June 30, 2004

"حالا يک کتابفروشی دارم ...!"

در ماه ژانويه دوستی که در روزنامه نگاری بسيار چيزها به من آموخته، از من خواست که تجربه ام را در کتابفروشی براش بنويسم. نوشتم و فرستادم. امروز ديدم که در بی بی سی آمده است، عينا آن را منتقل می کنم.

عباس معروفی، نويسنده 'سمفونی مردگان' و مدير انتشارات گردون، يکی از نويسندگان نام آشنای ايرانی است که اکنون چند سالی است در برلين و در مهاجرت روزگار می گذراند.
او برای امرار معاش در خارج از کشور به چند کار دست زده، و از مديريت هتل تا ... را تجربه کرده اما سرانجام به کتابفروشی روی آورده و 'خانه هنر و ادبيات هدايت' را در شهر برلين پديد آورده تا در آنجا هم به کار کتابفروشی مشغول باشد هم به کلاس های داستان نويسی خود بپردازد. از او خواسته ايم که تجربه خود را در کار کتابفروشی برای ما بنويسد. آنچه می خوانيد نوشته اوست:
تا حالا شده کنار رود "راين" آنقدر راه بروی که نفهمی ساعت ها گذشته و خورشيد رفته و تاريکی آمده و پاکت سيگارت به آخر رسيده؟
تا حالا شده جاده ای را بگيری و آنقدر بی مقصد برانی که ندانی به کدام شهر رسيده ای، به کدام سمت بايد بپيچی، چه جوری برگردی؟
يک بار از شهر "کلن" به سمت "دورن" حرکت کردم و سر از شهری ناشناخته در بلژيک در آوردم. شب بود و من هر چه تلاش می کردم برگردم نمی شد، از شهری ديگر در همان بلژيک سر در می آوردم. دور خودم می چرخيدم و گيج بودم. نيمه های شب توانستم اتوبان را پيدا کنم و برگردم. همان روزها بود که متوجه شدم مهاجران با پناهندگان تفاوت عميقی در نگرش به محيط شان دارند. نمی توانستم با طبيعت و شهر تازه ام رابطه عاطفی برقرار کنم. مدام يک سئوال در ذهنم روشن می شد: چرا به اينجا پرتاب شده ام؟ به خصوص وقتی از خواب بيدار می شدم.
از همان آغاز ورودم به آلمان حرف ها و نصيحت ها شروع شد: بنشين رمانت را بنويس. من اما هميشه آدم سرکشی بوده ام. هرگز در عمرم به حرف کسی نرفته ام. هميشه کار خودم را کرده ام، خودم اشتباه کرده ام، خودم اثری پديد آورده ام، خودم زمين خورده ام، و خودم باز بلند شده ام.
دوستان از سر مهر اصرار داشتند، و دشمنان با اظهار نظر مرزبندی شده می خواستند که به حوزه آنها وارد نشوم، و همه با يک لحن نصيحتم می کردند: عزيزم، بنشين رمانت را بنويس.
کجا بنشينم؟ و چی بنويسم؟ چرا بسياری از هموطنانم می خواهند که نويسنده شان را در آکواريوم بگذارند و چرخيدنش را در آن چهارديواری محدود تماشا کنند؟ چرا کسی در نمی يابد که من همه اين کارها را می کنم تا بتوانم بنشينم، و رمانم را بنويسم؟

