July 4, 2005

راز


عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود.

در آينه برف می‌بارد
سفيد می‌کند
هرچه پرکلاغی‌ست
و بوی نارنجی تو
راز خواهد ماند.

@ July 4, 2005 8:27 PM | TrackBack
Comments

بوی نارنجی از کيست آقای معروفی؟ اين نارنجی کيست؟
خوش به حالش.

Posted by: ميترا at July 15, 2005 12:03 AM

سلام آقای!
با این راز چه می شود کرد ؟
دلم گرفت وقتی این شعر را خواندم.
خیلی زیبا بود!
موفق باشید.

Posted by: nima nilian at July 10, 2005 2:43 PM

...!!!

Posted by: Raha at July 7, 2005 10:55 PM

salam bar marufiye aziz!! // sher ra khandam avalin barist ke sheri az shoma mikhanam neveshtehatan .fogholadast .nazaram dar bare shereton hata ba payanbandiye jalebesh in tor nist . felha azyat mikonad .mesalan mibarad .be nazaram ezafe asi.( khob barf mibarad!) badihist. va agar chize digari mesle ashernaey zodaey az zehne khodetan va man bod bodanash mitavanest be form komak konad . dar bare satre aval kheili oto keshide va fel sare jayash hast . mitavanestid begoeyd .: pir nemishavad eshgh . be mosighi ham komak mikard . /// be nazaram doste royaeye bozurg ba in ke kohi boland dar nevisandegi st poshtash ra be kohi boland dar sher garm konad. ghalametan ostavar

Posted by: hossein khalili at July 7, 2005 10:13 PM

سلام از نوشته وشعر لذت بردم

Posted by: rozbeh at July 7, 2005 9:56 PM

سلام جناب معروفي . خوش حال مي شم از وبلاگ من هم ديدن كنيد . با شعري براي اكبر گنجي به روزم و از شما تمنا مي كنم براي آزادي او هر كاري مي توانيد بكنيد و بياييد براي نجات او يك ائتلاف ملي تشكيل دهيم . شما بهتر از هر كسي حال او را درك مي كنيد و بياييد پيش از آن كه دير شود هر كاري مي توانيم بكنيم.

Posted by: shahram Adilipoor at July 7, 2005 7:37 PM

سلام استاد عزيز .... شعرتان فضاي غريب و قشنگي دارد.....درست مثل يك نقاشي..... دلم مي خواهد نظر شما را راجع به نوشته هاي خودم بدانم

Posted by: dejavuu at July 7, 2005 12:14 PM

سلام

عباس جان فكر كنم به صندوق پستي ات سر نمي زني. من يك ايميل ارسال كردم ولي گويا به دستت نرسيده و يا ...
من منتظرم. اخه بايد جواب يكي ديگر را هم بدهم.

Posted by: ایران امروز at July 7, 2005 9:31 AM

تا سركشيدن شراب و تهي شدن جام چقدر وقت هست؟!!...بي خيال زمان شده ام ...جام پر است و ...من مبهوت بوي شراب!

Posted by: mood moody at July 7, 2005 8:22 AM

عشق پير نمي شود
اما چگونه گذر زمان را به دوش خواهد كشيد ...
به راستي همه چيز پنهان است ؟
سال هاي سال است كه در اين خانه برف مي بارد
اما چه سود ... اين برف كهنه نخواهد شد
سياهي را حس بايد نمود . بي آنكه بدانيم مدت هاست در زير خاكستر مدفون شده است .
آري اين چنين بوده است برادر و آري اين چنين خواهد بود ...

Posted by: آویژه at July 7, 2005 7:23 AM

عالی بود.من بلد نیستم شعر بگم ولی ازشعرهایی که کامنت گذاشته شده بود لذت بردم.

Posted by: marjan at July 7, 2005 6:45 AM

سلام آقاي معروفي عزيز !
توي شك و ترديد بودم كه اين شعرم رو براتون بفرستم يا نه . اگه ديديد كه بي مناسبت و نا بجاست نمايش نديد .

به من دست نزنید
من ممنوع ام
من شقایق را در آینه کُشته ام
و همان گونه که آفریدم عشق را
به آغوش خاک سپردم.

