December 14, 2004

زير باران


می‌شود سلانه گذشتنت را ديد
از پشت پنجره‌ی خيال.
راه افتاد زير باران
سرفه کرد
سوت زد در آن تاريکی
و جايی گم شد.


می‌شود
همه‌ی اينها می‌شود.


 

@ December 14, 2004 3:04 AM
Comments

و..."ببخشيد خانوم! من شما را كجا نديده ام؟" - مهدي نياكي-

Posted by: باران at January 26, 2005 9:38 AM

(يا هو)
باران خاطره تو را از ذهنم شست. ذهنم اويزان به بند رختي است.به اميد نوازش خورشيد...سايه اي افتاده بر تن ديوار را كيش ميكنم.باشد كه تو بيايي.
همه اينها ميشود...

Posted by: خر مگس at December 29, 2004 1:38 AM

زيبا بود
ولي آيا واقعا مي شود؟

Posted by: طناز at December 27, 2004 12:31 PM

سمفوني مردگان...فريدون سه پسر داشت ...تلخ تلخ تلخ است به گونه اي كه هر گز طعم ان را فراموش نخواهي كرد ....مي خواستم فقط از شما بپرسم اينهمه تلخي از كجا؟...هر چند كه خوب مي دانم. ومي خواستم بگويم قلمت همچنان قوي و استوار بادا.

Posted by: ahoor at December 26, 2004 6:16 PM

سلام. ممنون. عالي بود. بخصوص دو جمله آخر آهنگ خيلي خوبي داشت. و يك جورهايي در ذهن آدم ماندگار مي شود. من درباره ترجمه مي نويسم. لطفي كنيد و سري بزنيد.

Posted by: AmirmehdiHaghighat at December 26, 2004 1:02 PM

مي شود صدا شد و
زير باران لحظات گذشتنت جان داد
يا خيالي خيس
كه در امتداد رد پاي كوچه هاي شبانه ات
به خواب مي پيوندد.
استاد عزيز سلام
زير باران بسيار زيبا بود.

Posted by: مهدی گلسرخ at December 25, 2004 1:23 PM

سلم عباس آقا. حال و بال؟ بهتر شدين؟
اين ابر/آرام آرام دارد مغز مرا نشخوار مي كند/ساده هستم كه / به برفسار آسمان وقعي نمي نهم.

Posted by: پسری برای تمام فصول(SOSHIANT) at December 25, 2004 10:29 AM

مي توان فكر كرد تاريك است // مي توان بي خود سوت زد // مي توان گم شد / مي توان مرد

Posted by: بنیامین at December 25, 2004 12:18 AM

:)

Posted by: mina at December 24, 2004 7:53 PM

Abbas Jan Salam
Eenou Bekhoun rajebeh tou neveshtan:
http://www.guardian.co.uk/online/weblogs/story/0,14024,1377538,00.html
Farid Birmingham

Posted by: Farid at December 22, 2004 11:28 PM

سلام. نمي‌دانم چه‌قدر وقت داريد اما خوش‌حال مي‌شوم بعد از اين‌همه سر زدن يك بار به من سري بزنيد. ممنون و هنوز انگار چشم به راه‌ام و نمي دانم چرا نمي‌خواهم خودام را قانع كنم كه نه كه چيزي از آن قلم به در آيد آبرويِ سمفونيِ مرده‌گان را.
يا علي!

Posted by: ميلادِ اكبرنژاد at December 22, 2004 10:29 PM

با احترام به داستانها و رمانهايتان خواهشمندم زنجموره هاي غربت را به نام شعر بخورد خوانندگان نده!
شما نويسنده و رمان نويس خوبي هستي چرا دامن خود را آلوده غم ناله هاي
شعر نما مي كني؟!
دوستي با شاعران عزيز و بزرگ شاملو و رويايي و ... مجوزي براي شاعرنمايي نيست!
با احترام و علاقه!

Posted by: hamid at December 22, 2004 12:17 PM

سلام عباس آقاي گل. نبينم توي دلت زار بزني. از نورماندي چه خبر؟ از خاطره هاي سوخته پسري براي تمام فصول چه؟ كدام باران طاقت مرا آزمود . آقاي معروفي بياييد يك نسكافه و اندكي چخوف را با بنده همراهي كنيد منطزرتان هستم.

