October 2, 2004

نمی دانستم هيچستان کجاست

برای تولد سهراب سپهری


 


می خواست انار دستش را
به هوا پرتاب کند
تا جاذبه ی زمين را بفهمد
اگر چنين نمی کرد نيز
زمين آنقدر جاذبه داشت
که او را بنوشد
اين پايان همه ی کبوترهاست
و سهراب می دانست
زمانی که با شعرهای او آشنا شدم، نوجوان بودم. بعضی شعرهاش را در مجله های قديمی آرش خوانده بودم و يا يکی دو مجله ی ديگر. يادم نمی آيد. فقط يادم هست که بعد از خواندن آنها معناهای تازه ای از زندگی دريافتم که مدام از خودم می پرسيدم: «راستی گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ و چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست؟»
هستی برای من بعد ديگری يافته بود، و من می خواستم او را ببينم و با آثارش بيشتر آشنا شوم. آيا او شبيه امير ارسلان نامدار بود؟ او که می توانست هر جادويی را باطل کند، از قلعه ی سنگباران بگذرد، هر قفلی را بگشايد، و زندگی را ساده کن، آيا به راستی امير ارسلان نامدار بود؟
نه. اصلا شبيه او نبود. جهان را مثل مردمان سخت کوش سخت نگرفته بود. با سيبی خشنود می شد، و با آهی می گريست. پس چه شکلی بود؟ آيا آدمی که با جادوی کلامش مرا زير و زبر کرده بود می توانست شبيه ديگران باشد؟ تا اينکه عکسی از او در نشريه ای ديدم، و به ياد آوردم که من او را ديده ام. آما آيا پيش از آن بود يا بعدها؟ و دانستم که او شبيه هيچ کس نيست، حتا شبيه خودش هم نيست. مردی است مهربان.
می خواستم پيداش کنم که از شوق براش بگريم، اما کجا بود؟ چرا من آنقدر کوچک بودم که وقتی از عرض خيابان می گذشتم به آن طرف نمی رسيدم، و ماشينی پرتم می کرد؟
بلند شدم و باز دويدم. و شايد همان وقت ها بود که او از خودش پرسيد: «چه کسی بود صدا کرد سهراب؟»
«من بودم آقای سپهری. شما کجاييد؟»
«پشت هيچستانم.»
باران تند می باريد. و من نمی دانستم هيچستان کجاست. از مرد دانايی پرسيدم: «آقا، خانه ی دوست کجاست؟»
گفت: «می رود شهر به شهر.»
باران تند می باريد، و سهراب در ذهنم می گفت: «چترها را بايد بست.»
من چترم را پشت درِ سفيد و صورتی خانه ای گذاشتم و گريختم. اين اولين دزدی من بود. از آن پس هرگز از چتر خوشم نيامد. در باران راه می رفتم و بزرگ می شدم. و به گمانم هجده ساله بودم که او را ديدم. از پله های ساختمانی پايين می رفت. بلوز يقه اسکی پوشيده بود، و خيلی غمگين بود. لحظاتی ايستادم و راه رفتنش را نگاه کردم. آيا به راستی خودش بود؟ نبود؟ پس اين آدم کی بود؟
دنبالش راه افتادم، و پله ها را دو تا يکی پايين پريدم. درست جلو ساختمان به او رسيدم و نفس نفس زنان داد زدم: «آقای سپهری! آقای سپهری!»
ايستاد. آشفت. کتاب از دستش افتاد. صورتش در هم رفت و در ذهنم گفت: «به سراغ من اگر می آييد، نرم و آهسته...» اما هيچ نگفت.
گفتم: « آقای سپهری، دلم می خواست فقط يک بار شما را ببينم.» ...
ارديبهشت 1373 - از کتاب "حضور خلوت انس" نشر باران، سوئد.   

@ October 2, 2004 11:34 PM
Comments

استاد عزيز! تو مرا با خود به گلستانه بردي. « در گلستانه چه بوي علفي
مي آمد».

Posted by: علي دهقان at October 18, 2004 11:30 PM

تشنه ام...
تشنه ترم نخواه
چيزي بگو
سيرابم كن.

Posted by: reme at October 14, 2004 8:11 PM

سلام جناب معروفی ارجمندم . بسیار مسرور و مفتخرم از این که فضایی که بتوان با شما ارتباط دو سویه داشت را یافتم . از شما دعوت می کنم که از وب سایت من و دوستانم بازدید کرده ، نظر گرانقدرتان را عنوان نمایید . منتظر دیدارتان هستیم .

Posted by: سید امیر عباس موسوی زاده at October 13, 2004 4:32 PM

دوباره سلام...در نوشته هايت چه داري كه اين گونه بيخودم مي كند....

