April 26, 2004

"سال بلوا" در فستيوال "نزديک دوردست"

چند روزی شايد نتوانم چيزی بنويسم. سه شنبه در فستيوال "نزديک دوردست" قسمت هايی از رمان "سال بلوا" را می خوانم. همين چند ماه پيش خانم آنه ليزه قهرمان ترجمه اش را تمام کرد و آن را به انتشارات سورکامپ تحويل داد. حدود دو سال روی ترجمه اش کار کرد. مسئول ادبيات خانه ی فرهنگ های جهان خيلی خوشش آمده بود، می گفت محشر است. من البته اين کتابم را از بقيه ی کارهام بيشتر دوست دارم. و خب در حد يک خواننده حالا می توانم فقط يک نظر داشته باشم. اولين قرائت اين رمان به فارسی و آلمانی ماه پيش به دعوت مؤسسه ی آسيا و آفريقای شهر گراتس اتريش انجام گرفت که خيلی خوش گذشت.
اين هفته برای من هفته ی عجيبی است. پنجشبه بايد بروم به يک دهکده ی هنری که از همه ی قاره ها و کشورها يکی دو مهمان هنرمند مدتی در آنجا زندگی خواهند کرد و به آفرينش هنری خواهند پرداخت؛ از استراليا، امريکا، اروپا، آسيا، آفريقا، آلمان، چين و ژاين، روسيه، اسراييل، کشورهای عربی و چند جای ديگر. من بايد مقاله ای درباره ی آن دهکده ی هنری بنويسم تا در کتابی که منتشر می شود، بيايد. چهارمين فستيوال بين المللی ادبی برلين هم چند ماه ديگر با بيش از پنجاه نويسنده از سراسر جهان آغاز می شود. پارسال در آن شرکت داشتم، اما امسال نمی دانم. فقط می دانم که از چند روز ديگر فضای شهر برلين با تبليغاتش رنگ تازه ای می گيرد. امسال از بسياری از نويسندگان خواسته اند تا يک جمله درباره ی اروپا بنويسند تا در شيلدها و ديوارهای تبليغاتی شهر قرار گيرد. جمله ای که نگرانی ها، هراس ها، و اميدهای يک نويسنده را درباره ی آينده ی اروپا بازگو کند. من نوشم: "می خوابم و بيدار می شوم؛ اروپا در رؤيا می رقصد، ولی در بيداری راه می رود."
"Ich schlafe und ich erwache; im Traum tanzt Europa,
beim Erwachen geht es seinen Gang."
از امروز (دوشنبه) مهمان هم خواهم داشت؛ فرشته ساری و مرجان شيرمحمدی ساعت هشت و نيم می رسند، فرشته را چهار سالی است که نديده ام. روز سه شنبه او رمان "پريسا" را می خواند. شهرنوش پارسی پور و رضا قاسمی هم بعد از ظهر به برلين می رسند. شهرنوش را ده سال است که نديده ام. قرار است يکشنبه دوم ماه مه رمان "عقل آبی" اش را بخواند، رضا قاسمی هم "ارکستر شبانه ی چوبها" را. فردا هم حميد ياوری می رسد که با رمان "شهر بازی" در اين فستيوال حضور می يابد، و مرجان شيرمحمدی با "کاوان سرا". امروز تازه از راه رسيده اند و حتما در هتل شان استراحت خواهند کرد، ولی از فردا ديدارها شروع می شود.
در فستيوال "نزديک دوردست" سه زن شرکت دارند، و سه مرد. سه نفر از ايران، سه نفر از تبعيد. اين البته همه ی ادبيات مدرن معاصر نيست، اما انتخابی است از خانه ی فرهنگ های جهان در برلين.
خانه ی فرهنگ های جهان هر سال هنرمندان يک کشور را دعوت می کند تا به جامعه ی خودش بشناساند. امسال سال ايران است، پارسال سال هند بود. اينها دارند ادبيات، موزيک، تئاتر، معماری، سينما و ديگر هنرهای کشورهای مختلف را به نمايش و معرض مردم شان قرار می دهند. تا کنون ميزبان حدود دويست هنرمند ايرانی بوده اند. بر اساس سياست های فرهنگی خودشان هم عمل می کنند، بنابراين حرف امريکايی ها و آفريقايی ها را مثلا نمی خوانند، کار خودشان را می کنند.
ما هم در طول اين هفته که بخشی از ادبيات ايران معرفی می شود کار خودمان را می کنيم. شبی را هم همگی در خانه ی هدايت جمع خواهيم شد. کيانوش فريد و جمشيد برزگر هم از وين می آيند، سوزان باغستانی هم از فرانکفورت. بر و بچه های ديگر هم هستند. زندگی با ادبيات و هنر لطف ديگری دارد. شايد هم هنر به زندگی لطف دارد!

