January 24, 2004

January 19, 2004

شما در خود شکسته ايد

نامه سرگشاده عباس معروفی به سران دوم خرداد و اصلاح طلب

چرا روزی که مجلس شما را به توپ بستند، و مطبوعات را قلع و قمع کردند تا تمامی بازوهای حتا خودتان را هم از کار بيندازند، تحصن يا استعفا نکرديد؟ چرا آن روز به فکر مردم سالاری نبوديد؟
راستی آن روزها شماها کجا بوديد؟ به چی فکر می کرديد؟ آيا غذا از گلويتان پايين می رفت هنگامی که چراغ روزنامه ای خاموش می شد؟ آيا شب راحت می خوابيديد هنگامی که زندانبان کله ی دانشجويتان را در توالت فرو می کرد؟ آيا وجدان تان آزرده نمی شد؟ آه، يادم رفت. آن روز در مقام هايتان بقية الله بوديد...
(از متن نامه)

دولتمردان نماز خوان و روزه دار!
در اين شش سال که شما نتوانستيد آزادی انسان و حقوق بشر را تأمين کنيد، روشنفکران جهان به اين فکر بودند که دولت ها اگر همواره مناسبات سياسی و اقتصادی شان را دنبال کرده اند، آنها تدارک ها ببينند، بيانيه ها و گزارش ها و تحليل ها بنويسند، به ادبيات و سينما و هنر ايران توجه کنند، و به سياستمداران شان فشار آورند که بين حقوق مردم و حکومت، تا حد ممکن طرف مردم را بگيرند. سرانجام نوبل سال 2003 را به شيرين عبادی به عنوان نويسنده، وکيل و فعال حقوق بشر تقديم کردند. فرض می کنيم که اين جايزه از سوی جامعه ی روشنفکری غرب مابه ازای بيست و پنج سال غارت حکومت شان از ايران تقديم شده است اما شما همه ی تلاش تان را کرديد که از شيرين عبادی يک دوم خردادی بسازيد و استقلالش را به مخاطره افکنيد.
در اين شش سال که حضور و تلاش! شما نتوانست مطبوعات و حرمت قلم را از سمکوب افسار گسيخته ی مغول های بی ياسا نجات دهد، و آنها درست زير چشم تان تمامی امکانات ارتباطی شما با مردم را قطع کردند، علم جهانی، اينترنت را برای همه به ارمغان آورد که حالا هزاران نفر در کنج خانه حرف دل شان را بزنند، هرچند با نگاهی از پنجره به خيابان تاريک، چهره ی قاتل شيرشده ی خود را ببينند، اما می نويسند و می نويسيم. و برخی از شماها هم از نعمت سايت و وبلاگ هم برخورداريد، مبارک است.
در اين شش سال که همه ی شما تلاش کرديد بر چهره ی طالبانی و تروريستی جمهوری اسلامی ماسک تمدن و فرهنگ و دموکراسی بزنيد، و از جامعه ی مدنی سخن بگوييد، بسياری از روزنامه نگاران و روشنفکران ايران و جهان اعتبار خود را خرج شما کردند و عاقبت شرمنده شدند؛ برخی زودتر، بعضی ديرتر.
در اين شش سال که شما با ترس و لرز، و به شکل حکومت دست دوم دولتمرد بوديد، حکومت سايه با خفه کردن شاعر و سرکوب آزادی، شما را به ذلت بارترين شرايط کشاند تا در موضع ضعف، پروتکل الحاقی را هم امضا کنيد. نمايندگان مردم و دولتمرد بوديد، اما عاريه و نصفه نيمه و ترسان.
يکی از ميان شما راست می گويد: "مردم در دوم خرداد اشتباه کردند و بايد از آنها انتقام گرفت." اما حقيقت اين است که مردم در دوازدهم فروردين 58 اشتباه کردند، و بايد تقاص آن اشتباه را پس بدهند.
فصل شما سرآمده است، فصل ديگری گشوده می شود، و شما اين را می دانيد. افتاده ايد به موضع دفاع، و در منتهای ضعف از خدمت های شايان تان می گوييد و از ايمان تان حتا به اين روز افتاده ايد که صريحا اعتراف کنيد نماز می خوانيد، روزه می گيريد، البته جايزالخطا هم هستيد، ولی خدا کند که گناهان شما را ببخشند و اجازه بدهند که صلاحيت شما احراز شود تا به خدمت ادامه دهيد چرا که شما، تنها شما هستيد که اين کشتی طوفانزده را از گرداب نجات می دهيد.
شما کار کرده ايد. اما چه کار کرده ايد که ايران بزرگ ما حالا تبديل به خرابه ی جهان سومی شده و ملت اسير يک لقمه ی نان سه شيفته می دوند و هر روز هم وضع شان اسفبارتر از ديروز می شود؟ چه کار کرده ايد که به جای تأسيس نيروگاه برق، از ترکمنستان برق خريده ايد و پانصد ميليون را برای گذر از امروزتان به ترکمنستان داده ايد تا وقتی لبخند می زنند، چشم هاشان بادامی تر بنمايد؟ چه کار کرده ايد که در يک زلزله نيروی امداد روسيه از شما زودتر می رسد؟ می دانيد؟ يک زلزله نشان داد که شما دولتمردان هزاران "نيروی سرکوب" داريد اما چهارتا "امدادگر" نداريد.
شما مبارزه کرده ايد، اما با کی مبارزه کرده ايد؟ با شورای نگهبان خودتان؟ چرا همان زمان که تمام امکانات خبری و تحليلی و نقد را از شما می گرفتند و مجلس را برای سرکوب مطبوعات به توپ بستند، تحصن نکرديد؟ چرا آن زمان که قدرت داشتيد مبارزه نکرديد؟ آيا نمی دانستيد که شما هم که منتقدان داخل نظام ايد، به همان وضعيتی می افتيد که اولين نخست وزير و اولين رييس جمهور اين نظام افتادند؟
می دانيد؟ شماها حافظه نداريد. شماها ترسو هستيد، از زندان می ترسيد، از بازجويی می ترسيد، از تنهايی می ترسيد، از کشته شدن می ترسيد، اينها همه حق انسانی شماست، بترسيد. اما بدبختی اينجاست که شماها از نداشتن پست می ترسيد، از وجيه المله نبودن می ترسيد، حتا از همديگر هم می ترسيد. در سايه ی همين الگو از مديريت شماست که جامعه ای ترسو و دوگانه بار آورده ايد. مردم ايران دو نوع زندگی دارند؛ يک نوع در خانه، و يک نوع در اجتماع. و به همين خاطر شخصيت دوگانه يافته اند، مثل خود شما که دوگانه ايد؛ برای غربی ها ليبرال می زنيد و برای شورای نگهبان نماز شب خوان می شويد.
امروز همه ی شما را مثل لقمه های نيم خورده به خرابه پرت می کنند. شما تمام شده ايد، ديگر به شما احتياجی نيست، پيش از آنکه "کاميونی" تان کنند، به پستوهای خود خواهيد رفت و خواهيد گريست. و کاش برای دختران نوبالغ می گريستيد که در خيابان ها به شغل فاحشگی گرفتار شده اند، کاش برای جوانانی می گريستيد که در پريشانی تاريخ، خاکستر اعتياد گشته اند، کاش برای نسل تازه می گريستيد که سکس و ويسکی و نشئه جات را به زير زمين ها کشيده اند. نسل ما در کتاب و اعلاميه زيرزمينی شد، اعدام و تبعيد در سرنوشتش رقم خورد، نسل اينان در سکس و ويسکی و اعتياد زيرزمينی شده، در سايه ی حکومت اسلام پناه شما شايد اگر خوشبخت باشند کشوری شبيه تايلند داشته باشند.
و کاش برای بچه های زير آوارهای بم می گريستيد، دولتمردان با ايمان!
چرا همان روز زلزله، کابينه و مجلس را تعطيل نکرديد و به عنوان کارگر و امدادگر به بم نرفتيد تا موکلان خود را از زير آوارها نجات دهيد؟ کجا بوديد؟ راستی تصويب لايحه ی خريد برق از ترکمنستان و لايحه ی گردشگری خارجی ها مهمتر است يا نجات جان يک کودک ترسيده در زير آوار؟ کودک مرد. آری، کودک مرد، اما آيا کودک درون شما زنده است؟ چندبار مگر زندگی می کنيد؟ يادتان هست؟ همان روز زلزله نوشتم که پس لرزه ها در راه است، و اينهمه کار "آه" است.
اصلا شما در حکومت تان اسلام را برای چه کاری مصرف می کنيد؟ به چه کار مملکت داری می آيد جز سرکوب و اعدام و قصاص؟ مگر آب و برق و پل و جاده و نان اسلامی در کشور داريد؟ بجز کتاب خرافات "داروخانه ی معنوی" با تيراژ ميليونی اش که شفای عاجل می دهد، ديگر اسلام شما به چه درد مملکت داری می خورد؟ واقعا آسپرين اسلامی يا سرنگ کمونيستی، يا گندم فاشيستی کجا می فروشند؟ چرا شهامت نداريد بگوييد جنازه ی حکومت اسلامی روی دست همه تان مانده و بايد دفن شود؟ چرا نمی خواهيد به خواسته ی نسل تازه، به خواسته ی ميليون ها ايرانی گردن نهيد و کشور را بسازيد؟ چرا می ترسيد همه ی ايرانيان در سرنوشت خود سهيم باشند؟ چرا می ترسيد همه ی مردم در ساختن آن کشور نقش داشته باشند؟ چرا فقط می خواهيد خودی های خودتان با شما ايران را ويران کنند؟
شما مگر همان هايی نيستيد که طومار احزاب سياسی را با خشن ترين شيوه دو روزه در هم پيچيديد؟ چرا وقتی صلاحيت داشتيد تلاش نکرديد که هنگ موتورسواران، و لشکر دشمن آزادی را دو روزه به دارالتأديب بفرستيد، يا نه، به عنوان رايزن فرهنگی لااقل به تايلند اعزام شان کنيد که کمی در فاحشه خانه ها دستمالی شوند و آن انباشت های جنسی شان تبديل به چغرهای آدم کشی و مغزترکاننی نشود که به مغز اصلاحات شما شليک نکنند؟