Posted by: پسری برای تمام فصول at December 22, 2004 7:39 AM

زير باران مي شود همه ي فاحشه خانه هاي شهر را كوچه به كوچه و منزل به منزل گذشت و عشق نهان در پستوي خانه ها را به دل نگرفت. زير باران مي شود گريست. تو مي پنداري صورتت خيس است و بو نمي برند. امان از وقتي كه باران بايستد. امان از يوي نم خاك. بوي خاك. بوي حسينايي دوباره جان گرفته.

Posted by: باران at December 21, 2004 4:11 AM

با اجازه به شعر زيبا يتان لينك دادم

Posted by: کوش رحمانی زاده at December 20, 2004 2:16 AM

Ba doruod wa khasteh nbashied;
Dar tangnayeh ghorbatam
Huzoure ra;
va ya Khalvat ra...
...
Va ya Onse ra...

....

Va ya, Huzurea Khalvate Onse ra...!?
Az koja bavar konam!?
...

Posted by: Vazesh at December 19, 2004 6:29 AM

روزها ميگذرن به بيهودگي....تو دلتنگي براي همه ، براي خودت ...دلت ميخواهد پنجره اتاقت را باز كني ...شايد او را ببيني .... حتي به گاه رفتن....اما...اما....
روزگار غريبي است نازنين...
روزگار غريب

Posted by: babosh at December 18, 2004 7:20 PM

بارون بارونه ديگه, به هر كي يه جور حال ميده, به شما هم ... خيالي ...

Posted by: سیما at December 18, 2004 12:48 PM

آره...راست گفت این بنده خدا تو کامنت قبل...ولی خوب جای شکرش باقیه این یکیو میشه....زیر بارون هر کاری بکنی حالی میشه برا خودش...چیه این لامصب...اشک خداست؟ آره دیگه ...اونم باید بعضی وقتا اشک بریزه دیگه...خوب اونم دل داره!
ببار ای بارون ببار...با دلم گریه کن خون ببار....در شبای تیره چون زلف یار...آقا ما هوای شجریان کردیم...رفتیم حال کنیم...یا حق!

Posted by: روشنا at December 18, 2004 7:14 AM

اره...خیلی چیزا میشه...اما اونایی که نمیشن بیشترن

Posted by: عقده ای at December 17, 2004 4:51 PM

آقاي به اين اهوراي عزيز لبيك بگيد ....دل سنگ براش آب شد!!!

Posted by: نوشا at December 17, 2004 4:45 PM

سلام آقاي معروفي، من اولين بارم است كه علي رغم ميل باطني ام به وبلاگتون سر مي زنم . چون از بچه ها شنيده بودم بلاگتون به اندازه كتابهاتون جالب نيست ، ام من كه خيلي خوشم آمده هم از بلاگتون وهمه از كتاب هاي واقعاً زيبايتان . اما آقاي معروفي اينجا اخبا ضد و نقيض در باره ي شما زياد هست. مثلاً دو سال پيش كه كتاب "سمفوني مردگان " راخواندم ،از معلم ادبيات مان پرسيدم آقاي معروفي را كجا ميشود پيدا كرد ؟گفتكه: اين آقا چند سال پيش در پاريس به علت مصرف مشروبات الكلي در پاريس مرد؟!!!!
اميدوارم هميشه سر زنده باشيد و به كوري چشم همه ي حسودان دون مايه هميشه بنويسيد .

Posted by: mehrdad at December 17, 2004 8:36 AM

سلام.عجيب دلم گرفته است . دلم برايتان تنگ شده ......

