November 30, 2003

مراسم گردن زنی

در خانه ی خودمان بودم. پيش مامانم، خواهرها و برادرهام. از دادگاه برگشته بودم و حکم در دستم بود. از متن حکم آگاهی کامل داشتم و برام عادی بود. آن را به دست پدرم دادم، خواند و گفت: "پس زياد وقت نداری." همه چيز را پذيرفته بود.
و مامانم گفت: "اقلا پيرهنت را در بياور، خونی نشود."
من پيرهنم را در آوردم، ديدم پيرهن ديگری تنم است. يازده پيرهن تنم بود و من يکی يکی همه را در آوردم. مامانم آمد جلو و گفت: "تو اينقدر لاغر شده ای و من نمی دانستم؟ از روی لباس اصلا معلوم نيست."
نيم برهنه وسط اتاق زانو زدم. يک شمشير آنجا بود و يک خنجر. شمشير را برداشتم و نگاه کردم. تيغه ای زنگ زده داشت که محال بود چيزی را ببرد. گفتم: "با اين که چيزی بريده نمی شود."
مامانم جوری که کسی نفهمد گريه می کرد و انگار قرار است مثلا موهام را آرايش کنند، دور و برم می چرخيد. گفت: "بهتر است رگ را بزنند تا همه چيز تمام شود." همه چيز را پذيرفته بود.
خنجر را برداشتم و نگاه کردم، تيغه اش کور بود. زنگ زده و کور. گفتم: "با اين هم نمی شود." و درست در برابر شمشير و خنجر زانو زده بودم.
برادرم گفت: "من که به تو گفتم با اينها نمی شود."
يکی از خواهرهام بلند بلند گريه می کرد و من نمی فهميدم چرا گريه می کند. همه چيز را پذيرفته بودم. ترسی هم نداشتم. فقط منتظر حاج آقا محمدی بوديم که بيايد حکم را اجرا کند.
مامانم حکم را از دست پدرم کشيد و گفت: "بگذار خودم بخوانم ببينم چی نوشته." و رو به من ايستاد و خواند: "عباس معروفی، متولد هزار و سيصد و سی و شش، تهران، به جرم نوشتن مطلب مذکور که توسط هيئت منصف قرائت شد، به مرگ محکوم می شود. حکم در منزل شخصی به اجرا در می آيد."
زنگ زدند. مامانم گفت: "آمدند."
هر دو بازجوهام را شناختم. همه چيز روال عادی داشت. همه چيز پذيرفتنی بود. من مطلبی نوشته بودم که به خاطر آن بايد گردنم را در خانه ی خودمان می زدند. داشتم به آن مطلب فکر می کردم. يک داستان بود که حالا يادم نيست. فقط می دانستم که داستان قشنگی از آب در آمده. ترسی نداشتم، انگار بايد زير دست آرايشگری بنشينم. محمدی شمشير را به دست گرفت، سبک سنگين کرد و به مهدوی چيزی گفت که نفهميدم. با زبان ديگری حرف می زدند. مهدوی چشمک زد و به من گفت: "خم شو."
وقتی خم شدم سايه ی شمشيری تيز و براق می ديدم که هوا را مثل باد می شکافت. تا آن لحظه سايه ی براق نديده بودم. قلبم ناگاه شروع کرد. چشم هام را بستم و به لرزه افتادم. ناگاه در خواب فهميدم که دارم خواب می بينم اما نمی توانستم خودم را نجات دهم. چشمهام را بستم، صدای گريه ی مامانم را شنيدم، و پريدم. از جا بلند شدم، به اتاقم نگاه کردم. برلين هنوز تاريک بود و صدای لاستيک بر آسفالت خيس مرا آرام می کرد. می دانستم که خواب ديده ام، اما نمی توانستم جلو هق هقم را بگيرم. پشت ميزم نشستم و سعی کردم ديگر نلرزم. برلين دارد سرد می شود. سرد و خيس.

November 28, 2003

براي به آتش كشيدن هزار مسيح مصلوب چون من

نامه ای از سوشيانت
عباس جان سلام. دفعه ي گذشته گفته بودم كه سمفوني مردگانت برايم كتاب مقدس است. نمي دونم اصلا مطلبم رو خوندي؟ يا اگه خوندي چقدر جدي گرفتي. يه حقيقت ديگه رو برات ميگم امروز كه ببيني يه رمان چه تاثيري مي تونه رو خواننده ي ديوونه اي مثل من داشته باشه. اين مطلب رو مستقيم از وبلاگم برات نقل مي كنم:
سلام به همه
نامه ای رو که قول داده بودم الان ميذارم اينجا. اما قبلش لازمه که يه توضيح مختصری در موردش بدم.
نمی دونم تا حالا شده يه داستان اونقدر روتون تاثير بذاره که تبديل بشين به يکی از شخصيت هاش و اين نقش رو توی زندگی واقعی تون هم بازی کنين؟ رمان سمفونی مردگان (شاهکار عباس معروفی) يه همچين کاری با من کرد. از سال ۷۴ که خوندمش کم کم تبديل شدم به آيدين (شخصيت اول اين رمان) يه شباهت هايی داشتيم اما بقيه اش رو خودم ناخودآگاه توی اين چند سال ساختم تا اون روز شدم آيدين. البته اقليما هم وقتی وارد زندگيم شد دقيقا نقش سورملينا رو برام بازی کرد.اين کتاب اون موقع من رو عوض کرد و مثل يه کتاب مقدس از منجلابی که درگيرش بودم بيرون کشيد ولی امروز ...
ترجيح ميدم بقيه اش رو از نامه بخونين

