April 14, 2004

آدم بايد معرفت داشته باشد

به احترام دوست نويسنده ام، عتيق رحيمی
فکر می کنم که ما اينهمه پناهنده ی پراکنده در سرتاسر اروپا، و جمعيت معتنابه مهاجر در اقصا نقاط جهان، از نخستين حق خود يعنی اقامت بهره می بريم و زندگی می کنيم. آنهم در هر جايی که به ما توان ادامه ی حيات يا خوشبختی و يا حفظ جان مان را بدهد.
و فکر می کنم افغان ها در اين ربع قرن از بمب و جنگ و خشونت و طالبان گريختند و به کشور ما پناه آوردند تا بر سفره ی ما نان را به زبان فارسی بگويند، و با لهجه ی افغانی چشمان شان بخندد، کمی هم احساس امنيت کنند. از ترکش جنگ ابر قدرت ها در خاک شان زخمی شدند و خودشان را به خاک ما کشيدند، و چقدر برای ما ارزش و احترام قائل بودند، و چقدر دوستانه در خاک ما بيل به دست گرفتند و کار سخت کردند تا نان ما را بفهمند! و چقدر ساختند. هرجا می رفتم کارگران جوان افغانی داشتند در گل و خاک پير می شدند.
و فکر می کنم ما ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که نان می خورديم، به هنگامی که از حقوق بشر سخن می گفتيم، و می گفتيم که بشريت "فرامرز" است و جغرافيايش همين دل ماست. دل بی معرفت دروغگوی ما که هرگز نتوانست جای خود را با مهمانش عوض کند و درد غربت را مثل خون خدا سر بکشد. ما ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که هر جنايتی را در جامعه به نام آن دلسوختگان خواندند و فضای هولناکی از ناامنی برايشان ساختند، تا آنها سر خود بگيرند و از سواد شهر بگريزند مبادا گير بيفتند، مبادا گناهکار شناخته شوند و نتوانند بی گناهی خود را اثبات کنند. ميزبانان مهربانی برايشان نبوديم به هنگامی که دولت های ما نتوانستند آبروداری کنند و عاقبت نارواداری پيشه کردند و مهمان را از خانه مان راندند. حالی که دولت ها خود مهمانانی نمکدان شکن بيش نبودند، و ما ميزبانان را غرق در شرمساری تاريخی کردند.
و فکر می کنم آنکه در سرپناه خود آرام خفته، از بی سرپناهان و آوارگان چيزی نمی فهمد، مگر روزی به سرش آيد و بفهمد که چه دردی دارد غربت در سرزمينی که دوستش داری و دوستت نمی دارند. نان را از تو دريغ می کنند، هويتت را می گيرند، به کار سختت وا می دارند، و عاقبت بيرونت می کنند. دلت گرفته است. فرصت خداحافظی بهت نداده اند با چهارتا آدم مهربان در و همسايه. چه تلخ می روی از جايی که دوست می داشتی، و داری نام خيابان و کوچه را در خاطرت می نويسی تا بارها به آن فکر کنی. بيست ساله ای، سی ساله ای، چهل ساله ای، پنجاه ساله ای، عاشق به ناکجا آبادت می روی و نمی دانی با دلت، دلک بيچاره ات چه کنی. در راه زبانت مدام می گيرد و نمی توانی بگويی اهل کجايی. افغانی؟ ايرانی؟ اصلا چه فرقی دارد بی انصاف!
جهان سست است و بی بنياد، از اين فرهادکش فرياد.
و فکر می کنم افغان ها از تيره بخت ترين پناهندگان دهه های آخر قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم بودند. و من ياد سومين دوره پناهندگان ايراني قرن بيستم می افتم. غم انگيز بوده است اين دوره که حدود چهل هزار ايرانی به شوروی پناهنده شدند، اما حدود دو هزار نفری از آنها باقی ماندند. بقيه يا در تسويه های استالينی، و يا در فشارهای مختلف اجتماعی جان خود را از دست دادند.
و فکر می کنم استالين اما تنها پناهندگان را نمی کشت. هزاران روشنفکر روس نيز در تصفيه های خونين ايدئولوژيکش نابود شدند و رفتند. عده ای از آنها ايرانی بودند. حال افغان ها می خواهند به داوری بنشينند، و ما را ميزبان می دانند. رژيم ها می آيند و می روند. ما که ميزبانان اصلی باشيم چه کرده ايم؟ چرا می گذاريم با مهمان مان چنين کنند؟