April 19, 2004

من، و خانه ی هنر و ادبيات هدايت

يک سال گذشت. درست در چنين روزی "خانه ی هنر و ادبيات هدايت" افتتاح شد. يک کتابفروشی بزرگ در خيابان کانت شهر برلين. در همان خيابانی که نيم قرن پيش صادق هدايت (در هتل کانت ايامی گذراند و) می خواست يک کتابفروشی دائر کند، دوستی! هم از شهر هامبورگ به او قول همکاری و مساعدت داده بود، اما به وعده وفا نکرد، و صادق هدايت از داشتن يک کتابفروشی در شهر برلين و شايد هم در خيابان کانت محروم ماند و به پاريس بازگشت و خلاص.
حالا من برای صادق هدايت اين کتابفروشی را به نام خودش راه انداخته ام. پنج کلاس هنری و ادبی هم در آن برقرار است. روزی ده ساعت در اين فضای دل انگيز کار می کنم، به وبلاگ هام می رسم، می خوانم، و توأمان موزيک گوش می کنم. تمامی کتاب های نويسندگان ايرانی به زبان آلمانی هم بر پيشخان چيده شده تا آلمانی ها با ادبيات و فرهنگ ايران آشنا شوند. گاهی بسيار تنها می شوم، چيزی که شديدا به آن نيازمندم.
و چشم انداز من از پشت شيشه، خيابان کانت است و ماشين هايی که از دوسو می گذرند.
امروز، يکم ارديبهشت، سالگرد تأسيس "خانه ی هنر و ادبيات هدايت" است.



April 14, 2004

آدم بايد معرفت داشته باشد

به احترام دوست نويسنده ام، عتيق رحيمی
فکر می کنم که ما اينهمه پناهنده ی پراکنده در سرتاسر اروپا، و جمعيت معتنابه مهاجر در اقصا نقاط جهان، از نخستين حق خود يعنی اقامت بهره می بريم و زندگی می کنيم. آنهم در هر جايی که به ما توان ادامه ی حيات يا خوشبختی و يا حفظ جان مان را بدهد.
و فکر می کنم افغان ها در اين ربع قرن از بمب و جنگ و خشونت و طالبان گريختند و به کشور ما پناه آوردند تا بر سفره ی ما نان را به زبان فارسی بگويند، و با لهجه ی افغانی چشمان شان بخندد، کمی هم احساس امنيت کنند. از ترکش جنگ ابر قدرت ها در خاک شان زخمی شدند و خودشان را به خاک ما کشيدند، و چقدر برای ما ارزش و احترام قائل بودند، و چقدر دوستانه در خاک ما بيل به دست گرفتند و کار سخت کردند تا نان ما را بفهمند! و چقدر ساختند. هرجا می رفتم کارگران جوان افغانی داشتند در گل و خاک پير می شدند.
و فکر می کنم ما ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که نان می خورديم، به هنگامی که از حقوق بشر سخن می گفتيم، و می گفتيم که بشريت "فرامرز" است و جغرافيايش همين دل ماست. دل بی معرفت دروغگوی ما که هرگز نتوانست جای خود را با مهمانش عوض کند و درد غربت را مثل خون خدا سر بکشد. ما ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که هر جنايتی را در جامعه به نام آن دلسوختگان خواندند و فضای هولناکی از ناامنی برايشان ساختند، تا آنها سر خود بگيرند و از سواد شهر بگريزند مبادا گير بيفتند، مبادا گناهکار شناخته شوند و نتوانند بی گناهی خود را اثبات کنند. ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که دولت های ما نتوانستند آبروداری کنند و عاقبت نارواداری پيشه کردند و مهمان را از خانه مان راندند. حالی که دولت ها خود مهمانانی نمکدان شکن بيش نبودند، و ما ميزبانان را غرق در شرمساری تاريخی کردند.
و فکر می کنم آنکه در سرپناه خود آرام خفته، از بی سرپناهان و آوارگان چيزی نمی فهمد، مگر روزی به سرش آيد و بفهمد که چه دردی دارد غربت در سرزمينی که دوستش داری و دوستت نمی دارند. نان را از تو دريغ می کنند، هويتت را می گيرند، به کار سختت وا می دارند، و عاقبت بيرونت می کنند. دلت گرفته است. فرصت خداحافظی بهت نداده اند با چهارتا آدم مهربان در و همسايه. چه تلخ می روی از جايی که دوست می داشتی، و داری نام خيابان و کوچه را در خاطرت می نويسی تا بارها به آن فکر کنی. بيست ساله ای، سی ساله ای، چهل ساله ای، پنجاه ساله ای، عاشق به ناکجا آبادت می روی و نمی دانی با دلت، دلک بيچاره ات چه کنی. در راه زبانت مدام می گيرد و نمی توانی بگويی اهل کجايی. افغانی؟ ايرانی؟ اصلا چه فرقی دارد بی انصاف!
جهان سست است و بی بنياد، از اين فرهادکش فرياد.
و فکر می کنم افغان ها از تيره بخت ترين پناهندگان دهه های آخر قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم بودند. و من ياد سومين دوره پناهندگان ايراني قرن بيستم می افتم. غم انگيز بوده است اين دوره که حدود چهل هزار ايرانی به شوروی پناهنده شدند، اما حدود دو هزار نفری از آنها باقی ماندند. بقيه يا در تسويه های استالينی، و يا در فشارهای مختلف اجتماعی جان خود را از دست دادند.
و فکر می کنم استالين اما تنها پناهندگان را نمی کشت. هزاران روشنفکر روس نيز در تصفيه های خونين ايدئولوژيکش نابود شدند و رفتند. عده ای از آنها ايرانی بودند. حال افغان ها می خواهند به داوری بنشينند، و ما را ميزبان می دانند. رژيم ها می آيند و می روند. ما که ميزبانان اصلی باشيم چه کرده ايم؟ چرا می گذاريم با مهمان مان چنين کنند؟