Posted by: soormelina at December 16, 2004 7:59 PM

آري ميشود. ميشود پا به پاي ايرج، شاملو خواند. ميشود ميان هفت شب، شب به شب از هراس دار مرد. و سحرگه با نوازش دستهاي مردي كه شالي سبز بر گردنت ميافگند طلوع كرد. ميشود. ميشود ميان دستان مرده اي كه بر تنت دست ميكشد و دنده هايت را ميشمرد تا جاي آني را كه نيست بيابد،عاشق شد. ميشود عباس معروفي شد. ميشود خودت باشي و تق و تق بكوبي روي تكمه هاي صفحه كليد تا تق و تق بگويي با مردي كه دوستش داري. ميشود اميدوارباشي كه روزي مردي كه عباس معروفي است به صدايت پاسخ گويد و كلامت را بشنود. ميشود در عطش روزي كه يكي از داستانهايت را برايش بخواني له له بزني. ميشود اميدوار بماني كه خط بكشد بر روي نوشته ات يا تشويقت كند كه بنويس.بيشتر بنويس. ميشود. اما نميشود كه فكر كني مردي را كه تمام عمر در هراس دار زيسته و سال بلوا را از سر گذرانده و بر پيكر فرهاد اشك ريخته و براي زنده گان سمفوني مرگ نواخته و هميشه چهارمين فرزند بوده از مردي كه هميشه سه پسر داشته و چه ميدانم ... عباس معروفي بوده جوابت را ندهد. نه اين ديگر نميشود.

Posted by: ahoura at December 16, 2004 7:31 PM

من ، عادت به نبشتن نداشته ام !\ هرگز \ چون نمی نويسم \ در من می ماند, \ و هر لحظه , مرا , روی دگر می دهد. « شمس تبريزی »

می آيد, قبل از آنکه اتفاق افتد !! بدون آنکه منتظرش باشم , ميهمان ناخواندة ذهنم ! , در زمان « خلا حاصل از فراق » , « در شب » , از خواب می پرم , « ترسی هولناک به سراغم می آيد » , نکند.....!؟ , مثل آن شب , آن شب پيش , آن شب های پيشين , وقتی خواند :« قو در کيسه نمی دانست , مرده است. » , و من , فردای آن شب وقتی برای کاری به دوستی زنگ زدم , گفت : « برای گفتن تسليت تماس گرفتی؟ » , گفتم : « چه؟! , مگر چه شده ؟!» گفت : « بيژن ...........» , ناگاه قلبم ايستاد , بارها ايستاده بود , « اما معجز ديگرم اين است » که هنوز زنده ام !! , گفتم : « باور ندارم , بگو که حقيقت ندارد , تازه داشتيم دويدن « با يوزپلنگان » را از او می آموختيم , می خواستيم با او به « کوير » برويم «با سطلی از باران لاهيجان » ............ و مثل بارها و بارها ......... ايستادن ها و ايستادن ها ...........
اما او آرام, بی خيال, بدون هيچ ترسی , برايم می خواند, با او همصدا می شوم , چاره ای جز اين ندارم از سحرگه تا به غروب.
«از پای منشين پسر \ پيرانه پيرانه رنج را \ دو پاره کن \ پيش از خشکسالی \ پيش از آنکه به گرسنگی مبعوث شوی .»


به دنبال ترجمة انگليسی « بوف کور » می گردم , برای فاميل 15 سالة آمريکايی ام , که در طول اقامت 20 روزه اش در ايران , کشورم را land of inconvenience خواند , می خواهم جوابش را بدهم !!, در دنيای ADSL, DSL & WIRLESS با شتر DIAL UP وارد اينترنت می شوم , ده دقيقه زمان تا صفحه Google باز شود , تايپ می کنم , « The blind owl» , چه مدت طول می کشد ؟! , به دو , سه انتخاب اول می روم , « دسترسی به سايت مورد نظر مقدور نمی باشد . » تعجب می کنم ؟! , به فاميل آمريکايی ام گفته ام , اينجا سرزمين SURPRISE است , هميشه می گويی , تمام شد ! , ديگر از اين بدتر ممکن نيست !!, و باز شگفت زده می شوی . و در آخر در Amazone می يابم ! , به تکنولوژی درود می فرستم , به خودم لعنت !!, به سرم می زند , از سحرگاه زده است , search می کنم ! هر چه باداباد !!, « Abbas Maroufi » و ....... , حقيفت دارد ؟! , دنيای مجازی !!, « حضور خلوت انس » ؟! , چند سال از آن حادثة شوم می گذرد ؟! , چند سال است که آنرا در کنار همة اگر می شدها و کاش های .... تاريخی ام گذاشته ام ؟! می خوانم , برايم می خواند , گريه ام می گيرد , چند سال است که نگريسته ام ؟! تمام اين سالها يخ زده بودم .« مثل يک گلولة يخ » , تنم « قند يل بسته بود » .
اين بار حادثه شوم نبود , مبارک است !, اميد ؟! باور کنم ؟! زنده باد دهکدة جهانی , دنيای WWW ها . دسترسی آسان .
« در تاريکی چشمانت را جستم \ در تاريکی چشم هايت را يافتم \ و شبم پر ستاره شد .»
اين بار فريب نيست , « سرخی بعد از سحرگه » است . و من می خواهم برای اولين بار بنويسم , نه, می خواهم فرياد بزنم , تمام اين سالهای حسرت را , که در « خلوت انس » او « حضور » نداشتم . و بگويم چرا همة درها را بر روی خودم بسته بودم, از آن حادثة شوم تا به امروز .
به : « عباس معروفی » ........
« در نيمشبان عمر خويشم , سخنی بگو با من \ _ زود آشنای دير يافته ! _ \ تا آن ستاره اگر تويی \ سپيده دمان را من \ به دوری و ديری نفرين کنم . »