می خواهم از مرزها بگويم، از ديوارها، از فاصله، از زائر، از عتيق، از مهتاب، سبا، احمد، فروغ، پاسپورت، اقامت، حق زندگی، عشق، دل گمشده، خدا...
آدم بايد معرفت داشته باشد.

@ April 14, 2004 1:56 AM
Comments

آقاي معروفي

با سلام

من امروز
بيست سالي هست
خودم در به در و آواره ام.

مهمان نوازي و داشتن معرفت خوب است.
- امنيت و مصالح ملي -
مهم است.

دل سوزانيدن را دوست مي دارم.

سلامت بمانيد.

حافظ

Posted by: Hafez Kohestani at June 21, 2004 5:47 AM

اقاي معروفي سلام
من در سال 1374 با گردون همكاري مي كردم و اكنون در انگليس هستم ايمل شما را نياز دارم

Posted by: Mojedeh at May 10, 2004 12:22 PM

فقط ميتونم بگم انديشيدن به ديگران رو مدت ها بود از ياد برده بودم و حالا فكر ميكنم اين ميتونه دليلي براي تنها موندن ميون انبوه نامهربوني ها باشه .ازياداوري زيباتون ممنونم .

Posted by: monireh at April 25, 2004 9:07 PM

روشي آرام تر از اين نبود كه از اين راه شما را ديده باشم.اين هم نوعي ديدن بوده است شايد راهي كوتاه تر.مي خواهم چند لحظه اي برايم فرصت داشته باشيد متشكرم

Posted by: رضا فريدي at April 25, 2004 1:08 PM

درود بر عباس معروفی بزرگ! سوگ مندانه ملت های شرقی همگی اهل افراط و تفریطند. دیگر این که شما وضعیت روابط فرهنگی ایران و افغانستان پیش از انقلاب را با این چند دهه مقایسه کنید که خود بهتر می دانید چه باید گفت جز افسوس. افغانستان بافرهنگ گذشته به یک باره به لطف دشنه روس و زخم ناسور هم زبان، رهاوردی نداشت در نگاه این ملت جز قاچاق، قتل، بی کاری و کثافت و .... سال های سازندگی گذشت و اکنون سال های توسعه کامل اقتصادی است. باید همه چیز فراموش شود... این رسم تاریخ است بزرگ مرد! بسیار غصه نخور! دیگر این که رسانه ها همیشه در تغییر نگاه ها اثرگذار بوده اند. نگاه رسانه ها به افغان ها در پیش از یازده سپتامبر چگونه بود و پس از آن که دیگر دایه دل سوز تر از مادر شدند و امریکا از عزراییل هم بدتر! دیگر هم افغان منشا بی کاری نبود! هشتم آذر هم به همیاری اش می شتافتند و .... خلاصه: پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت....از همه دوستان ایرانی که پیام گذاشته اند، سپاس. واقعا وضع رقت باری ایجاد شده است در شهرها. اندکی ملایمت شاید بد نباشد... البته صلاح ملک خویش خسروان دانند....بدرود...

Posted by: محمد صادق دهقان at April 22, 2004 11:07 PM

سلام آمدم حالي ازتو بپرسم.ضمنا آدرسي سايتي وبلاگي اگر از منصوركوشان داري به من بگو.شادباشي.

