January 19, 2004

شما در خود شکسته ايد

نامه سرگشاده عباس معروفی به سران دوم خرداد و اصلاح طلب

چرا روزی که مجلس شما را به توپ بستند، و مطبوعات را قلع و قمع کردند تا تمامی بازوهای حتا خودتان را هم از کار بيندازند، تحصن يا استعفا نکرديد؟ چرا آن روز به فکر مردم سالاری نبوديد؟
راستی آن روزها شماها کجا بوديد؟ به چی فکر می کرديد؟ آيا غذا از گلويتان پايين می رفت هنگامی که چراغ روزنامه ای خاموش می شد؟ آيا شب راحت می خوابيديد هنگامی که زندانبان کله ی دانشجويتان را در توالت فرو می کرد؟ آيا وجدان تان آزرده نمی شد؟ آه، يادم رفت. آن روز در مقام هايتان بقية الله بوديد...
(از متن نامه)

دولتمردان نماز خوان و روزه دار!
در اين شش سال که شما نتوانستيد آزادی انسان و حقوق بشر را تأمين کنيد، روشنفکران جهان به اين فکر بودند که دولت ها اگر همواره مناسبات سياسی و اقتصادی شان را دنبال کرده اند، آنها تدارک ها ببينند، بيانيه ها و گزارش ها و تحليل ها بنويسند، به ادبيات و سينما و هنر ايران توجه کنند، و به سياستمداران شان فشار آورند که بين حقوق مردم و حکومت، تا حد ممکن طرف مردم را بگيرند. سرانجام نوبل سال 2003 را به شيرين عبادی به عنوان نويسنده، وکيل و فعال حقوق بشر تقديم کردند. فرض می کنيم که اين جايزه از سوی جامعه ی روشنفکری غرب مابه ازای بيست و پنج سال غارت حکومت شان از ايران تقديم شده است اما شما همه ی تلاش تان را کرديد که از شيرين عبادی يک دوم خردادی بسازيد و استقلالش را به مخاطره افکنيد.
در اين شش سال که حضور و تلاش! شما نتوانست مطبوعات و حرمت قلم را از سمکوب افسار گسيخته ی مغول های بی ياسا نجات دهد، و آنها درست زير چشم تان تمامی امکانات ارتباطی شما با مردم را قطع کردند، علم جهانی، اينترنت را برای همه به ارمغان آورد که حالا هزاران نفر در کنج خانه حرف دل شان را بزنند، هرچند با نگاهی از پنجره به خيابان تاريک، چهره ی قاتل شيرشده ی خود را ببينند، اما می نويسند و می نويسيم. و برخی از شماها هم از نعمت سايت و وبلاگ هم برخورداريد، مبارک است.
در اين شش سال که همه ی شما تلاش کرديد بر چهره ی طالبانی و تروريستی جمهوری اسلامی ماسک تمدن و فرهنگ و دموکراسی بزنيد، و از جامعه ی مدنی سخن بگوييد، بسياری از روزنامه نگاران و روشنفکران ايران و جهان اعتبار خود را خرج شما کردند و عاقبت شرمنده شدند؛ برخی زودتر، بعضی ديرتر.
در اين شش سال که شما با ترس و لرز، و به شکل حکومت دست دوم دولتمرد بوديد، حکومت سايه با خفه کردن شاعر و سرکوب آزادی، شما را به ذلت بارترين شرايط کشاند تا در موضع ضعف، پروتکل الحاقی را هم امضا کنيد. نمايندگان مردم و دولتمرد بوديد، اما عاريه و نصفه نيمه و ترسان.
يکی از ميان شما راست می گويد: "مردم در دوم خرداد اشتباه کردند و بايد از آنها انتقام گرفت." اما حقيقت اين است که مردم در دوازدهم فروردين 58 اشتباه کردند، و بايد تقاص آن اشتباه را پس بدهند.
فصل شما سرآمده است، فصل ديگری گشوده می شود، و شما اين را می دانيد. افتاده ايد به موضع دفاع، و در منتهای ضعف از خدمت های شايان تان می گوييد و از ايمان تان حتا به اين روز افتاده ايد که صريحا اعتراف کنيد نماز می خوانيد، روزه می گيريد، البته جايزالخطا هم هستيد، ولی خدا کند که گناهان شما را ببخشند و اجازه بدهند که صلاحيت شما احراز شود تا به خدمت ادامه دهيد چرا که شما، تنها شما هستيد که اين کشتی طوفانزده را از گرداب نجات می دهيد.
شما کار کرده ايد. اما چه کار کرده ايد که ايران بزرگ ما حالا تبديل به خرابه ی جهان سومی شده و ملت اسير يک لقمه ی نان سه شيفته می دوند و هر روز هم وضع شان اسفبارتر از ديروز می شود؟ چه کار کرده ايد که به جای تأسيس نيروگاه برق، از ترکمنستان برق خريده ايد و پانصد ميليون را برای گذر از امروزتان به ترکمنستان داده ايد تا وقتی لبخند می زنند، چشم هاشان بادامی تر بنمايد؟ چه کار کرده ايد که در يک زلزله نيروی امداد روسيه از شما زودتر می رسد؟ می دانيد؟ يک زلزله نشان داد که شما دولتمردان هزاران "نيروی سرکوب" داريد اما چهارتا "امدادگر" نداريد.
شما مبارزه کرده ايد، اما با کی مبارزه کرده ايد؟ با شورای نگهبان خودتان؟ چرا همان زمان که تمام امکانات خبری و تحليلی و نقد را از شما می گرفتند و مجلس را برای سرکوب مطبوعات به توپ بستند، تحصن نکرديد؟ چرا آن زمان که قدرت داشتيد مبارزه نکرديد؟ آيا نمی دانستيد که شما هم که منتقدان داخل نظام ايد، به همان وضعيتی می افتيد که اولين نخست وزير و اولين رييس جمهور اين نظام افتادند؟
می دانيد؟ شماها حافظه نداريد. شماها ترسو هستيد، از زندان می ترسيد، از بازجويی می ترسيد، از تنهايی می ترسيد، از کشته شدن می ترسيد، اينها همه حق انسانی شماست، بترسيد. اما بدبختی اينجاست که شماها از نداشتن پست می ترسيد، از وجيه المله نبودن می ترسيد، حتا از همديگر هم می ترسيد. در سايه ی همين الگو از مديريت شماست که جامعه ای ترسو و دوگانه بار آورده ايد. مردم ايران دو نوع زندگی دارند؛ يک نوع در خانه، و يک نوع در اجتماع. و به همين خاطر شخصيت دوگانه يافته اند، مثل خود شما که دوگانه ايد؛ برای غربی ها ليبرال می زنيد و برای شورای نگهبان نماز شب خوان می شويد.
امروز همه ی شما را مثل لقمه های نيم خورده به خرابه پرت می کنند. شما تمام شده ايد، ديگر به شما احتياجی نيست، پيش از آنکه "کاميونی" تان کنند، به پستوهای خود خواهيد رفت و خواهيد گريست. و کاش برای دختران نوبالغ می گريستيد که در خيابان ها به شغل فاحشگی گرفتار شده اند، کاش برای جوانانی می گريستيد که در پريشانی تاريخ، خاکستر اعتياد گشته اند، کاش برای نسل تازه می گريستيد که سکس و ويسکی و نشئه جات را به زير زمين ها کشيده اند. نسل ما در کتاب و اعلاميه زيرزمينی شد، اعدام و تبعيد در سرنوشتش رقم خورد، نسل اينان در سکس و ويسکی و اعتياد زيرزمينی شده، در سايه ی حکومت اسلام پناه شما شايد اگر خوشبخت باشند کشوری شبيه تايلند داشته باشند.
و کاش برای بچه های زير آوارهای بم می گريستيد، دولتمردان با ايمان!
چرا همان روز زلزله، کابينه و مجلس را تعطيل نکرديد و به عنوان کارگر و امدادگر به بم نرفتيد تا موکلان خود را از زير آوارها نجات دهيد؟ کجا بوديد؟ راستی تصويب لايحه ی خريد برق از ترکمنستان و لايحه ی گردشگری خارجی ها مهمتر است يا نجات جان يک کودک ترسيده در زير آوار؟ کودک مرد. آری، کودک مرد، اما آيا کودک درون شما زنده است؟ چندبار مگر زندگی می کنيد؟ يادتان هست؟ همان روز زلزله نوشتم که پس لرزه ها در راه است، و اينهمه کار "آه" است.
اصلا شما در حکومت تان اسلام را برای چه کاری مصرف می کنيد؟ به چه کار مملکت داری می آيد جز سرکوب و اعدام و قصاص؟ مگر آب و برق و پل و جاده و نان اسلامی در کشور داريد؟ بجز کتاب خرافات "داروخانه ی معنوی" با تيراژ ميليونی اش که شفای عاجل می دهد، ديگر اسلام شما به چه درد مملکت داری می خورد؟ واقعا آسپرين اسلامی يا سرنگ کمونيستی، يا گندم فاشيستی کجا می فروشند؟ چرا شهامت نداريد بگوييد جنازه ی حکومت اسلامی روی دست همه تان مانده و بايد دفن شود؟ چرا نمی خواهيد به خواسته ی نسل تازه، به خواسته ی ميليون ها ايرانی گردن نهيد و کشور را بسازيد؟ چرا می ترسيد همه ی ايرانيان در سرنوشت خود سهيم باشند؟ چرا می ترسيد همه ی مردم در ساختن آن کشور نقش داشته باشند؟ چرا فقط می خواهيد خودی های خودتان با شما ايران را ويران کنند؟
شما مگر همان هايی نيستيد که طومار احزاب سياسی را با خشن ترين شيوه دو روزه در هم پيچيديد؟ چرا وقتی صلاحيت داشتيد تلاش نکرديد که هنگ موتورسواران، و لشکر دشمن آزادی را دو روزه به دارالتأديب بفرستيد، يا نه، به عنوان رايزن فرهنگی لااقل به تايلند اعزام شان کنيد که کمی در فاحشه خانه ها دستمالی شوند و آن انباشت های جنسی شان تبديل به چغرهای آدم کشی و مغزترکاننی نشود که به مغز اصلاحات شما شليک نکنند؟
