January 8, 2004

عدالت شبانه! و سقوط

آخرين شبم در تهران
درست یکسال گذشته است. ماه مارس 96 با درد و اشک همه ی نیروی باقیمانده را به کار بستم تا همه ی کتابها، وسایل، دفتر کار، خانه، خیابان، تهران و ایران را یکجا با چشم هام ببلعم. آخرین تصاویر همیشه به یاد آدم خواهد ماند، وطن همیشه به یاد آدم خواهد ماند، مادر، گریه، و عشق. عشق، زخم عمیقی است که همیشه ناسور خواهد ماند. از بستگان و دوستانم خداحافظی نکردم. هنگامی که نیمه شب خانه را ترک می کردم تا با همراهانم به فرودگاه مهرآباد بروم، یک گشتی شبانه جلو خانه ام ایستاده بود و با موتورسواران سیاهپوش ما را زیر نظر داشت.
نمی دانم از سرما و هیجان بود، یا از وحشت و خستگی که دندان هام به هم می خورد. همه چیز بوی جدایی و مرگ می داد. به چند نویسنده و افراد خانواده ام گفته بودم که ممکن است زیر هواپیما دستگیر شوم. ممکن است در فاصله ی منزل تا فرودگاه یک تصادف رخ بدهد. ممکن است در سالن فرودگاه ناگاه قاچاقچی مواد مخدر از آب در بیایم. و نیز ممکن است بروم.
بعد از دادگاه وقتی به جرم نویسندگی به زندان و شلاق محکوم شدم، دوستم هوشنگ گلشیری در مصاحبه ای با رادیو بی بی سی گفت: «مسئله کتاب که از سال ها پیش پابرجاست. هر کدام از ما چند کتاب در محاق داریم. همین نشریات مستقل مانده بود که حالا به این روز تیره دچار شده، و من نمی دانم چه باید کرد. دیگر چیزی نداریم، جز یک جسم خسته و ویران که منتظریم حذف فیزیکی مان کنند. شبی، نصف شبی با تصادفی یا حمله ای در تاریکی با کارد...».
و دوست دیگرم احمد میرعلایی را در اصفهان کنار خیابان به وضع غم انگیزی به قتل رسانده بودند. یک شیشه مشروب الکلی در کنارش گذاشته بودند یعنی که یک آدم دائم الخمر شرش را کنده است. هر روز بر تعداد تلفن های تهدید آمیز و نامه های بی امضا افزوده می شد. کتاب هام از مدت ها پیش توقیف بود، کلاس درسم را تعطیل کرده بودند. و شاگردانم به این فکر افتاده بودند که آیا می توان کلاس درس را در خانه ها دایر کرد؟ دیگر نقطه ی سفیدی وجود نداشت. برخی از دوستانم معتقد بودند که بمانم و قهرمان شوم، اما من همیشه گفته ام که برای حصول آزادی، و برای نویسندگی، نیازی به رفتار چریکی نیست. عصر اقدامات مسلحانه به سر آمده است، باید راه مناسب تری پیدا کرد. برخی دیگر اصرار داشتند که وطن را ترک کنم، چرا که زمانه آبستن هر گونه حادثه ای است. و بسیاری از ما به این نتیجه رسیده بودیم که در حال حاضر امن ترین مکان برای ما گوشه ی زندان است.
تصویری که از تهران به یاد دارم، حالا کابوس ها و مونس شب های من است؛ ماه ها بود که بازجویم مرا به هتل هیلتون می برد، غذا سفارش می داد، در اتاقی از اتاق های هتل ساعت ها بحث می کردیم و هیچوقت هم به نتیجه ای نمی رسیدیم. از دید بازجوی من، مردم ایران خسته و افسرده نبودند یا اگر هم بودند، ما حق نداشتیم بنویسیم. می پرسیدم: «مگر واقعیت بجز این است؟ اختلاس، رشوه، سرگردانی ارباب رجوع ادارات، گرانی افسارگسیخته، سردرگمی جوانان که هیچ وقت برنامه ای ندارند، همه و همه نشان از ناامنی روانی و زندگی اجتماعی است. هفده سال از انقلاب گذشته، و شما هنوز دارید مردم را در خیابان ها وارسی می کنید. این بازرسی های شبانه از ماشین و بدن مردم معنایش چیست؟ این توهینی آشکار به ملتی است که همه چیز را فدای شما کرده. پس انقلاب شما کی تمام می شود؟ این مهاجرت گسترده به کجا می کشد؟ شما دارید همه را فراری می دهید و یکبار به خودتان زحمت نمی دهید که به مسئولین مملکت رعایت قانون را تفهیم کنید. مدام ما را صدا می کنید و خیال می کنید عامل بدبختی تان ماییم.»