Posted by: hagiagha at December 15, 2004 8:26 PM

تو سردت نيست، می گويم، با آن تن عريان، گيسوان خيس، در دل بهمن

می شنوي، ما دل بسته ايم انگار، از چپ يا راست، به فصل ترس، تنهايی

به نجات دهنده، که نقب می زند مدام، از بهمني، به بهمنی ديگر.

Posted by: Saba at December 15, 2004 7:37 PM

اگه براتون امکان داره پی دی اف اين داستانها رو بفرست :
طبل بزرگ زير پای چپ
ورگ
تا کجا با منی
روبه روی آفتاب
یا اگه فکر می کنین ممکنه منتشرشون کنم، ناشرش رو تو ایران بهم معرفی کنید
من فقط علاقه مندم که اینها رو بخونم
بقیه کارهاتون رو خوندم
ممنون

Posted by: ahmad at December 15, 2004 2:38 PM

هم‌چون باد سحر
آبي، در جويي گذر
شبنمي، بوسه بر
آفتابي، نظاره‌گر
مي‌شود گذشت

Posted by: سياوش at December 15, 2004 1:24 PM

zapas for jamaran
jamkaran.blogspot.com

Posted by: 1 at December 15, 2004 8:29 AM

پسری برای تمام فصول از چخوف و نسکافه می گوید.ببینمتان.
عباس آقا چه خبرا از اونورا؟ کریسمس مبارک !

Posted by: SOSHIANT at December 15, 2004 7:18 AM

O ! dort der goldene Steg
Zerbrechend im Schnee
Des Abgrunds
Blaue Kûhle
Odmet das nâchtige Tal

Posted by: Anna Blume at December 14, 2004 11:54 PM

می شود و باز از نشدن ها می گویند. خوبست که مي شود.

Posted by: باران at December 14, 2004 10:48 PM

ولي بيشتر وقتها خيلي چيز ها نمي شه...

Posted by: katibe_nevis at December 14, 2004 1:39 PM

می شود پیاده راه افتاد، تا خود صبح .

Posted by: reme at December 14, 2004 1:03 PM

مادام كه ما را
فردايي نيست
چرا روزگار عشق مان را نزييم
به تمام ترين آن
تنها در يك روز

Posted by: نوشا at December 14, 2004 12:58 PM

و صبور بود رفتنت را

Posted by: Toranj at December 14, 2004 9:51 AM

مي شود هم سيگاري آتش زد و جايي همان جا زير پنجره خيال ايستاد و شعر گفت...

سحر نوشته هاتان هميشه لبريزم مي كند.

يا حق...

Posted by: شازده کوچولو at December 14, 2004 8:49 AM

همونی که قبلی گفته!

Posted by: شاهرخ ستوده فومنی at December 14, 2004 7:35 AM

رفته رفته داريد افت مي كنيد.

Posted by: . at December 14, 2004 6:12 AM

يک تابلو نقاشی. يا يک فيلم سی ثانيه ای. چقدر تصويری است!

Posted by: شاعر آن شب زمستانی at December 14, 2004 3:50 AM