April 8, 2004

ياشاسين آذربايجان ايران

برای هنرمند بزرگ ميهنم، بهروز حشمت
امروز صبح در لابلای خواب ها و رؤياهام پيلی پيلی می خوردم. فرصت نشد بروم در پارک کمی بدوم، به خواب هام فکر
کردم، به مامان، به درخت های گردو، به آقای گلشيری که کاپشن اخرايی رنگی به تن داشت و داشت با پوشه ای پر از داستان در آپارتمانش را باز می کرد تا برويم بنشينيم و بخوانيم. چای هم حتما درست می کرد، و بعد دوتا می ريخت و می آمد تو: بخوان.
داشتم خيابان کانت را نگاه می کردم که پشت شيشه های بلند خانه ی هدايت، آقای براهنی را ديدم. عينکم را برداشتم و چشم هام را ماليدم، بستم و گشودم. هنوز بود. به من نگاه می کرد و لبخند می زد. خدای من! چرا خواب های من تمام نمی شود؟ چقدر خواب می بينم! بايد بروم دکتر، کاری کنم که ديگر خواب نبينم. بيدار که می شوم دلتنگی راه نفسم را می بندد. از دنيای قشنگ خودم پرت می شوم به شهری زيبا، به جايی که نامش ايران نيست و هميشه برام غريبه است.
دوباره چشم هام را بستم و خودم را رها کردم که از خوابی به خوابی ديگر بغلتم بی آنکه بيدار شوم. از تداعی هاش خوشم می آيد. گاهی از خانه ی پدری که خارج می شوی سپانلو جلو خانه ی خودش منتظرت ايستاده. گاهی وقتی قدم به آپارتمانی می گذاری که داستان بخوانی، پشت شيشه های بلند خانه ی هدايت، براهنی را می بينی.
عينکم را زدم و باز خيره شدم. فهميد. براهنی آدم بسيار باهوشی است. فهميد که جايی دارم پرپر می زنم. دستش را بالا آورد و انگشت هاش را تکان داد. يعنی چقدر می خوابی؟ به طرف در ورودی رفتم که بگويم بفرماييد. اما در قفل بود. دوباره رها شدم در بی وزنی رؤيا. حالا براهنی پشت شيشه ی در ورودی داشت به گيجی من لبخند می زد. کليد انداختم و در را باز کردم.
"چرا در رو به روی خودتون قفل کرده يد؟"
"چرا بی خبر اومديد برلين!"
گشتی در کتابفروشی زد، به پوسترها نگاه کرد، و موقعی که برای او و همراهانش چای می ريختم گفت: "چقدر اينجا قشنگه! چقدر کتاب های خوب!"
" فکر می کردم دارم خواب می بينم."