می خواهم از مرزها بگويم، از ديوارها، از فاصله، از زائر، از عتيق، از مهتاب، سبا، احمد، فروغ، پاسپورت، اقامت، حق زندگی، عشق، دل گمشده، خدا...
آدم بايد معرفت داشته باشد.

April 8, 2004

ياشاسين آذربايجان ايران

برای هنرمند بزرگ ميهنم، بهروز حشمت
امروز صبح در لابلای خواب ها و رؤياهام پيلی پيلی می خوردم. فرصت نشد بروم در پارک کمی بدوم، به خواب هام فکر
کردم، به مامان، به درخت های گردو، به آقای گلشيری که کاپشن اخرايی رنگی به تن داشت و داشت با پوشه ای پر از داستان در آپارتمانش را باز می کرد تا برويم بنشينيم و بخوانيم. چای هم حتما درست می کرد، و بعد دوتا می ريخت و می آمد تو: بخوان.
داشتم خيابان کانت را نگاه می کردم که پشت شيشه های بلند خانه ی هدايت، آقای براهنی را ديدم. عينکم را برداشتم و چشم هام را ماليدم، بستم و گشودم. هنوز بود. به من نگاه می کرد و لبخند می زد. خدای من! چرا خواب های من تمام نمی شود؟ چقدر خواب می بينم! بايد بروم دکتر، کاری کنم که ديگر خواب نبينم. بيدار که می شوم دلتنگی راه نفسم را می بندد. از دنيای قشنگ خودم پرت می شوم به شهری زيبا، به جايی که نامش ايران نيست و هميشه برام غريبه است.
دوباره چشم هام را بستم و خودم را رها کردم که از خوابی به خوابی ديگر بغلتم بی آنکه بيدار شوم. از تداعی هاش خوشم می آيد. گاهی از خانه ی پدری که خارج می شوی سپانلو جلو خانه ی خودش منتظرت ايستاده. گاهی وقتی قدم به آپارتمانی می گذاری که داستان بخوانی، پشت شيشه های بلند خانه ی هدايت، براهنی را می بينی.
عينکم را زدم و باز خيره شدم. فهميد. براهنی آدم بسيار باهوشی است. فهميد که جايی دارم پرپر می زنم. دستش را بالا آورد و انگشت هاش را تکان داد. يعنی چقدر می خوابی؟ به طرف در ورودی رفتم که بگويم بفرماييد. اما در قفل بود. دوباره رها شدم در بی وزنی رؤيا. حالا براهنی پشت شيشه ی در ورودی داشت به گيجی من لبخند می زد. کليد انداختم و در را باز کردم.
"چرا در رو به روی خودتون قفل کرده يد؟"
"چرا بی خبر اومديد برلين!"
گشتی در کتابفروشی زد، به پوسترها نگاه کرد، و موقعی که برای او و همراهانش چای می ريختم گفت: "چقدر اينجا قشنگه! چقدر کتاب های خوب!"
" فکر می کردم دارم خواب می بينم."

