February 22, 2005

بی ستاره‌ام نکن

تا در قهوه‌خانه باز می‌شد، صدای هياهوی آنهمه آدم می‌پيچيد در سرم و نمی‌شد فهميد کی، چی می‌گويد. می‌دانستم که دارم خواب می‌بينم، اما قدر لحظه‌هايی را که با داريوش می‌گذراندم می‌دانستم. دلم نمی‌خواست صداها مرا بر گرداند برلين. در خواب از برلين هراس داشتم. اما داريوش آرام و خوشحال بود، و من گرمی دستش را بر شانه‌ام احساس می‌کردم.
قرار بود با هم در يک فيلم بازی کنيم. منتظر دلی‌بای بوديم.
چند اتوبوس از راه شيبدار بالا آمده بود، و مردم به طرف سالنی می‌رفتند که کنار کوه بود. کسی برای ما نوشابه آورد. همان کاناداهای قديمی، و خنک. داريوش بغلم زد: «می‌بينی؟ اينهمه آدم را می‌بينی؟»
آره. و نگاهش کردم. در سال‌های جوانی‌اش بود، با بلوز يقه گرد سفيد. و ما از پشت پنجره‌ی قهوه‌خانه به جمعيت نگاه می‌کرديم که به طرف کوه می‌رفتند. لابد اگر او را آنجا می‌ديدند می‌ريختند توی قهوه‌خانه. اما او آرام بود. چند جرعه نوشيد و ناگاه چهره‌اش جدی شد. گفت: «يک تيم ترور فرستاده‌اند برلين که کار را تمام کنند. بايد مواظب باشيم» و دستش هنوز روی شانه‌ام بود.
من دوباره ياد برلين افتادم، آن هراس لعنتی آمد، و  باز قلبم شروع کرد. گفتم: «ولی اين توی فيلم‌نامه نبود.»
گفت: «دلم می‌سوزد، اصلا دلی‌بای نيست. فيلم‌نامه را دستکاری کرده‌اند. کاش تو آن را می‌نوشتی. باور ‌کن کار سختی نيست. يک‌بار فيلم‌نامه درست و حسابی... اين حق ماست.» و به مردم اشاره کرد که تمامی نداشتند و هنوز می‌آمدند. تمام آن راه پيچاپيچ آدم بود.
و من ناگاه مهدوی را ديدم. و باز قلبم کوبيد، کوبيد. نگاه کردم، حاج آقا محمدی را هم ديدم که با کسی حرف می‌زد و داشت رد گم می‌کرد. اما من به وضوح می‌ديدمش. درست موازی مهدوی لای جمعيت به طرف کوه می‌رفت. می‌دانستم دارند دنبال ما می‌گردند.
گفتم: «چه چيزهايی آمده توی اين فيلم‌نامه! کدام الاغی اين را نوشته؟ اصلا چه‌جوری اينها آزاد شده‌اند؟»
داريوش گفت: «من به آنها گفته‌ام که ما در اين فيلم بازی نمی‌کنيم.»
و بعد ديدم آندره آوه‌ناريوس دارد پول می‌اندازد توی دستگاه تا قهوه بگيرد. گفتم: «هی، آندره آندره، ببين چی شده!»
آندره با انگشت به داريوش اشاره کرد و گفت: «با همين کنسرت بر می‌گرديد ايران. من هم همراه شماها می‌آيم.» به طرف ما آمد، و بوی قهوه‌اش پيچيد.
گفتم: «هنوز رمانم تمام نشده. يکی دو روز بايد صبر کنيم.»
گفت: «مردم منتظرند.» و بعد به داريوش گفت: «زودتر برويم که برسيم. مردم منتظرند.»
داريوش با سر به من اشاره کرد، و ما از در پشتی قهوه‌خانه خارج شديم. مرز بازرگان بود. هوا   سرد بود، و بوی مه در سرم می‌پيچيد. دره‌ها و کوه‌ها پر از گل بود، و زير پای ما خاک ايران بود.
هر سه نفرمان با نوک انگشت صحنه را بوسيديم، و بعد وارد يک تالا عظيم شديم که در عمرم نديده بودم. صدای جمعيت لمبر می‌خورد، به جايی دور می‌رفت، و دوباره برمی‌گشت.
به شوق آمده بودم، ولی هراس داشتم، و نمی‌دانم چرا می‌لرزيدم. سردم بود، يا...
نشستيم. صحنه پر از گل‌هايی بود که می‌گفتند زن‌های تبريز برای کنسرت فرستاده‌اند، ولی هرگز گل‌هايی به اين زيبايی نديده بودم، ترکيبی از نيلوفر و ميخک، به رنگ‌های آبی و زرد، انگار هزاران پروانه دور صحنه بال می‌زدند.
گروه موزيک شروع کرد، داريوش به من لبخند زد و به وسط صحنه رفت. می‌دانستم که دارم خواب می‌بينم. هم دلم می‌خواست به خاطر کنسرت آنجا باشم، هم می‌خواستم از آن هراس کنده شوم. داريوش زيباترين آهنگ عمرش را خواند، هلهله‌ی مردم و هراس من تمامی نداشت. از خواب کنده شدم، چند خط از آن ترانه که يادم مانده بود زود روی تکه کاغذی نوشتم، و هرچه به ذهنم فشار آوردم ديگر يادم نيامد. دلم می‌خواست به همان خواب برگردم، بلکه باز آن ترانه را بشنوم، حتا با آن هراس لعنتی که گاه‌ و بيگاه در خواب به سراغم می‌آيد! هرگز ترانه‌ای و آهنگی به آن زيبايی نشنيده بودم. داريوش آسش را رو کرد. و حيف که بجز چند خط از آن ترانه يادم نيست.
بی ستاره‌ام نکن
سوسو بزن
در اين پهنه‌ی سياه
بخوان
بخوان ترانه‌ای به نام پگاه
چشم به هم گذاری
دميده است سحر
ماه می‌تابد
در کوچه‌های شراره و آه
آه نکش
تاريک می‌شود دلت
چشم برهم نگذار
بی ستاره‌ام نکن...

