December 31, 2003

وظيفه ي دولتمردان چيست؟ يک نفر به من بگويد

انتقادها از جمهوري سياسي به خاطر ناتواني و ناکارآمدي در مواجهه با بلاياي طبيعي
ژان خاکزاد (راديوفردا): «آنهايي که تمام هنرشان در ايراد سخنراني و پخش مدام آنها از رسانه هاي ملي است، چگونه زلزله و سيل را خشم طبيعت مي خوانند و خود را از پاسخگويي در مورد عدم آماده باش دائم در برابر خشم طبيعت مي رهانند؟». اين بخشي از بيانيه فعالان سياسي است که به ملي – مذهبي شهرت دارند. اين گروه با صدور اين بيانيه، از مديريت جمهوري اسلامي در مهار بحران فاجعه زلزله بم انتقاد کرده و آن را ناکارآمد و ناتوان خوانده است. در اين بيانيه آمده است که در کمتر از يک دهه، هزار بار ايران لرزيده است. اغلب اين لرزش ها فقط در زلزله نگارها ثبت و ضبط شده اند و هشدار داده اند. اگر چشم بينا، گوش شنوا و قلب مسئولي وجود داشت، در قرن علم و تکنولوژي اين همه خسارت به بار نمي آمد. در گفتاري که مي شنويد، مهدي خلجي از راديوفردا نگاهي دارد به انتقاد گروه هاي سياسي و غير سياسي به تدابير جمهوري اسلامي در برابر زلزله بم.
مهدي خلجي (راديوفردا): فاجعه زلزله بم که از بزرگترين فاجعه هاي طبيعي 100 سال گذشته خوانده مي شود، انبوهي از انتقادها را به جمهوري اسلامي بر انگيخته است. از حکومت ايران انتقاد مي شود که چرا مساله زلزله خيزي ايران را جدي نگرفته و با آنکه بارها زلزله در ايران تلفات و خسارات انساني و مالي سنگيني بر جاي گذاشته، برنامه اي براي کاهش اين خسارات تدوين و اجرا نکرده است. همچنين انتقاد مي شود که چرا جمهوري اسلامي در مواجهه با اين بحران که پيش بيني پذير بود، امکانات امدادي مؤثر و کارآمدي در نظر نگرفته و چنان عمل کرده که گويا غافلگير شده است.
طبق گفته مقامات دولت ايران، زندان شهر بم از مقاوم ترين ساختمان هايي بوده که با زلزله فرو نريخته و زندانيان را سالم نگاه داشته است. اما با نخستين لرزش ها، بيمارستان ها، مراکز بهداشتي و امدادي، و نيز آتش نشاني اين شهر با خاک يکسان شده است. رهبران روحاني جمهوري اسلامي اين حادثه را از بلاياي طبيعي و يا خشم الهي تصوير مي کنند. با تفسير ديني زلزله، طبيعي است که مسئوليت مديران کشور براي جلوگيري يا کاستن از پيامدهاي اين فاجعه کمتر مي شود. کارشناسان مي گويند که در جهان امروز، و به ياري تکنولوژي، زلزله اي در اين حد، مي تواند حداقل زيان و ضرر و کشتار را به بار آورد. در کشورهاي پيشرفته، از جمله ژاپن، زلزله هايي با همين شدت خسارت هاي اندکي بر جاي مي گذارند.
فاجعه بم تنها يک رويداد از ميان رويدادهاي تلخ نيست. اين فاجعه از نظر بسياري از کارشناسان، مديريت حاکم بر نظام جمهوري اسلامي را به پرسش مي کشد. بسياري از منتقدان که به دليل نبود آزادي بيان در ايران، نظر و رأي خود را به ويژه بر روي سايت هاي اينترنتي منعکس مي کنند، باور دارند که نه تنها کارآمدي حکومت ايران، که مشروعيت مذهبي آن هم با اين فاجعه در بوته ترديد افتاده است. آنها مي گويند: يک حکومت مذهبي نمي تواند ناتواني خود را در مديريت بحران ها با شريعت توجيه کند. شماري از اين منتقدان باور دارند که فساد اداري و مالي در نظام جمهوري اسلامي، يکي از دلايل عمده ناتواني حکومت براي کاهش خسارت ها است، به همين سبب بسياري از ايرانياني که نظر خود را در رسانه هاي گوناگون ابراز کرده اند، مي گويند: فاجعه بم يک نقطه عطف مهم براي ايرانيان است. اگر دولت ايران نتواند در ساماندهي پيامدهاي اين بحران نيروي خود را بسيج کند، نشان داده که در حل مشکلات عظيم ملي کارآيي ندارد.
همه پرسش اکنون اين است که فاجعه بم، تا چه انداز مي تواند به تجديد نظر حکومت ايران در سياست هاي شهرسازي، اقتصاد، مديريت و نوسازي انجامد. و آيا اين تجديد نظر مي تواند در کاهش فساد اداري و مالي و حذف انحصارهاي کلان در بخش اقتصادي منجر شود؟ پاسخي که فاجعه زلزله شمال، 13 سال پيش به اين سوال داد منفي است. - مهدي خلجي