سلام عباس جان
مصاحبه ات را خواندم ، نيمه كاره اش را در (شرق) و كاملش را در يكي از سايتهاي اينترنتي. اينجا كسي گفت كه (عباس) ات درد دل كرده و من از وراي سمفوني بي آهنگ قرون سراسيمه آمدم، تا ببينم چه در دلت بوده كه به ذهنت دويده و حاصلش شده مني كه تو آفريدي و تزريق كردي لاي خشت هاي كثيف جامعه اي كه تو ساختي كه نه، ساخته بودند قبل تر و تو هم در آن بودي. اما عكسي گرفتي و مرا شايد به آن عكس تزريق كردي، امروز ديدم تو هم همچون من مرفه زاده اي بي درد و تنها بودي، كه سايه ي كلاغ اندازه مي گرفتي و درز آجر مي شمردي و بعدها شايد سپانلو و گلشيري تو همان ناصر دلخون من بودند كه يادت دادند بايد رفت. تو براي آزادي جنگيدي. اما مرا به بند كشيدي؛ بندي كه هنوز زخمش بر پاهام، دستانم، گردنم و قلبم مانده. تو به جابر گفتي كه ذهنم را به بند بكشد. اورهان طنابت را به جسمم انداخت و سورمه قلبم را به بند، نه. كه به سيخ كشيد. تو آدم بزرگي هستي كه براي هدفت از همه چيز گذشتي اما اين نامه درد دلي است شخصي با تو. به خاطربلاهايي كه بر سر من آوردي. عباس جان، وقتي كه مرا با آن پالتوي برف پوشيده و بوي چوب در برابر سورملينايي نشاندي كه به گفته ي خودت تا آن روز هيچ گاه از زيبايي چيزي يا كسي مبهوت نمانده بودم و تا آن روز هيچ موجودي را اين چنين متزلزل نكرده بود، نگفتي كه چه تيرگي اي روزگارم را مي پوشاند؟ مني كه شادي كودكي ام را توسط پدر(جابر) ام ربوده بودي و ترس تزريق كرده بودي به وجودم. مني كه شجاعتم را كشته بوديد، تو، اورهان، پدر و حتا مادري كه دوستش داشتم و نفهميد كه با دوست داشتن من، اورهان را و مغز چلچله را زنده مي كند. تو از پوتشكا انبوه موهاي بور صاف سورملينا را به كوه يخي ثابت که من بودم ريختي و جدا شدم از قطب و شناورم كردي سرگردان كه نمي دانم چه بود و خورشيدي به فرازم نهادي تا ذوبم كند و نمي دانم آن قطرات كه من بودم به كجا رفتند، كه اكنون هيچ نمانده از من. تو آينه به دست من دادي و قيچي به دست سورمه تا موهام را كوتاه كند و مسيحي بسازد از من با چشمان تاتاري و مرا مسيح خود بخواند و من كه مسيح نبودم كه مسيح بودن به موهاي مشكي آرايش شده نبود. او قهرماني مي خواست همچون مسيح كه نبودم و او هم مي دانست كه گفت همه ي جرئت شما را كشته اند اما چشمانش را فشار مي داد تا از خوابي كه من بودم بيدار نشود. نمي دانست ولي تو كه مي دانستي چرا خاموش ماندي؟ تو كه مي دانستي اگر قهرمان ساخته بودي مرا، كتاب سوزي را نظاره نمي كردم و فرار. يا اورهان چنبره زده بر پدر و اموالش را فقط نمي ديدم و زجر. سورمه را بوسيدم و به قول خودت چون سرزميني از پيش تعيين شده پا بر او گذاشتم، اما تو كه مي دانستي من پادشاه نيستم كه بتوانم سرزمينم را حفظ كنم، چون جرئت يك پادشاه را خودت و تمام آدم هايي كه ساخته بودي از من دزديده بودند. و من در آخر بخاطر قهرماني كه نبودم و سورمه مي خواست، مي خواستم به تهران بگريزم و باز تو گفتي از زبان من كه براي درس خواندن مي روم و براي پيدا كردن خودم. اما تو هم نمي دانستي كه من خودم را پيدا كرده بودم در همان كليسا ميان تك تك سلول هاي سورملينايي كه تو برابرم نهاده بودي و دريغ از جرئتي و توان مبارزه اي كه بتوانم پادشاهي كنم كشوري را كه چهار سال برايش جنگيده بودم با خود دم بر نياورده بودم. من كه با خود كنار آمده بودم نداشتنش را در اين سالها، پس چرا به باز شدن لحظه اي پوتشكا و پرتاب روزنامه قناعت نكردي و پوتشكا را به قلبم چسباندي و سورملينا را بجاي كتاب و روزنامه هايي كه مي آمد به درونم فرستادي . باز آنجا هم تصميم خودم را گرفته بودم كه به تهران بروم نه بخاطر اراده ي پولادينم كه تو گفتي كه نمي توانستم قهرماني ترسو باشم چشماني را كه تا اين اندازه دوستش مي داشتم. كه من چتر نبودم، سايه بان نبودم، حتا مترسكي كه كلاغي را برماند از سرزميني كه سورمه بود. و بايد فرار مي كردم مثل همان باري كه پدر مرا لاي صفحات كتاب هام خاكستر كرد. اما تو چه كردي براي نگاه داشتن من كه قصه ات را تراژيك تر كني؟ در صفحه ي سوم روزنامه اطلاعات پنج شنبه 16شهريور ماه تيتر زدي: «زني به نام آيدا در آبادان خود را به آتش كشيد». آيدا را سوزاندي همچون كتاب هايم عباس! تو آيداي مرا سوزاندي، نگاه كن به چه قيمتي؟ دختري كه پيش از اين زردش كرده بودي لاي آشپزخانه اي كه نم داشت به اندازه ي چشمان تمام آيداهاي دنيا. چشمان سورمه براي به آتش كشيدن هزار مسيح مصلوب چون من - اگر بودم - كافي بود و تو قناعت نكردي و مرا لاي تك تك صفحات آيدا هم به آتش كشيدي. چه كردي با من عباس؟ سورمه مرا ببخش. وقتي كه گفتم مي خواهم شاعر هم باشم و براي بيدار كردن اين شوق در خود است كه مي روم. اولين بار بود كه دروغ مي گفتم به تو. اما راست گفتم كه به درد تو نمي خورم، سورمه باور كن. آيديني كه جرئتش را بردار كرده بودند به درد تو نمي خورد. بايد مي رفت براي شاعر شدن كه براي پيدا كردن خود. مي خواستم برگردم اگر عباس مي گذاشت. عباس اينجا هم تو سورمه را گرفتي تا تكنيكي به نمايش بگذاري. تا سورمه عشق را در مغز من روايت كند. در موومان سومت حاصلش زيبا شده، بسيار زيبا. اما نفهميدي كه چه كردي با من اين بار، شبحي سرگردان كه بعد يا قبل مغز چلچله هم خوراندي كه ايكاش اين را از همان اول مي كردي. حرف بسيار است عباس. اما اين ديوانه ها به من گفته اند كه درد دلم را با تو در يك ستون بنويسم و نمي دانند كه چهل ستون هم گنجايش بازگو كردن اين درد را ندارد كه نمي گنجد اين ديوانگي در اين ستون ها ولي بناچار... بدرود.
آيدين اورخاني
عباس جان مي خوام كه اين دفعه اين نامه رو جدي بگيري و جوابم رو بدي. برقرار باشي
Posted by soshiant at November 28, 2003 12:35 AM
سوشيانت عزيزم، و من خواستم که تو به او بگويی عزيزم. بقيه اش چه اهميتی دارد؟ يک شهر بزرگ، که آدم هاش شبيه حروف کوچک فرانسه باشند، و حرف دوم سر نداشته باشد، در آن مه غليظی که تو نتوانی مرا که از کنارت می گذرم ببينی، لابد کلاغ ها بر شاخه های بلند کاج نشسته اند که بگويند: برف، برف.
ديگر چه می توانم گفت؟ جز اينکه به احترام تو از جا برخيزم و چشمان تاتاری ات را ببوسم.
عباس معروفی

سالگرد قتل های زنجيره ای

گلوی سرشار قناری موزون
برای محمد مختاری

شعر خسرو باقر پور را بخوانيد

November 25, 2003

با حميد مصدق رفته بوديم خانه سعيدی سيرجانی

تا بيايم باور کنم که رفيق شفيقم حميد مصدق پنجاه و نه سال شاعرانه يا عاشقانه در پيچ و خم‌های زندگی رانده است و در گردنه شصت مانده است، برخی از زيباترين خاطرات زندگی‌ام دستخوش زلزله ای شده است که در سال های اخير، کانون ما را به قصد هدم بارها و بارها لرزاند. در روزگار مرگ و مفاجات که عده ای را در زندان سکته کردند! بعضی را در بيابان يا خيابان کشتند، و برخی را در خانه‌های امن. معلوم هم نيست که چرا؟
مي گوييم آدم کشی غيرانسانی است، اما نه به اين معنی که چون غير انسانی است پس لابد حيوانی است. باور کنيد هيچ حيوانی جز برای بقا حيوان ديگری را نمی درد. و مگر بسياری از آدم های جهان تلاش نمی کنند که شايد يک گاو بيشتر بخورند؟ پس دليل اين دريدن همنوع چيست؟
حميد مصدق هم در چنين شرايط وانفسايی زندگی را وانهاد. و من به همين بهانه می خواهم اندکی از خاطراتم را بازگويم.