Posted by: reme at October 12, 2004 7:34 PM

با خواندنش اشك در چشمانم حلقه بست , انگار كه خودم از نزديك نظاره گر سهراب باشم
دلم مي خواست از ته دل داد بزنم وبا صداي بلند بگويم كه پشت درياها شهريست......

Posted by: ali at October 12, 2004 12:04 PM

آقاي معروفي عزيز سلام
روزي روزگاري در كتابفروشي ها در به در دنبال رمانهاي شما بودم. مجله گردون با آنهمه زيبايي و تلاش اميد خريد دكه هاي روزنامه فروشي بودو جايزه گردون. گلشيري و كلي خاطرات . . .
اين روزها چيزي از شما در دستم نيست. گه گاه وب نوشتي كه نظر خواهي هايش كودكانه مينمايدو كتابي تازه تجديد شده از شما د ركتابفروشي ها- كه صد البته جاي اميدواريست بعد از كتابسوزان خانه سوزتان-.

راستش صفحات اول كتاب (( فريدون سه پسر داشت)) را خواندم. كلي پسنديدم اما تا امروز وقتي براي مطالعه ديگر ميسر نشد.
حاليا -
جناب معروفي عزيز. شما كه قلم ((جلال)) روي ميز تحريرتان به وديعه نهاده شده تا به (( عباس )) ديگري بسپاريدش. كم كار نباشيد و در دام خارج از وطن ماندن و دگرديسي نيفتيد.
دستتان را مي فشرم.

Posted by: shahrokh SETOUDEH FOUMANI at October 12, 2004 11:51 AM

آقاي معروفي عزيز سلام! رفتم شعرهاي اين خانم رو خوندم آقا ناز چيه؟ اين غوله لامصب! آدم رو قورت ميده و دوقورت ونيمش باقيه ناز چيه آقاي معروفي ناز چيه؟

Posted by: javadi at October 12, 2004 4:18 AM

نمي توانم چكيده اي از بحث ديشب دوست جامعه شناسم را كه به وبلاگ شما هم دور زد ننويسم. دوستم حرف اريك فروم را زد كه گفته است براي شناخت درد روحي بيمار بايد در گذشته اش غور كرد. ... مي گفت: به مطلب وبلاگ در مورد يك شاعر زن ( زيبا كرباسي) نگاه كن و بخوان. بعد از دوسه نوبت كه مطالب جديدي اين بنده خداي صاحب وبلاگ گذاشته ولي بحث هنوز بحث زيبا ست. بعضي ها دلواپس چيز ديگه اي نيستند. بحث بحث زيباست ........ گفتم دوست من هم كاركشته است و مي داند براي به حرف درآوردن بعضي آدم ها به چه دملي نيشتر بزند. محموددهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at October 12, 2004 3:39 AM

و چنان در این هیاهوی بی پایان زنده است و جاری و گوارا ست و رونده که من را یارای گفتنی از او نیست...و چنان زیبا بیان کردید حسی از ایشان که ....

Posted by: افق at October 11, 2004 6:46 PM

سلام بر مرد بزرگ داستان نويسي ايران! الحق كه ادبيات ايران تو را در اوج تواز دست داد و چقدر بزرگ و فروتني كه نگاهي عميق بر شعر و شاعران نيز داري. معرفي زيبا كرباسي به مني كه بيشتر مخاطب شعرم تا داستان يكي از كارهاي ارزنده تو بود كه مرا مديونت كرد.بعد از وبلگ توپیگیر شعر این شاعر شدم در مجله شعر و وبلاگ یاشار احدصارمی، و بیشتر که آثارش را خواندم دیدم که حق باتوست استاد! دوباره یاد گردون افتادم و شاعرانی که برای اولین بار در گردون معرفی شدند شناخت این شاعر و خواندن بیشتر آثارش برای من دیوانه کننده بود

Posted by: محمود at October 11, 2004 2:55 AM

به اميد روزي كه نوبل ادبي در دستان عباس معروفي باشد

Posted by: pari at October 10, 2004 4:20 PM

تا غربت را چه غريبي در يابد! غريق نباشد غريب نيست. فهم شما هم عزيزم تا لاي پا رسيد. گر چه زيباست اما زيبايي نيست. شما به شغلتان كه ليسيدن لاي پاست بپردازيد. موفق باشيد. ما نيز از زيبايي لذت مي بريم. و سهراب. چه كسي بود صدا زد سهراب؟ دلگرم باشيد كه هنوز حنجره اي هست براي صدا كردن. گر چه اين جماعت از فرط خري/ هر كه او خر نيست كافرش مي خوانند.

Posted by: hojat bodaghi at October 10, 2004 12:21 AM

خانه دوست كجاست؟؟؟؟

Posted by: kiyanoosh at October 6, 2004 7:55 PM

نسل شما چه نسل خوش بختي است. ولي نمي دانم چرا نگذاشت ما هم خوشبخت باشيم.