چرا به بازی "خودی و ناخودی" تن داديد و ديگران را ناخودی و نخودی و دشمن ايران و قلم به مزد و عامل فحشا و فاسد و عنصر بيگانه خوانديد؟ چرا سال ها با اين توپ بازی کرديد که امروز خود در حد نخودی هم به حساب نياييد؟
يکی از شما می گويد: "روز سقوط مردم سالاری"، ديگری می گويد: "کودتای پارلمانی"، آن يکی در نهايت عجز فرياد می کشد: "بنده بيش از هفده سال سابقه‌ي مبارزه ضداستعماري و ضداستبدادي در دوران رژيم سابق كه منتهي به هفت سال اسارت در زندان ستم‌شاهي شد و بيش از ربع قرن خدمت صادقانه به كشور..." و همينجور فرو می رويد در ورطه ای که خود ساخته ايد. نماينده ی اول تهران می گويد: "انتخابات با نظارت استصوابی چيز جديدی نيست و با آن کنار می آمديم اما اين دفعه احساس شد که اين روند نظارت استصوابی خطر مهمی را به سمت کشور و نظام دارد."
می دانيد؟ شماها عصای زير بغل اين جنازه ايد. اين جنازه بر عصای شما سرپاست؛ حتا اگر سليمان باشد اين جسد، موريانه اش خورده است بر عصای موريانه خورده ی شما، دولتمردان خستگی ناپذير!
مدام در بوق کرنا می دميد که خدمت کرده ايد، کار کرده ايد، جنگ کرده ايد، سازندگی کرده ايد، نماز خوانده ايد، روزه گرفته ايد، اگر چنين است، (که حتا به وظيفه ی خود عمل نکرده ايد،) مگر سعيدی سيرجانی که مثل شما جنگجو نبود و اديب بود، کم زحمت کشيده بود؟ مگر او به جامعه خدمت نکرده بود؟ مگر تفسير سورآبادی با همت و تصحح او به دست شما نرسيد؟ مگر کم نوشت؟ پس چرا زمانی که در اوين کشته شد همه تان ساکت مانديد؟
مگر احمد ميرعلايی کم کتاب ترجمه کرد؟ مگر کم چهره ی بزرگان ادبيات جهان را به ايرانيان شناساند؟ پس چرا وقتی با آن وضع فجيع او را کشتند، سکوت کرديد؟ مگر مغز اصلاحات شما در وزارت اطلاعات نبود؟ پس چرا نتوانستيد جلو شاعرکشی های توهين آميز را بگيريد؟ چرا پرونده ی قتل های زنجيره ای گم شد و زنجير قتل باز هم قربانی گرفت؟
آيا شما از سيرجانی و ميرعلايی بيشتر عاشق ايران و ادب و انسانيت و حق الناس هستيد؟ مگر خود من که سالها معلمی و نويسندگی کردم، و جز کار در پرونده ی عمر من نيست، کمتر از شما عاشق ايران بودم؟ چرا چشم تان را بستيد و گذاشتيد ويران شوم؟ نکند خيال می کنيد همه ی حق و ايمان و راستی و عشق و صداقت در خانه ی شماست! اگر چنين است چه فرقی با جن گيرهای شورای نگهبان داريد؟ چرا روزی که مجلس شما را به توپ بستند، و مطبوعات را قلع و قمع کردند تا تمامی بازوهای حتا خودتان را هم از کار بيندازند، تحصن يا استعفا نکرديد؟ چرا آن روز به فکر مردم سالاری نبوديد؟
راستی آن روزها شماها کجا بوديد؟ به چی فکر می کرديد؟ آيا غذا از گلويتان پايين می رفت هنگامی که چراغ روزنامه ای خاموش می شد؟ آيا شب راحت می خوابيديد هنگامی که زندانبان کله ی دانشجويتان را در توالت فرو می کرد؟ آيا وجدان تان آزرده نمی شد؟ آه، يادم رفت. آن روز در مقام هايتان بقية الله بوديد. صبح روز بعد کيف تان را برداشتيد و سوار بر پاترول يا مرسدس به پست هايتان برگشتيد
راستی نمی دانستيد قلع و قمع گردون و آدينه و کيان ، به انفجار سلام و خرداد و نشاط ختم می شود؟ ياد توده ای ها می افتم در سال شصت که مجاهدين و اقليت و کومله را لو می دادند و يک پرس چلوکباب می خوردند، بعد همه شان سينه ی ديوار پرپر شدند. ياد روزهای بعد از انقلاب می افتم که همه ی گروه های سياسی، از دم، بی استثنا برای اعدام هويدا و آنهمه آدم هورا کشيدند و اعلاميه ی رسمی صادر کردند، و بعد هيچکس عاقبتی بهتر از هويدا نيافت؛ با اين تفاوت که او به هنگام مرگ و زير دست جلاد هيچ چيز نداشت جز نام. و حال که شما همه چيز داريد.
همه چيز دارد در خودش تکرار می شود، همه چيز تکرار همه چيز است.
ياد انتخابات دو سال پيش آلمان می افتم. تمام شب جلو تلويزيون نشسته بودم و دختر کوچکم دور و برم می پلکيد و نفس در سينه اش حبس شده بود. موقعی که می رفت تا بخوابد گفت: "ولی اجازه ندارند تقلب کنند."
رقابت فشرده بود، و من به اين فکر می کردم فرق چندانی البته ندارد، با انتخاب صدر اعظم جديد و نماينگان تازه، کارمندی اخراج نمی شود، ترکيب وزارتخانه عوض نمی شود، حتا هزاران کارمند کابينه سر جايشان می مانند، فقط چند فرد دفتر صدر اعظم جا به جا می شوند. آره کسی نمی تواند تغييری در ساختار زندگی و ادارات ببيند، مثل ايران نيست که وقتی شهردار اصفهانی می آيد شهر به دست اصفهانی ها اداره می شود، و قبلی ها بايد بروند به وزارت حمل و نقل. وژير ارشاد از سپاه پاسداران می آيد و وزارت ارشاد می شود پادگان.
هيجان داشتم، مثل جام جهانی فوتبال که دلم می خواست برزيل ببرد. تا ديروقت پای تلويزيون نشسته بودم و نتيجه هنوز سانتيمتری بود. رفتم خوابيدم و کمی هم غمگين بودم. ساعت هفت صبح دخترم بيدارم کرد و در حاليکه چشم هاش برق می زد، با خنده ای به پهنای صورتش گفت: "بابا، ما پيروز شديم."
سرم را بردم زير پتو تا نفهمد که گريه می کنم. آخر ما پناهنده ها حق رأی نداريم، اما اين حق ماست که احساس مان را نشان دهيم.
دولتمردان وضودار و خدمتگزار!
چرا در مجلس سرشار از اسلام و ايمان تان يکبار اقلا پرونده ی قتل دکتر کاظم سامی را بازخوانی نکرديد تا خود و مبتکران اصلاحات را بشناسيد؟ کدام شما صادق تر و عاشق تر و ايرانی تر و پرهيزگارتر از دکتر کاظم سامی بوده ايد؟ کدام؟ بگوييد.
چرا حتا سلاح ترور در دوره ی شما ساطور و طناب و خنجر و چاقوست. مگر کلت نداريد همه تان؟ چقدر خشن ايد شما؟ اگر خود را مبرا می دانيد چرا پس ستون اين خيمه ی جنايت ايد؟ مگر شماها رئيس و وکيل و وزير آن نظام نستيد؟ جواب بدهيد لطفا. چرا جلو جنايت را نمی گيريد؟ چرا حکم اعدام را لغو نمی کنيد؟ چرا کنار نمی رويد که يک دست شود نظام ترور، تا فرو بريزد اين لجنزار، تا فرزندان خودتان نجات يابند؟
می دانم دردتان می آيد. به عنوان نويسنده ی هم عصرتان می نويسم تا دردتان بيايد، می نويسم تا کمی همدرد زلزله زدگان باشم. آنان که در سرمای اين زمستان منتظرند تا امدادگران شما برايشان از پشت وانت بار، نان پرتاب کنند، و به هنگام تنهايی با نخود و لوبيای اهدايی شما سرشان گرم شود و ندانند که با اين برکت خدا چه می توان پخت، و بر سر کدام اجاق؟ شايد به اين فکر می کنند که به زندگی بيش از هروقت نيازمندند؛ به سرپناه، به خاطره، به زندگان ديروز، به مردگان امروز. و فکر می کنند به ويرانه، ويرانه فکر می کنند کاش آمريکا به ياری شان بيايد. آنها اصلا نمی شنوند که رييس مجلس اصلاحات می گويد: "به نتايج رايزنی های پشت پرده اميدواريم." اگر شنيده باشند از او می پرسند: "تو انسانی؟"
به مردم فکر نکرديد، به زنان و جوانانی که زمانی حامی تان بودند فکر نکرديد، به اسلام تان فکر نکرديد، به ايران فکر نکرديد، لااقل اينک به خودتان و مقام هايتان فکر کنيد. که يکی از شما می گويد: "روز سقوط مردم سالاری"، ديگری می گويد: "کودتای پارلمانی"، و دولت چنين اعلام می کند: "دولت وقتی نتواند آزادی را به مردم ارائه کند چه استعفا بدهد و چه ندهد، خود به خود مستعفی است." و من می خندم در اين پايانه که فيلسوف تان هم سياستمدار شده تا بگويد: "اگر انتخابات دموکراتيک و منصفانه باشد مردم شرکت می کنند."
و من می گويم جمهوری اسلامی و فاشيسم دو تفاوت عمده دارند؛ فاشيست ها از رأس تا ذيل همه آرمانخواه و يک دست بودند، و جمهوری اسلامی يک دست نيست. فاشيست ها حمايت جهانی را نداشتند، اما جمهوری اسلامی حمايت و تأييد اروپا و نيمی از جهان را در همه ی اين سال ها داشته است. يادم هست که طالبان و القاعده و صدام حسين هم مدت های مديد از اين حمايت ها برخوردار بودند. آمريکا می خواهد کلکسيونش را کامل کند، و داوطلب کم نيست.
فقط يادتان باشد تنها شکستی بيهوده است که فاقد مبارزه باشد. و حالا شما حاصل شکستی هستيد که در عدم مبارزه ی مردم با شما پديد آمده، شما در خود شکسته ايد.
برلين، پانزدهم ژانويه 2004/ عباس معروفی