حميد مصدق يکی از نزديک ترین رفيق هام بود. دردهای دلِ همديگر را می دانستيم. هيچگاه زمان بين ما در سکوت نگذشت، و هيچگاه زمان با ما ياری نکرد که حرف هامان به سر رسد. هميشه تا پای پله ها، تا دم ماشين، تا چند قدم در حرکت، و آخرش هم به اين ختم می شد: "فردا صحبت می کنيم."
آخر ساعت دوازده نيمه شب بود. لاله می گفت که شام بمانم. گفتم: "امشب مهمانم."
با تعجب و لبخند پرسيد: "کجا؟"
من که هرشب يا دست کم هفته ای سه شب شام را با حميد می خوردم گفتم: "خانه ی خودم."
حميد گفت: "بگذار برود، اصرا نکن خانم!"
نمی دانم چطور اين همه خاطره را مرور کنم، و چطور در هر بندی يا کلامی از خودم بپرسم: او ديگر نیست؟
حميد مصدق وکيلم بود. در شرايطی که کسی وکالتم را نمی پذيرفت، و يکی از وکلای سرشناس قبلاً گفته بود: "زن و بچه دارم." اما حميد که "زن و بچه نداشت!؟" مثل شيرِين عبادی استقبال کرد و نه تنها در دادگاه های من حاضر شد، بلکه به عنوان يک پرونده به ماجرا نگاه نمی کرد. خودش را با کل ماجرا درگير کرده بود. تا پای سر کشيدن به دبيرخانه دادگستری، تا دم مصاحبه با بی.بی.سی، تا چند قدم به مرگ. و مرگ سايه به سايه ما را تعقيب می کرد.
به من می گفت آرام باش! اما خودش بی قرارتر بود. به من گفت: "صبح زود راه نيفتی بيايی دادگاه. کمی ديرتر بيا."
ساعت نه صبح دادگاه شروع می شد، و من ساعت نه و نيم رسيدم. پاسبان های جلو دادگاه راهم نمی دادند. گفتم: "بابا، من متهم اين پرونده هستم."
يکی از پاسبان های نگاهی سيخکی انداخت و گفت:" نمی شود آقا، برو عقب."
عده ای از کسانی که پشتِ در مانده بودند و به دادگاه راه نیافته بودند گفتند: "سرکار! اين خودِ جنس است."
"نمی شود آقا. برو جلو."
خدا خدايی کرد و کسی از سالن دادگاه به بيرون نظری انداخت : "آقا کجاييد؟"
وقتی وارد دادگاه شدم، هيئت منصفه گوش تا گوش نشسته بودند، قاضی، منشی، تماشاگران و خبرنگارانی که چپ و راست از متهم وقت ناشناس عکس می انداختند، همه نگاه می کردند. قاری قرآن داشت به جايی از صداش غش و ريسه می داد که آرام گفتم سلام، و کنار تنها آدم لبخند زده دادگاه نشستم. نتوانست لبخندش را جمع کند، خنديد، با صدای بلند خنديد و آرام گفت: "درست است که بهت گفتم دیر بيا، ولی نه بعد از هيئت منصفه و قاضی. منظورم این بود که هفت صبح راه نيفتی."
نمی خواهم درباره دادگاه حرف بزنم. لايحه دفاعيه‌ ی شيرين و او از گردون موضوع پايان نامه دو دانشجوی فوق لیسانس رشته حقوق بوده و در بسياری جاها ثبت است. همان روز که مصدق داشت از من در دادگاه مطبوعات دفاع می کرد، يک پاش هم در دادگاه خانواده بود. وکالت دوست ديگری را به عده داشت که همسرش را کتک زده بود. و ما مدت ها سر اين موضوع می خندیديم.
همين جور که در خيابان راه می رفتيم یکباره می ايستاد، با لبخند و ابروهايی که بالا داده بود می گفت: "اه! ما داريم سر آزادی و کنوانسيون حقوق بشر دعوا می کنيم، يارو زده تو گوش زنش!" و بعد قهقهه می زد تا جايی که اشک به چشم هاش می آمد. لابلای خنده اش هم گفت: "موهاش ... را هم ... کشیده و ..."
هرچه دفتر خاطرات را مرور می کنم، چيزی نمی يابم که بتوانم بنويسم. بسيار چیزها می ماند و بايد بماند برای روزگاران ديگر. شب هايی را با او به صبح رسانده ام، با او گريسته ام، خنديده ام، راه رفته ام و ...
حميد مصدق يکی از ياران ما در کانون نويسندگان بود. در جلسات جمع مشورتی سالهای اخير حضور داشت، از اولين جلسه ای که در خانه شاملو جمع مشورتی آغاز شد، او يکی از نه نفر حاضر بود. با سيمين بهبهانی، هوشنگ گلشيری، محمد حقوقی، رضا براهنی، جواد مجابی و فرج سرکوهی.
هم پای ثابت بود و هم وکيل همه نويسندگان. هيچ متنی را با اگر و مگر امضا نکرد. از اول حضور داشت و تا آخر هم آمد، اما ديگر جانش يارای آمدن نداشت. او را واگذاشت که در صحرای دود گرفته جنوب تهران در قطعه هنرمندان! لختی آرام بگيرد.
وقتی به دفتر مجله می آمد يکراست می رفت پشت ميزم می نشست و کاغذهای روی ميزم را می خواند. وقتی هم به خانه می آمد باز يکراست پشت ميزم می نشست و آخرين صفحات رمانم را می خواند. مثل يک نسيم در روزهای من جريان داشت، در لابلای خاطراتی که محمد نوری با آکاردئون می خواند: "ای روزگار نقش و نگاران."
مصدق بانی جلسات شعر پنجشنبه ها بود که زمانی اخوان ثالث هم می آمد. و بعدها مصدق، تنها مصدق، خاطره اخوان را گرامی می داشت.
وقتی می گويم رفيق بود، باور کنيد در رفاقت کسی به پای او نمی رسيد. هم سمک عیار بود، هم حاتم طايی، و هم يکی از ياران وفادار "دبستانی" که برای رفيق تا پای دار هم می رفت.
حميد مصدق شاعر بود. نه از کسانی که که سعی می کنند شعری بنويسند، او ذاتاً شاعر بود. در مورد شعرش در اين مجال تنگ چه می توان گفت جز اينکه بسياری از ابياتش ورد زبان مردم شده است. و خوشا شاعری که کلامش در دهان مردم بچرخد.
حميد مصدق عاشق بود. عاشقی که از تن فراز شده بود، همچو شاعری که به مفتعلن اسير نيست و در سيلان موسيقی، جاری ست. عاشق بود. شعر عاشقانه اش، غزل و ترانه اش را برای ما به يادگار گذاشت و به سان روزهای انقلاب در دانشگاه تهران فرياد بزنيم: "تو اگر بنشينی، من اگر بنشينم، چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستيزد؟"
کسی که شعر عاشقانه اش در روزهای انقلاب سياسی ترين شعار بود، کسی که کلامش در صدای آدم ها فضا را می شکافت: "تو اگر برخيزی ..."
و اين عاشق دلسوخته به گونه ای رفت که صدای مرگش در تالاب شاعرکشان حکومتِ وقت شکست.
"هیس!
از مردگانِ ما سخن نمی رود
آدمخواران جسدباز
به خوردن حلوای کشتگانِ ما مشغول اند.
و ما چقدر بلازده ايم؟!"
بی هنگام رفت، چرا که بی هنگام عاشق شده بود. آخر آدم در مملکتی که "هنوز" مردمکان شاعرکش دارد، عاشق می شود؟ آن هم يک عاشق تمام عيار؟
در "آبی، خاکستری، سياه" عاشقانه ترين شعر خود می گويد: "... آرزو می کردم،/که تو خواننده ی شعرم باشی. / راستی شعر مرا می خوانی؟/ نه، دریغا، هرگز،/ باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی./ کاشکی شعر مرا می خواندی."
سال ها بعد در کتاب "از جدایی ها"، بر پيشانی شعری می نويسد: "برای او که آرزو می کردم خواننده ی شعرم باشد. راستی شعر مرا می خواند؟" و به جای "باغچه ی کوچک ما سيب نداشت." اول شعرش می گويد: "چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما/ هزار نفرين باد/ به دست های پليدی/ که سنگ تفرقه افکند در ميانه ی ما."
هم عاشقانه و هم سياسی. و اين سياستمند عاشق، گاه مست و خرابم می کند:
"... ز چشم های سياهت هميشه می خواندم
به قدر ريگ بيابان دروغ می گويی
درون آن برهوت
اين من و تو "ما" مبهوت
فريب خورده به سوی سراب می رفتيم."
چند روزی در آخرين سفرش به اروپا مهمان من بود. شايد يک هفته يا بيشتر، يادم نيست. روی چمن خانه ی هاينريش بل دراز می کشيد، دستی ستون سر، دستی در امتداد بدن: "چای تازه دم داری؟"
در راه که می رفتم براش چای بياورم صداش می آمد: "به قول خودت، اگر داری، بيار. اگر نداری، دم کن."
عجله داشتم چای زودتر حاضر شود تا سيگارش تمام نشده برسم که يکی کمتر بکشد. اما می کشيد. پشت سر هم: "يک تکه از رمان جديدت را بخوان ببينم چکار کرده ای؟"
بعداً. حالا از خودت بگو. چرا اينقدر سيگار می کشی؟ چرا از چای به پرتقال می رسی، و هنگام خوردن پرتقال بهانه رود راين را می گیری؟
بردمش کنار راين. دست بر نرده های کناره رود به افق خيره شد و باز حرف زد. حيف که نمی توانم و يا نمی خواهم بنويسم. هيچگاه دلم نمی خواسته که کسی سرنگ در رگم بگذارد و تمامی خونم را بکشد. می گذارم برای بعدها. روزی، اگر من هم به گردنه ی شصت سالگی رسيدم شايد حرف بزنم. اما حالا دلم گرفته است. ما یک شاعر از دست داده ايم. نه. شاعران بسياری از دست داده ايم.
محمد مختاری هم شاعر بود. او هم رفيق شفيقم بود. در دومين جلسه مشورتی کانون چند عکس از شاملو گرفتم و بعد مختاری را نشاندم روی مبل. گفتم لبخند بزن.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
ميرعلايی هم شاعر بود. شعرهای بورخس را ترجمه کرده بود. به او هم گفتم لبخند بزن، پشت پيشخوان کتابفروشی اصفهانی مآبش ايستاده بود.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
پوينده هم شاعر بود.اين اواخر به جمع مشورتی می آمد. گفتم لبخند بزن. غمگين بود و نمی دانم چرا. گفتم لبخند بزن. غمگين بود. براش شکلک درآوردم.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
اوه چقدر عکس! خيال می کنم يک روز عکس ها جای آدم ها را بگيرند.
سعيدی هم شاعر بود. اولين بار با اصرار مصدق به خانه اش رفتم. گفتم لبخند بزنيد آقای سعيدی. گفت از ما گذشته. و همينطور موقر و متين به من نگاه کرد. و عکس شد.
هر وقت مصدق می خواست به ديدارش برود تلفن می زد و اصرار داشت که بيايد دنبالم با هم برويم. و ما گاه و بيگاه می رفتيم. مصدق خيلی دوستش داشت. هروقت دلگير بود می آمد دنبالم با هم می رفتيم خانه سعيدی.
بعد ماجراهای سعيدی آنقدر بالا گرفت که او را گرفتند. ممنوع الملاقات بود، نه امکان ديدار خانواده اش را داشت، و نه وکيلش را می توانست ببيند. و مصدق داشت ديوانه می شد و کاری هم از دستش بر نمی آمد.
و صدای سعيدی در گوشم بود: "اينجا اقلاً مصدق را دارم که اگر اتفاقی برام بيفتد در محکمه از من دفاع می کند، آنجا آقا، در ولايت غرب- که غربت دهشتناکی است- فقط يک سند ازت می خواهند. گواهی فوت زير شکنجه. اينجا اگر فقط به جاسوسی سيا و اينتليجنت سرويس متهم شوی، آنجا علاوه بر آن اتهامات، به عامليت رژيم هم محکوم می شوی. عده ای دهن دريده هم بودند که دائم موی دماغ می شدند و ..."
وقتی از آخرين سفرش برگشت شوری که در حالش بود، مرده بود. گفت: "گول نخوريد آقا! نه اهل کتابند، نه رفاقت سرشان می شود. اکثرشان اينجوری اند. يکی شان با کمال وقاحت از من می پرسيد اگر مبارزه کرده ايد پس چرا زنده ايد؟ آن يکی می گفت چرا جنگ مسلحانه نمی کنيد؟ اميدی ..."
يک شب مصدق تلفن زد و گفت: "سريع خودت را برسان به دفتر من."
"چی شده؟ اين وقت شب هنوز آنجايی؟"
"آره. کار مهمی باهات دارم. زود بیا."
به دفترش رفتم. نبش شهرآرا. ساختمان گلزار. حميد مصدق، وکيل پايه يک دادگستری.
اولين بار بود که او را اينجور وحشت زده و آشفته می ديدم. اين حالت در صداش هم بود. سلام و احوالپرسی هم نکرد، فقط گفت زود بیا. از پله ها که بالا رفتم، ديدم در دفترش باز است. کمی ترسيدم. چه اتفاقی مثلاً افتاده؟ با فضای آن روزها، بازجويی ها، دستگير شدن سعيدی و فشاری که از مدتی پيش دوباره شروع کرده بودند، خودم را آماده کردم که با يک صحنه ناگوار مواجه شوم. وارد دفتر شدم و صداش کردم: "آقای مصدق!"
"آمدی؟" و از اتاقش بيرون آمد: "بیا اينجا."
خواستم در را ببندم. گفت: "نه. دست نزن. فکر می کنم سرقت شده و کسی آمده اينجا."
وارد اتاقش شدم. سرش را نزديک گوشم آورد و با صدای پچ پچ گفت: "ببين ، امشب آمده اند درِ اينجا را باز کرده اند، و پرونده های سعيدی را برده اند. دست به چيزی هم نزده اند. فقط می خواستم تو ببينی."
و بعد با صدای بلند گفت: "فکر می کنم دزد آمده و چيزی پيدا نکرده و رفته."
نه قفل شکسته بود، نه چيزی بهم خورده بود، نه سرقتی شده بود، و نه هيچ. فقط با کليد درها را يکی يکی باز کرده بودند و پرونده يک زندانی را از دفتر وکيلش ربوده بودند.
مصدق هی سيگار می کشيد و قدم می زد. دلگرفته بود. غمگين و منقلب.
گفتم: "معلوم است که..."
انگشت سبابه اش را به لبش برد: "هيس." و با چشم ها و دست هاش به در و ديوار اشاره کرد: "ساکت باش. ممکن است صدای ما را ضبط کنند."
گفتم:"حالا بايد چه کار کنيم؟"
گفت: "برويم خانه شام بخوريم."
يکبار ديگر اتاق را وارسی کرد، کمد پرونده ها، کتابخانه، کشوها، وسايل ميز و ...
نگاه غمگين آن شبش را هيچگاه فراموش نمی کنم. انگار همين حالا سعيدی اش را از او ربوده بودند. در اتاق را بست، قفل ها را امتحان کرد، و راه افتاديم. آن شب نتوانستم شام بخورم.
لاله گفت: "امشب هم مهمانيد؟"
آره لاله، حالم خراب است.
سعيدی در زندان بود و باز هم گاهی از خارج و يا داخل می شنيديم که سرش به جايی بند است.
و بعدها فهميديم که سرش به مرگ بند بود. در جامعه ای عقب افتاده صبح تا شام کارش اين بود که در دو جناح بجنگد؛ اول توطئه ها را خنثی کند، و اگر نيرويی براش ماند به جنگ سران حکومت برود و تندترين کلمات را بار رهبر عظيم الشان کند تا اثبات کند که سرش به جايی بند نيست، و آنقدر اين سرش را به ستون سنگی قدت کوبيد که عاقبت اثبات کرد که سعيدی سيرجانی، متولد ...
نه. حميد مصدق، متولد ...

