March 27, 2004

رفتن

هنوز به رفتن فکر می کنم
به راه رفتنت که دور می شوی از من،
دور می شوی بلندبالا
باران هنوز می بارد.
گفتم که!
راه رفتنت را دوست دارم.
و باران هنوز می بارد
در دفتر خاطرات تو
خيس می شوم
و خودم را بغل می کنم.

March 24, 2004

خوشبختی

نی لبک خريده ام
نمی دانم باهاش چکار کنم!
يک قلم درشت هم دارم،
با کلی خرت و پرت ديگر.
يک گلوله نخ کاموا هم دارم
نمی دانم باهاش چکار کنم!
شب ها در پارک راه می روم
و به عکس ماه در آب - اگر باشد - سلام می کنم.
تاريکی از سوت می ترسد.
سوت می زنم
و خوشبختم.

March 22, 2004

تنهايی

همه خوابند.
حالا فقط من بيدارم و تو و خاطره.
خدا هم هست.

March 17, 2004

بهاريه

"... من می دانستم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشيند، می گويد چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گويد يک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحويل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بيدار می شود می بيند که نوروز آمده و رفته. می گويد ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گريه می کند، روز سوم، اگر خودش را بيندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بيندازد، آن سال باد و خاک می آيد، و اگر خودش را پرت کند توی دريا، سال بارانی و خوبی در پيش است..." (سال بلوا – نشر ققنوس)

"... چه بوی آرام کننده ای داشت! بوی تاکستان های نيشابور در فصل بهار بود يا بوی نان تازه در کوچه های کودکی ام. نمی فهميدم. شايد هم بوی شرابخانه های بيهق بود، شايد، شايد.
انگار معبد می ساختند، زمين را می شکافتند، اتاقی به شکل تخم مرغ می ساختند، با گل رس ديوارهاش را اندود می کردند، بعد خشک ترين هيزم را درون آن می ريختند. و آتش می زدند؛ جهنمی می شد که نمی توانستيم به آن نزديک شويم. بعد از چند روز در کنارش چهل پله تعبيه می کردند و در پای پله ی چهلم، شير اين معبد را کار می گذاشتند. مراسمی داشت، جويبار زلال بيهق روزها و روزها به درون اين معبد می ريخت و از شير، آب سياه می آمد، و آن قدر می گذشت تا آب شير زلال می شد، آب را بر می گرداندند و انگورهای تاکستان را درون معبد می ريختند که آفتاب تابستان آتش به جان آن بيندازد.
اولين برف که می باريد، پدرم کوزه ای به دستم می داد و من در آن سرما، پای پياده کوچه ها را طی می کردم، چهل پله پايين می رفتم و کوزه را پر می کردم. در راه هرجا خسته می شدم کوزه را زمين می گذاشتم و لب بر لب کوزه نفس می گرفتم. بوی شير مادرم را می داد، يانه، بوی باران عيد نوروز. نمی فهميدم..." (پيکر فرهاد – نشر ققنوس)

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عيد کنند.
(صائب تبريزی)