علاوه بر اين ها چه جوری بايد زندگی را پيش برد؟ اجاره خانه و هزينه های ديگر را چه می توان کرد؟ تازه من خوش اقبال بودم و در دو سال نخست، سه کتابم به آلمانی منتشر شده بود. اما با حق التأليف سه کتاب نمی توان يک خانواده پنج نفره را پيش برد. بايستی فکری اساسی می کردم.
اينها بخشی از دغدغه های من بوده، و جايی که پايم بر زمين سفت تبعيدگاهم قرار می گرفت، نخست غرورم مطرح بود که هرگز نخواستم جلو آشنايان و يا اداره کمک های اجتماعی گردن کج کنم. حالم از ناله کردن به هم می خورد، اما روزگار سختی بر من گذشت.
دوست نداشتم توی قوطی بنشينم و رمان بنويسم، ساعت کار بزنم و بگويم چهل صفحه مثلا نوشتم. دوست نداشتم حقوق بخور و نميری بگيرم و گاهی با چمدانی پر از کتاب در مجلسی حاضر شوم و از حضار خواهش کنم که کتاب هام را بخرند. دوست نداشتم که حرفم را در سينه ام خفه کنم و برای گذران امور، و يا برای خوشايند اين و آن سربه زير و قابل انعطاف شوم، مثل پاستيل، مثل لاستيک، مثل موم.
سرکش بوده ام، کوهی بوده ام. کودکی ام در کوهستان رقم خورد. زير دست پدربزرگم تربيت شدم، آدمی که با بادامی می ساخت، اما به هيچ دامی تن نمی داد. شايد هم زندگی مرا او تباه کرد که با لگد به زير سفره مصلحت طلبی بزنم.
نوزده ساله بودم که سر سفره صبحانه ای با پدرم، سفره را به صورتش کشيدم و از خانه اش رفتم. رفتم و هفته بعد به عنوان سرباز صفر سر از پادگان صفر پنج کرمان در آوردم. اگر در خانه پدری تحمل شنيدن زور نداشتم، در پادگان اما کتک خوردم، توهين شنيدم، بيگاری کشيدم، زندانی شدم، و وقتی خدمتم تمام شد ديگر به خانه پدری برنگشتم. اما ياد گرفتم چه جوری با کار سخت نجاری پول در بياورم، چه جوری با فعلگی شکمم را سير کنم، و چه جوری خودم را سرپا نگه دارم که ساعاتی از شب هام را به خواندن و نوشتن بپردازم. وقتی به آلمان آمدم فرصتی به دستم آمد که ياد روزها و سال های گذشته ام بيفتم.
يک پيشنهاد از انجمن قلم سوئيس داشتم که در خانه ای در شهر برن زندگی آرام و خوبی داشته باشم و مادام العمر مواجبی بگيرم و "بنشينم رمانم را بنويسم". سه روز در شهر برن ماندم و فرار کردم.
هفت ماه مهمان خانه هاينريش بل بودم، و يک سال هم به عنوان سرپرست در آن خانه کار کردم. سروکارم با هنرمندان فراری و ستم کشيده جهان سوم بود. نقاشی ايرانی که شوهر شاعرش را با طناب خفه کرده بودند، شاعری کوبايی که پدرش ژنرال رده بالای ارتش فيدل کاسترو بود اما او در سايه مرگ، خود را به اسپانيا و سپس به آلمان رسانده بود، نويسنده ای بوسنيايی که صرب ها هزار بار به زنش تجاوز کرده بودند و من مدام بايد او و بچه های بيمارش را به درمانگاه می بردم، شاعری گواتمالايی که از خوشبختی! زياد سروکارش به خانه هاينريش بل افتاده بود، يکبار بهش گفتم: "ياسين، اگر تو خوشبخت بوده ای، اينجا چه می کنی؟"
