . من خیلی خیلی خوشحالم که میتوانم از این به بعد نوشته های روزانه شما را بخوانم و نه اینکه سالها منتظر چاپ کتابی جدید باشم . و بسیار متاسفم که می بینم کابوسهایی که ما در اینجا با آن دست و پنجه نرم می کنیم تا هرجای دنیا هم که برویم دست از سرمان برنمی دارد . به امید روزهای خیلی خیلی خوب !

Posted by: انوشه at August 10, 2003 6:56 PM

بسيار عالي بود ممنون

Posted by: reza at August 10, 2003 7:25 AM

آقای معروفی عزیز سلام .... آنچه شما خوابش را دیده اید کابوس هر روزه ماست به وقت بیداری.... به صفحه من اگر منت گذاشتید می توانید حکایت آن جسم سخت را بخوانید که دایم در حال اصابت به سر امثال ماست ... ممنون که به یادمان هستید ... پیروز و سربلند باشید

Posted by: بهنام at August 9, 2003 9:14 PM

زيبا بود. سري هم به ما بزن. پيروز باشي.

Posted by: baoo at August 9, 2003 6:18 PM

خودمانی عرض شود، نگاهت چنگی به دل نمی زند.

Posted by: رهگذر at August 9, 2003 1:54 PM

salam.kheli khoshalam shoma ra peda kardam bakhsh bzorge az kodaki sher man az shoma va taghdem be shoma.

Posted by: samira.karami at August 9, 2003 7:46 AM

سلام، چه خوب است شما ميخوابيد از اين خوابها ميبينيد، اينجا انگار بيشتري شبها خواب پياز و ترشي و دوغ و چلوكباب ميبينند، دردشان نميآيد، صبح كه پا ميشوند از سيري همه اش عارق ميزنند و خزعبلات ميگويند واي چه مملكت بدي شده، آخرش اين بشود نويسنده هاشان يك روز چيز ننوبسند اعتراض بكنند به آن كه مشروعيت ندارد، كاش مثل شما خواب ميديدند،

Posted by: ميثم at August 9, 2003 12:24 AM

آقاي معروفي عزيز
پاينده و استوار باشيد چون دماوند.
آيا كتابي با عنوان " فريدون سه پسر داشت"در ايران در دست چاپ داريد؟

Posted by: Amir Houshang at August 8, 2003 7:27 PM

آقاي معروفي سلام
من اكبر هاشمي روزنامه نگار از تهران با شما تماس مي گيرم . مدتي است كه وبلاگي را به نام زهرا كاظمي دات كام راه انداخته ام و اخبار مربوط به زهرا را با هدف اطلاع رساني و دفاع از حقوق روزنامه نگاران در اين وبلاگ مي آورم . خواهشمندم در معرفي اين وبلاگ و براي جمع آوري اخبار مربوط به زهرا به من كمك كنيد. باتشكر .17 /5/82
آدر س وبلاگ:
http://www.zahra-k.persianblog.com

Posted by: اکبر at August 8, 2003 10:23 AM

عباس عزيز
حضور آنان که به دروغ و سکوت گردن نمی گذارند، انکار ماسک هاست. خبرنگاران را به سکوت کشانده اند و دروغ را گرامی داشته اند، اما اين مرگ صدا و راستی نيست. اين داستان پايان ديگری دارد که شيطان آن را ننوشته.
هميشه يکی هست که خلاف قاعده تحميل شده رفتار کند و حقيقت را جار بزند. و اين تداوم، رسوايی پلشتی است و سربلندی پاکی.

Posted by: nokte at August 8, 2003 8:39 AM