August 21, 2004

مسيو ابراهيم و گل های قرآن

                 مسيو ابراهيم


من و دوستم وحيد مقدم (درياروندگان) پارسال تصميم گرفتيم کتاب "مسيو ابراهيم و گل های قرآن" اثر اريک امانوئل اشميت را با هم ترجمه کنيم. روزی دو سه ساعت در "خانه ی هدايت" و در بين کارهای ديگر، ترجمه را به پايان برديم و برای نشر ققنوس تهران فرستاديم تا منتشر شود. در زمستان گذشته خبر انتشار اين کتاب به وسيله ی نشر ققنوس در اختيار مطبوعات قرار گرفت و در ليست کتاب های در حال انتشار هم آمد.
کتاب در دست انتشار است و اگر آفت نخورد يا تگرگ امسال سردرختی ما را نريزد، پاييز امسال کتاب بر پيشخان کتابفروشی ها عيان می شود. ما چيزی در اين کتاب نمی بينيم که قلب کسی را جريحه دار کند، برعکس هر آدمی با خواندن "مسيو ابراهيم و گل های قرآن" لبخند خواهد زد، شايد هم به اين فکر برسد که ما در مقدمه نوشته ايم؛ يعنی کوتاه در باره اين کتاب:
سقوط آخرين نشانه های بربريت قديم، يعنی تقسيم رسمی و قانونی انسان ها به دلايل ايدئولوژيک و نژادی در سال های انتهايی قرن بيستم از يک طرف، و از سويی برچيده شدن مرزهای خبر و ارتباطات در پی انقلاب الکترونيک، نويد دستيابی به دنيايی بهتر، انسانی تر و آزاداتر را می داد. اما واقعيت های تلخ در آغاز قرن بيست و يکم نشان از برپايی ديوار های ديگری داشت. جنگ های قومی مذهبی، رشد بيکاری و جنايت، افزايش بی رويه ی جمعيت، فقر، تشديد شکاف طبقاتی، فاصله ی هر چه بيشتر شمال وجنوب، نابسامانی های محيط زيست، همه و همه ما را به عبث بودن اين اميد واهی می رساند، و اينکه رسيدن به صلح و امنيت جهانی، به دنيايی فارغ از تبعيض نژادی و طبقاتی، کاری ساده نيست.
و اما در عوض چه کارساده ای می تواند باشد در اين جهان، يافتن يک دوست آن هم از جنمی ديگر. در عين حال  چه زيبا و چه سؤال برانگيز می تواند باشد يک دوستی.
و در اين جهان، دوست شدن يک نوجوان يهودی از "کوچه آبی" در محله ی يهودی نشين، در پاريس با پيرمرد به ظاهر عربی که مسلمان هم هست چه عجيب می تواند باشد! دوستی که هرچند پير است و عرب، اما  هميشه برای تو ست و با تو، چه در لحظه های روشن زندگی  و چه در تاريک ترين دقايق تنهايی. پيرمردی که بر خلاف ظاهر و شغلش راز خوشبختی و لبخند را می شناسد و به تو می شناساند. اين دوستی هرچه باشد و بين هرکه باشد، در هر زمان و مکانی برای جهان ما بزرگ است. برای جهان مطلق ها و پيشداوری ها، جهان سوزاندن تنها به اين گناه که از قبيله ی ديگری هستی، جهان دريدن به اين جرم کوچک که به راه و مذهب ديگری تعلق داری و ...
و  چه زيباست در اين جهان که يک دوستی کوچک اين ارمغان بزرگ را برايت داشته باشد، که بدانی تعلق به مليت و مذهبی ديگر جرم نيست، که بدانی عرب بودن حتما مساوی با عرب بودن نيست، که  بدانی حتا برادر داشتن هميشه مساوی با داشتن برادر نيست، و عاقبت بدانی کوچه آبی که سال هاست در آن زندگی می کنی آنچنان هم آبی نيست.
                                                                                   يادداشت مترجمان

و اين  هم شروع رمان:


مسيو ابراهيم و گلهای قرآن


        


وقتی يازده سالم بود، سر خوکمو بريدم و رفتم سراغ نشمه ها. خوکم یه قلک بود از جنس سراميک. براق، نقاشی شده با رنگ هايی مثل رنگ استفراغ، و يه شکاف که از اون سکه ها داخل می شدن، بی اينکه بتونن از اون تو خارج بشن. اين قلک یه سره رو بابام برام خریده بود، چون عين درکش از زندگی بود: «پول واسه جمع کردنه، نه واسه خرج کردن.»


توی شکم خوکه دويست فرانک بود، حاصل چهار ماه زحمت.


يه روز صبح قبل از اينکه برم مدرسه، پدرم گفت: «موسی، نمی فهمم چرا هميشه پول کم می آد... از حالا هر چی می خري بايد تو دفتر حساب و کتاب خونه وارد کنی.»


پس که اينطور! حالا که هم توی مدرسه و هم  توی خونه  مدام به من امر و نهی می کنن که بشور، بپز، بخون، خريد خونه رو به کولت بکش، حالا که توی یه آپارتمان بی در و پیکر تاريک، خالی، بدون محبت زندگی می کنم، حالا که بيشتر برده ام  تا پسر يه وکيل بی مشتری و بی زن، حالا که بهم تهمت دزدی هم می زنن، خوب پس چرا دزدی نکنم؟


درد سر ندم، دويست فرانک توی شکم خوکه بود، درست قيمت يک نشمه تو کوچه بهشت. پولی که  آدم  اگه می خواست مرد بشه باید می سلفید.