اين گزارش را از راديو فردا نقل کردم. مي توانيد بشنويد يا بخوانيد. و اما آنچه در پي اين زلزله ي هولناک اهميت دارد، تلاش اهل قلم است براي نور تاباندن به سياهچاله هايي که بحران در مديريت را سبب مي شود. وجود مراکز قدرت و وزارتخانه هاي موازي، غير علمي بودن مديريت، رنگ آميزي ديني به تمامي مسايل بشري، ريا، دروغ، حذف نيروهاي دلسوز، فرار دادن مغزها، و نابود کردن دارايي هاي انساني و مالي يک کشور کهنسال، و بدنام کردن ايران در سطح بين المللي دستاورد مسئولان نظام جمهوري اسلامي است. اهل قلم امروز مي پرسند و آقايان و آقازاده ها بايد پاسخ گويند. چرا ايران را به يک کشور ورشکسته ي خرابه بدل کرده اند؟ چرا به خواسته ي مردم و به حقوق بشر تن نمي دهند؟ چرا اينها حتا از پس کار ساده ي امداد رساني بر نمي آيند و وامانده اند؟ ما مي پرسيم و بر اين کار خود پاي مي فشاريم. مگر چند بار زندگي مي کنيم؟ چند بار مي ميريم؟ اين نگاه يک نگاه فلسفي است و نه سياسي. ما را با چوب سياست، سياست نکنيد. فلسفه از چرايي زندگي مي گويد، فلسفه رابطه ي شهروندي و شهرياري را تبيين مي کند. اين حق مسلم اهل قلم است که بپرسد و مسئولان را به تنگنا بکشاند. همه ي ما زندگان در برابر زنده به گور شدگان مسئوليم. اگر زلزله اي تهران و يا ديگر شهرهاي بزرگ را زير و رو کند، چه خواهيم گفت؟ باز هم گناه را به گردن خدا خواهيم انداخت؟ پس مسئولان مملکت چه غلطي مي کنند؟ وظيفه ي دولتمردان چيست؟ يک نفر به من بگويد.

December 30, 2003

درباره‏ي زلزله‏ي فاجعه‏آميز شهرستان بم‏

اطلاعيه‏ي شماره‏ي 2 كانون نويسندگان ايران

با گذشت دو روز از وقوع زلزله در شهر بم و روستاهاي اطراف آن, اكنون عمق فاجعه بر همگان روشن‏تر شده است. ما ضمن هم‏درديِ دوباره با بازماندگان اين فاجعه‏ي بزرگ اعلام مي‏داريم كه فعلا مبلغي از حساب كانون صرف كمك به بازماندگان اين مصيبت شده است. به علاوه, در ظرف همين 48 ساعت اخير بسياري از افراد و سازمان‏هاي فرهنگي و اجتماعيِ داخل و خارج كشور درخواست كرده‏اند كه كمك‏هاي نقدي و غير نقدي خود را از طريق كانون نويسندگان ايران به آسيب‏ديدگان برسانند.
لازم است در همين جا اعلام كنيم اين كمك‏ها بنا بر شانِ فرهنگي و اجتماعيِ كانون نويسندگان ايران,
در نخستين وهله صرف تهيه‏ي ضروري‏ترين نيازها و در مراحل بعدي صرف ساختن مدرسه يا امور فرهنگيِ مشابه خواهد شد.
از ياري و همراهيِ تمام هم‏ميهنانِ داخل و خارج كشور كه مايل به همكاري اند استقبال مي‏كنيم و از آن‏ها مي‏خواهيم كمك‏هاي خود را به تهران حساب جاريِ شماره‏ي 23529238 نزد بانك تجارت, شعبه‏ي شهيد باقري, به نام آقايان علي‏اشرف درويشيان, ناصر زرافشان, و حافظ موسوي كه با دو امضا قابل برداشت است, بفرستند و نسخه‏يي از رسيد بانكي خود را به تهران به شماره‏ي 8906707 فكس كنند.
به مرور شما را از طريق نشاني www.kanoon-nevisandegan-iran.org
و نيز اطلاعيه‏هاي بعدي در جريان فعاليت‏هاي كانون در اين زمينه خواهيم گذاشت.
در پايان, شرح كامل و مستند مخارج به آگاهي همگان خواهد رسيد.
كانون نويسندگان ايران
7/10/1382