به من دست نزنید
یأس را در ریه هایم نفس کشیده ام
و تاریکی سایه بر من افکند
آنگاه که آرزوهایم به من خندیدند
کُنج تنهایی را خزیده ام
و کوروار، چنگ به همه چیز زده ام
زندگی
عشق
مبارزه

به من دست نزنید
که پوسیده ام
و در آینه مُکرر شده آنچه بر من گذشته است
وقتی غروب کردم
هوا آفتابی بود
و همه می خندیدند

به من دست نزنید
که اهل اینجا نیستم .

من فرزند زَروانم
باشد که تاریکی گناهم است
به کدامين جُرم در قعر وَیل به زنجیر کشیده اید روح مرا،
همزادم را دشمن یافتم
آنگاه که با جامه ای از مهر به پیشوازش آمدم .

"دستانم را کاشتم "
ده ها بار
نرویدند
باور کنید، باور کنید
من اهل اینجا نیستم.

در آن سوی رؤیا ها می زیم
و دَهشت واقعیت را
در فراسوی احساس
حس می کنم

من مغلوب ابدی زَوالم .

آری به من دست نزنید
که شکستنم
دریای تاریکی را ارزانیتان می دارد
و آنگاه است که شرمسار می شوید از خویش
آینه عریانیتان را چه مبتذل نشان خواهد داد .

Posted by: امير at July 7, 2005 1:58 AM

عشق هم براي من گران شده /شاعر جوان چه ناتوان شده!

شاعر پياده خواهد رفت و هيچ كس راز شاعر را نخواهد فهميد............هيچ كس!

Posted by: shobeir at July 6, 2005 4:33 PM

برای نوشتن در این صفحه احساس غریبی می کنم. درست به اندازه ی همان نیرویی که برای نوشتن مرا وسوسه میکند .در هر حال نمی شود خواند و گذشت. نمیشود بیصدا عبور کرد.امروز میخواهم حضورم را پررنگ کنم.من هم مثل دیگران لذت بردم بله عشق جا می افتد.اما نه لابد مثل قورمه سبزی مثل شراب مثل عشق مثل بودن....عشق کهنه میشود اما نه مثل پدربزرگ ،نه از جنس عادت ،.نه تسلیم وار .مثل شراب..لبریز از جوشش کهنه میشود

Posted by: marjan at July 6, 2005 1:57 PM

چهره سرخش اما پيدا نيست !!!

Posted by: ali - kheradpir at July 6, 2005 1:19 PM

سلام استاد عزیز ...عشق پیر نمیشود شاید ابدی باشد اما کهنه ...من فکر می کنم عشق کهنه می شود رنگ به رنگ می شود ولی همیشه ریشه اش جوان می ماند مهم این است که ان ریشه فرسوده نشود و همیشه شاداب بماند...استاد زیبا بود و من می دانم که این طرح برای زخم این روزها مرهمی است و امیدی به اینکه چیزی همیشه در دل ما جوان باقی خواهد ماند .

Posted by: مریم فر خ نیا at July 6, 2005 9:34 AM

چه خوب میشه دنیا و همه دنیایی هاش عشق رو اینجور بشناسند... بدون مرز گذاشتن برای روز و ماه و سال هایی که میگذره. فکر نکنند موی سفید و برفی شده، عاشقی رو چرا می خواد...
فکر می کنم معنای زندگی آدم های موفق، آدم های شاد و امیدوار به زندگی - عاشقان همیشه عشق و زندگی- همین باشه
عشق هم رازیست...نیمه پر لیوان زندگی

Posted by: شیدا at July 6, 2005 5:41 AM

آقاي معروفي عزيز سلام!
ممنون از تذكر هايي كه راجع به املاي نوشتن ام داده بوديد. به ديده ي منت مي پذيرم و از بابت جواب دادن به سوال ام ممنونم. من را در فهم آخر داستان تان ياري كرديد. و باز بايد تشكر كنم براي لينك كردن صد سال تنهايي.
من و دوستم سايتي داريم به اسم پنجره كه حاوي مطالب هنري، اجتماعي و ادبي است . خواستم ازتون اجازه بگيرم كه مطالبي را از شما در سايت پنجره بگذاريم ( البته با نقل منبع ) .
اميدوارم كه اين بار غلط املايي نداشته باشم .
آدرس سايت :
www.panjare.org
تا بعد

Posted by: امير at July 5, 2005 10:56 PM

و عشق خود رازي خواهد ماند.