به نقل از گردون شماره 60 و 61 بهار 1378 آلمان

November 23, 2003

خبري از مسابقه ي بهرام صادقي

مسابقه داستان نويسي بهرام صادقي به مرحله ي ديگري رسيد. چهل و چهار داستان در معرض قضاوت و رقابت قرار گرفت.

از ميان 354 داستان کوتاه، 44 داستان به سوي قضاوت هاي تازه خيز برداشته اند، همه چيز دارد به شکلي خودجوش به شمايلي داستاني بدل مي شود. ارتباطات دارد در اندام ادبيات خلاقه نقش ايفا مي کند.
آنچه در صفحه هاي اينترنتي مي نويسند و مي نويسيم، و به دست موج مي سپارند و مي سپاريم، همان نامه هايي است که کبوتران نامه بر به مخاطب مي رسانند. جغرافياي زمين با حضور دشمنان بشر تغيير مي کند، راه ها طولاني مي شود، فاصله ها بعد نجومي مي يابد، و بطري ها بر آب، تقدير اسرار دل آدم ها را رقم مي زند. وقتي اخلاق و قانون و برخي از معرفت بشري فرو مي ريزد، چرخ هاي ديگري به کار مي افتد.
دارند داستان مي نويسند، دارند موقعيت و اضطراب هاي بشري را ثبت مي کنند، مي توان کوچه اي از آدم ساخت و به احترام آنانکه از راه مي رسند کلاه از سر برداشت. اين راه را پاياني نيست.مسابقه خود بهانه است تا بنويسند و بنويسيم و بنويسانيم .
وقتي بعد ها از دور نگاه کنيم خواهيم فهميد که چند درخت کاشته ايم.