March 8, 2004

خداوندان شمشير در مقدمه ي ابن خلدون

با اينکه هشتم مارس روز جهاني زن نام گرفته و همه درباره ي هشتم مارس حرف مي زنند، و مردهاي فمنيست فکر مي کنند که زنها به چوب زير بغل (يعني به نظريه هاي آنها) احتياج دارند، من ماست خودم را مي خورم و کاري به اين کارها ندارم. اما در جمعي داشتم نان و ماست مي خوردم که شنيدم آقايي در تأييد روز جهاني زن و اعتدال و برابري و مابقي قضايا با نگاهي به تک تک حاضران، از جمله من، گفت: من بيست و پنج سال است با زنم زندگي مي کنم و تا به حال دست به رويش دراز نکرده ام...
عيبي ندارد، آدم بزرگ مي شود و يادش مي رود. امشب داشتم جان مي کندم و (فقط به خاطر نثر) "مقدمه ي ابن خلدون" مي خواندم. آدم بايد به فاصله ي هرچند سال هر آنچه را که خوانده، بازخواني کند. بار اول بسيار جوان بودم و هيچ نفهميدم کجا متولد شده ام، شايد هم سر به هوا بودم و الکي کتاب مي خواندم. نمي دانم. اما اين کتاب نثري ويژه دارد که هرگز تو در خواندن آن به لکنت نمي افتي، و کمتر به لغت نامه نياز پيدا مي کني. محکم، سليس، و روشن نوشته است ابن خلدون، و محمد پروين گنابادي عمر گذاشته است پاي ترجمه، فقط من با "مي باشد" هاي مترجم به جاي "است" مشکل دارم که مي بخشمش. کتابي است درباره ي جامعه و تاريخ دولت هاي اسلامي پس از زوال ساسانيان. چگونه مي توان حکومت پادشاهي را به حکومت شرع تغيير داد، شارع چه قدرت هايي دارد! خداي من! کتاب، کتاب عبرت است، ديوان مبتدا و خبر است، آن هم در روزگاران عرب و عجم و بربر.
تکه اي مثل يک تکه استيک يا يک برش پيتزا تقديم حضور مي کنم تا ببينيد چه نثري دارد ابن خلدون:
"بايد دانست که شمشير و قلم هر دو از ابزار و وسايل خدايگان دولت است که در فرمانروايي خويش از آنها ياري مي جويد ولي در آغاز تشکيل دولت و هنگامي که هنوز ارکان دولت پايه هاي فرمانروايي را استوار نساخته اند، نياز پادشاه (يا ولي فقيه) به شمشير بيشتر است، زيرا قلم در اين مرحله خدمتگزاري است که تنها در ره تنفيذ و اجراي "احکام" دولتي به کار مي رود، و شمشير هم در اين راه بدان کمک مي کند.
همچنين چنانکه ياد کرديم، شمشير در پايان دولت که عصبيت آن رو به ضعف و زبوني مي رود و دودمان و وابستگان سلطنت (ولايت فقيه) به علت راه يافتن پيري و فرتوتي به دولت تقليل مي يابند، بيش از قلم مورد نياز دولت است، و همان طور که در آغاز تشکيل آن به خداوندان شمشير اتکا مي کند، و از آنان ياري مي جويد، در اين مرحله هم براي تقويت کردن دولت (يعني دولت خاتمي) ناچار است شمشير را تکيه گاه خود سازد و از آن ياري طلبد، و بنابر اين شمشير در هر دو مرحله ي آغاز و پايان دولت بر قلم مزيت دارد و خداوندان شمشير در اين دو مرحله شکوهمندتر و مغتنم ترند، و تيول پربهاتري به چنگ مي آورند..."
به همين خاطر است که مسئله ي مجلس و مردم و رأي و زندگي و آزادي و قانون و کشور دارد پشت چراغ قرمز تسليحات هسته اي و دعواهاي آژانس کنترل انرژي هسته اي با حکام اسلامي مي سوزد، و تکليف را همچنان بايد "شيخ" تعيين کند. آيا همه ي ما داريم در سريال تاريخي "سربه داران" بازي مي کنيم؟ آيا انتظار مي کشيم که تکليف را شيخ تعيين کند؟ و آيا همه ي ما در اين مردسالاري "شيخ" و "شارع" تلف مي شويم؟ بيست و پنج سال اما دست به روي همه ي ما دراز کرده اند و هنوز لقب عقب افتاده بهشان نداده ايم، کدام ما، کدام؟ بگوييد که زخمي يا هلاک نشده ايم؟

March 3, 2004

يک وجب خاک، يک نهال منتظر

به مناسبت روز جهانی درختکاری

پانزدهم اسفند، روز جهانی درختکاری است. از تمامی دوستانم، از همه ی وبلاگ نويسان و روزنامه نگاران می خواهم که به اين روز بزرگ نگاه کنند و درباره اش بگويند. اين روز همان روزی است که هرکس می تواند درخت جوانی را در خاک بنشاند و ياد خود را در دل خاک بکارد تا خاک با او سر آشتی داشته باشد.
پانزدهم اسفند، روز جهانی درختکاری است. من ايرانی ام، در حافظه ی تاريخی ام زرتشت را می بينم که رام کننده ی اسب ها بود. غريو می کشيد: اسب ها را آماده می خواهم!
اسب ها از جنگل ها و دشت های پردرخت می گذشتند و دورش حلقه می زدند.
درخت ها را سبز می خوام!
سرزمين ما در حافظه ی تاريخی اش مهر بود و سرسبزی، و مردمانی که همواره غارت شدند، و بی دليل نبود که غارت شدند. پرندگان و چرندگان به سرزمين ما می آمدند و بر آبادی اين ملک می افزودند، آدميان اما می آمدند و جز غارت نمی کردند، تجاوز و خرابی و هدم چراگاه و درخت بری می کردند. همين يکی دو سال چقدر اخبار غارت جنگل خوانديم! چقدر درخت پرپر کردند و به بازار بردند تا بهتر زندگی کنند!
سرزمين ما سرسبز بود، پرنده ای به رنگ آبی بالای باغ ما پرواز کرد و در شاخه های درختی در دوردست نشست. آبی بود، و شکمی سرخ داشت، تا آنوقت چنين رنگ هايی نديده بودم. پس از آن هم نديدم. از پدربزرگم پرسيدم: "اسم اين پرنده چی بود؟"
گفت: "تا به حال نديده بودم، باسی! از بهشت آمده بود."

