September 28, 2004

رهبران مذهبی و شيوع بيماری فلج اطفال

ديروز در يک روزنامه آلمانی خبری خواندم که پشتم تير کشيد و وارفتم. ديشب نتوانستم بنويسم. قرن بيست و يکم باشد، عصر رسانه ها، اينهمه امکانات، و تو هنوز بخوانی:
آفريقا در آستانه ی شيوع بيماری فلج اطفال
«سازمان جهانی بهداشت در نتيجه تحقيقات خود اعلام کرده است که آفريقا در آستانه ی خطر فراگير شدن فلج اطفال قرا گرفته است. "گينه" و "مالی" پس از پنج سال اولين نمونه های بيماری را گزارش داده اند. سه بيمار ديگر نيز از منطقه ی دارفور (سودان) گزارش شده اند. ده کشور ديگر آفريقايی که قبلا از ريشه کن شدن اين ويروس خبر داده بودند، اينک خبر از نمونه های جديد اين بيماری می دهند.
سازمان جهانی بهداشت قبلا اميدوار بود که بيماری فلج اطفال تا پايان امسال در سطح جهان به طور کلی ريشه کن خواهد شد.
يکی از دلايل فعال شدن مجدد اين بيماری به طور مثال به مشکلات واکسيناسيون در نيجريه باز می گردد که رهبران مذهبی در اين مناطق، واکسيناسيون را نقشه ی تازه ی امريکا برای عقيم کردن زنان مسلمان خوانده و آن را لعنت و تحريم کرده اند...»
و تو نابودی کودکان را در پنجه های جهالت تبهکاران می بينی و کاری از دستت بر نمی آيد. بايد در خيابانی دراز راه بيفتی و بروی. سوت بزنی و  راه بروی تا شايد اين چيزها از ذهنت دور شود.
و بعد همين جور در سايت ها و وبلاگ ها می چرخي و می خوانی  که ببينی حالا چه بر سر جامعه ی خودمان  آمده است، چه چيزهايی لعنت می شود، و چه کسانی عقيم می مانند. و می بينی که ادعای روشنفکری مثل شاخ گاو جيب ديگران را جر می دهد تا  لخت کند، بدرد، ويران کند. و می بينی که در بهترين امکانات رسانه ای ويروس های فلج کننده فضا را چگونه بيمار می کنند، و چطور به قصد تحديد و تهديد ادبيات و فرهنگ و هنر برخاسته اند؟ چرا نرخ ديالوگ اينقدر نازل شده؟ دليل اينهمه اتهام و توهين که از سوی نام های پنهان در سياهی، بر ديوار شره می کند چيست؟ چرا سياست بازانِ مدعي روشنفکری نيز شاعرکش شده اند؟ چرا لحن و کلام اين ناشناس های ناسپاس اينقدر خشن و توهين آميز و هتاک است؟ از کجا به اين نرخ ديالوگ رو آورده اند؟ کی هستند؟ کارنامه شان چيست؟ چرا در اين جهان امکانات خود را از هتاکی و سلاخی واکسينه نمی کنند که عقيم نمانند؟ راستی آيا اين همان ادامه قتل های زنجيره ای نيست که چهره های روشن را به قصد کشت ترور می کند؟
می دانيد؟ ملخی که با ماسک پروانه مرا مأمور می خواند، جنس کلام و ادبش اين است. چهار نمونه اش را بخوانيد:
1 / آن مامور "مخفي" ( به ظاهرتبعيدي) ارسالي به آلمان كه ...
2 / اين مامور محترم، چون قصه نويس است، در كانون نويسندگان ايران در تبعيد پذيرفنه شد...
3 / در انجام ماموريتش در "خارج از كشور"، سال جاري را اين آقا...
4 / شوما ها شش تا از اين مامورين اعزام شده به "تبعيد" و رسوا شده در تبعيد را كه خيال مي كردند با دسته كورها طرفند و قصه هاي عباس معروفي كارت بلانش فعاليت هايشان در خارج كشور محسوب مي شود...