چرا به بازی "خودی و ناخودی" تن داديد و ديگران را ناخودی و نخودی و دشمن ايران و قلم به مزد و عامل فحشا و فاسد و عنصر بيگانه خوانديد؟ چرا سال ها با اين توپ بازی کرديد که امروز خود در حد نخودی هم به حساب نياييد؟
يکی از شما می گويد: "روز سقوط مردم سالاری"، ديگری می گويد: "کودتای پارلمانی"، آن يکی در نهايت عجز فرياد می کشد: "بنده بيش از هفده سال سابقه‌ي مبارزه ضداستعماري و ضداستبدادي در دوران رژيم سابق كه منتهي به هفت سال اسارت در زندان ستم‌شاهي شد و بيش از ربع قرن خدمت صادقانه به كشور..." و همينجور فرو می رويد در ورطه ای که خود ساخته ايد. نماينده ی اول تهران می گويد: "انتخابات با نظارت استصوابی چيز جديدی نيست و با آن کنار می آمديم اما اين دفعه احساس شد که اين روند نظارت استصوابی خطر مهمی را به سمت کشور و نظام دارد."
می دانيد؟ شماها عصای زير بغل اين جنازه ايد. اين جنازه بر عصای شما سرپاست؛ حتا اگر سليمان باشد اين جسد، موريانه اش خورده است بر عصای موريانه خورده ی شما، دولتمردان خستگی ناپذير!
مدام در بوق کرنا می دميد که خدمت کرده ايد، کار کرده ايد، جنگ کرده ايد، سازندگی کرده ايد، نماز خوانده ايد، روزه گرفته ايد، اگر چنين است، (که حتا به وظيفه ی خود عمل نکرده ايد،) مگر سعيدی سيرجانی که مثل شما جنگجو نبود و اديب بود، کم زحمت کشيده بود؟ مگر او به جامعه خدمت نکرده بود؟ مگر تفسير سورآبادی با همت و تصحح او به دست شما نرسيد؟ مگر کم نوشت؟ پس چرا زمانی که در اوين کشته شد همه تان ساکت مانديد؟
مگر احمد ميرعلايی کم کتاب ترجمه کرد؟ مگر کم چهره ی بزرگان ادبيات جهان را به ايرانيان شناساند؟ پس چرا وقتی با آن وضع فجيع او را کشتند، سکوت کرديد؟ مگر مغز اصلاحات شما در وزارت اطلاعات نبود؟ پس چرا نتوانستيد جلو شاعرکشی های توهين آميز را بگيريد؟ چرا پرونده ی قتل های زنجيره ای گم شد و زنجير قتل باز هم قربانی گرفت؟
آيا شما از سيرجانی و ميرعلايی بيشتر عاشق ايران و ادب و انسانيت و حق الناس هستيد؟ مگر خود من که سالها معلمی و نويسندگی کردم، و جز کار در پرونده ی عمر من نيست، کمتر از شما عاشق ايران بودم؟ چرا چشم تان را بستيد و گذاشتيد ويران شوم؟ نکند خيال می کنيد همه ی حق و ايمان و راستی و عشق و صداقت در خانه ی شماست! اگر چنين است چه فرقی با جن گيرهای شورای نگهبان داريد؟ چرا روزی که مجلس شما را به توپ بستند، و مطبوعات را قلع و قمع کردند تا تمامی بازوهای حتا خودتان را هم از کار بيندازند، تحصن يا استعفا نکرديد؟ چرا آن روز به فکر مردم سالاری نبوديد؟
راستی آن روزها شماها کجا بوديد؟ به چی فکر می کرديد؟ آيا غذا از گلويتان پايين می رفت هنگامی که چراغ روزنامه ای خاموش می شد؟ آيا شب راحت می خوابيديد هنگامی که زندانبان کله ی دانشجويتان را در توالت فرو می کرد؟ آيا وجدان تان آزرده نمی شد؟ آه، يادم رفت. آن روز در مقام هايتان بقية الله بوديد. صبح روز بعد کيف تان را برداشتيد و سوار بر پاترول يا مرسدس به پست هايتان برگشتيد
راستی نمی دانستيد قلع و قمع گردون و آدينه و کيان ، به انفجار سلام و خرداد و نشاط ختم می شود؟ ياد توده ای ها می افتم در سال شصت که مجاهدين و اقليت و کومله را لو می دادند و يک پرس چلوکباب می خوردند، بعد همه شان سينه ی ديوار پرپر شدند. ياد روزهای بعد از انقلاب می افتم که همه ی گروه های سياسی، از دم، بی استثنا برای اعدام هويدا و آنهمه آدم هورا کشيدند و اعلاميه ی رسمی صادر کردند، و بعد هيچکس عاقبتی بهتر از هويدا نيافت؛ با اين تفاوت که او به هنگام مرگ و زير دست جلاد هيچ چيز نداشت جز نام. و حال که شما همه چيز داريد.
همه چيز دارد در خودش تکرار می شود، همه چيز تکرار همه چيز است.
ياد انتخابات دو سال پيش آلمان می افتم. تمام شب جلو تلويزيون نشسته بودم و دختر کوچکم دور و برم می پلکيد و نفس در سينه اش حبس شده بود. موقعی که می رفت تا بخوابد گفت: "ولی اجازه ندارند تقلب کنند."
رقابت فشرده بود، و من به اين فکر می کردم فرق چندانی البته ندارد، با انتخاب صدر اعظم جديد و نماينگان تازه، کارمندی اخراج نمی شود، ترکيب وزارتخانه عوض نمی شود، حتا هزاران کارمند کابينه سر جايشان می مانند، فقط چند فرد دفتر صدر اعظم جا به جا می شوند. آره کسی نمی تواند تغييری در ساختار زندگی و ادارات ببيند، مثل ايران نيست که وقتی شهردار اصفهانی می آيد شهر به دست اصفهانی ها اداره می شود، و قبلی ها بايد بروند به وزارت حمل و نقل. وژير ارشاد از سپاه پاسداران می آيد و وزارت ارشاد می شود پادگان.
هيجان داشتم، مثل جام جهانی فوتبال که دلم می خواست برزيل ببرد. تا ديروقت پای تلويزيون نشسته بودم و نتيجه هنوز سانتيمتری بود. رفتم خوابيدم و کمی هم غمگين بودم. ساعت هفت صبح دخترم بيدارم کرد و در حاليکه چشم هاش برق می زد، با خنده ای به پهنای صورتش گفت: "بابا، ما پيروز شديم."
سرم را بردم زير پتو تا نفهمد که گريه می کنم. آخر ما پناهنده ها حق رأی نداريم، اما اين حق ماست که احساس مان را نشان دهيم.
دولتمردان وضودار و خدمتگزار!
چرا در مجلس سرشار از اسلام و ايمان تان يکبار اقلا پرونده ی قتل دکتر کاظم سامی را بازخوانی نکرديد تا خود و مبتکران اصلاحات را بشناسيد؟ کدام شما صادق تر و عاشق تر و ايرانی تر و پرهيزگارتر از دکتر کاظم سامی بوده ايد؟ کدام؟ بگوييد.
چرا حتا سلاح ترور در دوره ی شما ساطور و طناب و خنجر و چاقوست. مگر کلت نداريد همه تان؟ چقدر خشن ايد شما؟ اگر خود را مبرا می دانيد چرا پس ستون اين خيمه ی جنايت ايد؟ مگر شماها رئيس و وکيل و وزير آن نظام نستيد؟ جواب بدهيد لطفا. چرا جلو جنايت را نمی گيريد؟ چرا حکم اعدام را لغو نمی کنيد؟ چرا کنار نمی رويد که يک دست شود نظام ترور، تا فرو بريزد اين لجنزار، تا فرزندان خودتان نجات يابند؟
می دانم دردتان می آيد. به عنوان نويسنده ی هم عصرتان می نويسم تا دردتان بيايد، می نويسم تا کمی همدرد زلزله زدگان باشم. آنان که در سرمای اين زمستان منتظرند تا امدادگران شما برايشان از پشت وانت بار، نان پرتاب کنند، و به هنگام تنهايی با نخود و لوبيای اهدايی شما سرشان گرم شود و ندانند که با اين برکت خدا چه می توان پخت، و بر سر کدام اجاق؟ شايد به اين فکر می کنند که به زندگی بيش از هروقت نيازمندند؛ به سرپناه، به خاطره، به زندگان ديروز، به مردگان امروز. و فکر می کنند به ويرانه، ويرانه فکر می کنند کاش آمريکا به ياری شان بيايد. آنها اصلا نمی شنوند که رييس مجلس اصلاحات می گويد: "به نتايج رايزنی های پشت پرده اميدواريم." اگر شنيده باشند از او می پرسند: "تو انسانی؟"
به مردم فکر نکرديد، به زنان و جوانانی که زمانی حامی تان بودند فکر نکرديد، به اسلام تان فکر نکرديد، به ايران فکر نکرديد، لااقل اينک به خودتان و مقام هايتان فکر کنيد. که يکی از شما می گويد: "روز سقوط مردم سالاری"، ديگری می گويد: "کودتای پارلمانی"، و دولت چنين اعلام می کند: "دولت وقتی نتواند آزادی را به مردم ارائه کند چه استعفا بدهد و چه ندهد، خود به خود مستعفی است." و من می خندم در اين پايانه که فيلسوف تان هم سياستمدار شده تا بگويد: "اگر انتخابات دموکراتيک و منصفانه باشد مردم شرکت می کنند."
و من می گويم جمهوری اسلامی و فاشيسم دو تفاوت عمده دارند؛ فاشيست ها از رأس تا ذيل همه آرمانخواه و يک دست بودند، و جمهوری اسلامی يک دست نيست. فاشيست ها حمايت جهانی را نداشتند، اما جمهوری اسلامی حمايت و تأييد اروپا و نيمی از جهان را در همه ی اين سال ها داشته است. يادم هست که طالبان و القاعده و صدام حسين هم مدت های مديد از اين حمايت ها برخوردار بودند. آمريکا می خواهد کلکسيونش را کامل کند، و داوطلب کم نيست.
فقط يادتان باشد تنها شکستی بيهوده است که فاقد مبارزه باشد. و حالا شما حاصل شکستی هستيد که در عدم مبارزه ی مردم با شما پديد آمده، شما در خود شکسته ايد.
برلين، پانزدهم ژانويه 2004/ عباس معروفی