و ما به طرف درخت هايی در دوردست رفتيم. تمام آن روز را به جستجوی آن پرنده گذرانديم. هرچه دورتر می شوم خاطره ی سبز ايران شفاف تر می شود از پس اين غبار و دود لميده بر شهر. ما پيش از هر فريضه ای يک دين بزرگ به محيط زيست آيندگان مان داريم. ما موظفيم حتا شده يک بار درختی بکاريم. در خاطره ام کسی می گويد: ديگران کاشتند و ما خورديم، ما بکاريم ديگران بخورند.
در همين چند ساله چقدر خوانديم و شنيديم که خوردند و نکاشتند. درخت های جنگل را پرپر کردند و در بازار به مصرف روزمره گی شان رساندند، خانه ساختند مثلا برای بچه هاشان، شايد ماشين خريدند، شايد به قاچاقچی دادند که چيزی براشان بياورد يا مثلا از مرز بگذراندشان. نمی دانم، فقط می دانم که بد مردمی بودند. مردم نبودند. نه، مردم نبودند.
دلم می خواهد با مردم ميهنم حرف بزنم تا خوی نامردمان را بشناسند، و برابر هر درختی کلاه از سر بردارند به راز ريشه ها فکر کنند، و درخت را ببينند؛ عشق يعنی ديدن و ديده شدن. زندگی را بی درخت نمی توان ديد. درخت را نمی توان نديد. در دل هر صفحه ی کاغذی، يک درخت زندگی می کند، هر کتابی جنگلی است در حافظه ی ميهنی. اينجا که من هستم همه اش درخت است و سرسبزی. با اينحال به وقت مصرف چوب، ابتدا نهال تازه را می کارند، سپس می برند. دوتا می کارند يکی می برند. جنگل هاشان مثل جنگل های ما کچلی ندارد. تازه، اينجا و آنجای جنگل، لانه ی پرنده هم بر درختی می گذارند که درخت ها تنها نباشند، فندوق کوهی هم لابلای کاج ها می کارند که سنجاب ها و پرندگان گرسنه نمانند.
لابد اينها همگی به جهنم می روند! و ما فقط به بهشت می رويم! ما که درخت نکاشته ايم!
بهشت طويله نيست اما، بهشت خانه ی درختکاران است. پدربزرگم می گفت: "اگر آدمی درخت نکارد، آدميتش ناتمام است." و من می ديدم که آدم فقط با درخت به زمين پيوند می خورد. درخت چشم های زمين است که آدم بودن ما را می بيند. زمين با درخت ما را می شناسد، با ريشه، نه با ريش. درخت نماز اول است، حج اکبر، جهاد اخضر. کودک امروز روزی بزرگ می شود و بر تنه ی درختی که تو کاشته ای، قلبی می کند و می گذرد. می رود تا درختی بکارد برای کودک آن روز.
مخملباف در فيلم ناصرالدين شاه آکتور سينما از قول اميرکبير خطاب به سلطان اعظم می گويد: "اگر قصد يک ساله داريد برنج بکاريد، اگر قصد ده ساله داريد درخت غرس کنيد، و اگر قصد صدساله داريد سينماتوگراف تربيت کنيد."
جان دوس پاسوس می گويد: "مردم من و شماييم."
مهم نيست که ديگران و نامردمان قصد يک روزه دارند و رهگذرند، ما مردمان ولی قصد ماندن و زندگی داريم. ما می مانيم و ايران را سبز می خواهيم. می خواهيم برويم درخت بکاريم. آخر روز جهانی درختکاری است، با يک درخت به پيشواز بهار برويم.
يک وجب خاک، يک نهال منتظر. پدربزرگم گفت: "باسی، درخت کاشتی؟"

پوستر زيبای اين متن کار مريم ترابی است. ممنونم.