February 21, 2005

انتظار

هزار سال به اميد تو توانم بود
هر آنگهی که بيايی هنوز باشد زود.
                                                                  سنايی غزنوی و هزار سال شعر  پارسی

February 20, 2005

شبنم

ديشب که نسيم پيش گل‌ها بوده‌ست
از يک‌يک‌شان بند قبا بگشوده‌ست
نرگس تو نگو کجا و کِی، بيهوده‌ست
دامان تو هم به شبنمی آلوده‌ست.

اين هم برای پاک‌زادگان آسمانی، برای منزه‌طلب‌هايی که در صف بهشت ايستاده‌اند! آنها که بر «تجربه‌های» تلخ و شيرين انسان‌ها خط قرمز می‌کشند، و زندگی را می‌کشند.

February 18, 2005

ماهی‌ها و ماه

گفتم: «اگر بيايی می‌رويم با هم ماه را تماشا می‌کنيم.»
گفتی: «کجا؟»
«ته همين خيابان يک پارک هست، درخت‌های قشنگی دارد، برکه‌ی آبی، با جوجه مرغابی‌های کوچولو...»
همان وقت خواهرت با يک بغل نان داغ وارد خانه شد، لحظه‌ای نگاهم کرد تا از سر راهش بروم کنار. بهش سلام کردم. رو برگرداند، اخم کرد، و با ناز يک نان به من داد، و بعد با چرخشی تماما زنانه از کنارم گذشت. دلم ريخت. از بوی نان مست شدم، برگشتم و ديدم که او در راهرو خانه با تو کلنجار می‌رود.
چرخيدم. تلفن در دستم بود و داشتم باهات حرف می‌زدم. گفتم: «اين نان هم برای ماهی‌ها.»

و بوی نان در سرم می‌پيچيد. با اين‌که گرسنه‌ام بود، فکر کردم آن را برای ماهی‌ها ريز ريز می کنيم. بعد ديدم که ديگر در آن اتاق نيستم. سردم بود. و نمی‌توانستم درها را باز کنم تا همه‌ی آدم‌ها بيايند تو. قرار بود من درها را باز کنم که همه بيايند تو، اما کليد نداشتم، و خودم از سرما می‌لرزيدم. از پله‌ها پايين رفتم. خواهرت يک شال گردن به طرفم دراز کرد. گفتم: «می‌آييد برويم ماه را تماشا کنيم؟»
دوباره اخم کرد و به مرتب کردن برگ‌های شمعدانی‌ مشغول شد. انگار مهم‌ترين کار دنيا همان بود، و من متأسف بودم که نمی‌دانستم. بعد ديدم که تو لباس پوشيده‌ای و داری با من تلفنی حرف می‌زنی. گفتم: «تو حرف بزن، من لبخند می‌زنم، می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم.» و صدای ماشين لباسشويی در ذهنم می‌چرخيد.
گفتی: «من از ديوار اين پارک خوشم می‌آيد. خواهرم اصلا نمی‌داند که اين ديوار هست. اما من کنار همين ديوار با تو حرف می‌زنم.» و به ديوار سنگی‌اش دست کشيدی.
ديگر مرزی نبود، آن پارک همين پارک ما بود. گفتم: «می‌دانی؟ امشب وقتی ماهی‌ها نان می‌خورند، خيال می‌کنند ماه را خورده‌اند.»
قشنگ نيست؟

February 15, 2005

دوستت دارم

ليلی گفت: «چی با خودت آوردی؟»
مجنون گفت: «سوزن.»
«برای چی؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و می‌رفت توی پام.»
ليلی گفت: «اوهوم.» و آدامسش را پف کرد، به جايی دور چشم دوخت، و توی دلش گفت: «خاک بر سرت! من خيال می‌کردم از بس عاشقی خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
«چی گفتی؟»
«هيچی. گفتم باشه، مهم نيست.» و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و  اين‌بار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه می‌آيم. گفته بودم دوستت دارم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------

اين هم شماره دوم گربه ايرانی. برويم به اتاق سردبير ببينيم چه کرده با گروه جوانش.