@ January 19, 2004 4:58 PM
Comments

/،من چند تا عكٍس هري پاترميخ,ام لطفا
BLACKROS22000@YAHOO.COM

Posted by: محسن at September 7, 2004 10:04 AM

Abbas jan,Ostad adabiyate salhayeh javani ,
Musice web site shoma , idam ro be gozashtehayeh kheyli door mibareh. Yadesh be khey.
Ghorbanat
behrouz

Posted by: behrouz at September 1, 2004 6:07 AM

link

Posted by: link- at August 19, 2004 11:59 AM

عزيز هميشگي ما عباس جان
هميشه دوستت داريم و به يادت هستيم
كارت در فريدون0000عالي بود
زنده باشي

Posted by: saeid sadat talab at July 16, 2004 11:05 AM

سلامي گرم و درودي بى پايان
منشا و علت پيدايش اصلاح طلبان
براي من بسيار عجيب است كه هنوز عده كسيري از مردم , بخصوص نسل باصطلاح روشنفكر !! هنوز هم بشكلي شگرف , اسير و خام و حتي سرگردان از حربه سياستي و يا بهتر بگويم نقشه زيركانه و بينظير طرح شده از سوي نظام جمهوري اسلامي (تقريباَ 8 سال پيش), با به بن بست رسيدن , ترفندهاي سياسي و مخصوصاَ از لحاظ اقتصادي ( بار و فشارهاي ناشي از ناتواني باز پرداخت وامها و استقراضهاي خارجي بخاطر فروش نفت بقيمت حدود 10 دلار و حتي پايين تر بعلت بازار و مشتريان محدود و در به استلاح تحريم ايران ! فروش اوراقهاي مختلف قرضه , چاپ اسكناس بدون پشتوانه ارزي , فروش اخرين اندوخته هاي بانك مركزي مثلاً بعنوان نمونه 10 تن طلاي كشف شده در بندر جنوبي كشور ! و اندوخته هاي ميليارد دلاري سران نظام در بانكهاي خارجي تحت عنوان دفاع از اسلام در مواقع لازم! و....) در نتيجه به گل نشستن كشتي بودجه كشور و عدم توانايي دولت در پرداخت هزينه ها و تنها راه حل جبران كسري كه همان افزايش دريافتي هاي دولت از مردم بعنوانهاي مختلف (مثل ماليات سوخت , مسكن و درامد و ...) و پرداخت هزينه هاي مملكتي.
چنانچه ميدانيد هر گونه ناتواني در چرخه بودجه و عدم توانايي دولت (همان نظام در ايران بخاطر تك حزبي بودن) در اداره كشور ,, چه نوع نگرش و واكنشي در پي خواهد داشت.
شايان ذكر است كه چنين امري با توجه به شرايط انفجاري و فنر جمع شده ارتجاع حاكم و امادگي شديد مردم براي احقاق حقوق و مخصوصاً ازادي فردي مورد نياز جامعه در ان زمان (8 سال قبل) باعث گرديد طراحان خط مشي و عملكرد جمهوري اسلامي براي سپري كردن ان دوران سخت و بفكر طرحي براي منحرف كردن افكار عمومي و بنوعي تغيير كميت طرفدار نظام تك حزبي به اكثريت خواهان نظام , حتي دو حزبي! , افتاده و سياست و عملكرد جديدي ترسيم كنند كه حتي خود تصور نميكردند تا اين حد مورد توجه و تشويق و تاييد عامه مردم ( حتي مخالفان انسوي مرزها ) قرار گيرد.
باري بدينسان پرزيدنت خاتمي وزير قبلي كابينه اقاي رفسنجاني با يك دوره كوتاه دوري از صحنه و اموزش و افزودن بر اطلاعات و دانش و سخنوري با شعارهاي جديد و مردم پسند بعد از پشت سر گذاشتن موانع كاذب! ( صلاحيت و غيره كه اگر واقعاً طرز فكر و حركتش همسوي نظام نبود در همان ابتدا رد صلاحيت ميگرديد ) بوسيله همان 20 ميليون راي مخالفان ! انتخاب و ---بعنوان پرچمدار اصلاح طلبان يا دوم خرداد وووو يا در اصل و واقعيت دور از چشم تندرو پريم ( افراط گرا پريم) وارد صحنه گشت.
متاسفانه جامعه خسته و بنوعي بيمار و افسرده و پريشان نيازمند يك قهرمان براي بيان درد خود بودند كه اينك شخصي بسيار متبحر در علم گفتار درماني ! در اختيار داشتند و مانند دانشجوياني كه گوش به استاد فلسفه داده و شيفته شيريني بحث و تيوري غير ممكن مطرح شده , كماكان 7 سال منتظر و اميدوار بسر بردند. و با اعتماد هر گونه سياست اقتصادي يا تصميم گيريهاي دولت كه فشار شديدي را بر پيكر نحيف قشر اسيب پذير جامعه وارد كرده را تحمل نمودند.
اين مدت براي قوي شدن صورت اصلي نظام كه همان اصل بلامنازع حكومت يعني جناح تندرو , كافي بود . و قدرت مشهود نشانگر انجام ماموريت بنحو احسن از سوي پرزيدنت خاتمي است كه در راستاي منافع جناح تندرو واقع گرديده.
انتخابات انجام شده اين دوره مجلس به هر صورتي و با هر شرايطي كه بوده نشانگر يك پيروزي قطعي براي سياست و خط مشي جناح تندرو است. و با توجه به اينكه ديگر نيازي به توجيهي براي عملكرد خود نمي بينند ( چرا كه ريشه درخت به اب رسيده) كماكان شاهد كمرنگ شدن و ذوال تدريجي حركت دوم خرداد خواهيم بود.
در اخر به جرات ميتوان گفت عدم پاسخ به اعتماد بدترين نوع ؟؟؟؟؟ است.

Posted by: A at July 3, 2004 10:44 AM

تا وقتي ايران بوديم فكر مي كرديم همه جا آسمون همين رنگه! وقتي اومديم اينجا ، تازه فهميديم مظلوم ترين ملت دنيا ملتي ست كه با وجود 3000 سال پشتوانه’ فرهنگي صبح كه از خواب بيدار مي شود ذليل دو شيشه شير است!

Posted by: pejman at May 15, 2004 5:37 PM

please sent to me

Posted by: rojin at April 10, 2004 6:52 AM

سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد .
اين مصرع حافظ واقعيت بزرگي است كه آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند.

Posted by: fravara at March 25, 2004 11:52 PM

بنام يگانه تصوير ساز هستي
اجازه بده راحت صحبت كنم
عباس جان سلام.
من فيلم مي سازم.فيلم تدوين مي كنم.فيلم نامه مي نويسم.عكس هم مي گيرم.جوان هستم.25سال دارم.
خوب مي نويسي وروان.گويي در ايران هستي.وقتي از فاحشگي نوجوانان در ايران مي نويسي.دلم به درد مي آيد.
حرفها بسيار است.قاصد تجربه هاي همه تلخ.
شناخت زيادي از شما ندارنم.اما از نوشته هايت شجاعت به مشام مي رسد.مثل صاحب نامت.
نمي دانم باب صحبت را چگونه باز كنم.اما دست دارم با هم دوست باشيم.
شايئ روزي از ايران دل كنم وبه آلمان.شتيد فرانسه ويا شايد دانمارك رفتم.
فعلا مانده ام تا اينجا فيلم بسازم.درد مردم بيچاره را كه در هر زمان بازيچه بوده اند را تصوير كنم.بيچاره اند چون جهان سومي اند.چون حكام آنها بيش از مردم به شكم وسكس وقدرت خودفكر مي كنن.چه25 سال پيش به قبل چه بعداز آن تا كنون.
خوشحال مي شوم برايم بنويسي وبا هم دوست شويم.اگر خواستي نوشته هايم را برايت مي فرستم.خوشحال مي شوم نوينده زبر دستي چون شما آن را بخواند واحتمالا(اگر خوش شانس باشم)حاشيه اي بر آن بنويسد.
با قي بقايت
فيلم ساز جواني كه نخواسته فقط به خاطر ساخت فيلم خودش را به رانتهاي موجود واسلامي آلوده كند

Posted by: امير نادري دوم ايران at February 27, 2004 9:09 PM

من كتاب دريا رندگان رو خوندم .
خيلي خوشم اومد
البته من كتابهاي ديگه شما رو هم خوندم
نوشتهاتونو دوست دارم

Posted by: leila at February 26, 2004 3:20 PM

سلام آقای معروفی ..... یک ایمیل برایت فرستاده ام ......

Posted by: آرش سیگارچی at February 4, 2004 9:48 AM

mande ta barfe zamin ab shavd
vasini ma por shavad az sohbate sambose o eid
agahye marofi aziz salam .
man hamvare rade ghalametan ra donbal mikonam va rade khodetan ra ke motasefane chandist napeidast .
do mah ast ke baryatan peirova ozviat dar kanon navisandegane dar tabid ka zahamate besyar keshidid tamas mi
giram vali motadefane maile ha bar gasht mikhorad agar enayat konid va ba man mail bazanid ba shoma raje ba masaelam sohbat mikonam .
namidanam baz mara ba khater avradid ya na ?
dar panahe hagh

Posted by: sheidamohamadi at January 31, 2004 10:14 PM

من كه اينجايم نمي دانم آنجا بودن چگونه است . اما مي دانم آنجا كه باشي حتی اگر قرنها تجربه زیستن در اینجا را پشت سر داشته باشی باز وقتی پشت فرمان ! قلم قرار می گیری برایت ایران کشوری است به شکل گربه ! ایران کشوری است در منطقه خاورمیانه ! با جمعیت حدودا 70000000نفر و مساحت ... خلاصه ایران جایی است روی نقشه . و تفاوت تو با خارجی های اطرافت این است که به دلایلی- هر چند فراوان اما دیگر تمام شده !- ایران برایت محلی از اعراب دارد . آنجا اندیشیدن به ایران هر چند دردآلود باشد اما اندیشه ای است بدون مزاحمت اما اینجا واقعیت بدجوری زمخت و سخت است . در این سطح کس خاصی مسبب سخت و زمخت شدن آن نیست بلکه زمخت است چون واقعیت است و اندیشه شما سیال است و روان و خوش ترکیب چون آن اندیشه بر خلاف اینجا به محض خطور، به دامان سخت و زمخت واقعیت نمی افتد . آنجا که هستید آرمانبافی - البته در رابطه با ایران نه آلمان ؟!!- اصلاح طلبانه ( به معنای واقعی کلمه )است اما اینجا که باشی همه آن آرمانخواهی ها اسلحه ای است در دست حاکم برای حفظ قدرتش . میدانی اینجا وقتی بخواهی درباره نارسایی ها بنویسی به تو چه می گویند:
چرا خودت را آلوده این چیزها می کنی؟!
دقیقا همین حرف را نوشته تو به من می گوید . بی شک نوشته تو با نوشتن تو تمام نمی شود بلکه با خواندن من ادامه می یابد . می دانی اینجا همانهایی که برای حفظ قدرت با چنگ و دندان می کوشند توصیه شان به هنرمندان و نویسندگان چیست ؟
فرم بر محتوا مقدم است .
خیلی اصلاحطلبانه است اما به زعم من کثیف و ناجوانمردانه .
من نویسنده نباید خودم را به محتوا آلوده کنم وقتی چیزی به زیبایی و محبوبیت فرم هست . اتاقی خوب و راحت در همسایگی خودشان به من داده اند تا بنشینم و فرم بتراشم با اندکی محتوای بی ضرر . در اتاق بغلی هم خودشان به امور من و تو و همه رسیدگی می کنند .هر دو همسایه ایم . اگر از نوشته های من تعریف می کنند در واقع مرغ همسایه را غاز جلوه می دهند برای رفع مزاحمت مرغ دزدانی که مطمئنا غاز را دوستتر دارند .می بینید واقعیت چقدر زمخت و تناقض دار است . آنچه که آنجا اصلاح طلبی است اینجا حربه ای است در دست قدرتمندان . آنچه که آنجا اسلوبی است زیبایی شناسانه اینجا واکسنی است برای پیشگیری از بیماریها .
چاره چیست وقتی واقعیت اینقدر زمخت و بی تناسب است؟ . من فکر می کنم بودن در دل واقعیت وبه جان خریدن زمختی آن چشم در چشم ان دوختن - نه گریختن و از طریق اینترنت مبارزه کردن که هنوز چیزی چندان فراتر از چت کردن نیست و شاید حتی بیفایده تر هم باشد .این راهواقع بینانه تری برای مبارزه - چقدر این کلمه را خراب کرده ایم که ادم رویش نمی شود ان را به کار ببرد - با کسانی که زمختی آن را نادیده می گیرند یا حتی ملایم جلوه می دهند . برای نزدیک تر شدن به کسانی که درباره آنها می نویسی کمی باید به سمت زمختی و بی تناسبی و بدبیاری های آنها گام برداری .

