May 29, 2005

صلاحيت حکم حکومتی احراز شد!

اين حکم حکومتی بود که صلاحيتش احراز شد! يعنی صلاحيت حکم حکومتی به لطف شما احراز شد. قاچ زين را بگيريد تا صلاحيت نفس کشيدن‌تان احراز شود. و ديگر چه داريد؟ تاجگزاری رسمی فرعونيت با دست شما انجام گرفت. جشن بگيريد، و شعار بدهيد. کانديدای شما تأييد شد، حق و عدالت جاری‌ست. بقيه که آدم نيستند! حقی ندارند! بحث خودی و نخودی‌ست. نه؟
وای بر شما!

يادتان باشد! خودتان با توپ "تخم مرغی" آنها بازی کرديد، قحط‌الرجال است، و شما هم برای سياست دو نمره کوچکيد.
برويد،
اگر ايران و مردم را عاشقانه دوست داريد، برويد با کار فرهنگی بياييد بالا. اگر هم قدرت را دوست داريد، کمی به اقتدار و غرور فکر کنيد.
قدرت، اقتدار نيست.
هر سياهپوش بی‌تجربه‌ای در عدالت شبانه‌ی فداييان اسلام می‌تواند با کلت کمری‌‌اش نفس مردم شهر را بگيرد. و يک نفر نفس شما را گرفت.
 

 

May 25, 2005

هر شهری و هر آدمی دو چهره دارد

عزيز دلم،
وقتی داشتم به برلين کوچ می‌کردم، دوستی در نامه‌ای به من نوشت: هر شهری و هر آدمی حداقل دو چهره دارد. گرچه من از هزار چهره بودن شهرها و آدم‌ها بسيار می‌دانستم، ولی در دو چهره بودن اين دو به ايمان رسيدم.
ايران و آدم‌هاش چند چهره دارند؟
ايران در شرايط ويژه‌ای قرار دارد که بايد نجاتش داد، بايد حرف زد، بايد شناخت، بايد حضور داشت.  اما هيچکس نمی‌تواند برای ديگری نسخه بپيچد. در انتخابات شرکت کنيم يا آن را تحريم کنيم؟ باور کن من در تمام عمرم تا اين لحظه هرگز پای صندوق رأی نرفته‌ام، تجربه‌ی رأی دادن ندارم، می‌ترسم، می‌ترسم شناسنامه‌ام لک شود، و بعد پشيمان شوم و آن لک مرا تا آخر عمر تباه کند. روزی شناسنامه‌ام را می‌بينی و باور خواهی کرد که هرگز دروغ نگفته‌ام. (خنده دار نيست؟ نه "آری" هستم، و نه "نه".)
هرچه باشد من هشت سال جنگ را با نفس به درون کشيده‌ام، با هر لقمه‌ی غذا فرو داده‌ام، بعد همراه بقيه نفس گرفته‌ام، برآمده‌ام، درس داده‌ام، مجله منتشر کرده‌ام، کتاب‌ها نوشته‌ام، و بعد بی دليل محکوم شده‌ام و از آن سرزمين که مرا "دوست نداشت" گريخته‌ام. من حتا نمی‌دانستم پشت آن بازجويی‌های رو به ديوار کسی به نام سعيد امامی و بالاترهاش دارند دخل ما را می‌آورند.
آخرين روزها بود انگار، شيرين عبادی به من گفت: «اگر بمانی قهرمان می‌شوی!» نمی‌دانم اين جمله‌ی شيرين معنای ويژه‌ای داشت؟ آخرين جمله‌ی رفيق هميشه به ياد آدم می‌ماند؛ مثل يک شعر، مثل يک زندگی، مثل يک رمان خوب.
گفتم: «اين‌روزها قهرمانی بازار ديگری دارد. خوراک من نيست.»
و تو می‌بينی که قهرمان يعنی کسی که حق مردم را به آنها صدقه می‌دهد، قهرمان يعنی آدمی که تو را وادار کند دورش بگردی (چه در ميدان شهر، چه در لحظه‌ی ‌تنهايی)، قهرمان می‌ترسد که ديگر قهرمان نباشد، می‌ترسد  بهش نياز نداشته باشی، از هر ترفندی استفاده می‌کند نا بر لبه‌ی ديوارت بماند، درگيرت می‌کند، غرورت را خرد می‌کند، ناچارت می‌کند حقت را ازش گدايی کنی. و تو می‌گذری، می‌بخشی، خيال می‌کنی به قدرت می‌رسی، بزرگ می‌شوی، و جلوش می‌ايستی.
محال است.
او با تو بزرگ می‌شود، رشد می‌کند، از تو قوی‌تر می‌شود، و با خواسته‌ی بزرگ‌تری به گدايی‌ات می‌کشاند. تا ويرانت نکند دست از سرت بر نمی‌دارد، بعد هم به سراغ فرزندت می‌رود، او را نيز نابود می‌کند، آنچنان که روسيه را تکه‌تکه کرد، بلوک شرق را "ويران ساخت"، و ايران را به اين روز انداخت.
عزيزم، شنيده‌ای که صدقه بر سادات حرام است؟ آخوندها معتقدند که سادات فرزندان پيامبرند و اجازه ندارند تحقير شوند. خب، صدقه يعنی بخور و نمير، يعنی ترحم.
از همين‌جا نفس کشيدن سنگين می‌شود، پيچ می‌خورد در سينه، سرب می‌شود هوا، گران می‌آيد بر آدم. ‌وقتی به عنوان اشرف مخلوقات نام انسان می‌گيری، ديگر نمی‌پذيری که شهروند درجه يک يا دو باشی. سادات و غير سادات همه برابرند. تو آدمی، و مثل بقيه يک حق رأی داری؛ واضح اين که قرار است کسی با رأی تو انتخاب شود اما مشروط می‌شود به چيزهايی که غرورت را لکه‌دار می‌کند.
من نظری نمی‌دهم، همچنان شناسنامه‌ام را تميز نگه می‌دارم، و به دست‌های تو نگاه می‌کنم. فقط نگو که ساکت بمانم، نخواه که دندان ايران را بکنم، بگذار گاهی نق بزنم. اجازه بده هنوز حساس باشم. نخواه که فقط از ادبيات بگويم، با واژه بازی کنم، از هر چيز بگويم  که چيزی گفته باشم. به سادگی از هر چيز که بخواهی می‌توانم بنويسم، ولی بگذار با نوشته‌ام زندگی کنم، بگريم، عصبی شوم، فحش بدهم، بخندم، درد بکشم، و نسبت به ايران بی‌تفاوت نشوم.
هرچه باشد من عاشق ايرانم؛ چه صورتی بپوشی، چه نارنجی. يادت باشد که انگشتر فيروزه‌ای بهت می‌آيد.