February 12, 2005

سياست يعنی مجازات کردن؟

مقاله‌ای برای ديت‌سايت آلمان

اوضاع امروز ايران بی‌شباهت با پايان دوره‌ی صفوی (1694 تا 1722 ) نيست که کشور از چند سو مورد هجوم و غارت بود اما شاه ما، سلطان حسين بيش‌تر اوقاتش را با آخوندها و  زنان حرمسرا می‌گذراند، جن‌گيرها دوره‌اش کرده بودند و اوضاع را به قضا و قدر حواله می‌دادند. بازار سنی‌کشی همچنان رونق داشت، زرتشتيان در تنگنا بودند، معبدها و کليساها و ميکده‌ها بسته شد، دگرانديشان در مضيقه و آزار قرار داشتند، سرداران شايسته و افراد کاردان به دستور شاه يک يک از بين رفتند. و جامعه با عزاداری و مراسم مذهبی و خرافات از رونق اقتصادی و پيشرفت باز ماند.
در مقابل نابخردی حکومت، مردم شروان سر به شورش انتقامجويانه برداشتند، و هزاران شيعه را کشتند و شهرها را غارت کردند، به حدی که شاه عثمانی مداخله کرد و يکی از افراد خود را به حکومت آنجا گماشت. اوضاع جنوب ايران و خليج فارس آنقدر نابسامان بود که هر کس جايی را غارت می‌کرد، و هرکس داعيه فرمانروايی داشت. و مردم پناهی نداشتند. عاقبت ضربه‌ی کاری از سوی افغان‌ها به ايران وارد شد. عده‌ای گردن‌کش و ياغی که تعدادشان به ده هزار نفر هم نمی‌رسيد،  به فرمان محمود افغان به ايران حمله کردند و پايتخت را به تصرف درآوردند.
اين حمله و تسخير چند نکته‌ی عجيب در خود دارد که همواره در تاريخ ما به آن اشاره شده، ولی هرگز از آن تجربه‌ها سودی عايد ملت ايران نگرديده است.
زرتشتيان ايران که از ستمگری شاه به ستوه آمده بودند و می‌خواستند از حکومت وحشت نجات يابند، حمله‌ی نظامی افغان‌ها را ياری می‌کردند.
شاه ايران هيچ اعتقادی به مردم و قدرت آنها نداشت. در مدت هفت ماه محاصره که مردم به قحطی و طاعون گرفتار شدند، شاه در کنار آخوندها عبادت می‌کرد و منتظر لشکريان جن بود که به جنگ دشمنان بروند، و عاقبت وقتی دريافت اجنه کاری صورت نمی‌دهند و شهر تسخير شده، خودش به اردوگاه محمود افغان رفت و تاج پادشاهی را بر سر او گذاشت.
پايتخت ايران يعنی اصفهان در موقع حمله‌ی افغان‌ها صد و ده هزار جمعيت داشت، و عجيب‌تر اين که آن‌همه آدم حتا يک سنگ هم به لشگر متجاوز و غارتگر پرتاب نکردند. اما مردم شيراز و کرمان خارج از فرمان شاه در برابر هجوم افغان‌ها چنان مقاومت کردند که محمود کشته شد و...
رمز دوام دويست و سی ساله‌ی حکومت شاهان صفوي در اين نهفته بود که چون روحانيت را بزرگ‌ترين‌ رقيب‌ حکومت می‌دانستند، لازم‌ ديدند که خود، رهبري‌ دين‌ و دنيا را به‌ دست‌ گيرند. به همين خاطر دين و حکومت در اين دوره ادغام گرديد. اما قدرت‌ بي‌چون ‌و چراي‌ دين حکومتی در‌ برابر قانون‌ فساد قدرت‌، مانع‌ از هرگونه‌ انتقاد و پيشرفت مي‌شد، و همين امر موجبات  انهدام‌ آنها را فراهم کرد.