Posted by: رقصنده at January 31, 2004 10:42 AM

سلام.مقاله ي آخر عاليه.صداي منه و صداي ماها... .شكستن سهم ما نبود.

Posted by: محسن at January 31, 2004 9:41 AM

سلام ... پرونده ی رمان " رود‌ راوی " نوشته ابوتراب خسروی.... در گفتگو با ابوتراب خسروی ونظرات صالح حسینی& محمدرضا گودرزی& رضا امیرخانی& حمیدرضا نجفی و پویا رفویی.... در روزنامه جام جم ....

Posted by: یوسف علیخانی at January 31, 2004 6:31 AM

ولي فراموش نكنيم با نسل جديد داريم تقاص افكار روشنفكراني مثل شريعتي - آل احمد .. . وغيره ميدهيم ...
آقاي خاتمي متعلق به آن نسل هستند نسل 30 سال پيش بنابراين راهي جز رفتن ندارند ...

Posted by: tanha at January 30, 2004 10:45 PM

salam
khlily maghale jalebi bood

Posted by: Ramin at January 28, 2004 6:17 PM

این دفعه دوم است که این نوشته را میخوانم و متاسفانه دفعه اول وقت نشد تا قسمت نظرخواهی را بخوانم اما این بار نظرات تمامی دوستان را خواندم .
من نوشته های آقای بهنود را نیز میخوانم و در فاصله این دوباره خوانی متوجه این مطلب شدم که در وبلاگ آقای بهنود چند نفری به آقای بهنود توصیه کرده بودند که از آقای معروفی باید یاد گرفت چگونه نوشتن بر ضد اصلاح طلبان حکومتی ایران را .
اما قسمت نظر خواهی این وبلاگ چیز دیگری میگوید بیشتر به آقای معروفی پیشنهاد زیبا نویسی و از عشق نوشتن را داده اند که با قسمت نظرخواهی وبلاگ آقای بهنود جور در نمی آید! از عشق نوشتن خیلی هم خوب است ولی آیا ما دقدقه عاشق شدن را داریم و فقط مشگل آن است و هیچ مشگلی دیگری نداریم. بیجا نیست اگر باز هم بگویم مردم از فهم نادرست.
من همین قدر بگویم که تا من خودم را اصلاح نکنم میلیاردها از این اصلاح طلبان و محافظه کاران هم که باشند هیچ کاری برای من نمیتوانند بکنند که بدرد من بخورد.من با شناخت خود و اصلاح خود میتوانم بهتریهای دنیا را برای خودم داشته باشم.شما هم اگر میخواهید همه چیز درست شود اول خود را بشناسید و در صورت نیاز به اصلاح خود را اصلاح کنید تا نتیجه آنرا دریافت نمائید.
موفق باشید

Posted by: قاسم at January 27, 2004 10:58 AM

اينان قدرت طلبان بخت برگشته اي هستند كه خيانتشان به راي اين ملت بر هيچ انسان صاحب فكري پوشيده نيست.
اينان بسي خائن تر و بدبخت تر از بسياري از افراطيون مذهبي و راستگرايان هستند.
افسوس از اعتماد اين ملت و تاسف بر آناني كه بازهم گرفتارحيلت اين قوم شوند.
آقاي معروفي از دست نوشته خوب شما متشكرم.

Posted by: ehsan at January 27, 2004 12:00 AM

نوشته ى عباس معروفى را در افشاى اصلاح طلبان خواندم. نقد او خشن است ولى خالى از سازندگى است و در نهايت به نوميدى و افسردگى منجر ميشود.

Posted by: قادر at January 26, 2004 12:35 AM

اولا رنگ سبز زمينه خيلى تيره است و خواندن متن دشوار. ثانيا با نظر کاتب کتابچه موافقم.

Posted by: قادر at January 26, 2004 12:00 AM

مرسي ... كه گريستم... تلخي حقيقت را حتا آينه چشيده است. اما هنوز خيلي از ماها نه!

Posted by: ainp at January 25, 2004 9:53 PM

جناب آقای معروفی
سلام
از مقاله ات لذت بسيار بردم . آنچه نوشتی سرا پا حقیقت است. نظراتی چون "کهنگی" و "کینه توزی" انگیست که متعصبان طرفدار خاتمی بیوطن بسیار زده اند. بر شما که بسی کمان ملامت کشیده اند ...

Posted by: عسل at January 25, 2004 6:50 PM

برای نجات ایران انتخابات دوره هفتم را تحریم کنیم

http://home.c2i.net/hasanagha/tahrim

Posted by: خُسن آقا at January 24, 2004 10:33 AM

عمر خود را چگونه گذارنده ايد

البته واضح و مبرهن است که در حال حاضر ما در شرايطي که در آن عمر ما ن به دو حرفي رفته است نيستيم و مي توانيم با خيال راحت راجع به نحوه زندگي خود صحبت کنيم .

ما در آن دنيا نفهميديم که براي چه آفريده شده ايم ، اما گاه گاهي اين احساس به ما دست مي داد که جزيي از يک کل هستيم که ذر بسياري از اين موارد اين کل خيلي کل کلي مي شد و عملا دوباره نمي فهميديم که براي چه آفريده شده ايم،

ما نمي دانستيم که چرا داريم زندگي مي کنيم ، اما مي ديديم که کساني که اصلا نمي دانند چرا ولي وانمود مي کنند که کاملا مي دانند چرا، در زندگي بيشتر موفق مي شوند و ما از اين لحاظ خيلي اونمان مي سوخت

مثلا ما نمي دانستيم که چرا انسان نمي تواند انتخاب کند...والدينش را ،زادگاهش را،و فرهنگ جامعه اي که در آن زندگي مي کند و خيلي هم تلاش کرديم که بفهميم اما نتوانستيم ، اما دست آخر وقتي کار از انتخاب گذشته بود مي فهميديم که نه!... انسان مي تواند انتخاب کند و مجددا به رود خانه هاي کم عمق پناه مي آورديم...

ما خيلي از اوقات راجع به اينکه آيا مي توان بهتر بود فکر مي کرديم ، اما به جاي ما که هميشه به فکر انجام کار خوب بوديم ، عده اي بودند که فقط به کار را خوب انجام دادن فکر مي کردند حتي اگر آن کار ها خيلي بد و اخ و جيز باشد، و هميشه موفق بودند هم در کار خوبشان وهم در کار هاي بد بد و دکتر بازي و...و ما که آخر نه کار خوبمان معلوم بود و نه کار اخ و اه و اوف مان : همه کار هايمان بوي کود انساني مي داد.

ما نمي دانستيم ...اما حالا مي فهميم که بايد حدس مي زديم که چه کار هايي آخر و عاقبت ندارد.

ما خودمان را خيلي باهوش مي دانستيم.ولي بعد با ديدن واقعيت ها حرفمان را پس گرفتيم، اما دست آخر فهميديم که خيلي نابغه بوديم که اين همه واقعيت هاي روشن را اين طور محير العقول تفسير مي کرديم تا لازم نباشد زحمتي به خودمان بدهيم.

ما در آن دنيا در جايي که بوديم ، اگر دست خودمان بود روزي 10 بار حکومت را عوض مي کرديم اما حاضر نبوديم که در همه عمر ننگين خود، يکبار خودمان را عوض کنيم ، همه عوض شدن ها را به بعد از تعويض حکومت حواله مي کرديم ...اما هي حکومت ها عوض مي شد..گر د وخاک ها که فروکش مي کرد همان آش بود و همان کاسه

ما نمي دانسيتم بقيه چي کار مي کنند که اينقدر خوشبختند ، فقط اينقدر مي دانستيم که قطعا ما جز آدماهاي خوشبخت به حساب نمي آييم....

ما همه راه حل ها با رعايت شرط مذکورامتحان کرديم اما توفيري نداشت...

عده اي آنرا مربوط به عقيده مي دانستند و مي گفتند که يک نيروي نامريي اين عقيده ها را به شما تزريق کرده است بايد سعي کنيد اين نيروی نا مريي را ازبين ببريد

اما کاري از پيش نرفت

عده اي آنرا مربوط به حکومت مي دانستند ، راستش آنها به حکومت خيلي بدبين و به مردم خيلي خوشبين بودند و مي گفتند: مردم! شما خيلي خوب هستيد و نمي دانيد! حکومت هم خيلي بد است و شما نمي دانيد!!...بايد يه عنوان مردم خوب حکومت بد را از بين ببريد.

اما کاري از پيش نمي رفت ... ا هي حکومت ها عوض مي شد..گر د وخاک ها که فروکش مي کرد همان آش بود و همان کاسه

اول مي گفتند که : حکومت مال شماست که خيلي خوب هستيد و ما هم از شماييم .

بعد مي گفتند حکومت شما مال ما ست که خيلی خوب هستيم . پس شما هم از ما باشيد! .

راستش عده اي هم به حکومت خوشبين بودند و به مردم هم خوشبين بودند. آنها مي گفتند که مردم! حکومت خيلي خوبه همانطور که مي دانيد ، شما هم خيلي خوبيد همانطور که مي دانيد! اما اين اشکالات جزيي مال پس مانده هاي يک چيزي يه به اسم فرهنگ استبداد ستيزي و استعمارسيتزي و قانون گريزي... اگه کمي صبر کنيد اين پس ماند ها تخليه مي شود و همه چيز روبه راه مي شود، همانطور که مي دانيد!

اما از تخليه شدن خبري نبود ..تا جايي که به مساله تخليه و ذخيره مربوط مي شد اين ذخيره فرهنگي مرتبا رو به افزايش بود...کاشفان تئوري پس ماند، در تعيين محل توليد اين منابع غني قانون گريزي جايي در محاسبات خود دچار اشتباه شده بودند يا در تخمين ميزان اين منابع سرشار به خطا رفته بودند...

خلاصه

ما در آن دنيا در جايي که بوديم ، اگر دست خودمان بود روزي 10 بار حکومت را عوض مي کرديم اما حاضر نبوديم که در همه عمر ننگين خود، يکبار خودمان را عوض کنيم ، همه عوض شدن ها را به بعد از تعويض حکومت حواله مي کرديم ...اما هي حکومت ها عوض مي شد..گر د وخاک ها که فروکش مي کرد همان آش بود و همان کاسه

ما نمي دانسيتم بقيه چي کار مي کنند که اينقدر خوشبختند ، فقط اينقدر مي دانستيم که قطعا ما جز آدماهاي خوشبخت به حساب نمي آييم....

