June 29, 2005

این‌ حرف‌ها و‌ خاطرات‌


مامان گفت: «موهات‌ هم‌ دارد بد می‌شود.» و با دو دست‌ موهای‌ اضافه‌ی‌ بالای‌ گوشم‌ را گرفت‌ و به‌ چشم‌هام‌ لبخند زد: «فردا پس‌ فردا برو موهات‌ را كوتاه‌ كن‌. این‌ جوری‌ لاغرتر می‌زنی‌.» بعد نگاهش را دزدید.
حرف را عوض کردم. دلم می‌خواست یک چیز مزخرف بگویم و گفتم: «بعضی‌ از همكلاسی‌هام‌ تلویزیون‌ دارند. ما نداریم‌. مگر ما چه‌ فرقی‌ با دیگران‌ داریم‌؟»
«چند بار كه‌ گفته‌ام‌‌. پول‌ ما كی‌ به‌ تلویزیون‌ وصال‌ می‌دهد مامان؟»
«همین‌ جوری‌ گفتم‌. اگر شد!»
«عین‌ بابات‌ بار آمده‌ای‌! چرا یكی‌ از همكلاسی‌هات‌ را دعوت نمی‌کنی‌ كه‌ از تنهایی‌ در بیایی؟»
«می‌خواهم تنها باشم‌.»
«خیلی‌ خب‌.» و بعد خلال‌ سیب‌زمینی‌های‌ توی‌ ماهی‌تاوه‌ را پشت‌ و رو كرد: «اگر حقوق پدرت‌ كفاف‌ می‌داد، فكر می‌كنی‌ می‌رفتم‌ خیاطی‌؟ می‌ماندم‌ و اقلاً به‌ تو می‌رسیدم‌ كه‌ شده‌ای‌ پوست‌ و استخوان‌. الهی‌ برات‌ بمیرم‌، مامان‌.»
گفتم‌: «خدا نكند. كی‌ تلویزیون‌ خواست‌.»
گفت: «تلویزیون‌ هم‌ برات‌ می‌خرم‌. فكر می‌كنی‌ كاری‌ دارد؟ كمی‌ كه‌ بیش‌تر دوخت‌ و دوز كنم‌، می‌خرم‌.» و باز یك‌ پیاز پوست‌ كند: «بابات‌ همیشه‌ دوست‌ داشت‌ قیمه‌ را با پیاز بخورد. چارقاچ‌ می‌كردم‌ و می‌گذاشتم‌ وسط‌ سفره‌. یادت‌ هست‌؟»
ساكت‌ ماندم‌ و بغضم‌ را فرو خوردم‌. مامان‌ دستپاچه‌ شده‌ بود. نمی‌دانست‌ چه‌ كند. چند تا سیب‌زمینی‌ سرخ‌ شده‌ گذاشت‌ توی‌ یك‌ بشقاب‌ سفید: «بیا. همین‌جور كه‌ داریم‌ حرف‌ می‌زنیم‌ بخور، ضعف‌ دلت‌ را بگیرد. چرا اين کت را از تنت در نمی‌آوری؟» و دست انداخت به يقه‌ی کتم، آرام از تنم درش آورد و به جارختی راهرو آويخت.
پدر هميشه می‌گفت: «کت، آدم را جدی می‌کند.»
پوشیدم و جلو آینه خودم را ورنداز کردم. از کنار کمد کله کشیده بود که مرا در آینه ببیند. من و مامان بهش خندیدیم. مثل بچه‌ها خجالت کشید و سرش را زیر انداخت: «می‌خواستم ببینم توی آینه...»
ما باز زدیم زیر خنده. اما عذاب وجدانش تا ابد برای من ماند. گمان‌ می‌كنم‌  من پانزده‌ شانزده‌ ساله‌ بودم‌ و مامانم‌ سی‌ و سه‌ چهار ساله‌. چقدر خوشبخت‌ بودم‌ و نمی‌دانستم‌! این‌ حرف‌ها و‌ خاطرات‌ مگر از یاد آدم‌ می‌رود؟
برلین‌ سفید شده‌ بود. كاملاً سفید و نورانی‌ كه‌ به‌ هر خیابانی‌ می‌پیچیدی‌ ریسه‌ای‌ از چراغ‌های‌ رنگارنگ‌ بر در و دیوار آویخته‌ بود. بوی‌ كباب‌ ترکی در فضا‌ می‌پیچید. اما من‌ هوس‌ میگوی سرخ‌شده‌ كرده‌ بودم‌. زیر برف‌ راه‌ می‌رفتم‌ و به‌ هر جا نگاه‌ می‌كردم‌ بلكه‌ شاید یك‌ رستوران‌ دریایی‌ پیدا كنم‌. ساعت‌ حدود هفت‌ و نیم‌ شب‌ بود، دلم‌ می‌خواست‌ تا ته‌ شب‌ راه‌ بروم، و به‌ درخت‌های‌ چراغانی‌ شده‌ نگاه‌ كنم‌. دلم صدای اذان می‌خواست، می‌خواستم ‌ تنهایی‌ را با تمام‌ وجودم‌ بفهمم‌ كه‌ در تلألو نور چراغ‌ها چه بُعدی پیدا می‌کند، و ببینم چه جوری می‌شود هر دانه‌ی‌ سردرگم برف‌ را با نگاه به‌ زمین‌ رساند. چه‌ مسیری‌ را طی‌ می‌كند یك‌ دانه‌ی‌ برف‌، عباس‌! نگاه‌ كن‌ و زیاد فكر نكن‌.
                                                                                                                               (تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص)

June 27, 2005

لبخند

امتيازهام مال تو
ستاره‌هام مال تو
دلم مال تو

به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنيا را تنها بگذارم.

لبخند يادت نرود!

