December 30, 2004

زندگی بر صفحه‌ی کاغذ

امروز وبلاگ سپيده را می‌خواندم، سپيده آريان، از بچه‌های کلاس داستان‌نويسی ما در برلين که داستان "يلدا" و "اتاق صورتی" را نوشته، بعد مدتی رها کرده، دوباره برگشته، زمين خورده، بلند شده، راه افتاده... فرو می‌رود، زير آوار می‌ماند، برمی‌خيزد، خاک خود را می‌تکاند و از آوارهای زندگی می‌گويد:
«
پنج سالم که بود فهميدم زنده‌ام. چشم‌هايم را باز کردم، از کنار گلدان‌های ياس گذشتم، قدم‌هايم را روی سنگفرش‌های حياط محکم‌تر کردم و به خودم قول دادم که هميشه همينطور راه بروم. ابرها شکل می‌ساختند و بوی خاک می‌آمد... و من فکر کردم که زندگی بوی خاک می‌دهد...
هفت سالم که شد، زندگی را با دست‌هايم نوشتم. همين دست‌هايی که حالا می‌بينی همه چيز می‌نويسند، همه چيز می‌کشند...
غريب است! مداد سياهی می‌دهند دستت و می‌گويند: بنويس. و تو می‌نويسی، ز مثل زهرا ، ن مثل نانوا ، د مثل دکتر ، گ مثل گرگ ، ی مثل... و خط فاصله حتما بايد قرمز باشد، چرا که اينجوری قشنگ‌تر است و بعدها می‌فهمی که هيچ فاصله‌ای قرمز نيست و اصلا همه‌ی فاصله‌ها سياهند... سياه، سياه...
و بعد يک صفحه می‌نويسی: زندگی، زندگی، زندگی. گاهی نقطه‌ها يادت می‌روند. گاهی خط‌های فاصله، گاهی هم خط دوم گ، و فردا معلم می‌خندد: زندگی!؟ زنده من، زنده تو... خنده من، گريه تو...
و بعدها می‌فهمی که زندگی خيلی چيز ها هست و  آخرش هم هيچ چيز نيست، به جز چند حرف که  کنار هم می ايستند و تو گاهی يادت می‌رود نقطه، فاصله، خط بکشی...
و همه چيز با دست‌های تو عوض می‌شود، معنی ديگری می‌گيرد...
و اصلا چه اهميتی دارد وقتی که زندگی هميشه بوی خاک می‌دهد!»


سپيده دارد از دالان تاريک و سرد تنهايی می‌گذرد تا سر از "داستان" در آورد. بايد از اين دالان بگذرد، راه ديگری نمانده. راه ديگری نيست. درد اما هست در بيست سالگی. زير آوار تنهايی ماندن، بر‌خاستن، خاک خود را تکاندن و اين بار از "زندگی" ‌گفتن.
روی صفحه‌ی کاغذ زندگی جريان دارد، صدا هست، نور هست، زمزمه هست، آدم با شخصيت‌های داستان می‌تواند زندگی سعادتمندی داشته باشد، می‌تواند از تنهايی دربيايد، حتا عاشق شود، عاشق يکی از همين شخصيت‌ها که می‌آفريند. قشنگ است. خيلی قشنگ است زندگی بر صفحه‌ی کاغذ.

@ December 30, 2004 1:17 PM
Comments

سلام
من جند سال پيش يك رمان از شما خوندم به اسم موميايي كه متاسفانه چند صفحه اخر كتاب كنده شده بود و اخر قصه روئ متوجه نشدم از كجا ميتونم اين كتاب رو تهيه كنم؟

Posted by: shahrzad at January 2, 2005 6:08 AM

آقای "يک دوست"
تو هم که ثانيه به ثانيه اهانت می کنی، نه به من. به يک انسان که همسن دومين بچه ی من است.
عباس معروفی

Posted by: عباس معروفی at January 1, 2005 5:06 PM

ها ها ها ثانيه به ثانيه كامنت پاك ميكنه

Posted by: ye doost at January 1, 2005 2:17 PM

خوش به حال سپيده كه بالاخره خودش را پيدا كرد, از زير آوار در آورد....

Posted by: soormeh at January 1, 2005 8:46 AM

نه آنكه فكر كني حسرت ميبرم بر اين نوشته ها كه چرا از آن من نيست و نه حسرت بر سپيده اي كه از داستانم ميگذشت و حالا حتي يادش را بر قابي خالي ندارم .كار سالهاست كه از حسرت گذشته , دور از وطنان چونان در وطن زندگي ميكنند كه من در وطن هرگز و چنان ادبيات را به پيش ميبرند و دست هاي هم را به ياري ميفشارند كه در باور نميگنجد ... اما ما بيوطنان گرفتار در وطن دستهامان خالي است نه استادي داريم به راهنمايي و نه عباسي به دوستي , ما طلسم شده غربت توييم و تنها مرور ميكنيم درس بي كسي را بي استادي را . شما بر صفحه كاغذ زندگي ميكنيد اما دريغ كه زندگي بر اين صفحه را نيز يادمان ندادند .. خوش باشيد و تنها براي همديگر زندگي كنيد و ما مرور ميكنيم زندگي شما را در كاغذ و حسرت نميخوريم كه كار سالهاست كه از حسرت گذشته.

Posted by: آخرین ققنوس at December 31, 2004 10:09 PM

سلام

آقاي عباس خان خوب است از كارآاموز خودن تعريف مي كني.

موفق باشي

Posted by: iran--emrooz at December 31, 2004 12:42 AM

صفحه اش هميشه خواندني است. و بعد از مدتي حالا آمده و قشنگ نوشته از زندگي و از سپيده. منتظر داستانهايش هستم . منتظر نوشتن هايش. كاش اميد و عشق را پيدا كند كه همه جا هست همه جا.

Posted by: پرنيان at December 30, 2004 9:09 PM

جناب عباس معروفي عزيز . با درود بي كران . متاسفانه مدتي است يادداشتهاي گروه ما در بخش كامنتهاي شما پس از مدتي پاك مي شود . في الواقع نمي دانيم علت اين سانسور يك جانبه چيست . اگر ما اطلاعیه منتشر شدن نشريه ي ارگانمان را در بخش كانتهاي شما مي گذاريم تنها بدين علت است كه مي خواهيم هواداران شما را نيز از چند و چون يك اقدام فرهنگي با خبر كنيم . بدين دليل فكر مي كنيم بهترين راه ارتباط مستقيم با هموطنان از طريق همين سيستم كامنت ساتهاي موتبر است . البته شما خود مختاريد بر آنچه در پايگاهتان مي نگارند . و در اين مورد اگر اعلام مواضع كنيد ما هم تكليفمان را بهتر مي شناسيم . اما امكان انتشار اخبار مان در بخش فرعي كامنت شما كمترين توقع يك گروه فرهنگي كوچك است از فرهيخته ي گرامي و عزیزی مانند عباس معروفی . با عرض احترام و عشق بی کران .... جنبش دادائیستی ایران...

Posted by: جنبش دادائیستی ایران at December 30, 2004 2:44 PM

va az avar haye zendegy neveshtan honar ast ::::::

Posted by: amir at December 30, 2004 2:42 PM

I am writing a short thing about Persian Literature in my log, read it because your name is also mentioned in it. We are all burying life because it is buried for us, we are all in a state of total submission, it is disgusting.

Posted by: Vale at December 30, 2004 1:37 PM