می گفت: «واقعیت هر چه هست به شما چه ارتباطی دارد؟ شماها خیانتکارید که با نوشتن این چیزها برای رسانه های غربی خوراک تهیه می کنید. چرا از تأسیسات کارخانه و سد و پل و جاده و هزاران طرح عمرانی نمی نویسید؟ مگر کورید و نمی بینید؟».
می گفتم: «تأسیسات عمرانی و ساختن مملکت جزو وظایف حکومت است، نوشتن ندارد. شما موظفید راهها و پل ها را بسازید، موظفید برای جوانان برنامه ریزی کنید، موظفید به قانونی که خودتان نوشته اید عمل کنید، موظفید شب را مثل روز برای مردم روشن کنید، نه اینکه روز مردم را به تاریکی بکشانید».
در همان وقت تلویزیون گزارشی از سفر یک مسئول به شهرستان را پخش می کرد و مردم به خیابان ریخته بودند و شاخه های گل را به وسط خیابان پرت می کردند. آنطرف عده ای جلو مهمان، گوسفند قربانی می کردند، مفسر تلویزیون با هیجان از استقبال پنجاه کیلو متری مردم حرف می زد و بازجوی من با نگاه عاقل اندرسفیه می گفت: «مشکل شما این است که گوش و چشم تان را وقف ماهواره ها کرده اید و دل به رسانه های غربی داده اید».
و من گفتم: «عامه ی مردم معمولا به تماشای قدرت یا مجسمه ی قدرت می روند، در تظاهرات نمایشی نقش سیاهی لشکر را خوب بازی می کنند، این نیاز طبیعی انسان است که نمی خواهد بمیرد، با بزرگان عکس می گیرد، درباره ی جاودانگان حرف می زند، حتا با قاتلی مشهور در پای چوبه ی اعدام خاطره ی دیدار برقرار می کند تا خود را به مرز جاودانگی برساند. ميلیون ها فدایی هیتلر کجا رفتند؟ لشکر بی انتهای استالین چه شد؟ یادتان باشد مملکت به دست نخبگان ساخته می شود ».
تلویزیون را خاموش کرد و فریاد کشید: «تقصیر ماست که داریم برای حفظ جان شما تلاش می کنیم و شما نمی فهمید که در چه وضع خطرناکی قرار دارید. مملکت در وضع خطرناکی است، شماها از یک طرف، دیگران از طرف دیگر. یک نماینده ی مجلس میلیون ها تومان دزدی کرده، یک معاون وزیر مبلغ کلانی رشوه گرفته...».
گفتم: «خوب، بروید دستگیرشان کنید».با صدای بلندتر فریاد کشید: «حرف نزن. آبرومان می رود، همه چیز به هم می ریزد». و بعد با صدای آرام گفت: «شماها هم که می توانید در این وضعیت به ما کمک کنید، ساز وارونه می زنید».
تائیدیه می خواست. جمهوری اسلامی در تمام این هفده سال به فکر گرفتن تائیدیه بوده است. دلش می خواهد همه تأيیدش کنند و بر رفتارش صحه بگذارند. بسیاری از نویسندگان و روشنفکران در وضعیت مشابه قرار داشتند. ما می دانستیم چه کسی چه روزی در کدام اتاق هتل بازجویی پس داده و نوبت را انتظار می کشیدیم. تفاوتی عمیق بین ما روشنفکران و روحانیت وجود داشت. و این به خاستگاه انگیزه های ما از فعالیت های فردی و اجتماعی باز می گشت. ما هرگز به این اندیشه نبوده ایم که قلم را وسیله ی ارتزاق خود کنیم و معمولا دارای دو شغل بوده ایم، نویسنده و معلم، یا نویسنده و روزنامه نگار، و یا نویسنده و ویراستار. هنر وسیله ی نان خوری ما نبوده است، اما در مقابل، روحانیت تنها از راه دین نان خورده است. بنابراین در تفویض قدرت یا ثروت و حتا محبوبیت در بین اقشار جامعه ناتوان بوده است. در منتهای ضعف دچار خطاهای سهوی و عمدی شده، اما هرگز در صدد جبران یا تصیحح اشتباه بر نیامده است، بلکه همواره کوشیده است دیگران را بر تأيید خود وادار سازد. بلاهایی که در این سال ها بر سر ملت و ایران آمده، بعد از اعدام ها، حذف ها، خرابی ها، و نقض حقوق بشر، و حتا لگد زدن به بخت خویش که همانا نفی قانون اساسی بوده، از کشورهای غربی یا از روشنفکران بر جامعه وارد نشده است. چه اینکه هیچ روشنفکری در این هفده سال مصدر امور نبوده، و مقام و منصبی نداشته است. گرانی ارز و انزوای سیاسی، در شکستن شخصیت و بی اعتباری آدم ها رخ داده است. جمهوری اسلامی شخصیت ایرانیان را لکه دار کرده است.
تصویری که از تهران به ذهن سپرده ام، چهره ی شکسته ی بازجوی من است که در برابر جسم و روح ویران من قدم می زد و می گفت: «غربی ها حکومت ایران را زیر فشارهای تبلیغاتی گذاشته اند و حتا از نظر خبری هم ما را خذف کرده اند».
و من گفتم: «دقیقا همان کاری که شما با نویسندگان دگراندیش می کنید». می نشست، سیگار می کشید و دوباره پا می شد و راه می رفت. می گفت: «ما می خواهیم مملکت را بسازیم، اما شماها نمی گذارید. تصویرهای مخدوش می دهید. از کاه کوه می سازید، و کارهای خوب ما را نمی بینید. اصلا چرا ما باید نگران شما باشیم و از شما مراقبت کنیم؟». می گفت: «اگر ارتباط ما با شما قطع شود، نمی دانم چه بلایی سرتان می آید. وقتی پرونده ی سیرجانی آمد زیر دست من، یک روز او را خواستم. آمد و با هم حرف زدیم. بهش گفتم آقای سیرجانی اگر با من روراست باشی کارهایت روبراه می شود. اما سعيدی به من نارو زد. من هم پرونده اش را تحویل قسمت دیگر دادم. خلاصه عباس جان مواظب خودت باش، سعی نکن به من نارو بزنی. ما از همه چیزت خبر داریم. همه جا زیر ذره بین مایی. حتا توی اتاق خواب». و بعد چند نمونه از گفتگوی خصوصی من و خانواده ام را ذکر کرد و من همان موقع یاد رمان «مرشد و مارگریتا» از بوریس بولگاکوف افتادم و آن ترجمه ی زیبای عباس میلانی.
مدت ها بود که یک کیوسک روزنامه فروشی شبانه روزی جلو خانه ی ما قرار داده بودند که با نورافکن هاش تمام خانه ی ما را روشن می کرد. همسایه ها هر وقت مرا می دیدند با اشاره ای به کیوسک می گفتند: «حواستان که هست، آقای معروفی؟!» و مأموران روزنامه فروش، گاهی نامه ی تهدید آمیز، چیزی نظیر تلفن های تهدید آمیز، زیر برف پاک کن ماشینم می گذاشتند و می رفتند. ماهها بود که بعد از کار شبانه، ساعتی در تاریکی اتاق پشت پنجره می ایستادم و عدالت شبانه را تماشا می کردم. می ترسیدم بخوابم و باز کابوس ببینم. اما از زور خستگی بیهوش می شدم و در اوج کابوس، می دانستم که دارم خواب می بینم، می ترسیدم بیدار شوم، چون در فضای وحشتناک تر از کابوس باید به زندگی ادامه می دادم.
یک روز عباس سلیمی نمین مدیر کیهان هوایی به من تلفن زد که چرا نویسندگان دگراندیش را مطرح می کنید؟ چرا از کتاب فلان نویسنده حرف می زنید؟ چرا سنگ صبور صادق چوبک را علم کرده اید؟ چرا از نویسندگان حزب اللهی سخنی نمی گویید و بهشان جایزه نمی دهید؟ او هم تأيیدیه می خواست، خیال می کرد با تأيید من و امثال من هر کس می تواند نویسنده شود. بعد از یک مکالمه ی نیم ساعته، به او گفتم اصلا چرا ما را تعطیل نمی کنید؟ تعطیل مان کنید آقا، بروید یک «پراودا» چاپ کنید برای تمام ملت، خیال همه را راحت کنید. بخشی از گفتگوی ما به خصوص«پراودا»ی آن در روزنامه ای چاپ شد و آنگاه مهدی نصیری مدیر سابق کیهان، نوشت: «اگر آزادی این است که افراد دگراندیش هر چه دلشان خواست بگویند من حاضرم جانم را بدهم تا چنین آزادی ای محقق نشود».