و ما چند ساعتی در کتابخانه چرخيديم و حرف زدم. از انتشار کتاب هاش در فرانسه گفت، کتاب های آلمانی مرا ورق زد، از رمان جديدش "نيويورک، و الياس در سبد" گفت که به زودی در فرانسه منتشر می شود، اما امکان چاپ فارسی اش در ايران غير ممکن است. تدريس می کند، وقتی اسماعيل جشيدی (سردبير گردون) همين چند وقت پيش دستگير شده او خواستار آزادی اش شده، و کاش ما نويسنده ها بيشتر همديگر را دوست داشته باشيم، همبستگی و پيوندی مثل متن "ما نويسنده ايم" در آثارمان ايجاد کنيم. حضورش در برلين به دعوت ايرانيان آذری زبان صورت گرفته...
و ما حرف زديم. از جوان های ايران گفتم که دوستش دارند، از خانه ی هدايت گفتم که در کنار کتابفروشی پنج کلاس هنری و ادبی برپاست، از بچه های کلاسم گفتم که بيش از تصور من رشد کرده اند، تجربه ی تبعيد و زندگی در غربت را نمی توان دست کم گرفت، فقط بايد ذهن داستان نويس را برای واژگان و معماری داستان تربيت کرد، از کتاب های تازه ام در آلمان، از رمان جديدم "تماما مخصوص"، از رمان جديدش "نيويورک، و الياس در سبد" گفتم که نثری بسيار بديع دارد که با موسيقی کلام رمان به رقص می آيد. راه نمی رود، نمی دود، می رقصد.
سال پيش در کتابفروشی ديگری در برلين براش شب رمان خوانی ترتيب دادم و براهنی بخشی از آن رمان را برای علاقه مندانش خواند. از پيش می دانستم که به برلين می آيد، با هفت شاخه گل به اسقبالش رفتم فرودگاه، هفت سال بود نديده بودمش. اما امروز او را سرحال تر و قبراق تر يافتم. "چرا بی خبر اومديد برلين! اگه می دونستم براتون شب رمان خوانی می ذاشتم."
"من برای يک برنامه ی تئاتری و ديدار دوستانم به برلين اومده م. فردا هم بر می گردم کانادا."
جوانتر شده بود، شايد به اين خاطر که از دنيای خوابم پا به برلين گذاشته بود. موقع خداحافظی بهش گفتم که خوابم را می نويسم.
"نوشتن خوبه. ما مشکل مون از نانوشتن و نانويسندگی شروع ميشه."
ما بارها با هم تلخ شده بوديم، سر واژه با هم جنگيده بوديم، اما هميشه نان و نمک همديگر را خورده بوديم و بر سفره دوستی نشسته بوديم.
اين بار او را آرام تر و مهربان تر يافتم. شايد به اين خاطر آمده بود که به من بگويد تو خواب نيستی، به من نگاه کن، تو بيداری. موقع خداحافظی بهش گفتم که خوابم را می نويسم.
ساعتی بعد پيام يزديان آمد و بهش گفتم که آقای براهنی اينجا بود. گفت: "حيف! کاش زودتر می آمدم." و بعد به طرف پيشخان اعلاميه های جلو در رفت و يک اعلاميه برداشت و به من نشان داد: "شما فکر می کنين ايشون برای اين برنامه آمده اند برلين؟"
و خواندم:
اطلاعيه
جنبش بيداری ملی آذربايجان جنوبی (ج. ب. م. آ. ج) در روز دهم آوريل ساعت 16 در مقابل سفارت جمهوری اسلامی ايران، تظاهرات اعتراضی ترتيب خواهد داد. طی اين تظاهرات، شرکت کنندگان به نقض حقوق بشر در ايران و همچنين زير پا گذاشته شدن حقوق ملی – فرهنگی ملت آذربايجان اعتراض خواهند کرد.
شعبه برلين تشکيلات ج. ب. م. آ. ج
امروز ششم آوريل است، فردا آقای براهنی به کانادا بر می گردد. پس در اين برنامه شرکت ندارد. اما حتما دوستان آذری اش اين موضوع را با او در ميان گذاشته اند.
براهنی حتما با همان زبان شيرين آذری به صادر کنندگان اين اطلاعيه گفته است که همه ی ايرانی های در تبعيد می خواهند کنار شما به نقض حقوق بشر اعتراض کنند. و حتما به آنان گفته است که آذربايجان بی ايران بدن قطعه شده ی انسان تاريخ ماست. و من، ايران بی آذربايجان را دوست ندارم.
من برای نوشتن "سمفونی مردگان" سه ماه تابستان را در شهرهای آذربايجان چرخيدم و از مهر سفره ی آنان مست شدم. شبی که وارد اردبيل شديم، ديروقت بود، همه جا بسته بود، و هتلی که در آن بوديم جز اتاق خالی چيزی نداشت. دختر يکساله ام گرسنه بود و گريه می کرد. سال های آغاز جنگ بود و تاريکی. با ماشين راه افتاديم در کوچه و خيابان بلکه غذايی پيدا کنيم. در کوچه ای مردی از خانه ای بيرون آمد که پاپاخ به سر داشت و کت و شلوار مشکی تنش بود. گفتم: "آقا! شما يک نان داريد؟"
