December 4, 2004

در دفاع از آزادی بيان

نمی‌دانم در اين زمانه بايستی رومن رولان بود يا آندره ژيد؟ و کاری ندارم نظر کی درست است يا کی محق‌تر است. برای من انسان با آزادی بيان تعريف می‌شود. وحيد "درياروندگان" مطلبی برايم فرستاده که عينا آن را در صفحه‌ام  می‌گذارم، اهل قضاوت هم نيستم. مطلب وحيد اما زيباست و گويا:


در نظربازی ما بی خبران حيرانند!


ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم، از دست داده ايم
ما بی چراغ به راه افتاديم
وماه، ماه، ماده ی مهربان
هميشه در آنجا بود
                       فروغ


قصد نوشتن، و ورود به بحث اجباری را نداشتم، آن هم در مکانی که از يک طرف جو ناسالمی بر آن حاکم شده است و از طرف ديگر در آن، احساس وصله‌ی ناجور بودن می‌کنم. چنان ناجور که ظاهرا بيرون آمدنم از آن حلقه مايه‌ی خشنودی متولی آن گشت و هنوز جوهر نوشته‌ام خشک نشده بود که نامم را ازصفحه روزگار ملکوت حذف کرد و نگذاشت که دست کم دوستان فاتحه ای برایم بخوانند.
باری به هر حال، نوشتن آخرين برگ "درياروندگان" ظاهرا موجب پيش آمدن سؤال‌هايی برای عده‌ای از دوستان شده است و فکر می‌کنم توضيح چند نکته را به آنها بدهکارم.
1- برخورد من، برخورد شخصی به کسی نبود، نه به داريوش عزيز و نه به دوست ديگری. برخورد من به يک انديشه و طرز تفکر بود که همانقدر که ديگران در بيانش آزادند، من هم خودم را در نقدش آزاد می‌ديدم و می‌بينم هرچند ناقص و با زبانی الکن.
2- از نظر من آزادی بيان در پسوند بدون حصر و استثنايش هست که معنی و مفهوم می‌يابد. آزادی بيان و انديشه نامحدود، بدون هيچ اما و اگری و اين گونه است که معنی آزادی در آزادی دگرانديشان و غیرخودی‌ها تعريف می‌شود. بودن و نوشتن در حلقه ملکوت با وجود اختلاف فکری و سياسی با داريوش و بعضی ديگر از اعضای حلقه، دال بر همين بوده است و آن را تلاشی می‌ديدم برای چیرگی بر راه و تفکر قبيله‌ای.
3_ خط قرمز آزادی‌های سياسی از نظر من، اعمال ترور و خشونت به هر شکل و هر نوع، عليه هر گونه دگرانديشی است و اصولا تفاوت اساسی بين تئوريزه کنندگان خشونت و جنايت و عاملان جنايت و ترور نمی‌بينم. به عبارت ديگر اگر قرار باشد در دادگاه تاريخ هيتلر را به عنوان بزرگ‌ترين ديکتاتور قرن بيستم  محاکمه کنند، نبايد تنها او و مجریان اوامرش در اين محکمه حاضر شوند بلکه حضور هايدگر هم، حداقل به خاطر توجیه نازیسم، در اين دادگاه پر معنی است.
4_ من تئو ونگوگ را، بر خلاف کسانی که او را غير معتارف، شهرت طلب و زياده‌رو می‌دانند، هنرمندی روشنفکر، نو آوار و معترض و يکی از مدافعان آزادی بيان می‌شناسم. (کسی می‌تواند بگويد که با کدام معیار می‌توان يک انديشه را اندازه گرفت و حکم به زياد و کميش داد؟
اين همان ميزانی نيست که فداييان اسلام با آن انديشه‌های غير معتارف "کسروی" را اندازه گرفتند؟ اين همان ميزانی نيست که "محمد مسعود" شهرت طلب را به تير غيب احساسات جريحه‌دار شده‌ی توده‌ای‌ها دچار کرد؟ اين همان ميزانی نيست که با آن هواداران اسلام ناب محمدی زياده روی "محمد مختاری" و "پوينده" را در دفاع از عقايدشان اندازه گرفتند؟( من به شجاعت ونگوگ در بيان نظرياتش احترام می‌گذارم، در سوگش سياه می‌پوشم، همچنان که سياه‌پوش مختاری و پوينده بودم. هرگز نه با کسی که وحشيانه گلوی انسانی را می‌برد و باچاقو حكم قتل را به سينه‌اش سنجاق می‌کند  احساس همدردی می‌کنم و نه باقاتلين مختاری  و پوينده.
