February 29, 2004

غول زيباي نقاشي

به راستي هيچ نقاشي را اينقدر دوست نداشته ام. هم خودش را و هم نقاشي هاش را. عارف دلنشيني ست که کمتر مي توان در شهر يافت. آرامش قشنگ است، مي توان شب هاي بسياري را باهاش کنار آتش سرخپوستي صبح کرد، مي توان باهاش راه رفت در جنگل هاي مه گرفته، مي توان براش داستان خواند، شعر شنيد، مي توان در کارگاهش حيران شد از آن همه کار که تمامي ندارد. کي کشيده است؟ مدام مي کشد، مي سازد، مي آفريند. رنگ باز است، خدايي مي کند در نقاشي، و بي کشف خود هرگز نمي توان به اين توان رسيد. کنار کوره اي با سه هزار درجه، تصوير را مي سازد و مينا را به درون کوره مي گذارد. به هنگام پايان، وقتي اثر را از کوره در مي آورد بايد باشي و ببيني چشم هاي مهربانش را.
امشب شما را به نمايشگاهش مي برم، و امشب دلم مي خواهد شگفتي را ببينيد، ببينيد اين غول زيباي نقاشي معاصر ايران را که در شهري دور افتاده در آلمان چه مي کند که اينهمه بزرگ مي شود.
من در عمرم مرعوب احدي نبوده ام، ولي مسحور آثار اين رفيقم شده ام. خاطره هام با او يگانه است، سادگي اش، آه، گاهي آدم فکر مي کند که اين انسان خاکي، کارگر ساده ي نقاش مشهوري است که بر اثر مؤانست با استاد خوی او را گرفته است. احترام همراهش حضور دارد کنار افتادگي بزرگوارانه.
وقتي باهاش راه مي روي مردم شهر بهش سلام مي کنند. دوستش دارند، براش احترام ويژه اي قايل اند، و نه به اندازه ي من که در برابر آثارش مبهوت مي شوم، و در برابر خودش به انسان ايمان مي آورم. به راستي عظمتي در انسان نهفته است که اگر به کشف آن نايل آيد، پروردگار يکتا مي شود. مي شود:
علي اکبر صفائيان، متولد هزار و سيصد و بيست و شش، سنگسر ايران، مقيم آلمان، نقاش، پيکرتراش، شاعر، رنگ باز، انسان، مؤدب، صبور، مهربان، کودک...
نه، او غول زيباي نقاشي است براي من. هزار بار او را نوشته ام، و نتوانسته ام تعريفش کنم. سطح توقع تان را آنقدر بالا برده ام که از منظر بالا مي بينيد حالا. حق داريد. مواظب باشيد کلاه از سرتان نيفتد؛ اين بخشي از کارهاي اوست.

February 26, 2004

کجايي؟

مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي کاج نداريم."
کلاغ ها روي هره ي ديوار نشستند و گفتند: "برف، برف."
مادرم گفت: "ما به اندازه کافي ديوار نداريم."
کلاغ ها آمدند دور حوض و به ماهي ها نگاه کردند.
مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي حوض و ماهي نداريم."
کلاغ ها پخش شدند، بال زدند، و آسمان مرا تيره کردند. منتظر بودم در خانه باز شود و تو بيايي.
آمدي. کتابي دستت بود. گفتم چي مي خواني؟ گفتي ادبيات مضايقه.
از خواب که پريدم کلاغ ها بودند و تو نبودي.
کجايي؟

February 23, 2004

کمدی آمار انتخابات

در دهستان بَيَل، اثر جاودانه ی غلامحسين ساعدی، انتخابات در نهايت آرامش برگزار شد و 117 درصد واجدين شرايط برگزيده شدند و به مجلس هفتم بَيَل راه يافتند.
بر اساس اين گزارش، از ميان هفت کانديدای مشخص، 10 رأي از صندوق اخذ آرای حوزه انتخابيه بَيَل به دست آمده است که بنا بر اين، تعداد ده نفر از ليست چاپی، حائز 117 درصد به مجلس راه مي يابند:
کدخدا با تسبيحش، مشد حسن با گاوش، و مشد اسلام با گاريش، با كسب حدود 200 درصد آرا، مشترکا در صدر فهرست كانديداها قرار دارند. بر اساس اين فهرست، پنج نفر اول که موفق به كسب بيش از كل آرا شده اند عبارتند از: عبدالله، حسنی، موسرخه، مشدجبار، و ننه خانوم. بنابر همين گزارش تکليف پوروسی ها در دور دوم مشخص خواهد شد.