January 16, 2004

عاشق، منم

عجب تئوريسينی دارند! شاهکار خلقت است، بخدا! مغز خالص. از يک طرف می رود شورای جن گيرها و با قدرت ويژه ای که دارد می گويد بزنيد توی چشم و چار اصلاح طلب ها و اکثرشان را رد صلاحيت کنيد. از آن طرف راه می افتد می رود مجلس که: چشم اميد اروپا به شماهاست، نگذاريد مملکت دست اين عقب افتاده ها بيفتد و آبروی ما توی دنيا برود. بايستيد، کوتاه نياييد، تحصن کنيد، اعتصاب، روزه، نماز، عکس. اصلا همگی باهم تهديد به استعفا.
تحصن شروع می شود. شورای نگهبان حرف های معقول می زند: "7/98 درصد در انتخابات رياست جمهوری سال 80 رد صلاحيت شدند و کسی آن را خلاف قانون ندانست، حالا چی شده که...؟"
تحصن ادامه می يابد. يکی از نمايندگان اصلاح طلب انگار زير بازجويی بوده، حرف های عجيب و غريب می زند، نامعقول: "ناظران محترم شورای نگهبان، کدام ترک واجب و يا عمل حرام از من ديده اند؟ آيا برای اثبات نماز خواندن و حج رفتن و ساير واجبات مدرک و صورتجلسه بايد بياورم؟"
بايد بروند پای استعفا، بعد حرف شان را پس بگيرند. اما تحصن ادامه دارد. چقدر خوب می شود روی همه کار کرد، پا می دهند. يکی شان هم صادقانه بيشتر از همه حال می دهد. وبلاگ هم دارد، کاکلش را از زير عمامه انداخته بيرون و لبخند می زند؛ دخترکش. دستخط قشنگی هم دارد، جگر است.
از آنجا می رود حسينيه ی آقا و هنگ موتورسواران را به آرامش دعوت می کند، قم را هم آرام می کند، حالا وقتش نيست. سرشبی يک توک پا می رود مجلس و با اصلاح طلبان خوش و بش می کند، سر شام، جگر را می کشد کنار و درگوشی بهش خط می دهد که حال سخنگوی اقليت يعنی آقا معلم بی سواد را بگيرد.
به طرف ماشين راه می افتد. چقدر خسته است و چقدر کار دارد. تحصن برقرار، سفير حسن نيت در پاريس، صدا و سيما در سکوت، يک تريلی نان بربری برای زلزله زدگان، اوکی. همه ی اين کارها فقط به خاطر تنور انتخابات است که بايد داغ باشد، بخدا. مردم بريزند، جناح ها روی همديگر را کم کنند، چه فرقی با هم دارند مگر؟ صندوق ها بايد پر شود، عکس، فيلم، خبر، وجهه ی جهانی، و تا انتخابات رياست جمهوری دو سال مانده. خدا بزرگ است. پله پله بايد رفت به ملاقات خدا. ستون به ستون. اطراف را بايد پاييد. پشت ستون ها را بايد پاييد.
در صندلی عقب لم می دهد: "منزل."
وقتی با آن ماشين سياه شيشه دودی به طرف خانه می رود، فاحشه های شانزده ساله براش دست تکان می دهند. اصفهانی دارد می خواند: "عاااآاآاآااآاآااشق منم." چه بچه ی نازنينی ست! دندانپزشک اهل حال: "آقا گاز را بگير، خوابم گرفته. به اين جوجوها هم توجه نکن. اين آهنگ را از اول بگذار."
يکی شان که آرايش کمرنگی دارد سر چهارراه تا نزديک ماشين پيش می آيد و دست تکان می دهد. آديداسی که پاش کرده براش دو نمره بزرگ است.
دلش غنج می رود، ولی امشب فقط می خواهد بخوابد. حتا حوصله ندارد يک بشقاب به جام پنجره بکوبد و اهل و عيال را بفرستد توی قوطی. می خواهد بخوابد و همه چيز ادامه داشته باشد.
واقعا خسته است. بعد از انتخابات يک سفر اساسی، اما کجا؟ "عااآااآااآااآااشق منم."