يک کلام با تبريکات خالصانه بگويم که اين آدم نه تنها پروانه نيست بلکه يک سبيل کلفت بيمار است. صد حيف، زمانی برای خودش کسی بوده است، و حالا به اين درجه از سقوط رسيده که نويسنده وطنش را ترور کند. حيف!
و يک بار با تشريفات عاميانه بگويم رژيم ها برای جاسوسی از گاو پيشانی سفيدی به نام عباس معروفی استفاده نمی کنند، از آدم های مخفی شده در تاريکی سود می برند. از اين گذشته مگر کسی در حال مبارزه با رژيم است که من و امثال من مانعش شويم؟ از اين گذشته من اصلا وقت ندارم در جمع اپوزيسيون و مبارزان حضور يابم. دوربين هم ندارم که نقشه ها و پلان هاشان را "فيلمبرداری" يا "فيلمپردازی" کنم. فقط اين را فهميده ام که جمع گمنامی در تاريکی به ترور هنر و هنرمند  مشغولند و اسمش را گذاشته اند مبارزه با رژيم. 
امروز هم يکی ديگر از دوستان! تلفن زده بود و لابلای شوخی های بی مزه اش می گفت: «احسنت به سليقه ات، عجب تکه ای...»
گفتم: «مردکه ی انی مال، آدم درباره ی رفيقش که مثل تو فکر نمی کند. وانگهی زندگی خصوصی يک شاعر به من و تو چه مربوط؟ و اصلا چه عيبی دارد که شاعر معاصرمان زيبا و شيک و مرتب و موفق باشد؟ حتما بايد بوی گند بدهد با موهای ژوليده، نشسته روی تانک در حال سرنگون کردن رژيم؟ چرا می خواهی نويسنده وطنت چريک بازی در آورد؟ چرا می خواهی شاعرت مصلح اجتماع  باشد؟ چرا بايد ژورناليست ها به شعارهای تو تعهد بسپارند؟ اصلا چه کار کرده ای در اين بيست و پنج سال؟ چکاره ای؟ ای جسدباز بی رؤيا! تا هنوز دير نيست خودت را از چرک و هتک و سياهی واکسينه کن تا کودکت را نجات دهي. اجازه نداري همه چيز را با سياست و ايدئولوژی به گه بکشي. اجازه نداري به هرجايی کله بکشي و با اسم و آدرس های قلابی و دروغی آدم ترور کني، و فضای سالم وبلاگ ها به لجن بکشی. تنها همين کودک درون است که تا آخر عمر تو را آدم نگه می دارد. چرا از آن می گريزي؟»
بيخود نيست که هدايت در "بوف کور" انحطاط آدم ها و جامعه اش را تصوير می کند. جامعه سقوط کرده، فرو رفته، و منحط شده است. رجاله ها و لکاته ها از کره ی مريخ که نيامده اند! متاسفانه هموطن ما هستند. چه اهميتی دارد؟ ما مجبوريم بخوانيم و بنويسيم. راه ديگری نمانده است:
«آدم ها کودکی در درون خود دارند که در برخی افراد اين کودک آنقدر معصوم و زلال است که نمی توان هرگز فراموشش کرد. و همين موجبی است برای يک دوستی پايدار يا برای اعتماد که گاهی درددلی يا سری بر شانه ای.
آن خيل بی شمار که قابليت رفاقت در وجودشان مرده است بايد علت اين فقدان را در مرگ کودک درون شان جستجو کنند، و در سوگ آن گوهر از دست رفته تا پايان عمر زار زار بگريند. اما چون آن کودک مرده است هرگز به اين صرافت هم نمی افتند و هرگز عاطفه شان به جستجوی اين گمشده پر نمی گشايد.
بايد ديوانه باشی يا عاشق که بتوانی موسيقی گوش کنی، داستان بخوانی، شعری را از ذهنت بگذرانی، افسانه و تخيل ببافی تا بتوانی خود را با هنر نزديک کنی، تا بتوانی خود را با جاودانگی پيوند بزنی، و آنگاه آفريدگار شوی. بايد عاشق باشی.»


