January 16, 2004

عاشق، منم

عجب تئوريسينی دارند! شاهکار خلقت است، بخدا! مغز خالص. از يک طرف می رود شورای جن گيرها و با قدرت ويژه ای که دارد می گويد بزنيد توی چشم و چار اصلاح طلب ها و اکثرشان را رد صلاحيت کنيد. از آن طرف راه می افتد می رود مجلس که: چشم اميد اروپا به شماهاست، نگذاريد مملکت دست اين عقب افتاده ها بيفتد و آبروی ما توی دنيا برود. بايستيد، کوتاه نياييد، تحصن کنيد، اعتصاب، روزه، نماز، عکس. اصلا همگی باهم تهديد به استعفا.
تحصن شروع می شود. شورای نگهبان حرف های معقول می زند: "7/98 درصد در انتخابات رياست جمهوری سال 80 رد صلاحيت شدند و کسی آن را خلاف قانون ندانست، حالا چی شده که...؟"
تحصن ادامه می يابد. يکی از نمايندگان اصلاح طلب انگار زير بازجويی بوده، حرف های عجيب و غريب می زند، نامعقول: "ناظران محترم شورای نگهبان، کدام ترک واجب و يا عمل حرام از من ديده اند؟ آيا برای اثبات نماز خواندن و حج رفتن و ساير واجبات مدرک و صورتجلسه بايد بياورم؟"
بايد بروند پای استعفا، بعد حرف شان را پس بگيرند. اما تحصن ادامه دارد. چقدر خوب می شود روی همه کار کرد، پا می دهند. يکی شان هم صادقانه بيشتر از همه حال می دهد. وبلاگ هم دارد، کاکلش را از زير عمامه انداخته بيرون و لبخند می زند؛ دخترکش. دستخط قشنگی هم دارد، جگر است.
از آنجا می رود حسينيه ی آقا و هنگ موتورسواران را به آرامش دعوت می کند، قم را هم آرام می کند، حالا وقتش نيست. سرشبی يک توک پا می رود مجلس و با اصلاح طلبان خوش و بش می کند، سر شام، جگر را می کشد کنار و درگوشی بهش خط می دهد که حال سخنگوی اقليت يعنی آقا معلم بی سواد را بگيرد.
به طرف ماشين راه می افتد. چقدر خسته است و چقدر کار دارد. تحصن برقرار، سفير حسن نيت در پاريس، صدا و سيما در سکوت، يک تريلی نان بربری برای زلزله زدگان، اوکی. همه ی اين کارها فقط به خاطر تنور انتخابات است که بايد داغ باشد، بخدا. مردم بريزند، جناح ها روی همديگر را کم کنند، چه فرقی با هم دارند مگر؟ صندوق ها بايد پر شود، عکس، فيلم، خبر، وجهه ی جهانی، و تا انتخابات رياست جمهوری دو سال مانده. خدا بزرگ است. پله پله بايد رفت به ملاقات خدا. ستون به ستون. اطراف را بايد پاييد. پشت ستون ها را بايد پاييد.
در صندلی عقب لم می دهد: "منزل."
وقتی با آن ماشين سياه شيشه دودی به طرف خانه می رود، فاحشه های شانزده ساله براش دست تکان می دهند. اصفهانی دارد می خواند: "عاااآاآاآااآاآااشق منم." چه بچه ی نازنينی ست! دندانپزشک اهل حال: "آقا گاز را بگير، خوابم گرفته. به اين جوجوها هم توجه نکن. اين آهنگ را از اول بگذار."
يکی شان که آرايش کمرنگی دارد سر چهارراه تا نزديک ماشين پيش می آيد و دست تکان می دهد. آديداسی که پاش کرده براش دو نمره بزرگ است.
دلش غنج می رود، ولی امشب فقط می خواهد بخوابد. حتا حوصله ندارد يک بشقاب به جام پنجره بکوبد و اهل و عيال را بفرستد توی قوطی. می خواهد بخوابد و همه چيز ادامه داشته باشد.
واقعا خسته است. بعد از انتخابات يک سفر اساسی، اما کجا؟ "عااآااآااآااآااشق منم."

@ January 16, 2004 8:32 PM
Comments

ٍٍٍٍٍٍٍِسلام عمو جان اميدوارم حالتان خوب باشد

از طرف سيد حسن و فاطمه معروفي

Posted by: hassan maroufi at January 30, 2004 9:52 AM

حالتان چطور است آقاي معروفي؟
وقتي كتاب سال بلوا را خواندم طرز نوشتنم به كلي عوض شد. يعني زير و رو شد. اين بود كه آخرين داستانم را به شما تقديم كردم .
نمي دانم از كجا و چه بايد بنويسم. اين جا همه چيز بر وفق مراد نيست.
هميشه باد آنطور كه بادبان هايت بخواهند نمي وزد. خوب كاريش هم نمي شود كرد . بگذريم. راستش را بخواهيد قرار نبود چيزي برايتان بنويسم.
باشد دفعه بعد كه مفصل تر حرف بزنيم!