فقط نگاهم کرد و لبخند تلخی بر صورتش نقش بست. هيچ پاسخی نداشت که لابد می دانست هر رانده از جايی، اين پرسش را در خود پژواک می دهد: " اگر خوشبخت بودم توی بغل تو چه می کردم؟ "
راستی من در آلمان چه می کردم؟ يک سال کارم در خانه هاينريش بل تمام شد، و دوباره سختی روزگار دندانش را فشار داد. در کلاس های فشرده زبان آلمانی ثبت نام کردم، اما اداره کار شهر "دورن" به من گفت که چون سنم بيش از سی و پنج سال است نمی توانم از اين کلاس ها استفاده کنم. بيکار شده بودم و با حقوق بيکاری حتی اجاره خانه را هم نمی توانستم پرداخت کنم. کاری در شهر "واندليتز" پيدا کردم، شصت کيلومتری برلين شرقی، هتلی کنار درياچه، و من بيش از دوسال مدير شبانه اين هتل بزرگ شدم. زبان آلمانی را در همين هتل ياد گرفتم، اما کارم سخت بود. از نه شب تا هفت صبح، و روزها منگ و خسته بودم. ( هنوز آن را به تاکسی راندن و پيتزا پختن ارجح می دانم ).
در اين دوره تقريبا چيزی ننوشتم. چهارپنج مقاله و يکی دو داستان کوتاه. ناتوانی در نوشتن عصبی و غمگينم می کرد. به پوچی رسيده بودم. توی جاده های تاريک به رمانم فکر می کردم، آن را در ذهنم می پختم، اما وقتی به محل کارم می رسيدم تمام رشته ها و بافته ها مثل مه از جلو چشم هام محو می شد. نمی توانستم حتی يک خط بنويسم. همه هوش و حواسم بايستی به مسئوليتم می بود. درهای ورودی، تحويل گرفتن پول از قسمت های مختلف، خاموش و يا روشن کردن سونا و ويرپول، تلفن ها، مهمان ها، ارباب رجوع، و کارهای ديگر. صبح که خورشيد می دميد، دلم می خواست گريه کنم. بغض می کردم و همه آن را سر خودم خالی می کردم. تمام روز وقتم را با آشپزی، خوابيدن، دراز کشيدن و از پنجره به ابرها نگاه کردن به باد می دادم تا هوا تاريک شود، يک نگاه به ساعت، يک نگاه به دور و اطرافم، وقت می کشتم تا ساعت به هشت برسد و من راه بيفتم. شکسته شدم، پير شدم، و عاقبت تسليم شدم. با خودم می گفتم تمام شد، بايد منتظر باشم که سوت پايان بازی را بزنند.
چاره ديگری نداشتم. نمی خواستم خانواده ای پنج نفره فرو بريزد، می دويدم و با اينکه حقوق ماهيانه ام کفاف زندگی مان را نمی داد، اما به جای چهل ساعت، هفته ای شصت ساعت کار می کردم.
کارفرمای من پزشکی بود که هتل هم داشت. او از من می خواست که هفتمين شب هفته را هم کار کنم. نپذيرفتم و همين مسئله باعث شد که باز بيکار شوم.
مدتی در يک کتابفروشی ايرانی مجانا کار کردم که داستانش خود از حکايات غم انگيز و سياه زندگی من است. و به موقع به آن خواهم پرداخت. تا جايی که به من گفتند سنت شهر برلين را نشکنم و کتابفروشی دوم را در اين شهر باز نکنم. من اما از خانه پدری سنت شکن بودم و بايستی اين کتابفروشی را باز می کردم، چون چاره ای جز آن نداشتم.