باد كه شيرخواره دو سيب نارس سينه ات
تو چه غمگنانه
نگاه مي كني به عبور آخرين شهاب.
وپوتين هاي سربازان صف
- : آتش…

باد كه شيرخواره
وماه
آب ازچشم تو؟
سربازها را مرخص كن
بايد خواب كلاغ را بدزدند
آفتاب بزند بازي كلاغ پر است.


مظاهرشهامت
اردبيل 04515511008

Posted by: مظاهرشهامت at April 20, 2004 12:29 PM

ما همونطور با ائنا بوديم كه با خودمون! بي انصافي هم حدي داره

Posted by: mehrdad at April 19, 2004 11:19 PM

انجمن ايرانيكا در سيدني شروع به فعاليت فرهنگي كرده و دانشنامه ايرانيكا را پشتيباني خواهد كرد. براي خبر در اين راستا به وبلاگ dehgani.persianblog.com لطفا سر بزنيد.

Posted by: mahmoud Dehgani at April 19, 2004 2:49 AM

ميدوني چند روز از 14 اپريل گذشته؟ يه ذره دل به كار بده! بنويس!

Posted by: payam at April 19, 2004 12:57 AM

گفتگو با نویسندگان
در این بخش سعی خواهم کرد مجموعه ای از گفتگوهایی که خود من با نویسندگان ایرانی، مهاجر، افغان و ... انجام داده ام و همچنین گفتگوهایی که در سایت های مختلف به چشمم خواهد خورد منتشر کنم و لینک بدهم. امید که مورد توجه قرار گیرد.

Posted by: و قابیل هم بود at April 18, 2004 9:33 PM

سلام .هنوز قيافه مهربانت را در دفتر گردون به ياد مي‌آورم و آن مصاحبه دردناكي را كه مدتي پيش در يكي از روزنامه‌ها خواندم و مثل يك رمانتيست گريه كردم.آدرست را تازه پيدا كرده‌ام .دوست دارم به وبلاگم سر زده و نظرت را بگويي.

Posted by: مظاهرشهامت at April 18, 2004 7:15 PM

از چهار پنج سالگی عاشق کتاب بودم مخصوصآ قهرمانان سرزمين گل که متنش فرانسوی بود ومجبور بودم داستانش را خودم برای خودم بسازم .برای همين هم خيلی دلچسب بود. همين طور کتاب ماجرا های تن تن .نقاشی ها و تصوير های اين کتاب ها بيشترين سهم را از خاطرات شيرين کودکی من دارند.


Posted by: nima at April 18, 2004 9:55 AM

از چهار پنج سالگی عاشق کتاب بودم مخصوصآ قهرمانان سرزمين گل که متنش فرانسوی بود ومجبور بودم داستانش را خودم برای خودم بسازم .برای همين هم خيلی دلچسب بود. همين طور کتاب ماجرا های تن تن .نقاشی ها و تصوير های اين کتاب ها بيشترين سهم را از خاطرات شيرين کودکی من دارند.


Posted by: nima at April 18, 2004 9:55 AM

مگر ما با خودمان خوبيم ؟! ما اعجوبه ايم . همين .

Posted by: عليرضا بازرگان at April 17, 2004 6:58 PM

حالا حكايت ماست ...

Posted by: ایگناسیو at April 16, 2004 11:40 PM

اين مطلب شما مرا ياد شعري از يك شاعر افغان به نام كاظمي انداخت كه مظلومانه و صميمانه گفته بود:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت

پيروز باشيد

Posted by: Espid at April 16, 2004 7:10 PM

سلام جناب معروفي عزيز - اميدوارم خوب باشيد . براي اولين بار است كه سر مي زنم . بعد از اين بيشتر از مطالبتان استفاده خواهيم كرد .
سبز و سربلند بمانيد .
م . روان شيد .

Posted by: م.روان شيد at April 16, 2004 5:59 PM

از «مجله ی شعر در هنر نویسش» دیدن کنید.