February 22, 2004

حلقه ی ملکوت، برنده ی تنديس ويژه

به گزارش "ايسنا" و "وبلاگ های برتر فارسی" و "سيبستان"، داوران گزينش بهترين وبلاگ ها کار خود را به انجام رساندند و در ميان وبلاگ های خوب فارسی صاحب ارض "ملکوت" را نواختند. چه خوب! جای خيلی ها در اين حلقه خالی ست. مثل خوابگرد و زيتون و پيام فضلی نژاد و چند وبلاگ خواندنی و جالب ديگر. به قول سيبستان: "هر انتخابی جهتی و هدفی دارد که در بيانيه داوران بازتاب می يابد و گرنه انتخاب شماری از وبلاگ ها به معنای بی اعتنايی به بی شمار وبلاگ های ديگری که انتخاب نشده اند نيست. من خود خواننده وبلاگ هايی هستم که در فهرست نامزدهای 19 گانه هم نيست. اما به هر روی من به انتخاب داوران ارج می نهم و طبعا از اينکه حلقه فرخنده ملکوت را قدر شناخته و بر صدر نشانده اند شادمانم. هر که می نويسد برای خواننده ای می نويسد. من خوشحالم که خوانندگان ما کسانی اند که نثر فارسی را جدی می گيرند." و اما متن بيانيه داوران:
- هيئت داوران، به منظور تشويق وبلاگ‌های غيرمتنی، و استفاده از كميك استريپ كارتون با توجه به فضای وبلاگستان فارسی، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نگارنده «بن‌بست»
- هيئت داوران، به جهت تلاش برای يافتن و ارائه معيارهای مناسب فارسی‌نويسی، و به طور خاص در فضای مجازی وبلاگ‌ها تنديس ويژه خود را به نويسنده وبلاگ شاخص در اين زمينه يعنی «زبان فارسی در دنيای ارتباطات» اهدا می‌كند.
- هيئت داوران، به جهت داشتن لحن و ادبيات ويژه در روزنگاری مستمر و دلنشين و نيز جدی گرفتن وبلاگ و داشتن سايت و آدرس مستقل، و نيز تعامل فعال با خوانندگان وبلاگ، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نويسنده وبلاگ «كارپه ديم»(آيدا)
- هيئت داوران به جهت تلاش غيرانتفاعی و عمومی و پديد آوردن يك ابزار مناسب برای ساخت وبلاگ و مديريت محتوا تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نويسنده برنامه «اسپ سوار»
- هيئت داوران، به دليل محتوای آموزش و كاربردی علوم كامپيوتر و تلاش برای حضور فعال‌تر معلولين در فضای وبلاگ‌ها و تعريف قابليت جديدی برای اين رسانه درخدمت افراد كم‌توان و استفاده آموزش خوب از اين رسانه، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به وبلاگ «مژده»
- هيئت داوران، به جهت ايجاد يك حلقه با گرايشات متنوع و مشابه يك جامعه واقعی از نويسندگان مختلف با پراكندگی جغرافيايی و نيز حضور افراد فرهيخته با نثر درست و تاكيد بر تشكيل حلقه مجازی روی وب، هم از نقطه نظر اجرا و هم كل مجموعه، و نيز داشتن وبلاگ‌های گروهی در دل اين مجموعه، به اتفاق آرا و با بيشترين امتياز، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به گرداننده «حلقه ملكوت».
ضمن تبريک به کليه ی برندگان، و تشکر از همه ی وبلاگ نويسان، لازم می دانم از تلاش بی وقفه ی قبله ی عالم، حجة الحق، حضرت عشق، داريوش محمدپور، از شاگردان برجسته ی مرحوم جان کين انگليسی (قدس سره) که فرموده بود اين داريوش را خودم بزرگ کردم! سپاسگزار باشم. و نيز از سلطان بانوی مکرمه که جوايز را گرفت و...؟
به حق فضای مطبوعات قرن بيست و يکم با مکتوب شدن اضطراب ها و موقعيت بشری، و نيز کار جدی نيروهای بالقوه سامانی ديگر خواهد يافت. تکنولوژی دست های ما را به هم حلقه می کند تا صدای انسان در تاريکخانه ها خاموش نشود. اين، کاری جدی است در قاعده ی بازی خودش.
نوشتن و لذت توامان را برای فرد فرد نويسندگان وبلاگ آرزومندم.

