September 28, 2003

بدون عنوان

سخت ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم است. شايد در صفحه ي دبيره در زمان های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا عباس معروفی معلم؟ شايد هم روزنامه نگار، و يا مدير اجراهای صحنه ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشته است. يا...؟
فکر کردم که به جای همه ی اين حرف ها نامه ای را در اينجا نقل کنم که سال هزارو سيصد و هفتادو پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی مي شد که فرار کرده بودم، اول نمی توانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسش ها پاسخ داد. نامه ای که از آن حرف می زنم شايد از معدود متن هايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خوانده ام. از نويسنده ی نامه هفت سالی است که خبری ندارم، همان موقع که نامه اش به دستم رسيد، جوابی برايش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.
نامه حرف ها می زند که امروز احساس می کنم با من حضور می يابد، بخشی از من است، بخشی از جايی که حق ندارم در آن زندگی کنم. اين نامه را ايران به من نوشته است، شايد من اينجور خيال می کنم...

نامه ی ديگری که در برلين دريافت کردم. اين نامه را هم ايران به من نوشته است. و
اين دو نامه شايد...

نامه اول

جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان می لرزه. حالا نمی دونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الان دوباره می توانم شما رو جلوی چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت می شم! بنابراين براتون واقعا متاسفم که مجبوريد نامه ای پر از چرت و پرت و پراکنده گويی از شخصی ملتهب و هيجان زده را بخوانيد!
وقتی نامه ی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همه ی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کم نور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟
ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمی ترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمی خواستيم. شما را می خواستيم. نمی خواستيم حتا لحظه ای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفا يه شوخی بوده. چی می شد اگر می موندين؟ شلاق می خوردين؟ گردون رو ازتون می گرفتن؟ می کشتن تون؟ در هر حال، چه فرقی با الان داشتين؟ فکر می کنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلا چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و ... همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الان با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ می دونين، دلم می خواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشم های شيشه ای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مرده اند، يا فرار کرده اند، و يا منزوی شده اند. اونهايِ هم که هستند سراپا عقده اند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر می موندين حتا اگر می کشتن تون می تونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الان می گم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همه شون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين می کنين؟ شايد فکر می کنين دارين مبارزه تون رو ادامه ميدين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی مي دونين من و امثال من راجع به شما چی فکر می کنيم؟ فکر می کنيم که شما همه ی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانواده تون.
نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين می ميرين از دوری ايران و از اين حرف ها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمی شد که شما رفتين. هر کسی می گفت معروفی رفت آلمان، می گفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاق شو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی می دم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم می گرفت از ضربه هايی که شما بايد می خوردين تا اينکه توی مجله ی نمی دونم چی، خوندم که بله... د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی می تونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهان وطنی نيستيم و می دونم شما هم نيستين. و اون هايی هم که الان توی هوای غير دارن شما رو می بينن و می شنون و می خونن، چند نفرن مثلا؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر می کنين ارزش شون چقدر بيشتر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرف های شما رو می شنيدن و می مردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر می کردن خيلی چيز ها می دونه. شايد خود خواهی است، نمی دونم. شايد همين حالا نامه ام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاق تون توی خونه هاينريش بل. ولی من حرفم رو می زنم، چون دارم خفه می شم از اين همه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه. دوست تون دارم و دلم می خواد مال ما باشين، نه مال اون هايی که همه چيز دارن و آسوده اند و شما براشون فقط يک ژست روشن فکری و سياسی بازی هستين. آخه چرا نمی فهمين؟ چه می دونم، شايد هم شما می فهميد و من نمی فهمم. آخ که چقدر خرم!
اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرک نويس پاک نويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره می نويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمی کنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همه ی اين حرف ها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم... از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگول هايی رو که عشق تئاتر زده پس کله شون با پس گردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم می گيرن برای دانشگاه های غير انتفاعی و آموزشگاه های تئاتری! (اصلا نمی دونم اين حرف ها چه ربطی به شما داره. اين ها رو هم بذارين به حساب درد دل.)
از بچه های کلاس تقريبا هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچه ها – تعدادی البته – بعد از مدت ها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره هست ها! ولی فکر می کردم فقط يک معلم داستان نويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلا داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه می دونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشته ام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامه ی بعدی حتما يکيش رو براتو ن می فرستم تا بخونيد...
وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الان که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اين ها همش به خاطر اينه که دلم می خواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر می کنم اين نامه هيچ وقت به دست تون نمی رسه، فقط الان اين برام مهمه که باز می تونم فکر کنم دارم باهاتون حرف می زنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه می دونم هزار چيز ديگه، کاشکی می تو نستين همه ی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف می زنن. اينقدر دلم می خواد بزنم تو پک و پوز همه شون ... خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامه ام رو بديد.
نمی دونم چه کاره ی شما – زيبا