 

September 26, 2004

زيبای من

karbassi06.jpg


از آدم هايی که در غربت شناختم، جوانترينش زيبا کرباسی است، دختری که هميشه از بالا به جهان می نگرد، درويش است، درويش من. مغرور و بلندبالا. زيباست در حد افراط، آدم است در حد نهايت، دوستش دارم در حد خودم. شعرش را همين امروز خواندم و فکر کردم  که او با همين شعرش همه ی فضا را ناز کرده است. شعرهاش را می خوانم و خوشحالم که زيبا کرباسی شاعر من است. با بوسه و گل و احترام يکی از شعرهاش را می خوانم با شما:



 


بلرز!


 همه را خاموش کن!         نلرز!


از پله ها پایین بلغز!    


ازخنده های رنگ پریده ی کودکان ِهمسایه بپر!             نلرز!


از باری های کهنه ی نارنجی 


از مادرانی که در کالسکه ی کودکانشان عصا حمل می کنند،  بگذر!            نلرز!


از نفس های مرطوب هوا     روی برگ های درختان برگ ریز       بی آنکه بگذری  بگذر!


با سر بکوب به این درخت تبریزی      نلرز!


از مکعب های مودّبِ مرتّبِ چیده در کناره ها


قهوه خانه ها    قحبه خانه ها وهرچه خانه ها و خُب!


پیاده تا دریا


پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد!        بلرز!

September 20, 2004

امروز

امروز


پيش از اين نظرم را درباره ی اصلاح طلبان هم در هفته نامه دی سايت آلمان، و هم در "حضور خلوت انس" نوشته ام. اما آزادی بيان را حتا برای دشمنانم می ستايم. روزی در تهران که بودم نوشتم: "نشريات ما را ببنديد و يک پراودا دربياوريد." مهدی نصيری در پاسخ در کيهانش نوشت:"من حاضرم جانم را بدهم تا هيچ آزادی ای محقق نشود."

و من حاضرم جانم را بدهم تا آزادی بيان برای همه محقق شود.
امروز همراه با کيوان حسينی
(بخشی از خبرهای روز دوشنبه سایت « امروز » تنها به نشانه اعتراض به برخورد با فعالان اینترنتی ، سانسور اینترنت و دستگیری وبلاگ نویسان در اینجا نقل شده اند و به هیچ وجه به معنای تایید مواضع سیاسی این سایت نیست . ) 

رسوائی هاوائی وحیثیت قوه قضائیه
اخذ مدرك از شعبه دانشگاه هاوايي در تهران توسط بسياري از مسئولان قوه قضائيه، از جمله مديركل دادگستري تهران به اندك حيثيت اين قوه لطمات زيادي وارد كرده است.


نامه روزنامه نگاران کانادائي طرفدارآزادي بيان به سفیر ایران در کانادا
گروه روزنامه نگاران کانادائي طرفدارآزادي بيان در نامه اي به محمدعلي موسوي، سفير جمهوري اسلامي در اتاوا، تلاش حکومت اسلامي در زمينه وارد آوردن فشار تازه بر دست اندرکاران وبلاگ نويسي و اينترنتي در ايران را مورد انتقاد قرار داد.بر اساس اين گزارش اين گروه هشدار داد که حکومت اسلامي نه تنها شماري از سايتهاي اطلاع رساني اينترنتي را بسته بلکه دست اندرکاران اين سايتهارا نيز به زندان فرستاده است.اين گروه از حکومت اسلامي ايران خواست بااحترام گذاشتن به حقوق بشر و برداشتن فشار موجود از اينترنت، بابک غفوري آذر از روزنامه حيات نو، شهرام رفيع زاده از روزنامه اعتماد، و حنيف مزروعي نويسنده در روزنامه هاي اصلاح طلب را که به زندان انداخته است آزاد کند.


مدير مسوول سايت نقشينه از احضار تلفني خود به دادگاه خبر داد
مدير مسوول سايت نقشينه ،گفت : روز چهارشنبه طي تماسي تلفني براي حضور در شعبه 115 دادگستري قم احضار شدم . حامد متقي در گفت‌‏وگو با خبرنگار حقوقي "ايلنا"، با اشاره به اينكه پرونده‌‏اش همزمان با روز جهاني آزادي مطبوعات ، تشكيل شده ، گفت : همانطور كه بارها به مراجع قضايي و انتظامي مربوطه تأكيد كرده‌‏ام و متأسفانه مورد توجه قرار نگرفته ، تا زمانيكه احضار به صورت كتبي و با ذكر موارد اتهامي نباشد ، در دادگاه حاضر نشده به همين دليل فردا ؛ (شنبه) علي‌‏رغم احترامي كه براي دادگاه قائلم ، در دادگاه حاضر نخواهم شد .وي با اشاره به اينكه در اين پرونده‌‏سازي معتقدم كه موارد متعددي توهين به اسلام وجود دارد ، گفت : به‌‏دليل انتساب پرونده‌‏سازان به برخي اركان نظام ، خواستار اين موضوع هستم كه بازرسي از سوي مقام معظم رهبري براي بررسي اين پرونده و برخورد با پرونده‌‏سازان از سوي آن نهاد محترم ، بر پرونده نظارت كنند .متقي با اشاره به اينكه متأسفانه برخي از تاريخ پند نمي‌‏گيرند ، گفت : از اين نگرانم كه اگر اين روند ادامه پيدا كند ، تاريخ در مورد برخي حاكمان چه قضاوتي خواهد كرد .وي ضمن اشاره به اين مطلب كه در اين پرونده ، با قرار 100 ميليون ريال در دادسرا و معرفي كفيل در آگاهي قم ، آزاد مي‌‏باشم ، گفت : چگونگي سير پرونده ديگر كه بنا بر شكايت هيئت نظارت بر انتخابات ، تشكيل شده پس از مطالعه پرونده توسط وكيل اينجانب ، اعلام خواهد شد .


