January 3, 2004

يک نامه ي قديمي به سيمين دانشور

من خسته ام، مي داني؟ از پس دو قرن خستگي آمده ام، دو قرن بزرگ، که اينجا ماشين بخار مي ساختند، و آنجا حرمسرا، اينجا ماشين چاپ اختراع شد، و آنجا حرمسرا.
ما زندگي نکرديم، ما زنده زنده در آتش سوختيم، به چهره ام نگاه کن: خط رنج هاي دو قرن دويدن، بي آب تکيدن، شيارهاي خاک سرزمين توست، بيدار بمان، براي خوابيدن هفت هزار سال وقت هست.
چهار ساعت گذشت، و انگشتانم بر شعله ي شمع سوخت.

مادر عزیزم، خانم سیمین دانشور، سلام. دیروز ظهر روی مبل خوابم برد. باز هم خواب شما را دیدم. آن ژاکت زرشکی مخملی تن تان بود که در خواب من بنفش می زد. تمام صورت تان می خندید. من در همان اتاق بزرگ، روی مبل همیشه منتظر بودم. صدای شما در راهرو می پیجید ولی من نمی فهمیدم چه می گویید. تا وارد شدید گفتید: «تو کحایی؟ نگفتی که یک مادری هم اینجا داری؟»
جلو پای شما بلند شدم، و وقتی شما را می بوسیدم احساس کردم صورت هر دومان از اشک خیس شده است. ما کی گریه کرده بودیم؟ چرا؟ توی دلم گفتم: یک غمی ته چشم هاتان هست که هر چه هم بخندید، محو نمی شود. خیلی دلم براتان تنگ شده، می دانید؟ آدم وقتی از عادتش بیفتد، یا از یک دیدار دایمی محروم شود، کمترین بلایی که سرش می آید این است که آه می کشد، و فکر می کند مگر از خانه ی ما تا خانه ی شما چند قدم راه است؟ شعر «دیدار غریبانه» ی لیلی بالاخره اجازه ی چاپ گرفت؟ جمیله دانشگاه می رود؟ راستی گربه ی ته کوچه زایید؟ بگذارید ببینم، درخت خرمالو امسال باری داشت؟ از پنجره ی اتاق به درخت خرمالو نگاه کردم، و همانطور ساکت ایستاده بودم، با یک نگاه به شما، یک نگاه به دور اتاق.
انگار ذهن مرا در خواب خوانده بودید، یا شاید من این ها را در زمانی دیگر از شما پرسیده بودم. گفتید: «حالا بنشین چایت را بخور تا من یکی یکی همه چیز را برایت بگویم. اول وضع ما نویسنده ها که اصلا خوب نیست. از وقتی هم که رفته ای هنوز هیچ کتابی در نیامده. خیال نکن که ما خوشحالیم. من حالا برای دیدن تو خوشحالم، بله. اما هر لحظه منتظرم در خانه باز شود، تو بیایی. اینکه پرسیدی آیا توی این کوچه آپارتمانی اجاره می دهند، راستش یک آپارتمانی تازه ساخته اند که مال ناطق نوری است. به من و تو هم اجاره نمی دهند، می دهند به از ما بهتران. سیگار را هم نخیر ترک نکرده ام. هنوز می کشم، نصفه. اما تو چرا اینقدر می کشی؟»
برام کبریت زديد که سیگارم را روشن کنم. لیوان چایم را برداشتم اما چای نبود، شربت به لیمو بود. بوی به لیمو از هزار سال پیش در سرم می پیچید و خوابم را سنگین تر می کرد. بعد احساس کردم کسی تلاش می کند مرا بیدار کند، اما من دل نمی کنم و می خواهم پیش شما بمانم.
گفتید: «راستی نگفتم برات، نصرت رحمانی و احمد شاملو درویش شده اند، چه درویشی. آمده اند توی اتاق جلویی از صبح تا شب مثنوی می خوانند و نوار پر می کنند. نه حیال کنی معمولی ها! از ته دل می خوانند. با سوز و گداز.»
بعد دست مرا گرفتید و به اتاق جلویی بردید. شاملو و رحمانی کنار دیوار سرهاشان را به همدیگر تکیه داده بودند و با یک صدای آسمانی چیزی می خواندند که در عمرم نشینیده بودم. شعری می خواندند که هر واژه رنگ داشت. و وقتی رنگ ها کنار هم قرار می گرفتند ترکیبی می ساختند که آدم را سحر می کرد، با صدایی که مثل یک حریر سفید در نسیم موج می خورد و در دل آسمان محو می شد. شما هم با آنها هم آواز شدید. رفتید جلوشان چهار زانو نشستید، و با دست اشاره کردید که من هم بنشینم. آن وقت من هم با شما شروع به خواندن کردم.