June 22, 2005

مراسم پوززنی


انتخابات بازسازی نظام
از انتخابات غیر دموکراتیک نمی‌توان انتظار دموکراسی داشت. انتخاباتی که تنورش با حکم حکومتی داغ شود، با تقلب در شمارش آرا پایان می‌یابد. و همه می‌دانیم که این انتخابات از همان آغاز بر پایه‌ی تقلب و جرزنی بنا شده است. اصولش غیردموکراتیک است، نظارتش غیردموکراتیک است، احراز صلاحیت کاندیداهایش به وسیله‌ی شورای جن‌گیرها غیر دموکراتیک است، رسانه‌ها غیر دموکراتیک آدم می‌سوزانند و چهره می‌سازند، در چنین انتخاباتی با تهدید رأی می‌آورند، با تخریب رأی می‌سازند، نیروهای نظامی را با لباس و بی لباس به صحنه می آورند، همه چیز را به نابودي می‌کشند که به "تحریمی‌ها" ثابت کنند حرف آخر را همان اول می‌زنند. انگار دارند با امریکا مجادله می‌کنند، مراسم روکم‌کنی است. در چنین انتخاباتی پیروزی اصلاح‌طلبان یک شوخی است.
این چیزها را "شهید زنده و مغز اصلاحات" می‌داند، به‌ویژه که او هشت سال معاون فلاحیان و  وزارت اطلاعات بوده، اما چرا همه را به دنبال خود کشیده و جامعه را کرده توی قوطی "من چه کنم"؟ از نهضت آزادی و یزدی و پیمان بگیر تا مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و محمود دولت‌اّبادی و 127 نقاش و 72 سینماگر و هزار پزشک و دویست جامعه‌شناس و هشتصد وبلاگ‌نویس و خیلی‌های دیگر.
از ترس چی؟ تقلب در رأی دادن؟ تقلب در شمارش آرا؟ پس وزارت کشور اصلاح‌طلبان چه می‌کند؟ چرا رییس جمهور اصلاح‌طلب دهن باز نمی‌کند؟ پس کی می‌خواهد حرف بزند این آدم نازنین شما؟ به چه دردی می‌خورد؟ حالا که از همه‌ی هنرمندان و اسم‌ها تأییدیه گرفتید، دیگر چی می‌خواستید عالیجنابان رنگ‌وارنگ! هرگز خمینی اينهمه تأییدیه نداشت و این بلاها را سر ما آورد. واقعاً به مغز تئوریسین‌های شما باید جایزه داد. همینجوری سرانگشتی بیش از بیست و سه میلیون رأی برای آمر قتل‌های زنجیره‌ای فراهم است، نترسید آقای دولت‌آبادی! کلیدرتان با احمدی‌نژاد هم اجازه می‌گیرد.
در این انتخابات غیر دموکراتیک همه به‌جز "تحریمی‌ها" سهیم‌اند. محصول چنین انتخاباتی کسانی جز هاشمی رفسنجانی و  احمدی‌نژاد نخواهند بود. این تصور که مصطفی معین می‌توانست با شعر زیبای "دوباره می‌سازمت وطن" از سیمین بهبهانی، و گوشزد خطر فاشیست‌ها یکباره مصدق شود، و آزادی را مثل نفت ملی کند که بفروشند با پولش جامعه‌ای را تحقیر کنند، از ابتدا شوخی بی‌مزه‌ای بود. گردن نهادن به حکم حکومتی یعنی نفله شدن شخصیت.
گردن نهادن به حکم حکومتی نتیجه‌اش این می‌شود که آدم به جای پوزش از مردم، بگوید لایحه‌ی عفو عمومی را به مجلس می‌برم. راست گفت. خودش و حزبش جامعه را به جایی برد که اکثر هنرمندانش پیش از واقعه از نظام جمهوری اسلامی تقاضای عفو کردند.

مراسم پوززنی
هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شد، این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند و مبارزه‌ی خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد و یا رفراندوم گسترش دهد. می‌شد نظام را در عرصه ملی و بین‌المللی تحت فشار گذاشت، اما اصلاح‌طلبان به طمع یک چیز بادآورده مثل «دوم خرداد» به بازی کثیفی وارد شدند که سواد اولش حکم حکومتی بود. هر چند گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم.
آن‌ها می‌خواستند تلافی مجلس هفتم را دربیاورند، حالی که هاشمی هشت سال درد کشید، تنها ماند، چراغ خاموش رفت، و از اینکه فرصت ندادند حتا سینه‌خیز به مجلس وارد شود، روی تئوری "پوززنی" کار کرد.
اصلاح‌طلبان به این انتخابات مشروعیت دادند، به نظام مشروعیت دادند، به هاشمی رفسنجانی مشروعیت دادند، و همه ی تلاش خود را وقف جنگیدن با «تحریمیان» کردند. یادشان رفت که بسیج چه بلغوری از زير جامعه می‌کشد. صبح که از خواب پا شدند دیدند پیش از «تحریم»، نظامیان صندوق‌ها را پر کرده‌اند.
حالا اصلاح‌طلبان با کمک دولت‌آبادی و بهنود و نبوی و ممیز و فولادوند و سپانلو و مهاجرانی و خاتمی و ابطحی و آغداشلو و شکیبایی و هدیه تهرانی و خیلی‌های دیگر از مردم خواسته اند برای جلوگیری از خطر فاشیسم مذهبی نام مردی "بزرگ" را در «یک برگ رأی، سهم من از دموکراسی» بنویسند که خود نماد ترور و دزدی و حرامی است. اصلاح‌طلبان خود را فروختند تا بمانند. آنها جامعه را هشت سال فریب دادند تا به شانزده سال قبل برگردانند. آنها مردم را به نظام مفت فروختند.
با اين سيل حمايتی می‌توان دريافت که رفسنجانی آنقدر هم که می‌گويند جنايتکار نيست. پرسش اين است: چرا مرام نداشتند؟ چرا نگفتند که زير حکم حکومتی نمی‌روند؟ چرا  جبهه‌ی دموکراسی را تقويت نکردند؟ چرا برای خودشان اعتبار نساختند؟ چرا روشنفکران و جوانان تحصيلکرده را در بی‌مرامی خود شريک کردند؟
اصلاح‌طلبان گناهکارند، به جامعه بدهکارند، بدکارند، و با این اوضاعی که  ساخته و پرداخته‌اند، مگر اشکالی دارد که هاشمی رأی نیاورد و احمدی‌نژاد رییس جمهور شود؟ اينها اصلاح‌طلب نبوده و نيستند، اينها صلح‌طلبند، با هر قيمتی و با هر کس صلح می‌کنند. و چه اشکالی دارد که مصطفی معین کمی هم با سياه‌پوشان محشور باشد؟ مگر توانایی این را ندارد که وزیر فرهنگشان شود، یا لااقل وزیر جبهه‌ی دانشگاه با چفیه‌ی مقدس؟
و ما "تحریمیان" چقدر بدبختیم اگر تصور کنیم با انتخاب یکی از افراد انقلاب فرهنگی نظام جمهوری اسلامی که سه سال دانشگاه‌های ما را به تعطیلی کشید، به خوشبختی برسیم. و چقدر ساده‌ایم اگر فکر کنیم جنگی بوده است. راستی آیا همه‌ی ایران علیه این مارمولک بسیج شده‌اند تا به افعی اعظم پناهنده شوند؟
راستش من بین احمدی‌نژاد و هاشمی در نهایت فرقی قائل نیستم. "او" (هردوشان را می‌گویم)؛ جنگ‌طلب است، عاشق شهادت است، پول را خوب می‌شناسد، نظام را بر مردم ترجیح می‌دهد، به مقام معظم رهبری تعظیم می‌کند، فحشاي یواشکی شهر را می‌فهمد، دلش برای معتادها می‌سوزد، با روشنفکران به‌شدت می‌ستیزد، عاشق رابطه‌ی پنهانی با امریکاست، حکم حکومتی را بلد است توجیه کند، دستش به خون آدمی آلوده است، و یک ایرانی آبادگر و سازنده و اصلاح‌طلب و اصولگرا و چپ و راست و پدری مهربان و همسری وفادار و در نهایت یک جنایتکار است.