پااندازها شناسنامه می خواستن. با اين صدا و هیکلم _ باد کرده عینهو يک گونی شکر _ از اينکه گفتم شونزده سالمه شک کردن. بعید هم نیست که اين  همه سال منو با زنبيل خريد در حال گذشتن و بزرگ شدن ديده باشن.


ته خيابون، کنار در ورودی، يه خانم تازه کار وايستاده بود، گوشتالو و خوشگل، مثل يه عکس. پولمو نشونش دادم، خندید و گفت: «يعنی تو شونزده سالته؟»


«آره، از امروز صبح.»


با هم رفتيم بالا. نمی تونستم باور کنم. بيست و دو سالش بود، از من بزرگتر بود، و حالا مال خودم بود. بهم یاد داد که چه جوری خودمو بشورم و چه جوری عشق بازی کنم...


البته خودم می دونستم، اما گذاشتم حرفشو بزنه که خوش باشه، علاوه بر اين از صداش خوشم می اومد. زنگ صداش يه کم لجباز بود و کمی غمگين.


تمام مدت نيمه بيهوش بودم. آخر سر  موهامو نوازش کرد و زير گوشم گفت: «بايد بر گردی و يه هديه واسه م بياری.»


اين می تونست تمام خوشی مو به باد بده. هدیه ی کوچک يادم رفته بود. همينو کم داشتم! من يه مرد بودم، مردی که بین پاهای یه زن غسل تعميد داده شده بود. زانوهام چنان می لرزيد که به زحمت می تونستم خودمو روی پاهام نگه دارم، دردسر شروع شده بود. اون هديه کذايی رو فراموش کرده بودم.


تندی برگشتم خونه، خودمو  انداختم توی اتاقم، اطرافمو نگاه کردم، تنها چیز باارزشی که می تونستم برداشتم و یکراست به کوچه بهشت دويدم. خانمه همونجا دم در ورودی وایستاده بود. تدی* ام رو بهش دادم.


تقریبا همين روزها بود که با مسیو ابراهیم آشنا شدم.


از وقتی یادم میاد مسیو ابراهیم پیر بود، همه تو کوچه "آبی" و کوچه " فابورگ- پواسونير"  می تونستن به خاطر  بيارن که مسیو ابراهیم همیشه این مغازه خواربارفروشی رو داشته. از هشت صبح تا نیمه های شب بین صندوق پول و وسایل بهداشتی چمپاتمه زده بود و از جاش جُم نمی خورد. یه پاش توی راهرو بود و یه پاش زیر قفسه کارتن های کبریت. روی پیرهن سفیدش روپوش خاکستری می پوشید. دندون های عاجش زیر سبیل نازک و باريکش برق می زد.  چشم هاش مثل پسته سبز و قهوه ای بود، و از پوستش که پر از لکه های پيری بود روشن تر.


می شد گفت مسیو ابراهیم آدمی ست جا افتاده، شاید به اين خاطر که دست کم از چهل سال پيش تنها عرب محله ی یهودی ها بود، یا شاید به این خاطر که  همیشه لبخند می زد و کم حرف بود، شاید هم به خاطر اينکه خودش رو از گرفتاری های زندگی، به خصوص از نوع پاریسی ش عقب می کشید.


هيچوقت از جاش تکون نمی خورد و هميشه روی چهارپایه اش مثل یک شاخه پيوند خورده می نشست. هیچوقت هم جلو کسی _ حالا هر کی _ قفسه هاش رو پر نمی کرد، و همیشه از نیمه های شب تا هشت صبح غیبش می زد و هیچکس نمی دونست کجا می ره.


من هر روز خرید می کردم. درست کردن غذا هم با من بود. فقط کنسرو می خریدم، چون غذا پختن با اونا آسون تر بود. هر روز می رفتم خريد، نه به اين خاطر که جنس تازه بگيرم، بلکه به این خاطر که پدرم فقط برای همون روز پول می ذاشت. وقتی شروع کردم به دزدی از پدرم تا 


به خاطر شکی که به من داشت ازش انتقام بگيرم، دزدی از مسيو ابراهيم رو هم شروع کردم.


اولش کمی خجالت می کشیدم اما برای اینکه بتونم با وجدانم کنار بيام، موقع پول دادن با خودم فکر می کردم «چه اهمیتی داره؟ اون که عربه!»


هر روز توی چشم مسیو ابراهیم نگاه می کردم و این به من جرئت می داد که توی دلم بگم: «چه اهمیتی داره؟ اون يه عربه!»


«من عرب نیستم مومو، من از هلال طلايی ماه می آم.»


چيزهايی رو که خریده بودم، جمع کردم و درب و داغون از مغازه زدم بيرون. مسیو ابراهیم می تونست فکرمو بخونه! پس اگه می تونه فکرم رو بشنوه، حتما می دونه که ازش دزدی می کنم. روز بعد قوطی کنسروی کش نرفتم اما پرسیدم: «این هلال طلايی ماه چی هست؟»


باید اقرار کنم که تمام شب پیش خودم مجسم کرده بودم که مسیو ابراهیم روی نوک هلال طلايی ماه نشسته و توی آسمون پر از ستاره پرواز می کنه.


«اسم یه جائيه، از  آناتولی تا ایران، مومو!»


 ____________________________________ * تدی= خرس عروسکی پشمالو


 

August 4, 2004

يک گفتگو

 maroufi3-.jpg


نمی دانم گفتگوی من با سيروس علی نژاد را درباره زندگی و کارهام ديده ايد يا نه. اين عکس من در آن مجموعه غايب است. همين. اگر خواستيد گفتگو را بخوانيد بی بی سی را خبر کنيد، يعنی اينجا را کليک کنيد.