قلبم فشرده می شد، و احساس می کردم باید همراه گریه ام، شماها را تماشا کنم و بخوانم. در خواب دلم می خواست صدای این کر آسمانی را ضبط کنم، اما می دانستم که دارم خواب می بینم، و همه ی این خوشبختی موقتی است. و همان در خواب چنان بغض کرده بودم که می ترسیدم کسی بیدارم کند و رؤیای مرا به تباهی بکشد. گفتم: «مامان، من چکار کنم؟»
گفتید: :«هیچی عزیزم. تو باید برگردی. اما اینکه کی برگردی با خداست.»
در خواب، یادم آمد که مادر بزرگم همیشه می گفت صبر کوچک خدا چهل سال طول می کشد. سرم را تکان دادم و به شما نگاه کردم که کمی تصویر در ذهنم ذخیره کنم. اخم هاتان در هم رفت: «ببینم، چشم های تو چرا قرمز شده؟ شب ها چند ساعت می خوابی؟»
«پنج یا شش ساعت.»
«چرا؟»
«خیلی کار می کنم. هر چه هم کار می کنم به جایی نمی رسم. می خوانم و می نویسم. حتا توی تب هم کار می کنم. شما وضعیت ما را نمی دانید. غربت خیلی کشنده است.»
«من به تو نگفتم هشت ساعت بخواب؟»
«اگر هشت ساعت بخوابم عقب می افتم. خیلی کارها هست که باید انجام بدهم. می دانید که.»
«خیلی خوب. بچه ی سرتق و کله شقی هستی. بیا توی چشم هات قطره بریزم.»
نصرت رحمانی انگار که از خواب بیدار شده باشد گفت: «قطره، قطره، قطره گریستم تا باورم کنند. این شعر مال کی بود، احمد؟»
همان طور که سرم را بالا گرفته بودم و شما در چشم هام قطره می ریختید، گفتم: «تمامی خون رگانم را من قطره قطره قطره ...»
شما گفتید: «نمی خواهد حالا ادای قطره های من را در بیاوری.»
نصرت رحمانی خواب آلود گفت: «سر راه یک سری هم به ما می زدی.»
گفتم: «باور کنید با هیچکس خداحافظی نکردم.»
گفت: «دفعه ی بعد که آمدی چمدانت را می گذاری اینجا، بعد راه می افتی جای ديگر. یعنی که اول می آیی پیش نصرت، مفهوم شد؟»
شاملو همچنان داشت می خواند. صداش را زیر و بم می کرد و مثل دنباله سیمرغ یا مثل گل های ریز خطوط اسلیمی در جایی می ایستاد و باز چرخ می زد. صداش آرام می شد و باز اوج می گرفت. بعد که کار ضبط تمام شد به من نگاه کرد و گفت: «شما اینجا را خانه ی خودتان نمی دانید که احساس غریبی می کنید، و گرنه هر وقت خواستید می توانید بیایید پیش من.»
در خواب هم مثل همیشه مؤدب و مهربان بود. گفتم: «سلام، آقای شاملو.» و تقریبا داد می زدم. مثل اینکه از گوشی تلفن باهاش حرف می زدم.
گفت: «کتابی که صحبتش را می کنید من قبلا ترجمه کرده ام. اجازه ی چاپ ندارد این حشره ها نمی گذارند ما کار خودمان را بکنیم. به صورت فتوکپی هست، خواهش می کنم عجالتا همان را بخوانید.»
شما گفتید: «دارید درباره ی چی حرف می زنید؟»
شاملو گفت: «یک داستانی از رومن گاری ترجمه کرده بودم، گفتم معروفی بخواند.»
نصرت رحمانی گفت: «عجیب اینجاست که احمد یادش نمانده.»
گفتم: «چی یادش نمانده؟»
نصرت گفت: «يک گلیم رنگارنگ توی دفتر گردون بود، یادت هست، احمد؟»
گفتم: «کار زن های سنگسر است.»
آن وقت شما به حیاط رفتید و یک انار از درخت چیدید. من از پنجره نگاه می کردم. یک انار بزرگ قرمز چیدید و به اتاق برگشتید. گفتید: «خوب، این را به کی بدهم؟»
شاملو گفت: «خواهش می کنم بده به ایشان که فعلا دارد خطر می کند، از تهران کوبیده تا اینجا آمده.»
شما گفتید: «معروفی که پسر خودم است. تعارف نکنیدها. بدهم به کی؟»