May 23, 2005

شش پرسش يک نويسنده از اصلاح‌طلبان

اصلاح‌طلبان مظلوم و مغبون!
هشت سال فرصت سوزانديد و بلايی بس مخرب‌تر از هشت سال جنگ با عراق سر زنان و جوانان و ايران آورديد، اعتماد را در دل نسل جوان زايل کرديد، مطبوعات و نشر در خوش‌خدمتی‌های شما از پايه فروريخت، سربند همين ماجرا بوق و فرمان را تماماً به رقيب وانهاديد، واداديد، و چون شهاب سوختيد و از چرخه‌ی قدرت بيرون افتاديد. خودتان اذعان داريد که "
شهروندان ايراني مي دانند سياستمداران‌شان خطا
كرده‌اند و شايد هم خطاهای بزرگ." و می‌پرسيد: "چه كسی هست كه خطا نكرده است؟"
وای بر شما!
خُب، چند تا سد و جاده هم ساختيد، اما نفهميديد که تمام آن سدها و جاده‌ها حالا در اختيار رقيب است؟ سدهايتان راه ما را بست، و جاده‌هايتان راه را بر دشمنان انسان هموار کرد. نمی‌پرسم چرا به مردم تکيه نکرديد، فقط می‌گويم حالا که هنوز اندک فرصتی داريد مثل اکبر گنجی پرده‌ را براندازيد، افشا کنيد، به تاريکخانه‌ها نور بتابانيد، و به تاريخ بينديشيد. يکبار، حتا اگر می‌ميريد. قبل از مرگ اما می‌دانيد که صلاحيت شش نفر برای مقام رياست جمهوری تأييد شده، لطفاً به شش پرسش من پاسخ گوييد؛ توی دلتان:
1 - از بين اين شش نفر کدام‌شان شخصاً قاتل دکتر کاظم سامی است؟
2 - از بين اين شش نفر کيست که دستش به خون آدمی آلوده نباشد؟
3 - از بين اين شش نفر چه مردی ترمز خطر قطار شما بود که هروقت اراده کردند او را کشيدند؟
4 - از بين اين شش نفر کی می‌تواند بگويد با سرکوب دانشجويان خون تازه‌ای در رگان فداييان اسلام تزريق شد؟
5 - از بين اين شش نفر کدام‌يک به مخالفش رحم نمی‌کند؟
6 - از بين اين شش نفر چه کسی فرمان قتل‌های زنجيره‌ای را صادر کرد؟

پرسش‌هام را جور ديگری مطرح می‌کنم:
1 - اين اسلام است که برايش سينه چاک می‌کنيد؟ اگر اسلام نيست چرا در اين لجنزار غوطه می‌خوريد؟
2 – آيا شما ايرانی هستيد و جمهوری اسلامی را زيبنده‌ی کشور ايران می‌دانيد؟
3 - شما که دولتمردان جمهوری اسلامی هستيد، از چی دفاع می‌کنيد؟
4 - شما اصلاً می‌دانيد مملکت را چه کسی اداره می‌کند؟
5 - برای چی می‌خواهيد انجمن مؤتلفه به بمب اتمی مجهز شود؟
6 - اين چيزها را کی می‌خواهيد بگوييد؟ زمانی که هيچ‌کدام‌تان نيستيد؟ وقتی که هرگز باورتان نمی‌شود کرد؟ يا شب تاری که فرصت نداريد حتا با مادرتان وداع کنيد؟ کدام؟ بگوييد.

* يک بازی هنوز باقی‌ست: دو روز زودتر صلاحيت‌ها تأييد شد که در اين فرصت کسانی جيغ بکشند، داد بزنند، خودشان را به خدا برسانند تا  رهبر يک حال تخمی به ملت بدهد؛ "صلاحيت فلانی هم از صدقه‌ی سر آقا تأييد می‌شود."
لطفاً به اين انتخابات بشاشيد. در اين دو روز مخ طرف (يعنی مخ همان مخ کوچولو) را زده‌اند.

May 22, 2005

هزار و ده نفر کانديد شده‌اند. مبارک است انشاء‌الله!