این افراد خط مشی فرهنگی ایران را تعیین می کنند، و وقتی در بخش نوشتاری به هیچ چیز نرسیدند، هنگ موتورسواران ناشناس را برای سرکوب مخالفان و آتش زدن کتابخانه ها گسیل می دارند، بعد از طریق دادگاه ها نشریات را به تعطیلی می کشانند، آنگاه آیت الله جنتی در خطبه ی نماز جمعه آنان را حمایت می کند. به همین خاطر بود که در دادگاه گفتم شما نخبگان جامعه را به چند آتش افروز کتابسوز فروخته اید. و سال ها فریاد زده بودم: ما بابت هر داستان و رمان که می نویسیم یکبار عزراییل را ملاقات می کنیم.
وزارت ارشاد از سه سال پیش به پادگان تبدیل شده بود. علی لاریجانی (رئیس فعلی رادیو و تلویزیون) از سپاه پاسداران آمده بود تا به عنوان وزیر، کارمندان را عوض کند و نیروی سپاه پاسداران قدرت فرهنگی را در اختیار بگیرند. در مدتی کوتاه متوجه شدیم که دیگر نمی توان با کسی صحبت کرد. روی در اتاق های دربسته، لیست کتاب های دارای مجوز اعلام می شد، و مابقی در دست بررسی بود. نه دلیل توقیف را می دانستیم، نه زمان مراجعه را. پشت اتاق های دربسته، یادآور خاطرات تلخی بود که آدم دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد. یادآور خاطره ی انقلاب سربسته ای که جلساتش در اتاق های دربسته انجام شد. این همان نکته ای است که مردم ایران در کشور خودشان احساس غربت و بی پناهی می کنند. این ظلم را به هیچکس نمی بخشیم که بر خلاف قانون بشری، اصل را بر بزهکاری می دانند و آدم ها مدام باید اثبات کنند که بی گناه اند. در ایران، همینطور که راه می روی، غرق در گناهی. و این گونه است که جامعه ای هویت خویش را از دست می دهد، آنقدر در کوره سرخ می شود که با ضربه ی هر چکشی می تواند شکل عوض کند.
درست یکسال گذشته است. شرایط در این یکسال از آنچه بوده، وحشتناک تر شده است. آخرین تصویر هایی که از تهران به ذهن سپرده ام، ترس و وحشت است. وحشت و خشونت سردی که باعث شد دندان هام را از دست بدهم. موتورسواری که هر روز تعقیبم می کرد، حالا شب ها در خواب من راه می رود. مردی که از فشار اجتماعی و گرانی رو به صعود، خودش را از طبقه ی ششم به خیابان پرت کرده بود، گاهی به خوابم می آید، پنجره را باز می کند و بر آسفالت خیابان متلاشی می شود. زنی دست بچه هاش را می گیرد تا آنها را به جای خوبی ببرد، آنگاه خود و بچه ها را به کانال آب می اندازد. زنی خسته و افسرده به سراغ بچه اش می رود که ببیند مشقش را نوشته است یا نه. می بیند بچه اش روی کتاب به خواب رفته، او را بیدار می کند و آنقدر کتکش می زند که بچه می میرد. مردی جان به لب شده یک هواپیمای مسافر بری را با 127 مسافر می رباید که جان خود را نجات دهد. دختری شانزده ساله با کمک دوست پسرش، دست به قتل خواهر و برادر کوچکش می زند. سطح شهر پر از پاسدار و پاسبان و مراقب و ارتشی است. اما قتل و دزدی و غارت و تجاوز به راحتی انجام می گیرد. امنیتی در میان نیست. رئیس انتظامات شهر تهران در روزنامه ها اعلام کرده است که آرایشگاه های مردانه از این پس باید طبق ضوابط اسلامی موهای مشتریان را اصلاح کنند. هر چه در کتاب ها می گردم نمی فهمم اصلاح مو با ضوابط اسلامی دیگر چه صیغه ای است. خوب می دانم که موهای پیامبرمان بلند بوده است، فرق سر را از وسط باز می کرده، و از عطر خیلی خوشش می آمده. مسئول اداره ی کتاب وزارت ارشاد بالاخره پس از سي و يک بار تلفن زدن ما، حاضر به مکالمه می شود و رسما اعلام می کند که طبق فتوای خمینی، تصویر کردن اندام زن در رمان و داستان حرام است. اختیار آدم ها روز به روز محدودتر می شود و به جای آن جبری ایدئولوژیک قرار می گیرد که ربطی به دین اسلام ندارد، اما به نام اسلام تمام می شود. اسلام مخدوش شده است، الگوی چپ هم که از فروپاشی اردوگاه شرق فروریخته است. پس باورها در هم ریخته است و مردم به فال قهوه و ظاهر کردن روح و جن روی آورده اند. می خواهند ببینند سر نوشت شان چه می شود. همچنانکه سال ها کتاب های خاطرات شاه و درباریان و سفیران و رهبران احزاب شکست خورده را می خواندند. سال ها این گونه کتاب های خاطرات تارخ معاصر در رده ی پرتیراژترین و پرخواننده ترین قرار داشت. وقتی خبرنگار نیویورک تایمز از من پرسید به نظر شما دلیلش چیست؟ پاسخ دادم: « می خواهند ببینند چه شد که به این روز افتادند».
وای که چقدر تصویر غم انگیز در ذهنم مانده است. ماه ها بود که آمبولانسی با پرده های آبی جلو دفتر مجله گردون می ایستاد، و تلفن ها و رفت و آمد های ما را کنترل می کرد. مردی عقب ماشین روی تخت خوابیده بود و با ولوم چیزی شبیه رادیو ور می رفت، نمی دانست که ما از بالا، از لای پنجره او را زیر نظر داریم. او ما را زیر نظر داشت و ما او را. یک روز من دچار حمله ی قلبی شدم. همکارانم مرا به بیمارستان بردند. اما متاسفانه آن آمبولانس پیش از ما رسیده بود، با آن پرده های آبی مسخره اش، و آن نمره اش که همه ی ما از حفظ بودیم. مشاور مجله و نیز پزشک معالجم هر دو معتقد بودند که در بیمارستان معلوم نیست چه بلایی سرت بیاورند. این ها همه چیز را در اختیار دارند و بیمارستان مناسب ترین مکانی است که بخواهند کلک کسی را بکنند. به ناچار مرا در خانه ام بستری کردند. آنجا بود که دانستم ما از همه چیز محروم شده ایم. و آنجا بود که از ته قلب احساس کردم من از مرگ نمی ترسم، بلکه از بیهوده تلف شدن نفرت دارم.
در امتداد بازجویی های هتلی، دو چیز سایه به سایه، در سایه ی وحشت همراه آدم بود. تکه پاره شدن غریبانه در خیابان، و یا به زندان افتادن. دومی البته از نظر جانی امن تر بود، اما تجربه نشان می داد که این یکی وحشتناک تر از هزار بار تکه پاره شدن است. آدم بعد از سال ها داستان نویسی، ناگاه بازیگر سریالی شود که در رسانه ها اعلام کند از گذشته ی تاریک خود شرمسار است. با چهره ای مغموم و مغبون به افشای ماهیت خائنانه ی خود و همکارانش بپردازد، و بگوید که علاوه بر جاسوسی «سيا» و «کا.گ.ب» همجنس باز بوده، با زنان شوهر دار هم رابطه داشته، گاهی تریاک می کشیده، گاهی الکل می نوشیده، و گاهی کشک و بادمجان می خورده و حالا آمده در تلویزیون از ملت تقاضای بخشش کند. و در پایان از بازجویی عزیزش بخواهد که هر چه زودتر اعدامش کنند تا این لکه ی ننگ از زمین خدا پاک شود.