Posted by: katibe_nevis at October 6, 2004 2:24 PM

بسمه تعالي

با سلام به روح رهبر کبير انقلاب و سلام بر امام خامنه اي

ارائه سند توسط برادرمان آقاْ شريعتمداري در مورد شبكه عنكبوتي و محافل اينترنتي
لطفا هرچه سريعتر به وبلاگ ذيل مراجعه کنيد:

www.jamaran.blogspot.com

من ا... توفيق

حجت الاسلام فاکر

Posted by: حجت الاسلام فاکر at October 6, 2004 9:06 AM

سلام همشهري . خيلي وقت بود كه دسترسي به اينترنت نداشتم . دلم حسابي براي اينجا تنگ شده بود .

Posted by: ney at October 5, 2004 6:11 PM

"آقاي معروفي, دلم مي خواست فقط يك بار شما را ببينم". اين را گفت دختركي كه هنوز محو تمامي سالهاي بلوا بود. آمد, نشست و گريخت.بي آن كه چيزي دزديده باشد. چند ساله بود آيا او كه حالا شرم دارد حتا در دلش بگويد آقاي معروفي دلم مي خواهد... . كودك شده باران. چترتان را اگر يافتيد همراه بياوريد. اين بار شايد لازم شد. بي آن كه چيني نازك تنهايي كسي را به ترك وادارد. متروك نمي كند.جوان شده باران.

Posted by: baran at October 4, 2004 10:47 PM

سلام... خيلي وقته سر نزدم اما هر وقت هم سر زدم جوابي نگرفتم!... موفق باشين...

Posted by: Farideh at October 4, 2004 6:57 PM

سلام.
من برا زيتون اين کامنتو ۲ بار نوشتم پاکش کرد .
مگه حرف بدی زدم؟
اين کامنتو برا وبلاگ شما ميذارم شما قضاوت کنين.

مدتيه زيتون و دوستاش به کسانی که به هخا دلخوش بودن ميخندن.
..... اگر عزيرت اسير دست اينا بود
اونوقت نميخنديدی
اگر عزيز دلت به دست اينا پرپر شده بود
اونوقت نميخنديدی
اگر همسرت تيمسار بود اخر شبا با يه پيکان قراضه ميرفت مسافر کشی
اونوقت نميخنديدی.
اگر ۴۴ سالت بود يه خشت از خودت نداشتی
اونوقت نميخنديدی
اگر از درد دندون شبا خواب نداشتی و پول نداشتی بری دکتر
اونوقت نميخنديدی

اگر انگشت دستت میشکست و به خاطر هزینش نمیرفتی دکتر و انگشتت کج جوش میخورد اونوقت نمیخندیدی.

۲۶ ساله مسخرهء اینا هستیم خنده یادتون نبود ؟
حالا خودت و دوستات شدین بمب خنده؟
کسی که داره تو دریا غرق میشه دستشو به خزه ها هم میگیره.
پس بهتره خودت و دوستای فهیمت دیدتون رو عمیق تر کنین .
اونوقت نميخنديدیاونوقت نميخنديدیاونوقت نميخنديدی
زيتون پاکش کنی مهم نيست.
کپي شو برا همه فرستادم.

Posted by: hamsare nezami at October 4, 2004 1:05 PM

شايد تكان دهنده ترين خاطره را شاهرخ مسكوب در كتاب خواب و خاموشي از دوران بيمارستان سهراب باز مي گويد.هراس ها و اميد ها و ناميدي هاي شاعري كه ....بگذريم.روحش قرين آرامش ابدي باد.

Posted by: zavosh at October 3, 2004 6:59 PM

یادش گرامی باد. روح کلامش عطر اقاقی ها را داشت. با گلهای کاغذی و مردمی که بوی خاک نمی دادند هیچ انس نداشت و شاید برای همین بود که که شعرش زبان زد مردم کوچه و بازار شد، اینطور نیست؟ دوست محترمم آقای معروفی!

Posted by: خیال تشنه at October 3, 2004 3:46 PM

ابراهاي خاطره باز آييد
و زمان جوان ديروز را
با طراوت گذشته
بر جاده هاي بي باران احساس ببارانيد.

Posted by: rebel at October 3, 2004 2:37 PM

به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را
برای آينه تفسير می کرد.
ولی نشد
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نور دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد که ماميان پريشانی تلفظ در ها
برای خوردن يک سيب چقدر تنها مانديم.

Posted by: این يک زن است at October 3, 2004 1:49 AM

صدا كن مرا /صداي تو خوب است/صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است/كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد....

Posted by: صفورا at October 3, 2004 12:13 AM

It was nice that you posted this comment on his birthday and not on ...

Posted by: Babak at October 3, 2004 12:09 AM