نامه ی دوم

تا حالا فکر می کردم به چشم های هر آدمی که نگاه کنم، می توانم بفهمم که کيست، چه کاره است و چه می خواهد بگويد! اما او با ديگران فرق دارد، توی چشم هايش يک دنيا حرف و معما است، يک دنيا راز است ولی حيف که پلک هايش نمی گذارند تا راز چشم هايش را بخوانم.
شايد به همين خاطر است که مثل همه نيست. می گويند هر کجا که بروی آسمان يک رنگ است. اما آسمان بالای سر او رنگ ديگری دارد. اکثر اوقات، موقع فکر کردن دست هايش را به هم می دوزد، با دندان ها لبش را می جود سزش را به سمت چپ می چر خاند و به نقطه ای آن هم معمولا بالای سرش خيره می شود.
انگار وقت هايی که ساکت است و فکر می کند در سمت چپش با کسی حرف می رند يا شايد هم کسی به او چيزی می گويد. هميشه اينجور وقت ها قلم و کاغذ، يا ذهنم را آماده می کنم، چون می دانم حرفی را که حالا خواهد گفت، حتما بايد يک جايی ثبت کنم. کمتر می شود غمگين ديدش، اکثر اوقات لبخندی بر لب دارد و اوقاتی که پيپ می کشد خيلی خوشحال است. هيچ وقت ناراحت نمی شود اما هميشه رنج می برد. خوب می فهمم که کی نگران است، چون صدای تاپ تاپ قلبش را وقتی که تند می زند خوب می شنوم. از وقتی راز های زندگی ام را شناخته دخترم خطابم می کند. گاهی اوقات که می خواهم صدايش کنم مردد می شوم. اسم کوچک، فاميل، اما هر چه تامل می کنم، می بينم جز (پدر جان) چيز ديگری نمی توانم صدايش کنم. هر وقت کتاب های جديدش را ندارم کلی ذوق می کنم، چون می دانم که هر کتاب جديد مساوی است با يک دنيای جديد و البته چند جمله ی زيبا از او در صفحه اولش.
اگر حالا که دارد اين نامه را می خواند، ايستاده باشد حتما با يک دست نامه را گرفته، کمی قوز کرده و دست ديگرش را از پشت به کمرش گذاشته. اگر هم در خانه باشد که حتما نامه ام روی ميزش است، با يک دست پيپ به دهان گرفته و دست ديگرش روی پايش است، طوری که می شود کف دستش را ديد و حالا هم حتما دارد لبخند می زند. حالا که خنديديد بگذاريد بگم : می خواستم ازتون تشکر کنم و بگم از همه‌ی شانس ها، دانش و امکاناتی که در اختيارم گذاشته ايد ممنونم و تمام اين حرف ها به اين خاطر بود که دوست دارم بدونيد، بزرگ ترين آرزوم توی زندگيم اينه که آسمان بالای سر من هم، مثل آسمان بالای سر شما، رنگش روزی با آسمان هميشگی و آبی رنگ آدم ها فرق بکنه...
سپيده آريان