تصویری که از تهران به یاد دارم، شهری است بزرگ که روز به روز بزرگ تر می شود. شهردار آدم توانایی است، تهران را شخم زده تا از زیر تل خاک یک شهر زیبا در آورد. اما هر روز مهاجران سر خورده ی شهرها و روستاها به این شهر بزرگ گسیل می شوند تا پیش از تلف شدن فکری به حال خود بکنند. و عجیب اینجاست که موفق هم می شوند. در تهران بالاخره می توان کاری کرد و این شهر آنقدر جاذبه دارد که بتواند تمامی نیروی جوان و نیروی کار مملکت را در خود جای دهد. گاه به نظر می آید که اینان صاحبان اصلی شهرند که از راه می رسند؛ با چهره هایی غربت زده در جستجوی کار، جذب نظام دلالی می شوند.
«شغل سیاه و بازار دلالی پر رونق است. عصر آوارگی، کار کن که نانی به کف آری. بخور تا زنده بمانی. و راستی راز خلقت همین بود و آیا به همین خاطر انقلاب کردیم و آنهمه کشته دادیم؟ ماراتون گرانی و وحشت است. عصر آرزوهای بزرگ. آرزویی نه دیرینه که نورس. آنوقت انسان شب و روز تلاش کند و عاقبت نتواند برای معیشت خود و خانواده اش پاسخی بیابد. آن هم در یک جامعه ی انقلاب کرده ی فرهنگی شده؟ آدم بر سر دو راهی می ماند. شک. شک اساس ایمان است. هر که شک را به یقین تبدیل کند، حاکم قلب هاست؛ پول یا توحید؟ به عقیده ی من با نظام دلال پرور و ارزفروش نمی توان به توحید فکرد. از این موجود تنها فرعونیت زاده می شود که نتیجه ی خرافات و ترس های بشر از ناشناخته هاست. چیزهایی نظیر مرگ، زلزله، دشمن، بیگانه و عدم امنیت. دروغ، دروغ، دروغ که میوه ی فرعونیت است. چرا که از ترس ناشناخته می توان در لاک آماده ای فرو رفت. فرعونیت تاجگذاری ضعیف ترین آدم هاست، نقطه ی مقابل خلاقیت. فرعونيت هنر را بر نمی تابد، چرا که هیچ هنری انسان را به گورستان هدایت نمی کند» (حضور خلوت انس، گردون 49 تهران، 1374).
آری. مهاجران از راه می رسند تا بازار دلالی گرم تر شود؛ عده ای در کار ارز، عده ای در خرید و فروش کوپن، برخی در پخش نوارهای موسیقی لس آنجلس، و تازه واردها مشغول کار فعلگی. تهران دارد بزرگ تر می شود و کار راه و ساختمان رونق دارد. همه دارند می دوند که از تأمین معاش عقب نمانند، دو شیفته، و سه شیفته. بیشتر کارمندان و معلمان هم بعد از پایان کار اداری، مسافرکشی می کنند، یا به نوعی وارد شغل سیاه می شوند. به نظر می آید که ایران را خراب کرده اند تا فقط تهران را بسازند. کشاورزی و دامداری از رونق افتاده، شهرهای کوچک و روستاها از جوان تهی می شود. کشتی های حامل گندم و برنج و گوشت یخزده از کشورهای خارجی در خلیج فارس لنگر می اندازند. ترس و وحشت چهره ها، آدم را به یاد نقاشی های «ادوارد مونش» می اندازد. همه چیز را ویران کرده اند تا شهر تهران را بسازند. می گویند قرار است ژاک شیراک به ایران بیاید. نیروهای پنهانی فشار می آورند که هر چه زودتر اتوبان و پل های ناتمام ساخته شود. شهردار، طفلکی شهردار، با تمام قوا تلاش می کند. اما ژاک شیراک نمی آید. بعد می گویند قرار است کلاوس کینکل (وزير خارجه آلمان) به تهران سفر کند، میدان ها و خیابان ها را گلکاری می کنند، به زیباسازی هتل هیلتون می پردازند؛ درست به هنگامی که یک بازجو نویسنده ای را به هتل می برد که متحولش کند، آنطرف هتل را دارند بازسازی می کنند. یکی دو مقام تندرو و خشن را به سفر هندوستان می فرستند، فرودگاه مهرآباد را غرق در نور لیزری و فسفری می کنند. اما سفر کینکل لغو می شود. یا اصلا خبر نیامدنش در لابلای خبرها و حادثه و زلزله محو می شود. وزیر خارجه شان را به سفر های پنهانی می فرستند تا در اتاق های در بسته جلسات سربسته داشته باشد. همه و همه به این خاطر است که از جانب کسی یا دولتی تأيید شوند. اما حقوق بشر را نقض می کنند، قوانین خود را می شکنند، شخصیت آدم ها را در هم می ریزند، بنابراین طبیعی است که کسی تأيیدشان نکند، طبیعی است که محکوم شوند. میزان بدهی شان بالا می رود. بحث را عوض می کنند و برای گرفتن تأيیدیه باز به سراغ نخبگان دگراندیش می روند و آنان را آزار می دهند.
یک مقام امنیتی بعد از مرگ سعید سیرجانی نوشته بود: «نامه هایی که از استاد سیرجانی به چاپ رسیده (یعنی توبه نامه ها) نشان می دهد ایشان هم در زندان متحول شده اند و از نور معرفت بهره مند گشته اند، اما آیا نمی شد کاری کرد که در بیرون از زندان افراد متحول شوند؟»
بازجوی سعیدی خوشش می آید، دست به کار می شود و می خواهد نویسندگان را نه در زندان، بلکه در شهر، در خانه، در هتل هیلتون متحول کند. آنقدر براین کار پای می فشارد که همه جا زندان می شود و هر نویسنده ای آرزو می کند کاش در زندان باشد، کاش بتواند وطن را ترک کند، کاش بمیرد و راحت شود، کاش...
واین گونه بود که در سر مقاله ی واپسین نوشتم: «تصویری که از وطنم دارم، پرنده ای است به شکل مورب با بالی در عرش، و با بالی در اعماق سوخته ی زمین. یک بال با مترقی ترین و فرهنگی ترین افکار که انسان هایی حاضرند جان شان را هم بدهند اما سر خم نکنند و روح خود را نفروشند. و یک بال که فاشیستی ترین افکار را با خود دارد؛ انسان هایی که سیاستگزار فرهنگی حکومت اند، آنان که جز کتابسوزی و آدم کشی اندیشه ای در سر ندارند. ایران سرزمین حیرت است. شاید شکل پرنده نیست. شکل کانگورویی است که بچه ای از شکمش سر در آورده، این بچه می خواهد مادرش را بخورد. مادر غمگین است. در حلقه ی گرگ ها محاصره شده و گرگ ها می خواهند که این جسم خاکی را لقمه لقمه کنند و در دهان گنده شان بگذارند. زمان، زمان لقمه های کوچک است. مثل شوروی یا مثل یوگسلاوی.
بچه کانگورو هم کوچک است که از دل انقلاب سر در آورده، و هر چه اصول حقوق بشر و قانون و آزادی تأکید می کنند، با ذهنیت کودتایی خود بیشتر موجب وحشت می شود. بی توجه به حلقه ی گرگ ها، دست به حرکاتی می زند که زیبنده ی ایران، فرهنگ و تاریخ ما نیست. تلاش می کند که همه ی مردم جهان ما را به عنوان آتش افروز، گانگستر و تروریست بشناسند...».
درست یکسال گذشته است. نه. درست هجده سال گذشته است. آخرین تصویری که از وطنم دارم، زیبایی چهار فصل است، و کوه دماوند، و مادران عاشق و داغدار، و دختران انتظار، و آسمان بلند پرستاره، و ادبیات بالنده، و مردم نجیب، و... تنها یک افسوس می ماند که دولتی، بی دلیل ملتش را آزار می دهد.
آخرین تصویر از شیشه ی هواپیما، چهره ی گریان خودم بود. تصویر خسته و رنجيده ي مردی که دوبار زندگی کرد. سال پیش زیر فشارهای بیش از حد و غیر انسانی، مرد. آنگاه از گور خود برخاست تا بار دیگر در سرزمینی دیگر زندگی کند، شاید در آوارگی خاطرات مرگ خود را بنویسد. در آن لحظه آسمان تاریک بود.
سرمقاله گردون شماره يک در تبعيد، کلن، يازدهم اسفندماه 1375 (1997 \03\01
اين مقاله نخست با عنوان «سقوط در جنون» در اشپيگل 14/4/1997 آلمان همزمان با رأي دادگاه ميکونوس چاپ شد

