October 30, 2003

تا حالا شده؟

تا حالا شده چشم هات هميشه نمناک باشد؟ با قطره اشکی گوشه ی چشم ها برای روز مبادا که هروقت در خيابان های غربت راه می روی به کار بيايد و چراغ ها را ببرد در هاله ی کريستال تراش خورده و رنگها را در خودش تکرار کند؟ اين رنگ ها و هاله ها، بر پدرش لعنت! هرچه نورانی تر و رنگی تر باشد بيشتر احساس تنهايی و غربت می کنی.
تا حالا شده دليل اين دلتنگی و تنهايی را نفهمی اما درد شانه هات را هم احساس نکنی؟ تا حالا شده فکر کنی همه چيز تمام شد، حتا فرصت نداری آخرين صفحات رمان را به پايان برسانی؟ تا حالا شده دست هات را ببری بالا و در برابر خط پايان به خواب لبخند بزنی؟
هفت سال گذشت. و اصلا چه اهميت دارد؟

@ October 30, 2003 12:19 PM
Comments

doroode faravan bar shoma aghaie maroofi
man betazegi ba site shoma ashena shodeham dochare goonehi az shaaf va naomidi toamaan shodeham avvali bekhatere yaftane arseie pake farhangi va dovvomi bekhatere dir agahi peida kardan az vojoode chenin site be har hal tanha sepaas bar nevisandeie peikare farhad
shaad bashid
KAAMEL JALALI
IRAN MASHAD

Posted by: kaamel jalali at March 28, 2004 8:33 AM

سلام . گفتي كه هفت سال گذشت .... گفتي كه غريبي سخت است ....اينجا بيست و چهار سال گذشته و هنوز هم اينجا غريبيم .... كدام سخت تر است ؟ در وطن غريب بودن و در ميان جمع ؟ يا آنجا ؟ كامياب باشي .... :)

Posted by: نسل سوخته at November 14, 2003 10:51 PM

شايد من و شما خيلي با هم فرق داشته با شيم ولي جالب است كه عين اين اتفاق گاهي اينجا براي من هم ميافتد گاهي فكر مي كنم به خاطر اين است كه سر جايم نيستم مي دانيد هر آدمي بايد سر جايش با شد

Posted by: ishaarat at November 3, 2003 4:15 AM

سلام ...........
اره شده ولي موقتي بود

Posted by: maryam at November 1, 2003 1:44 PM

بارها و بارها این غربت دست به گریبانم بوده است اما نمی دانم چرا این غربت را بیشتر از هر چیز و هر کس با آنکه خود را هموطنم می داند احساس کرده ام- با آن نور چراغها دوست شده ام - ذرات شفاف و کریستالی شان به من لبخند می زنند و از ابتدا تا انتهای خیابان همراهیم می کنند تا مبادا بهراسم- اما نگاه بعضی از هموطنان کلمات را در ذهنم حلقه آویز می کند تا مبادا غربت را به فراموشی بسپارم-
چراغها مهربانند حتی آن همه سال که از آن سخن می گویید . نامهربانی آن انسانی است که وحشت مرگ را می خواهد با نام غربت در ذهن ما به ثبت برساند- غربت آن همه وطنی ست که سایه مرگ را روی روحمان می اندازد تا مبادا رومانی به پایان برسد- درد آن غربتی ست که در جان کسی خفته که می گوید دوستت دارم اما برای مرگ ما زانو زده است-
پایدار باشید

Posted by: Homeira at November 1, 2003 9:16 AM

آقای عباس معروفی با سلام و عرض ادب....

خوشبختانه به همت این تارهای نامرئی الکترونیکی که تمام حفره های کوچک وبزرگ . تمام لکه های تاریک و روشن کره خاکی را بهم وصل میکند " فریدون سه پسر داشت" میهمان مانیتور کوچک ....
....

Posted by: alighane at November 1, 2003 4:08 AM

سلام آقاي معروفي . بله تا حالا شده . حتي شده پنجاه صفحه بنويسم و بعدش همه را پاره كنم . اون موقع سخت نبود ولي حالا سخته .

Posted by: حسين at November 1, 2003 3:23 AM

سلام جناب معروفي. چند وقت پيش مي خواستم براي روزنامه همشهري گفت و گويي با دكتر امير حسين سجاديه ترتيب بدهم. آقاي سجاديه از اظهار لطف شما به يك خبرنگار صحبت كردند. اين طوري ها بود كه دستگيرم شد جنابعالي از من براي دكتر سجاديه تعريف كرده ايد.
به هر حال خواستم احوالي پرسيده باشم. ضمنا هر كاري در مطبوعات داخلي از من بر مي آيد هر وقت هم كه باشد دريغ نمي كنيم. فقط كافي است پيامي روي وبلاگم بگذاريد.
ارادتمند.