فارسی بلد نبود. گفتم: "چورک!"
به آذری گفت که همانجا بمانم. و به خانه برگشت. و بعد با يک بغل نان لواش برگشت. گفتم فقط يکی. و او با زبان خودش گفت که يا هيچ يا همه.
و خنديد. گفتم اقلا بياييد شما را برسانم. گفت: "مگر مغز چلچله خورده ای؟ پياده ايکی دقيقه می رسم."
و من بارم را به زمين گذاشتم در سرزمين خودم، و هرگز نمی توانم تصور کنم که نويسنده ای جوان برای نوشتن رمانش مجبور به تهيه ويزا از تبريز و اردبيل و خوی شود. وای چقدر غم انگيز است!
چند ماه پيش يکی از آنان که آذربايجان را جزو ايران نمی دانند به اينجا آمده بود که کتابی بخرد. با من آذری حرف می زد.
گفتم: "من خوب بلد نيستم. شما که ايرانی هستيد چرا با من فارسی حرف نمی زنيد؟"
به آلمانی گفت: "من اهل آذربايجان جنوبی ام، تبريز."
يخ کردم و گفتم: "تبريز کله ی ايران است. چرا می خواهيد اين سر را قطع کنيد؟"
به آلمانی گفت: "می دانيد چقدر به ما ظلم شده؟ ما بايد حساب مان را جدا کنيم و خودمان آينده مان را بسازيم. بايد تکليف مان را با اين حکومت..."
به فارسی گفتم: "ولی اولين آتش اين انقلاب از تبريز شروع شد، بعد اصفهان، بعد مشهد، بعد تهران. بايد با هم ايران را آزاد کنيم بعد با هم حرف بزنيم."
او به زبان آلمانی از کتاب سوزی گفت که روزگاری وقتی بچه بوده اند، وادار شده اند کتاب های آذری شان را به کام آتش دهند و بسوزانند. ماجرای غم انگيز کتاب سوزی را قبلا از زبان آقای براهنی شنيده بودم. حماقت حکومت های ترسو و احمق را (شاهی يا آخوندی – چه فرقی دارد) می دانستم که با زبان و فرهنگ آذری و کردی و ترکمنی و بلوچی سر عناد داشته اند، و حقوق فدرال ملت ها را نفهميده اند. اينها همه درست، من با شما هم رأی و همراه می شوم، ما آدم ها که عنادی با يکديگر و با کشور ايران نداريم. ايران کشوری است که هرگز جنگ قومی به خود نديده است.
آن مرد به آلمانی گفت: "چرا زبان رسمی ايران، فارسی است؟ بايد رفراندوم بگذاريم تا مردم طبق اصول دموکراتيک زبان رسمی خود را تعيين کنند. ما حدود سی ميليون آذری هستيم که..."
به فارسی گفتم: "آقای عزيز! زبان ايران هميشه فارسی بوده. حتا هشتصد سال پيش وقتی ترک ها به ايران حمله کردند، زبان ما فارسی بوده. سند و کتاب و مدرک وجود دارد. اگر خود را از آن تبار می دانيد شما هشتصد سال پيش به ما حمله کرده ايد! ولی..."
به آلمانی گفت: "من با شما حرف نمی زنم. چون زبان شما را نمی فهمم." و بی خداحافظی خارج شد.
دلم می خواست اين چيزها را برای دوستم، رضا براهنی بنويسم. و بگويم که امنيتی ها در اين جور مسايل موتور خاموش می روند که به موقع و آن هم در نهايت ضعف، مثل مگس های آخر فصل جان بگيرند و بتوانند تحت لوای حفظ استقلال و تماميت ارضی ايران باز هم آدم ها را بر سينه ی ديوار پرپر کنند، و با شعار "عزت و شرف ما در گرو همين استقلال (جنگ) است"، جوانان ايران را به کام مرگ بفرستند؛ با پيشانی بند "عزت و شرف ما". بچه های تبريز در برابر بچه های تهران. يا شايد دورگه ها در برابر دورگه ها. آنگاه تصوير کودکی را بر ديوار نقش کنند که: رهبر ما آن طفل سيزده ساله بود...
دلم می خواست بگويم آقای براهنی، همين جا بسياری هستند که نام از ايران نمی برند. نام ايران را گذاشته اند جمهوری اسلامی! هيچ عشقی به وطن ندارند. زعفران ايران را تحريم می کنند، و معتقدند هنرمندانی که از ايران به اروپا می آيند، می آيند تا چهره ی جمهوری اسلامی را بزک کنند. اگر چهره ی آن نظام با گرنيکای پيکاسو بزک می شود، چه باک! من اما آن خرابه ی ويران، وطن مان ايران را دوست دارم.
دلم می خواست بگويم آقای براهنی، درايت و جاذبه ی شما بايد خرج آزادی و استقلال و ادب ايران شود. شما می توانيد جادو کنيد. کنارتان با جان دل می ايستم تا نقض حقوق بشر را افشا کنيم و باهم بخوانيم: ياشاسين آذربايجان ايران. ياشاسين ايران.