در سه روز گذشته به طور خودجوش هيئتي مرکب از دکتر نسرين بصيري (مسئول بخش فارسي راديو مولتي کولتي)، محمد پاسدار (مدير تلويزيون ايرانيان برلين)، دکترغلامرضا گودرزي (پزشک)، دکتر وحيد مقدم (پزشک)، سعيد اکبرزاده (مدير آژانس مسافرتي آترو)، هرمز زماني (فروشگاه سينا)، و عباس معروفي در شهر برلين تشکيل شد که با سريع ترين و شدني ترين شکل ممکن بتواند کمک هاي مالي ايرانيان ساکن برلين را جمع آوري کرده و در اختيار زلزله زدگان قرار دهد. اين هيئت تصميم گرفت که وجوه جمع آوري شده را به حساب کانون نويسندگان ايران واريز نمايد. امروز دوشنبه در مرحله ي يکم مبلغ سه ميليون و صد و بيست هزار تومان به حساب کانون نويسندگان واريز شد. و هم امروز بيست صندوق تهيه شد و در مراکز پر رفت و آمد ايرانيان توزيع گرديد تا مردم به سادگي بتوانند همراهي کنند.
دولت آلمان در شب نخست هشتصد هزار يورو به ايران کمک کرد ولي آسيب ديدگان در ابتدايي ترين مسائل شان گرفتار و محتاج اند، گزارش ها از بي اعتمادي، بي مسئوليتي و سرخوردگي داغ ديدگان حکايت مي کند. ضعف مديريت در تمام آحاد جمهوري اسلامي جلوه ي جهاني يافته است. اينان مديريت در آرامش را بلد نيستند، چه رسد به مديريت در بحران. بنابراين مردم در انتخابات آينده به معماران تباهي و مرگ رأي نخواهند داد. حتا کاغذ سفيد هم به صندوق ها نخواهند ريخت. سرپيچي مدني و سکوت ، حق بشر است. ما سعي مي کنيم در همين اندک زمان باقي مانده تا انتخابات، به زواياي تاريک نور بتابانيم تا مردم ببينند که چه کابوسي از سر تاريخ خود گذرانده اند، ببينند که چه هيولاهاي آدمخواري بر اين کشور حکم رانده اند و جان ستانده اند، ببينند که مرگ هزاران انسان در بم حق شان نبود.
اين وسعت مرگ در زلزله ي بم به مردم تحميل شد، چنانچه جنگ هشت سال به ما تحميل شد، چرا که کسي گفته بود: عزت و شرف ما در گرو همين جنگ است. و هم او عاقبت جام زهر را سرکشيد تا جانشين برحقش بگويد: عزت و شرف ما در گرو همين زلزله بود.
عزت و شرف را از اين پس در واژه نامه ها بايد چنين معنا کرد: گورستان، طاعون، خبر داشتن از وقوع زلزله و زير سبيلي در کردن (چهارده ساعت قبل، وقوع زلزله دقيقا به اطلاع شوراي امنيت ملي رسيده بود.) مرگ، غارت، ظلم، سنگسار بشريت، عدم کفايت سياسي، عدم تعادل رواني، و هدم سرزمين کهنسال ايران. اين دستاورد اسلام ناب مؤتلفه بود که پنجاه سال پيش کارش را با ترور يک نويسنده آغاز کرد و با کشتار جمعي پايان داد. حالا علاوه برکشتگان مان، حکومت مرده اي روي دست مان مانده که نمي دانيم چطور بايد اين اسکلت را به خاک سپاريم. پس لرزه هاي اين زلزله را تماشا کنيد که در راه است.