با کسانی که در مساجد اروپا نشسته و با فتوای قتل دگرانديشان قصد ايجاد جو ترور و وحشت در بين مخالفين‌شان در سراسر جهان را دارند بايد همان گونه برخورد کرد که با دستجات فاشيستی که از قتل مخالف خود پيراهن عثمان می‌سازند و با عواطفی جريحه‌دار شده از قتل يک هموطن! به دست مسلمين! به مدارس و مساجد خارجی‌ها حمله می‌کنند. برای جهان وطنان، هيچ مرز جغرافيايی و ملی و مذهبی کسی را از کسی جدا نمی‌سازد. برای او کشتن يک کودک عراقی توسط يک سرباز آمريکايی همانقدر دردناک است که کشته شدن يک آمريکايی به‌دست يک تروريست عرب در يازده سپتامبر. قتل عام  فلسطينی‌ها را  به‌دست سربازان اسرائيلی همان اندازه زشت می‌بيند که ترور يهوديان ساکن اسرائيل به‌دست فلسطينی‌ها را.
 ترور و کشتن انسان‌ها به خاطر مليت، مذهب و عقيده، هميشه محکوم است، خواه در افريقا، خواه در آسيا و اروپا. می‌خواهد  قتل پروتستان‌ها به‌دست کاتوليک‌ها در ايرلند باشد و يا قتل عام شعيه‌های پاکستان به‌دست سنی‌ها . به عنوان يک انسان مایه‌ی شرم است که شاهد شکستن قلمی باشی، حال اين قلم از آنِ ناشر  نروژی باشد و يا از آنِ نويسنده‌ی عرب و يا از آنِ روشنفکر هلندی.
در آسيب شناسی و ريشه يابی اين‌گونه حرکات قبل از هر کاری بدون درنگ و بی هيچ اگر و امايی ابتدا بايد خشونت را محکوم کرد، بدون آنکه با افتادن در دام سانتی‌مانتاليزم مذهبی و احساسات سطحی با زدن انگ شهرت‌طلبی و  زياده‌روی به توجيه و تعديل جنايت پرداخت.
6_ گفته بودم وبلاگ‌نويسی‌ام درحلقه‌ی ملکوت به پايان رسيده است و هيچگاه نگفتم که ديگر نمی‌نويسم. هرگاه که نياز به نوشتن کنم شروع درونم را بیرون خواهم ریخت، خواه اين تراوشات برای برخی شيرين و برای برخی ديگر تلخ باشد.
توضيح1 : برای بيان نظريا ت و حتا بحث و تشخيص سره از ناسره در مسائل سياسی اجتماعی تحصيلات کلاسيک و مطالعه امام محمد غزالی، بيهقی، و سروش و شريعتی ضروری نيست همانطور که شناخت افلاطون، اسپينوزا، هگل، مارکس ،نيچه و هابرماس امری الزامی نيست و گوشزد کردن مدام بی دانشی و بی اطلاعی طرف بحث غير مستقيم به رخ کشيدن دانش و علم
خود به ديگران معنی می‌دهد و نه دردی را دوا می‌کند و نه از لوازم آداب‌دانی است.
توضيح 2: من هيچ قرار داد و "اجاره نامه"‌ای با کسی نبسته‌ام که حالا به گونه‌ای آن را فسخ کرده باشم و در روز ورودم به اين حلقه هيچگاه خودم را ملتزم به حفظ هيچ بند و متممی نکرده‌ام و هيچگاه اجازه نمی‌دهم که کسی مرا در آزادی بيان و انديشه‌ام به هر شکل و شيوه‌ای محدود کند.
در پايان و بار ديگر از تمام کسانی که مرا به نوشتن دوباره تشويق کرده‌اند ، مهربانانی که  مهربانی کرده‌اند، آنانی که دست ياری به سويم دراز کرده‌اند و مرا به ميهمانی صفحه خود دعوت کردند رفيقانه تشکر می‌کنم و  محبت‌شان را صميمانه سپاسگزارم. - درياروندگان

@ December 4, 2004 1:37 PM
Comments

سلام

اگر داريوش وبلاگ را حذف كرده باشد كار جالبي انجام نداده. فكر مي كنم قبله عالم آنقدر مدارگر باشد كه دشت به چنين اقدامي نزند.
از طرفي اين بحث ون گوك انقدر بي خود پيش رفت كه خودم را درش داخل نكردم. يكي يك برچسب عرب و يا وحشي به ديگري مي زند و بعد مي خواهد درست پيش بروند.

اين كار راهي درست نيست.