Bahram Sadeghi Short Story Awards
www.khabgard.com

November 22, 2003

مگر نمي شود؟

در ايوان خانه ي سرهنگ نيلوفري بودم. داشتم مادر بزرگم را به زني نشان مي دادم. و داشتم به آن زن مي گفتم که من خيلي خسته مي شوم. از صبح که بيدار مي شوم تا شب دارم کار مي کنم، و کارم کمي سخت تر از معمول است. مثلا همين جور که دارم به يک تلفن جواب مي دهم، کتاب ها را از کارتن بيرون مي آورم. و همين جور که دارم صبحانه مي خورم، بايد نامه اي را بخوانم، و در ضمن جوابش را بنويسم.
من ناچارم در محل کارم ناهار بخورم، معمولا يک ساندويچ، و معمولا سرد مي شود و ساعت ها طول مي کشد، و از خوردن خارج مي شود، و معمولا من احساس گرسنگي دارم، شايد به اين تجربه نياز دارم. آنکه خيلي نگران من است مي گويد: "شما موقع غذا خوردن برويد در اتاق پشتي، با آرامش لااقل غذايتان را بخوريد." لبخندي مي زنم، سري تکان مي دهم و حرفش را گوش مي کنم. به اتاق پشتي مي روم. به دنبالم مي آيد و مي گويد: "حالا که تنها گيرتان آورده ام، بگذاريد يک گله ازتان بکنم. شما غذايتان را راحت بخوريد و من حرف مي زنم. تو را بخدا راحت باشيد."
و من وقتي ساندويچم را گاز مي زنم در دلم گريه مي کنم. اما بايد تحمل کرد تا او حرفش را بزند. مي گويد: "از آن شبي که شما سخنراني داشتيد تا به امروز اين حرف توي دلم مانده بود. بالاخره بايد به شما مي گفتم، و چه وقتي بهتر از حالا که کسي هم نيست."
به ساندويچم گاز مي زنم و سعي مي کنم به زمين نگاه کنم. وقتي به زمين نگاه مي کنم يعني دارم در دلم التماس مي کنم که چند دقيقه راحتم بگذار تا... و چقدر سخت است است تو در برابر کسي غذا بخوري که او غذا نمي خورد، و دارد حرف مي زند، بي نقطه مي گويد و مي گويد: "راستش آقاي معروفي دلم از شما گرفت که خيلي سرد با من برخورد کرديد و رفتيد پشت تريبون نشستيد..."
حرفش ناتمام مي ماند، چون بايد به تلفن جواب بدهم. ساندويچم را مي گذارم روي ميز و با تلفن راه مي افتم، تمام مي شود، خودم را به کاري ديگر سرگرم مي کتم، از کاري به کار ديگر. چند ساعت بعد نيمه ي ساندويچ را در سطل آشغال مي اندازم. و هنوز با خودم قهرم. اما تازگي ها دارم به همه چيز لبخند مي زنم، قبلا بلد نبودم، يا شايد لازم نبود که تو لبخند بزني.
همه ي اينها را با جزئيات براي آن زن تعريف کردم و باز گفتم که من خسته ام. بدنم توان اينهمه کار را ندارد. شانه هام درد مي کند، پاهام درد مي کند، کمرم درد مي کند، روزي ده بار بايد وسط هر کاري بدوم در آبدارخانه يک ليوان آب سر بکشم که درد ناگهاني معده ام فروکش کند، و اين تلفن ها مدام زنگ مي زنند. انگار سفارت بورکينافاسو است.
همين جور که داشتم اينها را براي آن زن تعريف مي کردم، ديوار بلند خانه ي سرهنگ نيلوفري را به وضوح مي ديدم، باسي هفت هشت ساله را کنار مادر بزرگ مي ديدم، خودم را هم در وضعيت امروز مي ديدم، و داشتم در خواب به اين فکر مي کردم که چه جوري ممکن است يک آدم در سه زاويه حضور داشته باشد؟ سه دوربين روشن باشند و هرسه از يک ذهن عبور کنند. مگر نمي شود؟
بخشي از رمان تازه ام، "تماما مخصوص" با همين تکنيک کار شده است. بخشي از خاطرات راوي رمان، "عباس" در خواب هاش فلاش بک مي شود، با اينکه خودش حضور دارد، دارد کودکي خود را در آن کاميون زيل مي بيند.
مگر نمي شود؟
در ايوان ايستاده بودم، نرده ها را مي ديدم، مادر بزرگم را مي ديدم که باسي را بغل کرده بود و داشت چيزي را در کوه پاپالو نشانش مي داد. دختر عموهام را مي ديدم، شمعداني هاي پدربزرگ را دور حوض مي ديدم، اما آن زن را نمي ديدم و داشتم براش حرف مي زدم تا بداند که باسي از کجا شروع کرد تا به اين خستگي رسيد.
از صبح دارم با خودم فکر مي کنم که آن زن کي بود. چرا اينقدر خوب مي شناختمش اما هيچ تصويري از چهره اش در ذهنم نيست؟ يک چيز را هم خوب به ياد دارم، مادربزرگم باسي را بغل کرده بود و داشت با تمامي مهرش چيزي را نشانش مي داد، ولي بجز دوبار هرگز ديگر به من نگاه نکرد. و هوا آفتابي بود.
از خواب که بيدار شدم، لبخند زدم.

November 18, 2003

يکي در آسمان، يکي در همين چند قدمي

عزيزم،
مي خواستي گفتگوي مرا بخواني، هرچه تلاش کردي نتوانستي، گفتي همه اش را بگو، گفتي بنويس، براي من بنويس، تا براي تو بخوانم، و من مي خواستم از تو بنويسم تا باور کني که در هيچ راه ناآشنايي آواره نيستم. آواره ي تو شده ام؛ بي تو دستهام خود به خود بالا مي رود و خط پايان در برابرم کشيده مي شود، گريز مي زنم، گزيري نيست، به کوچه اي باريک مي پيچم تا سرنوشتم را عوض کنم. تو را مي جويم، مثل پولک آفتاب، هستي و نيستي، مي آيي در ذهنم، در دلم سرريز مي کني، مثل پرياني که روي ليوانم مي رقصند، مي آيي و نمي رقصي که پري نيستي تا برقصي. تويي با تمام جنسيت خودت. نرم و سبک، هستي و تا من بخواهم به کام تو شيرين بيايم، نيستي. باز راه مي روم، مي دوم، کودک مي شوم، به بلوغ مي رسم، جواني مي کنم، و حالا که دارم پير مي شوم، انگار که بخواهم رقص پروانه اي را تماشا کنم به دنبالت مي آيم و مي آيم و مي آيم.
خط پاياني وجود ندارد، دست هام را بالا نمي برم که تسليم شوم، هيچ چيز مرا به زانو در نمي آمورد، هرگز نمي شکنم و هرگز بازنده نخواهم بود. يکبار همان در ايران (تو کجا بودي که) نوشتم: "تنها، شکستي بيهوده است که فاقد مبارزه باشد."
امروز گفتي که صفحه ي "خوابگرد" به خاطر مصاحبه اي که با من انجام داده بود تعطيل شد، صفحه بسياري تعطيل شد. مي دانستم. نگران شان بودم. اول تنم لرزيد، بعد به خود آمدم، از جا برخاستم، قدم زدم، و حالا براي تو مي نويسم تا بداني که هيچ صفحه اي تعطيل نمي شود. نامه اي در دست دارم که جزو اسناد افتخارآميز عمر من است. مي خوانمش، مي نويسمش: "دوست نويسنده، آقاي عباس معروفي
از آنجا که بخشي از اتهامات شما در دادگاه عمومي شعبه ي سي و يک دادگستري تهران چاپ مقالاتي از صاحب اين قلم در مجله ي گردون بوده است، خواستار آنم با ارائه ي اين درخواست به دادگاه همه يا بخشي از محکوميت شما را -شش ماه حبس و سي و پنج ضربه شلاق - بر عهده بگيرم. در خاتمه چنان که مايل باشيد با مطبوعات همکاري کنيد، در مدت ممنوعيت مي توانيد از نام اينجانب استفاده کنيد.
ارادتمند - هوشنگ گلشيري"
و من حالا از روي اين نامه، نامه اي به دوستان تحت فشار مي نويسم: "آقاي شکراللهي، آقاي رضايي زاده، آقاي غلامي، آ... خانم گرامي من، آقاي عزيزم، چنان که مايل باشيد بنويسيد، در مدت ممنوعيت و محدوديت مي توانيد در صفحه ي من بنويسيد و يا از نام اينجانب استفاده کنيد.
ارادتمند - عباس معروفي"
مي دانم که خوشحال مي شوي، لبخند مي زني، و مرا باز به خود مي خواني که برات بنويسم. شانه اي داري که مرا به آرامش قشنگ مي رساند و مي گذارد که آرام آرام چراغ دلم را روشن کنم و حرف بزنم. نفس هات در گوشم عطر نارنجي پرتقال مي نوازد، و من همين جور ماه را از پشت شاخه هاي زمستاني تماشا مي کنم. انگار که سر بر شانه ي تو به تماشاي خودت نشسته ام، يکي در آسمان، يکي در همين چند قدمي، در برکه ي آب.
از پروانه اي حرف بزن که بر شانه ي توست و تو مدام با او حرف مي زني، صداش را مي شنوي، لبخند مي زني، دلتنگ مي شوي، صبح با ياد او بيدار مي شوي، به خودت در آينه نگاه مي کني، آه مي کشي، لبخند مي زني، و من لب هاي داغمه بسته ام را بر لب هات مي گذارم تا خود مثل قطره اي آب شوم.
اين لحظه را مي بينم و به آن به اندازه ي خدا ايمان دارم. اگر جايي براي نوشتن نداري اينجا بنويس تا همه بخوانند. آن روزها اين امکانات وجود نداشت، ولي آقاي گلشيري آدم با معرفتي بود.
abbasmaroufi@gmx.deنشاني من
و اين هم متن کامل گفتگويی که در روزنامه ی شرق و نيز در "خوابگرد" چاپ شده بود.