December 26, 2003

خانه مي سازند تا آدم ها به مصرف زلزله برسند

نه خدا به قهر آمده از آن مردم بلاکشيده، نه طبيعت سر ناسازگاري دارد. دامنه ي لطافت طبيعت به جهنمي از خشونت کشيده مي شود که انسان مبهوت بماند. نه به ارگ بم فکر مي کنم حالا، نه به آنچه نيست از رفاه و تأسيسات و امنيت و زندگي. دارم به آنهايي فکر مي کنم که زير خاک سوت مي زنند، داد مي کشند، ناله مي کنند، و دست شان به زندگي نمي رسد. دارم به بچه هايي فکر مي کنم که در آن تاريکي مي ترسند، به بچه هايي که نمي دانند چرا به چنين عقوبتي دچار شده اند، چرا بايد بميرند، و چرا زندگي گاه کوتاه تر از يک آه است.
ژاپني ها هم در زمان هاي گذشته در خاک و خون زلزله مي غلتيدند و زندگي را وداع مي گفتند. حالا فقط در کتاب هاي تاريخ مي خوانند که آدم ها به خاطر زلزله جان شان را از دست مي داده اند. همچنان که ما در کتاب تاريخ مي خوانيم در زمان هاي قديم مردماني بر اثر بيماري حصبه و کزاز و ديفتيري و کوفت و زهر مار مرده اند. آنتوان چخوف نازنين بر اثر سل مرد، دخترکي را مي شناختم که دل درد گرفت و جان باخت. سال 63 رفته بودم بهشت زهرا، سي و دو کودک زير يکسال در گرماي ويرانگر آن سال دچار اسهال و استفراغ شده بودند و مرده بودند. اداره ي اموات اما کارش را ماهرانه انجام مي داد، يک گور جمعي درست کرده بود براي همه ي آن سي و دو انسان. روز بعد ديگر آنجا نبودم، روز قبلش هم نبودم. يک صحنه در ذهنم عکس شد، در کنار عکس هاي ناگرفته آن را بزرگ مي کنم و در سوک آن سي و دو نفر آه مي کشم. اگر دارو به اندازه ي کافي داشتيم، اگر وضعيت بهداشت در آن خراب آباد ساماني داشت، اگر کسي به آدم ها فکر مي کرد، اگر غارت نمي شديم، حالا بايد براي هزاران آدم زير آوارمانده زار مي زديم؟
هر زلزله که به پايان مي رسد، دوباره يک مشت عمله و بنا ماله به دست، فارغ از ساختن قبر، آماده ي ساختمان هاي يک بار مصرف مي شوند. مي سازند که آدم ها براي يک بار، به مصرف زلزله برسند. خانه هايي که حتا استحکام قبرها را هم ندارند. دوباره تيرآهن چهارده مي رود در آرماتور بيست، آجرها به پرواز در مي آيند و انگار دارند براي سنگسار زندگي و له کردن آدم ها جاي مناسبي پيدا مي کنند، با حرامزاده (ترکيب سيمان و گچ) سنگين مي شوند که به تکاني فرو بريزند. بقيه اش هم البته در جاده هاي غير استاندارد مي فرستند به گورستان. هفت سال است که در آمار مرگ و مير جاده ها اينجا خبر دست اول را مي شنوم:
ايران بالاترين ميزان مرگ و مير در تصادفات جاده ها را دارد.
ايران بالاترين رقم قربانيان زلزله را از آن خود کرده است.
ايران بيشترين معتادان را در جهان دارد، و در مصرف مواد مخدر رتبه ي اول را کسب کرده است.
ايران داراي جوان ترين معدل سني در مردگان جهان است.
ايران جوان ترين گورستان تاريخ را دارد، گورستاني که همميشه جوان مي ماند و ما پير مي شويم در ياد آنها.
باز ماله کش ها و کمچه به دستها راه مي افتند براي همان ماله کشي مرسوم. که اروپا و غرب را رنگ کنند، يک ماله کشي به ظاهر رنگ باخته ي سياست، و بعد با گردن هاي کج دست تکدي شان را براي اخذ وام و تأييديه به سوي غربيان فريب خورده دراز مي کنند. در کدام چاه ويل فرو مي ريزد ثروت آن کشور؟ در کدام حساب شناور مي شود دارايي يک ملت کهنسال که نود درصد مردم در فقر و خستگي مشاغل سه گانه، روز را به شب مي دوزند تا شبي زلزله اي به کابوس شان پايان دهد؟ تا کي خانه هاي کاغذي و دروغي خواهند ساخت اين معماران تباهي؟ مگر ايران بر گسل هاي زلزله قرار ندارد؟ چرا اين همه سست مي سازند؟ چرا مي سازند؟ مگر براي مقابله با دشمن آنهمه سلاح جورواجور از امريکا و اسراييل و کره شمالي و جاهاي ديگر نمي خرند؟ و مگر خطر زلزله کمتر از جنگ است؟ تا کی سنگ و سيمان بر سر کودکان می ريزند؟ خداي من! اگر جامعه اي هنوز به معماري سکناي خويش بي تفاوت است چرا در خيمه زندگي نمي کند؟ چرا اوبه نمي سازد؟ چرا خود را مدام زنده به گور مي کند؟ تا کجاي تاريخ اينهمه کشته کفايت مي کند تا دست از ذهنيت "بساز و بفروش" بردارند اين معماران مرگ؟ همين حالا اخبار تلويزيون آلمان از پانزده هزار کشته حرف می زد. همين حالا کارشناسی داشت می گفت که هفته ی پيش زلزله ای با همين قدرت(شش و نيم ريشتر) سانفرانسيسکو را لرزاند، اما در آنجا فقط دو نفر مردند، اما در ايران؟ راستش همه می دانند که کجای کار خراب است.
آنکس که به کام مرگ خو مي کند يادش باشد کودکان براي قطره اي شير به زندگي لبخند مي زنند.
همراهي تنها راه است حالا

December 25, 2003

بهترين ها انتخاب شدند، دور نخست جايزه ي بهرام صادقي گل داد

سر انجام تلاش بچه ها به بار نشست. از ميان 354 داستان کوتاه چند نفر به عنوان برگزيده معرفي شدند. من به عنوان يکي از داوران و حاميان مسابقه به تک تک داستان نويسان تبريک مي گويم و هرگز شاخه گل اهدايي ام را فراموش نمي کنم.
ما داريم به نقطه اي مي رسيم که در نهايت تولرانس و دموکراسي فضاي دلخواهمان را در وبلاگ نويسي حفظ کنيم. داستان هاي برگزيده آنچنان داراي کيفيت بالا هستند که بي شک مورد تاييد ديگر دوستان قرار خواهند گرفت. در موقع داوري احساس کردم سي داستان از اين مجموعه کار انتخاب را دشوار مي کند. دلم مي خواست سي داستان به عنوان بهترين ها برگزيده مي شد. ولي
ما داريم علاوه بر داستان نويسي، به دموکراسي و تولرانس و زندگي و عشق و آينده و پيروزي و آرزو به يک چشم نگاه مي کنيم.
همه ي چشم من نگاه شما، و همه ي تبريک هاي من نثار همه ي شما 354 نويسنده. بنويسيد و جامعه ي شفاهي ما را نجات دهيد. ما بايد مکتوب شويم.
اين هم برندگان

