October 7, 2003

حکايت يکم

شيخ بوالعجب که در حلقه ي درويشان مي نشست، روزي در سايه ي آفتاب لب بامش گفت: زود باشد که من به بهشت روم.
درويشي گفت مگر طويله است بهشت؟
درويشان سير بخنديدند که بوالعجب چندي نماز کرده بود به زاري و عمري به غايت مردم آزاري.
(از کتاب اسرار البدان)

@ October 7, 2003 12:57 AM
Comments

هر بار که کتاب يا نوشته جديدی از شما می خوانم برايم تازگی دارد. شما هميشه معجزه می کنيد. چکار کنم تا بتوانم مثل شما بنويسم ؟ چقدر طول می کشد ؟

Posted by: namojood at October 12, 2003 9:09 AM