April 4, 2004

با نوشتن می خواستم جلو کشتار را بگيرم

امشب مهمان محمود رفيع بودم، دبير جامعه ی دفاع از حقوق بشر در ايران - برلين. هميشه وقتی وارد خانه اش می شوم توی دلم می گويم: بار ديگر خانه ای که دوست می داشتم!
نشريه حقوق بشر ويژه ی بيست و پنجمين سالگرد انقلاب (سياه نامه ی بيست و پنج سال جمهوری اسلامی) شماره 60 تازه منتشر شده، و مقاله ای هم از من در آن هست. مروری گذرا بر خاطرات من است در اين ربع قرن. اين نوشته تقديم شده به محمود رفيع، رفيق مهربانم که جواني اش را پاي حقوق بشر پير کرد.

هنوز بيست و يکسالم نشده بود که انقلاب شد. سرباز بودم، راننده ی واگذاري يک نظامي بازنشسته که با لباس شخصي او را اينطرف و آنطرف مي بردم. درويش بود، پير بود. کتاب هاي علي مزيناني را مي خواند و خوشش مي آمد. جرئت نداشتم اسم علي شريعتي را جلوش بگويم. مي رفتم جلو دانشگاه کتاب هاي دکتر شريعتي را که با نام هاي مستعار چاپ مي شد، براي آقا مي خريدم.
مي دانست که از خانواده اي تقريبا مرفه مي آيم، هواي غرورم را داشت و با لفظ تشکر اکتفا مي کرد. گاهي او را در خيابان هاي شلوغ از حاشيه ی تظاهرات مي گذراندم تا ببيند چه خبر است، کمي غرغر مي کرد، اما با دقت همه چيز را مي ديد. کاره اي نبود، اما به هر حال ژنرال بازنشسته بود. گاهي که مي رفتيم خريد، يکباره دستور مي داد که دو دست کت و شلوار به تنم اندازه کنند و بگذارند توي ماشين. مي گفت: «بهتر است هميشه نونوار باشي، آقا جان!»
اتاقي هم در طبقه ی پايين خانه اش در اختيارم بود ولي معمولا در خانه ی خودم بودم. هفته اي دو سه بار مرا تلفني احضار مي کرد.
گاهي هم با هم به مسافرت مي رفتيم که در راه برام حرف می زد. از قلب صاف مي گفت که بهتر است آدم نماز نخواند ولي قلبش صاف باشد، دين که به ريش و لباس کثيف نيست. يکی دوبار با هم جلو دانشگاه قدم زديم. با دست به جماعت تظاهرکنندگاني که هر گروه زير پلاکاردي ميز کتابي يا حلقه اي داشت اشاره مي کرد و مي گفت: «اين انقلابيون مسلمان با کمونيست ها در ظاهر مشترک اند؛ نامرتب و کثيف و پرخاشجو.»