هرچه زمان می‌گذرد شباهت تاريخی جمهوری اسلامی با سلسله‌ی صفويان آشکارتر می‌گردد. تا جايی که می‌توانم ادعا کنم اگر در آن تاريخ بمب اتم وجود می‌داشت، حتما صفويان نخستين دارنده‌اش بودند، آن هم نه برای اينکه از نظر علمی از جهان عقب نمانده باشند، بلکه فقط به‌خاطر جهانی کردن اسلام به ضرب بمب اتمی!
هرچه زمان می‌گذرد، فاصله‌ی حکومت اسلامی با مردم ايران و جهان بيش‌تر می‌شود. اگر روزی روشنفکران و سياستمداران غرب به جستجوی تعريف‌های تازه‌ای از فرهنگی زيستن يا عرفانی انديشيدن چشم به دهان سران جمهوری اسلامی داشتند، حالا ديگر همه فهميده‌اند که خمينی ظرفيت گاندی شدن را نداشت. او در انجمن مؤتلفه‌ی اسلامی ساخته و پرداخته گرديد، همان انجمنی که
حدود پنجاه سال پيش با ترور يک نويسنده بنيانگزاری شد. جامعه‌ی من خمينی را زاييد، چرا که به او نياز داشت، همچنان‌که آلمان هيتلر را زاييد. و عجيب است که ايرانی‌ها بيست سال آخوندها را تجربه کردند، و بار ديگر در همان قامت خاتمی را زاييدند. اما او هم  نتوانست گاندی شود، حتا اگر می‌خواست نمی‌توانست. پرومته هم نشد، گرچه يکی از ديوخدايان المپ اسلامی بود، نخواست که پرومته شود. ديو باقی ماند و خداييش هم تمام شد! و ديديم که اصلاحات هم با اين قانون اساسی هرگز امکان ندارد.
زمان که می‌گذرد ديگر روشنفکران غربی نخواهند گفت هنوز اميدهايی وجود دارد که اصلاحاتی صورت بگيرد. حالا ديگر همه فهميده‌اند که ما در ايران درد بی‌درمان نداشته‌ايم. کمی حرف ما را باور می‌کنند که اين حکومت ادامه‌ی همان تجربه‌هايی است که جهان  از طالبان و صدام حسين و استالين و هيتلر داشته، و البته با اندکی تفاوت.

حالا ديگر روزنامه‌نگاری در آلمان نخواهد نوشت به حرف‌های عباس معروفی توجه نکنيد، او نويسنده‌ای تبعيدی است که از سر عناد نمی‌خواهد جنبه‌های مثبت بخشی از حکومت را ببيند. او همه چيز را سياه می‌بيند، نقطه‌ی روشنی در نگاهش نيست، و دست آخر اين‌که: رمان‌نويس را چه به سياست!
و من که در ژورناليسم سياسی و اجتماعی و عشقی و بهداشتی و فرهنگی، حضور داشته‌ام، خوب می‌دانم که سياستمداری يک علم توأم با تجربه است. معلوم است که من سياستمدار نيستم، اما چيزهايی نوشته‌ام، و اين نوشتن‌های من برای احراز قدرت نيست. من می‌خواهم نويسنده باقی بمانم. سياست اما برای من عکسی است قديمی که گاهی با نگاه کردن به آن لبخند می‌زنم.
در اين عکس ويلی برانت دارد از راهی شيبدار و خاکی بالا می‌آيد، گونتر گراس در کنار اوست، با پيپش و نگاه پراميدش. در انتهای تصوير گروهی دارند بالا می‌آيند، که يکی از آنها گرهارد شرودر  است. اينها دارند از راهی شيبدار و خاکی بالا می‌آيند که کشورشان را بسازند. سياست برای من اينجور تعريف می‌شود.
اما سياست در واژگان ما با دو معنا آمده است: يکی يعنی کاری که با  آن به قدرت برسی، وگرنه به زندان و مرگ محکوم می‌شوی. معنای دومی البته بسيار با اولی فرق دارد؛ سياست يعنی مجازات کردن، سياست يعنی شکنجه دادن، يعنی به سزای اعمال رساندن.