Posted by: مجله ی شعر at April 16, 2004 11:14 AM

سلام و فکر میکنم این انتقاد باید زود تر و در زمانی پیشتر قبل از بیرون کردنشان در دل هریک از ما ساکنان ایران هم راه می یافت . برخورد کاملا طبقاتی و نراد پرستانیمان در سطوح مختلف بر گمانم در همه یما ن بود . میتوانست . نگاهی کوچکبینانه باشد یاا صلا ندیدنشان یا بهره کشی از انها . اما متاسفانه زندگی ما ایرانیان رو یداد پرستانه شده است . فقر را وقتی زلزله می اید میبینیم و امثال ان . اما جالب است که از رو یدادها هم سخن گفتن منع میشود چرا که ما را به یاد فقر می اندازد و اینجا یاد و انتقاد بجا از این رو یداد ما را به یاد فقر فرهنگیمان می اندازد . فقری که عدم شرم از ان انسان را حیران میکند. انسان..!؟!

Posted by: alireza at April 16, 2004 9:00 AM

سلام اقاي معروفي عزيز...وقتي نوشته تان را خواندم تصوير ثابت و سربزير و مظلوم افغاني ها در خاطر م زنده شد...و بعد هم فيلم اسامه كه آخرين فيلمي بود كه در اين زمينه ديده ام....آقاي معروفي اما حكايت ايرانيان مهاجر را ناتمام گذاشتيد...مي دانم كه اروپا ايران نيست ولي انتظار نداشتم كه يكمرتبه از وضعيت مهاجرت وارد داستان افغاني ها شويد...خب عباس معروفي است ديگر استاد است ...مي داند كه چه مي نويسد..و ما را از واديهاي مختلف مي گذراند...راستي مي دانيد هنوز هم نشريه گردون در بازار سياه برخي كتابفروشي ها به فروش مي رسد...اما من تنها زيراكس برخي شما ره هايش را دارم...دستتان در د نكند..ببخشيد اين چند سطر بي ارتباط را ناگهان به خاطر اوردم..تقديم به خاطره گردون.

Posted by: setare at April 15, 2004 10:01 PM

روزي بر سرمان خواهد آمد ...

Posted by: Bitter Coffee at April 15, 2004 7:21 PM

آدم بايد معرفت داشته باشد ! البته جسارت نباشد به استاد ؟!!!! آدم كه خاك پا باشد همين مي شود ديگر !!!!!!

Posted by: anita at April 15, 2004 5:41 PM

شما باچه عنواني حرف مي زني . باعنوان يك مهاجر يايك ايراني؟

Posted by: آ at April 15, 2004 4:59 PM

اقاي معروفي عزيز !
اگر اشتباه نكنم شما قبلا در يكي از مصاحبه هاتون گفتين كه : اقاي گلشيري به عنوان راهنمايي به شما گفتن : بايد 2 هزار كتاب بخواني ....!
من هم عاشق ادبيات و نثر ونظم هستم، وقتي اينجا وبلاگ شما رو ديدم واقعا ذوق كردم ،اگر ممكنه شما هم من رو راهنمايي كنيد كه چطور يك شروع درست و اصولي براي اشنايي و ورود به دنياي ادبيات داشته باشم،از چه سبكي،كدام نويسنده ،شروع كنم؟! البته مي دونم كه شما گرفتاريد و فرصت نداريد،اما اميدوارم كه اين لطف رو بكنيد،سپاسگذارم.

Posted by: Madmazel at April 15, 2004 2:31 PM

آقاي معروفي عزيز
وقتي مي ديدم با هر دزدي و قتل در كشور اولين نگاه ها و ترديد ها به سمت افغان غير ايراني مي افتاد دلم ميگرفت.يعني ما انقدر نژاد پرست بوديم. وقتي موقع جنگ در افغانستان تلويزيون و دانشگاه پر بود از دلسوزي به حال افغان ها،مي گفتم پس اين همدردي چه مفهومي داره؟
كار ما هميشه يا افراط يا تفريط.يا انقدر گرميم كه از حرارتش حتي خودمون خاكستر مي شيم،يا اونقدر سرديم كه از برودتش تمام ذرات وجودمون منجمد ميشن.قلمتان همواره جاري

Posted by: مهسا at April 15, 2004 11:00 AM

سواره از پیاده چه داند؟

مرکبی که چنرین سال است عده ای سوارند به دست مردم عام نمی افتد، زندگی شاید در پیاده بودن معنی پیدا کند!