December 21, 2003

تنهايي، آلبالو، مامان

دوازده ساله بودم. تابستاني بود که تعطيلات را با پدربزرگم در شهميرزاد مي گذراندم. روزهام شب نمي شد، شب هام کش مي آمد و باز من جايي بين شب و روز دنبال خودم مي گشتم که همه بيدار شوند و من دوباره کنکاش کنم ببينم پروانه ها چقدر رنگ وارنگ خلق شده اند، و اينهمه رنگ از کجاي طبيعت مي آيد. در باغات راه مي افتادم و به هر جا سر مي کشيدم. گردو مي خوردم، هندوانه مي خوردم، خرچنگ ها را در چشمه به بازي مي گرفتم، از درخت آلبالو بالا مي رفتم، انگم مي کندم، صورتم سرخ مي شد، عرق مي کردم، و روزم شب نمي شد.
يک روز بيمار شدم و از درد رنگم زرد شد و گوشه اي افتاده بودم که پدربزرگم گفت: "باسي جان پاشو برو مطب دکتر ملک. ويزيتش سه تومان است، ولي بهش پنج توان بده بگو حسابي معاينه ات کند."
رفتم و دکتر ملک معاينه ام کرد و نسخه اي نوشت و من اسکناس پنج توماني را روي ميزش گذاشتم. نمي دانم چرا يکباره به من توجه کرد و با لبخندي ازم پرسيد: "پسرجان! پسر کي هستي؟"
گفتم.
از جاش بلند شد، و با چشم هاي خندان به طرفم آمد و با دستهاي گشوده گفت: "چرا زودتر نگفتي پسرجان؟ نسخه را چکار کردي؟"
از جيب بغلم نسخه ي تا شده را بيرون آوردم و به طرفش گرفتم. آن را پاره کرد و مرا دوباره با دقت مورد معاينه قرار داد. با مهرباني مي گفت: "چرا زودتر نگفتي، پسرجان؟"
مي گفت: "پدربزرگ تو به گردن من حق دارد، خوب شد پرسيدم و تو گفتي."
نسخه اي ديگر با دقت بسيار نوشت و من همه چيز را براي پدربزرگم تعريف کردم. همان طور که نشسته بود، سرش را تکان داد و زير لب گفت: "پس ما کي آدم مي شويم؟"
همان لحظه دردي در سينه ام لنگر انداخت و مرا ته نشين کرد. مثل يک تشت در چشمه ته نشين شدم و آب از سرم گذشت.
حالا که پشت ميز کارم نشسته ام و در درازترين شب سال شناورم، دلم مي خواهد بلندترين قسمت رمانم را پاکنويس کنم. نمي شود، اصلا نمي شود. يک قطره ي اشک مي بينم، و يک دانه ي انار. شب يلداست و تو پشت بلندترين شب در تنهايي من برهنه مي شوي تا به نام بخوانمت. هندوانه هست، تخمه هست، پسته هست، و يک جايي مامان هم هست. زير لب مي گويم: "کجايي مامان؟"
مي گذرد که تو را با من تنها بگذارد. نه کرسي داريم نه چيزهاي ديگر. روي کاغذهاي من نشسته اي و موهات مثل يلدا پرده اي مي شود ميان ما. با سر انگشت موهات را کنار مي زنم و باز آلبالوها را مي بينم.
از درختي بالا مي روم، پدربزرگ مي گويد: "باسي جان آلبالو زياد نخور، وگرنه بايد بروي مطب دکتر ملک."
يک آلبالو به دهنم مي گذارم؛ دهنم جمع مي شود، و چشم هام را مي بندم: "اين آلبالو فرق دارد. ديروزي ها همه کال بودند."
روي کاغذهام نشسته اي و من ديگر نمي توانم ببينمت. حجم همه چيز چند برابر شده است. شب يلدا ادامه دارد و من بي تابم. دلم مي خواهد بگويم که من فقط شب ها مي توانم بنويسم، روزها بهت فکر مي کنم، و شب ها مي نويسمت.
بار ديگر مامان مي گذرد و من اين بار چهره اش را مي بينم؛ يک سبد نارنج را به خانه مي برد. و من سال هاست که از بوي نارنج مست نشده ام.
مي نويسم: نارنج، تنهايي، آلبالو، مامان، پدربزرگ، يلدا، دانه دانه هاي انار...