هزار و ده نفر کانديد شده‌اند. مبارک است انشاء‌الله. شما اگر بخواهيد يک پيتزاپزی يا گل‌فروشی باز کنيد حتماً برای آن طرح داريد، پلان کار داريد، برنامه داريد، اما اين هزار و ده نفر هيچ ندارند جز رو. حتا نام نيک هم ندارند، چه رسد به پلان و برنامه. در تمام دنيا در هر کشوری سه چهار نفر با پشتيبانی از حزب‌شان کانديدا می‌شوند، مبارزه می‌کنند تا به اين پست نائل گردند و برای کشورشان کار کنند. نه اينکه فقط بروند اينور و آنور عکس بگيرند و دکترای افتخاری جمع کنند.
وقتی در ايران بودم گاهی جمعه‌ها می‌رفتم بالای تپه‌ی گيشا، آنجا يک بيمارستان (ببخشيد، تيمارستان) ويژه هست که فقط امام زمان‌ها را بستری می‌کند. سال 74 حدود چهارصد امام زمان آنجا بستری بودند؛ موجی، آخوند، يک پا از دست داده، خواب‌نماشده، کتک‌خورده، قاط‌زده، جاه‌طلب، و انواع و اقسام. يکی بود که می‌گفت زنش بهش خيانت کرده، مثل زن لوط پيغمبر. از آن بالا به سر شهر انگشت می‌کشيد و می‌گفت: «من اينجا را زير و زبر می‌کنم.»
يکی ديگر بود که می‌دانست کجاها گنج هست: «وارد خونه که می‌شی، هفت قدم برو جلو، يک قدم بپيچ به راست، هفت متر بکن، گنج خوابيده.» و به يک موتور سيکلت خيره می‌شد، خيره می‌شد، بعد بی آنکه به صاحبش نگاه کند می گفت: «آينه‌ت طلاست.»
برخی از عصر جمعه‌هام با آنها می‌گذشت، چيزکی می‌بردم با هم می‌خورديم، و حرف می‌زديم. يکی هم بود که آخوند بود، خاموش نگاه می‌کرد، سرش را مدام زير می‌انداخت، و بعد که اعتمادش را جلب می‌کردی، از دنيای الهام در خواب می‌گفت که نيمی از حيات در خواب حقيقت می‌يابد. باهوش بود، از سه سال پيش امام زمان شده بود، شمشير هم تهيه کرده بود، و بعد گير افتاده بود. گفت: «توی آينه که به خودم نگاه می‌کنم، هاله‌‌ی نورانی دور کله‌ام رو می‌بينم. شما نمی‌بينين، چون ايمان ندارين.» و همه را تحقير می‌کرد: ايمان نداری، نمی‌بينی، چشم سر نداری، خامی، سستی، مقبوليت نداری، صلاحيتت احراز نشده...
وای خدا! چقدر باهوش بود، همه‌ی کلمه‌های شورای جن‌گيرها را پيشاپيش مصرف می‌کرد. واقعاً که اصول امام زمانی را می‌شناخت! گاهی که به گردنم نگاه می‌کرد، مورمورم می‌شد، ياد تيغه‌ی شمشيرش می‌افتادم که گردنم را بی‌جهت می‌زند. دلم می‌خواست کسی در آخرين لحظه گردنم را ببوسد. يکبار بهش گفتم: «حاج آقا شما می‌خواين گردن منو بزنين؟»
گفت: «شمشير ما که به حرکت در بياد چه گردن‌هايی رو بزنه!» کمی نگاهم کرد: «شما سرتو بدزد.»
هزار و ده نفر کانديد شده‌اند. مبارک است انشاء‌الله. يکی از اين امام زمان‌ها پلاکاردی را بالا آورده که بر آن نوشته شده: «من نوکر ملتم.» نمی‌داند که انتخابات نوکری نيست، انتخابات رياست جمهوری است که يک نفر بايد انتخاب شود و باز بازی از نو، (به قول آخوندها: در مثَل مناقشه نيست) بالا بردن خر کاری ندارد، پايين آوردنش غير ممکن است.
آن يکی به جوان‌های مملکت وعده‌ی پنجاه هزار تومانی می‌دهد، با فعل «دادن» در جستجوی «گرفتن»، شنيده است که در دنيای عير مادی بده بستانی هست، اما نمی‌فهمد که جان می‌دهند شايد دلی بستانند.
ديگری زده، دک و پوز دانشجو و وبلاگ‌نويس و روزنامه‌نگار و نويسنده را خرد کرده، خيال می‌کند ايران پادگانی است گوش به فرمان او که خفه شود. و ديگری يک بار آزموده که سينه‌خيز حتا به مجلس شورا راه نيافته، يعنی نماينده‌ی عده‌ای هم نشده، و حالا با وقاحت تمام دارد می‌رود که بر صندلی نمايندگی همه‌ی مردم تکيه زند. يکی ديگر هست که... ولش کن، چرا آبروش را ببرم. باز هم هستند، حال همه‌شان خراب است. و عجب ديوانه‌خانه‌ای می‌شود جان تو!
 
پيشنهاد می‌کنم يک بيمارستان (ببخشيد تيمارستان) هزار و ده تخته روبروی آن تيمارستان قبلی بسازيد، همه‌ی اين افراد را دستگير کنيد و ببريد آنجا بستری کنيد، روزی دوتا آمپول به کون‌شان بزنيد تا حال‌شان بهبود يابد. خدا ارحم‌الراحمين است، حال‌شان خوب می‌شود انشاء‌الله.