@ January 8, 2004 7:13 PM
Comments

عباس جان سلام .
بعد از ایمیل چند ماه پیشت هیچ خبری از تو ندارم و نه تماسی می گیری و نه تلفن هایت جواب می دهند . در هر حال فکر می کنم سرگرم کتابفروشی و کار هایت هستی
برای تو و بر و بچه هایت آرزوی شادی و سلامتی دارم .
قربانت / شاهرخ

Posted by: SHAHROKH at October 12, 2004 1:07 AM

سلام اين اولين يادداشت من به شماست و چون هنوز چيز زيادي از شما نميدونم بيشتر از اين وقتتون را نميگيرم تا بعد....

Posted by: venus at May 30, 2004 6:18 AM

استاد بزرگوار همدرد عزيز
اقاي معروفي باور كن زندگي ماها در اين مملكت شده مرگ تدريجي باور كن از آن زمان كه شما رفته ايد فشارها و دردها صد برابر شده است .....
دردهاي طبقات پائين جامعه آن چنان مضاغف شده كه هر كمري را خم كرده و محكوم به فنا مي كند واقعا ديگر خسته شده ايم و زندگي مجموعه اي از محملاتي شده كه اين اخوندهاي به همه چيز تحويلمان مي دهند ديگر هيچ بارقه اميدي نيست حداقل من به اين نتيجه رسيده ام ..