گاهی هم لازم بود به دعوت جايی برای داستان خوانی به سفر بروم، متنی يا داستانی آماده می کردم و راه می افتادم. بسيار پيش می آمد که بعد از مراسمی در شهری ديگر، ميزبان به سراغم می آمد که: چقدر پول بليت داديد؟ بليت را نشان می دادم، دويست مارک. بفرماييد اينهم دويست مارک. تمام راه در بازگشت با خودم می گفتم اينهمه وقت تلف کردم، ولی... نبايد نانجيب بود.
اينها شمايی از زندگی در غربت من بوده که با خودم می گويم تا حالا شده که چهار ماه اجاره خانه ات عقب مانده باشد و هر لحظه منتظر باشی که اثاثيه ات را بريزند توی خيابان؟
تا حالا شده که هرچه کار بکنی، بدوی، نخوابی، بنويسی، باز هم زمان کم بياوری و از خستگی به نفس نفس بيفتی، سينه ات پر از هوا باشد، اما جايی برای نفس تازه پيدا نکنی؟
حالا يک کتابفروشی دارم، در خيابان "کانت" شهر برلين. آن را به نام هدايت ثبت کرده ام. شش کلاس ادبی و هنری در آن برقرار است. خودم کلاس داستانم را پيش می برم. حالا فقط در دو خيابان و دو نقطه خلاصه شده ام. "خانه هدايت" که روزی ده ساعت در آن کار می کنم، و خانه خودم که شبی چهار ساعت می نويسم، و بعد می خوابم که صبح کتابفروشی را باز کنم. رمان تازه ام را تمام کرده ام و چند ماه است که اصلا فرصت پاکنويس کردنش را ندارم. مانده است روی ميزم، درست در صفحه ی صدو نود و سه.
نه وقت سينما رفتن دارم، نه فرصتی هست که به فيلارمونيک بروم و رکوئيم موتزارت را گوش کنم، نه در کافه ای ديده می شوم، نه ...
نه. وقت ندارم به دندانپزشک مراجعه کنم، وقت ندارم قدم بزنم، وقت ندارم بيمار شوم، ماه هاست که بيمار نشده ام. سرماخوردگی هم که بيماری نيست. سه روز اولش کمی سخت است، و می گذرد، عادی می شود، و می شود کار کرد، کف را شست، قفسه ها تميز کرد، کتاب جديد سفارش داد، فارسی، آلمانی.
هرچه کتاب از ايرانی ها در آلمان درآمده تهيه کرده ام، ايرانی ها اما کتابخوان نيستند. ايرانی ها در مرگ و زلزله کمی به هم نزديک می شوند و خيلی زود فراموش می کنند. برای بخش فرهنگی و ادبی و هنری زندگی شان هزينه ای در نظر نمی گيرند. ايرانی ها نمی توانند مراقب نويسنده و هنرمندشان باشند. شناخت حمايت ندارند، توانش را البته دارند. اين از زمان صادق هدايت تا فردا ادامه دارد.
چند روز پيش دوستی می گفت: " تو نمی بايست به عنوان نويسنده از دست مردم پول بگيری، پشت صندوق بايستی. بايستی می رفتی يک گوشه و... "
چاره ای نداشتم. حالا بايد روزی ده ساعت کتاب بفروشم. دلم می خواست توی مردم باشم بی آنکه کتاب بفروشم، بنشينم و رمانم را بنويسم. هميشه همه کاری می کردم تا بتوانم بنشينم و رمانم را بنويسم. حالا هم دارم همه اين کارها را می کنم تا...
عباس معروفی، ژانويه 2004 برلين