راستش حکومت جمهوری اسلامی همه‌ی ما را سخت مجازات کرد، انتقام همه‌ی تاريخ را در اين بيست و پنج سال از ما گرفت، به تمام شئونات زندگی مردم دخالت کرد که چی بپوشند و چی بنوشند، کتاب‌های تاريخ و ادبيات کلاسيک ايران را دستکاری کرد، حق نشر و بيان را از ما گرفت، مردم را به فقر و فلاکت کشاند، دموکراسی را مشروط کرد، هزاران را به جوخه‌ی اعدام سپرد و اعلام نمود با گروه‌های محارب حربی برخورد سخت خواهد کرد، ولی ما نويسنده‌ها و روزنامه‌نگاران که محارب حربی نبوديم، ما که اسلحه نداشتيم، ما که قصد احراز قدرت نداشتيم، پس چرا چنين بلايی سر ما آورد که در تاريخ نمونه‌اش را نداشته‌ايم؟ مگر ما جز نوشتن و مثلا معلمی کار ديگری کرده بوديم؟
ده سال پيش در ايران در سرمقاله‌ای که حکم شلاق و زندان را برايم تعيين کرد نوشته بودم: «شما موظفيد شب را مثل روز برای مردم روشن کنيد، نه اينکه روزشان را به شب تار مبدل کنيد... ساختن سد و پل و جاده وظيفه‌ی شماست، حق نداريد سر مردم منت بگذاريد.»
و حالا فکر می‌کنم سياستمداران کاری جز اين ندارند که جاده‌ها را بسازند و از راه‌های شيب‌دار خاکی بالا بيايند. اما چرا در ايران عده‌ای تحت يک ايدئولوژی ضد بشری مردم را سياست می‌کنند؟ و چرا هرچه زمان می‌گذرد شباهت تاريخی آنها  با سلسله صفويان آشکارتر می‌گردد؟
هفته‌ی پيش رييس مجلس در جايی گفت: «همين که ما می‌گوييم آزادی نيست، يعنی آزادی وجود دارد.»
همين. آنقدر مردم آزادی دارند که بگويند آزادی نيست! و هفته‌ی پيش‌تر جنتی در خطبه‌های نماز جمعه که بزرگ‌ترين تريبون نظام اسلامی است، از لشکر جن سخن گفت که نظاميان امريکا را در صورت هجوم، تار و مار خواهند کرد. و بعد يکی ديگرشان گفت: «تأسيسات اتمی را داخل يک کوه علم می‌کنيم.»
حالا ديگر شتاب فزاينده‌ی سران حکومت برای دستيابی به بمب اتمی آنها را از اداره امور مملکت باز داشته است. بمب اتمی يعنی لشکر جن که می‌تواند مهاجمان را تار و مار کند. اما  هيچکس نمی‌تواند هجوم افسارگسيخته‌ی گرانی، رشوه‌خواری، غارت، اعتياد، فرار مغزها، سرکوب مطبوعات، و اعدام انديشه را مهار کند. گرفتاری سران حکومت بيش از اين حرف‌هاست. علاوه بر مجهز شدن به بمب اتمی، دخالت در امور داخلی عراقی‌ها، افغان‌ها، لبنانی‌ها نيز همچنان جزو دستور کارشان است. تنها چيزی که به حساب نمی‌آيد ايران است و سرنوشت مردم.
و همه‌ی اين چيزها مثل زنجير به هم پيوسته است تا کشوری ثروتمند به زانو در بيايد. عده‌ای در باکو قصد دارند آذربايجان ايران را به نفع همسايه‌ی شمالی مصادره کنند، نشنال جيوگرافی نام خليج فارس را به نفع عرب‌ها تغيير می‌دهد، بلوچ‌ها ساز جدايی آغاز کرده‌اند، و سران حکومت ايران به بمب اتم فکر می‌کنند.
نابخردی و ندانم‌کاری‌های آنها شرايطی به وجود آورده که امروزه پرونده‌ی ايران بر ميز کشورهای قدرتمند جهان به عنوان دستور کار و اقدامی عاجل  گشوده‌ است. در طول هشت سال جنگ احمقانه نيروی جوان دو کشور شيعه و همسايه ايران و عراق تحليل رفت، سران دو کشور در راه اين تسويه حساب، مردم و ثروت ميهن‌شان را با دست و دل‌بازی خرج کردند. و زير همين دود جنگ بود که سران جمهوری اسلامی در پستوهای وزارت اطلاعات بنيان ايدئولوژی نظام را استوار ساختند، حالی‌که سناريوی جنگ در يک اتاق تنظيم می‌شد، و قصد اصلی نفله کردن جوانان و توان مالی دو کشور بود.
زيرسازی را  "بوش پدر" انجام داد تا وقتی "بوش پسر" به قدرت رسيد منطقه را آسفالت کند. با اينحال سران حکومت ايران حاضر نيستند به خطاهای خود اعتراف کنند، حتا حاضر نيستند از  سرنوشت حکومت‌های آسفالت شده‌ی رومانی، يوگسلاوی، افغانستان، وعراق عبرت بگيرند. با اين تفاوت که مرحله به مرحله تمام دنيا را به بازی گرفته و حتا روزنامه‌نگاران اروپايی را نيز فريب داده‌اند، بی آنکه لااقل در زمينه آزادی‌ انسان‌ها، حقوق بشر، آزادی بيان و نشر، بهبود اوضاع اقتصادی، احترام به آرای مردم و حق حضورشان در سرنوشت ملی، منع تروريسم حکومتی، کاهش ميزان مرگ و مير در تصادفات، و حتا کم‌ترين علاقه به بهبود آلودگی هوا و محيط زيست، و بسياری مسايل ديگر تغييری صورت پذيرد.
کشور ما مرکز بحران است. و آنها با بحران خودشان را پيش می‌برند، بحران می‌سازند که بازی را عوض کنند، و مردم خسته شده‌اند. سيل مهاجرت به اروپا تمامی ندارد، همه می‌خواهند از آن جهنم فرار کنند، به هر قيمتی می‌خواهند بگريزند. و حالا ديگر احتمال حمله‌ی امريکا به اين فرار شدت بخشيده است. هايم پناهندگان پر از خانواده‌های پاشيده‌ی ايرانی است که بايد سال‌ها در انتظار جواب دادگاه بمانند. و اروپا نمی‌داند با اين معضل چه کند.
مگر اتفاق خاصی بيفتد، مگر خدا کمک کند، حالا ديگر کاری از دست کسی ساخته نيست. حالا ديگر  ايران کشوری است ورشکسته که در بن‌بست وحشتناکی قرار دارد. بر سر سه‌راهی  تصميم؛ سياسی، فرهنگی، يا نظامی؟