December 14, 2003

امروز يک جنايتکار دستگير شد

دوست تنهاي من، سلام
از اينکه قدرت باستاني ات را از دست داده اي، متاسفم. شايد يادآوري اين موضوع برات دردآور باشد که عصر معجزه هات به سر آمده، و ديگر نمي تواني هيچ عصايي را به اژدها بدل کني تا تمام فرعونيان به ستوه آيند. آن روزگاران اهل بازي و سرگرمي هم بوده اي و حالا ديگر دل و دماغ اژدها بازي و سرگرمي هاي اينجوري را نداري. ديگر نمي تواني نيل را دروازه ي گورستاني کني که دوره اي از ستمگري را به کامش فرو دهي. که ديگر نمي تواني با دستان هيچ مسيحايي نور به چشمان نابينايان بدواني. که ديگر نمي تواني حتا اگر بخواهي، يوسف گمگشته ات را از چاه ذلت به اوج قدرت و محبوبيت برساني. که ديگر کوه را با ديناميت مي شکافند و از سود ديناميت سازي جايزه ي نوبل مي دهند تا جهان به صلح و آزادي و ادب و پروردگاري خو بگيرد، و تو اگر خواب نباشي خيره مي شوي به اينهمه و يادت نيست که يک شب دو ماه در آسمان داشتي، و حالا ماهواره ها محاصره ات کرده اند و تو با سرانگشت حال تلنگر زدن به يکي شان را هم نداري که بخندي به شهاب هاي سوخته.
که خيلي کارهاي ديگر هم از دستت بر نمي آيد، شايد هم از اينهمه ظلم دشمنانت خسته شده اي و قهر کرده اي با ما. و خود در تنهايي خود حيراني و تا مي آيي سر بچرخاني به راست، يک ماهواره زير دستت، از آستين خودت در آمده و هوا شده، که هم تو را زير نظر بگيرد، و هم بندگان بيچاره ات را. که هم پرده ي خلقتت را بدرد، و هم پرده ي بندگانت را. تکان نمي تواني بخوري، تا انگشت در دماغت کني تصويرت را گرفته اند و پخش کرده اند و از خنده ريسه رفته اند. نه به آه مادران گوش مي دهي، نه صداي ضجه ها را مي شنوي، نه ناله ي زندانيان را. گوش هات را بگير که صداي مرا هم نشنوي. اينجوري آسان تر ادامه خواهي داد. شانه بالا بينداز و رو برگردان، سوت بزن که از تنهايي خود نترسي. تاريک است.
مي داني؟ من هميشه ميز کارم کنار پنجره بوده است. شايد فکر مي کنم که اينجوري به تو نزديک ترم. گاهي که خيلي دلم مي گيرد، نگاهي به تاريکي آن سوي پنجره مي اندازم و با اين دلخوشي که تو هم در تنهايي خودت بيداري و داري يک چيز تازه مي سازي، احساس بيهودگي نمي کنم و ادامه مي دهم. از اينکه پشت ميز کار اداي تو را در بياورم خوشم مي آيد؛ عاشق مي شوم، جنگ به پا مي کنم، آدم مي کشم، پرده مي درم، خشم مي برم، مي خندم، قهقهه مي زنم، گريه مي کنم، و هرگز به پاي تو نمي رسم. هرچند که از تو جوانترم. و مثل تو پير و کم حوصله نشده ام. بگذار صادقانه بگويم؛ مي خواهم از تنهايي به در آيي، همين که سرت به من گرم باشد، عده اي دل کوهي را مي شکافند که راه ها به هم نزديک تر شود. اينجوري امنيتش بيشتر است. علمي تر و حساب شده تر است. اگر به اميد تو بنشينند، کوه را مي شکافي، و بعد يادت مي رود که تونل بسازي، جماعتي در دل کوه دفن مي شوند.
گاهي هم ازت سخت دلگير مي شوم که آدم ها را رنگارنگ مي سازي؛ مثلا سياه ها واقعا مشکل دارند. يک عده را در جهان اول مي سازي، عده اي را در جهان سوم، و بعد نظام توتاليتر جبار بر سرشان مي گماري که به اعماق فقر و فحشا و اعتياد و مرگ فرو روند، و يا عده اي با هزار بدبختي به جهان اول پناهنده شوند. که چي؟
مادر بزرگم مي گفت که صبر کوچک تو چهل سال طول مي کشد. امروز يک جنايتکار دستگير شد. اگر سياستمداران جهان اول به پاي صبر تو مي نشستند، هنوز بغداد مقر آن جنايت پيشه ي بيمار بود. امروز نمي دانم وقت کردي قيافه اش را ببيني؟ شبيه حشره شده بود، جانوري شبيه فرعون. حلقش را معاينه مي کردند، دندانهاش را می شمردند، و او دهنش را مثل بشر اوليه، مثل قابيل تو، مثل اورهان من، باز مي کرد و معلوم بود که از تونل وحشت گذشته است. بو مي داد. بوي گند مي داد.
تا به حال دقت کرده اي؟ همه شان شبيه هم اند. وقتي دستگير مي شوند يا به آخر خط مي رسند، همه شان مثل هم اند.شبيه يک حشره ي غول پيکر و بادکرده مي شوند. فکر کردم که يک زحمت کوچک بهت بدهم که به سران کشور من بگويي تصوير خودشان را در چهره ي صدام يا فرعون يا هيتلر در آخرين لحظه هايي که از زيرزمين خرابه اي بيرون کشيده مي شوند، ببينند. اصلا امشب به خواب شان برو و از قول من بهشان بگو: "صدام انسان بيمار کينه جويي بود، از بشريت نفرت داشت، از ايراني ها متنفر بود. آدم ها را به گورستان و جنگ و فقر و بدبختي هدايت مي کرد. بياييد مثل آن ديو خداي کوه المپ، آزادي و آتش و آرامش را به مردم تحويل دهيد. اگر يک رگ ايراني در تنتان هست، به ايران فکر کنيد، و خودتان را نجات دهيد. شايد مردم شما را باز بخشيدند."
خودت هم چيزهايي بهشان بگو. بعد هم کمي به مردم ايران فکر کن. لوطي باش. چاه هاي نفت را بخشکان و به جاش مهر و عشق بکار. اينقدر نخواب، گوش هات را باز کن، کمي احساس مسئوليت بد نيست. سري هم به من بزن. من اگر تو را نداشتم اين حرف ها را به کي مي گفتم؟ اي خدايي که هرچه دست نيافتني تر، خدا تر!
اصلا کجايي تو؟