January 8, 2004

عدالت شبانه! و سقوط

آخرين شبم در تهران
درست یکسال گذشته است. ماه مارس 96 با درد و اشک همه ی نیروی باقیمانده را به کار بستم تا همه ی کتابها، وسایل، دفتر کار، خانه، خیابان، تهران و ایران را یکجا با چشم هام ببلعم. آخرین تصاویر همیشه به یاد آدم خواهد ماند، وطن همیشه به یاد آدم خواهد ماند، مادر، گریه، و عشق. عشق، زخم عمیقی است که همیشه ناسور خواهد ماند. از بستگان و دوستانم خداحافظی نکردم. هنگامی که نیمه شب خانه را ترک می کردم تا با همراهانم به فرودگاه مهرآباد بروم، یک گشتی شبانه جلو خانه ام ایستاده بود و با موتورسواران سیاهپوش ما را زیر نظر داشت.
نمی دانم از سرما و هیجان بود، یا از وحشت و خستگی که دندان هام به هم می خورد. همه چیز بوی جدایی و مرگ می داد. به چند نویسنده و افراد خانواده ام گفته بودم که ممکن است زیر هواپیما دستگیر شوم. ممکن است در فاصله ی منزل تا فرودگاه یک تصادف رخ بدهد. ممکن است در سالن فرودگاه ناگاه قاچاقچی مواد مخدر از آب در بیایم. و نیز ممکن است بروم.
بعد از دادگاه وقتی به جرم نویسندگی به زندان و شلاق محکوم شدم، دوستم هوشنگ گلشیری در مصاحبه ای با رادیو بی بی سی گفت: «مسئله کتاب که از سال ها پیش پابرجاست. هر کدام از ما چند کتاب در محاق داریم. همین نشریات مستقل مانده بود که حالا به این روز تیره دچار شده، و من نمی دانم چه باید کرد. دیگر چیزی نداریم، جز یک جسم خسته و ویران که منتظریم حذف فیزیکی مان کنند. شبی، نصف شبی با تصادفی یا حمله ای در تاریکی با کارد...».
و دوست دیگرم احمد میرعلایی را در اصفهان کنار خیابان به وضع غم انگیزی به قتل رسانده بودند. یک شیشه مشروب الکلی در کنارش گذاشته بودند یعنی که یک آدم دائم الخمر شرش را کنده است. هر روز بر تعداد تلفن های تهدید آمیز و نامه های بی امضا افزوده می شد. کتاب هام از مدت ها پیش توقیف بود، کلاس درسم را تعطیل کرده بودند. و شاگردانم به این فکر افتاده بودند که آیا می توان کلاس درس را در خانه ها دایر کرد؟ دیگر نقطه ی سفیدی وجود نداشت. برخی از دوستانم معتقد بودند که بمانم و قهرمان شوم، اما من همیشه گفته ام که برای حصول آزادی، و برای نویسندگی، نیازی به رفتار چریکی نیست. عصر اقدامات مسلحانه به سر آمده است، باید راه مناسب تری پیدا کرد. برخی دیگر اصرار داشتند که وطن را ترک کنم، چرا که زمانه آبستن هر گونه حادثه ای است. و بسیاری از ما به این نتیجه رسیده بودیم که در حال حاضر امن ترین مکان برای ما گوشه ی زندان است.
تصویری که از تهران به یاد دارم، حالا کابوس ها و مونس شب های من است؛ ماه ها بود که بازجویم مرا به هتل هیلتون می برد، غذا سفارش می داد، در اتاقی از اتاق های هتل ساعت ها بحث می کردیم و هیچوقت هم به نتیجه ای نمی رسیدیم. از دید بازجوی من، مردم ایران خسته و افسرده نبودند یا اگر هم بودند، ما حق نداشتیم بنویسیم. می پرسیدم: «مگر واقعیت بجز این است؟ اختلاس، رشوه، سرگردانی ارباب رجوع ادارات، گرانی افسارگسیخته، سردرگمی جوانان که هیچ وقت برنامه ای ندارند، همه و همه نشان از ناامنی روانی و زندگی اجتماعی است. هفده سال از انقلاب گذشته، و شما هنوز دارید مردم را در خیابان ها وارسی می کنید. این بازرسی های شبانه از ماشین و بدن مردم معنایش چیست؟ این توهینی آشکار به ملتی است که همه چیز را فدای شما کرده. پس انقلاب شما کی تمام می شود؟ این مهاجرت گسترده به کجا می کشد؟ شما دارید همه را فراری می دهید و یکبار به خودتان زحمت نمی دهید که به مسئولین مملکت رعایت قانون را تفهیم کنید. مدام ما را صدا می کنید و خیال می کنید عامل بدبختی تان ماییم.»