June 20, 2004

فوتبال خوب برابر است با شنيدن يک ساعت راجر واترز

در روزمره گی همه ی ما دچار آسيب هايی می شويم که به طور طبيعی آن را احساس نمی کنيم، گاه شانه بالا می اندازيم، و از آن می گذريم. گاه بعد از کار روزانه چرتی می زنيم گاه موزيک گوش می کنيم که صداها، امواج، نگرانی ها، سکوت سهمگين، و يا هياهو را از خود بشوييم، در واقع دوش ذهنی می گيريم تا کمی آرام بگيريم، و برای کار اصلی آمادگی داشته باشيم.
زمان هايی بود که بعد از کار روزانه پينگ فلويد گوش می کردم و هياهوی روز را در ذهنم می شستم. زمان هايی هم بود که زير رگبار مونولوگ آسمان و ريسمان آدمی که مرا گوشه ای پيدا کرده بود، مورد تجاوز روحی قرار می گرفتم، می فهميدم که بي رحمانه  دارد مرا مصرف می کند، من هم بيشتر به صدای لاستيک ماشين بر آسفالت خيس گوش می دادم، اما امکان گريز از کلمات و جملات طرف وجود نداشت. گاهی لحن يکنواخت و آزارنده ی گوينده آنقدر خسته ام می کرد که دلم می خواست نيم ساعتی دراز بکشم و در سکوت دوباره رنگ بگيرم.
من هرگز به بخل و حسدهای کوتوله ها وقعی ننهاده ام و کار خودم را کرده ام، و اصولا اهل کار ايجابی ام، نه سلبی. اما به هر روی، اين چيزها هم هست، غريبه زدگی  و خودی زنی هم  از سوی عده ای هموطن هست، خستگی کار روزانه هم هست، صداها و هياهوی روزمره گی آدم را از پا در می آورد. چند روزی است که با مسابقات فوتبال اروپا نيازی به هيچ ترفند ديگری برای دوش گرفتن ذهن نيست. هرشب يک يا دو بازی تماشا می کنم و صاف می روم پشت ميز.
مخصوصا بازی هايی مثل فرانسه و انگلستان،  که در دقيقه ی نود زيدان طومار انگستان را درهم پيچيد. يا بازی چک و هلند، که نِدوِد خط بطلانی بر خشونت هلندی ها کشيد، وبهشان فهماند که با کوبيدن يک راه، چيزی هموار می شود که پيروزی نام دارد. هلندی ها، آلمانی ها و بقيه ی تيم های خشن بايد ياد بگيرند که از قاعده ی "بازی" پيروی کنند، سخت نگيرند، منقبض نباشند، مثل چک ها و فرانسوی ها فقط بازی کنند. و معرفت داشته باشند. بازی خوب بيش از برد و باخت اهميت دارد.
راستی فوتبال خوب برابر است با شنيدن يک ساعت راجر واترز، نيم ساعت چرت جانانه، و يک استراحت دبش با چای قندپهلو. بعدش می شود دهلی رمان را فتح کرد. 

June 15, 2004

يک خط نازک

تاريخ زندگی ما گستره ی کاغذ است.
به پهنای آن رنج می بريم، خرد می شويم، می دويم، بازی می کنيم، تنها می مانيم، می ميريم، و وقتی گذشتيم در پرونده ی بشری خط می شويم؛ دقيقا مثل لبه ی کاغذ.
ساسانيان در مساحت بزرگ شدند و فرو ريختند، مغول ها در مساحت تاختند و محو شدند. کودکی در مساحت شب ترسيده بود، مادری پسرش را  بدرقه می کرد، تمام شب بيدار بود، و صدای جنگ از دروازه ی تاريخ محو می شد، انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است. جايی کسی می خواست خون کسی را بريزد، در مساحت نفرت. کسی صدای چکاندن ماشه را می شنيد، و  تا تمام کند، پرواز گلوله را در مساحت عمرش طی می کرد، و بعد فرو می غلتيد، انگار که نايستاده بوده، خواب بوده و داشته کابوس می ديده. جايی دختری از نردبان بالا می رفت تا شادی اش را در مه نشان دهد، انگار يک عمر عنکبوت قالی نبوده است. ماه در سياهی راه می رفت. کسی در باجه ی تلفن فرياد می زد: الو، الو، مامان! نمی دانست کجاست، نمی دانست چرا آنجاست، از سرما می لرزيد، و بخار دهنش در پهنه ی شب لمبر می خورد...
دلم می خواست از مساحت بروم بيرون، کنار محيط بايستم، شانه ای بالا بيندازم، به آن خط نازک نگاه کنم و بگويم: تمام شد، همه چيز تمام شد.

June 8, 2004

نمايش "سمفونی مردگان" در تئاتر هامبورگ

در روزهای چهارم تا ششم ژوئن 2004  رمان "سمفونی مردگان" در تئاتر "کامپ ناگل" شهر هامبورگ به اجرا در آمد.
حدود يک سال پيش نامه ای از بخش تئاتر انتشارات سورکامپ دريافت کردم که داريوش يزدخواستی، کارگردانی با سابقه ی تئاتری طولانی که تقريبا کليه ی آثار شکسپير و ايبسن و استريندبرگ و بسياری ديگر (حدود پنجاه اثر) را به صحنه برده، برای پايان نامه ی دانشجويی خود "سمفونی مردگان" را برگزيده است، و از ناشر و نويسنده اجازه می خواهد که کار را به صحنه ببرد.