December 12, 2003

يک دسته گل قشنگ برای فرشته ساری

ماه افتاده است در آبگير
با نگاهم بر می کشم آن را از آب به آسمان
در تعجبم از ماه
نه شيون می کند نه شادی
از اين غرق و نجات خويش

"فرشته ساری"
امروز با شاعر "قاب های بی تمثال" حرف می زدم. صداش گرفته بود. تهران که بودم گاهی در زمستان غمگين می يافتمش، اما نه اينقدر. امروز صداش در تلفن غمگين تر از هميشه به گوشم می آمد. گفت که مادرش را هم از دست داده است. غم صداش البته عميق تر از حد معمول بود. بهش گفتم که اين حالت ها اصلا به او نمی آيد. و همان لحظه يادم افتاد که خودم هم تا ديروز وضعيتی بهتر از او نداشتم، اما ماها ياد گرفته ايم که چه جوری ذهنيت انفعالی و يا به قول معروف ارواح خبيثه را با اردنگی از خانه ی دل بيرون بيندازيم. ما چيزی نداريم جز همين نوشتن و خواندن و به گردن يکديگر آويختن: من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه...
و ما که سال های جوانی مان غارت شده، گاهی همين چند سطر را می نويسم و سر بر شانه ی مهربانان می گذاريم و می گذريم. نمی دانم چرا امروز به فرشته تلفن زدم. يک ماه پيش به خاطر شيرين و جايزه نوبل زنگ زدم و شادمان يافتمش. فرشته حتا اگر غمگين باشد، شادمان می نمايد که به غرورش خط نيفتد. آن که ماه برکه را به آسمان می کشد، حتما می تواند اندوه را به برکه افکند. می گويم می تواند، چون به توانش ايمان دارم.
اسبان عشق و مرگ
می تازند هم سنگ
يال ها شرابی و شبرنگ
بافته می شوند در هم
سواران
يگانه اند.

"فرشته ساری"
نمی دانم چرا رفيق و همراه سال های گردون م امروز غمگين بود، و نپرسيدم ازش. فقط می دانم اگر در تهران بودم يک دسته گل قشنگ می گرفتم و به ديدارش می رفتم که مثل همه ی آن سالها، ساعت ها حرف بزنيم و موزيک گوش کنيم. و می دانم اگر به ديدارش می رفتم چند شعر تازه هم برام می خواند.

December 10, 2003

راه هاي تاريک

من سردم است،
و انگار هرگز گرم نخواهم شد
تمام راه سرد بود،
برلين سرد و غمگين است،
و من گرم نخواهم شد.
راه هاي تاريک
به گورستان منتهي مي شوند؛
و راه هاي روشن به گورستان مي رسند،
من از سرما مي لرزم و به گورستان سرد برلين فکر مي کنم.
آفتاب کي مي دمد؟
راه هاي تاريک، تاريک مي مانند،
مرا روشن کن.
چرا در تنهايي بيشتر سردم مي شود؟ چرا آب چاله ها يخ بسته بود
در تمام راه؟
مگر پاييز يخ مي بندد با تمام خزانش؟
مگر من به سادگي تن مي دادم به خاک سرد؟
نجاتم بده که از گور به در آيم؛
من آيه ي اذالشمس را براي دل تو مي خوانم،
من از مرگ مي گريزم
اما تن مي دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاري
با من به بازار قفس ها بيا
پرندگان در قفس هزار نقش مي بافند
که تو هيچ نمي فهمي
نه از کلاف سر در گم دل من
نه صداهايي که آنها مي نويسند.
من از سرزمين پرسش ها مي آيم
از ته سرماي برلين،
از زير صفر
من از مرگ مي رويم، و به اندامت مي پيچم که زنده بمانم.
مهربانم،
واژه رفيق
از تب زخم
تب مي کند و مي رود به سرزمين يخ
و من غمگينم، غمگينم، غمگينم.