می گفت: «واقعیت هر چه هست به شما چه ارتباطی دارد؟ شماها خیانتکارید که با نوشتن این چیزها برای رسانه های غربی خوراک تهیه می کنید. چرا از تأسیسات کارخانه و سد و پل و جاده و هزاران طرح عمرانی نمی نویسید؟ مگر کورید و نمی بینید؟».
می گفتم: «تأسیسات عمرانی و ساختن مملکت جزو وظایف حکومت است، نوشتن ندارد. شما موظفید راهها و پل ها را بسازید، موظفید برای جوانان برنامه ریزی کنید، موظفید به قانونی که خودتان نوشته اید عمل کنید، موظفید شب را مثل روز برای مردم روشن کنید، نه اینکه روز مردم را به تاریکی بکشانید».
در همان وقت تلویزیون گزارشی از سفر یک مسئول به شهرستان را پخش می کرد و مردم به خیابان ریخته بودند و شاخه های گل را به وسط خیابان پرت می کردند. آنطرف عده ای جلو مهمان، گوسفند قربانی می کردند، مفسر تلویزیون با هیجان از استقبال پنجاه کیلو متری مردم حرف می زد و بازجوی من با نگاه عاقل اندرسفیه می گفت: «مشکل شما این است که گوش و چشم تان را وقف ماهواره ها کرده اید و دل به رسانه های غربی داده اید».
و من گفتم: «عامه ی مردم معمولا به تماشای قدرت یا مجسمه ی قدرت می روند، در تظاهرات نمایشی نقش سیاهی لشکر را خوب بازی می کنند، این نیاز طبیعی انسان است که نمی خواهد بمیرد، با بزرگان عکس می گیرد، درباره ی جاودانگان حرف می زند، حتا با قاتلی مشهور در پای چوبه ی اعدام خاطره ی دیدار برقرار می کند تا خود را به مرز جاودانگی برساند. ميلیون ها فدایی هیتلر کجا رفتند؟ لشکر بی انتهای استالین چه شد؟ یادتان باشد مملکت به دست نخبگان ساخته می شود ».
تلویزیون را خاموش کرد و فریاد کشید: «تقصیر ماست که داریم برای حفظ جان شما تلاش می کنیم و شما نمی فهمید که در چه وضع خطرناکی قرار دارید. مملکت در وضع خطرناکی است، شماها از یک طرف، دیگران از طرف دیگر. یک نماینده ی مجلس میلیون ها تومان دزدی کرده، یک معاون وزیر مبلغ کلانی رشوه گرفته...».
گفتم: «خوب، بروید دستگیرشان کنید».با صدای بلندتر فریاد کشید: «حرف نزن. آبرومان می رود، همه چیز به هم می ریزد». و بعد با صدای آرام گفت: «شماها هم که می توانید در این وضعیت به ما کمک کنید، ساز وارونه می زنید».
تائیدیه می خواست. جمهوری اسلامی در تمام این هفده سال به فکر گرفتن تائیدیه بوده است. دلش می خواهد همه تأيیدش کنند و بر رفتارش صحه بگذارند. بسیاری از نویسندگان و روشنفکران در وضعیت مشابه قرار داشتند. ما می دانستیم چه کسی چه روزی در کدام اتاق هتل بازجویی پس داده و نوبت را انتظار می کشیدیم. تفاوتی عمیق بین ما روشنفکران و روحانیت وجود داشت. و این به خاستگاه انگیزه های ما از فعالیت های فردی و اجتماعی باز می گشت. ما هرگز به این اندیشه نبوده ایم که قلم را وسیله ی ارتزاق خود کنیم و معمولا دارای دو شغل بوده ایم، نویسنده و معلم، یا نویسنده و روزنامه نگار، و یا نویسنده و ویراستار. هنر وسیله ی نان خوری ما نبوده است، اما در مقابل، روحانیت تنها از راه دین نان خورده است. بنابراین در تفویض قدرت یا ثروت و حتا محبوبیت در بین اقشار جامعه ناتوان بوده است. در منتهای ضعف دچار خطاهای سهوی و عمدی شده، اما هرگز در صدد جبران یا تصیحح اشتباه بر نیامده است، بلکه همواره کوشیده است دیگران را بر تأيید خود وادار سازد. بلاهایی که در این سال ها بر سر ملت و ایران آمده، بعد از اعدام ها، حذف ها، خرابی ها، و نقض حقوق بشر، و حتا لگد زدن به بخت خویش که همانا نفی قانون اساسی بوده، از کشورهای غربی یا از روشنفکران بر جامعه وارد نشده است. چه اینکه هیچ روشنفکری در این هفده سال مصدر امور نبوده، و مقام و منصبی نداشته است. گرانی ارز و انزوای سیاسی، در شکستن شخصیت و بی اعتباری آدم ها رخ داده است. جمهوری اسلامی شخصیت ایرانیان را لکه دار کرده است.
تصویری که از تهران به ذهن سپرده ام، چهره ی شکسته ی بازجوی من است که در برابر جسم و روح ویران من قدم می زد و می گفت: «غربی ها حکومت ایران را زیر فشارهای تبلیغاتی گذاشته اند و حتا از نظر خبری هم ما را خذف کرده اند».
و من گفتم: «دقیقا همان کاری که شما با نویسندگان دگراندیش می کنید». می نشست، سیگار می کشید و دوباره پا می شد و راه می رفت. می گفت: «ما می خواهیم مملکت را بسازیم، اما شماها نمی گذارید. تصویرهای مخدوش می دهید. از کاه کوه می سازید، و کارهای خوب ما را نمی بینید. اصلا چرا ما باید نگران شما باشیم و از شما مراقبت کنیم؟». می گفت: «اگر ارتباط ما با شما قطع شود، نمی دانم چه بلایی سرتان می آید. وقتی پرونده ی سیرجانی آمد زیر دست من، یک روز او را خواستم. آمد و با هم حرف زدیم. بهش گفتم آقای سیرجانی اگر با من روراست باشی کارهایت روبراه می شود. اما سعيدی به من نارو زد. من هم پرونده اش را تحویل قسمت دیگر دادم. خلاصه عباس جان مواظب خودت باش، سعی نکن به من نارو بزنی. ما از همه چیزت خبر داریم. همه جا زیر ذره بین مایی. حتا توی اتاق خواب». و بعد چند نمونه از گفتگوی خصوصی من و خانواده ام را ذکر کرد و من همان موقع یاد رمان «مرشد و مارگریتا» از بوریس بولگاکوف افتادم و آن ترجمه ی زیبای عباس میلانی.
مدت ها بود که یک کیوسک روزنامه فروشی شبانه روزی جلو خانه ی ما قرار داده بودند که با نورافکن هاش تمام خانه ی ما را روشن می کرد. همسایه ها هر وقت مرا می دیدند با اشاره ای به کیوسک می گفتند: «حواستان که هست، آقای معروفی؟!» و مأموران روزنامه فروش، گاهی نامه ی تهدید آمیز، چیزی نظیر تلفن های تهدید آمیز، زیر برف پاک کن ماشینم می گذاشتند و می رفتند. ماهها بود که بعد از کار شبانه، ساعتی در تاریکی اتاق پشت پنجره می ایستادم و عدالت شبانه را تماشا می کردم. می ترسیدم بخوابم و باز کابوس ببینم. اما از زور خستگی بیهوش می شدم و در اوج کابوس، می دانستم که دارم خواب می بینم، می ترسیدم بیدار شوم، چون در فضای وحشتناک تر از کابوس باید به زندگی ادامه می دادم.
یک روز عباس سلیمی نمین مدیر کیهان هوایی به من تلفن زد که چرا نویسندگان دگراندیش را مطرح می کنید؟ چرا از کتاب فلان نویسنده حرف می زنید؟ چرا سنگ صبور صادق چوبک را علم کرده اید؟ چرا از نویسندگان حزب اللهی سخنی نمی گویید و بهشان جایزه نمی دهید؟ او هم تأيیدیه می خواست، خیال می کرد با تأيید من و امثال من هر کس می تواند نویسنده شود. بعد از یک مکالمه ی نیم ساعته، به او گفتم اصلا چرا ما را تعطیل نمی کنید؟ تعطیل مان کنید آقا، بروید یک «پراودا» چاپ کنید برای تمام ملت، خیال همه را راحت کنید. بخشی از گفتگوی ما به خصوص«پراودا»ی آن در روزنامه ای چاپ شد و آنگاه مهدی نصیری مدیر سابق کیهان، نوشت: «اگر آزادی این است که افراد دگراندیش هر چه دلشان خواست بگویند من حاضرم جانم را بدهم تا چنین آزادی ای محقق نشود».
این افراد خط مشی فرهنگی ایران را تعیین می کنند، و وقتی در بخش نوشتاری به هیچ چیز نرسیدند، هنگ موتورسواران ناشناس را برای سرکوب مخالفان و آتش زدن کتابخانه ها گسیل می دارند، بعد از طریق دادگاه ها نشریات را به تعطیلی می کشانند، آنگاه آیت الله جنتی در خطبه ی نماز جمعه آنان را حمایت می کند. به همین خاطر بود که در دادگاه گفتم شما نخبگان جامعه را به چند آتش افروز کتابسوز فروخته اید. و سال ها فریاد زده بودم: ما بابت هر داستان و رمان که می نویسیم یکبار عزراییل را ملاقات می کنیم.
وزارت ارشاد از سه سال پیش به پادگان تبدیل شده بود. علی لاریجانی (رئیس فعلی رادیو و تلویزیون) از سپاه پاسداران آمده بود تا به عنوان وزیر، کارمندان را عوض کند و نیروی سپاه پاسداران قدرت فرهنگی را در اختیار بگیرند. در مدتی کوتاه متوجه شدیم که دیگر نمی توان با کسی صحبت کرد. روی در اتاق های دربسته، لیست کتاب های دارای مجوز اعلام می شد، و مابقی در دست بررسی بود. نه دلیل توقیف را می دانستیم، نه زمان مراجعه را. پشت اتاق های دربسته، یادآور خاطرات تلخی بود که آدم دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد. یادآور خاطره ی انقلاب سربسته ای که جلساتش در اتاق های دربسته انجام شد. این همان نکته ای است که مردم ایران در کشور خودشان احساس غربت و بی پناهی می کنند. این ظلم را به هیچکس نمی بخشیم که بر خلاف قانون بشری، اصل را بر بزهکاری می دانند و آدم ها مدام باید اثبات کنند که بی گناه اند. در ایران، همینطور که راه می روی، غرق در گناهی. و این گونه است که جامعه ای هویت خویش را از دست می دهد، آنقدر در کوره سرخ می شود که با ضربه ی هر چکشی می تواند شکل عوض کند.
درست یکسال گذشته است. شرایط در این یکسال از آنچه بوده، وحشتناک تر شده است. آخرین تصویر هایی که از تهران به ذهن سپرده ام، ترس و وحشت است. وحشت و خشونت سردی که باعث شد دندان هام را از دست بدهم. موتورسواری که هر روز تعقیبم می کرد، حالا شب ها در خواب من راه می رود. مردی که از فشار اجتماعی و گرانی رو به صعود، خودش را از طبقه ی ششم به خیابان پرت کرده بود، گاهی به خوابم می آید، پنجره را باز می کند و بر آسفالت خیابان متلاشی می شود. زنی دست بچه هاش را می گیرد تا آنها را به جای خوبی ببرد، آنگاه خود و بچه ها را به کانال آب می اندازد. زنی خسته و افسرده به سراغ بچه اش می رود که ببیند مشقش را نوشته است یا نه. می بیند بچه اش روی کتاب به خواب رفته، او را بیدار می کند و آنقدر کتکش می زند که بچه می میرد. مردی جان به لب شده یک هواپیمای مسافر بری را با 127 مسافر می رباید که جان خود را نجات دهد. دختری شانزده ساله با کمک دوست پسرش، دست به قتل خواهر و برادر کوچکش می زند. سطح شهر پر از پاسدار و پاسبان و مراقب و ارتشی است. اما قتل و دزدی و غارت و تجاوز به راحتی انجام می گیرد. امنیتی در میان نیست. رئیس انتظامات شهر تهران در روزنامه ها اعلام کرده است که آرایشگاه های مردانه از این پس باید طبق ضوابط اسلامی موهای مشتریان را اصلاح کنند. هر چه در کتاب ها می گردم نمی فهمم اصلاح مو با ضوابط اسلامی دیگر چه صیغه ای است. خوب می دانم که موهای پیامبرمان بلند بوده است، فرق سر را از وسط باز می کرده، و از عطر خیلی خوشش می آمده. مسئول اداره ی کتاب وزارت ارشاد بالاخره پس از سي و يک بار تلفن زدن ما، حاضر به مکالمه می شود و رسما اعلام می کند که طبق فتوای خمینی، تصویر کردن اندام زن در رمان و داستان حرام است. اختیار آدم ها روز به روز محدودتر می شود و به جای آن جبری ایدئولوژیک قرار می گیرد که ربطی به دین اسلام ندارد، اما به نام اسلام تمام می شود. اسلام مخدوش شده است، الگوی چپ هم که از فروپاشی اردوگاه شرق فروریخته است. پس باورها در هم ریخته است و مردم به فال قهوه و ظاهر کردن روح و جن روی آورده اند. می خواهند ببینند سر نوشت شان چه می شود. همچنانکه سال ها کتاب های خاطرات شاه و درباریان و سفیران و رهبران احزاب شکست خورده را می خواندند. سال ها این گونه کتاب های خاطرات تارخ معاصر در رده ی پرتیراژترین و پرخواننده ترین قرار داشت. وقتی خبرنگار نیویورک تایمز از من پرسید به نظر شما دلیلش چیست؟ پاسخ دادم: « می خواهند ببینند چه شد که به این روز افتادند».