چيزي نمي گفتم و ما هر دو با لباسي بسيار تميز و شيک مي گذشتيم.
بيست و يکسالم نشده بود که انقلاب شد، مردم پادگان ها را فتح کردند. اسلحه ها و ماشين ها به دست مردم افتاد. و دو روز بعد پيروزي انقلاب بود و خدمت سربازي ما ماليده شد.
خانه ي پدرم ميدان فوزيه بود. و من همان روز به مجاهدين و فدائيان و همافرهاي نيروي هوايي پيوستم که بالاي مغازه ي پدرم، روي پشت بام ساختمان پايگاه شان را علم کرده بودند. بحث درگيري هاي خياباني بود و خطرهاي ناگهاني. به عنوان بلد محله با انقلابيون همکاري مي کردم. آشنايي با مردم محل، کار آمد و شد مردم منطقه را ساده تر مي کرد و ايست ها و بازرسي هاي شب و روز بی حادثه می گذشت. ساندويچ ها به موقع مي رسيد، گاهي کسي از گروه مي خواست دوش بگيرد، گاهي نياز به تلفن مي شد، همه چيز فراهم بود. هر روز وانت بارهايي پر از اسلحه هاي مختلف به پايگاه مي رسيد، و ما بايد آنها را به زيرزمين مسجد امام حسين تحويل مي داديم.
بعضي وقتها هم که کارم کمتر بود با دوستانم که از محله هاي ديگر مي آمدند به پايگاه فدائيان مي رفتيم و همه چيز در هيجان و شور مي گذشت. آن روزها احساس مي کردم ايران با همه ی خوبي و بدي هاش، با همه ی دوستان و دشمنانش بايد زنده بماند و خود را بسازد.
فکر مي کنم پانزدهم اسفند ماه بود که احساس کردم ديگر نمي توانم ادامه بدهم. فضا با روحيه ی من جور نبود، و بايد دنبال کار خودم می رفتم. در همين دوره بود که با مهدي باباخاني (همکلاس و رفيق قديمي ام) که همزمان با انقلاب از زندان آزاد شده بود به مقر سازمان مجاهدين رفتيم و او از من خواست که مسئوليتي در نشريه ی مجاهد بپذيرم. نمي دانم چرا نپذيرفتم.
مهدي چند بار به خانه مان آمد و دو سه باري به جاهاي مختلفي رفتيم که يکبار موسي خياباني و بسياراني ديگر آنجا بودند. مهدی اصرار داشت که مسئوليتي در نشريه ی مجاهد بپذيرم. بهش گفتم که مي خواهم داستان بنويسم، و مي خواهم غير سازماني باشم.
با جمعي ديگر مجله ی اتحاد جوان را راه انداختيم و من شدم مسئول صفحه داستان و مدتي بعد به موازات تحصيل در دانشکده ی هنرهاي دراماتيک در راديو هم همکاري مي کردم. اما حوادث غمگينم مي کرد، اعدام ها آزارم مي داد، اعدام ژنرال ها و حتا ساواکي ها. و نمي دانم چي شد که ما را از راديو ريختند بيرون. گفتند: «آمريکايي ها، هري!»
در 17 آذر ماه 1358 بود که فهميدم آمريکايي هستم. توجهي نکردم و بعد در آموزش و پرورش، در دبيرستان جاويدان (چهار راه پهلوي) به عنوان دبير ادبيات کارم را شروع کردم. و بعد آنقدر درگير کارم شدم که ديگر مهدي را نديدم تا خبر اعدامش را در سال 60 شنيدم.
سال 1358 دانشگاه مان هم تعطيل شد. ريختند و گرفتند و اسمش را گذاشتند انقلاب فرهنگي. مانده بود کانون نويسندگان که راهش را تازه ياد گرفته بودم، اما آنجا هم تعطيل شد و دادستاني انقلاب در کانون نويسندگان را لاک و مهر کرد. نمي دانستم که روزي آن لاک و مهر به دست من گشوده خواهد شد تا اسناد کانون به جاي امن برود.
و بعد ديگر کشت و کشتار بود. اعدام بود و دستگيري و ويرانی. گروه هاي سياسي دچار سردرگمي شده بودند و اولين فردي که از چريک هاي فدايي به حزب توده پيوست يک کارگر شرکت نفت بود. اسمش يادم نيست، ولي ازش خوشم نمي آمد. حزب توده در نشرياتش شعار مي داد که سپاه پاسداران را به سلاح سنگين مجهز کنيد، و شده بود مأمني از آدم هاي جاه طلب و مصلحت جو که ديگر نمي خواستند فدايي خلق باشند.
جنگ ايران و عراق که از سال پيش شروع شده بود، ادامه داشت. خميني گفت: «عزت و شرف و حيثيت ما در گرو همين جنگ است.» و دسته دسته جوان هاي مملکت به کام مرگ مي رفتند و جنگ تمام نمي شد.
مدتي بعد روزها در مدرسه هدف درس می دادم و شبها در خوارزمي. روزانه و شبانه درس مي دادم ولي اموراتم نمي گذشت. قحطي و گراني روز به روز زندگی را سخت تر مي کرد. وضع نفت و گرم کردن زندگي اسفبار بود. در زمستان سال 60 دختر شش ماهه ام سينه پهلو کرد و بيمارستان کودکان تهران برای بستری کردنش هزار و دويست تومان پول مي خواست که بايستی سريعا مي پرداختم. نمي خواستم از کسي پول بگيرم، نمي خواستم از پدرم پول بگيرم، به سراغ برادري رفتم و گفتم که حاضرم مقداري کتاب به او بفروشم. به خانه ام آمد، تعدادي کتاب از کتابخانه ام جدا کرد، و بر اساس قيمت پشت جلد، هزار و دويست تومان به من پول داد و کتاب هاي عزيزم را برد. شبانه پول را به بيمارستان رساندم که دستور معالجه صادر شد. و آن شب را هرگز از ياد نمي برم. تا صبح گريه کردم.