Posted by: iran---emroooz at December 8, 2004 12:09 AM

نوشته وحيد عزيز خواندني و جالب بود ما را هم به جنب و جوشي انداخت

Posted by: دخو at December 7, 2004 4:13 PM

سلام....رمه هنوز به یاد شما هست...

Posted by: reme at December 7, 2004 12:36 AM

ممنونم وحيد جان انتظار داشتم ايراداتش را هم بنويسيد.

Posted by: Parnian at December 6, 2004 1:36 PM

شما حتما از نامه بيش از 100 ناشر به اتحاديه ناشران درباره تشديد مميزي در ايران اطلاع داريد.ما انتظار داشتيم در اين باره چيزي بنويسيد.خواهش مي كنم صداي اين ها را به مردم دنيا برسانيد

Posted by: bita fathizadeh at December 6, 2004 11:34 AM

با سلام
اول تشکر می کنم از آقای معروفی بخاطر انعکاس مطلب وحید عزیز در وبلاگشان. این کار شما نمایانگر این است که شما هم از سانسور و دفن آزادی بیان به هر شکلش پرهیز دارید.
من فکر می کنم وحید عزیز این بار به روشنی برای آن دسته از افرادی که درک علمی و منطقی از آزادی بیان که چه عرض کنم حتی درک عمیق و منطقی از واژه ها ندارند، نشان داد که بار دیگر از آزادی بیان دفاع می کند و کشتار و خشونت را عملی ناپسندیده و غیر انسانی می داند. قضیه به همین سادگی است او کشتن را رد می کند.

Posted by: خیال تشنه at December 5, 2004 8:05 PM

این لینک هم در حلقه ی لینکدونی حلقه ی ملکوت میتواند قرار بگیرد .http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/12/041205_a_asefi_eu.shtml

Posted by: علیرضا at December 5, 2004 5:36 PM

مطلب زیبایی بود و گو یایش از اصالتش بر میخاست . اصالتی که نیاز به تحلیل هیچ سایت ...دیگری نداشت. علیرضا

Posted by: علیرضا at December 5, 2004 3:37 PM

داغ ناديده چه داند داغ چيست
پر پر گلها خزان باغ چيست

Posted by: Toranj at December 5, 2004 9:58 AM

آقاي معروفي هر چند عزيز
قصد دفاع از شخص خاصي را ندارم
اما امروز مثل هميشه اي كه در سكوت به وبلاگ شما سر مي زنم آمدم و آنچه منتظرش بودم را با كمال تاسف مشاهده كردم. اين بود كه ديگر حيفم آمد سكوت كنم.
مدتيست كه وبلاگ شما ميدان درگيري هاي لفظي شده است و عده اي كه لابد هيچ پاسخي در برابر طرز فكر مخالفشان ندارند مي آيند اينجا و با فحاشي و به تصور خودشان خواندن ديگران به القاب تحقير كننده(البته اگر بتوان اين القاب را تحقير كننده به شمار آورد) براي شما دلسوزي مي كنند.
بايد بگويم من هم براي شما متاسفم نه از اين جهت كه ملعبه ي دست كسي شده باشيد كه بايد بگويم ارائه نظر كسي در صفحه ي مربوط به خودتان هر چند كه با نظر او مخالف باشيد نشان دهنده ي تفكر روشن و ديد باز شماست. من براي شما اظهار تاسف مي كنم از اين جهت كه صفحه ي نظراتتان تبديل شده است به " چاله ميدان" گنده لاتهاي بي تفكر!

Posted by: rozita at December 5, 2004 8:59 AM

..... و بنشينييم زير سايه خورشيد..... و تو عاشق من باشي!

Posted by: marjan at December 4, 2004 8:06 PM

من معروفی را از دورترها می شناسم:
من ديده ام که وقتی به آلمان آمد، چطور "رفقا" و "برادران" به جانش افتادند و جسم و روحش را ناجوانمردانه زير تازيانه گرفتند.
من ديده ام که معروفی در ايران، در گردون اش، چطور دست جوانترها را می گرفت، چطور آزادی قلم را پاس می داشت.
من ديده ام که در همين اروپا همان رويه را به بهترين نحوی ادامه می دهد.
من مواضع معروفی را می دانم، می دانم چطور ترور دگرانديشان و زبان بستن را رد می کند.
من ديده ام... ديده ام که چگونه قلم نزد معروفی حرمت دارد و ارباب قلم را تا کجاها حمايت می کند.
اما راستش در شگفتم که چطور دو سه نفر از بازماندگان آستان قدس رضوی و رفقای توده ای-اکثريتی فرخ نگهدار حيثيت او را به بازی گرفته اند و نامش را سپر ندانمکاری های خود می کنند! تا کجا معروفی می خواهد سکوت کند و تا کجا می خواهد به اين افراد اجازه سوء استفاده بدهد، خدا داند؟