September 23, 2003

با كلارا خانس شاعر بزرگ اسپانيا

كلارا خانس شاعر بزرگ اسپانيا مهمان من بود . طبق قرار قبلي سر ساعت يازده آمد، و تا ساعت دو و نيم وقت داشتيم كه با هم حرف هامان را بزنيم. چند كتاب برام آورده بود‏ و شعرهاي تازه اي كه در فستيوال بين المللي برلين خوانده بود.
از كالدرون گفت، از شاملو، از سپهري، حافظ، مولانا، و همه ي كساني كه آثارشان در اسپانيا به همت او در آمده، و حالا دارد به بخش ادبيات داستاني هم نزديك مي شود . اما از خودش هيچ نمي گفت.
از خاطراتش مي گفت كه در ايران بوده، همين چند سال پيش با شاملو ديدار داشته، و عكس ها را نشانم داد. شاملو در بستر بيماري است و كلارا نزديك او نشسته و دارد نگاهش مي كند. دارند حرف مي زنند. شاملو مترجم اوست، در كتاب “ همچون كوچه اي بي انتها ”، چند شعرش را ترجمه كرده است.
ما نيز حرف مي زنيم. و كلارا خانس با احترام خاصي از شاملو ياد مي كند. و چقدر اين زن با خود احترام همراه دارد، جزئي از اوست.
شور زندگي، سرزندگي و طراوت در چشم ها و مو هاش موج مي زند، خنده هاش نرم و زيبا است، و خودش سخت ساده است. چنان است كه رضا علامه زاده گفته بود : شاعر اسپانيايي.
آدم اسپانيايي باشد، زن باشد، شاعر باشد، و ديگر؟
روزنامه پهن كرديم و روي روزنامه ها ناهار خورديم. مي گفت كه شعر هاي لورگا را در اسپانيا همه با آهنگ مي خوانند و مي فهمند، اما در ايران، هم لوركا و هم شاملو شاعري است با زباني پيچيده و جايگاهي سخت رفيع.
گفتم خب، ترجمه ي شاملو ست ديگر. و گفتم مارگوت بيكل كه شاعري آلماني است، در ايران بسيار مشهور و محبوب است، اما خود آلماني ها او را نمي شناسند. اصلا شاملو او را از كجا پيدا كرده؟ و چه جاني گذاشته تا از شاعري نا شناخته در وطنش، شاعري بزرگ بسازد در وطنم.

23-09-2003 18

ناهار مي خورديم و حرف مي زديم. دلم مي خواست حالا كه به برلين آمده، در خانه ي هنر و ادبيات هدايت، براش حتما چلو كباب بگيريم. گفت در مادريد چند تا چلو كبابي هست و او گاهي سري به آنجا مي زند. ته ديگ را هم به فارسي مي گفت و باز به زيبايي مي خنديد.
احساس كردم سال هاست او را مي شناسم. خداي من! از كجا مي شناختمش؟ چرا اينقدر لطيف و مهربان بود. عكس شد در ذهنم.
و همين چند روز پيش بود كه در همايش بين المللي تينك تانك در ايتاليا، در بين آنهمه نويسنده و فيلمساز، طارق علي را يافتم. نويسنده ي پاكستاني مقيم لندن، با آن انگليسي صحبت كردنش كه خود انگليسي ها مبهوت مانده بودند. چه سخنراني زيبايي كرد. وقتي از مصدق و نهضت ملي نفت حرف مي زد، انگار از وطن خودش و بزرگ مرد تاريخش حرف مي زند. و متاسف بود كه منطقه با اين جنايت آمريكا دچار لطمه اي غير قابل جبران شده است. و ايراني ها به بدترين وضعيت تاريخي خود گرفتار آمده اند. وقتي او حرف مي زد، من احساس غرور مي كردم. مثل كف دست همه ي تاريخ و جغرافياي منطقه را مي شناخت. ايران، عراق، پاكستان، افغانستان…
شام را با هم خورديم و بسيار نوشيديم و حرف زديم. طارق علي نان را در شراب مي زد و مي خورد، و از شاملو كه حرف مي زد، در ذهنش كلاه از سر بر مي داشت، براي فروغ دست به سينه مي شد، و دلش مي خواست آثارش به فارسي هم در بيايد. وسايل معرفي با ناشر ايراني و مراحل اجازه نامه و چيزهاي ديگر همان شبانه انجام شد، و بعد از شام گفت بيا دو نفري برويم كنار درياچه قدم بزنيم. به تندي از پله ها بالا رفت و كتاب تازه اش را برام آورد. و ما راه افتاديم.بر بلندي كوهي در جزيره اي كه آب درياچه زير پايمان نرم نرم مي خنديد.
گفت: “چقدر انعكاس مهتاب بر امواج دريا زيباست.”
توي دلم گفتم كار تو هم مثل من خراب است، احساسي و بدبخت.
پرسيد: “كدام شاعر ايراني را بيش از همه دوست داري؟“
گفتم: “فروغ فرخ زاد.“
“چرا ؟ “
“چون نقاب شعر را برداشته است.“
بغلم كرد و مرا به خود چسباند. و ما قرار گذاشتيم در برلين همديگر را ببينيم.
كي؟
در نامه نگاري با كلارا خانس هم همين حرف ها بود. آمده بود فستيوال بين المللي ادبيات برلين، درست در روزهايي كه من رفته بودم تينك تانك. دلم مي خواست براش شب شعري بگذارم و زمان يار نشد. گذاشتيم براي بعد. آمدند دنبالش. آنكه به دنبالش آمده بود نيز دوستي عزيز بود، و من تا دم ماشين رفتم. داشت مي رفت اسپانيا، مادريد، و من داشتم فكر مي كردم هيچكس بيخود بزرگ نمي شود. نخست بايد انسان بود، و كلارا خانس به تمامي يك انسان بود.
با خنده هاي زيبايش، مو هايش، نگاهش، و شعرش:
×
“ستاره با خون اش
آلاله يي را شكل مي دهد
كه پرتوهاي آفتاب را خلاصه مي كند
تا به غارت برد در خود
تا آه واپسين
هنگامي كه شفق فراز آيد.”

×
“باراني از شكوفه هاي گيلاس بنان
مي چيند در هوا
اين ميغ درخشان را
تا به هيئت چشماني در آيد
كه آرزومند آنيم.
جسم صدا
كرنش كنان واپس مي نشيند
هم در آن حال كه ما
در سكون
به قلمرو نوري پا مي گذاريم
كه به زبان آذرخش سخن مي گويد.
و خود در چنگال فراموشي
باقي مي مانيم.”

(از كتاب همچون كوچه اي بي انتها – ترجمه احمدشاملو)

September 16, 2003

آينده؟ فرار از خانه!

انسان ها می خواهند سیاست زندگی را خود تعیین کنند، بعضی مواقع موفق شده اند اما برخی از سیاست ها را تقدیر بر بشر تحمیل کرده است. آب و هوا و خاک هم تاثیر گذار بوده، و هیچ چیز مثل پول چشم بشر را کور نکرده است.
چشم بشر شايد کور بود که در طول صد سال سه نوع نظام تو تاليتر بر گرده تاريخ سوار شد، سرنوشت ها را عوض کرد، و واژه ی يأس را به گردن بشريت آويخت. اخلاق سقوط کرد، نرخ انسانی سقوط کرد، معرفت سقوط کرد، همه چيز با پول سنجيده شد، و در اين ميان به معلولان جنگ مدال افتخار دادند. اما هيچ نانوايی حاضر نبود نانش را به مدال بفروشد. پول می خواست، و من گرسنه بودم.
با عصای زير بغل کوچه به کوچه می رفتم و به جنگ فکر می کردم. از راديو مارش صلح پخش می شد. آنهمه دود باروت، آنهمه کشته، آنهمه خون، همه داشت برايم تبديل به خاطره ای دست نيافتنی می شد. روزی روزگاری بود که من ديده می شدم، به حساب می آمدم، و در دفتر سر شماری نامم ثبت شده بود. و حالا همه چيز با دود جنگ به آسمان رفته بود.
فرار کردم.
نمی توانستم راه بروم، نمی تونستم بدوم. دو سر عصا را به زمين می گذاشتم، و بعد پای چپ.
پای راستم را فراموش کرده بودم.

قرن بيستم، قرن جنگ زدگان بود، قرن تبعيديان و فراريان، اما نمی دانم چرا به نام حکومت های توتا ليتر ثبت شد. قرن بيست و يکم هم با نام آمريکا مزين گشت. کار پرورش تروريست ها خوب جواب نداده بود، نوچه هاش بهش تف انداخته بودند، و او هفت تير به دست امر و نهی می کرد و آدم می کشت. همان روزها بود که ياد شعری از سعدی افتادم:
"يکی بچه گرگ می پروريد
چو پرورده شد خواجه را بردريد."
امنيت زندگی ساده و سادگی زندگی به خطر افتاد. تنها يک راه وجود داشت: فرار و خانه به دوشی. اما بر پدرش لعنت، تبعيد و مهاجرت هم نتوانست جلو کشتار را بگيرد.
در راه فکر می کردم که ما می خواستيم خانه ای بزرگ بسازيم تا همه ی آدم ها خوشبخت کنار هم زندگی کنند. و تقدير به ما اجازه نمی داد. آنچه می خواستيم، نمی شد. باز هم آمريکا نقش اول را بازی می کرد. در تجربه ی بمب اتم، در تجربه ی پرورش تروريست ها، در تجربه ی کودتايی که جنبش مصدق را در ايران نابود کرد، و در تجربه مهاجرت و فرار.
به دنبالش اروپا هم زمين های سبز و خرمی داشت. حريم نسبتا امنی بود برای فراريان و پناهندگان.
اروپا با آنها رنگ تازه ای می گرفت، خون تازه ای به رگ هاش می دواند. موزيک، مواد غذايی، ادبيات، شعر، شراب، و زن هاي سياه چشم، چشم اروپا را گرفتند. زندگی در اروپا دل انگيزتر و متنوع تر می شد.
من اما هر چه می رفتم به خوشبختی نمی رسيدم. يک پايم را از دست داده بودم، و اصلا نمی رسيدم.
از ايران می گريختم و در راه فکر می کردم در کشورهای مثل ايران اوضاع فرق دارد. دارند دندان هايش را يکی يکی می کشند و از آن آرواره ای می سازند بی دندان.
نظم جهان به هم ريخته است. چند دنده ی کور در چرخ دنده ی ساعت جهان، زندگی را دشوارکرده است. عقربه ها درست نمی چرخند، و من نمی فهمم چرا اروپا به جای يک فکر اساسی، مدام مشغول روغن کاری است.
چقدر بعضی چيز ها شبيه به هم اند! غرب دارد شرق را تهی می کند، مثل بچه های سران حکومت ايران که دارند جنگل های ايران را تهی می کنند. درخت ها را می برند و به فروش می رسانند، ديگر چيزی برای فروش نمانده، به جنگل ها روی آورده اند، درخت های سبز مردم را می فروشند.
نويسنده ها از زير حکم شلاق و اعدام ديکتاتور شرقی به غرب می گريزند تا در خيابان های زيبا و دل انگيز اروپا تاکسی برانند، نويسنده ای آمريکايی را به سالن کنفرانس برساند، و زنی زيبا را به هتل. همه رو به سوی آينده دارند، من هم رو به سوی آينده دارم.
اما نمی دانم کی می رسم. می دانيد؟ دويدن با دو عصای زير بغل بسيار سخت است. تا کنون امتحان کرده ايذ؟ با اينحال چشم هام پر از برق زندگی است، مثل خيابان های اروپا.
يادم باشد وقتی رسيدم به مادرم تلفن بزنم و بگويم آمار پناهندگان ايران در اين نظم نوين جهانی به پنج ميليون رسيده است.