دانشگاه امام حسين از دانشجويان انگشت نگاری ميکند
پيک ايران : در اقدامي تازه مسئولين دانشگاه امام حسين وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي از دانشجويان ورودي سراسري خود ( وابسته به وزارت علوم ) اقدام به انگشت نگاري و گرفتن تعهد نمودند. در اين تعهد نامه که دانشجويان ملزم به انگشت زدن در زير آن شدند از دانشجويان خواسته شده بود تا مواردي را مانند ايمان بخدا!!! نپوشيدن پيراهن آستين کوتاه و نزدن روغن به موي سر و... رعايت نمايند . در غير اين صورت اخراج مي گردند!!! به همين سادگي ... بنا به اطلاعيه اي که از سوي تعدادي از دانشجويان صادر شده از تمام دانشجويان معترض دعوت مي گرديده تا در تاريخ شنبه 4 مهر ماه ساعت 5 بعد از ظهر در ميدان نوبنياد حضور يافته و اعتراض خود را به گوش مردم برسانند .


فتوای یک آبادگر!
به نوشته اميد جوان يك راهیافته آبادگر مجلس هفتم در برنامه راه زندگي كه پنج شنبه ها از شبكه سوم سيما پخش مي شود در پاسخ به سئوال خانمي كه پرسيده بود، شوهرم به من مي گويد هنگامي كه از خانه بيرون مي روي بايد آرايش كني،‌گفت: ايرادي ندارد شما با حفظ موازين شرعي در خارج از منزل آرايش كنيد و آراسته بيرون بياييد.


زمینه سازی کیهان برای برخورد با نحوه پوشش دختران دانشجو
به نوشته كيهان مسئولين كشورمان از دختران دانشجوي مسلمان و معتقد به حجاب در كشور فرانسه كه از تحصيل در مراكز علمي اين كشور محروم شده اند دعوت كرده اند كه جهت ادامه تحصيل به ايران بيايند. بنده نگران آن هستم كه وضعيت بد پوشش در دانشگاههاي كشور، اين دانشجويان را از تصميم خودشان پشيمان كند و بنابراين بهتر اين است كه مسئولين ابتدا به وضع غيرقابل تحمل فعلي پوشش دختران در مراكز علمي سروسامان بدهند سپس از ديگران دعوت بعمل آورند.

September 18, 2004

تو


... تو همان خورشيدي
كه درين زرد ترين لحظه ی سال
به زمين دل من مي تابي...


 


 

September 16, 2004

برای آزادی

ابتدا ايگناسيو و سپس مهدی خلجی در وبلاگ شان از "دوشنبه" و "امروز" نوشتند و ما جملگی خوانديم حرکت هوشمندانه ی آقای درخشان را. من هم نوشته ی مهدی را چون دربست قبول دارم اينجا می آورم:
«برای آزادی
من تلاش‌های حسين درخشان را در پشتيبانی از آزادی گردش اطلاعات، به ويژه در پهنه‌ی اينترنت می‌ستايم. اين هيچ به معنای تأييد همه‌ی نوشته‌های او نيست (اين را می‌نويسم که راه را بر سوء تفاهم‌های معمول و عاميانه ببندم). هم‌چنين، به هيچ رو، سازگاری فکری و سياسی با گردانندگان سايت امروز ندارم. با اين همه، به شکل نمادين همراه او و شماری ديگر روز دوشنبه، با امروز خواهم بود.» 
من عاشق آزادی و عشق و موسيقی ام. روز دوشنبه با "امروز " خواهم بود. و  به تو فکر می کنم.