February 19, 2004

چه مي گذرد در خيابان؟

روزنامه ي شرق توقيف شد. چشم رهبر آزادگان جهان روشن که در واپسين روزهاي حياتش از صابون کنار حوض نمي گذرد. تيزبين است و روي هوا مي زند. و زد. روزنامه ي ياس نو نيز توقيف شد. ديگر نشريه ي مستقلي در ايران منتشر نمي شود. ياد آخرين مصاحبه ام مي افتم که در روزنامه ي ايران سال 74 چاپ شد: "نشريات مستقل را تعطيل کنيد و يک پراودا در بياوريد براي همه ي ملت."
مدير مسئول کيهان، روز بعدش گفت: "من حاضرم جانم را بدهم تا چنين آزادي اي محقق نشود."
همه چيز از دور آغاز مي شود، همه چيز را بايد از نو بازخواني کنيم. رهبري يعني رهبري، پرواز هم هميشه پرواز است، اما يکي عقاب مي شود، خال مي شود، و مي رود به سوي ابديتي که مرهمي بر تمدن مجروح هند مي شود، يکي زاغ مي شود و در سطح مي پرد، با طعمه هاي گوشه و کنار شهر، با صابون دزدي و غارغار يکنواخت، زندگي را بر شهر و شهروند حرام مي کند.
فضا دو چهره مي يابد؛ يکي براي مردم، و ديگري براي حاکمان. مردم بي تفاوت شده اند و هرگز پاي صندوق هاي رأي نخواهند رفت. اما در حکومت ولوله اي برپاست. دارند همديگر را جر مي دهند. حسينيه ي آقا اين روزها حرف اول را مي زند؛ و آخرين زورش را مي زند که از گرده ي دولت خاتمي يک انتخابات چند ميليوني بيرون بکشد. دولت خاتمي سواري را مي دهد و بعد مي رود لاي دست لاجوردي و خلخالي. مگر آنکه همين امروز استعفا دهد و تتمه ي بدهي اش را به ملت بيرون بکشد. اما جگرش را ندارد، و تنها چند عضو کابينه اش را به باد مي دهد تا خود را با تخته پاره ي فرعونيت مطلق در تلاطم امواج بازار حفظ کند. خدا هم کمکش نمي کند، شيطان بزرگ ممکن است به داد همه شان برسد، و در موضع ضعف بکشدشان زير امضاهاي ادباري.
دست تکدي بايد حسابي دراز شود تا شيطان بزرگ از سر سيري بگيرد يا نگيرد. حکومت مثل کرباس جر خورده است، و تاجران بزرگ کرباس و برد يماني مي دانند که با دست چه کسي جرش بدهند، کفن را بر قامت جوانان ايران اندازه مي زنند، تا نظام دلالي به نام توحيد، پاسدار جان شان باشد. يِزدگرد سوم را در بيابان ها به ياد آدم مي آورند که در باد، مرگ گز مي کرد و مرگ آرام نمي يافت ، تا آنکه آسيابي يافت.
فرو پاشيده اين نظام دلالي، و دارد جان آخرش را مي کند. خوني در رگهاش نيست، تنها با زور و دار و ستم به پيش مي رود اين کاروان مرگ. اسکلتي است که روي شانه ي ايران مانده و کسي نمي داند چگونه دفنش بايد کرد. دارد تمام مي شود شهوت مردي که ماران مغزش به مغز جوانان سير نمي شدند هر روز، جمعه ي سکوت از راه رسيد، و نماز اين ميت در روز جمعه خوانده شد که توفان در بيغوله ي رهبري افتاده بود در هزاره ي چندم تاريخ. گاوي به ميداني افتاده بود و مي دريد با شاخ و پوزه ي خود. باد مي آمد، و خاک مي برد.
مردم اما جمعه را در خانه ماندند بي حس کنجکاوي.
چه مي گذرد در خيابان؟ هيچ. باد مي آيد، و بيست و پنج سال عمر و آبروي ملتي را مي برد پوچ.