1- آيا معضل ايران از راه اصلاحات سياسی حل خواهد شد؟ يعنی تمامی گروه‌های سياسی در سرنوشت آينده‌ی ايران سهم خواهند داشت؟ يعنی حکم اعدام ملغا می‌شود؟ ديگر کسی به جرم انديشه زندانی نمی‌شود؟ من می‌گويم امکان ندارد. رژيم ايران منتقدان داخلی خود را بر نمی‌تابد، چه رسد به گروه‌های اپوزيسيون! جمهوری اسلامی حتا وبلاگ‌نويسان جوان را تحمل نمی‌کند، چه رسد به آزادی احزاب! رهبر حکومت، مجلس اسلامی‌اش را به توپ می‌بندد، چه رسد به پذيرش رفراندوم. نه، راه سياسی وجود ندارد. اگر هم راهی باز کنند، دامی بيش نخواهد بود که باز قربانی بگيرند و مخالفان را سياست کنند.
هفته‌ی پيش رهبر انجمن مؤتلفه اسلامی از ترورهای قهرمانانه‌ای ياد کرد که پنجاه سال پيش يک نويسنده و يک نخست وزير و عده‌ای ديگر با مهارت ويژه‌ای از صحنه‌ی روزگار محو شدند، ترورهايی که اسلحه‌اش را رفسنجانی تهيه ‌کرده بود. و عکس تروريست‌های قهرمان بار ديگر در نشريات حکومتی چاپ شد.
2- آيا گره کور ايران از راه فرهنگی گشوده خواهد شد؟ يعنی مسئولان اداره‌ی کتاب و مابقی ناظران و بازجويان فرهنگی حکومت می‌روند سر شغل شريف خود که همانا لحاف‌دوزی باشد؟ مطبوعات با نقد جامعه و حکومت، شکوفا خواهد شد؟ شومنی را با ساطور قطعه قطعه نمی‌کنند؟  سانسور را از رسانه‌ها بر می‌دارند؟ به دفتر مجلات حمله‌ور نمی‌شوند؟ به قانون خودشان احترام می‌گذارند؟ شاعری را با طناب خفه نمی‌کنند؟ من می‌گويم باور کردنی نيست. امکان ندارد حکومت اسلامی انديشه‌ی ديگری را کنار ايدئولوژی خود تحمل کند. می‌گويد: «سرم را بشکن، نرخم را نشکن!» نرخ اما جز اهانت و ترور و شلاق نبوده است. می‌گويد بچه‌ی خودم را می‌گذارم سينه‌ی ديوار اگر مخالف من باشد.
و ما حالا ديگر نمی‌توانيم يک قدم از کنوانسيون حقوق بشر عقب‌نشينی کنيم. ديگر چيزی نداريم که از دست بدهيم، در تب آزادی بيان می‌سوزيم، و می‌دانيم به‌خاطر حق انسانی‌مان، به‌خاطر نوشتن، به‌خاطر افشاگری، به سرنوشتی غم‌انگيز دچار می‌شويم؛ مرگ؟ و يا باز هم فرار؟
آنها خود را مالک و صاحب ايران نمی‌دانند، وگرنه آبادش می‌کردند. و سوای فلسفه‌ی جهان‌وطنی که اسلام‌شان در جغرافيا تعريف نمی‌شود، حالت راهزنی را دارند که کشور و مردم و اعتبار انسانی تنها وسيله‌ای بيش نيست. وسيله‌ای که هدف را توجيه می‌کند. و به‌خاطر اين ايدئولوژی «برتر» بايد ايران و جهان و انسانيت را به مخاطره افکند. اگر امکانش باشد، کوره‌ی آدم‌سوزی هم می‌توان راه انداخت.
3- وقتی راه اول و دوم بسته باشد، بيست و پنج سال بگذرد، ايران و جهان و انسانيت بيش از پيش در مخاطره باشد، آيا راه حل نهايی برای برچيدن بساط جمهوری اسلامی حمله‌ی نظامی است؟ مگر عراق درست شد؟ فقط آسفالت شد. و مگر افغانی‌ها چه گناهی کرده بودند که دوازده سال طالبان را تحمل کردند؟ آيا نمی‌شد به جای طالبان و بمب‌های امريکايی بر سرشان کتاب و فيلم و اطلاعات می‌ريختند؟ و می‌دانيد ايران چه بهای سنگينی بابت کودتای امريکا عليه دولت مصدق پرداخت؟ کاش دخالت نمی‌کردند و ما را به اين روز نمی‌انداختند! جنگ، جنگ می‌سازد، و آتش جنگ با خون خاموش می‌شود.
و راستش ما در بن‌بست بدی گير افتاده‌ايم. حتا يک نقطه‌ی سفيد هم در ساختار اين رژيم  وجود ندارد.  ديگر راهی نمانده. اين اسکلت با عصای اروپا سر پاست. شايد بتوانيم از اروپا توقع داشته باشيم که از منافع اقتصادی‌اش مدتی چشم بپوشد، و رابطه‌اش را با رژيم اسلامی به نفع مردم و آينده‌ی ايران قطع کند. اين تنها راهی است که از جنگ جلوگيری می‌کند.