May 16, 2005

به‌ سلامتی‌ شما

نفهمیدم‌ چه‌ جوری‌ سوار قطار شهری‌ شدم‌، چه‌ جوری‌ به‌ خانه‌ رسیدم‌، و چه‌ جوری‌ از پله‌ها بالا رفتم‌. وقتی‌ شامپاین‌ را روی‌ میز می‌گذاشتم‌، تلفن‌ داشت زنگ‌ می‌زد. یادم‌ افتاد كه‌ به‌ چراغ‌های‌ دفتر وكالت‌ توجه‌ نكردم‌ كه‌ ببینم‌ خاموش‌ است‌ یا روشن‌. اصلاً گور پدرش‌. تلفن‌ باز زنگ‌ ‌زد. خرت‌ و پرت‌هام‌ را روی‌ میز گذاشتم‌ و گوشی‌ را برداشتم‌. مامان‌ بود: «الو، عباس‌!»
«جانم‌ مامان‌. سلام‌.»
«تولدت‌ مبارك‌.»
همین‌ جور كه‌ با مامان‌ حرف‌ می‌زدم‌ سعی‌ كردم‌ در شامپاین‌ را باز كنم‌. سیم‌ دور چوب‌پنبه‌ را پیچاندم‌، پیچاندم، پیچاندم. صدا پیچید و چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌ و برگشت‌. مامان گفت: «توپ‌ در می‌كنند؟»
شامپاین‌ كف‌ كرد و روی‌ میز راه‌ افتاد. گفتم: «آخ‌! شایسه‌.»
مامان‌ گفت‌: «چی‌ شد‌؟»
«هیچی‌.»
«چكار می‌كنی‌؟ چرا جواب‌ نمی‌دهی‌؟»
«چی‌ پرسیدی‌‌؟»
«هیچی‌. گفتم‌ تولدت‌ مبارك‌.»
«مرسی‌ مامان‌. این‌ چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌، این‌ هم‌ كف‌ كرده‌ آمده‌ بالا، حالا روی‌ میزم‌...» و نتوانستم‌ جلو خنده‌ام‌ را بگیرم‌. ریسه‌ رفتم‌.
مامان‌ گفت‌: «چی‌؟» و لحظاتی‌ ساكت‌ ماند. من‌ همچنان‌ قهقهه‌ می‌زدم‌ و نمی‌توانستم حرف بزنم. مامان‌ گفت‌: «به‌ چی‌ می‌خندی‌، مادر؟ تعریف‌ كن‌ ببینم‌.»
«واسه‌ی‌ خودم‌ جشن‌ تولد گرفته‌ام‌.» و باز خندیدم‌.
«كار خوبی‌ كردی‌.»
«جای‌ شما خالی‌.» و نتوانستم حرفم را تمام کنم. خنده امان نمی‌داد؛ مثل شامپاین کف‌ می‌کرد و از گلوگاه شیشه بالا می‌خزید، روی میز پخش می‌شد، و از یک طرف می‌چکید روی زمین. نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شد.
«مهمان‌ داری‌؟»
«نه‌، مامان‌.» و باز ریسه‌ رفتم‌. كلی‌ حرف‌ زدیم‌ و خندیدیم‌. وقتی‌ گوشی‌ را گذاشتم‌، داشتم‌ گریه‌ می‌كردم‌. یك‌ جام‌ شامپاین‌ ریختم‌ و رفتم‌ كنار پنجره‌. برف‌ شروع‌ به‌ باریدن‌ كرده‌ بود، و من‌ دلم‌ می‌خواست‌ تا ابدیت‌ گریه‌ كنم‌، ساكت‌ كنار پنجره‌ بایستم‌، به‌ بارش‌ برف‌ خیره‌ شوم‌، و شب‌ به‌ پایان‌ نرسد.
 عكس‌ خود را در جام‌ پنجره‌ می‌دیدم‌. پیاله‌ام‌ را زدم‌ به‌ پیاله‌اش‌: «به‌ سلامتی‌ شما، آقای‌ كریشن‌ باوئر!»

                                                                                                    (تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص)

May 12, 2005

ما هستيم، بدجوری هم هستيم!


گفتگو با عباس معروفی

روزنامه صاحب‌قلم، شماره 13، صفحه‌ فرهنگی، دوشنبه 19 ارديبهشت 1384، تهران
سال بلواست. سمفونی مردگان شنيده می‌شود. عباس سال‌ها پيش رفته بود که بيايد و نيامد. اين مختصر ادای دينی است به آنها که هنوز نمرده‌اند. برای گفتگو هيچوقت دير نيست. اما حکايت همچنان باقی است. حتا اگر معروفی در غربت زبان به اعتراف بگشايد، اعترافاتی که هموطنانش نتوانند بشنوند يا بخوانند. با او اندکی هم سخن شده‌ايم، تا آنجا که مجاز است.
- باران. دال.

* چرا نام تمام مردگان یحیاست؟
رمان با اين سرنوشته آغاز می‌شود: «اذنادا نُبَشّرُکَ بِغلامٍ اسمُهُ يحيی». پيرمردی هيزم‌کش با موهای سفيد در سن و سالی که خود باور ندارد صاحب پسری می‌شود به نام مندل، که حالا جوانی هجده ساله است. پيرمرد اما  شش فرزند جوان از دست داده و مردم به او می‌گويند تو ملک‌الموت را می‌بينی، و زيبا  و جوان می‌بينی، سلام ما برسان و بگو...
رمان در فضايی متافيزکی می‌گذرد، آنجا که ديدار دو موجود صورت می‌گيرد، در بلندای کوه زرنگيس، در کناره‌ی جنگل، يحيا و نورسا و اسماعيل و ابراهيم و يحيا و سينا يکجا در چهره‌ی سواری زيبا بر پيرمرد ظاهر می‌شوند.
می‌ترسد و می‌گويد: به من کمی وقت بده، آرزوی دامادی‌ پسر جوانم را دارم.
سوار می‌گويد: رحم خدا زياد است، اما حکم دوتا نمی‌شود.
و از همينجا تعليق آغاز می‌شود.
رمان در يک لحظه جريان دارد، آنجا که رود سنگ می‌شود، پروانه‌ها ديگر بر گل پنيرک بال بال نمی‌زنند، ساکن می‌مانند، اسب‌ها از حرکت می‌ايستند، و موهای سوار بر هوا نقاشی می‌شود.
رمان در واقع نو کردن موسا و شبان است. تقابل با النگ دولنگ‌های رياکاران، و نمايش انسان در کنار تزوير و دروغ. جايی که انسان با مهر آراسته می‌شود، نه با رگهای ورجهيده‌ی عصب، نه با تعصب، و نه با انتقام. حيف که آدم‌ها از عظمت درون خود خبر ندارند، و خود را تا پايين‌ترين نقطه‌ی سقوط فرو می‌کشند. حيف!
رمان با دوربينی ويژه روايت می‌شود که تا پايان کار خواننده آن را نمی‌يابد. روايت‌ها هم تغيير می‌کند. بعضی شخصيت‌ها را شما در سال بلوا می‌يابيد: پيرمردی که با بار هيزم از فلکه می‌گذرد، چوپان جوانی که در کوه زرنگيس بر اثر رعد و برق نشسته بر سنگی زغال می‌شود،  و آن دوقلوها که دست در گردن يکديگر سيل سرخ با خود بردشان.
بخش‌های عمده‌ی کار را در آکادمی سمندريان برای بچه‌هام خوانده‌ام، و کپی آن را چند نفری دارند.
هميشه شعر می‌خوانم تا داستان بنويسم. هم به خاطر زبان، هم ايجاز، و هم لايه‌های متفاوت. نمی‌دانم اين شعر زيبای سپانلو  را خوانده‌ايد؟ «نام تمام بچه‌های رفته/ در دفترچه‌ی درياست/ بالای اين ساحل/ فراز جنگل خوشگل/ در چشم هر کوکب/ گهواره‌ای برپاست/ بيخود نترس ای بچه‌ی تنها، نام تمام مردگان يحياست...» همان سال‌ها اين رمان را به اين رفيق سال‌های جوانی‌ام تقديم کردم. اما نمی‌دانم چرا اين رمان به شوربختی افتاده و نمی‌توانم نسخه‌ی نهايی‌اش را به ناشرم بسپارم. دست کم به سه ماه زمان "منسجم" و "بی‌دغدغه" نياز دارم، اما تا اين لحظه "غم نان" نگذاشته است. زندگی روز به روز سخت‌تر می‌شود. فکر می‌کنم  عمر ما وصال اين يکی را ندهد. مهم هم نيست البته. نام تمام مردگان يحياست.