Posted by: hamid asslani at January 29, 2004 12:04 AM

سلام دوست عزيز . خوشحالم با اين سايت آشنا شدم . شعرومقاله اي مي نويسم كه نياز به اصلاح دارد ( البته شعرو كلامم قابل خواندن است ) به سايت زير سري بزن . منتظر كلامت ميمانم
http://asgharnazemi.persianblog.com

Posted by: asgharnazemi at January 28, 2004 2:37 AM

ما هم دلمان برائ گردون تنگ شده .اين روز نوشت ها كجا و يادداشت هاي سردبير گردون كجا?دوستي مي گفت :نزديكترين راه نگاهي به ماه.من مي گم ما ه هم همان ماه گردون!

Posted by: ehsan at January 26, 2004 10:30 PM

مرسي آقاي معروفي. من كه از اين نوشته خيلي خوشم اومد...و لحنش هم به موضوعش مي خورد... بعضي ها نمي تونن حقيقت رو ببينن ولي يه عده ي ديگه متاسفانه نمي تونن قبولش كنن ... بهتره ببينن از كدوم دسته اند كه از اين نوشته خوششون نيومد!!!

Posted by: ainp at January 25, 2004 10:47 PM

مظنونین همیشگی:
مهمترین نیرنگ فریدون این بود که تونست این باور رو بوجود بیاره که فقط سه فرزند پسر داشته....و بعد... در یک چشم بر هم زدن...همه دختراشو زنده به گور کرد....

آقای معروفی: "فاحشه های 16 ساله"....؟؟؟...هنوز اين كلمه رو به عنوان توهين به كار مي رود؟...

Posted by: دانش آموز at January 24, 2004 8:29 AM

اینجا که می آیم ، همیشه آیدین را باخود دارم . من آئینه ای در دل دارم که نقش شفافی از آیدین در آن هویداست . استاد اینجا مفهوم واقعی داستان و شعر و نوشتن را حس می کنم . نامه ای که برای خانم دانشور نوشتید فوق العاده بود . شب یلدا و شعر من سردم است . ایکاش فروغ بود و می دید که هنوز می توان شعری موجه خواند و آن را از بر کرد ...

Posted by: barane paeez at January 19, 2004 8:53 AM

راستش مطلب را همان روز اول خواندم...پيامهايش را اما امروز...سياست انگار با تار و پود زندگي ما اميخته شده...اما چيزي كه آزارم مي دهد ان است كه بعضي از ما به خودمان اجازه مي دهيم براي يك نويسنده چهارچوب مشخص كنيم، خط بكشيم و مرز تعيين كنيم...آن قدر كه بعضي پيامهاي اينجا آزار دهنده اند ، نوشته آخر عباس معروفي آزار دهنده نيست...انگار ما هم عادت كرده ايم به خط كشي...

Posted by: پدرام at January 19, 2004 6:34 AM

نمی فهمم چرا بعضی از شما پیام گذارها انتظار دارید نویسنده ها مثل آدمهای مصنوعی و پلاستیکی یا مثل بعضی از فرهیخته گانمان باشند. بابا آقای معروفی هم مثل هر انسان دیگری می تواند گاهی به همین سادگی و صداقت بنویسد. اگر بت پرست نبودید اینجوری سر گیجه نمی گرفتید و بی نزاکت نمی شدید

Posted by: aida at January 18, 2004 3:15 PM

korbugh demunger si taplosè comoonistèà
korbugh dicū si taplosè comoonistèà
jeven treseè si taplosè comoonistèà


zi comoonistèà

Posted by: mh at January 18, 2004 1:16 PM

mr maeroofi
can u do a favour?......and please Swear these mother F**kers more politely..and use yourliterature skills plZ!

Posted by: Amin at January 18, 2004 12:35 PM

سلام. با همه ي احترامي كه براي شما و ديگر فرهيختگان ادبيات و فرهنگ اين مرز و بوم قائل هستم ، لحن اين نوشتار را نپسنديدم. راستش دلم گرفت از اين نوشته ، حيف نيست كه اهل فرهنگ با ادبيات كيهان بنويسند ؟؟؟؟؟

Posted by: ayeneh at January 18, 2004 12:22 PM

آقاي معروفي از خوانندگان پرو پا قرص گردون بودم و قلم شيوايتان را هميشه تحسين كرده ام ولي از خواندن مطلب بالا دلم گرفت واقعا غربت با آدم چه ميكند اينهمه سياه بيني و بدلحني از يك آدم فرهيخته واقعا جاي تعجب است .