September 4, 2004

و آنجا بالای کوه

انگار دنيا تمام شده بود. نه آدمی نه درختی، هيچ. پدربزرگم گفت: «جاده ها خراب است باسی، هيچ وسيله ای هم نيست، می بينی؟»
گفتم: «حالا چکار کنيم؟»
در سن حالای خودم بودم و داشتم کودکی ام را با او تماشا می کردم. پدربزرگم دست انداخته بود به شانه ام، و با دست ديگر عصا می زد. يک جا ايستاد و گفت: «همه جا خراب شده، اين خرابه ها يادت هست زمانی شهر بود؟»
گفتم: «حالا چکار کنيم؟»
گفت: «من چند روزی همين جا می مانم، مجبورم.» و راهش را کشيد و رفت. پسرک دنبالش مستأصل مانده بود، برگشت به من نگاه کرد. گفتم بيا. آمد. گفتم: «کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!»
خودش را انداخت توی بغل من. و من راه افتادم. تنها بودم، و در خرابه ها می چرخيدم. شهری بود پر از قطار لکنته ی خاموش، خاک تپه و ويرانی، و هيچ آدمی در آن وجود نداشت. پدربزرگم می گفت: «قوم نمرود که می روند سيزده به در، شهر خالی می شود. شهر بی آدم خرابه است، خرابه.»
پای پياده راه افتادم. يک نان در دستم بود، و ساکی به دوش می کشيدم که نمی دانستم چی در آن هست، فقط می کشيدم. بايستی از کوهی بالا می رفتم. احساس کردم در کوه نفسم بهتر شده است. بالاتر رفتم و رسيدم به جايی که قبلا هم بودم. نم بارانی فضا را مرطوب کرده بود، درخت سروی آنجا بود و رستورانی که قبلا هم در فضای آن چرخيده بودم. و چقدر ميز و صندلی آنجا بود!
ميزبان من به زبان ژاپنی چيزهايی گفت که نفهميدم. حرف هاش را زنی که کنار پنجره نشسته بود به آلمانی ترجمه کرد: «امسال سال مار است، و دوستی ها مثل حلقه ی مار چرخش دارد.»
گفتم: «هانس اولريش سال ها پيش در مورد شما برای من گفته بود. گفته بود که شما بهترين معلمش بوده ايد.»
آن زن براش ترجمه کرد. ميزبان ژاپنی ام خوشحال شده بود، گفت: «نه. من يک معلم معمولی بودم. اين حرف هانس اولريش را قبول ندارم که بهترين معلمش...»
آن زن ترجمه کرد. و بعد آن مرد استخوانی که گونه های برجسته داشت، و جليقه ی مشکی راه راه پوشيده بود گفت: «دارم می روم برای شما شراب بياورم. اسم شما را می دانم، ولی بايد حرف اول اسم مهمان شما را بدانم. و بدانم که کی می رسد.»
گفتم: «منتظرش هستم.»
«حرف اول اسمش؟»
«چه فرقی می کند؟»
«هر شرابی در اين کوه به نام کسی ثبت شده، اسم شما را می دانم، ولی مهمان شما؟» و جوری خنديد که تمامی دندان های سفيدش پيدا شد. گفت: «البته من می دانم.» و سر تکان داد. داشتم به رنگ نارنجی تو فکر می کردم، نگاهم به پدربزرگم افتاد که آن سر رستوران کنار آخرين پنجره ی رو به صخره ها نشسته بود، و کودکی خودم آنجا داشت از پنجره به دره نگاه می کرد، و مه در سينه کش دره کش آمده بود.
گفتم: «شماها از کی اينجاييد؟»
پدربزرگم گفت: «من و باسی از اول اينجا بوديم.»
باسی به من نگاه کرد. گفتم: «تو چه جوری رفتی آنجا؟ بی اجازه ی من...»
خنديد. مرد ژاپنی از پله های چوبی سردابه ای پايين می رفت و می خنديد. از پنجره نگاه کردم، داشتی از کوره راهی بالا می آمدی. گاه که خسته می شدی سر بلند می کردی و به قله خيره می شدی، با همان لبخند هميشگی، و چشم های تنگ شده، سبکبال و بلندبالا می آمدی.
صدای مرد ژاپنی از قعر جايی دور می گفت: «اسم ها اهميت به سزايی دارند، می فهميد آقا؟»
گفتم: «بله دقيقا.»
پدربزرگم گفت: «بيا.»
جلو رفتم. يک صندلی بيرون کشيم و نشستم. صدای خنده ی پسرک را از آن سر رستوران می شنيدم. برگشتم. باسی جای من ايستاده بود، دست هاش را کرده بود توی جيب هاش و داشت به من و پدربزرگ نگاه می کرد.
پدربزرگم گفت: «بيا.»
خنديدم و باز به طرف شان راه افتادم. صدای ميزبان ژاپنی ام از پله ها می آمد: «هر شرابی را نبايد خورد.»
و آنجا بالای کوه به هيچ چيز فکر نمی کردم.
بيدار که شدم سخت تنها بودم.