December 8, 2004

راه‌های تاريک

پارسال همين روزها همين حال را داشتم، فکر می‌کنم خسته‌ام. کار مداوم و خستگی کار دارد مرا می‌کشد. راهی ندارم. شکايتی هم ندارم، فقط بعضی شب‌ها از خستگی نمی‌توانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما نمی‌کشم. توی دلم گريه می‌کنم.


من سردم است
و انگار هرگز گرم نخواهم شد
تمام راه سرد بود،
برلین سرد و غمگین است،
و من گرم نخواهم شد.
راه‌های تاریک
به گورستان منتهی می شوند؛
و راه های روشن به گورستان می رسند،
من از سرما می لرزم و به گورستان سرد برلین فکر می کنم.
آفتاب کی می دمد؟
راه های تاریک، تاریک می مانند،
مرا روشن کن.
چرا در تنهایی بیشتر سردم می شود؟ چرا آب چاله ها یخ بسته بود
در تمام راه؟
مگر پاییز یخ می بندد با تمام خزانش؟
مگر من به سادگی تن می دادم به خاک سرد؟
نجاتم بده که از گور به در آیم؛
من آیه ی اذالشمس را برای دل تو می خوانم،
من از مرگ می گریزم
اما تن می دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاری
با من به بازار قفس ها بیا
پرندگان در قفس هزار نقش می بافند
که تو هیچ نمی فهمی
نه از کلاف سر در گم دل من
نه صداهایی که آنها می نویسند.
من از سرزمین پرسش ها می آیم
از ته سرمای برلین،
از زیر صفر
من از مرگ می رویم، و به اندامت می پیچم که زنده بمانم.
مهربانم،
واژه رفیق
از التهاب زخم
تب می کند، می رود به سرزمین یخ
و من غمگینم، غمگینم، غمگینم.

@ December 8, 2004 2:09 AM
Comments

تو غمگيني و افسرده به زبان بيگانه سخن ميگويي سرما رسوخ ميكند در جانت و كلامت و تو ميميري در سرزمين پاكترين نژادها و تو را سوار بر مركبي بيروح تا گورستاني دور بدرقه ميكنند و تو در تنهايي خود ميميري و سرماي گورهاي سياه برلين تنت را ميخلد .آري اينك تو مرده اي باسي افسانه هاي من و كسي براي دلتنگيت ترانه اي فاتحه نميخواند ..........تو مرده اي و كار آناني كه اين را خوش داشتند به پايان رسيده.... تنها يادت باشد هرگاه نسيمي آمد دستانش را بگير و به سرزميني برگرد كه تنها مرده ها آزادانه ميانديشند و ميخوانند ; بيخوف فردا سخن ميگوييند و عجيب است كه گاهي عاشق ميشوند . عباس زودتر بمير و بازگرد روحم بيصبرانه منتظر توست(آخرين ققنوس)

Posted by: آخرین ققنوس at December 19, 2004 1:02 PM

خیلی دلتون گرفته...و حس می کنم هیچ حرف امید بخشی نمی تونم بزنم. همیشه نوشته هاتون رو خوندم و نظری ننوشتم.
ولی این بار دلم می خواد یه چیزی بگم.....چی بگم خدایا...

Posted by: لاله at December 16, 2004 8:36 PM

مي دانيد باران شهاب سنگ هم در ايران،كسي را خوشحال نكرد.اي كاش دوباره سمفوني جديدي بنويسيد اما اين بار براي زندگان.جايتان خالي است الان تهران برف مي بارد.و موزيك بلاگ شما مرا به همه دورترها پرت مي كند.جاي تان اينجا خالي است.تهران برف مي بارد.

Posted by: جلال بهرنگی at December 15, 2004 8:02 AM

بسيار زيبا بود... البته فقط براي خواندن وگرنه براي قرار گرفتن در اين حالت (اگرچه شعراي بزرگي ميگويند كه اين حالت را با هفت دولت عوض نمي كنند ولي بيخود ميگويند... خدايش بيامرزد شهريار كه خوب اين كار را كرد) چندان تعريفي ندارد.
شنيدم شهريار از اين جهان رفت
چه دشوار و چه آسان ميتوان رفت

Posted by: پاییز at December 14, 2004 5:01 AM

سلام استاد ... چند وقتي بود پيشتان نيامده بودم و دلتنگتان بودم ... شعرهايتان دلتگيم را تسكين داد ... در پناه خدا ... يا حق

Posted by: پوریا سوری at December 13, 2004 11:14 PM

پدرم خسته ست!دادن خرج سه تا دانشكاه آزادي خسته اش كرده.عباس هم سردش شده وخسته است.خدايا من چكار كنم آخه؟

Posted by: من at December 13, 2004 2:26 AM

آقاي معروفي سلام سمفوني مردگان كه حكايت زيبايياز سردي و نا اميدي درخشان رو به آيندهاي را نويد مي دهد در گرداب ايران شهر چون اژدهايي به خواب رفته است
مشتاقانه منتظر خواندن تماما مخصوص هستم
من اهل اردبيل هستم از آشنايان آقاي غفارزادگان .
اردبيل هم سرد است. مثل همه جاي اين ديار

Posted by: koko at December 12, 2004 4:00 PM

سلام به شما اي دوست عزيز .
مي دانم كه هوا بس ناجوانمردانه سرداست وروزگار بس سخت .ليكن توانايي وايمان به خود وزندگي باعث گرمي راه و گذراز زندگي مي شود اميد است كه روزگار غمگينت به زودي سرآيد وحرفها ونويشتهاي زيبايت به ماگرمي بخشد.