Posted by: hasti at January 18, 2004 10:14 AM

به همه ي اهالي كوچه و بازار به همه ي سطحي ها، به همه ي خودمان.
شكر كنيد خداي را كه سرانجام بعد هزار سال يكي با شما همزباني كرد. يكي شما را در كوچه و بازار ديد. قلمبه سلمبه نگفت. آمد و الفباي دل ما را مشق كرد. مثل اين نود و نه درصد جامعه حرف زد. ما را ديد. زبان دلمان را فهميد. چشمانش را نبست. رويش را نگرداند. مثل همه ي آناني كه ما را بهانه كردند و نان از دست مان دزديدند. شمع روشن كنيد و بيدار باش بدهيد به اهالي كوچه و بازار به همه ي سطحي ها به آن شصت ميليون كه كسي بعد هزار سال به زبان شما حرف زد. از يادتان نبرد. از يادمان نبرد. به نظر ديگر ما سياهي لشكر نيستيم. زنده ايم و كسي قصه ي ما را مي نويسد. درد دل ما را داد مي زند. ننشسته برايمان نسخه بپيچدو در گوش رفقايش داد بزند ، بي آنكه قدمي به كوچه پس كوچه ها بگذارد
به همه ي اهالي كوچه و بازار به همه ي سطحي ها،به همه ي پس كوچه اي ها، شما هنوز زنده ايد. ايران هنوز زنده است. يكي شما را مخاطب قرار داده. بعد هزار سال و ديگر شما سياهي لشكر نيستيد. گم شده در جرز قلمبه گويي نيستيد. له شده در سلمبه سراها نيستيد. يكي در ميان اهالي شهرش در كوچه و بازار چرخيده. قبل از آنكه فرمولي برايشان كشف كند

Posted by: Fetross at January 17, 2004 8:16 PM

:)

Posted by: دی داد at January 17, 2004 8:00 PM

فکر میکنم چندان پسندیده نیست اینجا در قسمت کمنت جایی شود برای اینکه کسی را تا اسمان بر یم بعد او را با سر به زمین بکوبیم و اسمش را نظر شخصی بگذار یم . یکدیگر را خواندن نه فقط خواندن نوشته ها ی کسی است اورا به ملکوت بردن و به به زمین کوباند ن باشد . بل شاید بهتر است هر چند چیزی به مذاقمان خوش نیاید برو یم و نگاهی به دل نو یسنده بیاندازیم انگاه شاید کمی سکوت را جانشین نظر دل ازاری کنیم

Posted by: alireza at January 17, 2004 3:00 PM

نه عباس بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم. همه را به يك چشم ديدن و به يك چوب راندن بي انصافيست كه از شما بعيده.درسته كه اصلاح طلبان فرصتهاي بيشماري را به خاطر بعضي مصلحت بيني ها از دست دادند ولي باور كنيد مردم هم مقصر بودند.خياي ها دلشان مي خواد يه سال بلواي ديگه اي داشته باشيم ولي فكر ان هم براي هر انسان ذيشعوري عذاب اور خواهد بود و خيلي حرفهاي ديگه.... نه اصلا نپسندم نوشته ات را اگر چه به شما احترام مي گذارم.

Posted by: kiyanoosh at January 17, 2004 2:02 PM

سلام.همه‌ي دنيا رو گشتي پي‌شون/نرسيدي بهشون...

Posted by: sajad zand at January 17, 2004 12:11 PM

جدا كه فكر مي كرديم عباس معرفي هم كسي است ادم حا لش به هم مي خورد اينطور به لحن وعبارت لمپن هاي كو چه بازار حر ف زدن
اشتباه نكن عباس اقا بنده سنم از شما بيشتر است 1357 هم با مبا رزين چپ بودم و از لحظه اي كه اقاي خميني حكومت دست گرفت نظرم اين بود وهست كه فاشيسم مذهبي پيروز شده است ضمنا الان هم در ايران زندگي مي كنم گر چه تا پاي مر گ هم رفته ام

Posted by: Aristotal at January 17, 2004 11:07 AM

من به نوشته های شما علاقه دارم ولی متاسف شدم که شما هم حرف مردم کوچه و بازار را تکرار کرده اید .از شما بعید است که این قدر سطحی و فکر نشده حرف بزنید .

Posted by: dana at January 17, 2004 10:44 AM

سلام
با عرض معذرت اين نوشته را اصلا نپسنديدم و به نظرم سطحي آمد. واقعا شما نوشته بوديد؟

Posted by: م.ف. at January 17, 2004 10:02 AM

استاد تفاوتي ميبيني ميان اينهمه ؟ از دورها كه در خاطرمان هست يا خوانده ايم تا اينها؟ بگذار اين تاريخ بگردد كه تنمان به شلاق عادت كرده است آن هم لذتي دارد!