ارادتمندتان امير

Posted by: امیر ارمین at March 28, 2004 2:56 PM

سلام من مهلا هستم .دوست مهرگان .منو يادتون هست؟!. خيلي دلم براش تنگ شده .ميشه يه خبري ازش بهم بديد.بگيد به من ايميل بزنه.و اميدوارم مثل هميشه موفق باشيد

Posted by: mahla at February 7, 2004 11:30 AM

هر بار نوشته های شما را می خوانم دچار حس سر در گمی میشوم... دچار احساس متضاد...خوب و بد... سفید و سیاه... و تنها می خواستم بگویم که خواننده مطالب شما هستم... اگر شهمت خوندنشان را داشته باشم............

Posted by: آبی at January 19, 2004 4:37 PM

سلام بر نويسنده ارجمندي كه هميشه خوب مي نويسد برقرار باشيد

Posted by: saeed at January 16, 2004 3:30 PM

سلام لینکتو در بلاگم گذاشتم مقاله ی جدیدم رو بخون با عنوان بیدهای نگهبان بادهای اصلاحات . http://alinonline.blogspot.com

Posted by: هزار حرف نگفته at January 15, 2004 4:32 PM

آقاي معروفي : ما دلمون تنگ شده . هم براي نوشته هاتون و هم تصوير و صداتون. پراگ سرده و گاه باراني. کاش مي آمديد. به هر حال ما چشم انتظاريم.

Posted by: فرين at January 15, 2004 11:19 AM

سلام.....وقتی خبرم کردند که بيا بندرعباس، گفتم که بی خيال من بشوند که چند سالی است خودم را غدغن کرده ام که جايی بروم و کسان ديگری را با انگشت نشان دادم که اين ها می توانند نماينده اين نسل باشند و بيايند و خوب حرف بزنند، اما و اگر که آوردند گمانم برد که با يک تير ، دارند دو نشان می زنند: حسن محمودی، داستان نويس و خبرنگار شرق، هوشيار انصاری فر، منتقد و سردبير کتاب سه هفته و يوسف عليخانی، داستان نويس و خبرنگار روزنامه جام جم.

می خواستند کسانی باشند که بعد هم خبررسانی بکنند.

در هرحال ميزگرد انصاری فر و محمودی و من و بعد که محمدحسن مرتجا هم به ما اضافه شد، درباره نسل جديد نويسندگان بود. بحث حسن محمودی را با عنوان گريز احتمالا در آدم و حوا بايد خوانده باشيد، صحبت هوشيار انصاری فر را هم من به زودی تایپ ميکنم و در همين وبلاگ خواهيد خواندش. حرف های من هم که خيلی طولانی شد، گزارشی است از فعاليت های جانبی اين نسل در کنار نوشتن به منظور معرفی خود. پس بخوانيد:


گزارشی از نسل جديد نويسندگان-

نسل افسار گسيخته
........

Posted by: یوسف علیخانی at January 15, 2004 5:49 AM

عباس عزيز
پاريس بوي تو دارد و من آرام قدم برمي دارم.

Posted by: masiha at January 14, 2004 12:14 PM

سلام آقاي معروفي عزيز.....
اين ها را برای بروبچه های داستان نويس بندرعباس و قزوين و ... نوشته ام...

Posted by: یوسف علیخانی at January 14, 2004 8:28 AM

دوست عزيز سلام سالها پيش وقتي سال بلوا را نوشته بودي با برادرم به منزل شما آمدم وشما دوستان صميمي بوديد بگذريم ...من سالها پيش از خفقان موجود فرار كردم و تو بعد ها وفرقي هم نمي كند همه آويزان بوديم وهمه خسته .من هم با گفته تو كه براي مبارزه نبايد حتما اسلحه برداشت موافقم وبه سايتم برو وكما اينكه مرا شايد بشنا سي

faribaahmadi.artolive.com

Posted by: fariba at January 13, 2004 6:54 PM

من یه بلاگ اجتماعی ادبی هنری دارم خاطراتم رو در بم در بلاگم خواهم گذاشت به من سر بزنید بهتون لینک دادم دوست داشتید لینک بدهید: http://alinonline.blogspot.com

Posted by: هزار حرف نگفته at January 13, 2004 5:55 PM

((نامه اي به عباس معروفي))

سلام عباس معروفي....بادا كه سالمان بلوا نبا شد كه شد...وقتي از ادبيا ت مي نويسم آن هم در ايران چگونه باشم خوب است؟ وقتي نهادهاي ظاهرا خصوصيمان را در دست مي گيرند چگونه باشم خوب است؟... وقتي با يك تغير رويه ساده به جاي كشتن جريان ادبيات رسانه اي را در دست مي گيرند چگونه باشم خوب است؟ ... وقتي ساختار قدرت مي داند كه جوانش كمپلكس جنسي دارد و ادبيا ت را به سمت باز گشايي واگشايي اين كمپلكسها در متن مي كشاند , ادبيا ت را به سمت يك بي دليلي و يك خوشامد ناشي از يك آنارشي ظاهري در متن مي كشاند...وقتي در راستاي اهداف سرمايه داري تمام كنشهاي ارزش مدارانه را غلط,قديمي , دهاتي و از همه جا عقب افتاده مي نماياند چگونه باشم خوب است؟ تو كه مي داني از زير دارند چه بر سر ادبيات مي آورند؟تو كه مي داني دارند چگونه فلسفه هاي خوش تراش را(كه براي ما جوانان از دنياي سر مايه داري عقب افتاده تنها زيباست وبيانش برايما ن انگار عقده گشايي از اين چند ساله است )مثل پتك بر سرمان مي كوبند...تو كه ميداني چگونه جريانهاي به اسم روشن را استحاله مي كنند....حالا بگو بدانم چگونه باشم خوب است؟

Posted by: soheil ghafelzadeh at January 13, 2004 1:57 AM

سر زدم

Posted by: سیاهکل at January 12, 2004 7:42 PM

newisandeiy salha pish as neshanhaye soghat neweshet bad as markash mordeash ra parestesh kardim,newisandei as soghte jedi minewisad be khile kham khastand dar soghot khod sharikash konand.yeki minewisad,kesani minewisand ,minewisi ,ba nasrat hosor dari.ta mardome kohansalat dar tabide khanege be rosane omid del bebasand.