مرحله به مرحله
کار کدام خراب بوده؟ چی شده که یک بدترکيب بی‌سواد به رقابت اکبرشاه برخاسته؟ آیا کار جمهوری اسلامی خراب است، یا هاشمی سطحش نزول کرده؟ راستش را بخواهید جامعه‌ی ما سقوط کرده است. بهتر است این روزها وبلاگ‌نویسان شعر عاشقانه بگویند و بدانند که نویسنده و روشنفکرش شده جاسویچی مغز اصلاحات. جالب است. عمادالدين باقی در گفتکو
 با "شرق" در پاسخ به این پرسش كه: «آیا شما منطق مدافعان تحریم انتخابات را مى‌پسندید؟» گفت: «به نظر من تحریمى‌ها هم باید به هاشمى رأى بدهند، چون...»
بايد؟! چقدر چرخش می‌کنند اين اصلاح‌طلبان! تا ديروز اهريمن را چنان می‌زدند که ورم کند، و حالا در برابر اين موجود "بزرگ" به سجده افتاده‌اند! قدم به قدم، خاکريز به خاکريز رفته‌اند، حالی که خوابالود "عقب‌گرد" داشته‌اند، و دشمن را بر شهر و خان و مان مستولی کرده‌اند. و حالا با چوب حراج افتاده‌اند به جان هنرمندان.
در کامنتی برای زیتون نوشتم: حدود ساعت هفت (به وقت آلمان) شنیدم که احمدی‌نژاد (قاتل دکتر سامی) با بسیج میلیونی تمامی رأی‌ها را دارد از آن خود می‌کند، و کف‌گرگی دارد می‌رود که رییس جمهور ‌شود. و شنیدم که غیرت همه‌ی خانه‌نشینان امروز را به جوش آورده‌اند و گفته‌اند بروید پوز این بدترکیب را بزنید. چقدر هم داور نبوی بیچاره زحمت کشید؛ حیوونکی دلش گرفته بود توی این غروب غم‌انگیز جمعه. گفت: «کاش از خانه بروی بیرون رأی بدهی و...یک لقمه غذا را کوفت‌شان کرد.»
لبخند زدم، و رفتم توی فکر. دیدی چه جوری احمدی‌نژاد را مطرح ‌کردند، مثل یویو باهاش بازی ‌کردند، مثل جاسویچی او را سرانگشت ‌چرخاندند، و با همین جاسویچی جمعیت را ‌کشیدند توی قوطی؟ بعد هم ‌گفتند زدیم توی دهن امریکا، و بعد ‌گفتند انتخابات رفراندوم تأیید حکومت بود، و بعد ‌گفتند خودتان انتخاب کردید!
عجب مغزهای متفکری! عجب تئوریسین‌هایی! هندی‌ها مارگیر شدند، رجال سیاسی ایران رأی‌گیر!
واقعاً اگر کسی فکر می‌کند که این اتقاقات همینجوری افتاده و کشکي بوده ابله است. باور کنید "فکر" پشت این تئوری خوابیده که جامعه "اره‌به‌کون" بماند که نه راه پس داشته باشد، نه راه پيش.
در زمان ریاست جمهوری همين هاشمی بود که دوست و همکارمان، احمد میرعلایی و سعیدی سیرجانی را به شکل توهین‌آ‌میزی کشتند، و در ادامه‌ی همین شاعر کشی، محمد مختاری و پوینده را با طناب خفه کردند،  و حالا تئوریسین‌های اصلاح‌طلبان کاری کرده‌اند که دوست و همکار ديگرم، محمود دولت‌آبادی از عالیجناب سرخ‌پوش حمایت می‌کند، در سرزمين جادويی ما اهریمن یکباره اهورا می‌شود، "جانی" در هو کشيدنی "مانی" می‌شود. عجب اصلاح‌طلبانی!

يک آدم، يک تصوير
هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.
من دلم از دوستانم گرفته است؛ از بهمن فرمان‌آرا، از سپانلو، از دولت‌آبادی، از عزت‌اله فولادوند، از هر کسی که نویسنده و نقاش و هنرمند و متفکر است. باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان.
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولت‌آبادی گرفته است، او را نمی‌بخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس می‌دهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم می‌خواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانه‌شان...
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده می‌کشید: «نقطه‌ی عزیمت کانون مشکوک است!»
او معتقد بود که چون گردون در سال شصت‌ونه ضرورت فعالیت کانون نویسندگان را در جامعه‌ طرح موضوع کرده، باید جلسات را تعطیل کنیم، و به زمانی که او می‌گوید موکول کنیم. او در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سیمین بهبهانی در حضور بیش از شصت نفر به من اشاره کرد و عربده کشید: «کسی اینجاست که حضورش اهانت به بشریت است.»
در لحظات خوش می‌گفت: «تو جزو مایی چرا این جوجه موجه‌ها را در مجله‌ات مطرح می‌کنی؟»
من آن روزها سی و سه ساله بودم. از او پرسیدم: «شماها کی هستید؟»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی
و من داد می‌کزدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.»
فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»
کیفش را پرت کرد، عربده کشید، و عاقبت جلسه را به‌هم زد. مجابی او را به گوشه‌ای برد، و مختاری مرا با خود از آنجا بیرون کشید. تمام راه در خیابان تخت طاووس سر بر شانه‌اش می‌گریستم، و او مرا آرام می‌کرد. و حالا این روشنفکر چپکی، دولت رفسنجانی را آباد می‌کند. برای او پوستر به دیوارها می‌چسباند. امیدوارم از بی‌حواسی پوستر آقا را به دیوار خانه‌ی مختاری نچسباند!
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی چهل‌تن عربده می‌کشید: «سعیدی سیرجانی رفیق گرمابه و گلستان رفسنجانی‌ست، کانون نباید از او دفاع کند.» و گلشیری عزیزم آن شب چه جانی کند که به او بگوید هرچه هست نويسنده است، تو هم بزرگ مایی، بیا خودت یک متن در شأن کانون بنویس.
هفتاد نفر آن متن را امضا کردند، اما به دنبال انتشارش عده‌ای از ما رفتیم زیر بازجویی. بازجوی من مرا رو به دیوار در سه‌کنج خرد می‌کرد. سایه‌ی سعید امامی را من آنجا زیارت کردم که گفت: «قبل از اینکه پرونده‌ات بیفتد دست آدم‌های غیر فرهنگی برو و امضات را پس بگیر.»
گفتم: «من تنها این متن را امضا نکرده‌ام، هفتاد نفریم.»
«ولی تو کرمکی هستی. این متن از آستین خودت در آمده.»
گفتم: «نه. همه‌ی ما آن را نوشته و امضا کرده‌ایم. یک تصمیم جمعی‌ست.»
گفت: «به من نارو بزنی له‌ات می‌کنم. رو راست باش.» و بعد ضبط صوت را روشن کرد، صدای محمود دولت‌آبادی را شناختم: «ما نمی‌خواستیم راجع به سیرجانی چیزی بنویسیم. معروفی و زراعتی ما را به این دام انداختند.»
نفر دیگری از پشت سرم گفت: «حاج‌ آقا اینها همه‌شان دروغ می‌گویند. بگذارید خودمان کار را یکسره کنیم.» و با لگد چنان به صندلی‌ام زد که اسمم را از یاد بردم، و دلیل حضورم را در این جهان نمی‌فهمیدم. آن بازجویی در سه کنج دیوار ساعت‌ها طول کشید، از ده صبح تا هفت شب. و من خیس عرق توی دلم گفتم: «تف!»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی خودش می‌خواست مرا محاکمه کند به جرم اين که ما در گردون نوشتيم: «چرا چراغ کانون نويسندگان روشن نمی‌شود؟» و من گفتم اميدوارم با من رفتار ژدانفی نکنيد. و در همان روز بود که شيرين بر تکه کاغذی برام نوشت: «مار زخمی را بايد کشت، عقب نشينی نکن، اينها بايد عذرخواهی کنند.» اما با پادرميانی سپانلو و ديگران بخشيدم و سکوت کردم. اما اشتباه کردم.
دولت‌آبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران يک "آری" بزرگ به اهريمن کبير داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع می‌کند اين آدم؟ با چه جرئتی از بين دو اهريمن، يکی را اهورا می‌کند، پاکش می‌کند، مجسمه‌اش می‌کند تا در ميدان شهر برقرار سازد؟ اگر می‌خواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبليغاتچي پایین می‌کشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت می‌کند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس می‌شود؟ چرا از آمر قتل‌های زنجیره‌ای حمایت می‌کند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال می‌کنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدان‌تر از شیرین عبادی است؟