December 6, 2003

ما در کنار همديگر معنا می يابيم

معروفي دل‌مدار، درود
من سيدرضا شكراللهي هستم، يا به قول بلاگرها خوابگرد. هرچند نمي‌دانم كجا ايستاده‌ام اما اين را مي‌دانم كه چارچوبي كه براي زير پايم ساخته‌ام لرزان و لغزان نيست. منت دلدادگي و آزادمنشي شما بر روح من سنگيني مي‌كند كه خانه‌ي خود را پيشنهاد داديد براي حرف‌هاي من.
حرفي ندارم. هيچ حرفي ندارم. اين روزها آن قدر حرف زده‌ام كه حالا ديگر حرف بايد مرا بزند.
اما حالا كه به خون دل و به پشتوانه‌ي همكاري و همدلي دوستان اندكم توانسته‌ام مسابقه‌ي بهرام صادقي را به اين جا بكشانم، حرفي دارم با همه‌ي وبلاگ‌نويسان و نويسندگاني كه دستي در مسابقه داشتند و دارند.
معروفي بلندانديش
از طرف من بگوييد كه من و دوستانم از هم‌اكنون آماده‌ايم براي شنيدن و خواندن دشنام‌ها و ناسزاهاي برخي عزيزان كه داستان‌شان در مسابقه به مرحله‌ي داوري نهايي نرسيد. از طرف من بگوييد كه من شخصا دست همه‌شان را به حرمت داستان‌نويس بودن‌شان مي‌بوسم و دشنام‌شان را به جان مي‌خرم. روزگار بر اين قوم آن قدر دشوار گذشته است كه حق مي‌دهم به همه‌شان كه بنوازند مرا. از طرف من بگوييد كه مسابقه‌ي بهرام صادقي پيش از هر كس، فرزند من و دوستان اندك من است و براي سلامتش از جان مايه گذاشته و مي‌گذارم. از طرف من بگوييد كه همه‌ي داستان‌هايشان را تك به تك در سايت مسابقه كه مهمان خانه‌ي خوابگرد است منتشر خواهيم كرد، تنها از آن رو كه هر كدام‌شان را سندي بزرگ مي‌دانم از تاريخ و حافظه‌ي فرهنگي كشورم. تنها از آن رو كه هر كدام‌شان را آفريدگاري مي‌دانم كه مخلوق خود را به سوداي فردا به ما سپردند. تنها از آن رو كه من شخصا تك‌تك‌شان را برنده مي‌دانم. تنها از آن رو كه هيچ كلاهي قرار نبوده از اين نمد برايم دوخته شود و فقط به فكر فرش قرمزي هستم كه به دست اينان بافته شده و مي‌شود براي سان ديدن آزادي نشر و حرمت انديشه و آفرينش. از طرف من بگوييد كه...
و اما از طرف من چيز ديگري هم بگوييد به دوستان وبلاگ‌نويس
بگوييد كه فرزند مسابقه را در كوچه و خيابان خلوت خويش رها نكنند. بگوييد كه داستان كوتاه در ايران نه بيمار است و نه مرده. بگوييد كه نسلي شگفت‌انگيز در راه است. بگوييد كه ادبيات درست جنگ تازه دارد جان مي‌گيرد. بگوييد كه تاريخ اين كشور در همين آثار در حال ثبت است. بگوييد كه اگر بخواهند مي‌توانند نهضتي فرهنگي راه بيندازند. بگوييد كه بحث و جدل و نقد منفي و مثبت داستان‌ها‌ در وبلاگ‌شان توفاني‌ست كه مي‌تواند شكل بگيرد و تابلويي جديد از جامعه‌ي وبلاگ‌نويسان به ارمغان بياورد. بگوييد كه انديشه و رهايي را در متن آثار جستجو كنند و به نمايش بگذارند. بگوييد كه چشم بدرانند، دست دراز كنند، چنگ بزنند، و به همه بفهمانند كه داستان امروز داستان فرداي روشن همه‌ي ماست.
معروفي عاشق
هر چيز ديگري كه درباره‌ي مسابقه‌ي بهرام صادقي دوست داريد، به وبلاگ‌نويسان و نويسنده‌ها بگوييد و سلام مرا به همه‌ي آن‌ها برسانيد.
با مهر و سپاس - سيدرضا شكراللهي/ خوابگرد
آقای شکراللهی گرامی من
مسابقه و برنده و بازنده همه بهانه است، آنچه تو و دوستانت انجام داده ايد، بنيان دموکراسی را در انسان می پرورد و نهادينه می کند. جامعه ی ما جامعه ای سخت شفاهی است، و ما نبايد به شايعه و دروغ و قضاوت بی اساس تن دهيم. کار ما اين است که دعوت به کتابت کنيم و به ياری شان برخيزيم و تقدير کنيم. همين حرکت تو و دوستانت 354 داستان از دستان توانای 354 انسان برخاسته بيرون کشيده و آن را ثبت کرده است. از اينکه من می توانم 354 داستان بخوانم، در پوست نمی گنجم. دارم به دوره ی دوم اين مسابقه فکر می کنم که ما هزار و يک داستان خواهيم داشت.
هميشه من به ادبيات داستانی ايران اميد داشته ام، و تو می دانی. يادت باشد من از منظر خود به اين نظر نرسيده ام، من در ميان شما خود را هميشه يافته ام. ما همه دستاورد تاريخ و اجتماع و فرهنگ و تلاشيم.
کاش می توانستم 354 شاخه گل به تک تک نويسندگان تقديم کنم. يادتان باشد روی لوح تقدير يا نشان مسابقه از عدد 354 غافل نشويد. سه يا چند نفری که از اين جمع برگزيده می شوند هميشه يادشان خواهد ماند با گروهی همراه بوده اند و در اين گروه قضاوت و تعريف شده اند. نشانه ی اصلی اين مسابقه تعداد شرکت کنندگانش است. ما در کنار همديگر معنا می يابيم. لااقل من اينگونه فکر می کنم. من در کنار شماها - همه تان را می گويم - معنا دارم، در تنهايی شايد فقط يک عدد باشم.
و ديگر؟ می خواستم از شما دست اندرکاران تشکر کنم، ولی لازم نمی بينم.
با مهر و گل و بوسه - عباس معروفی