February 15, 2004

چهره هاي ناشناس، نوشته هاي تکراري

باد مي آيد. دست هام را در جيب هام فرو مي کنم. نرمه آفتاب زمستاني نمي تواند سرشاخه هاي گوش را از سوز بپوشاند. اشک در چشم هام حلقه مي زند، به پوسترها نگاه مي کنم، نمي شناسم شان. زير هر عکس وعده ها و وعيدها به تنهايي ام پوزخند مي زند، به عکس ها پوزخند مي زنم، جوانی ام رفت. سينه ام سنگين است، دلم گرفته است، به خياباني ديگر مي پيچم. تمام ديوارها ملوث شده، هيچ ديواري پاکيزه نيست، باجه هاي تلفن همگاني، تيرهاي چراغ برق، روي در خانه ي مردم، بر ايوان ها، همه جا پوشيده از تصوير چهره هاي ناشناس است. نمي شناسم شان، و آنهايي را که مي شناسم، چهره شان شاخم مي زند. مي خواهم فرار کنم. شهر شده تونل وحشت، من کي وارد تونل وحشت شده بودم؟ چرا تمام نمي شود اين کابوس چهره ها؟ چرا دچار وحشت شده ام از اين چهره ها؟ اينها کي اند؟ از کجا آمده اند؟ به کجا مي برند ما را؟
به خياباني ديگر مي پيچم، نه. تمامي ندارد اين تونل وحشت. وارد خياباني ديگر مي شوم، دلم مي خواهد از شهر بزنم بيرون، بروم توي يک غار، بدون صداي غار غار. صداي بلندگوها در هم مي دود. سرسام می گيرم. مي دانم جاده ها و اتوبان ها پر از پوسترهاست. چهره ها غريبه اند، نوشته هاشان اما آشناست: آبادي، آزادي، آينده، سازندگي، امنيت، پول، خوشبختي، رفاه، آسايش، استقلال، زندگي...
سوز سرما نوک گوش هام را مي زند، اشک در چشم هام همه ي چهره ها و نوشته ها را مي برد در هاله ي رنگ و تکرار: جسدسازي، جسدبازي، انحطاط، ويراني، دروغ، اهانت، فروريختن ارزش انساني، آزادي در نماهاي بيروني، عدم حضور، عدم مشارکت، دلتنگي، گور شهدا در ميدان هاي شهر، فقر، اعتياد، فحشا، دارزدن با جرثقيل، گراني، تورم، غارت، زمان بربادرفته، آقازاده ها، چوپان دروغگو، بره های دنبه دار، جنگ، آژير قرمز، شعار، بهشت زهرا، بی تفاوتی، چهره هاي ناشناس، نوشته هاي تکراري، تونل وحشت...
بايد فرار کنم، بايد به خانه ام بروم، دچار ترس و واهمه مي شوم از اين هياهوي مرده بر ديوار، از اين دهن کجی های ماسيده بر ديوار. کليد را در قفل مي چرخانم:
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ...