November 16, 2003

آينه در آينه

آقای معروفی عزیز
محاکمه‌تان که می‌کردند، سیزده- چهارده ساله بودم. بعد شما را از یاد بردم تا بیست سالگی‌ام و موقع خواندن "سمفونی مردگان" ... خواندم و گریستم و با من ماند.
و حالا روزگار بهتری شده؛ می‌شود دست نوشته‌های شما را روزانه خواند.
بگذریم و حرف ها بماند برای بعد ...
آقای معروفی عزیز می‌شود برایم بنویسید این چه موسیقی است که روی وبلاگ‌تان گذاشته‌اید؟
همین ضربان قلب پیانو و تنفس آرام ویولن‌سل را می‌گویم.
آخر ببینید با من چه کرده‌است ... موسیقی وبلاگ شما به این نوشتنم واداشت، پس برای خودتان می‌فرستم‌اش ... می‌نویسید برایم که این چه موسیقی‌ای است؟ و از کجاست؟

گذر، گذر، گذر
گذر، گذر، گذر

تار از دریا و پود از ابر
تن پوش‌اش را هر آن نقش دیگر است
سالکی ست این که می‌بینم:

زمین، زمین، زمین
گذر، گذر، گذر

تن از باران و دل از آتش
شگفتا!
موجاموج تن‌اش حیات است
و دل در لهیب را سخت فرو می‌پوشد
مبادا گزندی مبادا هراسی
از این دل جوشان
کس را رسد

زمین، زمین!
تو را نه هم وزن تن‌ات
که همسنگ روح مشترک مان
از عشق
بر دست ریختند

روح تو و ما
روح درهم پیچیده‌مان
زمین
ما یکدیگر را در آغوش گرفته‌ایم، نه؟
تو ما را
ما تو را
و او همه را
...
- دوست شما، پویان شهیدی

پويان گرامی من، موسيقی صفحه ی حضور خلوت انس، قطعه ی "آينه در آينه" از سی دی "آلينا" (Alina) اثر آهنگسازی اسلندی است به نام آروو پرت (Arvo Pärt) که ساکن برلين است و به عنوان يکی از مشهورترين آهنگسازان جهان آثار فراوانی در زمينه‌های مختلف ساخته است. او سال‌ها بر آثار بنيامين بريتين کار کرده و گمان می‌کنم در ايران بتوانيد برخی از کارهاش را بيابيد. من در ايران سه آلبوم او را داشتم و بسيار دوست می داشتم. "آينه در آينه" هميشه بر صفحه ام خواهد ماند. و خوشحالم که خوش تان آمده. و اين را بگويم که اين قطعه در رمان تازه ام "تماما مخصوص"، نقش و حضوری برجسته دارد. نامه و شعرت را هم گذاشتم تا همه بخوانند.
با مهر و احترام – عباس معروفی

November 15, 2003

دلم براي حميد مصدق تنگ شده

واي باران؛ باران؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
- چه کسي نقش تورا خواهد شست؟
من دلم براي حميد مصدق مهربانم تنگ شده. سال هاست به اين فکر مي کنم که زماني به ايران باز مي گردم و دنبال دوستانم مي گردم. نه از گلشيري خبري هست، نه از آقاي سيرجاني، نه از شاملو، نه از نصرت. بيژن کلکي ام کو؟ بيژن نجدي ام چه شد؟ بيژن جلالي با آن گربه هاي ملوسش، هوشنگ حسامي، غزاله، آقاي شهري تهراني اصل، با آن تکه هايي که لابلاي جملاتش مي انداخت، نه. سر چهارراه حسابي مي ايستم و فکر مي کنم. درِ خانه ي سپانلو شب و روز به رويم باز بود، سيمين ها هستند، شيرين هست، اسماعيل هست، فرشته هم هست، هنوز زندگي هست، دوستان جوان هم پيدا کرده ام. براي همين اميدم را از دست نمي دهم. اما دلم تنگ است. حميد نازنينم نيست. او را گم کرده ام. در پله هاي دادگستري به خاطر مي آورمش، در خانه ي هاينريش بل با من است، در دفترش، هنگامي که پرونده ي سعيدي از آنجا ربوده شده بود به ياد دارمش، اما بعد ديگر گمش کردم. يکباره ناپديد شد، رفت، غيب شد، مرا واگذاشت.
مرگي در کار نبايد باشد. اهل مرگ نبود، اهل عشق بود. با او زندگي آموختم، سعدي آموختم، خودش را سال ها آموختم. هست، لابد جايي هست. عاشق بود؛ عاشق شد، و به جستجوي عشق مي رفت. مرا با خود مي کشاند، به دنبالش مي روم، مي کشانمش، بخشي از عمر من است، مي آورمش، مي نشانمش، عشق را مثل رنگ به صورتش مي مالم، آينه را برابرش مي گيرم، و هر دو در آينه مي خنديم، حميد به پشتي مبل تکيه داده با دستي آويخته از پشتي با لبخند برام مي خواند:
گل به گل، سنگ به سنگِ اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک، اما آيا
باز مي گردي؟ چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد...
می خندد و می خواند:
گاه می انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می ديدم.
شانه بالا زدنت را، - بی قيد -
و تکان دادن دستت که، - مهم نيست زياد -
و تکان دادن سر را که،
- عجيب! عاقبت مرد؟
- افسوس!
- کاشکی می ديدم!
من به خود می گويم:
"چه کسی باور کرد، جنگلِ جانِ مرا، آتشِ عشقِ تو خاکستر کرد؟"

November 11, 2003

پروتکلی به نام "نقطه ی ضعف"

تيتر خبر چنين است: “ايران پروتكل الحاقي را پذيرفت. ” اما خبر تكميلي: “در پي مذاكرات وزيران خارجه آلمان، بريتانيا و فرانسه با مقامات ايراني، جمهوری اسلامی بازرسي گسترده و سختگيرانه تر بين المللي بر فعاليت هسته اي خود را پذيرفت. اين هيئت به دعوت وزارت خارجه جمهوري اسلامي به ايران سفر كرده است…”
اصولا جمهوري اسلامي حكومتي است كه مسايلش را در موضع ضعف حل مي كند، و در موضع قدرت حرفي براي گفتن ندارد. در زمان اشغال سفارت آمريكا و ماجراي گروگان گيري، حماقت هاي رژيم دوازده ميليارد سپرده ثابت ايران را در آمريكا به باد داد. در زمان جنگ عراق و ايران، جمهوري اسلامي پس از فتح خرمشهر، يكصدوهشتاد ميليارد دلار پيشنهاد كشورهاي عربي را براي پذيرش صلح نپذيرفت و آخر سر با يك ميليون كشته و مجروح، و هشتصد ميليارد دلار خسارت بر كشور، جام زهر را سر كشيد.