* پس ادبیات مهاجرت چه می‌شود؟

ادبيات خلاقه همواره ادبيات مقاومت و مبارزه است، همواره تبعيدی، و همواره زبانی سرخ، مگر آنکه متعهد باشد. اگر هم می‌بينيد ادبيات مهاجرت مبارزتر می‌نمايد، باز هم به  خاطر آزاد بودن و دور بودن از انواع سانسور و معضل‌های سياسی اجتماعی است. آنها که سانسور می‌کنند و برای سانسور سينه می‌زنند بخاطر "ناموس" خودشان واهمه دارند، وگرنه بقيه همه چيز را در جهان آزاد اينترنت می‌بينند و می‌خوانند.

* شما از بنیاد هاینریش بل سر درنياوردي؟
با اينکه "بنياد هاينريش بل" در برلين است، ولی تا به حال و هنوز به آنجا نرفته‌ام. يعنی کاری ندارم. من در سال 96 به مدت هفت ماه مهمان "خانه‌ی هاينريش بل" بودم. بعد هم يک سال در آن خانه به عنوان سرپرست کار کردم. چراغی که به خانه رواست به بنياد حرام است. خانه و بنياد با هم فرق دارند. اولی پناهی است برای نويسندگان فراری و تبعيدی از سراسر جهان، دومی نهادی است سياسی و وابسته به حزب سبزها. رابطه‌ام با خانه اما دوستانه است.

* حلقه ی ملکوت چگونه شکل گرفت؟

حلقه‌ی ملکوت را داريوش محمدپور راه انداخت، شش ماه پس از تأسيس آن  من هم در اين حلقه افتادم، اما زير پای خيلی‌ها مثل رويايی، شاعر بزرگ‌مان، يا مثل رضا علامه‌زاده، برجسته‌ترين فيلمساز ايران در تبعيد، و افرادی ديگر نشستم و آنها را ملکوتی کردم. فضای مناسب و خوبی است. بيش از هر چيز تحمل‌پذيری انسانی، و آزادی ملکوتی‌اش را دوست دارم.

* و داخل ايران «کانون نویسندگان»؟

من از نخستين جلسه‌ی سومين دوره‌ی کانون نويسندگان تا زمان انتشار متن "ما نويسنده‌ايم" در تمامی جلسات جمع مشورتی بدون غيبت حضور داشتم. يکی از پيشنهاددهندگان متن حمايت از سعيدی سيرجانی، يکی از اعضای تدوين متن "ما نويسنده‌ايم" و نيز يکی از هشت نفر جمع‌آورندگان امضای همين متن بودم. از مهر 73 کنار کشيدم و يک تنه پای کاری خلاف ايستادم. هيچکس حق نداشت امضای يک عضو رسمی و قديمی کانون را که 14 کتاب دارد و متن را امضا کرده و نخستين بار در اين سال‌ها ضرورت فعاليت کانون را طرح موضوع کرده حذف کند. ما برای سانسور واژه می‌جنگيم، و تو ببينی که يک نويسنده را حذف کرده‌اند. گرچه مجمع کانون در نخستين جلسه‌اش در سال 78 از اسماعيل جمشيدی رسماً پوزش خواست، اما بلاهايی سرم آمد که همه را در کتابی در همين مورد آورده‌ام.
حالا سال‌هاست که دورادور کار دوستانم را دنبال می‌کنم. همان بهتر که کانون رسمی نيست. کاش بعضی دولتمردان در حمايت کانون خودشان را وسط نمی‌انداختند. اين يک نقض غرض بود. و کاش کانون در حمايت از يک دولتمرد اعلاميه نمی‌داد. البته همان شب با يک اطلاعيه حمايت کانون از "دولتمرد آزاده" را خلاف منشور دانستم. آنها می‌توانستند به عنوان دويست نويسنده (امضا) هر کاری بکنند، ولی کانون نويسندگان يک نهاد سياسی‌کار نيست که وارد هر مقوله‌ای بشود.
کمی از سوابق و ماجراهی قديم گفتم تا نشان دهم که حرف آخر را منشور می‌زند، و نيازی به حکايت ديگر نيست. چند تا آدم و حتا همه‌ی آدم‌ها نمی‌توانند کانون را به بيراه بکشند. سنگ بزرگی است که بايد بشناسی‌اش: کسی راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند.
نمی‌فهمم مثلاً چرا هيئت دبيران برای جلسات جمع مشورتی اجازه می‌گيرد؟ از کی اجازه می‌گيرد؟ کانون بر پاهای منشور ايستاده و با هيچ توفانی فرو نمی‌ريزد، اما اگر به مصلحت‌جويی بيفتد ديگر کانون نويسندگان نيست؛ مجمع تشخيص مصلحت برخی نويسندگان است که من با آنها کاری ندارم. ما که واهمه نداريم، فوقش می‌گويند جمع نشويد. اما اين را می‌دانند که ما هستيم. بله، هستيم. بدجوری هم هستيم. حتا اگر در وطن نباشيم.