گفتم: «بدهید به آقای رحمانی ببرد رشت، سر فرصت کنار آن پنجره های قدیمی...»
و انار در دست های شما انگار روی سر ما می چرخید. آن را به طرف مان می آوردید و می گرداندید. همان لبخند موقر همیشگی بر چهره تان بود و نمی دانستید انار را به چه کسی بدهید. گفتید: «من برای همه ی شماها نگرانم. ساعدی هم قبل از فرار چند روزی اینجا بود. می فهمید که.»
در همان لحظه زنگ در خانه ی شما به صدا در آمد، و من احساس کردم چیزی از سلسله ی اعصاب من گذشت و در مغزم پیچید. باز صدای زنگ، زنگ، و ناگاه از جا کنده شدم و از خواب پریدم.
از پنجره، شاخه های درخت آلمانی را دیدم. سرم را به طرف کتابخانه برگرداندم. چرا من در ایران نیستم؟ چرا در کشوری غریب که نه فرهنگش را می شناسم و نه زبانش را گرفتار شده ام؟ گناه از کیست؟ مگر من چه کرده ام؟ آیا به همین سادگی آدم آواره می شود؟
شاید حدود یک ساعتی به این چیزها فکر می کردم. دلم می خواست دوباره بخوابم و به فضای قبلی بازگردم. و راستی اگر حکومت ها مرزهای خواب را هم در اختیار می داشتند و برای رؤیا پاسپورت و ویزا تعیین می کردند، چه بلایی سر آدم می آمد؟
مادر عزیزم، بالاخره نگفتید درخت خرمالو امسال بار داشت؟ سرم را بر مبل جابجا می کنم و به عطف کتاب ها خیره می شوم. دلم می خواهد همان جور که خوابیده ام، بتوانم بنویسم. عادت به نامه نوشتن چیزی نیست که بتوان ساده به دست آورد. من در تمام عمرم نوشته ام و شما می دانید که نامه های بسیاری نوشته ام. اما نامه نوشتن به شما سخت ترین کاری است که بتوانم فکرش را بکنم. هر روز پیش از آن که به دفتر مجله بروم، سری به شما می زدم و می گفتم که چه بلایی سرم آمده است. حالا در شرایطی قرار گرفته ام که حتا نمی توانم چند ثانیه بیشتر در خواب بمانم تا کمی بیشتر در فضای خانه ی شما باشم. و آیا مرگ شبیه خواب است؟ یا خوابی طولانی است که روح به هر جا مایل بود پر بکشد؟ آیا با همین وسوسه است که بسیاری از آدم ها به این خواب دایمی پر گشوده اند؟ وگرنه زندگی نکبتی تک نوبتی ما که زندگی نبود. کابوسی بود که فرصت نکردیم حتا چهره همديگر را به دقت نگاه کنیم.
ما فرزندان تقاص کدام گناه بودیم؟ چرا به این روز افتادیم؟...
آنقدر خسته بودم که نمی توانستم تکان بخورم. دوباره به خواب رفتم، آرام، شیرین و خنک.
مرده بودم و از بیرون به تصویر مرگ خود نگاه می کردم. هوا سرد بود و درخت ها برگ هاشان ریخته بود. من در تابوت خوابیده بودم، و تمام نویسندگان ایران در گورستان پرلاشز بودند. هیچکس غریبه نبود، از هر کس چیزی چاپ کرده بودم، و همه را خوب می شناختم. بخار نفس ها در هوای مه آلود می آمیخت و صدای آدم ها تک تک هوا را می شکافت تا به گوش من برسد. سپانلو، گلشیری، ساری، جمشیدی، جوان بخت، رادی، کشاورز، نجدی و بقیه آدم ها. صدای موسیقی می آمد و صدای سگی در دوردست تکرار می شد.
باز صدای زنگ می آمد. زنگ خانه یا زنگ تلفن. وحشت زده از خواب پریدم و هر چه به اطرافم نگاه می کردم، آرامش گورستان را نمی یافتم. بچه های همسایه باز زنگ خانه ی مارا زده بودند و پشت دیواری پنهان شده بودند.
و شما خوب می دانید که من از صدای زنگ هراسانم.
(1376 دورن، تابستان)