وای که چقدر تصویر غم انگیز در ذهنم مانده است. ماه ها بود که آمبولانسی با پرده های آبی جلو دفتر مجله گردون می ایستاد، و تلفن ها و رفت و آمد های ما را کنترل می کرد. مردی عقب ماشین روی تخت خوابیده بود و با ولوم چیزی شبیه رادیو ور می رفت، نمی دانست که ما از بالا، از لای پنجره او را زیر نظر داریم. او ما را زیر نظر داشت و ما او را. یک روز من دچار حمله ی قلبی شدم. همکارانم مرا به بیمارستان بردند. اما متاسفانه آن آمبولانس پیش از ما رسیده بود، با آن پرده های آبی مسخره اش، و آن نمره اش که همه ی ما از حفظ بودیم. مشاور مجله و نیز پزشک معالجم هر دو معتقد بودند که در بیمارستان معلوم نیست چه بلایی سرت بیاورند. این ها همه چیز را در اختیار دارند و بیمارستان مناسب ترین مکانی است که بخواهند کلک کسی را بکنند. به ناچار مرا در خانه ام بستری کردند. آنجا بود که دانستم ما از همه چیز محروم شده ایم. و آنجا بود که از ته قلب احساس کردم من از مرگ نمی ترسم، بلکه از بیهوده تلف شدن نفرت دارم.
در امتداد بازجویی های هتلی، دو چیز سایه به سایه، در سایه ی وحشت همراه آدم بود. تکه پاره شدن غریبانه در خیابان، و یا به زندان افتادن. دومی البته از نظر جانی امن تر بود، اما تجربه نشان می داد که این یکی وحشتناک تر از هزار بار تکه پاره شدن است. آدم بعد از سال ها داستان نویسی، ناگاه بازیگر سریالی شود که در رسانه ها اعلام کند از گذشته ی تاریک خود شرمسار است. با چهره ای مغموم و مغبون به افشای ماهیت خائنانه ی خود و همکارانش بپردازد، و بگوید که علاوه بر جاسوسی «سيا» و «کا.گ.ب» همجنس باز بوده، با زنان شوهر دار هم رابطه داشته، گاهی تریاک می کشیده، گاهی الکل می نوشیده، و گاهی کشک و بادمجان می خورده و حالا آمده در تلویزیون از ملت تقاضای بخشش کند. و در پایان از بازجویی عزیزش بخواهد که هر چه زودتر اعدامش کنند تا این لکه ی ننگ از زمین خدا پاک شود.
تصویری که از تهران به یاد دارم، شهری است بزرگ که روز به روز بزرگ تر می شود. شهردار آدم توانایی است، تهران را شخم زده تا از زیر تل خاک یک شهر زیبا در آورد. اما هر روز مهاجران سر خورده ی شهرها و روستاها به این شهر بزرگ گسیل می شوند تا پیش از تلف شدن فکری به حال خود بکنند. و عجیب اینجاست که موفق هم می شوند. در تهران بالاخره می توان کاری کرد و این شهر آنقدر جاذبه دارد که بتواند تمامی نیروی جوان و نیروی کار مملکت را در خود جای دهد. گاه به نظر می آید که اینان صاحبان اصلی شهرند که از راه می رسند؛ با چهره هایی غربت زده در جستجوی کار، جذب نظام دلالی می شوند.
«شغل سیاه و بازار دلالی پر رونق است. عصر آوارگی، کار کن که نانی به کف آری. بخور تا زنده بمانی. و راستی راز خلقت همین بود و آیا به همین خاطر انقلاب کردیم و آنهمه کشته دادیم؟ ماراتون گرانی و وحشت است. عصر آرزوهای بزرگ. آرزویی نه دیرینه که نورس. آنوقت انسان شب و روز تلاش کند و عاقبت نتواند برای معیشت خود و خانواده اش پاسخی بیابد. آن هم در یک جامعه ی انقلاب کرده ی فرهنگی شده؟ آدم بر سر دو راهی می ماند. شک. شک اساس ایمان است. هر که شک را به یقین تبدیل کند، حاکم قلب هاست؛ پول یا توحید؟ به عقیده ی من با نظام دلال پرور و ارزفروش نمی توان به توحید فکرد. از این موجود تنها فرعونیت زاده می شود که نتیجه ی خرافات و ترس های بشر از ناشناخته هاست. چیزهایی نظیر مرگ، زلزله، دشمن، بیگانه و عدم امنیت. دروغ، دروغ، دروغ که میوه ی فرعونیت است. چرا که از ترس ناشناخته می توان در لاک آماده ای فرو رفت. فرعونیت تاجگذاری ضعیف ترین آدم هاست، نقطه ی مقابل خلاقیت. فرعونيت هنر را بر نمی تابد، چرا که هیچ هنری انسان را به گورستان هدایت نمی کند» (حضور خلوت انس، گردون 49 تهران، 1374).
آری. مهاجران از راه می رسند تا بازار دلالی گرم تر شود؛ عده ای در کار ارز، عده ای در خرید و فروش کوپن، برخی در پخش نوارهای موسیقی لس آنجلس، و تازه واردها مشغول کار فعلگی. تهران دارد بزرگ تر می شود و کار راه و ساختمان رونق دارد. همه دارند می دوند که از تأمین معاش عقب نمانند، دو شیفته، و سه شیفته. بیشتر کارمندان و معلمان هم بعد از پایان کار اداری، مسافرکشی می کنند، یا به نوعی وارد شغل سیاه می شوند. به نظر می آید که ایران را خراب کرده اند تا فقط تهران را بسازند. کشاورزی و دامداری از رونق افتاده، شهرهای کوچک و روستاها از جوان تهی می شود. کشتی های حامل گندم و برنج و گوشت یخزده از کشورهای خارجی در خلیج فارس لنگر می اندازند. ترس و وحشت چهره ها، آدم را به یاد نقاشی های «ادوارد مونش» می اندازد. همه چیز را ویران کرده اند تا شهر تهران را بسازند. می گویند قرار است ژاک شیراک به ایران بیاید. نیروهای پنهانی فشار می آورند که هر چه زودتر اتوبان و پل های ناتمام ساخته شود. شهردار، طفلکی شهردار، با تمام قوا تلاش می کند. اما ژاک شیراک نمی آید. بعد می گویند قرار است کلاوس کینکل (وزير خارجه آلمان) به تهران سفر کند، میدان ها و خیابان ها را گلکاری می کنند، به زیباسازی هتل هیلتون می پردازند؛ درست به هنگامی که یک بازجو نویسنده ای را به هتل می برد که متحولش کند، آنطرف هتل را دارند بازسازی می کنند. یکی دو مقام تندرو و خشن را به سفر هندوستان می فرستند، فرودگاه مهرآباد را غرق در نور لیزری و فسفری می کنند. اما سفر کینکل لغو می شود. یا اصلا خبر نیامدنش در لابلای خبرها و حادثه و زلزله محو می شود. وزیر خارجه شان را به سفر های پنهانی می فرستند تا در اتاق های در بسته جلسات سربسته داشته باشد. همه و همه به این خاطر است که از جانب کسی یا دولتی تأيید شوند. اما حقوق بشر را نقض می کنند، قوانین خود را می شکنند، شخصیت آدم ها را در هم می ریزند، بنابراین طبیعی است که کسی تأيیدشان نکند، طبیعی است که محکوم شوند. میزان بدهی شان بالا می رود. بحث را عوض می کنند و برای گرفتن تأيیدیه باز به سراغ نخبگان دگراندیش می روند و آنان را آزار می دهند.
یک مقام امنیتی بعد از مرگ سعید سیرجانی نوشته بود: «نامه هایی که از استاد سیرجانی به چاپ رسیده (یعنی توبه نامه ها) نشان می دهد ایشان هم در زندان متحول شده اند و از نور معرفت بهره مند گشته اند، اما آیا نمی شد کاری کرد که در بیرون از زندان افراد متحول شوند؟»
بازجوی سعیدی خوشش می آید، دست به کار می شود و می خواهد نویسندگان را نه در زندان، بلکه در شهر، در خانه، در هتل هیلتون متحول کند. آنقدر براین کار پای می فشارد که همه جا زندان می شود و هر نویسنده ای آرزو می کند کاش در زندان باشد، کاش بتواند وطن را ترک کند، کاش بمیرد و راحت شود، کاش...
واین گونه بود که در سر مقاله ی واپسین نوشتم: «تصویری که از وطنم دارم، پرنده ای است به شکل مورب با بالی در عرش، و با بالی در اعماق سوخته ی زمین. یک بال با مترقی ترین و فرهنگی ترین افکار که انسان هایی حاضرند جان شان را هم بدهند اما سر خم نکنند و روح خود را نفروشند. و یک بال که فاشیستی ترین افکار را با خود دارد؛ انسان هایی که سیاستگزار فرهنگی حکومت اند، آنان که جز کتابسوزی و آدم کشی اندیشه ای در سر ندارند. ایران سرزمین حیرت است. شاید شکل پرنده نیست. شکل کانگورویی است که بچه ای از شکمش سر در آورده، این بچه می خواهد مادرش را بخورد. مادر غمگین است. در حلقه ی گرگ ها محاصره شده و گرگ ها می خواهند که این جسم خاکی را لقمه لقمه کنند و در دهان گنده شان بگذارند. زمان، زمان لقمه های کوچک است. مثل شوروی یا مثل یوگسلاوی.
بچه کانگورو هم کوچک است که از دل انقلاب سر در آورده، و هر چه اصول حقوق بشر و قانون و آزادی تأکید می کنند، با ذهنیت کودتایی خود بیشتر موجب وحشت می شود. بی توجه به حلقه ی گرگ ها، دست به حرکاتی می زند که زیبنده ی ایران، فرهنگ و تاریخ ما نیست. تلاش می کند که همه ی مردم جهان ما را به عنوان آتش افروز، گانگستر و تروریست بشناسند...».
درست یکسال گذشته است. نه. درست هجده سال گذشته است. آخرین تصویری که از وطنم دارم، زیبایی چهار فصل است، و کوه دماوند، و مادران عاشق و داغدار، و دختران انتظار، و آسمان بلند پرستاره، و ادبیات بالنده، و مردم نجیب، و... تنها یک افسوس می ماند که دولتی، بی دلیل ملتش را آزار می دهد.
آخرین تصویر از شیشه ی هواپیما، چهره ی گریان خودم بود. تصویر خسته و رنجيده ي مردی که دوبار زندگی کرد. سال پیش زیر فشارهای بیش از حد و غیر انسانی، مرد. آنگاه از گور خود برخاست تا بار دیگر در سرزمینی دیگر زندگی کند، شاید در آوارگی خاطرات مرگ خود را بنویسد. در آن لحظه آسمان تاریک بود.
سرمقاله گردون شماره يک در تبعيد، کلن، يازدهم اسفندماه 1375 (1997 \03\01
اين مقاله نخست با عنوان «سقوط در جنون» در اشپيگل 14/4/1997 آلمان همزمان با رأي دادگاه ميکونوس چاپ شد