با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير
ديشب دوستی که تهران تلفن زده بود گريه می‌کرد که: «چه جوری سرم را بالا بگيرم؟ از خودم خجالت می‌کشم چرا اين هنرمندهای ما...» و باز می‌گريست.
گفتم: «با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير. جواب هزاران کشته و ويران‌شده را خودشان بايد بدهند. تو پای مرامت بايست، خم نشو، فرو نشکن، نفروش، فقط نظاره کن.»
به او گفتم: در کارزار وحشتناکی که اصلاح‌طلبان به سر مردم ایران آورده‌اند اما شیرین عبادی هم هست که بگوید: «من بارها اعلام كرده‌ام از فرد به‌خصوصی در انتخابات ریاست جمهوری تا زمان الغاء قانون استصوابی و محرومیت زنان از كاندیداتوری ریاست جمهوری حمایت نخواهم كرد.»
نه. من به اين لجن تن نمی‌زنم، از آن تن می‌زنم. محکم می‌ايستم، و آخرين حرفم به دولت‌آبادی و بقيه اين است: اين منم؛ رأی من تن من است، رأی من جان من است، رأی من قلم من است. نمی‌فروشم.

*
شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.»

* شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.» به نقل از راديو فردا
خانم شیرین عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا بنظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی گفت تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین ایران نمی بیند و تنها گزینه برای او نافرمانی مدنی است. خانم عبادی تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است. خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای هاشمی رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند و می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را نمی دهد.

شیرین عبادی حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل در گفتگو با خبرگزاری فرانسه اعلام کرد که بعنوان یک شهروند و حقوقدان از آنجا که این انتخابات را عادلانه و دموکراتیک نمی داند در آن شرکت نخواهد کرد و رای نخواهد داد.
تارا عاطفی (رادیو فردا): شیرن عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا به نظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی می گوید تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین اسلامی نمی بیند.
خانم عبادی می گوید من از همان ابتدا به قانون انتخابات اعتراض داشتم و برای من تنها گزینه نافرمانی مدنی است و این حداقل کاری است که می توانیم بکنیم. انتخابات عادلانه نیست زیرا که آزاد نیست.
برنده ایرانی جایزه صلح نوبل همچنین می گوید آرایی که از صندوق ها بیرون می آید زمانی معتبر است که نتیجه انتخاباتی آزاد باشد. آیا می توان گفت رژیم صدام حسین تنها بخاطر آنکه 99 درصد رای آورد مشروعیت داشت؟
موضع خانم عبادی در قبال انتخابات مبنی بر ناعادلانه بودن انتخابات بدلیل اعمال قدرت شورای غیرانتخابی نگهبان مورد انتقاد برخی لیبرال ها قرار گرفته است. مخالفان می گویند که نظر خانم عبادی در این مقطع بحرانی برای کشور تجملی و غیرمسولانه است. در عین حال این حقوقدان 57 ساله تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است ونه بعنوان یک الگو.

شیرین عبادی: من بعنوان یک شهروند ساده یک شهروند حقوقدان یک شهروند که معتقد به مبانی حقوق بشر است انتخاباتی را حاضرم در آن شرکت کنم که سالم، آزاد و مطابق با معیارهای ارزشی حقوق بشر باشد.

ت.ع: خانم عبادی می گوید مردم به سطحی از آگاهی رسیده اند که می دانند چه می کنند و نیازی به نسخه پیچی امثال من ندارند. شیرین عبادی همچنین این نظر را که میان دو کاندیدا به لحاظ عقیدتی و مسائل حقوق بشری تفاوت بسیاری وجود دارد، رد می کند و می گوید اگر مردم فکر می کنند که با به قدرت رسیدن آقای رفسنجانی چیزی تغییر می کند دلیلشان چیست؟ ریاست جمهوری رفسنجانی ادامه وضعیت قدیم است و تفاوتی ندارد که چه کسی رئیس جمهوری شود.

خانم عبادی همچنین هراس همه گیری که از روی کارآمدن احمدی نژاد بخاطر از دست رفتن دستاوردهای اصلاحات وجود دارد، را چندان درست نمی داند و می گوید آزادی خیابانی یک طرفه است و آنچه بدست آمده از میان نمی رود. مردم به راحتی اجازه چنین کاری را نمی دهند.

خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند که برای کسب رای قدرت رسیدن طالبان در ایران را به تصویر کشیده اند. شیرین عبادی می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را در ایران نمی دهد. 60 در صد دانشجویان دانشگاه ها زنان هستند. جنبش فمینیسم در ایران قدرتمند است و اطمینان دارم مردم از آزادی که بدست آوردند حفاظت خواهند کرد.

June 20, 2005

پيشگفتار

«نوشا»:
کرکره‌های سرزمين مادری‌ام 
                                 را پايين بياوريد
اين خاک عاقبت به‌خير نخواهد شد!