Posted by: ronak at December 12, 2004 3:23 PM

در زمستاني كه آفتابش عالم‌تاب بود
من گذر كردم روشنايي را
تاب تابستان را ندارم، گرمايي بس هلاك‌ناك دارد، آفتابش
در سوز و سرماي زمستان بود
كه شعله‌هاي آتشي را احساس كردم
با دستاني باز به خود گفتم
كي كاشك مي‌شد، شعله‌ها را در آغوش فشرد
لحظه‌اي با آتش هم‌دم شدم
گفتمش اين لودگي، غوغاي تو، از بهر چيست
كز دمي چند با فنا يك‌سر شوي
گفت به من، راز آتش نتوان ينهان كنيم
شعله از سوز عشق، چون بنده‌ي سرما شود

Posted by: سياوش at December 12, 2004 1:52 PM

خوش به حالت كه حوصله داري بگي حوصله ندارم

Posted by: ava at December 12, 2004 12:24 PM

آه اي زندگي من ام كه هنوز با همه ي پوچي از تو لبريزم

Posted by: سیما at December 12, 2004 12:19 PM

Emzakonandegan-e gerami-e farakhan-e melli baraye referandom;

Az anjai ke site 60000000.com baraye jam-avari emza baraye karbaran-e
internet dar Iran masdood shodeh va tamam rah-haye dastresi digr ra
baste-and, banabarin khaheshmandim ke matn in farakhan ra be sourat-e email
dar ekhtiyar sayere hamvatanan qarar dahid ta ba emzaye an az tariq-e
email (newsletter@60000000.com) dar ekhtiyar-e ma qarar dahand.
Ma niz emailhaye ta’i’di daryafti az Iran ra dar shomargan
emza-konandegan vared kardeh va asami emza konandegan ra niz be tadrij bo fehrest
emza-konandegan miafzaim.

Ba arezooye azadi Iran o Irani

Site 60000000.com

Posted by: ye doost at December 12, 2004 10:14 AM

سلام آقاي معروفي. نامه اي به صورت عكس برايتان فرستاده ام. خواهش ميكنم نامه را حداقل بخوانيد.
با سپاس فراوان.

Posted by: حامد at December 12, 2004 8:11 AM

از اينكه بعد از روزها جسارت پيام دادن به يه آدم بزرگتر از خودمو پيدا كردم بيشتر از تصور شما خوشحالم.

Posted by: عفریته ای منحوس at December 12, 2004 12:03 AM

سلام آقاي معروفي.سال بلوا به اندازه ي همه ي هجده سال زندگي اين پيرزن عجيبه.پيرزني كه هجده سال بلوا رو پشت سر گذاشته.امشب براي من شب چهارم بود.

Posted by: عفریته ای منحوس at December 12, 2004 12:00 AM

سلام

عباس روزگار گرم ميشود و شما نيز. سخت اما شدني. شرق يك خبر در باره رمان جديد شما چاپ كرده بود. روز شنبه. مبارك باشد.

Posted by: ايران امروز at December 11, 2004 10:47 PM

باور نميكنم كه به وبلاگتان آمده ام.كتاب سمفوني مردگان را بسيار دوست دارم.

Posted by: ahoo at December 11, 2004 7:43 PM

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد.....
راستي روزنامه شرق امروز خبر كوتاهي از انتشار تماما مخصوص توسط انتشارات ققنوس داده بود و با عكسي از شماخوشحال شدم و مشتاقم كه روايت اين فارغ التحصيل رشته عشق را هر چه زودتر بخوانم.دلتان هميشه گرم و قلمتان هميشه جاري باد.

Posted by: kiyanoosh at December 11, 2004 7:11 PM

نمي دانم آرزوي خوبي كرده ام اگر بگويم كاش اين روزها زودتر بگذرند يا نه؟
چون مي دانم لحظه هايي كه گاهي مشتاقانه در انتظارشانم نرسيده از راه سيلي ام مي زنند .براي من كه چنين است.

آقاي معروفي

از لحظه دروغ شنيدن دردي است كه درماني ندارد .

نمي گويم قلم به دست بگيريد گرمتان مي شود . خواستم فقط بگويم دوستتان دارم همين .


