October 29, 2003

برادر غريبی خيلی سخت است

دريا روندگان در وبلاگش موزيکی تاجيکی گذاشته که شنيدنش را به همه توصيه می کنم. همه ی شعر را نفهميدم. ولی اين مصراع شايد وصف حال ماست: برادر غريبی خيلی سخت است.
اگر کسی بتواند اين شعر را کامل بنويسد ممنون خواهم بود.

@ October 29, 2003 12:30 PM
Comments

هزاران دورود بر فرز ندان ايران

استاد عزيز كي بود كه رفتيد ؟ د ي يا بهمن 74 ؟

به قول فروغ : روزهاي سالم و سرشار ...

اگر همين كانكت شدن ها هم نبود واين وب گردي ها دغ

مي كردم

16 آذر نزديك است .

شاگرد گوچك شما كوچه نهم خيا بان انديشه كلاس داستان نويسي

استاد عباس معروفي

اي روزگار نقش و نگاران

هرچه بود

خواب بود خيال بود

Posted by: هخامنش at November 27, 2003 12:47 PM

معروفي عزيز سلام!
من يك مهاجر هستم در كشور شما يعني ايران. مهاجرم مثل شما. منتها در وطن شما. من داستان مي نويسم. من آثار شما را خوانده ام. سمفوني مردگان و... شما اكنون چه كارهايي مي كنيد. من يك مجموعه داستان بتازگي به نشر سپرده ام به نام( قطعه اي از بهشت). وضع ادبيات داستاني ( فارسي ) در آنجاها چه طوره؟ با درود!

Posted by: ali payam at November 7, 2003 9:24 AM

با سلام
آقای معروفی مابقی کدام شعر را بنویسیم؟ شعر آن آهنگ تاجیکی را یا حکایت دل خون غریبی را ؟ باری غربت در سراسر دنیا بر شانه های انسان سنگینی می کند اما سایه اش را تا بوده و هست بر سر انسانهایی انداخته و می اندازد که هنوز در جنگل متمدن سراغ از عشق . انسانیت و صداقت می گیرند- باید از دریانوردگان هم پرسید برادر کدام غریبی سخت است؟ آخر غریبی هم در این آشفته بازار هزار تعبیر دارد-
پایدار باشید

Posted by: homeira at October 30, 2003 7:36 AM

دليل اينكه از شعر وبلاگ درياروندگان خيلي خوشت آمده اين است كه معني شعرش را نفهميده اي. اگر در ايران اجازه مي دادند مردم نماز را به فارسي مدرن امروزي بخوانند هيچ كس رو به قبله نمي كرد.
برقرار باشي تا بعد.

محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at October 30, 2003 4:45 AM

به نام باران ... سلام ... استاد ديگر به كلبه فقيرانه من سري نميزنيد كلبه من نفس نفس عاشق بوي قلم سبز شماست..... چشم در راه حضورتان هستم

Posted by: پوريا سوري at October 30, 2003 12:46 AM

به نام باران ... سلام ... استاد ديگر به كلبه فقيرانه من سري نميزنيد كلبه من نفس نفس عاشق بوي قلم سبز شماست..... چشم در راه حضورتان هستم

Posted by: پوريا سوري at October 30, 2003 12:46 AM

عباس جان
هلنديها ندانند ما ايرانيها كه مي دانيم در دوره ما پدر مادرها سن پسرها را در شناسنامه زيادي مي نوشتند تا سريازي نروند. مثلا پدر من وقتي من دو روزه بودم شناسنامه ام را بيست ساله گرفت و به اداره نظام وظيفه اطلاع داد كه من دو سال پيش خدمت سربازيم را تمام كردم!
مي بوسمت
رضا

Posted by: Reza allamehzadeh at October 29, 2003 3:38 PM

سلام...محمد الفيتوری ، شاعر معاصر عرب، در ايران نام ناشناخته ای نيست. او که آخرين بازمانده شاعران نوآور عرب بوده.... همه چيز درباره الفيتوری را در اين گفتگو بخوانيد...

Posted by: youssef alikhani at October 29, 2003 2:23 PM

جناب آقای معروفی...سلام...مصاحبه را امروزبي هيچ كم و كاستي به دست آقای غلامی رساندم و ایشان هم درست مثل من و آقای شکراللهی تحت تاثير مطلب قرار گرفتند...امیدوارم که فقط مطلب دچار جرح و تعديلهای بی مورد نگردد که البته از آقای غلامی قول گرفته ام با نفوذي كه در شرق دارند حتی الامکان از اين مساله جلوگيري كنند...باز هم از شما به خاطر همه چیز ممنونم و اطمینان دارم که سالهای بعد هم می توانم مثل امروز به عنوان یکی از تهیه کنندگان این مطلب به خود ببالم...به امید دیدارتان در ایران

Posted by: پدرام رضايی زاده at October 29, 2003 12:53 PM