February 11, 2004

اسماعيل و اتوبوسي به نام هوس

مامان ديروز تلفن زد که حال و احوالم را بپرسد. مدتي بود احساس مي کردم خبري را از من پنهان مي کند. پاپي اش شدم، از اين راه، از راه ديگر، ديگه چه خبر؟ و عاقبت خبر را گفت: اسماعيل هم مرد.
ساکت شدم، صدا توي سينه ام حبس شد. اسماعيل من مرد. و مامان ادامه داد: تصادف کرد، مغزش ولو شده بود، بردند چاشم دفنش کردند. امروز چهلمش بود...
از معدود آدم هايي که مدام خوابش را مي ديدم. تمام کودکي و نوجواني ام با او گره مي خورد. اولين بار او مرا به سينما برد، و فضايي ايجاد کرد که پدرم دو ساعت غيبتم را نفهمد. و آن شب تب کردم از اين پديده ي هيولايي. آخر ما تلويزيون نداشتيم، راديو هم نداشتيم، و پنهاني در تاريکي سينما محو داستان فيلم شدن و آن کوبش نابهنگام قلب که اگر کسي مرا ببيند و به پدرم بگويد چکار کنم؟ يک بار اسماعيل به سراغم آمد و برام ساندويچ کالباس و کانادا آورد. من ترسيده بودم. گفت از هيچ چيزي نترس، همه چيز رديف است. و چه کيفي داشت آن ساندويچ و کانادا. و بعد آمد دنبالم و با هم شيشه هاي بزرگ مغازه ي پدرم را شستيم و شب که به خانه رفتم گر گرفته بودم و تا صبح در تب داستان "اتوبوسي به نام هوس" سوختم. براي آن زني که به تيمارستان منتقل مي شد، براي آن آباژورش، براي تنهايي اش...
مدتي بعد بازيهاي جام آسيا بود و بازي فينال ايران و اسرائيل، و آن گل زيباي پرويز قليچ خاني. اسماعيل مرا به قهوه خانه اي برد و به جاي پنج زار، يک تومان داد که کسي از جايم بلندم نکند، روبروي آن تلويزيون سياه و سفيد باشم، آقاي قهوه چي علاوه بر اينکه کانادا و چس فيل برام مي آورد، يادش هم باشد که بابام نفهمد: شتر ديدي، نديدي.
اولين بار توسط اسماعيل با مقوله زن آشنا شدم، چي بايد گفت، چي شنيد، چه جوري بي محلي کني تا بهت توجه کنند، چه جور لباسي بپوشي، چه جور نگاه کني، و بعد کي به وصال مي رسي. رد خور نداشت. همه چيز را جوري رديف مي کرد که آب از آب تکان نخورد. پانزده ساله بودم که سوار ماشين قرمز فيات 128 فروزان شدم تا اجاق گازي را که از مغازه ي پدرم خريده بود وصل کنم. دم ماشين، اسماعيل چشمکي بهش زد: "بهش برس. اين باسي ما خجالتيه". و بعد صحنه هايي از آن ماجرا در سمفوني مردگان عينا آمد.
چشم هاي پف آلودي داشت، با سبيل باريک آنکادر شده، شلوار جين لوله تفنگي و بلوزي يقه گرد؛ هميشه، هميشه. توي ميدان فوزيه همه شاه اسماعيل صفوي صداش مي کردند، و بعدها صفوي ماند روش. من هم شاه عباس بودم، او باسي صدام مي کرد و من هم او را اسی. براي اولين بار با هم رفتيم شهرنو را تماشا کرديم. براي اولين بار مرا به دانسينگ برد. و شبي با آن چندتا زن که به خاطر او مهماني ترتيب داده بودند، زد به شانه ام و گفت: "شاه عباس کبير." و آنها هلهله کردند.
راه وچاه زندگي را اسماعيل به من ياد مي داد. اولين بار با پشت گرمي او وارد يک دعواي محلي شدم و در يک ماجراي روکم کني توانستم سرم را بالا بگيرم. مقتضاي سنم بود. و چيزهايي که خانواده ام از من دريغ مي داشت، اسماعيل برام فراهم مي کرد. و با او بود که احساس مي کردم دارم مرد مي شوم. آدمي که هزارتا خاطرخواه داشت، و در لوطي گري يگانه بود، درويش بود، و همو بود که مرا به قهوه خانه اي در خيابان شهرستاني مي برد تا پاي نقالي مرشد، شاهنامه گوش کنم، و خودش شاهنامه را خوب مي دانست. داستان برزو و گيو و بهرام و اسفنديار و شغاد و بقيه. داستان مولا علي که شبي مهمان عمر بود و عمر که شنيده بود علي نماز صبحي را بي غسل جنابت نمي خواند، پس از شام او را به پشت بام فرستاد تا بخوابد و نردبان را برداشت. سحرگاه علي صدا زد اي عمر نربان را بياور که بايد غسل کنم. گفت با کي بوده اي مگر؟ علي گفت خواهرت نيمه شب آمد سراغم.