Posted by: همشهری کاوه at April 15, 2004 8:02 AM

سلام جناب معروفي ... زور مان نمي رسد مگر امضايي بي خودكار ؛ تنها با يك كليك ....

Posted by: ارش سیگارچی at April 15, 2004 12:24 AM

چه موضوع دردآوري. محمد آصف سلطانزاده را به يادم آورديد. عزيز نويسنده‌اي كه شازده قلم كاران كشف‌اش كرد و جايزه‌ي اول بنيادش را به او داد و چندي نگذشت كه عده‌اي ديگر گم‌اش كردند. عذرش را خواستند. جايزه‌اش را برداشت و در رفت. عبدالقهار عاصي را به يادم آورديد. شاعري كه خودش را پرورده بود براي همزباني و كارت اقامت‌اش گم شد و ديگر صادر نشد و اخراج شد و چندي بعد هم در بمباران كابل كشته شد.
دردم مي‌آيد وقتي مي‌شنوم ته لهجه‌ي عربي داشتن كمك مي‌كند به صدور كارت اقامت مهاجران به ايران آمده. لشگر حكيم و صدر، ايران را مامن مي‌دانند اما هم‌ريشه‌ها در مي‌روند و ايران مي‌شود اول، در فراري دادن نخبه‌گان

Posted by: Fetross at April 14, 2004 5:28 PM

جايي خواندم كه حكومتها هميشه اقليتي را هدف انتقادها و فشارها قرار ميدهند براي آنكه ناشايستگي خودشان را در رتق و فتق امور از افكار عمومي پنهان كنند...

Posted by: Niosha at April 14, 2004 4:49 PM

goya baraye mokhalefat ba ikhraje panajoyane irani mohgime bejik o holand (domin bar) dar moghabele sefaratkhan-ha in do kwshwar jam mishawakd.baraye ehteras be ekhraje afkhanh as iran che mitawan khard? afkhanhaye berlin ham goya shareshan be sendegi khodeshan mashghol ast?

Posted by: akram mohammadi at April 14, 2004 3:19 PM

من کلمه ی وامصیبتا را از دختر پنج ساله ی افغان شنیده ام!
چند روز پیش یکی از اهالی افغان به کتابفروشی آمده بود، می پرسید آنچنانی که ما شیفته ی کتابهای نویسندگان شما هستیم شما هم نویسندگان ما را طالبید؟
کتابی از عتیق رحیمی را به او دادم ، و کتاب شعر معاصر زنان افغان را،
نگاهش درخشید، من هم به جای همه ی مردم افغان، دستش را فشردم. و گفتم عتیق که به برلین آمد خبرت می کنم.
به راستی،برخوردهای انساندوستانه ی میزبانان اروپايی را که می بینیم،
می باید به ضد خارجی بودن خودمان در برخورد با این مردمان اعتراف کنيم

Posted by: پيام at April 14, 2004 1:24 PM

قربون قلمت برم آقاي معروفي
چقدر با احساسي و چه چيزها ميبيني كه خيلي ها نميبينند .
انگار كه از نوشته ات چشمانم سوئي جديد يافت .
به خاطر اين ديد جديد و به خاطر اين حس جديد نسبت به اين مردان آواره از تو سپاسگزارم
عاشق قلمت هستم . و عاشق نگاهت

Posted by: آوا at April 14, 2004 8:52 AM

lotfan be ehterame Hedayat sari be weglog ma bezanid
Arezoomand Didar_e shoma

Posted by: Hamed Samadi at April 14, 2004 8:40 AM