Posted by: SHEIDA MOHAMADI at July 5, 2005 6:47 PM

رو . خيز ز بالينم
خامي عزيز دل
سير نمي كني جانم.

رو. خيز . پخته شو جانم
آن گاه باز آي به بالينم.
عشق. كهنه اش پخته اش سير مي كند.
اما راز. خام و پخته اش سيراب مي كند.
راز. چه دلنشين است راز.

با مهر

Posted by: javad_ghaaf at July 5, 2005 6:20 PM

عشق جا می افتد
در تیک تاک جام سرخ قلبی خموش
و می جوشد چون شراب
در حپه حپه روحی چموش
و او چون تابستان در تاکستان
خمیازه می کشد
بر این معصوم
بر این مغموم
بر این مدهوش

Posted by: خیال تشنه at July 5, 2005 4:15 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
عشق راز است. آقای معروفی یک سؤال داشتم، عشق در ذات خود با ابتذال همراه است یا بعضی‌ها می‌خواهند این ابتذال را به آن القا کنند؟!
از شعر شما و همه‌ی خواننده‌گان‌تان که جواب شعر را با شعر دادند واقعاً سپاس‌گزارم.
راستی آقای معروفی فکر کنم بالاخره ما هم به‌ آرزوی‌مان رسیدیم! جهاد دانشگاهی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، کلاس داستان‌نویسی گذاشته.
امیدوارم مفید باشد و مثل جلسات نقد آثارشان نباشد!
موفق باشید.

مهرداد عزيزم،
عاشق هرگز به ابتذال نمی‌افتد. و آنکس که به ابتذال می‌افتد عاشق نيست، ادا در می‌آورد، يا شايد دلش می‌خواهد عاشق باشد.
اما عشق در خودت رخ می‌دهد، نه در ديگری. تو بايد بتوانی نخست زيبايی يک گل يا کوه يا تابلو نقاشی يا زن يا مرد را ببينی، و بعد بگويی من مسئول گلم هستم. حرف را اگزوپری زده است پيش از ما: مسئله همه‌اش اهلی کردن است، و وقتی که پاش صرف می‌کنی.
از ديد من عشق يعنی ديدن و ديده شدن.
اميدوارم همواره پر از عشق باشی.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: مهرداد at July 5, 2005 12:45 PM

جناب آقاي معروفي سلام . اگرچه مهاجرت نويسندگان و متفكرين ايراني به خارج از كشور اكثرا از آنها آدم ديگري ساخته در شما هنوز رد پاي احساس و تفكر و تيزبيني ديده شده در آثار سابقتان وجود دارد و اين براي ما خوانندگان آثار شما مايه خشنودي بسياري است ... با آرزوي سلامت جسم و روح براي تمام ايرانيان .

Posted by: shayan at July 5, 2005 11:43 AM

عشق
پير نمي شود
جا مي افتد
شراب
كهنه مي شود.
كاش راست بگويي....

Posted by: noushin at July 5, 2005 11:06 AM

از اين حرف ها شنيدن ، اين روز ها برايم رويا شده ....

Posted by: homa at July 5, 2005 5:28 AM

در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است!!!

آري جناب معروفي...شراب را بايد مزه عشق كرد ورنه خوردنش تنها علت رسوايي شود!

Posted by: Ariapour at July 5, 2005 4:58 AM

من مست يك جام آن شرابم. پيمانه ام را پر كن.

Posted by: آه at July 5, 2005 4:57 AM

سفال آبی تر
امشب دوباره،
برگهای کهنه ی خاطره ها را ورق زدم،
رفتم به دور دست.
نوزده سالگی،
آنجا که روزها
رنگ سفيد را،
بر سياهی يکدست موی تو
هاشور نکرده بود.
آنجا که نمره ی کاشی خانه ام،
روی سفال آبی تری،
هنوز آرزوی تو بود.
نوزده سالگی،
تنها رها شدن،
بی واسطه،
ادراک عشق،در بستر معانی کال.
سيبهای سبز،
سينه های فراخ،
دستهای غرور،
يک عمر آرزو...
نوزده سالگی.
و امروز در آستانه ی ميانسالی،
در حدود شکست های متوالی،
در حوالی پيری،
و
در برودت اين همه حسرت،
دوباره در ياد تو اتراق کرده ام.
. . .
رنگ سفيد موی تو را هاشور می زند
و غم
پوست مرا
مثل دامن دخترکان عاشق کوير
پر چين می کند.