*
حرف‌های یوسفعلی میرشکاک چی؟
اهميتی نمی‌دهم. آدم به هر چيزی که واکنش نشان نمی‌دهد.

* و ماجرای جايزه‌ی قلم طلایی گردون؟

اگر با مشکلی مواجه نشويم فيلم مراسم هر دو سال 73 و 74  را به زودی در ايران منتشر می‌کنيم. و اگر گرفتاری‌های عديده اجازه دهد و کمی وقت داشته باشم که با رضا درويش، سازنده‌ی فيلم "قلم زرين گردون" دو روز وقت بگذارم، فيلم را خواهيد ديد. همانجا می‌بينيد که چرا به سومين دوره نکشيد.

* ادامه منطقی راه گردون در ایران را کدام نشریه می‌دانی؟ ( تکاپو، جامعه سالم، کارنامه، ...)
هيچ‌کدام.

* باز هم گردون را منتشر می‌کنی؟
بگويم هرگز؟ بگويم نمی‌توانم؟
می‌دانيد؟ ديگر نه جانی دارم، نه حوصله‌ای، و نه چشم‌اندازی. خسته‌ام، نيرويم را از دست داده‌ام، کار زياد خردم کرده. روزها که می‌گذرد بيش‌تر باور می‌کنم پنج هزار کيلومتر فاصله‌ی زيادی است.

* ما در کجای جهان ایستاده‌ایم؟
در ادبيات داستانی درست کنار جهان ايستاده‌ايم. و چون رابطه‌ی ادبيات داستانی با نظام قطع بوده و خواهد ماند، رشد می‌کند، زيرزمينی و روزمينی شاخ و برگ می‌دهد. کسی هم امروزه نمی‌تواند جلوش را بگيرد. در برخی علوم هم آدم داريم، و رشد می‌کنيم. اما در مسائل  ديگر ما اصلا نايستاده‌ايم، خوابيده‌ايم، مرده‌ايم. جنازه‌ايم.
بگذاريد يکی از خاطراتم را برايتان بگويم که همين تازگی اتفاق افتاد. در قطاری به مقصد وين همسفرم پرسيد: شما کجايی هستيد؟ (از کجا می‌آييد؟) گفتم ايرانی (از ايران). ديدم لب و لوچه‌اش آويزان شد و ديگر با من حرف نزد. پاکت پسته‌ام را جلوش گرفتم، گفت که ميل ندارد. جلو زنش گرفتم، او هم نگاهی به شوهرش کرد و با چشم‌هاش گفت نه. داشتم کهير می‌زدم، آن برخورد خوب اول‌شان که کمک کردند ساکم را گذاشتم آن بالا، و اين رفتار ناگهانی عجق‌وجق! من هم شانه بالا انداختم که به جهنم. آدم وقتی ايرانی باشد تنها می‌ماند.
کمی چرت زدم، و بعد کاغذهام را در آوردم و شروع کردم به نوشتن. دو سه ساعتی نوشتم، يکی دوبار رفتم بيرون کوپه سيگار کشيدم و برگشتم. باز هم کمی چرت زدم، و بعد شروع کردم به نشانه‌گذاری دو متن فارسی و آلمانی سال بلوا. می‌خواستم قسمت‌هايی را که قرار است در جلسه‌ی ‌فردا بخوانم تمرين کنم. کتاب آلمانی روی ميز بود. مرد گفت: «اجازه دارم اين را ببينم؟»
با دلخوری گفتم: «بله، البته.»
و ناگهان همينجور که عکس پشت جلد را با من مقايسه می‌کرد با هيجان پرسيد: «شما نويسنده‌ی اين کتاب هستيد؟»
و... بگذريم.
بعد ما دوست شديم، آنها مرا به شام دعوت کردند، به رستوران قطار رفتيم، و آنجا بود که همسفرم اقرار کرد: از بس همراه ايران کلماتی چون تروريست و دروغ و اعدام و زندان و شلاق شنيده، ترش می‌کند. تمام راه حرف زديم و از هرجايی گفتيم. زن پرسيد: «در ايران واقعاً زنها حق‌شان نصف مردان است؟» گفتم بله و خيلی چيزهای ديگر.
نمی‌تواني سرت را مثل کبک در برف فرو کنی و بگويی ما صاحب همه‌ی حق‌هاييم. خيال می‌کنی دين برتر، نژاد برتر، هوش برتر، و همه چيز برتر مال توست، و نمی‌دانی با همين صفت تفضيلی، و همين احساس برتری عملاً فاشيست می‌شوی.
تا حقوق بشر را رعايت نکنی، حقی به مردم ما نمی‌دهند. تا با روشنفکران جامعه‌ی خودت ديالوگ نداشته باشی، جز با مونولوگ يا ترالوگ به سراغت نمی‌آيند. مواد خامی، مومی، باهات بازی می‌کنند، شکلت را عوض می‌کنند، دو دره‌ات می‌کنند. بايد بدانی که دوره‌ی زور سر آمده، بايد مقتدر و باهوش باشی که  از روی ايدئولوژی بپری، به نقطه‌ای بپری که به کسی باج ندهی، رشوه نگيری، دزدی نکنی، اينهمه دروغ نگويی.