@ January 3, 2004 12:18 PM
Comments

سلام.
دلم براي سيمين ، بانوي داستان ايران تنگ شده است.
بانو با تو و با جلالت و جلال مان زندگي مي كنم.
ديگر طاقت ندارم.
ميخواهم در كلاس درس تو ، تمام درسهايم را از بهر جواب دهم و اگر تو آموزگار آن باشي.خدايار تو باد.

Posted by: عليرضا at August 15, 2004 1:39 PM

حضرت اخوي!! درراستاي اينكه خانم دانشور را مادر خطاب كرده ايد خواستم فضولي كرده باشم كه آل احمد هيچوقت عقبه اي به معروفيت شما نداشته وتا آنجا كه حافظه ام ياري ميدهد خانم دانشور هم بعد از جلال دل ودماغ تجديد فراش را پيدا نكرد وخانه همچنان بر محور جلال ميچرخيد وجلال تنها در يكجا از شماهم نام برده است . در :خدمت وخيانت روشنفكران !

Posted by: مسعود at April 6, 2004 4:18 PM

hai

sorry ,my keybord dosen't do farsi!

basi aziz:

salha pish ,dar holland (leiden) be shoma moarefi shodam.
hala dige dochtare bozorgi shodam.shoma man ro yadetoon nemiyad.vali hamishe GARDOON ro baram post mikardin

merci!

in SITE vaghaan kheli jalebe!
i thought you might do something like this good thinking.

how is you german speaking by the way?
be omide didar.
Bahar

Posted by: bahar at January 27, 2004 1:47 PM

آري شما كه زندگي نكرديد شما زنده زنده در آتش سوختيد، خاكستر شديد دود شديد، و به چشم خودتان رفتيد...

Posted by: honarmand at January 11, 2004 11:18 AM

آرامش خانوادگي براي آرامش قشنگ شما...

Posted by: alighane at January 9, 2004 8:23 PM

سلام استاد مهربانم
بر دل من نيز زخم دوقرن سكوت ناله مي كند استاد چه زيبا سمفوني عاشقان را در اين ملك ساختيد كه عاشقترين مردمان اين ديار شاملو و رحماني و... بودند .
استاد سمفوني مردگان را نيز كامل خواندم و به راستي كه شاهكاري بزرگ بود .
راستي را كه بدرستي نمي دانم
بر خراب اين شهر شگفت انگيز
بر مزار آن شكوه و شوكت ديرين
ما پريشان نسل غمگين را
بر سر اطلال اين مسكين خراب آباد
فخر بايد كرد ، يا نه
شوق بايد داشت يا فرياد
بارها پرسيده ام از خويش
نسل بدبختي كه مايانيم
وارث ويران قصور و قصه اجداد
با چه بايد بودمان دلشاد
يادها ، يا بادها، يا هر چه بادا باد؟

Posted by: آينده پيش رو at January 8, 2004 2:45 PM

سلام

Posted by: meysam at January 8, 2004 1:29 PM

خوشا به حال كساني كه خواب مي بينند!