چندسال پيش مردم ايران با حضور در انتخابات رياست جمهوری، و مجلس شورا به نوعی خواستند حکومتگران را ببخشند، اما آزادی هاشان تحقق يابد، حقوق بشر رعايت شود، بساط سانسور و آدم کشی و اعدام و توحش برچيده شود. مردم می خواستند در ساختن خرابه سهيم شوند، اما ديری نگذشت که ممدلی شاه مجلس را به توپ بست و از همانجا رفتارهای ضد بشری با سرکوب مطبوعات دامنه اش وسعت يافت. جامعه رسيد به نقطه ای که بيرق "آمريکا خوش آمدی" را بالا برد. نقطه ای که عراق در حاشيه ی صدام رسيده بود و بوی انتقام و غارت در فضا موج می زد. در همين وضعيت بود که حکومت ايران در مطبوعات جهان عنوان "کلنگی" يافت، و بيل به دستان تگزاسی ايران را نشانه رفتند.
چهار ماه پيش، آلمان و فرانسه و انگلستان به ايران پيشنهاد داده بودند كه اگر پروتكل منع گسترش سلاح هسته اي را امضا كند، آنها به ايران ياري خواهند رساند تا در توسعه انرژي به مراحل مطلوبي دست يابد. رژيم ايران به اين پيشنهاد واكنش نشان نداد، يعني زير سبيلي در كرد‏. وقتي حكام بين المللي از موضع رسمي پر قدرت وارد ايران شدند، با يك هشدارشان وزارت خارجه جمهوري اسلامي، به التماس افتاد و سران اروپا را دعوت كرد كه مثلا براي خود دوستاني دست و پا كرده باشد.
به همين خاطر رييس امنيت ملی و وزير خارحه ايران در فرودگاه مهر آباد موقع استقبال هول شده بودند و می خواستند با يوشكا فيشر مصافحه و مچالبه (چلپ چلپ ماچ کردن) و مباوسه (بوس و کنار آمدن) و مماچهه (ماچ و گاز و انرژی های ديگر) كنند، و بالاخره كردند. و بدجوري هم كردند.
اينجا چند تا از دوستانم كه خبر را از تلويزيون مي ديدند، از من پرسيدند وزير خارجه ی شما اونجوري است؟ گفتم نه بابا، عقب افتاده است، رسم و رسوم ديدار ديپلماتيك و رسمي و اين چيز ها را بلد نيست، خيال مي كند حاج آقا فيشر از سفر حج برگشته، دارد زيارتش را قبول مي كند.
به چه روزي افتاده ايم به خدا! عيبي ندارد، يعني مهم نيست، حالا جمهوري اسلامي از موضع ضعف بار ديگر فعلا مسئله اش را حل كرده، يعني با التماس اجازه داده است، يعني خواهش كرده است كه آژانس بين المللي هر وقت دلش خواست، هر كجا را دلش خواست مورد بازديد قرار دهد. اين يعنی همان قدرتی که آقا در حسينيه اش قمپز در می کند.
حالا من دارم به اين فكر مي كنم كه يك روز اينها بريزند توي خانه ی آقايان و اتاق خواب شان را زير و رو كنند، و البسه شان را يكي يكي با دو انگشت بياورند بالا، و بيندازند، چه حالي مي شوند، آقايان! خيلي دلم مي خواهد چنين اتفاقي بيفتد تا حضرات بفهمند كه ملت ما در اين بيست و پنج سال چه توهين هايي كشيده و چقدر تحقير شده است.
شان آدمي اختيار است، و اين آقايان که چند صباحی مهمان ما بوده اند، همواره در همه ی شئونات خودشان بريده اند و خودشان دوخته اند. خودشان قانون وضع کرده اند و خودشان به قانون خودشان ادرار کرده اند. جبر و زوری بالا سرشان نبوده که بعدها ادعا کنند زير شکنجه ی روشنفکران ناچار به اين اعمال شنيع و ضد بشری شده اند. بنا بر اين وقتي اختيار از آدمي سلب شود، انسان از آدميت مي افتد. و وقتی افرادی نالايق اختيار زندگی را از آدميان سلب کنند، جبر، خود اختياری است ناگزير. دندانی است تيز که سلابان و سلاخان را به موضع ضعف می کشاند. جبر، گردش وضعی دارد.
دوستم حميد می گفت: انسان ها تاريخ را می سازند يا تاريخ انسان ها را؟ و گفت: هردو.
گفتم: اما اينها که بر کشور ما حکومت می کنند، نه تنها تاريخ را نساختند، بلکه مملکت را هم به يک خرابه بدل کردند. شايد چون انسان نبودند، نه تاريخ ساختند، نه تاريخ آنها را ساخت. انسان نبودن از نقطه ی قدرت بسيار تفاوت دارد با انسان نبودن از نقطه ی ضعف. رو راست بگويم: سران جمهوری اسلامی بی معرفت ترين حکومتگران تاريخ ايران بودند.

November 9, 2003

بيا

ستاره ديده فروبست و آرميد بيا
شراب نور به رگ‌های شب دويد بيا
به گام‌های کسان می‌برم گمان که تويي
دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا
نيامدی که فلک خوشه خوشه پروين داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا
- سيمين بهبهانی

November 3, 2003

ما هيچکدام درست همديگر را نديديم. فرصت نشد

روشنک داريوش هم رفت. دوستان بی بی سی خبر را به من دادند. به خليل رستم خانی همين حالا زنگ زدم و تسليت گفتم. يک خانواده ی ديگر هم در تبعيد پاشيد. امشب قرار است پيکر جوان روشنک را در گور بگذارند، پسر نوجوانش شاهد خواهد بود. شاهد بوده است که چگونه می نويسند، چگونه محکوم می شوند، چگونه از بيم جان می گريزند، و بعد که ديگر بيمی برای جان هم نمی ماند، شاهد است که چگونه انتظار می کشند.
جمعيتی شده ايم حالا، ايستاده در صف زندگی! و نوبت را انتظار می کشيم.
من آدمی هستم سخت اميدوار، چرا که يک نوجوان دارد تاريخ مادرش را می نويسد، مثل باسی که روزی نوشا را ديده بود، و بعدها نوشت که در سرزمين ما، عشق يعنی جذام، حتا اگر معشوقت کوزه گر دهر باشد.
انگار همين چند روز پيش بود که با گلشيری از داستان خوانی هامبورگ برمی گشتيم، روشنک چمدان به دست در ايستگاه قطار دورتموند دنبال در خروجی می گشت، و گلشيری به شيشه ی قطار می کوبيد: "روشنک! روشنک!"
صدات را نمی شنود. او صدايی نمی شنود. تمام شد.