سوادش در حد ابتدايي بود، اما بسيار چيزها مي دانست که کمتر کسي مي دانست. ادب پهلواني را ياد گرفته بود و مدام برام تعريف مي کرد. روز عاشورا باهم مي رفتيم بازار، در يک تکيه ي قديمي جا مي گرفتيم، قيمه ي امام حسين مي خورديم و تعزيه تماشا مي کرديم. اما اهل سينه زدن و زنجير زدن نبود. زرنگ هاي محله ها براش احترام قايل بودند، و پاسبا ن ها براش کلاه از سر بر مي داشتند.
يکبار پرستاري از بيمارستان جرجاني که گاه و بيگاه خريدي از ما مي کرد آمد توي مغازه و با شرمندگي به زيپ شلوارش اشاره کرد که در رفته بود. شلواري چسبان تنش بود و زيپ مثل تن ماهي هلالي شده بود. گفت: آقا اسی، حالا من چه جوري بروم؟ اسماعيل گفت: غصه نخور. باسي بلدي زيپ درست کني يا خودم بروم؟ گفتم خودت برو، کار من نيست. دو ساعتي باهم در انبار مغازه بودند و من مواظب همه چيز بودم.
يکبار جواني آمده بوده جلو مغازه پدرم ليوان بلور حراج کرده بود. دهنش کف مي کرد از بس مي گفت: شيش تا يه تومن. و ته ليوان را به آجر مي کوبيد و يکريز داد مي زد. اسماعيل شرش را کند و ما از آن صداي تکراري "شيش تا يه تومن" راحت شديم. او کسي نبود جز هادي غفاري، که بد دهن و لات بود. اما بزن بزن عجيبي شد آن روز. عجيب و خونالود.
يکبار به زادگاهش، چاشم رفتم، و پدرش پذيرايي شاياني از من کرد. آن سال من ده ساله بودم و اسماعيل نامه اي به پدرش نوشته بود و هديه اي هم به وسيله ي من فرستاده بود. همان روز وقتي از کوه زرنگيس بالا مي رفتيم داشتم به پدر اسماعيل فکر مي کردم و هنوز آن خوشحالي اش در ذهنم هست. پرسيد: اسماعيل پدرسگ ياد من هم بود؟
اسي ياد من بود، من در ياد اسي بودم، هميشه. پارسال تلفني باهاش حرف زدم، نتوانست تا آخر ادامه دهد. زد زير گريه. داستان "عدل پدر و پسر" را دوست داشت و بارها براش خوانده بودم. چشم هاش برق مي زد و مي خنديد. و حالا...
مامان مي گفت: باسي، الو... الو، چرا حرف نمي زني؟
صدا در سينه ام حبس شده بود. از کوه زرنگيس بالا مي رفتم تا سالها بعد بنويسم "نام تمام مردگان يحياست". با اسماعيل از فخري بنويسم، از مرشد کامياب، از فروزان که آرايشگاه مجهزي در خيابان فرح داشت، از دوره زندگي تنهايي ام بعد از سربازي که ديگر به خانه ي پدري بازنگشتم و اسماعيل به من نيروي مثبت مي داد تا استقلال شخصي ام را بشناسم، از يک ليوان بلند پر از دانه هاي انگور که صبح ناشتا به دستم مي داد و مي گفت: رستم هر روز صبح انگور مي خورد. از شوخ طبعي هاش، از آنهمه داستان که بي شناختن او نمي توانستم نوشت، آه خداي من! من نمي توانم مردگان را فله اي حساب کنم. يکي يکي به مردگانم حس و حضور مي دهم. اسماعيل پاکدامن!
حاضر. باسي بيا با هم برويم توي اين گاراژ يک چايي پيش مسيو آبرام بزنيم. باسي بيا با هم برويم توي کار اين دوتا، بزرگه با من، کوچکه با تو. دوچرخه سواري را ياد بگير...
مامان گفت: باسي، کجايي مامان؟ چرا جواب نمي دهي؟
گفتم: مدت ها بود مي خواستم رمانش کنم. حالا وقتش است. به زودي مي نويسمش.