«نیک‌آهنگ کوثر»:
من، نیک‌آهنگ کوثر، که به‌شدت مخالف همه کسانی هستم که خودشان را برای پول، موقعیت، مقام، و... به هاشمی و تیمش فروخته‌اند و از چشم من از فاحشه هم پایین‌ترند، و تا آنجا که می‌توانم نشان خواهم داد که این فحشای‌شان چه خطری برای آزادی مطبوعات فراهم خواهد کرد، برای شکست طرح تقلب هدایت شده شورای نگهبان و جماعت تاریک‌خانه، تمامی تلاشم را علیه احمدی‌نژاد به عنوان سمبل و نشانه تحجر و جهل به عمل خواهم آورد.

«سوررئاليست»:
در همین تهران بزرگ که شما دارید در آن دم از اصلاحات و آزادی بیان و اینترنت و مرگ و کوفت می‌زنید، اگر از پنجره سرتان را بیرون کنید دخترکی را می‌بینید که به‌خاطر هزار تومان تن می‌فروشد!

«سپينود»:
خسته‌ام... خسته‌ام و وحشی مثل ماده گرگی زخمی که دور پناه‌گاه و کودک‌اش می‌پلکد و مترصد حمله‌است. اما از دل‌ام اگر می‌خواهی خبر بگیری پر از اشک است. برای
۱۸ ساله‌ها و بیست ساله‌ها و بیست و پنج ساله‌های وطن‌ام.

«ناتور»:

ما شکست خورديم؛ دوباره ...! اين بار ديگر نمی‌توانيم سرهايمان را بالا بگيريم و بگوييم: "اگر می‌آمديم آنها پيروز نمی‌شدند!" اين بار، ما در خانه‌هايمان ننشستيم، اما باز هم  شکست خورديم!

«خوابگرد»:

ما شکست خورديم، چون بالای منبر نشسته‌ايم. منتظر گام مردم نبايد ماند. درست است که
از منظر ما مردم ايران نه تنها گامی به جلو برنداشتند که چندين گام عقب نشستند، ولی تحقيرشان نکنيم. به جای آن، خود يک گام برداريم و از منبر فرود آييم.

«من»:
من در انتخابات شرکت نمی‌کنم. اگر شما شرکت می‌کنيد، خب لااقل به خودتان رأی دهيد. اميدوارم اسم‌تان محمود احمدی‌نژاد، (قاتل دکتر کاظم سامی) نباشد.

...
 

June 16, 2005

برمی‌گردم

در چند روز اخير و به دنبال در خطر مرگ قرار گرفتن ناصر زرافشان بسياری از نويسندگان و آزادی‌خواهان در بيانيه‌ای خطاب به رييس قوه‌ی قضاييه خواسته‌اند که در قبال آزادی او مدت زندانش را تحمل کنند.
چندی پيش به دنبال محکوميت من، هشت نويسنده خطاب به قاضی پرونده‌ خواستار شريک شدن در شلاق و زندان من شدند. سيمين بهبهانی يکی از آنها بود. اکنون در کنار او می‌ايستم و اعلام می‌کنم:
برمی‌گردم تا به جای اکبر گنجی و ناصر زرافشان حبس بکشم. اگر قوه‌ی قضاييه بپذيرد، با اولين پرواز می‌آيم. من نگران جان اين دو انسان هستم.
هوشنگ دودانی نيز مرا همراهی می‌کند تا جای آزادی‌خواه ديگری را در زندان پر کند. قول می‌دهيم که زندان‌های جمهوری اسلامی را از آزادی‌خواه و نويسنده خالی نگذاريم.

ما را به جای زرافشان زندانی کنيد. گزارشی از راديو فردا


شيرين عبادي: در انتخاباتي که آزاد نيست شرکت نمي کنم

دعوا همه سر يک صندلی‌ست


از يک ماه پيش وبلاگ‌های من، يعنی «
حضور خلوت انس»، «جمهوری قلم»، «گردون ادبی»، «فريدون سه پسر داشت»، و «
Abbas Maroufi's Deutsch Weblog» همگی در ايران فيلتر شده است. بسياری از دوستانم حدوداً يک ماه است که نمی‌توانند صفحه‌ام را باز کنند. مدتی ساکت ماندم تا شايد خودم موضوع را سليقه‌ای و ادواری تلقی کنم، و ماجرا بگذرد. اما چنين نيست.
بايد از راه‌های ديگر اقدام کنم، با تمام توان. بايد رمان و ادبيات را بگذارم برای جايی ديگر، و فعلاً  از حقوقم دفاع کنم. راهی نيست جز ادامه‌ی ژورناليسم سياسی، افشاگری، نورتاباندن به ويرانگری و ويرانه.

با مرکّبم سياه‌شان می‌کنم
از دوستانم  که هنوز فيلتر نشده‌اند می‌خواهم  مطالبم را در وبلاگ‌هاشان بازنويسند. اين را می‌دانم که هر دوستی يک پنجره‌ی خانه‌اش را برای من باز می‌گذارد. اين تنها دارايی من است، بارها گفته‌ام. اما راستش حالا ديگر قابل سانسور نيستم، فقط از اين نکبت خسته شده‌ام.
بحث‌هايی چون آزادی بيان، دموکراسی، و حقوق بشر حالا ديگر از حوصله‌ی امکان جهانی بشر خارج است. همانطور که دوازده سال پيش در ايران، در همين "حضور خلوت انس" نوشتم: «چيزی که در جامعه‌ی ما حذف شده، اوليسس جيمز جويس است؛ رمانی که پنج هزار نفر بيش‌تر قادر به درکش
نيستند. اما چيزی که فراوان می‌يابيد فيلم‌های پورنو ساخت هنگ‌کنگ است؛ در ميدان توپخانه کيلويی می‌فروشند...»
عارم می‌آيد از راست‌ها و نظامی‌ها حرف بزنم. روی سخنم با اصلاح‌طلبان است که دارند خودشان را به در و ديوار می‌زنند تا صندلی مقام را بچسبند، و خودشان را توجيه کنند. دروغ می‌گويند. در همين سايت "رويداد" و "امروز" که دور بزنيد، يک "غريبه" نمی‌بينيد، از نام ما کهير می‌زنند، آنوقت شعر سيمين را شعار تبليغاتی می‌کنند. به قول خودشان در "بازترين دوره" ما را برنمی‌تابند، وای به روزی ديگر که يکی با رأی مردم به حکم حکومتی گردن ‌نهد!
با هيچ‌کدام از چهره‌های جمهوری اسلامی راه به جايی نمی‌توان برد. اين نظام و اين اسلام جز اينکه  بشريت را به گورستان هدايت کند، دستاوردی ندارد.

