January 24, 2004

...

@ January 24, 2004 5:28 PM
Comments

عاشقانه رمانهايتان را ميبلعيدم... سمفوني مردگان را اول دبيرستان بودم كه خواندم...آدينه و گردون خواندن را هم از همان دوران شروع كردم...غرض اينكه خيلي سال است كه ميشناسمتان و با قلمتان آشنايم...
اما...خواندن اين نامه پر از بغض و كينه شگفت زده ام كرد...
تا به كي ميخواهيم كينه يكديگر به دل بگيريم و تلاش هر گروهي را براي رسيدن به آينده اي بهتر ناچيز و بي ربط جلوه دهيم...تا به كي مي خواهيم اينچنين بيرحمانه هميشه نيمي از واقعيت را نبينيم...و همه را به يك چوب برانيم همان طور كه ما را همه به يك چوب راندند...
بسياري از همان روزنامه هايي كه چراغشان خامووش شد متعلق به همين هايي بود كه امروز تحصن كرده اند... بسياري از آنهايي كه در اين سال هاي اخير زندانبان كله شان را در توالت فرو كرده است جزو همين گروهي هستند كه شما ناجوانمردانه به يك چوب ميرانيدشان...ما كي ياد ميگيريم كه انصاف نگه داريم؟... چرا به ديگران اجازه نميدهيم متحول شوند...همه درد ما از اينهمه كينه ورزي و تفرقه است...
دير به تحصن دست زندند درست...ولي به گمانم ما يا حداقل شما و امثال شما كه هم تجربه داريد و هم ادعا بسيار بالغ تر از اين ميتوانيد باشيد...
كمي نرمش بياموزيم حتي اگر زندگي با ما نرم نبوده است... قدري انصاف... خدايا!!!!!

Posted by: nazbanu at February 4, 2004 11:30 PM

جالب است اینجا کسی برای نوشته ای پیام نمیگذارد . نوشته ای در شرق بود تصادفی خواندم بنام پایان یک انقلابی . برایم جالب بود برای همین چیزی درباره اش در وب لاگم بنام( انقلابیون درست و غلط؟) نوشتم . بد نیست نگاهی به هردو بیانداز ید . که همه انقلا بیند

Posted by: alireza at February 3, 2004 12:30 PM

... آقاي معروفي با درود به وبلاگي كه راه انداخته ام يك نگاهي بكن . هنوز كامل نيست. ولي در سايه هر وقتي به چنگم افتاد آنرا كامل تر خواهم كرد.
تصدقت محمود دهقانيdehgani.persianblog.com

Posted by: Mahmoud Dehgani at February 3, 2004 2:01 AM

فغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند

عباس عزیز مقاله ی جدیدمو بخون .همیشه به بلاگت سر میزنم

Posted by: هزار حرف نگفته at February 2, 2004 11:44 PM

و سكوت سرشار از سخنان ناگفته است...

Posted by: پدرام رضايي زاده at February 2, 2004 5:06 AM

سلام آقای معروفی اسم من مریم است و در ایران سینما می خوانم.تدوین فیلم.
من از مخاطبان دائمی سایت شما هستم.
جمعه شب برای اولین بار برای خودم یک وبلاگ درست کردم منتها به صورت تستی.هنوز خیلی از چیزها را بلد نیستم،مثلاً می خواستم لینک سایت شما را در وبلاگم بگذارم ولی متاسفانه هنوز این کار را نمی دانم.می دانم که شما تاتر خوانده اید.
خوشحال می شوم که نگاهی به وبلاگم بیندازید و نظرتان را بگویید،
هر چند خیلی آماتوری است .اسم وبلاگم وودی آلن است و این هم آدرس وبلاگ :
http://botyiab.persianblog.com/

Posted by: maryam at February 1, 2004 6:57 PM

سلام آقاي معروفي:
من دانشجوي جامعه شناسي دانشگاه نهران هستم.
نمي دانم در حال حاضر شما كجاي اين كره خاكي هستيد ولي مشتاقم كه بدانم اگر سفري به اينجا داشتيد مي شود كه ار شما دعوت كنم كه قدم رنجه بفرماييد و سري هم به ما بزنيد؟
اگر مرحمت كنيد و آدرس ميلتان را داشته باشم و بتوانم با شما مكاتبه كنم ممنونتان مي شوم.
اگر كوتاهي در اين نوشته من مي بيند به شكوه قلمتان مرا ببخشيد.
منتظر جوابتان به ميلم هستم.
" پاينده باشيد"

Posted by: حسین at February 1, 2004 11:39 AM

همين شايد سهم همي يمان از فردا همين سه نقطه باشد...