Posted by: جواد_ق at December 11, 2004 5:55 PM

chera inghadr khastegi aghaye maroofi? oroopa sarde, (man ham alan hamsayeye shoma hastam ) ama motmaenam baraye kasi ke garma mibakhshe, beyne 0 ya 40 tafavoti nist , va goorestan tanha yad avare oon sokooti khahad bood ke shoma pazirash nashodid... bargharar bashid

Posted by: babune at December 11, 2004 5:22 PM

غمين شدن ز سردي دهر : هر 8 ساعت يك جرعه
خورشيد گرفتگي: طولاني!
روز و آفتاب و نورانيت: كمي تا قسمتي ابري!
آه و ناله از زخم جاده هاي غربت: هر 5 دقيقه 10 قطره روي حنجره
رهايم كن دارم زار ميزنم آق عباس!

Posted by: نثر ما at December 11, 2004 3:47 PM

آقا شما که چشم و چراغ ادبیات این مردمی جرا اینقدر احساس سردی میکنی؟
امیدوارم همه چیز ردیف و رو به راه بشه.

Posted by: shahrokh SETOUDEH FOUMANI at December 11, 2004 7:03 AM

با وحود ا حساس سرما در شعر اميد را مي شد ديد. از اينكه وقت براي نوشتن نداريد متاسفم.

Posted by: akram mohammadi at December 11, 2004 2:00 AM

دوست گرامی
باید مقاوم بود و از شما میخواهیم صبر و توکل بر خدا را از یاد نبرید ، و بدانید نگران شما نویسنده توانمند کشور هستیم.
موفق و پیروز باشید

Posted by: سازمان انجمنهای اسلامی خیزش سرخ ایران at December 10, 2004 1:15 PM

آقاي معروفي عزيز
سلام
عجيب است . دو ماه است كه هربار روي آدرس سايتتان كليك مي كنم ، آن صفحه لعنتي مي آيد كه بالايش نوشته :page not found ! و حالا امشب ، با اين حال وروز سر از اينجا درآوذده ام .
گريه كردن ، گاهي اوقات خيلي سخت مي شود آقاي معروفي...

Posted by: پدرام رضايي زاده at December 9, 2004 11:01 PM

تقريبا سالگرده بم است. خيلي ها هنوز سردند. خيلي ها افسرده، خيلي ها خسته، در آرزوي آرامشي كه شايد احمقانه است انتظارش.
چقدر دير، چقدر دور، چقدر دروغين، چقدر حرف براي نگفتن...
خدا مگر كمك كند

Posted by: حامد at December 9, 2004 10:03 PM

تقصير اين مهمون هاست..من مي دونم. يه مشت پيرزن و پيرمرد كه بريزند خونه آدم همين ميشه ديگه...خسته نباشين. فكر كنم مال هواي ابري برلين هم هست...

Posted by: فرين at December 9, 2004 10:33 AM

من هم غمگينم - خيلي هم غمگين.

Posted by: شیبا at December 8, 2004 8:17 PM

گرم نمي شوي؟ بهتر، سرد بودن لذت بيشتري داره. اميد؟! مسخره است. خيلي مسخره است.

Posted by: katibe_nevis at December 8, 2004 3:04 PM

پاسخ کوبنده و عالمانه حجت الاسلام فاکر به شبهه افکني هاي فرود فولادوند:

www.jamaran.blogspot.com

Posted by: hf at December 8, 2004 9:20 AM

اين نيز بگذرد !

سلامي گرم !

كار ديگري از دستمان ساخته نيست !

Posted by: Minoo at December 8, 2004 9:19 AM

تو ادامه مي يابي !
حتي وقتي كه درد
شولاي سرخ شيونت را
بر تن نسيم
پيراهني كرده است
حتي وقتي كه خوابهايت
تاريك از بال هاي كلاغ و كركس است
و قناري غمگين آوازهايت را
شقايق شعله ور زخم
خاكستر كرده است.
تو ادامه مي يابي !
حتي وقتي كه سهم تو از اين آسمان دلتنگ
تندري است
كه بر سقف گلين خانه ات
تازيانه مي زند
و تو
تمامي شب را بيدار مي نشيني
تا هجاهاي منجمد باران را
بر گل هاي مرده قالي
بشماري
و آن گاه
از گرگ و ميشي كه از پشت پنجره ات مي گذرد
زوزه هاي هراس آور گرگ را بشنوي
و ناله هاي خونين ميش را.
تو ادامه مي يابي !
......
.....
قسمتي از شعري بلند از شاعر بوشهري شادروان تيمور ترنج كه آقاي علي هوشمند روزنامه نگار بوشهري آنرا در وبلاگش گذاشته استzxzxzx.persianblog.com
محمود دهقاني


Posted by: Mahmoud Dehgani at December 8, 2004 3:40 AM

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد! سرمای اروپا تحمل کردنی نيست. گرمای ما از نفس دوستانمان می آيد و خورشيد خاکی که خوب می شناسيم. اينجا هميشه غريبه می مانيم حتی اگر روزنامه ها از اسم مان پر باشد. کی می شود که برگرديم؟ ولی برگشتی هست؟ شهر ما گم شده است. مشافر سرگردان آبهای جهان و سرماهای جهان ايم. خورشيد ما گم شده است.

Posted by: مسافر آن شب زمستانی at December 8, 2004 2:35 AM