آن سال ها زندگی چهره ی ديگری داشت. غير از درس دادن و داستان نوشتن، زندگي پشت پتوهاي ميخ شده به چهار چوب پنجره ها مي گذشت. از بس «خاموش کن، خاموش کن» شنيده بوديم، به چهار چوب پنجره ها پتو ميخ کرده بوديم.
هشت سال شب هاي بسياري بچه به بغل به راه پله ها مي دويديم و گوشه اي کز مي کرديم و جنگ تمام نمي شد. هشت سال جنگ، و انفجار و کشته. هشت سال تلويزيوني که فقط دو کانال داشت، و راديويي که مدام از اين موج مي رفتيم به آن موج تا خبري از راديو خارجي بشنويم. هشت سال تلاش در جلسات داستان گلشيري، نوشتن داستان، رمان، و هشت سال تلاش براي جلساتي که گلشيري اصرار داشت خودم با جوانترها راه بيندازم.
يکبار جنگ تمام شده بود و کشورهاي عربي مي خواستند غرامت جنگي ايران را بپردازند، ولي باز نفهميديم چرا جنگ ادامه يافت. سر انجام خميني جام زهر را سر کشيد و جنگ تمام شد، اما هرگز نفهميديم چرا اينهمه جوان از بين رفت. من هم بسياري از دوستان و بستگانم را از دست دادم.
فکر مي کنم در سال 1362 بود که اولين داستان گور به گور شدن کشته ای را نوشتم. داستاني بر اساس اسطوره ی آنتيگونه که کسي براي نعش برادرش گوري نمي يافت. و بعد در سمفوني مردگان برادرکشي را نوشتم، و نوشتم تا جلو مرگ را بگيرم، برابر اعدام بايستم، با هدم انسانيت مقابله کنم، اما زورم نمي رسيد، فقط مي نوشتم.
با منشور کانون آشنا شدم. منشور کانون، لابد عده اي نويسنده به اين فهم نائل آمده اند که چنن منشوري صادر کرده اند. و بعد بيانيه ی حقوق بشر، حتما پس از قرن ها ستيز و جنگ و مرگ و زندگي عده اي به اين نقطه رسيده اند که بيانيه ی حقوق بشر را نوشته اند، پس چرا ماشين مرگ در کشور من خاموش نمي شود؟ چکار بايد کرد؟ مي نوشتم، داستان مي نوشتم، و هرگز تشکيلاتي و سياسي نبودم. هر چند که انسان موجودي است سياسي، اما هميشه فکر مي کردم با نوشتن مي توانم جلو کشتار را بگيرم. نه قدرتي داشتم، نه شهرتي، نه مقامي که بتوانم تلنگري به گوشي بزنم.
سال 1364 تقاضاي امتياز انتشار نشريه کردم، پنج سال دنبال آن دويدم و سرانجام در سال 1369 آن را گرفتم. و از همين زمان بود که تازه فهميدم کار کردن آسان نيست. از کودکی آرزو داشتم روزنامه نگار شوم، و حالا شده بودم اما احساس می کردم محاصره شده ام.
سی و هشت سالم بود که پرونده ی کاری و هنری و ادبی و حقوقی و زندگی ام را در وطنم بستند. و پرونده ی سال ها معلمی در دبيرستانهای تهران با حکم اخراج دادستانی انقلاب به باد رفت. و شهرداری تکه زمينی را که پيش از انقلاب در تهران خريده بودم مصادره کرد.
آنقدر توهين شنيدم، آنقدر بازجويي شدم، آنقدر کتک خوردم، آنقدر محکوم شدم، آنقدر فرار کردم که ديگر چيزي جز زندگي تبعيدي در برابرم نيست. بيست و پنج سال از جواني من در يک انقلاب گم شد. نفهميدم چرا به خاطر جايزه دادن به نويسندگان وطنم کتک خوردم، نفهميدم چرا به خاطر انتشار مجله ی گردون از آموزش و پرورش اخراج شدم، نفهميدم چرا هميشه کتاب هام توقيف بود، نفهميدم چرا به زندان و شلاق محکوم شدم، نفهميدم چرا آنهمه بازجويی شدم، نفهميدم چرا فرار کردم.
آقای موريس کوپيتورن نماينده ی حقوق بشر سازمان ملل به دفتر گردون آمد، دو ساعت با هم حرف زديم، و او به من گفت که بهتر است وطنم را ترک کنم. و من به او گفتم که پاسپورتم را ضبط کرده اند. گفت که فردا پی گيری خواهد کرد. و روز بعد بازجويم تلفنی به من گفت که بروم پاسپورت لعنتی ام را بگيرم.
"به کدام کشور می روی؟"
"هنوز نمی دانم."
"پس چرا می روی؟"
"نمی دانم."
"پس به اين يارو کوپيتورن بگو که نمی خواهی بروی."
"کتابم در آلمان دارد منتشر می شود. به خاطر کتابم بايد بروم."
"خيلی خوب، فردا صبح برو گذرنامه لعنتی ات را بگير."
گناه من چه بود؟ معلمی؟ انتشار مجله ی ادبی؟ نويسندگی؟ اعتراض به وضعيت موجود؟ عضويت در کانون نويسندگان؟ باور کنيد نفهميدم. و راستي اگر فرار نمي کردم، حالا چه وضعيتي داشتم؟
مادرم مي گويد: «همين که زنده اي ما خوشحاليم، مامان. تا اينها هستند يکوقت بر نگردي!»