* کدام ايران و  ایرانی؟

ايرانی، ايرانی است. فرقی با هم  ندارند. اينجا پر است از آدم‌های عقده‌ای، آنجا هم هست. اينجا به هر طرف بچرخی سياست‌باز عقب‌افتاده می‌بينی، آنجا هم می‌بينی.
خب جور ديگرش هم هست. کم آدم تحصيلکرده و روشنفکر از آب و گل گذشته نداريم. ما دو پاره از يک پيکريم. فقط لت و پار شده‌ايم. بايد خودمان را جمع و جور کنيم، با همين چهار تا آدم خيلی کارها می‌شود کرد. رفتار اکثريت مردم با کردار نخبگان جامعه گفتار نيک ديگران را در پی خواهد داشت. اما اگر لات‌ها گرداننده‌ی جامعه باشند، لمپن‌ها اکثريت رأی را به دست می‌آورند.

* و غم غربت؟
هرچه بگويم، آبروی فقر و قناعت را برده‌ام.

* به ایران باز می گردی؟
حتا اگر مرده باشم.

* از نشر ققنوس بگو.
همه‌اش لطف و تلاش ناشر عزيزم، آقای امير حسين‌زادگان است. حضور دوباره‌ام را در کشورم مديون او هستم. تاکنون در عمرم انسانی به زلالی او نديده‌ام. آدمی است شريف، باهوش، مدير، و عاقل. 

* هنوز هم اسير ویرایشی؟
آخ آره. من اگر با نوشته‌هام زندگی نکنم، انتشارشان نمی‌دهم. همين حالا ماه‌هاست که دارم رمان "تماماً مخصوص" را برای بيستمين بار پاکنويس می‌کنم. سال گذشته آن را به ناشرم سپردم که حروفچينی کند، و بفرستد. از مهرماه که با پست سريع فرستاد تا کنون بارها روی آن کار کرده‌ام، ولی دنبال سرانگشتان معجزه هستم که به دادم برسد.
اتفاقاً هفته‌ی پيش سيصد صفحه‌ از نسخه‌‌ی نهايی  آن را پرينت گرفتم، صحافی کردم و دادم دست سختگيرترين رفيقم که بسيار بی‌حوصله‌ و غرغروست. آقای درياروندگان (وحيد) که سليقه‌‌اش را دوست دارم، کتاب را آش و لاش تحويلم داد و نفسم را بريد.
دارم باز کار می‌کنم. دارم می‌تراشم. به قول وحيد عزيزم دارم پيکر فرهاد می‌تراشم. راه ديگری وجود ندارد. سلاح آبايی ما همين داستان ماست، صيقلش می‌دهيم برای روز مبادا، که فرداست.

* دختری که باد به خاطر موهایش می‌وزد کیست؟

در رمان "تماماً مخصوص" او را خواهيد شناخت. کسی که در تمامی آثارم "حضور" دارد. اما اين بار عباس اعتراف می‌کند.

 

 

 

 

May 11, 2005

هوشنگ توزيع در خانه هدايت

هوشنگ توزيع اينجاست و من خوشحالم. امروز می‌روم کلن که فردا شب در کليسای پاول گرهارد برای آلمانی‌ها «سال بلوا» بخوانم. شايد دو روز بيش‌تر بمانم که دوباره کار زيبای او را با بازی بهروز وثوقی و شيلا وثوق ببينم. نمايش «از ماهواره با عشق» يکی از قشنگ‌ترين کارهای هوشنگ توزيع است. کاری شلاق‌کش بر پيکر دروغ و فريبکاریِ قوطی‌های نيمساعته، تا قوطی‌های بيست و چهار ساعته؛ من به همه‌شان می‌گويم قوطی.
 اجرايی روان که تماشاگر سه ساعت تمام از خنده روده‌بر می‌شود، و آنهمه حرف، و قوی. يکشنبه شب هم پس از اجرای نمايش با بهروز
وثوقی و هوشنگ توزيع تا دم‌دمای صبح حرف زديم. شب عميقی بود.

touzi-.-maroufi-eslahi.jpg
ديروز با هم رفتيم برلينر آنسامبل، همان جايی که برتولت برشت و سپس هاينر مولر تئاتر را سال‌ها زندگی کردند. (عکس از پيام يزديان: جلو برلينر آنسامبل با مجسمه برشت) صحنه و کارگاه برشت را با هم ديديم، به خانه‌ی ‌برشت رفتيم، و دم غروب کنار سنگ قبرش عکسی به يادگار گرفتيم. هوشنگ بالای سنگ قبر يک خودکار پيدا کرد، آن را در جيب گذاشت و قول داد که باهاش يک نمايشنامه‌ بنويسد. بهش گفتم که حيف شهره آغداشلو در اين سفر همراهش نيست. دلم براش تنگ شده.
هوشنگ توزيع حالا در همين ملکوت خودمان وبلاگ دارد. پيش از سفرم به شهر کلن چند خطی نوشتم تا به دوستانم بگويم اين رفيقم هنرمندی است که بيش از هر چيز "آدم" است
. 