Posted by: Toranj at January 17, 2004 8:03 AM

shayad an dokhtarak ke kafesh do shomare barash "bosorg" ast kand.

Posted by: akramm mohammadi at January 17, 2004 7:46 AM

shyad an dokhtaark ke adidasash do shomarenbe be paysh kuchek bud forsat kard o khand,magar nemishawad?

Posted by: akram mohammadi at January 17, 2004 7:22 AM

سر و جان آدم را مي تكي عباس آقا بااين نوشته هايت
قلمت زلزله برپامي كند براي بر گسل دل خانه كرده ها. همينطور دارم جابجامي شوم.
اين نوشته را مي فرستم براي بروبچه هاي فمينيست. دسترشي شان به سايتت برايشان مشكل است
عباس آقا سري بهشان بزن. نشاني شان اين است:
www.iftribune.com
مركز فرهنگي زنان هستند و ان جي او هاي فعالي دارند هركدامشان. با كارهايي كه براي بمي ها كرده اند از مرد بودنم خجالت كشيدم. كم گوي هستند و به موقع عمل مي كنند. مثل همه ي زن ها

Posted by: Fetross at January 17, 2004 2:02 AM

درود......

Posted by: آرياك at January 16, 2004 11:43 PM

سلام .از ابطحی و نوشته های و کار هایش تا نمایندگان مصلحتی و رییس جمهور فیلسوف سیاستمدارش. نمایندگان ملت ایران شده اند و هستند . ایرانی که کوچه پس کوچه های هر شهر و دهات و طبقه ی اجتماعیش هر یک پر از نخبه ها و پدیده های عمیق و سطحیست که مصلحت پرستان و مصلحت پرستی را همیشه در تار یخ ایران نتیجه ی رقابت نخبه گی یکدیگر کرده اند . دولتی که گرچه بکامل نا حق است و نه برای مردم است . اما ملتمان با این سیستم پیوندی نه چندان نا همگون و لی تلخ و گزنده دارد و فرار را تنها گز ینه ی باقی مانده برای عاشقا ن حقیقیش میگذرد و انتقاد انها را بسوی مسوولان نمادین خو یش میراند . تلخ و گزنده است این پیوند .

Posted by: alireza at January 16, 2004 9:46 PM

امثال ابطحي سالهاست كه ديگر حنايشان رنگي ندارد,درد آنست كه از پايه راه را اشتباه آمده ايم و اصول دموكراسي نمي دانيم,هركه به جايي مي رسد همان مي شود كه قبلي بود,گرفتار دور باطل "انقلاب,اصلاحات,ديكتاتوري" شده ايم چراكه هركدام خودكان ديكتاتوري كوچكيم,چشم اميد به نخبه گان و فرهيختگان است براي پرورش نسلي آشنا با اصول جمهوري خواهي,دادي بر بيداد امثال ابطحي و خدادعادل و ... نيست درد از بي عملي خودمان است كه فقط راه را در زبان بلديم ورنه در عمل خود دزدي لايقييم.

Posted by: مجید at January 16, 2004 9:32 PM

از وبلاگِ آقای ابطحی: آقاي حداد عادل معلم است و در عرصه فرهنگ بوده، حالا هم رهبر اقليت مجلس است. براي دفاع از شوراي نگهبان مثالی مدرسه اي آورده است. گفته هر کس که در کلاس نمره نمي آورد، نمي گويد درس نخوانده ام، مي گويد معلم نمره نداده است. به! از اين بهتر نمي توان ماجراي رد صلاحيت ها را شير فهم کرد. البته ما که نشنيده ايم معلمي براي اينکه شاگرد تنبل هاي کلاس رتبه اول بياورند، همه رتبه اولي ها را نمره ندهد تا نمره بياورد، حتي معلم هاي مدرسه هاي خود آقاي حداد. در قضيه رد صلاحيت ها اينگونه است. اولاً مردم شوراي نگهبان را معلم کلاس نکرده اند. مملکت قانون دارد خداي نکرده. ثانياً چطور خود آقاي حداد که بعد از تغييرات ليست تهران از نفر 33 به 28 ارتقا پيدا کرده اند، و امروز به برکت خيلي چيزها، منجمله رهبري اقليت مجلس، حتماً نمره خوبي خواهند آورد در کنار هشتاد و خردهاي نماينده رد صلاحيت شده قانون تصويب مي کنند؟

Posted by: محمد جواد طواف at January 16, 2004 9:25 PM

جز استاد که می تواند این گونه شیرینی و تلخی را در هم آمیزد و طعمی این چنین از ادبیات را به ما تازه کارها بنوشاند.قطره....قطره....؟!

Posted by: ترسا at January 16, 2004 9:21 PM