ديکتاتور بد، ديکتاتور خوب!
واژه‌ها گاهی بار لغتنامه را سنگين می‌کنند؛ صدام بد بود، فيدل کاسترو خوب است! اصولگرايان بدند، اصلاح‌طلبان بهترند! خدای من! بيست و پنج سال، و هربار به ترفندی مردم را مجبور "اکل ميته" *  کرده‌اند تا خودشان از حکومت نيفتند. و حرف آخر را رهبرشان امروز زد: «ملت ايران روز جمعه از نظام و قانون اساسی دفاع می‌کند.»
بميريد که کشته نشويد، تحقير ‌شويد که بی‌آبرو نشويد، در زندان بمانيد که کاميونی‌تان نکنند! به "اين" رأی دهيد تا به "آن" رأی نداده باشيد، در فقر و فلاکت فرو رويد که از گشنگی نميريد. فعلاً "اين" را قبول کنيد که "بدتر" نشود. بدتر يعنی چی؟ مگر از اين بدتر هم هست؟
وای بر مردمی که خيال کنند در بازی بد و بدتر، پا به انتخابات سالم و انسانی گذاشته‌اند. وای بر آنهايی که تصور کنند اينها (از دم) بهتر از چائوشسکو يا استالين يا صدام حسين‌اند. و وای بر جوانانی که از سايه‌ی زودگذر يک فاشيست نظامی يا فاشيست کهنه‌کار بهراسند تا به يک دولت مستعجل تحت حکم حکومتی تسليم شوند.
نه. در ايران آزادی نيست، حقوق بشر نيست. و اين بازی‌ها اصلاً دموکراسی نيست. دعوا همه سر يک صندلی‌ست.


* اکل بر وزن اهل، ميته بر وزن عينه، يعنی انسان ناچار به خوردن مردار شود تا نميرد. يک اصل فقهی.

June 14, 2005

گزارشی کوتاه از گردهمايی جلو زندان اوين

تمام شد. از ساعت 3 آنجا بودم. ساعت چهار شروع شد، پنج هم تمام شد.
رییس‌دانا گفت برنامه را به وقتی دیگر موکول می کنند؛ "شايد وقتی ديگر؟" درویشیان بیانیه‌ی کانون نويسندگان را خواند. هما زرافشان تشکر کرد و مختصری هم صحبت. سیمین شعر خواند. دادخواه حمایت کانون وکلا  را اعلام کرد. مادر انوشیروان لطفی از پسرش گفت که در سال 67 اعدامش کرده‌اند. خانمی که اسمش را نشنیدم (به این می‌گن گزارش کامل!) حمایت اتحاد دموکراسی‌خواهان ایران را اعلام کرد و  کیانوش سنجری هم از دانشجویانی گفت که در زندان اعتصاب غذا کرده‌اند.
اين‌جور که من فهميدم خيلی‌ها در زندان‌های مختلف اعتصاب غذا کرده‌اند، اما کسی خبر ندارد. وحشت انداخته‌اند که يکباره اين بشکه‌ی باروت نترکد.
و وای به حال‌شان اگر يکی زير اعتصاب غذا (خدا نکرده) تمام کند!
نه ضبط صوت داشتم که ببرم نه دوربین. البته همان بهتر که نبردم. اگر هم می‌بردم دلم نمی‌آمد استفاده کنم،
بقیه معذب می‌شدند. کسی مرا نمی‌شناخت. اما تابلو بودم. همه نگاهم می‌کردند. بعضی چپ چپ نگاهم می‌کردند! یک چیزی هم بگويم: درویشیان گاهی زل می‌زد به چشم‌هام! رییس‌دانا هم همین‌طور. سیمین وقتی هما زرافشان صحبت می‌کرد فقط به من نگاهی انداخت! دستپاچه شده بودم. در ضمن جلو آن‌همه نویسنده و شاعر هرکار کردم نتوانستم دفترم را در بیاورم. یکی دوبار چیزی توش نوشتم، زود گذاشتمش توی کیفم.
جمعیت از دم شهر بازی و اول خيابانی که به اوين می‌رسد پراکنده بودند. شايد جرئت نمی‌کردند نزديک شوند. من هم بار اول بود که می‌رفتم جلو زندان اوين. عده‌ای پلاکاردها و شعارهای بزرگی با اين نوشته‌ها: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»، «زرافشان، زرافشان، حمایتت می کنیم» در دست داشتند. از کسی شنيدم که حدود ساعت دو و نيم ريخته‌اند و چند نفر را برده‌اند، خيلی از پلاکاردهاشان را هم برده‌اند.
راستی  کلی هم عکس و فیلم گرفتند از ما. از زوایای مختلف! حدود سيصد نفر بوديم که تا چهارصد نفری شديم. البته روی این یکی خیلی حساب نکنید. آدم‌ها را هیچ وقت نتوانستم درست بشمرم. روی یک نفر که قفل می‌شوم، همه چیز به هم می‌ریزد!
در ضمن بعضی‌ها هم نیامده بودند که دلم می‌خواست می‌آمدند. خیلی‌ها را هم البته نمی‌شناختم. اما دولت‌آبادی و منیرو نبودند. نمی‌خواهم فکر کنم که چرا. مهم نیست. مهم این است که خودم بودم. لازم بود برام که باشم، هم از طرف شما، هم برای خودم.
خشونتی هم نبود. البته این طرف دیوار که ما بودیم. 
       
                                                با مهر، همان دوست بيست و شش ساله‌ی شما

*  و اين هم گزارشی از فرهاد رجبعلی «وب‌نامه»         *  اين هم گزارش و عکس از وبلاگ «برون‌کا»
 

*  اين هم عکس و گزارش هيجانی «زيتون» گرامی من از مراسم کانون نويسندگان در برابر زندان اوين

*  اطلاعيه‌های کانون نويسندگان روز سه شنبه ٢۴ خرداد ١٣٨۴

پيام کانون نويسندگان ايران به تحصن کنندگان

مردم آزاده و آگاه ايران! تحصن‌کنندکان عزيز!
شما که با ژرف‌ترين احساس مسئوليت با پذيرفتن هزاران خطر در شرايط ناگوار در دفاع از ناصر زرافشان و پشتيبانی از اعتصاب غذای او گرد آمديد، به راستی يکی از درخشان‌ترين حرکت‌ها را در تاريخ آزادی‌خواهی مردم ايران ثبت کرديد. امروز که بر عهد و پيمان خود، در دفاع از زرافشان پا می‌فشاريم، تلاش برای آزادی انديشه و بيان و قلم را پاس می‌داريم.
کانون نويسندگان ايران با 38 سال مبارزه با خفقان فرهنگی و سانسور، خود را يکی از نهادهای دفاع از آزادی می‌داند. ما خواهان آزادی فوری و بی قيد و شرط ناصر زرافشان و نجات جان او هستيم. اما اين، تنها خواسته‌ی ما نيست، بلکه گام ديگری‌ست در راه رهايی انديشه و بيان از قيد سانسور و سرکوب فرهنگی.
مردم شريف و آزاده‌ی ايران!
کانون نويسندگان ايران که هولناک‌ترين تجربه‌های زندان، شکنجه، کشتار و قتل‌های سياسی را پشت سر گذاشته است، امروز همراه با زرافشان و هم‌گام با کوشندگان راه آزادی انديشه و بيان، آزادی زنان، آزادی تشکل‌های صنفی، فرهنگی و اجتماعی، و تعطيل هميشگی واژه‌ی زندانی سياسی است تا ديگر هيچ‌کس به خاطر ابراز عقيده به خطر نيفتد، ما بر پيمان ديرين خود پا می‌فشاريم. ما تا رسيدن به خواسته‌ی آزادی ناصر زرافشان و ديگر زندانيان سياسی با شما خواهيم بود.
کانون نويسندگان ايران