در حال حاضر ما در شرايط جديد مي توانيم با خيال راحت راجع به راه حل فکر کنيم .

بعد تحليل هاي بي شمار فهميديم اگر بخواهيم کاري براي خوشبخت شدن انجام دهيم ،شايدبهتر بود به جاي آنکه به فکر خوشبخت شدن باشيم اگر مي توانستيم در وهله اول ميزان بدبختي خودمان را اندازه بگيريم و آنرا با دقت توصيف مي کرديم

تا حداقل واقعا بفهمميم بد بخت هستيم يا خيال مي کنيم بدبختيم شايد مي توانستيم عمر بهتري داشته باشيم ...اگر چه هيچ معلوم نيست که اين روش هم روي آن فلات طلسم شده اي که ما اشتباها آنرا به عنوان زاد گاه خود انتخاب کرده بوديم مثل بقيه روش ها به طرز اسف باري نيمه کاره ول نمي شد...


از وبلاگ: دفاعيه يك دژخيم

Posted by: دانش آموز at January 24, 2004 8:41 AM

Mr Maroufi,
I loved your article. You are a real intellectual.

Zende Bashid

Posted by: Houshang at January 24, 2004 8:06 AM

آقاي معروفي!
من مقاله ای در حمايت از شما نوشتم که تا کنون سايت گويا منتشرش نکرده است. اين سايت - بر اساس عرف رسانه ها- وظيفه دارد اگر نقدی را منتشر می کند، پاسخ به آنرا نيز بازتاب دهد. به هر حال هنوز اين کار را نکرده اند.
اگر فرصت کرديد، نگاهی به آن بکنيد.
http://afshinzand1.blogspot.com/2004_01_01_afshinzand1_archive.html#107479547437532109

Posted by: افشين زند at January 24, 2004 3:47 AM

سلام آقاى معروفى، عليرغم احترام فوق العاده براى قوت داستان نويسيتان، بايد بگويم شما هنوز دردهاى جامعه ما را مى خواهيد با داروهاى تاريخ مصرف گذشته ۳۰-۲۰ سال پيش (که من در مورد کارايى آنها در همان زمان هم شک دارم) درمان کنيد.

Posted by: حسن at January 23, 2004 11:57 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
يادم مياد وقتي 2 خرداد 1376 تازه گذشته بود و اميدوار بوديم و روزنامه هاي جديدي مي ديديم و مي خوانديم ، وقتي به گذشته نگاه مي كرديم فكر مي كرديم احساس خفقاني عجيب بما دست مي داد...به من، مني كه فقط يه نوجوان منزوي بودم، مني كه كمترين برخورد با اجتماع را داشتم، مني كه هر روز عاشق بودم... وقتي 2 خرداد گذشت تعجب مي كردم ، احساس خفقان مي كردم از يادآوري آن دوران! آن هم مني كه نسبت به بيشتر ايرانيان تيتيش ماماني بزرگ شده بودم!! ... و اما حالا فكر مي كنم از آن روزهاي محدود و كوچك آزادي قرن هاست كه گذشته! قرنها! دوباره پا كه بيرون مي گذارم ، پا به اين اجتماع گورستاني سكوت كه مي گذارم دوباره احساس خفقان مي كنم، مات و مبهوت فقط نگاه مي كنم. نگاه مي كنم كه نيروهاي كلاه كج يك انسان، يك جوان را فقط براي ايستادن كنار يك خيابان آن هم در روزي عادي و آرام به فجيع ترين وضع كتك مي زنند فحش هاي ناموسي اش مي دهند و داخل بنز الگانس سياه شان مي اندازند و مي برند... به كجا؟ خدا مي داند!...فقط بجرم اينكه در مقابل گفته ي : ((اينجا نايست، برو!)) گفته : (( چرا؟))!!! ... باور كنيد باورم نمي شد اين يه قلم رو! اما ديدم و باورم شد!!....احساس خفقان مي كنم، هر روز صبح كه بلند مي شوم هيچ اتفاق بدي هم نيافتاده باشد يه تلخي و نفرت عجيبي ته ته دلم حس مي كنم...
ببخشيد آقاي معروفي! دلم پره از اينجور حرفا.......
در ضمن اصلا تعجب نمي كنم كه اين قوم ايراني ، مصيبت زده ي تاريخ، بعد از اينهمه عذاب هنوز هم درگير مزخرفاتي چون (خارج نشين ها حق حرف زدن ندارند) و (شما كجا بودين اونوقتا) و (از عشق بنويسيد و قلمتان را آلوده ى سياست نكنيد) و غيره است. چون اگر نبود كه الان اينجا نبود!!!
سرتان را درد آوردم...پاينده باشيد و همچنان كاتب
يا حق

Posted by: ashkan at January 22, 2004 9:58 PM

ماهمه درخودشكستيم آقاي معروفي،درخودشكستيم ...

Posted by: katibe_nevis at January 22, 2004 7:06 PM

عباس عزیز سلام.

نوشته ات را خواندم . در میان یادداشت هایی که بر آن را که توسط خوانندگان نامه ات نوشته شده بود . نظر مهدی را خوب دیدم و پسندیدم.
براستی در قالب کارکردی که ازیک روشنفکر و آزاد اندیش انتظار است باید گام برداشت و به پیش رفت .
از هر سیستمی کارکردی مبتننی با ساز و کار آن باید طلب کرد و انتظار داشت .
پس ؛ از تو به عنوان یک روشنفکر روشنگری - که به خوبی در نوشته مهدی موج میزد - و امروز بزرگترین نیاز سطوح مختلف اجتماعی ما است انتظار داریم و تداوم و ابرام و اصرار بر آن. مطمئن باش اثر بخشی این راه و اصرار بر تداوم آن به مراتب بیش از رفتار هایی مبتنی بر رفتار های توده اجتماع موثر و مفید خواهد بود.

مستدام باشی دوست خوب من.

Posted by: علی at January 22, 2004 1:49 PM

با دموكراسي واقعي هم چيزي درست نمي شود.مگر در اروپا شد؟مگر در امريكا شد؟انهايي كه به نان شب نه تنها محتاج نيستند بلكه در تمدن و هنر غوطه ورند محتاج تكه اي معنا براي واژه زندگيند كه قرصهاي افسردگيشان را توي كاسه ي توالت خالي كنند .ميگوييد به همانجا برسيم كولاهمان را بالا ميانديزيم؟ميگويم وقتي مسيريي را براي بار دوم ميرويد شقايقها را دوباره بچينيد ولي طعمه ي همان مردابهاي اشنا نشويد!

Posted by: sohail at January 22, 2004 12:22 PM

آقاي معروفي عزيز. سلام.
درود بر شما . اين مقاله به معناي كامل حرف دل عده اي كثير است كه با قلم زيبا و شيواي شما بيان شده. تو را بخدا تحت تاثير مخالفت و انتقاد بعضي از خوانندگان قرار نگيريد و مسير قلم تان را نگردانيد. اين منتقدين يا بسيار جوانند و پيچش موي را نمي بينند , و يا اكثرا يك نفر بيش نيست كه به اسامي مختلف مي نويسد تا شما و هر منتقد شجاعي مثل شما را دلسرد و مايوس كند.
آقاي معروفي شكي نداشته باشيد كه خشم شما به صدها درجه بيشتر در دل هر ايراني غيوري موج مي زند. اين خشم را از قلمتان و از قلبتان بدور نكنيد. اداهاي مسعود بهنودي درخور انسان والايي چون شما نيست. بگذاريد ما زخم ديده هاي حكومت فاشيست با فرياد رساي قلم شما بگرييم و سوز شعله اي باشد بر زخمي كهنه و به چرك نشسته از صبوري اين ملت نجيب و ساكت و ساكن .......

Posted by: Bi Bi at January 22, 2004 11:04 AM

پيش تر هم گفته بودم ، از سياست كه مي نويسي تنم ميلرزد و امروز ميگم حيف از تو و قدرت و صلابت قلمت كه اينگونه خشن شود و از عشق ننويسد . همه ما اين حقايق را مي دانيم اين تكرار مكررات كدام درد را دوا ميكند انهم از زبان تو كه نه به اين گونه نوشتنت آشناييم و نه مي خواهيم آشنا شويم ، تغيير ده و اندكي به آنچه برايت به انتقاد مي نويسند نگاه كن. با تمام اين حرفها هنوز براي من بي نظيري و جايگاهي در درونم داري

Posted by: Toranj at January 22, 2004 10:02 AM

سلام استاد عزيز
همان نغمه زيبا و آسماني استاد شجريان "فرياد" براي گفتن و فرياد كردن خيلي حرفها كافي است
سياست مثل شطرنج است ما مهره ايم
كيش و مات شدن ما با بازي دهندگان اين بازي است
دست و پا زدني بيش نيست اين فرياد هاي ما....
در اين مملكت چيزي كه به جايي نرسد فرياد است

زني به نام سياوش

Posted by: nc at January 22, 2004 8:12 AM

آقاي معروفي عزيز سلام
متن پر از گله و شكايت و بدتر از ان كينه شما را خواندم.حتي دوران ب كار بردن كلمه فاشيست هم به نظر من از بين رفته است. شما هنوز در دوران نازيها و جنگهاي داخلي اسپانيا زندگي ميكنيد. قديمترها اصطلاحي به كار برده ميشد براي اساتيد ادبيات فارسي دانشگاه تهران: "فضلاي ريش و سبيل دار."
من حتي به شما ان لقب عقب افتاده پنجاه سال پيش يعني بيست سال قبل از به دنيا آمدنم را هم نميتوانم بدهم. از بس كه تكرو تنگ نظر هستيدنگران هم نباشيد كه من از طرفداران اصلاحات باشم يا از مخالفان آن من هم مثل شما خارج نشين هستم . كور و كر و لال هم نيستم . خدا را شكر به واسطه جريان اطلاعات ازاد از تمام اوضاع و اخبار مملكت هم اطلاع دارم. درد ما اين است كه تنبل هستيم همه ما و براي همين هم وقتي كه از رسيدن به چيزي خسته ميشويم كنار گود مينشينيم و ميگوييم: لنگش كن.
همه شما سروران گرامي اذعان ميكنيد كه ما صد سال است داريم براي دموكراسي تلاش ميكنيم . كدام صد سال ؟ سر و تهش را بزني ده سال هم نميشود. اصلا سوال من اين است كه صد سال پيش چند نفر در مملكت گل و بلبل سواد خواندن و نوشتن داشت؟ پنجاه سال پيش چطور؟ مگر خود شماها نبوديد كه براي انقلاب تلاش كرديد؟ من كه كلاس اول دبستان بودم در مدرسه شمس لاريجاني واقع در مجيديه. و مگر اين انقلاب چه فرقي با بقيه انقلابهاي جهان داشت؟ مگر دقيقا يكسال بعد از انقلاب كبير فرانسه گردن روبسپير با گيوتين دانتون قطع نشد؟
حالا ميگوييد كه اصلاح طلبان چه كار بكنند يا نكنند؟ توضيح ميدهيد كه انها گناهكارند يا نه؟ مگر انقلاب كبير فرانسه به ياري روشنفكران به پيروزي نرسيد . پس چرا همان روشنفكران حتي از دوستان انقلابي خود هم نگذشتند
شما چه خواهيد كرد. تا ابد در وبلاگتان همه را محكوم خواهيد كرد به خوب بودن يا بد بودن؟ شما كي هستيد آقاي معروفي ؟ متاسفانه ديگر شما را نميشناسم ! وقت خوش

Posted by: Ramin at January 22, 2004 6:19 AM

درود بر شما آقاي معروفي. احسنت.. به راستي كه حق مطلب را ادا كرديد. ياد نشريه گردون به خير.. بيشتر و قاطع تر بنوسيد..
نمي دانم بعضي ها چه خورده اند كه به كلي يادشان رفته بسياري از همين نمايندگان اصلاح طلب زماني جلاداني توانا بودند. همين آقايان اصلاح طلب از حاميان اعدامهاي سال 67 بودند. اعضاي سازمان مجاهدين بعد از انقلاب اسلامي از قاتلان مردم كردستان و چماقداران جلوي دانشگاه بودند. نمي دانم بعضي ها به كجا وصلند كه پادويي جبهه مشاركت و در نهايت مجمع روحانيون مبارز (امثال خلخالي و موسوي خوئيني ها) را مي كنند..

Posted by: رفیع at January 22, 2004 1:43 AM

امشب خنده ام ؟ !گرفت وقتثی دیدم روز نامه نوشته پرونده زهرا کاظمی به کندی جریان داره . میگم پرونده زهرا کاظمی همین امسال بود یا رو یا بود . ز یاد مهم نیست . مردم وا قعا خوب و بخشا ینده ای دار یم . اهر کی لایق این مردم باشه حرفی نیست

Posted by: alireza at January 22, 2004 12:09 AM

سلام

عباس همچنان مطلبت را مي خوانم...... اما اين يكي را تازه دانلود كردم...

در مورد چند خط ائل با شما موافق نيستم..راستي چرا يك دستي زدي..مگر نماينده مردم بودن به كتك خوردن و دعوا راه انداختن است.... راستي چند درصد مردم از اين گونه همايتها انجام مي دهند .. عباس من شما را با انصافتر مي ديدم ..البته حق شماست كه انتقاد كنيد اما نه اينطوري ....

در آينده جوابت را مي دهم...


ايران امروز

Posted by: iran----emroooozzzzz at January 21, 2004 10:11 PM

آ فرين بر كاتب كتابچه .

Posted by: pooria at January 21, 2004 7:06 PM

jame "jamehe" bejaye jani "jamehe" wa kudake darun wa nime khoftegan

Posted by: akram mohammdi at January 21, 2004 6:28 PM

berasti harighat in ast ke intekhabne 18 farwardin sale 58 ishteba bosorgi bud .ba in entekhab as 23 sal be inwar jame gam be gam be" tahamol" keshande shod.wahgti jameshenas minewisad jame darad as nahanjari be nahanjari bishtari soghut mikonad,jani hadeaghal 50 sal tul mikeshad ta be moghiyate 23 sale hgabl bargardim.agar be in natije resideid ke as entekhab shodegane " nim khorde " khri bar nemiayad anha ra be khodeshan wa gosarid,cheragh dar daste shomat be bidar kardane kudake darone kesani del bebasid ke kodake daruneshan sende hast.shayad moteradedine morede nasare shoma wa nikhoftegan ham amadan.

Posted by: akram mohammadi at January 21, 2004 5:15 PM

كاك عباس خوشه ويست سلام
مگر اينان همان هايي نيستند كه اوايل انفلاب فرمانده سپاه بودند رييس اطلاعات بودنند فرماندار بودند ...
براي نمونه يك مثالي مي زنم:مگر همين جناب حميد رضا جلايي پور ان زمان فرماندار مهاباد نبود ودوستانشان در سپاه كه يك شبه 50 نفر را تير باران كردند(البته كه به دستور ايشان و هم فكرانشان به اصطلاع براي ارام كردن اوضاع)اصلا چرا دور برويم مگر بعد از دوم خرداد همين رمضان زاده استاندار كردستان نبود كه هموطنانمان را در خيابان به گلوله بستند و18 نفر در خون غلتيدند مگر گناه ان دختران دبيرستاني چه بود؟چرا ان زمان كسي از اينان صدايش در نيامد؟ همين چند وقت پيش دو نفر را كه به حبس محكوم شده بودند به نا گاه اعدام كردند
چرا ان زمان كه دو نفر در زندان كرمانشاه لبهايشان را (به نشانه اعتراض به عدم صدور حكم )دوختند كسي تحصن نكرد؟
اري برادر عزيزم از اين دست جنايتها فراوان است

Posted by: rezgar at January 21, 2004 3:32 PM

عباس مهربانم
از اين در هراس بوده و هستم که اديبان قلمشان را آنچنان در دست گيرند گويی که شمشيری به کف دارند و هميشه از اين وحشت دارم که روزی قلم تو در خدمت خشونت قرار گيرد. برای من قلم تو تنها برای تراشيدن پيکر آيدين بوده و سياست و جنجال عرصه سياست پيشه گان. عباس جان قلم تو مهربانتر از آن است که نقاش خون و خشونت باشد. مهربان باش و عاشق مثل هميشه و برای هميشه.

Posted by: دريا روندگان at January 21, 2004 2:54 PM

سالها پیش، دانشجو که بودم در یکی از جشنواره های تاتر دانشجویی نمایشی دیدم با این مضمون که: یک عده ساحل نشین روستایی زحمت کش با هم متحد شده بودند تا کسانی که به قول خودشان "اون طرف آب" زندگی می کنند را شکست بدهند. در مدت اجرای نمایش هیچ اشاره ای به اینکه "اون طرفی" ها چه می کنند و چرا اینکارها را می کنند نشد؛ تنها چیزی که بر آن تاکید می شد این بود که چون بد هستند و با ما مخالفند ناچاراً باید نابود شوند. با اینکه سالها گذشته ولی خیلی خوب به یاد می آورم که بعد از نمایش تاسف خوردم از اینکه در فرهنگ ایرانی همیشه دشمن وجود دارد، همیشه مرز مشخصی بین ما و دشمن هست و همیشه باید در فکر نابود کردن دشمن باشیم. استاد معروفی عزیز آنموقع من این نمایش ها را می دیدم و تاسف می خوردم ولی سمفونی مردگان را می خواندم و لذت می بردم. حالا مطمئن نیستم که شما اگر داستانی بنویسید شبیه آن نمایشنامه نمی شود. اگر بشود، برای شما و دیگران اتفاقی نمی افتد ولی من نعمتی را از دست می دهم.
کیوان عزیز می دانی اصطلاح خارج نشینان از کجا آمده؟ از اینجا که بیشتر، کسانی که خارج از ایران هستند و ایران را از بیرون می بینند یک خط قرمز پررنگ بین دولت-حکومت-اصلاح طلبان و مردم می کشند.وقتی در ایران باشیم و هر روز با دولت و حکومت سر و کار داشته باشیم، یادمان می ماند که آن وزیر پسر خاله دوستمان است، آن نماینده هم محلی سابقمان و آن رییس جمهور همان است که 2 سال پیش به خاطرش رفتیم پای صندوق رای.وقتی می آییم خارج بعد از مدتی متوجه می شویم که فعالیتهای یکی از این حزبها و گروهها که ممکن است روزی بتوانند جایگزین جمهوری اسلامی بشوند(و به همین دلیل فقط در خارج از ایران می توان به آنها نزدیک شد) برایمان جالب است. بنابر این انگیزه کافی پیدا می کنیم که هر چه در توان داریم را برای پایین کشیدن حکومت-دولت-اصلاح طلبان و طرفدارانشان بکار ببندیم.تنها دلیل اینکه خیلیها هنوز اصلاح طلب مانده اند این است که نمی دانند در شرایطی که جایگزین مناسب سراغ ندارند به چه امید باید در صدد پایین کشیدن اصلاح طلبها باشند! من یک خارج نشین هستم.یک آدم عادی عادی که کوچکترین فعالیت سیاسی نداشته و ندارم.
از شین عزیز و کاتب کتابچه به خاطر آنچه در پیغامهایشان به من آموختند ممنونم.

Posted by: آیدا at January 21, 2004 2:54 PM

سلام استاد عزيز!
متن قشنگ و بليغی نوشته‌ايد! ادب در آن مواج است، اما ...
اما نياز امروز ما اين تغزل ادبی كه سرشار خشم است، نيست! ظريفی می‌گفت كه ديگر همه می‌دانند دغدغهء اريكه‌نشينان قدرت چه چپ باشند چه راست چه سوسيال چه امپريال و ...، غير از آن است كه من و شمای متوسط و خرده‌پا را می‌آزارد و به فكر وامی‌دارد. بحث از انفعال نمی‌كنم، بحث از واگذاری عرصه به آن از ما به‌تران نمی‌كنم، اما معتقدم دوران آرمان‌خواهی به سر آمده و نوشتهء قشنگ شما هم آرمان می‌جويد. نه اين كه شاهدی به خطا آورده باشد، اما هيچ نشانی از راه نمی‌بينم كه بعدها شاهدی چنين بر مجموعهء شواهد افزوده نشود. يعنی روشن‌فكر ايرانی در هر كجای دنيا كه باشد، نمی‌تواند فراتر از توصيف درد و شناسايی‌اش، راه درمانی پيش‌نهاد دهد؟
بگذريم ...
اصلاً اين حرف‌ها به من خستهء خسته از سياست چه ربط و دخلی دارد؟ همان به‌تر كه بگذريم ...
×××
راستی كاتب كتاب‌چه هم نظر خوبی داده است. كيوان عزيز هم كه كماكان عصبانی‌ست! ...

Posted by: شين at January 21, 2004 1:04 PM

عباس عزيزم!
دو نوشته اخيرت را خواندم. گاهی به سياق نوشته‌های سياسی‌ات که در آلمان نوشته‌ای و تفاوت آن‌ها با سرمقاله‌های گردون(حضور خلوت انس) می‌انديشم. به ظاهر همه از يک جنس هستند، با همان نگاه انسانی به جامعه و سياست و فرهنگ و با همان گزندگی در برابر خودکامه‌گی. اما گمان می‌کنم، عناصر بيرون متنی در معنادادن به نوشته‌ها اهميت بالايی دارند. زمانی که در گردون می‌نوشتی، کمتر کسی را يارای بيان آن‌چيزی بود که تو تو فرياد می‌کردی. در برابر دادگاه ايستادن و آن سخنان را گفتن نشانه دليری و روشن‌بينی بود، شکستن يخبندان سانسور بود. اما حالا که می‌نويسی، پشت سرت انبوهی از نويسندگان سياست‌پيشه و روزنامه‌نگاران هستند که صريح‌تر و بُراتر از تو در ايران نوشته‌اند. در همين خارج از کشور هم سنت بيست و پنج ساله انتقاد احساسی و عاطفی از جمهوری اسلامی وجود دارد. هميشه از خودم می‌پرسم نوشته‌های سياسی تو در اين مدت چه چيزی را به کارنامه منتقدان جمهوری اسلامی می‌افزايد؟
عباس عزيزم! آن چه امروزه جامعه ايران بدان نياز دارد، نه فرياد است نه ناله، نه دشنام است نه کينه که از همه اين‌ها سرشاريم و برای اين‌ها به روشنفکر و نويسنده حاجت نيست. همه می‌دانيم و گفته‌اند و شنيده‌ايم که درد ما استبداد است و فساد. آن‌چه نياز من را به نويسنده‌ای چون تو و از تبار تو شکل می‌دهد، روشنگری است نه افشاگری. پيش نهادن انديشه تازه و تحليل تازه است، کوشش برای واشکافتن مشکل و نشان دادن ژرفای تباهی سياسی و اجتماعی است از راه انديشيدن. وگرنه گاهی احساس می‌کنم روشنفکران در بيان خشم‌شان چه اندازه از مردمان عادی تأخر دارند. نبايد با زبان مردم سخن گفت، اگرچه بايد به رنج‌های آن‌ها انديشيد.

Posted by: کاتب کتابچه at January 21, 2004 9:24 AM

بعضي وقتها حالم از خودم به هم مي خورد . بعضي وقتها از اين مردم ... آقاي معروفي ! از همه بيشتر حالم از اين اصطلاح خارج نشينان به هم مي خورد . بگذاريد جواب اين به اصطلاح اصلاح طلباني که اينجا با ژست مردم عادي نظر داد ه اند را خود مردم در انتخابات بدهند . بگذاريد اين سر و صداي رد صلاحيتها بخوابد . بگذاريد اصلاح طلبان حکومتي با صلاحيت تاييد شده در انتخابات وارد شوند تا وقتي نتايج اعلام شد ، همينها بزنند به پيشاني شان و بگويند : ديدي معروفي راست مي گفت !

Posted by: کيوان at January 21, 2004 8:21 AM

آقاي معروفي عزيز سلام
كاش نامه اي خطاب به مردم مي نوشتيد همان مردمي كه زير پايشان چاههاي نفت است و چراغ هايشان پت پت ميكند .همان مردمي كه تمام ارزش هاي انساني را فداي لقمه اي نان ميكنند .همان مردمي كه به شام شب محتاجند ولي شب راي گيري شناسنامه هايشان را زير متكاه ميگذارند كه مبادا فرامو ش كنند همان مردمي كه...
به راستي چه كسي باعث اين همه جهل وبدبختي اين مردم شده است؟

Posted by: mahmood at January 21, 2004 7:17 AM

در کلمه به کلمه اين سطور بغض وکينه موج مي زند وانصاف در اين امواج سهمگين کمي غرق مي شود...واي به وقتي که روشنفکر کم کم بي انصاف شود!

Posted by: ketabnameh at January 21, 2004 2:49 AM

درصد زيادي از مطالبي كه ذكر كرده ايد اصلا ربطي به اصلاح طلبان ندارد. قسمت زيادي از مطالبتان هم واقع بينانه نيست. به لحاظ زماني و اولويت بندي هم بدترين وقت را براي نوشتن انتخاب كرده ايد. يعني دقيقا زماني كه بعد از مدتها اصلاح طلبان دارند كاري مي كنند و نياز به حمايت دارند شما داريد انتقاد مي كنيد آن هم در مورد مسايل گذشته دور. خيلي از اين نمايندگان هم نه تنها ترسو نيستند بلكه بسيار شجاع هم هستند.

Posted by: vahid harati at January 20, 2004 10:22 PM

بسيار لذّت بردم. درود بر شما.

Posted by: Afshin Zand at January 20, 2004 8:01 PM

جناب معروفي. نوشته شما متاسفانه فقط بوي كينه مي دهد. ما حتي به دشمنمان هم ديگر كينه نداريم. به نظر مي آيد كه آن كس كه از قافله تحولات عقب مانده و منفعل شده شماييد نه اصلاح طلبان. اصلاح طلبان با همه آزمون و خطاهاش دست كم يك تكاني به خودش داد. شما كه نشسته ايد كنار گود و مي گوييد لنگش كن. اگر آن نماينده بايد ميرفت بم كارگر امداد ميشد خوب شما هم يكي. شما چرا نرفتيد؟

Posted by: maryam at January 20, 2004 5:13 PM

سلام.

معروفی عزیز !

دیروز روز عروسی قلم بود در دستانت.این عروس را غمزه نباید آموخت که شکستنی می شود آنگاه .

نفست گرم و به سینه ات که پر مهر آدمی است گوارا.

Posted by: جواد-ق at January 20, 2004 4:16 PM

aghaye marofi aziz salam .
man poshte haman nimkatha va ba haman royaha va dardaha bozorg shodam va az hame mohemtar hamghabile shodan ba shoma dar kharej az in khak o bom ast .anham ba nachar .
mahast ke say mikonam ba shoma ertebat begiram va motasefane maile man bargasht mikhorad .name mara shayad ba khater dashte bashid ....amir farshadd ............ba har hal agar lotf konid va ba man mail bazanid basyar khoshnodam mikonid .
man bi sabrane montazare shoma hastam .
ba sepas .

Posted by: sheida_mohamadi at January 20, 2004 3:49 PM

با حرفهای یگانه موافقم . هر چه می کنم نمی توانم بپذیرم که حکومتی ها و دولتی های ایران از آسمان افتاده اند و اگر به آسمان برگردند مشکلات ایران حل می شود.

Posted by: آیدا at January 20, 2004 3:39 PM

اپيدمي خودي و غيرخودي!
مرض هاي حكومتي دارد مي دود به متن و خودمان خودمان را تفكيك مي كنيم. خودمان مرز براي خودمان مي گذاريم. خارج نشين ها را مي كنيم غيرخودي و داخلي ها را خودي.
چرا عادت كرده ايم آخر كار را ببينيم و بي هيچ زحمتي نتيجه را بخواهيم. مسيري را بايد بگذرانيم يا نه؟ راهي را بايد طي كنيم يا نه؟ تا كسي انتقاد مي كند مورد پرسشش قرار مي دهند كه خب راه حل چيه! بابا راه حل فهميدن است. چرا از زير بار فهميدن شانه خالي مي كنيم. بايد اين مسير پردست انداز و تاريك را كسي نوري بيندازد يا نه؟ يا مي خواهيد باز خودتان را به دست آزمايشگاه هاي علوم انساني بسپاريد. چرا اگر كسي حرف مي زند مي خواهيد اول مرزي بااو مشخص كنيد و فكش كنيد از خودتان. چرا مرض خط قرمز نگاري گرفته ايم. نويسنده ي مملكت اگر هان و هان نگويد از كه توقع داريد. كشورهاي خارجي حق دخالت ندارند! خب. اينهايي كه خارج اند حق اظهار نظر ندارند! خب. سياسي هاي قديمي حق حرف زدن ندارند حسين بايد لال شود حسن بايد خفقان بگيرد...پس كه مي ماند. ديگر چه كساني برايمان مانده اند. چه كساني را برايتان گذاشته اند. آن يكي مدعي شده چرا تو نمرده اي پس حق حرف زدن نداري. خنده دار است. همه ي ما كه صدساله نيستيم. هزار ساله نيستيم. بايد دود به چشم رفته ها ياري امان كنند يا نه؟ يا غرور ميهني امان گل كرده و رگ هايمان شق شده كه نه ما خودمان عقل كل هستيم. طرف طوري پيغام گذاشته انگار به پيتزافروشي رفته و براي گذران وقت با رفيقش مي گپد. آهاي! رفيق كه بازجويي مي كني. زمانيكه مختاري خانه نشين بود و نوشته هايش به همت رفقا و به نام ديگري چاپ مي شد تا قرص ناني فراهم شود تو كجا بودي. مگر تو آن موقع حرف او را شنيدي كه حالا نامش را مي بري. بادل لرزه هاي شبانه روزي كانوني ها براي اثبات قلم چرا پلك نلرزاندي. اينجا كافي شاپ نيست. اينجا خانه ي ارواحي ست كه تا زنده بودند كسي نشنيدشان و حالا از زبان يكي شان كه مانده حرف مي زنند. گوش تان را باز كنيد. رو از آزمايشگاه هاي علوم انساني برگردانيد. بيست و چند سال بس مان است براي آزمايش شدن. اين از پايين فشار آوردن ها و از بالا چانه زني ها دل پيچه برايمان آورده. دنبال فرمول نباشيد. دنبال نسخه نباشيد. عباس نسخه پيچ نيست. تاريكي را نوري مي اندازد تا من و تو به چاله نيفتيم. نسخه در فهميدن من و تو نهفته است. راه حل خودمانيم. دست برداريد ازاين آزمون وخطا. عادت نكنيم به خط قرمز كشي. درجه ي يك و دو كردن خودمان. به مردن براي قهرمان شدن. نشنيده گرفتن. ديدن و رد شدن. لال ماني. خفقان. لقمه ي حاضر و آماده خواهي. طاووس بي جور هندوستان. تاريخ كشي. نخبه كشي. خوابيدن بر ميز تشريح. جهان را نديدن. زير چادر عشيره و قبيله ماندن. تجربه كشي. خوب و بد كردن ها. كور رنگي...به نويسنده اعتمادنكردن يعني اعتقادبه فالگيرهاي جمهوري اسلامي
آقاي بازجو! زماني كه يك نويسنده براي اولين بار در جهان مي خواست شلاق بخورد امام زاده هاي صالحت كجا بودند؟ سروش كجا بود؟ آغاحري كجا بود؟ كديورت كجا بود؟ آنها كه قدرت و پول ايران را يك شبه بر باد دادند به نظربا نوشيدن جام زهر جوابت را در مورد جنگ قبلن داده اند.
و در نهايت...ببخشيد عباس آقا!

Posted by: هنوز زنده at January 20, 2004 3:34 PM

راست است، اما چاره نیست

Posted by: هیچکس at January 20, 2004 2:02 PM

سلام ........ بسيار زيباست .... خوشحالم كه با اين سايت آشنا شدم ...... موفق باشيد

Posted by: shaghayegh at January 20, 2004 1:48 PM

آقاي معروفي وقتي صدام به غارت آب وخاك اين سرزمين آمده بود - البته آن اوايل را مي گويم كه حرف كمك به ايران و چيزهاي ديگري كه شما براي توجيه كارهاي خود مي گوييد، به ميان نيامده بود- سرزميني كه شما عاشق آن هستيد،سرزميني كه بي هيچ دليلي به آن حمله شده بود،وزنان مردان بيگناهش با موشك هاي صدام كشته مي شد. وقتي كه اصلا بحث انقلاب نبود وفقط دفاع از ايراني كه شما عاشق آن هستيد مطرح بود، شما كجا بوديد،چه مي كرديد...در خانه بوديدو شاهكارتان سمفوني مردگان را مي نوشتيد؟ يا نماز شب مي خوانديد و دعا مي كرديد: جهان خالي از جنگ وظلم وستم شود؟ واي كه شما چقدر عاشق اين آب و خاكيد.
اين ها را نه براي دفاع از انقلاب وجنگ نوشتم .بلكه نوشتم كه بگويم حرفهايتان با هم جور در نمي آيد.وشايد خواستم كمي دردتان بيايد و كمي از كرده هايتان پشيمان شويد... مگر نمي شود؟

Posted by: hadi sedagat at January 20, 2004 10:49 AM

الف‌ها: زنده باد سفيد ها!

آن‌ها: الف ها معتقدند زردها بايد بر سرکار بيايند. من به نمايندگی از الف ها همين جا اعلام می کنم که درود بر زردها! زنده باد زردها!

این‌ها: بعضی ها انگار دچار ثقل سامعه شده اند. الف‌ها دارند فرياد می زنند اما آن‌ها خودشان را به ناشنوايی زده اند. من با ابراز همدردی با الف‌ها و همصدا با آن ها اعلام می کنم که زنده باد سرخ‌ها!

اين طرفی ها: درود بر الف‌ها که حرف دل ما را می زنند. ما بايد برای از بين بردن طرفداران زرد و سرخ فرياد بزنيم: مرگ بر سفيدها!

آن طرفی ها: چرا کسی متوجه نيست؟ چرا اين جا همه گيج شده اند. يعنی درک حقيقت اين قدر سخته؟ ما با صدای رسا ائتلاف خودمان را با الف‌ها اعلام می کنيم: زنده باد سبزها!

نتيجه گيری فلسفی: دانستن هرمنوتيک و پلوراليسم برای فهم حقيقت ضروری است. به خصوص اگر بخواهيم به الف‌های مادر مرده که عمری است از بنفش ها حمايت می کنند٬ کمک کنيم.

Posted by: امير فردوسي at January 20, 2004 9:58 AM

شما خارج از كشوري ها كه شكر خدا هيچ كاري هم جز شعار دادن آنهم از نوع سطحي و بدون انديشه اش از تان بر نمي آيد مدام هم دچار سو تفاهم و توهم مي شويد آخر آقاي عزيز اينجا بعضي ها دارند با آخرين توان مبارزه مي كنند آنهم در اين شرايط مخوف كه شما و امثال شما اگر تحمل يك دقيقه اش را داشتيد نمي زديد به چاك . پست كدام است ؟ اين حرف ها از سر ساده انديشي و ناآگاهي ست . شما خودت مگر " پسر شجاع " بوده اي كه ديگران را به ترس از زندان و ... متهم مي كني ؟ اين حرف را اگر مختاري يا پوينده زنده مي شد و مي زد قابل قبول بود . اگر كديور يا عماد الدين باقي هم بزند باز هم قبول است . ما زير پوست اين شرايط هستيم . شما هم اگر ناراحتي بيا و عواقب اش را هم تحمل كن . وگرنه ناليدن و شعار دادن كه آسان است برادر !

Posted by: nader at January 20, 2004 9:40 AM

Ba garmtarin doroudha,
Es gibt kein richtiges Leben im falschen. Theodor Adorno

Dastetan dard nakoneh. Maghaleh-e (nameh) wazinetoun ra khoundam
keh dar rabeteh ba eslahtalaban neweshtid:
http://www.iran-chabar.de/1382/10/29/maroofi821029.htm

Bayad bi wahemeh wa taarof in bar ba mardom sohbat konim. Fashism
sorkh-o siah-o sabz(eslaami) hameh dar tamamiyyteshan zedd-e
ensaaniand. Doroud bar Shoma.
omretan Shadmaneh, rouzgaretan khosh wa ghalametan jawdaneh.
hamid
New York


Posted by: Hamid at January 20, 2004 9:00 AM

در خود فرو بریزد که چطور بشود؟ که یک نسل دیگر مثل نسل انقلاب درست شود؟ که دوباره از نو همه چیز بخواهد درست شود؟ باور کنید که دیگر زمان "از صفر شروع شدن" و "انقلاب کردن" نیست. باور کنید که خودمان باید به فکر خودمان باشیم... هزار و یک ایراد دارد این جامعه، دولت، قوه قضاییه و هزار جای دیگرش! آیا دست معجزه باید از آستینی برایمان بیرون آید؟ همین است. این نماینده ها و این دولتمردان و همه دیگران هم از بین همین آدمها هستند. اگر بی مسوولیت یا ناتوانند، حجم ناتوانی و بی مسوولیتی خودمان را بازمی تابانند. همیشه به این فکر می کردم که "تا شرایط وجودی چیزی فراهم نشود، آن چیز قادر به ادامه حیاتش نخواهد بود". خود ما هستیم که شرایط "مورد ستم واقع شدن" را فراهم می کنیم. اینها هم نه فرشتگان آسمانی بوده اند و نه معصوم. آدمهایی که در همین جامعه بی سر و سامان پا گرفته اند. کسی اگر بیشتر می داند و می تواند یا علی! ولی انقلاب نه! با نسل من از این شوخی ها نکنید. شالوده یک چیز را پایین نباید ریخت تا دوباره طرحی ناآزموده از نو بیاغازد. در حرکت آرامتر حداقل هرکس در خودش می تواند رشد کند اگر هم که این جامعه هیچ به وی ندهد...به مرور نسل عوض می شود و نسل جدید ارزشهای خودش را حاکم می کند. گاهی خنده دار می نماید. برای حرکت به یک شکل بهتر حکومت، برای رسیدن به دمکراسی "گذار به دمکراسی" لازمست. باید نیاز یک چیز در مردم احساس شود. باید همه چیز از زیرلایه ها آغاز شود. البته که مجال طولانی می طلبد...

Posted by: یگانه at January 20, 2004 8:21 AM

سلام آقاي معروفي عزيز....

Posted by: یوسف علیخانی at January 20, 2004 6:16 AM

داشتم فکر میکردم در ایران این اواز عر یان حقیقت را شنیدن برای مردم خوش اهنگ نیست .اگر بود هر که ان را میسرود ولی دگر نه صدایی است و نه گوشی ... حق هم هست چون چنان به دیوار های بسته می خورد که دیگر ازار دهنده میشود ... اخوش اهنگ نیست باور کنید چنین است . بر چسب از تار یخ مصرف سیاست می خورد و به گوشه ای میرود . حقیقت دیگر مهم نیست انجا . هر کس بدنبال امنیت است ... و در پی ساختن حقیقت در حفظ امنیت نه یافتن حقیقت . چنین انسان شرطیست و چنین بر چسب ایرانی خارج از کشور و درون کشور ر یشه دار میشود . گر یزی هم نیست . حقیقتیست گریز نا پذیر این تفاوت .
اما این نوشته عنوان خو یش را دارد >نامه سرگشاده عباس معروفی به سران دوم خرداد و اصلاح طلب . شاید اگر به ان گوش نمیدهیم و نمیخوانیم اما با نام تفسیر و تاریکنمایی پاره اش نکنیم . بگذار یم سالم بدست گیرندگانش برسد... گفتن حقیقت میتواند تحت شرایط باشد یا نباشد ولی از حقیقت بودن ان کم نمیکند وجدانمان متهم نیست چرا چنین نمینو یسیم و چنین نمیگو ییم چون شرایط می خواهد به این دلیل پاره اش نکنیم . بگذار یم نامه بدست گیرندگان خویش سالم برسد

Posted by: Alireza at January 19, 2004 11:51 PM

آقاي خاتمي كه درس دهه هاي پيشين حركت گام به گام شادروان مهندس بازرگان را در امور سياسي پيشه خود دارد ايما و اشاره بيل كلينتون را در سالن سازمان ملل نيويورك به هنگام به صدا درآوردن ناقوس برخورد تمدن ها پشت گوش انداخت. آنقدر كش و قوسش داد تا ورق برگشت و جمهوري خواهان بر اريكه قدرت سوار شدند. پس از آن در فراز و نشيب ها و بده بستان هاي بين المللي نه تنها خود واماند بلكه علي هم ماند و حوضش . حال كه فاجعه زمين لرزه باز سوسوي فانوس برج بندر را بر فضاي سياسي پراكنده است تحصن نمايندگان آخرين شانس براي ناخدائي است كه با شعار حقوق مدني چند سالي است سكان را در دست خود گرفته است . بايد ديد شراعه را به چه سوئي خواهد كشيد و اين كشتي توفان زده به چه نحوي مي خواهد در آخرين فرصت باقي مانده در ساحل مقصود لنگر بيندازد تا از خشم سرنشينان به ستوه آمده ي هراسان از نهنگ هاي درون و بيرون جان سالم بدر برد.
تا بعد
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at January 19, 2004 11:26 PM

با تمام احترامي كه برايتان قايلم بايد بگويم در تفسيرتان اندكي به خطا رفته و جانب عدالت را رعايت نكرده ايد. متاسفانه شما هم كينه اي شده ايد جناب معروفي.

Posted by: rouhi at January 19, 2004 11:04 PM

آن قدر فاجعه عميق است كه در خودم توان بازي با كلمات را نمي بينم.فاجعه سرنوشت مردم ما.اين سرنوشت ماست؟من فقط 18 سالم است.سرنوشت محتوم ايران من اين است؟ياد ناله هاي يك مرد افغان مي افتم كه براي سرزمينش مي خواند: قلب تو را شكسته/ هر كه به نوبت خويش
خدايا! چقدر سر تو اين روز ها شلوغ است.بس نيست؟جان تو بس است.چند صد سال شد؟چند هزار سال ديگر ما مي بايست تقاص پس بدهيم؟

Posted by: parinaz at January 19, 2004 10:37 PM

ااه کسی نظری ندارد ؟ . نوشته پیش فقط یه کم رفت تو او ن چهار دیواری سیاه رنگ بسته که همه جا ش تار یک بود برا همین به مذاق خوش نمی امد احساس خوبی نمی داد احساس نا امنی ولی فقط اون یه تار یکی بود .. برا همین باید میگفتید اه نه به این تا ریکی نیست . اما به همون تار یکیه . ادما ازو نای که اونا رو با چراغ میبرند تو تار یکی بیشتر خوششون میاد تا اونطوری
اینم اینجا تو این نامه یا نوشته دوم که دستها ش روی چهار دیواری اون فضای تار یک کشید و ماده لج.. سیاه رو جلوی چشم اورد . ماده ی سیاه سمی که همه ازش فرار میکنند که رو اون چهار دیواری رو پوشونده و همه جا رو تار یک کرده .
همه اون پسر کی هستیم که در خرابه ای بود و عینک خوشبختی رو چشم داشت . حالا یکی میاد عینکو میشکونه اخر داستانو خدا میدونه. تو اون داستان هم خوننده از پیرمردی که عینک پسرک رو شکوند خوشش نمیاد . زندگی همینه

Posted by: Alireza at January 19, 2004 6:52 PM