January 3, 2004

يک نامه ي قديمي به سيمين دانشور

من خسته ام، مي داني؟ از پس دو قرن خستگي آمده ام، دو قرن بزرگ، که اينجا ماشين بخار مي ساختند، و آنجا حرمسرا، اينجا ماشين چاپ اختراع شد، و آنجا حرمسرا.
ما زندگي نکرديم، ما زنده زنده در آتش سوختيم، به چهره ام نگاه کن: خط رنج هاي دو قرن دويدن، بي آب تکيدن، شيارهاي خاک سرزمين توست، بيدار بمان، براي خوابيدن هفت هزار سال وقت هست.
چهار ساعت گذشت، و انگشتانم بر شعله ي شمع سوخت.

مادر عزیزم، خانم سیمین دانشور، سلام. دیروز ظهر روی مبل خوابم برد. باز هم خواب شما را دیدم. آن ژاکت زرشکی مخملی تن تان بود که در خواب من بنفش می زد. تمام صورت تان می خندید. من در همان اتاق بزرگ، روی مبل همیشه منتظر بودم. صدای شما در راهرو می پیجید ولی من نمی فهمیدم چه می گویید. تا وارد شدید گفتید: «تو کحایی؟ نگفتی که یک مادری هم اینجا داری؟»
جلو پای شما بلند شدم، و وقتی شما را می بوسیدم احساس کردم صورت هر دومان از اشک خیس شده است. ما کی گریه کرده بودیم؟ چرا؟ توی دلم گفتم: یک غمی ته چشم هاتان هست که هر چه هم بخندید، محو نمی شود. خیلی دلم براتان تنگ شده، می دانید؟ آدم وقتی از عادتش بیفتد، یا از یک دیدار دایمی محروم شود، کمترین بلایی که سرش می آید این است که آه می کشد، و فکر می کند مگر از خانه ی ما تا خانه ی شما چند قدم راه است؟ شعر «دیدار غریبانه» ی لیلی بالاخره اجازه ی چاپ گرفت؟ جمیله دانشگاه می رود؟ راستی گربه ی ته کوچه زایید؟ بگذارید ببینم، درخت خرمالو امسال باری داشت؟ از پنجره ی اتاق به درخت خرمالو نگاه کردم، و همانطور ساکت ایستاده بودم، با یک نگاه به شما، یک نگاه به دور اتاق.
انگار ذهن مرا در خواب خوانده بودید، یا شاید من این ها را در زمانی دیگر از شما پرسیده بودم. گفتید: «حالا بنشین چایت را بخور تا من یکی یکی همه چیز را برایت بگویم. اول وضع ما نویسنده ها که اصلا خوب نیست. از وقتی هم که رفته ای هنوز هیچ کتابی در نیامده. خیال نکن که ما خوشحالیم. من حالا برای دیدن تو خوشحالم، بله. اما هر لحظه منتظرم در خانه باز شود، تو بیایی. اینکه پرسیدی آیا توی این کوچه آپارتمانی اجاره می دهند، راستش یک آپارتمانی تازه ساخته اند که مال ناطق نوری است. به من و تو هم اجاره نمی دهند، می دهند به از ما بهتران. سیگار را هم نخیر ترک نکرده ام. هنوز می کشم، نصفه. اما تو چرا اینقدر می کشی؟»
برام کبریت زديد که سیگارم را روشن کنم. لیوان چایم را برداشتم اما چای نبود، شربت به لیمو بود. بوی به لیمو از هزار سال پیش در سرم می پیچید و خوابم را سنگین تر می کرد. بعد احساس کردم کسی تلاش می کند مرا بیدار کند، اما من دل نمی کنم و می خواهم پیش شما بمانم.
گفتید: «راستی نگفتم برات، نصرت رحمانی و احمد شاملو درویش شده اند، چه درویشی. آمده اند توی اتاق جلویی از صبح تا شب مثنوی می خوانند و نوار پر می کنند. نه حیال کنی معمولی ها! از ته دل می خوانند. با سوز و گداز.»
بعد دست مرا گرفتید و به اتاق جلویی بردید. شاملو و رحمانی کنار دیوار سرهاشان را به همدیگر تکیه داده بودند و با یک صدای آسمانی چیزی می خواندند که در عمرم نشینیده بودم. شعری می خواندند که هر واژه رنگ داشت. و وقتی رنگ ها کنار هم قرار می گرفتند ترکیبی می ساختند که آدم را سحر می کرد، با صدایی که مثل یک حریر سفید در نسیم موج می خورد و در دل آسمان محو می شد. شما هم با آنها هم آواز شدید. رفتید جلوشان چهار زانو نشستید، و با دست اشاره کردید که من هم بنشینم. آن وقت من هم با شما شروع به خواندن کردم.