*مقاله دوم با نظرهای شما در شماره بعد ديت‌سايت چاپ خواهد شد. اين باب در صفحه من همچنان گشوده است. به قول اسپيد که: «راه‌های بسياری برای گسترش دموکراسی در جهان وجود دارد که دولت بوش به آنها نمی‌انديشد.» ما کارمان نوشتن و افشاگری است. نه به کسی خط می‌دهيم، نه خط کسی را می‌خوانيم. آنچه می‌انديشيم، می‌‌نويسيم. می‌خواهم  از نويسندگان و روزنامه‌نگاران جوان وطنم بپرسم: شما چه نظری داريد؟ آيا دل‌تان می‌خواهد جورج بوش قيم جهان باشد و برای ابقای دموکراسی ديکتاتورها را حذف کند؟

February 6, 2005

سه‌راهی تصميم؛ سياسی؟ فرهنگی؟ يا نظامی؟

هفته‌نامه‌ی ديت‌سايت «Die Zeit» از من خواسته است که درباره‌ی پرونده اتمی ايران، سخنرانی و تهديد جورج بوش، مواضع اروپا، سفر کاندوليزا رايس به خاورميانه، اوضاع نابه‌سامان دولتمردان جمهوری اسلامی و نقض مکرر حقوق بشر در ايران، و احتمال حمله‌ی نظامی امريکا به ايران دو مقاله‌ بنويسم که در دو هفته‌ی آينده به ترتيب منتشر می‌شود.
به همين خاطر روز جمعه يکی از اعضای هيئت تحريريه‌ی ديت‌سايت به خانه هدايت آمده بود تا درباره‌ی اوضاع ايران و مقاله‌ها حرف بزنيم. ديدار برای درخواست مقاله البته جزو ادب و اخلاق حرفه‌ای مطبوعات آلمان است. احترام می‌گذارند، و احترام برمی‌انگيزند، درست مثل ايران که نويسنده و روزنامه‌نگار را در زندان مورد پذيرايی قرار می‌دهند! بگذريم.
مقاله‌ی نخست را تمام کردم و امشب تحويل می‌دهم. اما دلم می‌خواهد مقاله دوم را با همفکری شماها بنويسم. می‌خواهم تپش‌ها، بيم‌ها و اميدها، نگرانی‌ها، و نظرهای شما را در مهم‌ترين هفته‌نامه‌ی آلمان مطرح کنم، به همين‌خاطر اين باب را در وبلاگم گشوده می‌گذارم که نظر بسياری از ايرانيان، به ويژه جوانان و وبلاگ‌نويسان را نقل کنم. حتا کسانی که نمی‌خواهند به دلايلی نام‌شان بيايد، می‌توانند نظرشان را برای من ايميل کنند.


نابخردی و ندانم‌کاری‌های سران جمهوری اسلامی شرايطی به وجود آورده که امروزه پرونده‌ی ايران بر ميز کشورهای قدرتمند جهان به عنوان دستور کار و اقدامی عاجل  گشوده‌ است. در طول هشت سال جنگ احمقانه نيروی جوان دو کشور شيعه و همسايه ايران و عراق تحليل رفت، سران دو کشور، مردم و ميهن‌شان را در راه اين کينه‌جويی و تسويه حساب خرج کردند، و زير همين دود جنگ بود که سران جمهوری اسلامی در پستوهای وزارت اطلاعات بنيان ايدئولوژی نظام را استوار کردند، حالی‌که سناريوی جنگ در يک اتاق تنظيم می‌شد، و قصد اصلی نفله کردن جوانان و توان مالی دو کشور بود. زيرسازی را  "بوش پدر" انجام داد تا وقتی "بوش پسر" به قدرت رسيد منطقه را آسفالت کند.
با اينحال سران حکومت ايران حاضر نيستند به خطاهای خود اعتراف کنند، حتا حاضر نيستند از  سرنوشت حکومت‌های آسفالت شده‌ی رومانی، يوگسلاوی، افغانستان، وعراق عبرت بگيرند. سيل مهاجرت به اروپا ديگر برای غربی‌ها دست و پا گير شده، و اروپا نمی‌داند با اين معضل چه بايد بکند. هايم پناهندگان پر از خانواده‌های پاشيده‌ی ايرانی است که بايد سال‌ها در انتظار جواب دادگاه بمانند...
وضعيت امروز ايران بی‌شباهت به اوضاع ديروز رومانی، يوگسلاوی، افغانستان، و عراق نيست. با اين تفاوت که حکومت ايران مرحله به مرحله تمام دنيا را به بازی گرفته و حتا روزنامه‌نگاران اروپايی را نيز فريب داده است، بی آنکه لااقل در زمينه آزادی‌ انسان‌ها، حقوق بشر، آزادی بيان و نشر، بهبود اوضاع اقتصادی، احترام به آرای مردم و حق حضورشان در سرنوشت ملی، منع تروريسم حکومتی، کاهش ميزان مرگ و مير در تصادفات، و حتا کم‌ترين علاقه به بهبود آلودگی هوا و محيط زيست، و بسياری مسايل ديگر تغييری صورت پذيرد.
راستش ايران کشوری است ورشکسته که در بن بست وحشتناکی قرار دارد. بر سر سه‌راهی  تصميم؛ سياسی، فرهنگی، نظامی؟