February 8, 2004

"با استعفا مخالفم"

هجدهم جولاي 2003 مطلبي در همين صفحه نوشتم که عنوانش چنين بود: "با استعفا مخالفم". استعفا البته شهامت و جسارت خارق العاده اي را مي طلبد که کاربردهاش عميقا با خودکشي متفاوت است. متفاوت از اين لحاظ که مستعفي، خود و يارانش را به انزوا مي کشد ولي آبروي فقر و قناعت نمي برد. مي رود که سرافراز باز گردد. خودسوزي هم راهکار ديگري است که کسي همه ي اعتبار و احترام و اقتدار و افتخارش را مثل يک کارت بازي در اوج قدرت بسوزاند و سرافکنده به سويي بچرخد که ملاعمرش از سواد قريه ي طالبان ظاهر شده است. شانس درِ خانه ي آدم را يکي دو بار بيش نمي زند، خاتمي از خوش شانس ترين آدم هاي تاريخ بود که همه ي شانس هاش را مفت باخت، و اين آخرينش را هنگامي از کف داد که يارانش را تنها گذاشت و گردنش را نيز زير تيغ "حکم حکومتي" نهاد. ديگر چه مانده؟ شايد هيچ. کسي که بيشترين شعارها را براي "قانون" و "جامعه ي مدني" و "جمهوريت" و "مردم سالاري" مي داد، گرچه مي داند ديگر مردم را ندارد، ولي آيا چه چيز لجنزار استبداد مجذوبش کرده؟ بايد نشست و تماشا کرد پايان بازي را.
و اين هم متن "با استعفا مخالفم" که اين روزها دوباره خوانده خواهد شد:
من با استعفا شدیداً مخالفم. آقایان سروش و کدیور چند فاز عقب اند. آنها می خواهند خاتمی را نجات دهند و به شکلی مبرایش کنند ولی او غرق شده است. او باید همچنان بر قدرت بماند تا همراه با بقیه سیاست شود. او هم مثل بسیارانی دیگر به امیدی پا در پایاب سیاست گذاشته بود، و بعدها یادش رفت که در کشورهایی مثل عراق و ایران و افغانستان که تحزب و تشکل نهادینه نیست، امواج سیاست معمولا چیزی جز جسد بادکرده به ساحل باز نخواهند آورد.
خاتمی قبل از ریاست جمهوری فرق دارد با خاتمی بعد از ریاست جمهوری. همین طور خاتمی بعد از دوره ی اول فرق دارد با خاتمی دوره دوم. در دوره ی اول او را از هواپیما پرت کردند که چترش در آغوش ملت به سلامت باز شد و خنده بر لبش شکفت. ولی در دوره ی دوم او دیگر یک چترباز حرفه ای شده بود، یکی از همان دیوخدایان المپ اسلام که فرصتش را در بخشیدن آتش یا آزادی به انسان از کف داد.
در تاریخ پنجم خرداد سال هفتاد و شش، طی نامه ای سرگشاده از خاتمی خواستم که یا کنار مردم بایستد، به خواسته هاشان توجه کند و نجاتشان دهد، و اگر نتوانست استعفا دهد. دومین نامه سرگشاده را زمانی نوشتم که روزنامه ی کیهان تهران، ارگان سعید امامی و بعد جانشین وی، قاضی مرتضوی در پاییز هفتاد و هشت، در ستون اخبار ویژه مرا به قتل، آن هم از نوع اسلامی تهدید کرده بود، با جمله ها و واژه هایی چون: «تشریف بیاورید، فرش قرمز زیر پایتان می گسترانیم، برایتان تره خرد می کنیم، مرغ سیاه جلوی پایتان پرپر می کنیم، خودمان را برایتان قیمه قیمه می کنیم، و...» واژه ها یی که بوی ساطور قصابی می داد، واژه هایی که بازجوها مثل نقل و نبات مصرف می کردند و همه ی ما می دانستیم که این نقل و نبات ها در حسینیه ی آقا تبرک می شود تا مصرف کنندگانش با دلی آرام دل سوخته ی آقا را کمی خنک کنند.
همان وقت بود که دومین نامه ی سرگشاده ام را به خاتمی نوشتم و اعلام کردم که اینها دارند به صورت علنی و رسمی ما را به قتل های وحشیانه و خونین تهدید می کنند، و از او خواستم پیش از این که فاجعه ای رخ دهد، او به عنوان رییس جمهور جلو این آدمخواران را بگیرد، یا لااقل کاری بکند. اما کسی توجهی به نامه ام نکرد و حدود یک ماه بعد قطار قتل های زنجیره ای از تونل درآمد و بوقش در عالم پیچید.
سومین نامه سرگشاده ام به او در مورد احمد شاملو بود که چرا ایشان برای مرگ لاجوردی، جلاد بزرگ اسلام و قصاب معروف اوین، پیام تسلیت می فرستد ولی درمورد شاملو سکوت می کند؟ مگر...؟
دیدم که او اصلا در این باغ سیر نمی کند، آنور دیوار است.پس تا جایی که می شد و فرهنگ مدارایی ما در ادبیات و کمی ژورنالیسم سیاسی اجازه می داد، آن هم به خاطر بیست میلیون رأی آن جماعت مشتاق آزادی، گفتیم و نوشتیم، اما نشد. رهایش کردیم.
چطور ممکن است او نداند که دارند از چهره اش برای رنگ کردن اروپا استفاده می کنند؟ و چرا نمی داند که در زمان ریاست جمهوری او فاتحه ی مطبوعات خوانده شده، و همه ی روزنامه نگاران زیر دشنه ی باند بازسازی شده ی سعید امامی و قاضی مرتضوی و بقیه ی افسارگسیختگان حسینیه ی آقا زخمی و لت و پار شده اند؟ آیا یعنی او نمی فهمد که در زمان ریاست جمهوری او دانشجویان مملکتش به توهین آمیزترین شکل نابود می شوند؟ به راستی او نمی داند که فقر و فلاکت چه به روز مردم آورده؟ و نوجوانان فاحشه را در خیابان ها نمی بیند؟ نکند می بیند و رویش را بر می گرداند؟ شاید هم به قول سخنگویش از همه چیز، مثل خدا آگاه است. صبر پیشه کرده و در کار بندگان، حیران است؟ و یا بدتر، همه چیز را می داند و زیر تیغی قرار دارد که نمی تواند حرف بزند؟! رییس جمهوری که چهار هزار دانشجوی کشورش (در ادوار مختلف) در زندان باشند، نویسندگان و روزنامه نگاران وطنش در زندان و تبعید و زیر فشارهای رنگ وارنگ اسلام ناب محمدی دست و پا بزنند، بیکاری و تباهی و اعتیاد چون سایه ی مرگ بر بامش بغلتد، و ثروت میهنش در توبره ی بازاریان و میدانی ها و مؤتلفه سرازیر باشد، همان به که در مال و منال نیز، هم توبره ی مؤتلفه گردد، تا در سبقت از آنان عقب نیفتد.
بدنامی، بدنامی است، و راننده ی قطار جمهوری اسلامی بودن کسی را مبرا نمی کند، ولو راننده اش گاندی باشد. این لجنزار جای نجات ندارد، که نجات لجنزار جز پرورش حشره و آلوده کردن محیط بشری نخواهد بود. جرئت و توان چپ کردن اتوبوس علما را هم ندارد. تنها راهی که برای خاتمی مانده خودکشی است. او اگر می خواهد تنها جان خود را نجات دهد، می تواند با نوشتن یک نامه حقایق را بگوید و جام زهر را به راستی سرکشد.