قلبم فشرده می شد، و احساس می کردم باید همراه گریه ام، شماها را تماشا کنم و بخوانم. در خواب دلم می خواست صدای این کر آسمانی را ضبط کنم، اما می دانستم که دارم خواب می بینم، و همه ی این خوشبختی موقتی است. و همان در خواب چنان بغض کرده بودم که می ترسیدم کسی بیدارم کند و رؤیای مرا به تباهی بکشد. گفتم: «مامان، من چکار کنم؟»
گفتید: :«هیچی عزیزم. تو باید برگردی. اما اینکه کی برگردی با خداست.»
در خواب، یادم آمد که مادر بزرگم همیشه می گفت صبر کوچک خدا چهل سال طول می کشد. سرم را تکان دادم و به شما نگاه کردم که کمی تصویر در ذهنم ذخیره کنم. اخم هاتان در هم رفت: «ببینم، چشم های تو چرا قرمز شده؟ شب ها چند ساعت می خوابی؟»
«پنج یا شش ساعت.»
«چرا؟»
«خیلی کار می کنم. هر چه هم کار می کنم به جایی نمی رسم. می خوانم و می نویسم. حتا توی تب هم کار می کنم. شما وضعیت ما را نمی دانید. غربت خیلی کشنده است.»
«من به تو نگفتم هشت ساعت بخواب؟»
«اگر هشت ساعت بخوابم عقب می افتم. خیلی کارها هست که باید انجام بدهم. می دانید که.»
«خیلی خوب. بچه ی سرتق و کله شقی هستی. بیا توی چشم هات قطره بریزم.»
نصرت رحمانی انگار که از خواب بیدار شده باشد گفت: «قطره، قطره، قطره گریستم تا باورم کنند. این شعر مال کی بود، احمد؟»
همان طور که سرم را بالا گرفته بودم و شما در چشم هام قطره می ریختید، گفتم: «تمامی خون رگانم را من قطره قطره قطره ...»
شما گفتید: «نمی خواهد حالا ادای قطره های من را در بیاوری.»
نصرت رحمانی خواب آلود گفت: «سر راه یک سری هم به ما می زدی.»
گفتم: «باور کنید با هیچکس خداحافظی نکردم.»
گفت: «دفعه ی بعد که آمدی چمدانت را می گذاری اینجا، بعد راه می افتی جای ديگر. یعنی که اول می آیی پیش نصرت، مفهوم شد؟»
شاملو همچنان داشت می خواند. صداش را زیر و بم می کرد و مثل دنباله سیمرغ یا مثل گل های ریز خطوط اسلیمی در جایی می ایستاد و باز چرخ می زد. صداش آرام می شد و باز اوج می گرفت. بعد که کار ضبط تمام شد به من نگاه کرد و گفت: «شما اینجا را خانه ی خودتان نمی دانید که احساس غریبی می کنید، و گرنه هر وقت خواستید می توانید بیایید پیش من.»
در خواب هم مثل همیشه مؤدب و مهربان بود. گفتم: «سلام، آقای شاملو.» و تقریبا داد می زدم. مثل اینکه از گوشی تلفن باهاش حرف می زدم.
گفت: «کتابی که صحبتش را می کنید من قبلا ترجمه کرده ام. اجازه ی چاپ ندارد این حشره ها نمی گذارند ما کار خودمان را بکنیم. به صورت فتوکپی هست، خواهش می کنم عجالتا همان را بخوانید.»
شما گفتید: «دارید درباره ی چی حرف می زنید؟»
شاملو گفت: «یک داستانی از رومن گاری ترجمه کرده بودم، گفتم معروفی بخواند.»
نصرت رحمانی گفت: «عجیب اینجاست که احمد یادش نمانده.»
گفتم: «چی یادش نمانده؟»
نصرت گفت: «يک گلیم رنگارنگ توی دفتر گردون بود، یادت هست، احمد؟»
گفتم: «کار زن های سنگسر است.»
آن وقت شما به حیاط رفتید و یک انار از درخت چیدید. من از پنجره نگاه می کردم. یک انار بزرگ قرمز چیدید و به اتاق برگشتید. گفتید: «خوب، این را به کی بدهم؟»
شاملو گفت: «خواهش می کنم بده به ایشان که فعلا دارد خطر می کند، از تهران کوبیده تا اینجا آمده.»
شما گفتید: «معروفی که پسر خودم است. تعارف نکنیدها. بدهم به کی؟»
گفتم: «بدهید به آقای رحمانی ببرد رشت، سر فرصت کنار آن پنجره های قدیمی...»
و انار در دست های شما انگار روی سر ما می چرخید. آن را به طرف مان می آوردید و می گرداندید. همان لبخند موقر همیشگی بر چهره تان بود و نمی دانستید انار را به چه کسی بدهید. گفتید: «من برای همه ی شماها نگرانم. ساعدی هم قبل از فرار چند روزی اینجا بود. می فهمید که.»
در همان لحظه زنگ در خانه ی شما به صدا در آمد، و من احساس کردم چیزی از سلسله ی اعصاب من گذشت و در مغزم پیچید. باز صدای زنگ، زنگ، و ناگاه از جا کنده شدم و از خواب پریدم.
از پنجره، شاخه های درخت آلمانی را دیدم. سرم را به طرف کتابخانه برگرداندم. چرا من در ایران نیستم؟ چرا در کشوری غریب که نه فرهنگش را می شناسم و نه زبانش را گرفتار شده ام؟ گناه از کیست؟ مگر من چه کرده ام؟ آیا به همین سادگی آدم آواره می شود؟
شاید حدود یک ساعتی به این چیزها فکر می کردم. دلم می خواست دوباره بخوابم و به فضای قبلی بازگردم. و راستی اگر حکومت ها مرزهای خواب را هم در اختیار می داشتند و برای رؤیا پاسپورت و ویزا تعیین می کردند، چه بلایی سر آدم می آمد؟
مادر عزیزم، بالاخره نگفتید درخت خرمالو امسال بار داشت؟ سرم را بر مبل جابجا می کنم و به عطف کتاب ها خیره می شوم. دلم می خواهد همان جور که خوابیده ام، بتوانم بنویسم. عادت به نامه نوشتن چیزی نیست که بتوان ساده به دست آورد. من در تمام عمرم نوشته ام و شما می دانید که نامه های بسیاری نوشته ام. اما نامه نوشتن به شما سخت ترین کاری است که بتوانم فکرش را بکنم. هر روز پیش از آن که به دفتر مجله بروم، سری به شما می زدم و می گفتم که چه بلایی سرم آمده است. حالا در شرایطی قرار گرفته ام که حتا نمی توانم چند ثانیه بیشتر در خواب بمانم تا کمی بیشتر در فضای خانه ی شما باشم. و آیا مرگ شبیه خواب است؟ یا خوابی طولانی است که روح به هر جا مایل بود پر بکشد؟ آیا با همین وسوسه است که بسیاری از آدم ها به این خواب دایمی پر گشوده اند؟ وگرنه زندگی نکبتی تک نوبتی ما که زندگی نبود. کابوسی بود که فرصت نکردیم حتا چهره همديگر را به دقت نگاه کنیم.
ما فرزندان تقاص کدام گناه بودیم؟ چرا به این روز افتادیم؟...
آنقدر خسته بودم که نمی توانستم تکان بخورم. دوباره به خواب رفتم، آرام، شیرین و خنک.
مرده بودم و از بیرون به تصویر مرگ خود نگاه می کردم. هوا سرد بود و درخت ها برگ هاشان ریخته بود. من در تابوت خوابیده بودم، و تمام نویسندگان ایران در گورستان پرلاشز بودند. هیچکس غریبه نبود، از هر کس چیزی چاپ کرده بودم، و همه را خوب می شناختم. بخار نفس ها در هوای مه آلود می آمیخت و صدای آدم ها تک تک هوا را می شکافت تا به گوش من برسد. سپانلو، گلشیری، ساری، جمشیدی، جوان بخت، رادی، کشاورز، نجدی و بقیه آدم ها. صدای موسیقی می آمد و صدای سگی در دوردست تکرار می شد.
باز صدای زنگ می آمد. زنگ خانه یا زنگ تلفن. وحشت زده از خواب پریدم و هر چه به اطرافم نگاه می کردم، آرامش گورستان را نمی یافتم. بچه های همسایه باز زنگ خانه ی مارا زده بودند و پشت دیواری پنهان شده بودند.
و شما خوب می دانید که من از صدای زنگ هراسانم.
(1376 دورن، تابستان)