آيا معضل ايران از راه سياسی حل می‌شود؟ آيا گره کور ايران از راه فرهنگی باز خواهد شد؟ و اگر راه اول و دوم بسته باشد؟...
شما بگوييد.

February 5, 2005

می‌دانم که می‌آيی

اصلا چرا سهم من فقط صدا و کلمه است؟ من دنبال کلمه می‌دوم، و کلمه از من می‌گريزد. ته ذهنم يک عالمه کلمه هست که براش معنايی ندارم، توی اين صفحه‌ی سفيد هی می‌نويسم، و هی پاک می‌کنم. چرا نمی‌توانم با دو يا سه کلمه شلاق را تعريف کنم؟ فقط با کلمه‌های کوچک حس عميقم را می‌نويسم چون می‌خواهم حرف بزنم و تو بودنم را ببينی، همين. می‌خواهم فرياد بکشم که توی يک کوچه‌ی باريکم اما چشم‌هام بسته است، می‌خواهم پيدا شوم، می‌خواهم پيدا کنم، پيش می‌روم، زمين می‌خورم، زخمی می‌شوم، بر می‌خيزم، و می‌خوانم:
می‌دانم که می‌آيی...

February 2, 2005

نامه‌ای از زندان

ته شب داشتم وبگردی می‌کردم که اين نوشته‌ی شتابزده را در کامنت‌های زيتون عزيزم ديدم. يکی مرخصی داشته و در فرصتی کوتاه هول هولکی اينها را نوشته است. برای من همه چيز جدی است. بازی هم جدی است، فقط وقتی در بانک پول آب و برق را پرداخت می‌کنيم، هيچ بازی ای در کار نيست، و می‌توان زندگی را شوخی گرقت.
اين نامه سخت غمگينم کرد. نامه‌ای از زندان است که به من رسيده. نمی‌خواهم شماها را هم غمگين کنم، اما کسی آن را نوشته و رد کرده. دلم گرفته است. نمی‌دانم با اين نامه چه بايد کرد.
ما امروز اعتصاب غذا بودیم نای خواندن وبلاگ ها را هم نداشتیم کل دهه زجر اعلام اعتصاب غذا کردیم چون نای نامه نگاری نداریم ، همین جا کپی میکنیم : اعلام ده روز اعتصاب غذا در حمایت از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی.
اطلاعیه شماره سه کمیته پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر
مردم قهرمان، دانشجویان ، جوانان ، روشنفکران و خانواده های زندانیان سیاسی و جان باختگان مبارز، مدتی ست گروهی از فرزندان برومند این مرز و بوم در اعتراض به عدم تفکیک زندانیان سیاسی از زندانیان خطرناک دست به اعتصاب غذا زده اند، این زندانیان از همان ابتدا مورد تهدیدمسئولان زندان و برخی از زندانیان عادی قرار داشته اند.
به منظور حمایت از این خواست برحق زندانیان سیاسی ما به مدت ده روز از دوازدهم تا بیست و دوم بهمن ماه دست به اعتصاب غذا می زنیم و در این مدت به هر طریق ممکن صدای اعتراض زندانیان سیاسی و خانواده های آنان را به گوش همگان خواهیم رساند.
از همه نیروها و مردم مبارز نیز دعوت می کنیم با پیوستن به این اعتصاب غذا از زندانیان سیاسی در معرض خطر در زندان رجایی شهر کرج پشتیبانی کنند.
کمیته پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر، دوازدهم بهمن ماه 1383
برای اعلام پیوستن با ما تماس بگیرید:
komiteh_z_r@yahoo.com
صفحه اینترنتی:http://www.komiteh.blogspot.com

گروه یاهو:
http://groups.yahoo.com/group/SupportIPP
خبر دیگر این که احمد باطبی ازدواج کرد،کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی خبرش را منتشر کرد منتها وقتی در زندان ها هتلداری میکنند لابد جشن عروسی را هم می شود در هتل اوین برپا کرد!
باطری مان تمام شد! بدرود...