و ما چند ساعتی در کتابخانه چرخيديم و حرف زدم. از انتشار کتاب هاش در فرانسه گفت، کتاب های آلمانی مرا ورق زد، از رمان جديدش "نيويورک، و الياس در سبد" گفت که به زودی در فرانسه منتشر می شود، اما امکان چاپ فارسی اش در ايران غير ممکن است. تدريس می کند، وقتی اسماعيل جشيدی (سردبير گردون) همين چند وقت پيش دستگير شده او خواستار آزادی اش شده، و کاش ما نويسنده ها بيشتر همديگر را دوست داشته باشيم، همبستگی و پيوندی مثل متن "ما نويسنده ايم" در آثارمان ايجاد کنيم. حضورش در برلين به دعوت ايرانيان آذری زبان صورت گرفته...
و ما حرف زديم. از جوان های ايران گفتم که دوستش دارند، از خانه ی هدايت گفتم که در کنار کتابفروشی پنج کلاس هنری و ادبی برپاست، از بچه های کلاسم گفتم که بيش از تصور من رشد کرده اند، تجربه ی تبعيد و زندگی در غربت را نمی توان دست کم گرفت، فقط بايد ذهن داستان نويس را برای واژگان و معماری داستان تربيت کرد، از کتاب های تازه ام در آلمان، از رمان جديدم "تماما مخصوص"، از رمان جديدش "نيويورک، و الياس در سبد" گفتم که نثری بسيار بديع دارد که با موسيقی کلام رمان به رقص می آيد. راه نمی رود، نمی دود، می رقصد.
سال پيش در کتابفروشی ديگری در برلين براش شب رمان خوانی ترتيب دادم و براهنی بخشی از آن رمان را برای علاقه مندانش خواند. از پيش می دانستم که به برلين می آيد، با هفت شاخه گل به اسقبالش رفتم فرودگاه، هفت سال بود نديده بودمش. اما امروز او را سرحال تر و قبراق تر يافتم. "چرا بی خبر اومديد برلين! اگه می دونستم براتون شب رمان خوانی می ذاشتم."
"من برای يک برنامه ی تئاتری و ديدار دوستانم به برلين اومده م. فردا هم بر می گردم کانادا."
جوانتر شده بود، شايد به اين خاطر که از دنيای خوابم پا به برلين گذاشته بود. موقع خداحافظی بهش گفتم که خوابم را می نويسم.
"نوشتن خوبه. ما مشکل مون از نانوشتن و نانويسندگی شروع ميشه."
ما بارها با هم تلخ شده بوديم، سر واژه با هم جنگيده بوديم، اما هميشه نان و نمک همديگر را خورده بوديم و بر سفره دوستی نشسته بوديم.
اين بار او را آرام تر و مهربان تر يافتم. شايد به اين خاطر آمده بود که به من بگويد تو خواب نيستی، به من نگاه کن، تو بيداری. موقع خداحافظی بهش گفتم که خوابم را می نويسم.
ساعتی بعد پيام يزديان آمد و بهش گفتم که آقای براهنی اينجا بود. گفت: "حيف! کاش زودتر می آمدم." و بعد به طرف پيشخان اعلاميه های جلو در رفت و يک اعلاميه برداشت و به من نشان داد: "شما فکر می کنين ايشون برای اين برنامه آمده اند برلين؟"
و خواندم:
اطلاعيه
جنبش بيداری ملی آذربايجان جنوبی (ج. ب. م. آ. ج) در روز دهم آوريل ساعت 16 در مقابل سفارت جمهوری اسلامی ايران، تظاهرات اعتراضی ترتيب خواهد داد. طی اين تظاهرات، شرکت کنندگان به نقض حقوق بشر در ايران و همچنين زير پا گذاشته شدن حقوق ملی – فرهنگی ملت آذربايجان اعتراض خواهند کرد.
شعبه برلين تشکيلات ج. ب. م. آ. ج
امروز ششم آوريل است، فردا آقای براهنی به کانادا بر می گردد. پس در اين برنامه شرکت ندارد. اما حتما دوستان آذری اش اين موضوع را با او در ميان گذاشته اند.
براهنی حتما با همان زبان شيرين آذری به صادر کنندگان اين اطلاعيه گفته است که همه ی ايرانی های در تبعيد می خواهند کنار شما به نقض حقوق بشر اعتراض کنند. و حتما به آنان گفته است که آذربايجان بی ايران بدن قطعه شده ی انسان تاريخ ماست. و من، ايران بی آذربايجان را دوست ندارم.
من برای نوشتن "سمفونی مردگان" سه ماه تابستان را در شهرهای آذربايجان چرخيدم و از مهر سفره ی آنان مست شدم. شبی که وارد اردبيل شديم، ديروقت بود، همه جا بسته بود، و هتلی که در آن بوديم جز اتاق خالی چيزی نداشت. دختر يکساله ام گرسنه بود و گريه می کرد. سال های آغاز جنگ بود و تاريکی. با ماشين راه افتاديم در کوچه و خيابان بلکه غذايی پيدا کنيم. در کوچه ای مردی از خانه ای بيرون آمد که پاپاخ به سر داشت و کت و شلوار مشکی تنش بود. گفتم: "آقا! شما يک نان داريد؟"