Posted by: sobh at January 7, 2004 9:16 PM

ميدوني دارم نوشا میشم؟

Posted by: چای تلخ at January 7, 2004 4:29 PM

سلام بر همشهري عزيزم . پسر عمو هام از شما خيلي برايم تعريف كرده بودند از مجله ادبي و ... در اينترنت كه شما را يافتم خيلي خوشخال شدم . اميدوارم كه هميشه موفق باشيد و همه سنگسريها نيز مانند شما در همه علوم پيشگام باشند. راستي وبلاگتان را در قسمت لينكدوني سايتم معرفي كردم (انگوري - وبلاگ نويس قديمي)

Posted by: angoori at January 7, 2004 6:38 AM

راستي چرا ما آواره ايم در دل غربت و در جمع غريبان؟؟؟
...چه درديست فريادي كه نمي توان كشيد...
و آهي كه نمي توان بر آورد...

Posted by: آبی at January 6, 2004 11:49 PM

....از پشت اشك برايت مينويسم اي دوست....همين!

Posted by: حباب at January 6, 2004 7:58 PM

(گاهي چمدان هم قشنگ جا مي ماند)
واينگونه بود آغز انقراض سلسله مردان
ياران وقتي صداي حادثه خوابيد
بر سنگ من بنويسيد
(يك سرباز كه نجنگيد اما شكست خورد)

Posted by: farhad at January 6, 2004 3:06 PM

درد كشيده ، طبيب است . اين را از قديم گفته اند .... سنم به آن روز ها قد نمي دهد اما شنيده ام چه كشيديد تا امروز ، امروزي باشيد اما مگر دلتان مي گذارد بي خيال اين مردم شويد كه آنها هم هر كدام غمي دارند .... راستي حلقه ي مانا خواهد شد اين ملكوت شما .... شاد باشيد آقاي معروفي .... البته از ته دل نه به قول ما رستي ها الكي شاد !!!

Posted by: آرش سيگارچي at January 6, 2004 3:20 AM

باسي جان دو باره سلام
انكار ديروز بود در كوچه باغ دز آشيب به بن بست زمين!! رسيده بودم البته به مدد اسم تو و در ان سرسراي بزرگ بانوي بزرگ ايران را از نزديك مي ديدم و چه شيرين سخن مي گفت و من از شادي در پوست خود نمي گنجيدم و شرمسارانه برايش خواندم كه: چشمانت به چشمه اي مانند است/كه نيلي از آفتاب را/روز و شب/در دل دريا مي ريزد/اي سرچشمه آفتاب/بخشش خويش را از ما دريغ مدار.بگذريم باسي جان از زندگي بگو اگر چه مردگان ديروز هزار بار زنده تر از زندگان امروز.راستي ماماني چند روز پيش زنگ زده بود و من شرمنده از تمام مهرباني او مي خواستم بهش بگم كه من باسي تو را فقط از پشت ديوار كلمات مي بينم ولي آنقدر ابراز لطف نمود كه من يادم رفت و چه خوب شد.در ياد مني هميشه.دريادم باش

Posted by: kiyanoosh at January 5, 2004 7:06 PM

و چنین زمان نمیگذرد .

Posted by: ad at January 5, 2004 2:27 PM

امشب .. در يک خواب عجيب .. رو به سمت کلمات ...

Posted by: ابی at January 5, 2004 1:39 PM

آقايان براي پيشگيري و جلوگيري از حوادث غير مترقبه بايد راه حل اساسي پيدا كرد. با دعا هاي امن يجيب و غيره نمي شود از شدت حوادث و مرگ و مير كاست. به تريج عبايتان بر نخورد . سرزميني با آن همه حيثيت و شرف و تاريخ نبايد اينقدر آسيب پذير باشد. اعتراف كنيد كه در برنامه ريزي و آينده نگري ضعيف ايد.
با آرزوي گوش شنوا
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at January 5, 2004 2:54 AM

اخ معروفي عزيز...ايران هم دلش براي شما تنگ است...غريبانه به دستانتان مي نگرد تا از اين مرگ بي صدا نجاتش دهيد....

Posted by: سارا at January 4, 2004 1:09 PM

"r" sharbat oftade bud.

Posted by: akram mohammdi at January 4, 2004 11:39 AM

"simin daneshwar"barayam shabate belimue sardabe shirase sari ra tadi mokonad,nasre nabe shoma goya emtedade an.

Posted by: akram mohammadi at January 4, 2004 11:37 AM

چه خوب است که برای خواب و رویا مرز و ویزا نگذاشته اند! وگر نه چی می شد؟
توصیف زیبایی بود، عباس جان!
من همچنان در تهران هستم و تا هفته آینده خواهم ماند. دیشب تهران زیر برف سفید شده بود، نمی دانی چقدر زیبا بود.
بزودی می بینمت.