"روشنک بود. روشنک داريوش، می شناسی اش که!"
گفتم: "معلوم است که می شناسمش. آن هم که همراهش بود خواهرش بود. دختر نازنِنی است."
گلشيری گفت: «حيف شد! نديد ما را.»
ما هيچکدام درست همديگر را نديديم. فرصت نشد.
دختر پرويز داريوش بود. از نوجوانی با ترجمه هاش آشنا بودم. خيلی کتاب ازش خواندم... تا اينکه روشنکش راه پدر را دنبال کرد و کتاب های زيادی ترجمه کرد. از ميان آثارش دو اثر برجسته برای ما به يادگار گذاشته است: "قطره اشکی در اقيانوس"، اثر مانس اشپربر که خواندنش را به همه بار ديگر توصيه می کنم تا ببينند که چگونه مانس اشپربر شخصيت پردازی و چهره سازی کرده است.
کتاب ديگرش، "چرخدنده" اثر سارتر را هر کس بخواند خواهد ديد استکبار چه جوری دور خيز می کند، دور می زند و دوباره بر می گردد سر جای اولش. آمريکا را می گويم. اين بار با دست پر می رود، و اين استعمارپذيران شاعرکش سينه سپر می کنند که پوزه ی آمريکا را به خاک ماليده اند، حال که روشنک سال ها پيش چرخدنده را انتخاب و ترجمه کرد تا بگويد که ما همه چيز را می دانيم و شهادت می دهيم و می نويسيم و ... بعدش هم دور از وطن، حتا اگر در وطن باشيم، دور از وطن می ميريم. ساده می ميريم. به سادگی افتادن يک برگ در پاييزی دل گرفته که قطاری پر از آدم از برابر آخرين نگاهت می گذرد. قطاری می گذرد و کسی به شيشه هاش می کوبد: «آقای گلشيری!»
نشنيد. صدات را نشنيد. تمام شد.
گفتم: «حيف شد! نديدمش.»
احمد ميرعلايی را می گويم. درست نديدمش. صداش از گوشی تلفن برام می خواند:
«همه ی نام ها يک نام اند،
همه ی چهره ها يک چهره اند،
همه ی قرن ها يک لحظه اند،
و برای همه ی قرن های قرن
جفتی چشم، راه آينده را سد می کند...» (سنگ آفتاب، اوکتاويو پاز، احمد ميرعلايی)
انگار همين...
چقدر اين دو کلمه آزار دهنده است. پس تکليف امروز را چه کسی تعيين می کند؟ انگار همين ديروز بود. انگار
همه ی عمر در راه بوده ام. بايستی از چه جماعتی سان می ديدم! شاه بودم انگار، شاه سياهپوشان، و چه آدم هايی! چه نگاه هايی!
« و فريادهای انسان ها چيزی نيست؟
آيا آنگاه که زمان می گذرد چيزی نمی گذرد؟
- هيچ چيز نمی گذرد، تنها خورشيد است
که پلک می زند، به کندی حرکت می کند، هيچ چيز،
هيچ فديه ای نيست، زمان هيچگاه به عقب باز نمی گردد،
مردگان همان جا که به مرگ باز بسته شده اند باقی می مانند،
و هيچگاه با مرگ ديگری نمی ميرند
هر يک زندانی حرکات خويش است، دست نيافتنی
آن ها از ميان تنهايی شان، از ميان مرگ شان
بی آنکه نگاه کنند لاينقطع به ما می نگرند
مرگ اکنون مجسمه ی زندگی شان شده است... (سنگ آفتاب، اکتاويو پاز، احمد ميرعلايی)
اينجوری است که زندگی ادامه هم دارد! "سنگ آفتاب"، مير علايی می شود و او خودِ خودِ اوکتاويو پاز است اگر حتا برنارد مالامود ناميده شود. چه فرقی می کند که تو روشنک داريوش باشی يا حميد مصدق. چه اهميتی دارد به ايستادن قلب تسليم شوی يا به طنابی چرک مرده چشم بدوزی که بر گردنت حلقه می زند؟ کافی است نامت محمد مختاری باشد و نوشته باشی:
«و اين منم زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد.»

November 2, 2003

انتظار

آواره هرگز نمی تواند با اشيا ارتباط برقرار کند. آوارگی را که تجربه کردی، ديگر برای هميشه دلبستگی هات را از دست می دهی. هيچ چيز خوشحالت نمی کند. از چيزی رنج نمی بری. و ديگر چه فرقی می کند رو به کدام مقصد در خيابانی راه بيفتی. وقتی دست نوشته های ساليانت را نداری، وقتی سر جای خودت نيستی، وقتی دلت می خواهد که مامان را ببينی و باهاش حرف بزنی، اما نتوانی، ديگر چه اهميتی دارد که فلان چيز را داشته باشی يا نه. چه اهميت دارد که چه غذايی بخوری؟ همه ی غذاها مزه ای شبيه به نان دارند، همان که بايد بخوری تا از درد به خود نپيچی. وگرنه لذت بلع هم مثل دل آدم می ميرد. گاهی آدم ديگر چيزی برای باختن ندارد، واگذارنده است، همه چيز را واگذار می کند تا فقط يک چيز را حفظ کند و آن را با خود ببرد. نه.
اين واژه نبايد به دست ديگری بيفتد. مال توست، تماما مال توست، به بزرگی وطن، و پهناورتر از اقيانوس آرام.
در بازی خطرناکی پا گذاشته ای. دلت از همه ی دلبستگی ها و اشيا کنده شده تا بتوانی از تنها دارايی ات محافظت کنی.به همين سادگی همه چيز رنگ می بازد و بی ارزش می شود.
حتا اگر از بيم جان آواره شده باشی، بعدها ديگر بيمی هم برای جان وجود ندارد. تقدير تنها دليل ادامه ی زندگی است. و ديگر در تسخير اختيار نيستی. تقدير همين بوده.
انتظار می کشی تا خودش تمام شود. با لبخندی به تلخی روزهای باقی مانده.

November 1, 2003

تاريک بود و باران می باريد

در سالن سخنرانی بوديم. شاملو شعر خوانی داشت. بعد هم نوبت من بود. احتمالا در سوئد بوديم، در يکی از شهرهای شمال ايران. بعد که برنامه تمام شد شاملو گفت: «اصلا کسی توی سالن نبود.»
ما داشتيم در مزارع شمال قدم می زديم و سيگار می کشيديم. يکباره يادم آمد که سالن خالی خالی بود، پس ما برای کی شعر و داستان خوانديم. شاملو گفت: «اينش به ما مربوط نيست. ما می خوانيم و می گذريم، گيرم اصلا کسی توی سالن نباشد.»
به پاش نگاه کردم: «چطوريد آقای شاملو؟»
«خوبم.» و چهره اش در هم کشيده و غمگين بود.

گفتم: «درد هم داريد؟»
«نه. ابدا درد ندارم.» و من درد را در چهره اش می ديدم. پای راستش نبود، اما قشنگ راه می آمد.
گفتم: «خيلی ها هستند که دست يا پا ندارند، اما خودشان را به يک چيزی سرگرم می کنند که نفهمند پا ندارند.» نمی دانم چرا اصرار داشتم بگويم.
گفت: «ولی من نمی توانم خودم را به چيزی سرگرم کنم.»
گفتم: «ديده ايد که بعضی ها فيلم می بينند يا محو يک موزيک می شوند؟»
راه می رفتيم و مزرعه ها را دور می زديم. همه جا سبز بود و بوی گندم و کاه در فضا پيچيده بود. گفت: «من از صبح تا شب مشغول شعر کوچه ام. وقت ندارم به چيز ديگری سرم را گرم کنم.»
گفتم: «بله ديگر، يعنی موقع نوشتن به درد پاهاتان فکر نکنيد.»
گفت: «نمی توانم. من همينجور که کار می کنم، به پای راستم هم فکر می کنم.» و چهره اش دردکشيده و غمگين بود.
از خواب که پريدم بی اختيار به پنجره نگاه کردم. تاريک بود و باران می باريد. دلم سيگار می خواست. رفتم پشت ميزم و به چهره ی شاملو فکر کردم،.ياد چهره ای ديگر افتادم؛ در کنگره سالانه ی پن آلمان در شهر هايدلبرگ با نويسنده ای پنجاه و سه ساله از ويتنام آشنا شدم که بيست و هفت سال از عمرش را در زندان گذرانده بود. ما با واسطه ی دو مترجم با هم حرف می زديم. سعيد ميرهادی هم کنارم نشسته بود و مثل من به آن چهره نگاه می کرد. اما خود چهره نمی فهميد که ما چرا براش گريه می کنيم. با حيرت نگاه مان می کرد.
به مجسمه ای می مانست که پيکرتراشی برای ساختنش بيست و هفت سال زحمت کشيده باشد.