May 8, 2005

شهر زيبا و عشق

امشب مهرگان از من خواست که فيلم "شهر زيبا" را با هم ببينم. شديداً اصرار داشت. حرفش را گوش کردم و در اتاقش فيلم را ديديم. در اين سال‌ها فيلم‌های بسياری ديده‌ام که پرم نکرده، سری تکان داده‌ و گذشته‌ام. بعد از فيلم "زير پوست شهر" از خانم رخشان بنی‌اعتماد، کاری به اين قدرت نديده بودم. ياد "اسموک" افتادم که بی توجه به مسائل سياسی، فلسفی، و متافيزيکی کار خودش را می‌کرد و داستان خودش را می‌گفت. برای آقای اصغر فرهادی، کارگردان فيلم  پنج دقيقه کف زدم. احساس غرور می‌کنم. متن بی‌نظير، بازی‌ها عالی، دوربين‌گيری محشر، و کار بدون اضافه به زيبايی پيش رفت. آدم وقتی به اسکار و کان و نوبل و پوليتزر فکر نکند، ناچار است به کارش فکر کند.
فيلم "شهر زيبا" يکی از قشنگ‌ترين فيلم‌هايی بود که در عمرم ديدم. اين فيلم جلوه‌ی ويژه نداشت، حرف داشت، تصوير داشت، حرکت داشت، زندگی داشت، کشش داشت، و عشق داشت. فيلم‌های بسياری ديده‌ام با صحنه‌های خوب، اما اين يکی اصلاً صحنه‌ی ضعيف نداشت. عجيب درگيرم کرد. از قول من بهش بگوييد آفرين.
کسی که بتواند از "نگاه" بازيگرانش آنهمه حرف بکشد، حتما آدمی است عاشق. کسی که بتواند مسائل مهم جامعه را به اين قشنگی تصوير کند، هنرمندی است که بشريت را دوست دارد. فرهادی را حالا ديگر می‌شناسم، منتظر کار بعدی‌اش می‌مانم.

May 5, 2005

انقلاب فيروزه‌ای

باخبر شدم که همدان ميزبان نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران است. از من خواسته بودند که برايشان پيام بفرستم. همان شب نوشتم و فرستادم. از انتشار آن خبری نشد. گفتم شايد نتوانسته‌اند از متن من استفاده کنند، يا نرسيده. تا اينکه برای خوابگرد نامه‌ای نوشتم، و متن پيام را پيوست کردم. امروز ديدم گزارشی از آن جشنواره با عنوان «انقلاب فيروزه‌ای، کامنتی برای گوريل‌ها» نوشته، و سرانجام متن مرا هم به دست بچه‌هام رسانده. ازش ممنونم. اين هم متن:

وبلاگ‌نويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را بزرگ‌ترين اتفاق تاريخ ايران می‌دانم. آنجا که جامعه‌ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نام‌ها و امضاها جايگزين سايه‌ها و سياهی‌ها خواهد شد.
آنجا که چهره‌ها بر تمامی گفتار خويش شهادت می‌دهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات می‌يابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينه‌اش نوشته باشند: مجهول‌الهويه.
هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟
می‌دانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بی‌مسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد.
نمی‌خواهم بر جايگاه رفيع  شعر پارسی خللی وارد آورم، می‌خواهم از جامعه‌‌ای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعه‌ای که به سادگی فروغ را فاحشه می‌خواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده می‌ناميد، و برادری که به‌خاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را می‌بريد. آيا کسی هست که بار آن‌همه ستم را بر دوش بگيرد؟
فضای موجود در مجموعه‌ی وبلاگ‌ها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همه‌شما می‌دانيد که انسان موجودی است سياسی.
اما  تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامه‌نگار، انسانی است. آنچه از زندگی می‌نويسيد، انسانی است، هرچه از عشق می‌گوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچاله‌ها نور می‌تابانيد، شهرهای ما را تصوير می‌کنيد، از کودکان محروم می‌نويسيد، از قهرتان با خدا می‌گوييد، از زلزله، کارتن‌خواب‌ها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات
 آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.
شما چهره‌ی دروغ را افشا می‌کنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات می‌دهيد، امضا می‌شويد، چهره و نام می‌شويد. حرف نمی‌زنيد، می‌نويسيد. گاه می‌ترسيد، نام مستعار می‌شويد، گاه به خطر می‌افتيد، باز می‌نويسيد، نمی‌ترسيد، فواره می‌زنيد، از خاک به افلاک.
و من نويسنده‌ی هم‌عصر شما به شما می‌بالم. و آنچه می‌خوانم حالا ممهور به مهر شماست.
می‌دانيد؟ ما در مکان نزيسته‌ايم، در زمان عبور کرده‌ايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذرانده‌ايم. دنبال هر سياستمداری بع بع‌کنان راه نمی‌افتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.
يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ‌، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزه‌ی گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگ‌ها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است.
من تداوم انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را به شما تبريک می‌گويم، و از شما می‌خواهم بر معرفت حرفه‌ای پای فشاريد.
با مهر و احترام، عباس معروفی
برلين/  جمعه نهم ارديبهشت 1384

May 1, 2005

بی‌تابی

صبح شنبه رفتم باوهاوس. نمی دانستم چی می‌خواهم بخرم. کمی در قسمت پيچ و مهره‌ها گشتم، قدری هم به تير و تخته و گچ و سيمان نگاه کردم. از قسمت برق که می‌گذشتم همه‌ی لامپ‌ها و لوسترها روشن بود. دلم می‌خواست فرار کنم. پری در ذهنم گفت: «اگر من نباشم چکار می‌کنی؟»
گفتم: «هيچی. با خيالت هم می‌توانم زندگی کنم.»
احساس کردم که عشق بقيه‌ی تصويرها را مخدوش می‌کند تا تصور خودش را بتاباند. عشق يعنی اينکه آدم خود را در نگاه کسی ببيند. عشق يعنی بی‌تابی و انتظار.
نور تند اذيتم می‌کرد. به قسمت شوينده‌ها رفتم، و بعد نربان‌ها. دلم می‌خواست فرار کنم.
آخرش هم يک حلقه طناب خريدم و به خانه برگشتم. طناب را روی ميز گذاشتم، و يک شيشه آب سر کشيدم. تا نگاهم به بهش می‌افتاد نمی‌فهميدم برای چی خريدمش.
آدم گاهی با اقتدار چيزی می‌خرد که وقتی در نهايت ضعف به آن نگاه می‌کند، جوری بی‌تفاوت می‌شود که دلش می‌خواهد يک شيشه آب سر بکشد، روی کاناپه بيفتد، و به خوشبوترين عطر دنيا فکر کند.
گفتم: «پُف!»

(تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص)