October 30, 2003

تا حالا شده؟

تا حالا شده چشم هات هميشه نمناک باشد؟ با قطره اشکی گوشه ی چشم ها برای روز مبادا که هروقت در خيابان های غربت راه می روی به کار بيايد و چراغ ها را ببرد در هاله ی کريستال تراش خورده و رنگها را در خودش تکرار کند؟ اين رنگ ها و هاله ها، بر پدرش لعنت! هرچه نورانی تر و رنگی تر باشد بيشتر احساس تنهايی و غربت می کنی.
تا حالا شده دليل اين دلتنگی و تنهايی را نفهمی اما درد شانه هات را هم احساس نکنی؟ تا حالا شده فکر کنی همه چيز تمام شد، حتا فرصت نداری آخرين صفحات رمان را به پايان برسانی؟ تا حالا شده دست هات را ببری بالا و در برابر خط پايان به خواب لبخند بزنی؟
هفت سال گذشت. و اصلا چه اهميت دارد؟

October 29, 2003

برادر غريبی خيلی سخت است

دريا روندگان در وبلاگش موزيکی تاجيکی گذاشته که شنيدنش را به همه توصيه می کنم. همه ی شعر را نفهميدم. ولی اين مصراع شايد وصف حال ماست: برادر غريبی خيلی سخت است.
اگر کسی بتواند اين شعر را کامل بنويسد ممنون خواهم بود.

October 15, 2003

خداي من! شيرين! تنها کسي که...

تازه از نمايشگاه بين المللي کتاب فرانکفورت برگشته ام. شديدا خسته ام، بي نهايت خوشحالم. شيرين من، شيرين ما جايزه ي نوبل صلح را برده است. هرکس عظمت اين جايزه را نمي فهمد، حتما عقب افتادگي سياسي دارد. و آنکس که خوشحال است يک انسان است، يک ايراني است در خيابان هاي غربت، يک زن است، يک کودک. خداي من! شيرين! او تنها کسي است که از بين ما مي توانسته و مي تواند ارزش اين جايگاه را بفهمد. زني که براي خطر کردن، براي پذيرفتن وکالت هاي پر دردسر سينه سپر مي کرد. انسانی که برای انسان می گريد، شور زندگی می پراکند، ياری می دهد، و من افتخار مي کنم که لايحه ي دفاعيه من به دست تواناي او نوشته شد. حميد مصدق شاهد است. و ديگر چه بايد گفت جز اينکه رفيق عزيز مهربان با ايمانم، شيرين عبادي، نه، ايران برنده محبوبيت جهاني و تاريخي شده است.
آن که در پي عدالت و رفاقت بود و هيچ نمي خواست جز زندگي، امروز بر شانه هاي ما ايستاده، و آنانکه همه ي قدرت را داشتند، ذره اي از جايگاه را در دل مردم نداشتند.
به قول محمد وجداني شاعر:
و تو همه چيز داري بجز نام
و من هيچ چيز ندارم بجز نام.
پيروزي ايرانيان بر جهل و تاريکي و بخل و حسد و ترور و مرگ و گورستان و اعتياد و شکست و ورشکستگي و سقوط و آدمخواري و دلالي و همه ي آنچه ما از آن بيزاريم، مدالي است بر سينه ي شيرين عبادي. پيروزي ايران را تبريک مي گويم و خود را در شادي ايرانيان و شادمانان جهان سهيم مي دانم. دلم مي خواهد جواد نازنينم اين چند خط را بخواند و بداند که لحظه ها و خاطرات و مهرباني هايش هميشه يادم هست. همان جواد ساکت و مهربان.
حرف آخر اين که هر وقت وکيلم بخواهد به همراهش برگردم به سرزمين عشق، ايران، کافي است مرا به درون هواپيما بکشد. دارم به ميدان ونک فکر مي کنم، يوسف آباد. به خانه اي که در بازگشت از تبعيد وارد خواهم شد. شيرين عبادی، من و بسياری چون مرا به وطن باز خواهد گرداند.می دانم.
من امشب براي ديدن شيرين له له مي زدم، در فرودگاه مهرآباد بودم و نبودم. تو آنجا بودي. برام تعريف کن.
مراسم استقبال به روايت تصوير

October 7, 2003

حکايت دوم

شيخ بوالعجب ديوار مي کرد و نان يک عائله مي خورد. گفتند از چه ديوار مي کني به ذلت، و نان مي خوري به خفت؟
گفت خدا ميان گندم خط گذاشت که خلق مرز نگه دارند.
گفتند آن که خدا کرد تو نمي کني، خدا درز مي کند و تو خندق نکردي.
در کار خود حيران مانده بود از آن همه ديوار که کرده بود.
درويشي گفت: هرجا ديوار مي کنند يا عقل زندگان اين طرف سبک آمده، يا عقل مردگان آن سو پاره سنگ بر مي دارد.
شيخ بوالعجب آهي کشيد و ديوار کرد و کرد تا از حلقه ي درويشان جدا افتاد، مگر به نان خواستن از ديواري فراز مي شد و از درويشان مي ستاند و در پس ديوار مي خورد.
درويشي گفت: هر خرابه اي به ديوارش خراب است و هر شهري به خندقش آباد.
(از کتاب اسرارالبدان)

حکايت يکم

شيخ بوالعجب که در حلقه ي درويشان مي نشست، روزي در سايه ي آفتاب لب بامش گفت: زود باشد که من به بهشت روم.
درويشي گفت مگر طويله است بهشت؟
درويشان سير بخنديدند که بوالعجب چندي نماز کرده بود به زاري و عمري به غايت مردم آزاري.
(از کتاب اسرار البدان)