Posted by: احمد احقری at January 4, 2004 11:16 AM

با ترديدبسيار وترس فراوان اين را براي شما مينويسم.افراد زيادي از اينجا بازديد ميكنند ولي نميدانم همه شان مثل من جرات ميكنند وبه خود اجازه ميدهند كه براي شما يادداشت بذارند يا نه؟
هيچ وقت فكر نميكردم كه بتوانم براي شما يادداشتي بگذارم و با شما صحبت كنند.
من يك دختر 18 ساله هستم.اگر جسارت كردم كه اين جا چيزي بنويسم به خاطر اين بود كه به كارهاي شما خيلي علاقه دارم وبرايتان احترام زيادي قائل هستم.پدر ومادرم من را با كارهاي شما آشنا كردند و اولين كتاب از شما سال بلوا بود كه به خانه ي ما آمد .آن موقع من نميدانستم شما ايران نيستيد.بعد روزي پدرم تمام مجله هاي گردون را به من دادند وگفتند :اينها را نگه دار كه ديگر مثل آنها پيدا نميشود و من فهميدم كه آن مجله توقيف شده و شما از ايران رفته ايد.
در هر صورت باز هم من را ببخشيد.دلم ميخواهد روزي يك نويسنده شوم. شايد مثل شما ومثل تمام نويسندگاني كه دوستشان ميدارم.اميدوارم مزاحم شما نشده باشم........

Posted by: soosana at January 4, 2004 10:27 AM

ديشب داشتم خوابي مي ديدم...كه انگار آخرش مي مردم.من اكثرا خوابهام يادم مي رود..اما توي خواب به خودم مي گفتم به خاطر بسپار شبيه روياهاي عباس معروفي است...اما هيچ رويايي مثل اين نمي شود.فقط نويسنده ها خوابشان داستان است.حتي با خوابشان هم مي شود گريست.حتي با خواندن رويايشان هم دل آدم قيلي ويلي مي رود.
من مي دانم كه خرمالو ها رسيده اند...و بچه گربه ها خوب شير مي خورند.و هميشه مي شود خود را در حرير صداي شاملو پيچيد.و اشك ها را لمس كرد.و مي دانم كه روزي صبر خدا ته مي كشد.آن روز همه چمدان هايمان را پيش مادر مي گذاريم و روي گليم رنگارنگمان دور هم چاي مي نوشيم و انار دانه مي كنيم.
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم...مي دانم...م..ي...د..ا...ن...م...

Posted by: parinaz at January 4, 2004 10:18 AM

درود. پرسشی تا حدودی بی ربط: اين خواب را واقعن ديده بوديد؟

از شما فريدون سه پسر داشت را خوانده ام و حظ کرده ام. از معدود قلم های زيبائی هستید که انسان را با خود می برند؛ هر چند که با مغزه ی گفتار موافق نباشد.

Posted by: افشين زند at January 4, 2004 8:56 AM

سلام
همه دلتنگند ..ايران و خارج از ايران ندارد.. ماهم دلمان تنگ است براي
ازاد پريدن..نفس كشيدن.. بي واهمه گفتن..
يك نامه برايتان دادم..البته به صورت يك فايل doc ولي جوابي نداديد؟

Posted by: a friend at January 4, 2004 8:48 AM

صداي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغهاي حكايات
و در عروق چنين لحن چه فكر تازه محزوني است

Posted by: manizhe at January 4, 2004 3:30 AM

چند روز پيش در فروشگاه نشر ثالث زير پل كريمخان به دليل چاپ كتاب زندگي و شعر سيمين بهبهاني از اين سيمين دعوت شده بود براي سخنراني و قدرداني,محمود دولت آبادي و علي دهباشي و بسياري ديگر بودند جايتان خالي بود,گفتم شما از سيمين دانشور گفتي و من هم يادي از اين سيمين تازه كنم.

Posted by: مجید at January 3, 2004 9:51 PM

همه ما دلتنگيم

Posted by: Toranj at January 3, 2004 5:34 PM