فارسی بلد نبود. گفتم: "چورک!"
به آذری گفت که همانجا بمانم. و به خانه برگشت. و بعد با يک بغل نان لواش برگشت. گفتم فقط يکی. و او با زبان خودش گفت که يا هيچ يا همه.
و خنديد. گفتم اقلا بياييد شما را برسانم. گفت: "مگر مغز چلچله خورده ای؟ پياده ايکی دقيقه می رسم."
و من بارم را به زمين گذاشتم در سرزمين خودم، و هرگز نمی توانم تصور کنم که نويسنده ای جوان برای نوشتن رمانش مجبور به تهيه ويزا از تبريز و اردبيل و خوی شود. وای چقدر غم انگيز است!
چند ماه پيش يکی از آنان که آذربايجان را جزو ايران نمی دانند به اينجا آمده بود که کتابی بخرد. با من آذری حرف می زد.
گفتم: "من خوب بلد نيستم. شما که ايرانی هستيد چرا با من فارسی حرف نمی زنيد؟"
به آلمانی گفت: "من اهل آذربايجان جنوبی ام، تبريز."
يخ کردم و گفتم: "تبريز کله ی ايران است. چرا می خواهيد اين سر را قطع کنيد؟"
به آلمانی گفت: "می دانيد چقدر به ما ظلم شده؟ ما بايد حساب مان را جدا کنيم و خودمان آينده مان را بسازيم. بايد تکليف مان را با اين حکومت..."
به فارسی گفتم: "ولی اولين آتش اين انقلاب از تبريز شروع شد، بعد اصفهان، بعد مشهد، بعد تهران. بايد با هم ايران را آزاد کنيم بعد با هم حرف بزنيم."
او به زبان آلمانی از کتاب سوزی گفت که روزگاری وقتی بچه بوده اند، وادار شده اند کتاب های آذری شان را به کام آتش دهند و بسوزانند. ماجرای غم انگيز کتاب سوزی را قبلا از زبان آقای براهنی شنيده بودم. حماقت حکومت های ترسو و احمق را (شاهی يا آخوندی – چه فرقی دارد) می دانستم که با زبان و فرهنگ آذری و کردی و ترکمنی و بلوچی سر عناد داشته اند، و حقوق فدرال ملت ها را نفهميده اند. اينها همه درست، من با شما هم رأی و همراه می شوم، ما آدم ها که عنادی با يکديگر و با کشور ايران نداريم. ايران کشوری است که هرگز جنگ قومی به خود نديده است.
آن مرد به آلمانی گفت: "چرا زبان رسمی ايران، فارسی است؟ بايد رفراندوم بگذاريم تا مردم طبق اصول دموکراتيک زبان رسمی خود را تعيين کنند. ما حدود سی ميليون آذری هستيم که..."
به فارسی گفتم: "آقای عزيز! زبان ايران هميشه فارسی بوده. حتا هشتصد سال پيش وقتی ترک ها به ايران حمله کردند، زبان ما فارسی بوده. سند و کتاب و مدرک وجود دارد. اگر خود را از آن تبار می دانيد شما هشتصد سال پيش به ما حمله کرده ايد! ولی..."
به آلمانی گفت: "من با شما حرف نمی زنم. چون زبان شما را نمی فهمم." و بی خداحافظی خارج شد.
دلم می خواست اين چيزها را برای دوستم، رضا براهنی بنويسم. و بگويم که امنيتی ها در اين جور مسايل موتور خاموش می روند که به موقع و آن هم در نهايت ضعف، مثل مگس های آخر فصل جان بگيرند و بتوانند تحت لوای حفظ استقلال و تماميت ارضی ايران باز هم آدم ها را بر سينه ی ديوار پرپر کنند، و با شعار "عزت و شرف ما در گرو همين استقلال (جنگ) است"، جوانان ايران را به کام مرگ بفرستند؛ با پيشانی بند "عزت و شرف ما". بچه های تبريز در برابر بچه های تهران. يا شايد دورگه ها در برابر دورگه ها. آنگاه تصوير کودکی را بر ديوار نقش کنند که: رهبر ما آن طفل سيزده ساله بود...
دلم می خواست بگويم آقای براهنی، همين جا بسياری هستند که نام از ايران نمی برند. نام ايران را گذاشته اند جمهوری اسلامی! هيچ عشقی به وطن ندارند. زعفران ايران را تحريم می کنند، و معتقدند هنرمندانی که از ايران به اروپا می آيند، می آيند تا چهره ی جمهوری اسلامی را بزک کنند. اگر چهره ی آن نظام با گرنيکای پيکاسو بزک می شود، چه باک! من اما آن خرابه ی ويران، وطن مان ايران را دوست دارم.
دلم می خواست بگويم آقای براهنی، درايت و جاذبه ی شما بايد خرج آزادی و استقلال و ادب ايران شود. شما می توانيد جادو کنيد. کنارتان با جان دل می ايستم تا نقض حقوق بشر را افشا کنيم و باهم بخوانيم: ياشاسين آذربايجان ايران. ياشاسين ايران.