Bild 291.jpg


نامه ی ديگری ضميمه بود
با امضای کارگردان و متنی بسيار ادبي و غنايی، که خواندنش برای من کمی دشوار بود. او قصد داشت خط اصلی داستان فروپاشی خانواده ی اورخانی را دنبال کند، با پيش زمينه ای از قصه ی هابيل و قابيل، که برادرکشی در کار برجسته باشد، و موومان چهارم رمان به طور کامل بر صحنه اجرا شود.

کارگردان، داريوش يزدخواستی که زبان مادری اش آلمانی است، در آلمان متولد شده و از سه سالگی تا ده سالگی با خانواده اش در جلفای اصفهان زندگی کرده است. او در دانشگاه هامبورگ تحصيلات خود را
در رشته ی کارگردانی تئاتر به پايان رسانده، و قصد دارد مجموعه نمايش هايی را به صحنه ببرد.


تئاتر "کامپ ناگل" يکی از مهم ترين تئاترهای آلمان است که در فضای ادبی و تئاتری اروپا اعتبار ويژه ای دارد. سابقا آنجا کارخانه بوده، فضای بسيار بزرگ، با تيرآهن های بلند و ضخيم، بُعد کارگاهی عجيبی برای بازيگر و تماشاگر به وجود می آورد. اجرای "پريميه ره" اين نمايش در روز چهارم ژوئن، درست مصادف بود با رمان خوانی من در دانشگاه هامبورگ. در هامبورگ بودم و نمی توانستم اجرای نمايش "سمفونی مردگان" را ببينم.

روز بعدش هم من می بايست در برلين در مهمانی نويسندگان شهر برلين که انتشارات سورکامپ در "خانه ی هنر و ادبيات هدايت" ترتيب داده بود حضور می يافتم و نمی توانستم در آن شهر بمانم. گفتم: "حيف، متأسفم." و داريوش يزدخواستی با صدای مهربانش تلفنی می گفت: "شما رمان خوانی داريد و من نمی توانم آنجا باشم. حيف، متأسفم."
پرسيدم با چند بازيگر نمايش را به صحنه برده؟ و او گفت که با نه بازيگر. روز يکشنبه دوباره به هامبورگ رفتم، ده شاخه رز سفيد گرفتم و وارد سالن تئاتر شدم. همه چيز به قاعده درست پيش می رفت، الا قلب من که آرام نمی گرفت، و چيزی جز ديدن نمايش هيجانم را پايان نمی داد.
نمی دانم چقدر آب نوشيدم تا نمايش شروع شود، چراغ ها را خاموش کنند، و در برابر شورآبی تيره نشسته باشم. خانم ماری هولتزر دکوراسيون را ساخته بود؛ با اله مان چند گونی برای استفاده در صحنه های مختلف، و شورآبی که تمامی آن صحنه ی بزرگ بود.