Posted by: akram mohammadi at January 12, 2004 12:50 AM

و سلاخ‌ها در هر كوى و برزن، دركنجى تاريك با كاردى كُند، به انتظار نشسته‌اند تا شايد عاشقی خسته‌دل فريادی از خشم و مهر برآرد که شتابان درپی‌اش شوند و گلوی‌اش ببرند و آوای پرسش و خشم برای هميشه خاموش دارند. اين سرزمين زمانی ديار مردان بود و آزاده‌گان، اما کنون گرگان و خون‌آشامان هر گوشه‌اش را پر کرده‌اند تا هرگز جز مويه و ناله آوايی برنيايد. همه روزن‌ها را بسته‌اند تا روشنا از يادها زدوده گردد و تاريکی تا ابد بر دل‌ها بنشيند.

Posted by: Baoba at January 11, 2004 11:25 AM

سلام آقاي معروفي.من 16سالمه .شماوهم نسلاتون براي من وهم نسلام اين زندگي روتعيين كرديد شماانقلاب كرديد ومابايدزندگي كنيم ازوقتي به دنياآمديم همين طورزندگي كرديم بدون اينكه بدونيم حقمون چيه تواين زندگي نكبت باربدون اينكه ...مافرزندان اشتباه بزرگ هم نسلان شماييم .درپناه حق...

Posted by: katibe_nevis at January 11, 2004 10:10 AM

دیروز یکی از کسانی که برای شما نظر خود را گذاشته بود یک جورهایی مثل کودکی که هنوز زبان گفتگو را نیاموخته است و دلش می خواهد با کودک دیگری بازی کند و نمی داند آغاز کند و یا سر حرف را باز کند (برای همین با کندن موی آن کودک یا لگد زدن یا...) از واژه ای استفاده کرده بود که نه تنها به دور از ادب بود بلکه ناشی از ضعف و ... او نیز بود.
باعث تأسف است که ما آدمها با پیشداوریها و بی حرمتی و یا با استفاده کردن واژه به عنوان اسلحه به ترور شخصیت یکدیگر می پردازیم. روی سخنم به اشخاصی است که حتی جرئت ندارند امضاي خود را پای نظرشان بگذارند و یا از اسم مستعار استفاده می کنند.
بیایید کمی از آن خوی خودخواهی و خودپرستی دست برداریم و با هم کمی مهربان تر باشیم.
امثال آقای معروفی و یا هر کس دیگری که در کاری جز نویسنده گی اشتغال دارد دلش می خواست در خاک خود بماند و به آبادی آن بپردازد. به خاطر بیاورید که استفاده از همین زبان تلخ و تهدید آمیز و... بود که خیلی ها آواره غربت شدند.
حالا به هر انسان تبعیدی که لااقل از اینجا می خواهد از اعماق دل خود بگوید سعی دارید با استفاده از واژه" ننه من غریبم" لقب کاسب دادن و... درد و احساس و فکرش را بی حرمت و یا مسخره کنید. به نویسنده ای که قصه نویس و رومان نویس است و برای امرار معاش در خارج کشور مشغول به شغل شریف کتاب فروشی است می گویید کاسب تا نویسنده بودن او را زیر سئوال ببرید. از آنجایی که درک و شناخت درستی نسبت به هنر و هنرمند و وضعیت هنرمند ندارید می توانم برخورد شما را درک کنم ولی این رویه ای را که پیش گرفته اید راه درستی برای علاج این بی شناختی نمی دانم.
بیایید کمی بیشتر فکر کنیم و تجدید نظری در رفتارهایمان داشته باشیم. اگر بخواهیم اثر مثبت بر اندیشه یکدیگر داشته باشیم چاره ای جز این نداریم.
با سپاس حمیرا طاری

Posted by: خیال تشنه at January 11, 2004 9:44 AM

دهانت را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبي است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي است نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي است نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي است نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

خواستم فقط چند تكه اي از شعر بنويسم اما.....

Posted by: parinaz at January 11, 2004 6:51 AM

1- عباش ترا جان مادرت اينهمه ننه من غريبم بازي درنيار. بنشين پاي کاسبي و نوشتن. نمي تواني که. مي تواني؟
2- جواب كامنت ها را بده . شعور داشته باش.
×××جنس کلام تان را مي شناسم، با گوشت و خون. نرخ ديالوگ شما بسيار ارزان است، من اما با نثر خودم مي گويم:
بيست و چهار سال از انقلاب گذشته، و شما هنوز دارید مردم را در خیابان ها وارسی می کنید. شما داريد به هفتاد ميليون انسان توهين مي کنيد، و خون من هم رنگين تر از مردم نيست. من خودم را يکي از آحاد جامعه مي دانم. از اين نامه ها و تهديدهاي بي نشان هم سالها زير برف پاک کن ماشينم بر مي داشتم و باز مي نوشتم. پاسخي براي شما ندارم جز اينکه راوي رمان بعدي من يک "ذوب شده" خواهد بود. رماني با همين عنوان.

Posted by: عباس معروفي at January 10, 2004 11:44 AM

جواب كامنت ها را بده . شعور داشته باش

Posted by: feewtewt at January 10, 2004 8:13 AM

عباش ترا جان مادرت اينهمه ننه من غريبم بازي درنيار. بنشين پاي کاسبي و نوشتن. نمي تواني که. مي تواني؟

Posted by: رهگذر at January 10, 2004 7:17 AM

واي ! آدم يه هو دلش مي گيرد .
يه هو ؟

Posted by: نارنج at January 10, 2004 6:58 AM

سلام استاد عزيزم
به اميد آن روز كه هيچ ايراني به علت عقايدش از وحشت دندانهايش به هم نخورد.
از اينكه توانستم امروز دست نوشته هاي شما را بخوانم خيلي خوشحالم.
خيلي دوست دارم بدونم اوضاع و احوالتون چطوره.
دلم براتون تنگ شده.

Posted by: ameneh at January 9, 2004 9:04 PM

ما از مرگ نمی ترسيم، بلکه از بیهوده تلف شدن نفرت داريم
ميشه عمر رو بخشيد؟

Posted by: Toranj at January 9, 2004 12:33 PM

سلام آقا ... چرا اين قصه باز براي فرزندان اين وطن تكرار مي شود .....مرد سياهپوش هنوز مقابل در منتظر است و تو نمي داني هنوز نفسي مانده ؟؟؟خوشا به حالت كه جان در برده اي .....