@ April 8, 2004 1:29 AM
Comments

اقاي معروفي عزيز سلام.
من هم مثل بقيه.
اول سمفوني مردگانتان اتشم زد. و بعد اشوب و بلواي سال بلوا شعله هاي اين اتش را بر افروخت .بلوايي كه بوي عشق و خاك كوزه ميداد . اكنون كه اين ها را مينويسم هنوز كه هنوز در حيرت انم كه ميگفت : اي روزگار نقش و نگاران .
از صميم قلب دوستتان دارم

Posted by: poorya at September 16, 2004 8:58 AM

سلام آقاي معروفي
برايتان اداي احترام ميكنم. و به شكوه و عظمت "سمفوني مردگان"
توحيد

Posted by: tohid at September 11, 2004 9:07 PM

آقاي معروفي
سلام
مثل اينكه شما اصل و نسب خود رانيز فراموش كرده ايد پدرتان آذربايجاني بود.

Posted by: a at August 5, 2004 10:11 AM

Salam Abbas jan,
Omidvaram ke yadetoon biyad vaghti ke bad az 26 sal hamdiga ro molaghat kardim(albatteh na tooyeh kelaseh dars balkeh tooyeh ghatar dar Alman). Man pish nahadeh shomaro goosh kardam va umadam Amrica. Vali khodemoonim, har ja miri asemoon abiyeh vali na mesleh asemooneh IRAN. Har az chand gahi sedayeh un taneyeh derakhti ke hizom shecan ba tabareh bozorgesh ghat mikoneh va mindazeh tu darya ro tu khab mishnavam. Amma ajab sedayi dareh.
Be omideh didari mojaddad dar VATAN.
Eradatmand
Behrouz

Posted by: behrouz at July 28, 2004 5:51 AM

سلام سال نو مبارک . همه به خصوص اسی به شما سلام میرسانن.

Posted by: mani at April 16, 2004 6:35 PM

و استاد ... شما كه فراموش نمي كنيد ؟! اين را كه مسئوليد ؟ حتي در برابر دختر هاي 17 ساله ي تشنه ي نوشتن ؟؟!!!

Posted by: anita at April 12, 2004 8:08 PM

سرتان درد گرفت ؟ ... سر من كه خيلي وقت است درد مي كند ! ... ممكن است به وب من افتخار بدهيد ؟ ممكن است من آدرس پستي شما را داشته باشم ؟ كه بتوانم ... بنويسم ؟ مثل آدمي كه تشنه است ... و بايد سيراب شود ...

Posted by: anita at April 12, 2004 8:07 PM

خوبي عيد اين است كه پول گير آدم مي آيد . رفتم كتابفروشي ... مثل ديوانه ها زانو زدم جلو قفسه ها ... كتابهاي شما را خريدم . آقا ... شما لابد عادت كرده ايد به شنيدن اين حرفها ... نه ؟ عادت نداشته باشيد تو را به خدا ... من فصل امتحاناتم نزديك شده و تازه يادم آمده بايد كتاب هاي غير درسي بخوانم . آقاي معروفي ... آب دريا ها يتان دست از سرم بر نمي دارد ... مفهوم ساده رنگ جزئي از من است ... جزيي از زندگي من ... شما دست روي نقاط حساس مي گذاريد ... براي همين است كه من حالا شوكه شده ام ! ...

Posted by: anita at April 12, 2004 8:03 PM

مثل خواب است ... من وب شما را پيدا كرده ام آقا !... شما كه شده ايد جزو خواب هايم اين روز ها ... شما كه سمفوني مردگانتان مرا كشت ! مرا كه تنها 13 سالم بود از غم آيدين چنان دلم گرفته بود كه تا مدتها فكر مي كردم بايد ... حتما دق كنم ... من وب شما را پيدا كرده ام و اين حقيقتا متل يك خواب است ...

Posted by: anita at April 12, 2004 7:57 PM

استاد گرامي
با اهداء سلام بسيار خوشحالم كه با وبلاگ زيبايتان آشنا شدم
به اميد روزي كه ريشه ديكتاتوري در خاك پاك ميهنام برا هميشه خشكانده شود و عزيزاني چون شما كه حقيقتاً از افتخارات و گنجينه هاي اين آب و خاك هستيد به آغوش وطن باز گرديد

Posted by: fatemeh at April 12, 2004 2:41 PM

سلام:

كتاب سمفوني مردگانتون به قدري روي من تاثير گذاشت كه حتي تصورش هم دشواره.قلمتون قابل تحسين هست.با ارادت...
طليعه

Posted by: tala at April 11, 2004 3:06 PM

سلام
چقدر حزن دارد و در عين حال اميدواري.. دوست دارم همگي از آذري و كرد و لر دست در دست هم دهيم به مهر /ميهن خويش را كنيم آزاد
چقدر دوست دارم از نزديك با همه ي شما بتونم حرف بزنم در اين جا ! كه خاكش براي همگي ايرانيان مي تپد..