و نمايش از کنار شورآبی شروع می شد: خانواده ی اورخانی رفته اند پيک نيک و هندوانه خوری کنار شورآبی، پدر نفس می گيرد و می رود زير آب، آنوقت بچه ها نگران می شوند.
مادر می خندد و می گويد: "آخ. آخ. آخ. پدر کجا رفت؟"
آيدين به گريه می افتد: "پدر!"
آنوقت پدر از زير آب در می آيد، نفسش را با ضرب بيرون می دهد. می خندد و به آيدين آب می پاشد. آيدين می خندد و مادر اشک هاش را پاک می کند. همه چيز در اين نمايش با اله مان های خاصی رنگ آميزی می شود. يوسف با چتر پدر به تقليد از چتربازهای روسی از پشت بام می پرد، در اين نمايش همزمان با سقوط او هندوانه ای در صحنه می ترکد، و رنگ سرخ و بوی هندوانه تا آخر در مشام تماشاگر می ماند. بوی زندگی، در بوی هندوانه چرخ می خورد، و مرا به هوس می اندازد که گازی به قاچ سرخ زندگی بزنم.
اما يوسف جلو رويم غرق در خون افتاده است. پدر از راه می رسد و می غرد: "ببريدش قبرستان."
يا اله مان کلاه (پاپاخ)، جزو ديالوگ پدر با آبادانی است. آبادانی آمده دختر آفتاب نديده ی خانواده ی اورخانی را بگيرد، در بازی کلاه ها در برابر پدر کم می آورد. کلاهی بالا می رود، کلاه مقابل بالاتر، و اين بازی با کلاه به اينجا می رسد که کلاه پدر مثل فنر جمع می شود، اما کلاه آبادانی تغييری نمی کند. پدر امتياز می گيرد، آبادانی دست هاش را از هم می گشايد، و لبخند می زند.
کتاب سوزی اما در ميان شورآبی رخ می دهد. همه ی زندگی در ميان و يا در کنار شورآبی می گذرد، گويی کارگردان دريافته که شورآبی سمبول روشنفکری ايران می تواند شاهد ماجراها و برادرکشی ها باشد. برادرکشی، همين تم غالب بر فضای سياسی و اقتصادی ما ايرانی ها. تا جايی که برادری مؤنث از باکو مثلا خط سعيد امامی را ادامه دهد و بخواهد شاعرکشی (فيزيکی يا شخصيتی) را افتخار زندگيش بداند. آن هم کسی که فارسی نوشتن را درست بلد نيست، و نمی فهمد تره "خُرد کردن" فرق دارد با "خوردن" و "کردن". من اما تره برای اين "عابران پياده" و اين "اعداد پيش پا افتاده" خرد نمی کنم. هيچوقت نکرده ام. و می فهمم که هر شاعرکشی زير فشارهای عديده به اين روز می افتد. و اين را نيز می دانم که سرکوب های جنسی تبديل به چغرها و انباشت های خطرناک جنايی می شوند. و چه راحت در اين روزگار واژه های "جاسوس" و "جنده" را مثل نقل و نبات بر سر هم می ريزند که از خون همديگر سير شوند؟ به راستی چقدر بايد بر کسی فشار آمده باشد که بی علت، نديده و نشناخته و نخوانده بخواهد پاچه ی يکی را در آن سوی جهان بگيرد و مرتکب کثيف ترين جنايت ها شود؟ فقط اسلحه و قدرت ندارد، وگرنه روزی دو تا مغز می ترکاند. و چرا؟ می خواهد سر نويسنده ی مملکتش را بگذارد لب باغچه و گردتاگرد ببُرد، خيال می کند در آينده ی آن مملکت حضور دارد، نقش دارد، و تا از روی خون قربانی نگذرد بهش مدال نمی دهند، يا شايد آينده اش بديُمن خواهد گشت اگر جنايت نکند. او هم مثل يوسف "سمفونی مردگان" معلول سياسی اقتصادی است که به تقليد از چتربازان روسی به آن روز افتاد. برادر بزرگ جز اين چيزی به عقلش نرسيد. چتر پدر را برداشت و از پشت بام خانه شان پريد. وقتی جسم درهم شکسته و نفله ی يوسف را در آن روز جنگ و آتش به درون آوردند، پدر از بالای پله ها فرياد زد: "ببريدش قبرستان."