Posted by: ihre freund at December 4, 2004 7:29 PM

دوست عزیز ، عمو وحید عزیز :
قبلا هم گفتم این موضوع یه حقیقت تلخ بود برام
همون حقیقت همیشگی یه قرن اخیر و شاید قرن های اخیر
هر کس مثل ما فکر نکنه باید ترک کنه !!!
ایران رو ترک کنه ! خونشو ! خانوادشو ! حلقه ی ملکوت رو !!!
حلقه ی مروارید نشان ملکوت اکنون به دست کودکی پاره شده و هر مرواریدی به سویی غلتیده.

سخت است این روزها حقیقت بسیار آسان تلخ و سخت است.

-----
علی . بلاگ هزار حرف نگفته

Posted by: هزار حرف نگفته at December 4, 2004 7:22 PM

آقاي معروفي سلام

گفتني هايي از جنس نقد را صاحب درياروندگان گفته است و چه زيبا هم گفته است . قضاوت هم كار قاضيان و وكيلان است و خوشبختانه من نه قاضيم و نه وكيل كه يا زندان رفتن كسي را امضا كنم يا شاهد زندان رفتن كسي باشم
بي حرمتي نمي كنم به صنف ايشان. كلامم از جنس ديگري است كه بيش گفتن نمي خواهد .
زبان و قلم به نفس خودشان حرمت دارند . اين پيشينيترين اصلي است كه من به آن معترفم . كساني هستند البته كه رنگ چهره بر مي گرداند و ابرو به هم مي كشند .فرقي نمي كند كم حوصلي در شنيدن ناصواب به زعم رنگ چهره برگشتگان از ترس تنها خوابيدن شبانه باشد يا از بيم آتش دوزخ .
دعوا امروز ديگر بر سر تقبيح كردن يا نكردن كشندگان مختاري و پوينده نيست كه اگر كسي هنوز شك دارد در اين وادي بايد كفن انديشه اش را در موزه نگه داشت به يادگار تا آيندگان را ترساند تا هوس نكنند برگردند به زمانه ما.

آتش مي گيرد دل آدم كساني بر ديوار دموكراسي هنوز شعار مرگ بر اين و آن مي نويسند .

امروز كشتن يك قلم مساويست با بريدن يك زبان و بريدن يك زبان نمي دانم مي تواند مساوي با چه چيزي باشد

قلمي كه بوي نخوت بدهد بوي طرد مي دهد بوي تنهايي .

تحمل در شنيدن " وه كه چه خرامان آمدي جانم فدايت خوش آمدي !!!"

هنر كساني نيست كه مي خواهند قباي كم حوصلگي را از تن سراسر مهر آييني برگيرند.به سخره نمي گويم اين را كه اهلش نيستم ادعاي مدعيانش جز اين است مگر؟

آقاي معروفي

ماجراهاي اخير ملكوت دامن مرا هم گرفته است و مرا هم سخت كسل كرده است كه تنها يك خواننده ام .

رفتگان از حلقه ملكوت از ليست حلقه نشينان هم رفت نام حجره شان.
جالب اينجاست نام درياروندگان كه صاحبش نامه اش را به شما مي نويسد و با چنين مضموني بر نگشته و بر نخواهد گشت به ليست اما نام كتابچه كه اول رفته بود از ليست با نامه صاحبش به مدير حلقه و باچنان مضموني برگشت به ليست !!!

براي مهدي خلجي احترام زيادي قايلم . مي دانم كه بيخبر است از اين سنخ هياهوها و نمي خواسته نامه اش_ كه دغدغه اي داشت دوست داشتنی_ كتابچه را بر گرداند به ليست ملكوت .

اين را كه چرا صاحب درياروندگان نامه اش را براي شما نوشته است خودش و خودتان بهتر از من مي دانيد و اين را كه چرا همه از شما انتظار دارند همه مي دانند.

انتظار چه را دارند من نمي دانم چون مريوط به شماست و خيل منتظران كه قضاوت آيندگان هم يكي از اين منتظران است و من هم در گوشه اي يكي از ايشانم و نسزد كه بيش از يكنفر نماينده كسي باشم. اما اين را
مي دانم قلم از شما انتظار دلجويي دارد همين .شكلش را خودتان بهتر
مي دانيد و من به تصميم شما احترام مي گذارم.


بادرود

جواد_ق

Posted by: جواد_ق at December 4, 2004 6:45 PM

و به مانند گذشته....
سكوت ميبايد كرد.......

Posted by: سورئالیست at December 4, 2004 3:13 PM