Posted by: zamini at April 11, 2004 2:48 PM

خوشحالم كه هستي و مينويسي و خوشحالم كه فرصتي هست و دريچه اي براي اينكه صدايت را از هركجاي دنيا بشنوم. پاينده باشي

Posted by: انديشه at April 11, 2004 12:40 PM

aghay maroofi ma hala hala ha bayad az daste in turka bekeshim ye zaman az daste hezbolash ye zaman az daste be estela roshan fekrashoon

Posted by: mahmood at April 10, 2004 9:00 AM

aghay maroofi ma hala hala ha bayad az daste in turka bekeshim ye zaman az daste hezbolash ye zaman az daste be estela roshan fekrashoon

Posted by: mahmood at April 10, 2004 9:00 AM

sallam
har dafe inja miam ye sari ham be tedade bazdid konandeha mizanam
360??
vaghean delam migire ma darim koja mirim oon site sexi irani roozi 100.000 nafar bazdid konande dare vaghean ma darim koja mirim aghalan oon
icone var dar be har hal damet garm
va zendeh bad iran

Posted by: nader at April 10, 2004 12:52 AM

سلام اقاي معروفي عزيز مدتي را خسته و غمگين ....و به قول فروغ فرخزاد كه به خودش مي گفت...تو هيچ گاه پيش نرفتي تو فرورفتي ...در مرداب بلا فرو رفته بودم و تلخترين نوشته هايم را در وبلاگم گذاشته بودم..وبلاگي كه نويسنده اي چون شما كه بايد نوشته هاي خوب را بخواند و بعد هم بنويسد..فرصتي براي خواندنش نداريد...به همين خاطر از حال و هواي وبلاگ شما دور مانده بودم اما حالا كه امده ام خوشحالم...خب طبيعي است كه خواب ادمهاي روشنفكر با خواب بقيه ادمها فرق دارد....اما امروز يك نكته ديگر كشف كردم.هميشه فكر مي كردم عباس معروفي سيا ه مي نويسد اما حالا مي بينم كه شما از سياهي مي گوييد اما ادم دوست دارد بخواند وخواننده را زجر نمي دهيد...شايد اقاي معروفي ايران كه بوديد سياه تر مي نوشتيد نمي دانم كار ما قضاوت نيست به هر حال جسارتم را ببخشيد من فقط با خواند ن نوشته تان تسكين پيدا كردم و حسم را گفتم

Posted by: ستاره at April 9, 2004 12:18 PM

سلام

عباس اين چند روز حالي ندارم حرفي بزنم. فعلا وبلاگ خراب شده. خوشبحال شما حداقل اين حلقه ملكوت دارد يكه تاز مي رود!!!!!!!!!!!!

اين نوشته هم مانند ديگر نوشته هايت جالب و خواندني.

Posted by: ايران امروز at April 8, 2004 10:40 PM

سلام

عباس اين چند روز حالي ندارم حرفي بزنم. فعلا وبلاگ خراب شده. خوشبحال شما حداقل اين حلقه ملكوت دارد يكه تاز مي رود!!!!!!!!!!!!

اين نوشته هم مانند ديگر نوشته هايت جالب و خواندني.

Posted by: ايران امروز at April 8, 2004 10:39 PM

"estalin" tari? ra jahl kard:shaeri dar wasfe jod kardane tabri s as mame watan asarbayjan-e shomali moye ha kard.engar na engar naseredin shah an ghesmat ra ba?shid.waghti bekhahand keshwari ra teke tek konad as in shegerdha estefade mi konad magar "yuguslewagi " tek -e teke nashod tase mifamand che kolahe goshadi shreshan raft ,afsus-e saman-e tito ra mi-khorand.be nasar miresad asarihye ma dar iran jodayi talab nistand , .hamishe dra nabude demokrasi as abe gelalod mahi migirand,omid waram ma be in ros dochar nashim.as inke yadi as kelas kardid ham mamnon."be tamaman makhsus bishtar beresid"

Posted by: akram mohammadi at April 8, 2004 8:32 AM

سلام آقاي معروفي
من داستان كوتاهي دارم كه ميخواهم برايتان بفرستم اما نميدانم چگونه و به چه فرمتي . ممكن است بفرمائيد ؟

Posted by: ava at April 8, 2004 6:19 AM

نسل جدید نویسندگان

نسل جدید نویسندگان عنوان تازه ای نیست و عموما شامل آن دسته از نویسندگانی می شود که متوسط سنی آنها بین 25 تا 35 سال است. برای دیدن نام این نویسندگان تنها کافی ست که لحظه ای موس را روی عکس ها نگه دارید تا نام آنها را ببینید.در ضمن روی هر عکسی هم کلیک کنید مطلبی از نویسنده موردنظر باز خواهد شد. دیگر اینکه امیدوارم آرام آرام عکاسخانه نویسندگان معاصر را به این شکل منتقل کنم به اینجا. ارادتمند : قابیل

Posted by: و قابیل هم بود at April 8, 2004 1:47 AM