اطلاعيه‌ی کانون نويسندگان ايران درباره‌ی تجمع سه شنبه 24 خرداد 1384 برابر زندان اوين

مردم آگاه ايران!
چنان‌که می‌دانيد فراخوان کانون نويسندگان ايران برای تجمع در مقابل زندان اوين به مناسبت ادامه‌ی اعتصاب غذای ناصر زرافشان، عضو کانون نويسندگان ايران و وکيل پرونده‌ی قتل‌های سياسی سال 1377، موسوم به زنجيره‌ای دو روز پيش از مراسم به اطلاع شما رسيد. اما چنان‌که انتظار می‌رفت در اين فاصله با تذکرها و هشدارهای وزارت اطلاعات برای تعطيل اين مراسم روبرو شد. بديهی است که کانون از پذيرفتن طرح تعطيل سر باز زد و مراسم در رأس ساعت مقرر، با وجود حضور نيروهای انتظامی و امنيتی، با استقبال کم‌نظير و پرشور مردم روبرو شد.
در اين مراسم اطلاعيه‌ی کانون نويسندگان ايران و برخی از بيانيه‌ها و پيام‌ها خوانده شد، ولی به دليل اخطار مکرر نيروهای انتظامی و امنيتی کانون ناگزير برای پرهيز از درگيری و تشنج پايان مراسم را اعلام کرد.
ياد آور می‌شويم که تحصن تا حصول نتيجه همچنان ادامه دارد.
کانون نويسندگان ايران

June 12, 2005

فراخوان کانون نویسندگان ایران

اين متن امشب از تهران به دستم رسيد. آن را برای سايت اخبار روز ارسال کردم، دوستان لطف کردند، درج شد. از کليه‌ی سايت‌ها و وبلاگ‌ها تقاضا دارم در انتشار آن همکاری کنند. با سپاس.
موضوع بسيار جدی است. ناصر زرافشان، وکيل پرونده‌ی قتل‌های زنجيره‌ای شرايط بدی را سپری می‌کند. هرچند که پرونده‌ی قتل‌های زنجيره‌ای از منزل علی فلاحيان (با آنهمه مراقبت ويژه و تجهيزات امنيتی) به سرقت رفته، اما نگذاريم عدالت پايمال شود.
و اما متن کانون:  

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!

ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب‌الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن‌کنندگان٬ از ساعت ٤ تا ٦ بعد از ظهر روز سه شنبه ٢٤/٠٣/٨٤ در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
                                                                                                        کانون نویسندگان ایران

٢٢/٠٣/٨٤

 

آقای معین! لااقل به خودتان احترام بگذارید

اين نامه را دوستی فرستاد که در وبلاگم منتشر کنم. آنقدر اين دوستم بی‌پناه است که نمی‌توانم نامش را ذکر کنم، روزگاری ديگر وقتی من هم در ايران هستم، نام اين "بيست و شش ساله" را در حضور خودش خوام گفت. نامه اما بسيار زيباست:

آقای معین سلام،
وقتی می‌بینم شما و دوستانِ تا به امروز امیدوارتان، هنوز بر سیاق سابق سخن می‌رانید، یاد پدر بزرگ مرحومم می‌افتم که خیلی هم ماه بود. تمام پانزده سال آخر عمرش را صبح‌ها با این تصمیم بیدار می‌شد که سیگارش را ترک کند اما وقتی مرد، سیگاری گوشه‌ی لبش بود. سه روز پیش از مرگش او را دیدم. گفتم : " آقاجون دوست دارین چه کار کنم براتون الآن؟ فکر کنین که هرکاری بخواین می‌تونم بکنم."
با خنده گفت : "پیر شی الهی! یه سر برو دکون جهان، سه نخ، نه، حالا که می‌ری یه پاکت، زر بگیر بیار. این دوسه روز آخر عمری کرایه‌ی این ادا اطوارا رو نمی‌کنه."

آقای معین!  شما از یک منظر بداقبال بودید که قرعه اقبال گروه‌های سیاسی اصلاح‌طلب بعد از تجربه‌ی خاتمی خورد به نام شما. اگر هشت سال پیش، پبشقدم می‌شدید بیست میلیون رأی خالص در انبان داشتید.
خاتمی آن روز را کم‌تر از شمای امروز می‌شناختند. شعارهای خاتمی بیست میلیون رأی آورد. شعارهای شما هم می‌توانست امروز رأی بیاورد، اگر اولین اصلاح طلب بودید. ولی هشت سال به چشم بر هم زدنی گذشته است از آن روزها. شما امروز وقتی سخن از حقوق شهروندی به زبان می‌رانید،  شبیه کسی هستید که در کوه‌های دربند و درکه دارد قدم می‌زند، سوت می‌زند و برای خودش دلی دلی می‌کند. مثل پدر بزرگ من که پانزده سال حرف زد و یک روز عمل نکرد.
فرصت اما هنوز باقی‌ست. اوین را که بلدید کجاست؟ پوینده و مختاری را هم به گمانم باید بشناسید. وکیل‌شان امروز، در زندان، جور قاتلان‌شان را می‌کشد. زرافشان اعتصاب غذا کرده است و وعده داده تا آزادی کاملش هم ادامه دهد حتا اگر به مرگش منجر شود.
کاری کنید آقای معین! لااقل به خودتان احترام بگذارید. به غرورتان. وقتی می‌گویید قانون باید حاکم باشد در این مملکت، برای حاکمیت قانون کاری کنید. وقتی می‌گویید حق آزادی بیان را محترم می‌شمارید برای آزای گنجی کاری کنید. وقتی فقط حرف می‌زنید خودتان را بی ارج و قرب می‌کنید در نگاه دیگران.
حداقلش این است شما هم مقابل زندان اوین تحصن کنید. کسر شأن‌تان می‌دانید که زیر آفتاب، سر پا بایستید و احیاناً پاسخ دلخواه‌تان را نشنوید؟
مگر سیمین بهبهانی، مگر آغاجری، مگر عمویی و مگر دیگران، آنجا بر تخت سلیمان نشسته‌اند؟ شما هم به آنها بپیوندید و اعلام کنید اگر تمام زندانیان سیاسی تا زمان برگزاری انتخابات آزاد نشوند انصراف خواهید داد.
این می‌تواند نقطه‌ی آغازی باشد بر پایان این همه کابوس و تباهی. رفتن به  سعدآباد اگر برایتان خیلی جاذبه ندارد می‌توانید این کار را همین امروز بکنید.
همراه مردم بودن از شأن آدم نمی‌کاهد. به غرور خودتان بیندیشد و با حمایت از زندانیان سیاسی در بند، غرورتان را احیا کنید.
با احترام.