February 5, 2004

امشب هم اتفاقي بود

امروز نامه ات رسيد. حرف هاي شخصي بماند براي روزگاري ديگر، اما دلم مي خواهد با اجازه ي تو نامه ات را، همين تصوير کوچکي که از حقارت بني بشر به من نشان داده اي، بگذارم در صفحه ام. دلم مي خواهد پژواک نوشته ات را همه با هم ببينيم.
"خيلي وقته كه تلويزيون مون شده جزء دكور خونه مون، خيلي وقته كه من ديگه حتا اخبار هم نمي بينم، ديگه حتا نشستن پاش و پيدا كردن خط و ربطش هم لذتي برام نداره... امشب هم اتفاقي بود كه همون دوروبر بودم و ديدم كه داره توي بهترين ساعت شب از حضور يكي با لباس مبدل توي بم تصوير نشون مي ده! توي يه تويوتا درحالي كه لباس روييش رو در آورده و يه كاپشن كشيده روش و يه كلاه گشاد هم سرش كرده. پياده مي شه. پرده هايي كه همون كاركرد در رو براي هر چادر داره. همين جوري يهويي بالا مي زنه و با بازمانده ها حرف مي زنه. يه جوري نگاه شون مي كنه و ازشون مي پرسه چند سال شونه و ازشون سئوال مي كنه كه معلومه باورش شده ولي نعمته. يه جاهم يه زن گريان مياد پيشش، دنبال شفا مي گرده. اونم با چه طمطراقي چفيه ش رو روي دستش ميندازه و بهش اجازه مي ده دستش رو ببوسه تا شفا بگيره، تازه دوربين هم اين وسط روي اين فريم همين طوري مي مونه و موسيقي همين جا به اوج مي رسه.
دوتا دوربين فيلمبرداري از اين حركت پنهاني تصوير مي گيرن تا بعد بشه ازش يه فيلم ساخت و با يه موسيقي آب دار تحويل ملت داد، اونم توي پربيننده ترين ساعت، اونم با چندبار تكرار... چشم هام رو مي بندم و فرياد مي كشم، خيلي وقته كه اين طوري فرياد نكشيده م، خيلي وقته اين طوري فحش نداده م، خيلي وقته خدا رو اين جوري صدا نكرده م...
اومده م يه گوشه تا يه كم خلوت كنم و يه كم آروم شم كه يه صداي آشنا از اون فضا پرتم مي كنه بيرون. يه كم گوش مي دم و بعد عين برق گرفته ها دوباره از همون جاي قبليم سر درميارم. هنوز داره اخبار مي ده و هنوز اولاشه. داره با يه آقايي مصاحبه مي كنه، من دير رسيده م و حتا تصويرش رو هم درست نديده م، اما صدا هنوز هست. گيج مي خورم. اين صداي "يار دبستاني من" داره توي خونه ي تك تك ماها مي پيچه! ياد اون خبر كوچولوي روزنامه ي شرق مي افتم، همون كه نوشته بود چند شب پيش كامل اين صدا از تلويزيون پخش شده، همون كه لجم رو در آورده بود، همون كه يادم انداخته بود دوباره قراره يه چيزي بي اثر بشه، دوباره قراره يه بازي ديگه شروع بشه. مثل "اي ايران" كه يه مدت مديدي روي هر تصويري گذاشته مي شد تا براي همه ي گوش ها عادي بشه، تا به خاطر اون همه شور توش اون تصويرها اون آدم ها هم يه كم عزيز بشن. هزارتا تصوير از توي ذهنم داره رژه مي ره، ياد همه ي اون روزايي افتاده م كه دست هام قلاب دست هاي بغل دستي هام بود و روي لبامون همين زمزمه. ياد همه ي اون همه تجمع و ميتينگ و بحث و جدل. ياد اون همه بي خوابي ها و اشك هاي شب بسته شدن يه باره ي روزنامه ها. ياد تا صبح راه رفتن توي آخرين شب تبليغات انتخابات رياست جمهوري. ياد اون همه هيجان و اون همه اميدي كه فرو شکست..."
نامه ات را مي خوانم و به بيست و پنج سال جواني ام فکر مي کنم که بي دليل حرام شد. آنهمه احساس، آنهمه کار، آنهمه عشق به ايران، چي شد؟ چرا من سر جاي خودم نيستم؟ هر روز ساعت ها وقتم پاي پنجره ام مي گذرد. پنجره ام را به روي وطن هنوز نبسته ام. و دارم به اين فکر مي کنم روزي صدام حسين در خياباني ميان جمعيت تا بناگوش مي خنديد و دختر بچه ي کوچولويي را تبرک مي کرد. او لااقل لبخند را فراموش نمي کرد، اين يکي که ديگر چيزي جز خشونت ندارد، چهره ي مرده ي کودک درونش رسوايش مي کند.
يادت باشد هر آدمي و هر شهري دو چهره دارد، خاصه در ايران.