با چند اله مان ساده مثل هندوانه، گونی، آب، نردبان، کلاه، تخمه، به آسانی خون در رگ های نمايش می دويد. بر کارت پستال تبليغی نمايش هم اين جمله از رمان آمده بود: "بعد از جنگ بايد ضد عفونی کرد."
بازيگران "سمفونی مردگان" عبارت بودند از: هارتموت شوريتز (پدر)، کريستين هيبيگ (مادر)، ماريو راموس (آيدين)، اسکار دياز (اورهان)، نورا يوخوشا (آيدا)، يوستوس بک من (يوسف)، رولاند فلوگل (اياز پاسبان)، ايوُنه بوونکرک (سورملينا)، لودگر هاينينگر (آبادانی).
سال ها پيش در ايران قرار بود که داريوش مهرجويی يک فيلم سينمايی و يک سريال ده قسمتی از "سمفونی مردگان" بسازد، مدتی طولانی با هم کار کرديم و حرف زديم (برای نقش اورهان مهدی فتحی را در نظر داشت، و آقای انتظامی دلش می خواست نقش پدر را بازی کند)، اما مهرجويی نتوانست پروانه ساخت فيلم را بگيرد. و موضوع شايد در ذهن هردومان ماند. مهرجويی می گفت کتاب را می گذارم جلوم و همين جريان سيال ذهن را ضبط می کنم. و نشد.
يک کارگردان سوئيسی حالا می خواهد "سمفونی مردگان" را در لبنان بسازد. چند نامه به من و ناشرم نوشته، چند باری با هم ديدار کرده ايم، اما هنوز جواب قطعی به او نداده ام، دلم می خواهد اول در ايران ساخته شود.
در هامبورگ موقع تماشای نمايش سعی کردم از منظر نويسنده خودم را کنار بکشم و فقط به عنوان تماشاگر حضور داشته باشم. در جمع تماشاگران هفت نفر ايرانی بودند که من هم يکی از آنان بودم.
زمان اين نمايش تک پرده ای نود دقيقه بود، و زيباترين صحنه ی آن، موومان چهارم بود که آيدين به نرده ی ايوان زنجير شده و دارد به شيوه ی جريان سيال ذهن با خودش حرف می زند. بازی درخشانش مرا بر آن داشت که در پايان اجرا، وقتی سورملينا در آن تاريکی به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا به صحنه کشيد، همه ی گل ها را به آيدين هديه کردم تا به هرکس شاخه ای بدهد.
بعد از نمايش دور يک ميز بزرگ در رستوران کازينو "کامپ ناگل" با گروه تئاتر نشستيم و نوشيديم و حرف زديم. وقتی با آيدا روبوسی می کردم گفتم: "آيدای من!"
گفت: "من نورا هستم. بياييد باهم عکس بگيريم."
چند عکس گرفتيم. گفتم: "حالا يک عکس دونفره هم با نورا بگيريم."
گفت: "من آيدا هستم."
وقتی به هتل برگشتم، خوشحالی، هيجان، و چشم های نمناک برخی از آنها در ذهنم عکس شده بود. به خصوص تصوير يوسف که موقع خداحافظی رز سفيد را نزديک دهنش برد و خوردن يوسف وار را با همان گل رز نشان داد.
با داريوش يزدخواستی قرار گذاشتيم که کار مشترک مان را با نمايش "رکوييم"، از مجموعه داستان "اين آلمانی ها"، نوشته ی من و کارگردانی او ادامه دهيم. کار و نگاهش را دوست دارم. پر از احساس است، و نگاه مينی ماليستی اش دقت عجيبی در خلق لحظه به او می بخشد.
چقدر خوب اين رمان را خوانده بودند! همه شان، همه شان ماه بودند.

June 1, 2004

ماه تنهای من

ماه گفت: "تنهايی؟"
گفتم: "آره، می آيی توی حوض بازی کنيم؟"
خم شدم توی حوض. ماهی های قرمز هنوز می آمدند کف آب، و به ماه می گفتند: "آب، آب، آب."
ماه خودش را پهن کرده بود روی آب. پخش می شد، تکرار می شد، و انگار در حافظه ی آب غرق می شد. شايد هم حوض داشت ماه از بر می کرد. سطر به سطر می خواند و لايه لايه قورت می داد.
ماهی ها از من نمی ترسيدند. توی مشت من با ماه حرف می زدند و پيش می رفتند. بعد ديدم مادربزرگم خم شده توی حوض.
 آمده بودم کف آب، و به ماه می گفتم: "آب."