Posted by: فرشاد شيرزادي at October 31, 2003 2:46 PM

ادواردو گاليانو نويسنده اروگوئه اي مقيم در نزديكي هاي خودت سوئد، معتقد است كه پناهنده و مهاجر شباهت به بوته يا درختي شاداب دارد كه از نقطه اي كنده و در نقطه اي ديگر كاشته مي شود.
باري:
در نقطه دوم درخت از جا كنده شده رشدش به كندي است و گاه پژمرده شده و در بين درختان بومي زرد و اندوهگين است.
لاهوتي در دوران پناهنده گي، در پاي كشتي اي كه ايرانيان را از تركيه به ايران مي برد سرود:
شما كه مي رويد سوي يار و ديار
يادي كنيد از من دلخون داغدار.
و اگر حافظه ام خطا نكند، مسعود بهنود و يا شاعري افغاني سروده است:
اين خاك فريباست ولي خانه من نيست
يا
اين خاك فريباست ولي خاك وطن نيست.
راستي هفت سال گذرانيده ايد و حالا مي دانيد من سي و پنج سال گذرانده كه از يازده سالگي آواره ام وقتي به دفتر گردون مي آمدم چه حال و هوائي داشتم.
آري:
قايق خسته و زهوار در رفته اي كه به ساحل مي رسيد. نمي دوني و نمي خواهي بدوني كه چقدر دلم براي آن روزها تنگ است. فرزانه را هر جاي دنياست سلام برسان.
شاد باش و كوه تا بعد.
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at October 31, 2003 2:08 AM

aghaye maroofi salam,

man dar site DARYA RAVANDEGAN donbale mosighie tajiki ke goftin gashtam chizi nadidam??/
age yadetoon hast roozesho lotfan begin

mamnoon
ali reza

Posted by: ali reza at October 30, 2003 8:22 PM

عباس عزیز !

پرسیدی تا حالا شده ؟ و جوابت را با یک شعرم می دهم :

آمدیم که دق الباب کنیم « ورود ممنوع » ها را
و باور کنیم امید را
آمدیم که سکوت جاری قرون وسطی یمان را
درآینه ی سرد پرواها « ها » کنیم
و جواب هزاره های دربدری مان را
با بنا کردن یک مقصر
بستانیم

آمدیم که مثال زنده ی تاریخ باشیم
اما مرده ای برای امروز
نگفتیم که چه داریم و از برای چه آمدیم
سوت می زنیم ( یعتی که همه چیز خوب پیش رفته است )
با یک مشت کور و کرهای مدرن !

کوله ی خالی فرسودن را گسترده ایم
و با یک اشاره ی انکار بردهان
و پز عالی کنار انباری از کتاب
دنبال خریدارانی هستیم
آنهایی که درد ما را
برای عتیقه کردن در قرن بیستم
می خرند که به کلکسیون شان بیارایند
آمدیم که در انتهای خطوط موازی
دنبال شکل و زاویه و متساوی الاضلاع باشیم
آی !
آمدیم که شکست را تجربه کنیم !
( مثل همیشه )

اما معروفی ، در انتهای کار ، نصیحتی دیگر برای تو دارم :


غصه های کودکانه را کنار بگذار
وقتی از پنجره روی به بیرون داری
در این سرزمین
همیشه وقتی برف ها آب شدند
خیلی زود جای خالی آنرا برف های تازه می پوشاند
اما تو بدان اندیشه کن
که جای خالی خیلی چیزها دیگر پر نخواهد شد !

Posted by: Mokhtar at October 30, 2003 7:51 PM

اميد چشمه نوريست در طريقت عشق .باسي جان
چرا به شب عادت كنم چرا؟
ستاره اي كه از شب مي گريخت
در گوشم گفت:
خورشيد را باور كن
شب رفتني ست

Posted by: kiyanoosh at October 30, 2003 7:47 PM

shans awordid dar soed sendegi nemikonid.feker mokonid ,baraye shi yek mao mande be kirismas inhame chraghani mikonand, sari be khayam besanid shyad deletan bas shawad,yek jori ba entesar bayast kenaramad.

Posted by: mahbube at October 30, 2003 7:44 PM

اوني كه دستهاش رومي بره بالا و تسليم مي شه تو نيستي . اوني هم كه فكرمي كنه دنيا تموم شده وزمان ايستاده يكي ديگه ست.تو هموني هستي كه قلبش پرازاميد ودستهاش پرحركت حتي اگه چشمهاش پراشك باشن ودلش پردلتنگي .....

Posted by: واو at October 30, 2003 5:58 PM