يادت هست؟
نوزده سالگی مرا
يادت هست؟

(ببخشيد كه طولانيه! ولي خوب هست ديگه)

Posted by: روشنک at July 5, 2005 3:51 AM

:)

Posted by: صورتک خیالی at July 5, 2005 2:26 AM

سال ها مي گذرد از سنگ تو
و شايد هزاره ها از شكستن من
تو تنها ماندي
من اما بسيار شدم......(بهرام رحيمي)
-زخم ها نيز كهنه مي شوند.ولي هيچ گاه خوب نمي شوند.

Posted by: BABIYELA at July 5, 2005 12:53 AM

به من دست نزنيد
من ممنوع ام
من شقايق را در آينه مشته ام
و همانگونه كه آفريدم عشق را به آغوش خاك سپردم

آقاي معروفي ممنوع از شعرتون .
من يه بار ديگه هم راجع به رمان فريدون سه پسر داشت ازتون سوالاتي داشتم اما متاسفانه شما جواب نداديد . اگه ميشه راجه به آخرين فصل اون (اسطوره اي كه نقل كرديد) و ارتباط اون با كل داستان توصيح بديد. (هرچند مي دونم كه نويسنده متن مرده ولي اين يه بار رو استثنا كنيد!)

امير عزيزم،
می‌خواستم کامنت شما رو کمی ويرايش املايی کنم. تو رو خدا کاری کن که املا نوزده نشی. مرسی.
اما در مورد «فريدون سه پسر داشت»:
رمان از چهار فصل تشکيل شده، چهار خط دايره که در مجموع يک نيم‌دايره می‌سازند. داستان از شهر آخن، يعنی زمان حال راوی (مجيد، يک سياسی‌کار سقوط کرده) شروع می‌شود، و پا به پای زمان دراماتيک به عقب برمی‌گردد. زمان داستانی و زمان دراماتيک هر دو دارند برمی‌گردند. مجيد کارش تمام است، رو به آينده ندارد، فقط گذشته براش مانده است که در آن آونگ شده، بين مذهب و شهوت، بين زمان حال و انقلاب. ذهنش نامرتب است، مگر زمانی که دارد رنگ می‌مالد، يا وقتی که دارد با چوب‌ساب گوشه‌ی چوبی را صيقل می‌دهد، درست در همين لحظه خاطرات انقلاب براش نظم و ترتيب می‌گيرد.
او دارد از زمان حال در آلمان بر می‌گردد به ايران، به جوانی، به کودکی، به يک افسانه که افسانه‌ی آفرينش است. و فکر می‌کنم افسانه مال زمان قبل از کودکی‌ست. نه؟
با احترام و آرزوی شادی
عباس معروفی

Posted by: امير at July 4, 2005 9:48 PM

عشق هم كهنه اش خوب است اينروزا عشقهاي تازه ، زود ، زودگذر بيداد ميكند همه هم به ظاهر و تبي بند است شايد نبايد كه نامش را عشق ناميد .... عشق بايد كه رازي در سينه اي پاك باشد درست ميگويم استاد عزيز و گرامي ؟

Posted by: هستی at July 4, 2005 9:39 PM

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه ، وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر....

و عشق صداي فاصله هاست
و عشق صداي فاصله هاست
و عشق صداي فاصله هاست
و عشق صداي فاصله هاست

.....

Posted by: سورئاليست at July 4, 2005 9:18 PM

و شعر شما بيشتر از شراب گيرايي داشت:)

Posted by: sepanta at July 4, 2005 9:16 PM

قشنگ بود

Posted by: مهرناز at July 4, 2005 9:16 PM

همان نقاشي آبرنگ معطر است كه از شما انتظار داشتم. دلم مي خواهد بروم توي متن برفي اش و يك سيگار بگيرانم و كلاغ هاي برف اندود را تماشا كنم. بوي نارنگي مي آيد...

Posted by: kia bahadori at July 4, 2005 9:11 PM
Post a comment









Remember personal info?