Posted by: آرش سيگارچي at January 9, 2004 9:23 AM

باسي جان فقط مي تونم بگم:
چرا به شب عادت كنم چرا؟/شب چراغهاي فرسوده/ديرگاهيست/كه خواب طولاني اصحاب غار را تفسير مي كنند/وگزمه هاي فريب/كوركورانه/درجستجوي آفتاب/سبزه اي تازه رسته را لگد مال مي كنند/چرا به شب عادت كنم چرا؟/در مرغزاري كهن/ كه چشمه هاي انتظارش/باده نوش غربتي ديرينه اند/من نيز /گيسوان شب آلود شعرم را/بر چفت جاري زملن گره مي زنم/و دركنارش/تا سپيده دمان/ به دعا مينشينم/چرا به شب عادت كنم چرا؟/ستاره اي كه از شب مي گريخت/درگوشم گفت:/خورشيد را باور كن/شب رفتني ست

Posted by: kiyanoosh at January 9, 2004 9:16 AM

خیلی زیبا نوشتید، آقای معروفیِ عزیز، هنوز هم بازرسی شبانه مردم ادامه دارد، همین چند شب پیش در میدان فاطمی تعدادی بسیجی ماشین ها را متوقف می کردند و بازرسی می کردند.. هنوز هم تفتیش عقاید وجود دارد.. و سانسور هنوز هم وجود دارد.. هنوز برای نشر هر مطلبی باید مجوز گرفت.. هنوز برای فیلمنامه ها هیأت نظارت وجود دارد.. هنوز هم بازجویان به کارشان مشغولند.. هنوز هم ..... عشق، زخم عمیقی است که همیشه ناسور خواهد ماند.

Posted by: محمد جواد طواف at January 9, 2004 8:40 AM

آقاي معروفي عزيز ! حيرت زده ام از دو چيز ... نخست اينکه اين مقاله همچنان زنده ، تازه و خواندني است . همچنان وصف حال است . حتي آن قسمتهايي که از آن سرمقاله هاي جاويدان نقل مي کنيد . حتي آنها هم با شرايط امروز تطابق کامل دارد . شايد سياه تر شده باشد ، اما قطعا سفيدتر نشده است . من اگر در ايران بودم بي شک اين حرفها را با اسم خودم نمي نوشتم . همين يعني اينکه در آنجا اوضاع هيچ گاه رو به بهبود نبوده و اين غم انگيز هم هست ...
دوم اينکه چطور مصائب نويسنده کشورم اين روزها فراموش شده ... چگونه قاعده احقاق حق را از صداي دانشجويان کشيدند بيرون و با ترفندهاي مشمئز کننده ، دروغهاي بزرگ و خيانتهاي فراموش ناشدني ، ژست هاي جديد گرفتند و در کار فربشان چنان غرق شدند که حتي نفهميدند ديگر کسي برايشان کف نمي زند ( انتخابات شوراها يادتان هست ؟ )
حيرت کرده ام از اين فراموشکاري تاريخي که کمرمان را خم کرده ... نه ! کمرهايمان خرد شده از اين وطن ...

Posted by: کيوان at January 9, 2004 7:07 AM

استاد نازنين و بزرگوارم سلام
در ابتدا از زحمتي كه براي اين نسل خسته مي كشيد تشكر مي كنم .استاد مهربانم كمكها را اين بي سر وپايان دارند بالا مي كشند و از كمكهاي بي دريغ انسانهاي بزرگ كه به ياري هم ميهنانمان شتافتند را سياسي كاري مي دانند .چه بگويم كه دلم پر از درد است .
400 ميليون دلار كمك كشورهاي حاشيهخليج هميشه فارس را هيچكس نمي داند سر از كجا در آورد
تاسف بار است استاد و من سردم است .تصوير يخ زده ام را در بلاگ گذاشته ام

Posted by: آينده پيش رو at January 9, 2004 4:58 AM

آقاي معروفي اگر حافظه ام خطا نكند اين مطلب را پيش از اين نوشته ايد و من آنرا خوانده ام .البته هزار بار ديگر هم بنويسيد كم است وكم نوشته ايد. ولي موقع وبگردي هاي شبانه فكر كردم سر هوا داده ام. اما روز بعد هم فكرم از سر جاي اول جم نخورد. اگر آره يا نه اي بنويسيد ممنون مي شوم.
زمين لرزه بم به شدت افسرده ام كرد.
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at January 9, 2004 2:13 AM

اولين شماره گردون در تبعيد كه چاپ شد در پاريس بودم ،آن را خريدم وبا ترس و وحشت، همچون گنجينه اي گرانبهاو با احساس سربلندي بسيار به ايران آوردم وبه دوستان در ايران دادم تا بخوانند. و اين مجله همچون برگ نايابي دست يه دست گشت و گشت ....اين مقاله را كه خواندم ياد آنروز افتادم و .....دلم گرفت ....ازاين غارهاي بي منفذ...به آفتاب بگو...موفق و سربلند باشي

Posted by: mitra at January 8, 2004 11:12 PM

عباس تازنين
چه شد كه نه حالى از ما مى پرسى و نه به پيام تلفنى ام پاسخ مىدهى؟ اميدوارم دليلش مشغله هاى خوب مثل نوشتن و خلافهاى مشابه باشد!
مى بوسمت
رضا

Posted by: Reza at January 8, 2004 8:44 PM

صداي شجريان تو اطاقم بلند بود و اتفاقا مي خواند :"مشت مي كوبم بر در/پنجه مي سايم پنجره را/من دچار خفقانم,خفقان/من به تنگ آمده ام از همه چيز/بگذلريدهواري بزنم/..../"شعر مشيري و صداي استاد در آلبوم بيداد و بعد هم مطلب شما بالاخره اين بغض وامونده رو چاره شد و اشك كمي آرام كرد دل خسته مارو.حالا كه به جرم نوشتن غم غربت رو پذبرا شديد پس حتما بيشتر بنويسيد.ممنون و موفق باشيد.

Posted by: مجید at January 8, 2004 7:50 PM

... با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي...

Posted by: زهرخند at January 8, 2004 7:30 PM