متن سخنرانی من در همايش بين المللی تينک تانک ايتاليا، سپتامبر 2003

September 8, 2003

چشم هاي گريخته از من!

دلم گرفته است. آنقدر دلم گرفته است که نمي دانم چه جوري با خودم کنار بيايم. شايد هم دلم براي خودم تنگ شده و دارم تلاش مي کنم به چشم هاي گريخته از من نگاه کنم و به ياد بياورم که چه شکلي بود؟
شکل هيچ کس نبود، شکل خودش بود. تنها بود و سبک بود و آرام بود. راه که مي رفت بر زمين پا نمي گذاشت، روي دل من راه مي رفت، بر کف دست هام قدم بر مي داشت که خوب نگاهش کنم، اما چرا خوب نگاه نکردم؟ چرا رفت؟ از کجا آمده بودي تو؟ کي آمدي که دير ديدمت، و کي رفتي که اصلا نديدمت؟
گفت سلام. صداش در قلبم پيچيد، گوش هام داغ شد. و گفت هيچ به خودتان فکر مي کنيد؟
گفتم همين حالا داشتم به شما فکر مي کردم. و صداي خودم در خودم پيچيد.
صدا مي پيچد، مخصوصا اگر شبيه حرف زدن چشمه باشد، و چشم هاي من سخت زيباست در لحظه اي که دارم به تو نگاه مي کنم. باور کن، هيچ چشمي به زيبايي چشم هاي تو تا کنون نديده ام که مثل ستاره بدرخشد زماني که داري با من حرف مي زني.
با من حرف مي زنم و خودم را گم مي کنم. نمي دانم کجا، در هشت سالگي، يا در هزار سالگي آشنايي با خودم. ديوانه اي تو اگر خيال کني که من نيستي، در جايي ديگر نفس مي کشي بي من.
بي تو مگر ديوانه ام که خودت باشم؟ پس چرا پيدات نمي کنم، عزيزم، کجايي؟ باور مي کني که اينجا هستم و، هستم ولي باورنمي کنم که وقتي از خواب بيدار مي شوي تو را نبينم. تکه هايي از من هست، مثل يک آينه ي شکسته در دست هر کس يک تکه، با تصويري از تو که اگر کنار هم قرار بگِريم يک آدم دارد لبخند مي زند و عکسش را کسي جايي روزي گرفته و قاب کرده است براي قشنگي خانه اش. چرا ساکتم من؟ جادوي صداي تو کجاست که وقتي حرف مي زنم، پاهات به لرزه مي افتد و نفسم بند مي آيد؟ چي گرفتارت کرده که نمي توانم خودم را ببينم؟ چرا از من دوري؟ چرا پشت ميزم نمي نشيند که بنويسد و بنويسد و بنويسد، از تو بنويسد، از من، از انتظار بين کلام که تو مي خواهي من بگويم، و من مي خواهم تو بگويي.
کاري ندارد براي من، واژه را جراحي مي کنم، جوري ديگر از واژه، واژه مي سازم. جناس را تو تعيين کن، تشبيه را من مي کنم.بيدار مانده ام که خودم را ببينم، خودت را بخوانم، از تو حرف بزني، دستت را مي گيري و بر لب هاي من مي گذارم که رد تبخال را بر لب هام ببينم. ديشب خواب مرا مي ديدي، و تو امروز تبخال زده ام. دلم برات تنگ شده، ديوونه! کجايي که فرصت نداري يک لحظه خودم را در آينه نگاه کني؟ مي بينيِ؟ آنقدر غرق شده ام که نمي تواني خودش را ببينيم. و اين غم انگيز است. هفته ي آينده بايد به فستيوال بين المللي تينک تانک بروي و هنوز فرصت نکرده ام مقاله ات را بخواني. ايتاليا، بحث راجع به آينده ي زندگي اروپا، و من گرفتار ناپيدايي تو. دلت براي من بدجوري تنگ شده. کجايم من!

September 2, 2003

مسابقه‌ی اينترنتی داستان کوتاه

Bahram Sadeghi Short Story Awards
www.khabgard.com