June 8, 2005

آقای معین، لطفاً حرف‌تان را پس بگیرید!

آقای معین، کانديدای محترم رياست جمهوری
وعده و وعید "لایحه‌ی عفو عمومی" شعاری است توهین‌آمیز که به شدت مرا آزار می‌دهد. یعنی چی که کسی مرا عفو کند؟ من جز معلمی و نویسندگی هيچ "گناهی" نکرده‌ام، اما حکم شلاق و زندان و ممنوعیت از حرفه‌ی روزنامه‌نگاری دارم. از آموزش و پرورش هم با یازده سال سابقه‌ی معلمی اخراج شده‌ام.
گفته‌اید: «این اقدام نخستین فعالیت عملی من به عنوان رئیس جمهور برای تشكیل و تقویت جبهه دموكراسی خواهی و حقوق بشر است.» و تأکید کرده‌اید: «این لایحه در سطوح داخلی و خارجی و در ابعاد سیاسی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دستاورد
 
چشمگیری دارد.»
من به هیچ دیکتاتوری اجازه نمی‌دهم مرا به عنوان "نویسنده"، "روزنامه‌نگار" و "معلم" عفو کند. این منم که اگر خواستم بر جنایات و ويرانگری‌های آنان چشم بپوشم.
لطفاً حرف‌تان را پس بگيريد، و اگر توانستيد رييس جمهور شويد، احترام خود را نگه داريد، و با خرج کردن آدم‌هايی مثل من، مشروعيت ديکتاتور مطلق را دوچندان نکنيد. هرگز!
اگر دیگران این توهین را می‌پذیرند به خودشان مربوط است.
من از حقم نمی‌گذرم.

June 7, 2005

خوبی مبارزه

به احترام اکبر گنجی، بحث‌های فرعی (از جمله خوب و بد بودن کانديداها، انتخاب بد که بدتر نشود، دفع فاسد به افسد و...) را کنار می‌گذارم، و انتخابات را تحريم می‌کنم. برای کسی هم نسخه نمی‌پيچم.
به احترام اکبر گنجی بر می‌خيزم. همرای و همراه او؛ برچيده شدن کامل ديکتاتوری، اجرای حقوق بشر، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و آزادی انسان نخستين خواسته‌ی ‌من است. و در تمام اين سال‌ها تا پای جانم بر اين خواسته پای فشرده‌ام.
مهم نيست که روزی در کارزار تنها مانده‌ام، کتک خورده‌ام، لت و پار شده‌ام، زير بازجويی آزار ديده‌ام، و ويران شده‌ام.
مهم نيست که چگونه جان به در برده‌ام، چه بلاهايی سرم آمده، چقدر با خدا حرف زده‌ام.
مهم اين است که امروز سرانجام در وطنم آدمی در اندازه‌های گاندی می‌بينم. با او هماوازم، و به شعارهای چند روزه کانديداها پشت می‌کنم. همراه اکبر گنجی به احترام انسان با تمام توان برابر نظام ويرانگر می‌ايستم. به قول نيک‌آهنگ کوثر:«
من آدم بدگمانی هستم. چرا نباشم؟ از این جماعت جز خالی بندی چیزی ندیده‌ام. سیاست‌شان هم عین دیانت‌شان است و دیانت‌شان عین سیاست‌شان...»
خوبی مبارزه اين است که اگر خرد شوی، لااقل انگيزه‌ات را از دست نداده‌ای. برای زندگی چه انگيزه‌ای بالاتر از اين که تزوير يک تاريخ را به خاک بسپاری؟
به احترام اکبر گنجی اعلام می‌کنم: اصلاحات در لوای قانون اساسی جمهوری اسلامی يعنی "خوردن" هشت سال ديگر  از عمر يک ملت، يعنی دروغ، يعنی دور باطل، يعنی جلق سياسی با چند تا آدم. ماجرا از بنيان غلط است.
ابن سينا می‌گويد: «اگر برای يک غلط هزار دليل بياوری می‌شود هزار و يک غلط.»

June 3, 2005

کلاس داستان‌نويسی فرانکفورت



يک شب رنگت می‌کنم
سبزت می‌کنم
بهت شاخ و برگ می‌دهم
بعد
در سايه‌ات آرام می‌گيرم.

شنبه کلاس داستان‌نويسی من در دانشگاه فرانکفورت آغاز می‌شود. حدود ششصد کيلومتر بايد رانندگی کنم، در راه فکر می‌کنم که چه بايد بکنم. می‌خواهم تجربه‌ی سی سال نوشتن و خواندن و کنکاش را با عشق بدهم به نسلی ديگر. در برلين دو سال کار کرديم و نتيجه داد، داستان‌ها و کتاب‌های بچه‌هام يکی يکی در می‌آيد. فرانکفورت هم داستان‌نويس دارد. بايد کار کنيم و ببينيم چه می‌شود. فردا صبح راه می‌افتم، يک نوار می‌گذارم و راه می‌افتم.
کسانی که می‌خواهند به ما بپيوندند، می‌توانند با آقای امير کراب، مدير هماهنگی کلاس، تلفن 0173- 400 47 33  تماس بگيرند.


ميخوام به چند تا کامنت همينجا پاسخ بدم؛

زيتون نازنينم، سورئاليست پر احساسم، روشنک  گُلم،  مهرداد مهربانم، مسعود تيزهوشم،
و دوستان عزيزم،
وقتی برگردم ايران، تنها کاری که می‌کنم اينه:
رمان می‌نويسم، و تجربه‌ها و دانسته‌هام را بی‌دريغ در اختيارتون می‌ذارم. اگه عاشق ايرانم، فقط به خاطر شماهاست. نه به خاطر اشيا و کوچه‌ها. من به هيچی دلبستگی نداشته و ندارم. هر چيزی با آدم‌هاست که برام معنا پيدا می‌کنه. هر کاری هم تا به حال کرده‌م به خاطر دلم بوده، به خاطر آدم‌ها، به خاطر برق چشم‌ جوون‌هايی که با چاپ شدن اثرشون يک شب با لبخند ‌خوابيدن.
نه.
ديگه نه مجله در ميارم، نه جايزه می‌دم، نه ناشر می‌شم، و نه هيچ چيز ديگه. ميخوام باهاتون زندگی کنم، کار کنم، توانايی‌هاتونو بهتون نشون بدم، لبخندهاتونو تماشا کنم. شماها دارايی من هستيد.
متأسفم که تقدير بازی بدی با من کرد، و ناچار از شماها دور افتادم. اما من برمی‌گردم، با تمام احساسم.

June 2, 2005

سلام

محمد چرم‌شير، شبنم طلوعی، پيام دهکردی، محمد عاقبتی؛
امشبم مال شما:
"کاش برای من اميدی باقی مانده بود...
می‌بوسمت و اشک
"