Posted by: سارا at February 1, 2004 5:08 AM

ممنونم

Posted by: Toranj at January 31, 2004 4:36 PM

سلام ... پرونده ی رمان " رود‌ راوی " نوشته ابوتراب خسروی.... در گفتگو با ابوتراب خسروی ونظرات صالح حسینی& محمدرضا گودرزی& رضا امیرخانی& حمیدرضا نجفی و پویا رفویی.... در روزنامه جام جم ....

Posted by: یوسف علیخانی at January 31, 2004 6:32 AM

سلام

عباس دير شد اما نوشتم... نقدي بر نامه ات..........راستي بخاطر نقد پذيري مطلب را ار وبلاگ كپي كنو يا معرفي ... دوستان هم مي توانند مطلب را ببينند و نظرشان را بدهند...
عباس منتظرت هستم..................
نقدم .........اصلا خودتان بخوانيد....

وبلاگ ايران امروز

Posted by: ايران امروز at January 31, 2004 2:06 AM

lengesh kon.... man inja asylam boro havato daram

Posted by: darbedareh roshanfekrha at January 31, 2004 12:36 AM

Abbas Aziz Salam
Be tore etefaghi Webloge shoma ro didam va cheghadar moteasef keh zod tar nadideh bodam, matalebe shomara mikhanam va lezat mibaram. Ampor eftekhar mikonam keh chenin hamsharii daram
Dosdarat
Ali

Posted by: ali at January 30, 2004 10:15 PM

بیا، کامنت میخواستی، اینم کامنت. زنگ هم که نزدی.

Posted by: ........ at January 29, 2004 3:43 PM

... پشت دريچه نمناك چشم من

ترس گنجشك هاي گرسنه ابله!

از مترسك جاليز...

تازه نيست!
صداي قطع درختان سبز سبز

به تيغ كينه‘ جلادِ زيستن،

صداي مردن نيلوفران عشق

صداي خنده مرداب...

تازه نيست!...

تقديم به عباس معروفي عزيز! كه اگر چه بي "گردون" اما بر گردونه خواهد ماند.

Posted by: ثريا at January 28, 2004 1:44 PM

گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من، شکوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي، گل من، کجا شکفتي؟
که نه سرو مي شناسد، نه چمن سراغ دارد.
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه يي نه بويي، نه نسيم گفت و گويي
نه کبوتران پيغام، نه باغهاي روشن....

Posted by: هزار حرف نگفته at January 27, 2004 10:47 PM

با سلام ، جناب آقاي معروفي چرا نظر ( comment ) اين جانب كه مورخ 24ژانويه (دومين نظر ) درج شده بود را حذف كرده ايد آيا واقعيات موجود را شما هم انكار ( سانسور ) مي كنيد . از ماست كه بر ...

Posted by: پرويز پرويز at January 27, 2004 2:14 PM

عباس معروفي را سال 74در غرفه گردون ديدم و در دفتر نظرات نظرم را نوشتم .آن موقع پيكر فرهاد تازه درآمده بود.آقاي معروفي يك داستان مي فرستم لطفاً بخوانيد.با تشكر
شب حسنك
و چون شب چندم برآيد گويم بانو،بانوي قصه‌گو،هيچ دانسته‌اي خوشتر داريم اين شب‌ها هرچه زودتر سر آيد و داستان ترا پاياني نباشد؟بانو من اگر فريفته‌ام عجب نيست،كاتب نيز از تقرير باز مانده‌است.ملك جوانبخت ،من شما را مي‌نويسم،نوشته‌ام كه سوداي نوشتنم نماند ورنه خواب را نه چنان جسارت است كه از چشمان ملك درگريزد.
مي‌نويسم كه باشم.غول چراغ جادو هم باشد اگر باكي نيست،فرا چنگش مي‌آورم.مي‌نويسم كه هستم.فرمان حسنك نيز زان نوشتم كه بود، كه هست.پاي ايستادنم اگر نماند دريغ مدار كه من اينها به مدد نفس وي نويسم كه گفت كرامت از آن يافتم كه نوشتندم و بر سدره المنتهي ايستادم و جهان فرودست نگريستم.آفتاب چون از مشرق برآيد بانو عجب مدار كه من خفتن ازو آموختم كه جهان بر سينه راست كرد و به هفت سال دمي درنخفت.كاتب از ما ننويسد اگر از هفت ساتگين نيم مني بايست نويسد كه به يك نفس در كشيده‌ايم و پوزار راست كرده‌ايم مر گشتن جهان را.آري خوشتر داريم اين ايام سر برود به هنگام و مرد را ياراي خفتن نماند كه نماند.سر گراني از ملك اگر آموخته‌ام سرفرازيم نيز از هموست كه گفت بنويس كاتب.بنويس ما را با شهرزاد قصه‌گو حكايت چنان در پيوسته‌ست كه مركب بر قرطاس سپيد تو.مرگ ترا خوش نداريم كه مرگ ماست.بانو تو خود مايي.از خود چگونه بدر رويم كه ايستاده‌ايم كه نوشته شويم.مادران جهان را ندا دردهيد سپيد بپوشند سرتاپاي كه دل از جهان ربوده‌ايم و بر بلنداي قامت شما دوخته‌ايم.لب‌هايمان را به خنده چكار كه كاتب نبشت از ما نيست او.ما به عالم نبشته دوخته‌ايم و زو حيات يافته‌ايم.
:حسنك كجايي؟
ما نبز همان جاييم.دورادور.گرداگرد.شنيده مي‌شويم،مي‌شنويم.بوئيده مي‌شويم ، مي‌بوئيم.نوشته مي شويم،مي‌نويسيم.ماهتاب شبانگاهي چون برتابد گوئيد كنار بايست بانو داستان حسنك آغاز كرده‌است.
■ ■ ■
ايستاد.پشت بر سينه‌ي ديوار.صفير دو گلوله فضا را برش داد.

Posted by: ramin at January 27, 2004 6:42 AM

سلام آقاى معروفى

اين جا چيزى گم نشده؟ مثلا مطلبى، نظرى؟ چيزى؟! ...
يا چشم هاى خسته ى من اشتباه مى كنند؟!

به هر حال من هم : ...


شاد باشيد و برقرار

Posted by: حميد at January 26, 2004 11:19 PM

آقاي معروفي عزيزم! نمي دانم كه مي خواهم به شما چه بگويم.فقط مي دانم در هم فشرده ايد.مي دانم دلتان,ذهنتان و گوشتان پر است.اما باز هم بگوييد.با همان كلمات آشنايي كه ما را به روزهاي خوب مي برد...
"كودكانه" را گوش كنيد و "يه شب مهتاب" بخوانيد!

Posted by: پري ناز at January 26, 2004 3:05 PM

bazi vaghtha adam khabar nadarad
hamchin kr be khodash miayad mibinad sharmande shode
az lotfat mamnonam

Posted by: peyman at January 25, 2004 9:51 PM

بوسه بر دل بزرگت؛
پهلوان قلم!

Posted by: Fetross at January 25, 2004 9:27 PM

ازغم دوست دراين ميكده فريادكشم /دادرس نيست كه درهجررخش دادكشم
دادوبيدادكه درمحفل مارندي نيست/كه برش شكوه برم دادزبيدادكشم
اين شعرازامام خمينيه،حالانمي دونم اين آقاپيش خودشون چي فكركردن كه خودشون سربازامام خميني مي دونن ...جزافسوس كاري نمي توان كرد
آقاي معروفي بهتربودقداست وبلاگتون رواين قدرساده آلوده نمي كردين .درپناه حق.

Posted by: katibe_nevis at January 25, 2004 7:33 PM

از اينكه به كلبه خاك گرفته نا مرتبط ما سر مي زنيد ، متشكرم. اين كلبه خراب به خاطر بي سوادي صاحبش فكر نمي كنم به اين زودي ها دوباره سر پا بشه.
بازم ازتون ممنونم.

Posted by: مريم.ج at January 25, 2004 10:42 AM

سلام....عباس معروفی رو ديدم جلوی غرفه گردون...

Posted by: یوسف علیخانی at January 25, 2004 10:37 AM

هر کس همانقدر که شعور و شخصیت دارد می نویسد.. نباید اصلا به این چیزها اهمیت داد.

Posted by: محمد جواد طواف at January 24, 2004 9:39 PM

میشنیدم فحش و خر میراندم...رب یسر زیر لب میخواندم...

Posted by: زهرخند at January 24, 2004 9:20 PM

سلام.
سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

معروفی عزیز !
دل قوی دار. اینها اگر می دانستند حرف حسابشان چیست حکم مریدشان را
اجرا می کردند و سلمان رشدی را می کشتند . اینها زیر بار زور نمی روند مگر زور پرزور باشد!!!

روزی که پرچم آدمیان را در مریخ می کارند اینها پرچم آدمیان را از زمین
بر می دارند!!

زنده باشی و درس زندگی بدهی به اینها.

Posted by: جواد_ق at January 24, 2004 6:02 PM