July 11, 2005

يوسف زيبای من!


اختلاف بين زن و شوهر از آغاز زمين وجود داشته، و من فکر می‌کنم جهان روزی به خاطر دعوای يک زن و شوهر از هم می‌پاشد، مثل شهاب می‌سوزد و از چرخه‌ی هستی خارج می‌شود.
اين وسط بچه‌هايی که وجه‌المصالحه يا وجه‌المشاجره قرار می‌گيرند، شهاب نيستند که بسوزند و از چرخه‌ی هستی خارج شوند. آنها به امنيت، مادر، پدر، غذا، آفتاب، و خوشحالی نياز دارند. بسيار مادرها را می‌شناسم که بچه‌هاشان را از مردشان دزديده‌اند، بسيار پدرها را ديده‌ام که همين جنايت را مرتکب شده‌اند...
و ته ماجرا دو واژه می‌ماند: دزدی و جنايت.
نوشی‌ عزيزم.
هفته‌ی پيش زنی آلمانی آمده بود اينجا، شروع کرد از "سمفونی مردگان" حرف زدن، و با اشک از دو فرزندش گفت که بيست و پنج سال پيش پدرشان آنها را دزديده و به ايران برده است. عکس دخترش را از کيفش در آورد و نشانم داد؛ دختری چشم آبی که تازه عروس شده است. و عکس ديگر از پسرش بود. يکيش مهندس شده، آن يکی دکتر. هردو چشم آبی. می‌گفت: «من مادرم. بيست و پنج سال...» و ديگر نتوانست حرف بزند. موقع رفتن دم در صورتش خيس اشک بود. گفت: «من مادرم، آقای معروفی، می‌فهميد؟»
آدم يا جنتلمن است يا گه. انسانی که بچه می‌دزدد، آدمی که بچه را وجه‌المرافعه قرار می‌دهد، کسی که بچه را از پدر يا مادر محروم می‌کند، موجود پلشتی است که بايد معالجه شود. مرز بين عشق و نفرت، مرز عشقبازی و تجاوز، مرز اهورا و اهريمن. مرز نامردی و مرام، مرز انسانيت کجاست؟ آيا کودک آدمی را گرگ دريده، يا نه؟ او را به چاهی انداخته که حتا روزی پادشاه مصرش می‌کند؟ يعقوب آنقدر در فراق يوسف گريست که کور شد. اين يک اسطوره است، اما مادری چون نوشی برای دو فرزندش آه می‌کشد، و به جای خالی هريک که نگاه کند می‌گويد: يوسف زيبای من!

@ July 11, 2005 12:31 AM | TrackBack
Comments

سلامي دوباره
آقاي معروفي عزيز
كامنتي كه الان فرستادم . متاسفانه يادم رفت مشخصات خودم را در آن بنويسم . لطف كنيد آدرسم رابه مطالب يعني كامنت اضافه كنيد ممنون وسپاسگذار .

Posted by: خاتون at August 22, 2005 11:56 AM

دلم براي نوشي مي سوزه.اما ما هنوز قصه ي پدر رو نمي دونيم

Posted by: foroogh at July 16, 2005 7:55 AM

از بعضي از كامنتهايي كه اينجا گذاشته شده خيلي دلم گرفت ... نوشي بايد شناسنامه بياره تا شما باور كنيد اون حقيقيه؟؟؟

Posted by: مهسا ( همیشه بهار ) at July 14, 2005 10:29 PM

سلام جناب آقاي معروفي.
من از طريق وبلاگ نوشي با وبلاگتون آشنا شدم.
در غم نوشي نميدونم چي بگم و نميتونم كمكي به جز همدردي و دعا انجام بدم.
فقط ميدونم در اين مملكت كه همه قوانينش از ما مردا دفاع ميكنه و هيچ حقي رو به هيچ مادري نميده چطور ميتوان اميد به آينده داشت؟
آيا ميتوان اميدوار بود كه ناشا و آلوشا بعد از بزرگ شدن تحت تعاليم مسخره اون مثلا پدر افراد مفيدي براي اين جامعه باشن؟
آيا ميتوان چهره نوشي اين مادري كه همه صحبتهاش از دل بيرون مياد و لاجرم بر دل ميشينه رو مجسم كنيم؟ نه به خدا نميتونيم و فقط و تنها فقط بايد مادر باشي)كه من نيستم و نميتونم باشم(و اين بلا بر سرت بياد (كه اميدوارم سر هيچ ذي حياتي اين بلا نياد).
فقط ميتونم بگم.
نوشي مبارزه كن و بدون كه خيلي ها دوستت دارن و خيلي ها دلشون مثل تو دنبال ناشا و آلوشاست.

در ضمن اين دوستاني كه ميگن اين داستان الكيه و يا مشكلات ديگري بايد در وبلاگها منتشر بشه اينو بدونن كه محبت مادر و رنجش مادري كه بهشت زير پاشه باعث بروز مشكلات آينده جوانان اين مملكته.
حق يارتان باد

Posted by: Saeed at July 13, 2005 1:57 PM

آقاي معروفي عزيز نمي دانم چرا شما هم به اينمسئلل مسخره نوشي حساس شده ايد / باور نمي كنم حقيقي باشد / وسط اين همه بچه كه در خيابان هاي شهرهاي ايران ول اند به گدائيف اين خانم كه نوشي است و دو تا بچه خيالي در وبلاگش پرورش داده در اين وانفساي خطرناك كشور آغشته به خونمان دارد متن كليه وبلاگ ها را از مسائل سياسي منحرف مي كند / نمي خواهم بگويك كه دائي جان ناپلئون وار به ايشان كه هويت واقعي اش هم شناخته شده نيست مشكوكم / اما به جد اعتقاد دارم مسائل مهمتري براي طرح در وبلاگ ها هست / اگر اين اتفاق غم انگيز هم براي ايشان رخ داده باشد در ايران فجايع بزرگ تري روزانه به وقوع مي پيوندد كه مسبب همه آن ج.ا است / نمي دانم / شايد هم من اشتباه مي كنم / بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at July 12, 2005 11:35 PM

چقد تو اين سايت همه بهم نون قرض مي دن!!! وقت كردين قربون هم برين. اين دو تا بچه رو هم بهونه كردين كه خودتونو مطرح كنين اسم خودتونم گذاشتين نويسنده. اون خانوم هم اگه عوض اينكه هي بياد تو وبلاگ نك و نال كنه و داستان ببافه يه كم به اين فكر بود كه با شوهر سابقش مث دو تا آدم بالغ بشينه حرف بزنه و سر شرايط نگهداري بچه ها با اون به توافق برسه اوضاع اينطوري نمي شد. بسه ديگه اين ننر بازي ها!!!!

Posted by: nevisandeh at July 12, 2005 11:30 PM

سلام عباس معروفي عزيز!
من آن مرد را مثل جوجه ها و مثل نوشي قرباني زورمداران تاريخ اين مرز و بوم ميدانم، اما بين او و بقيه يك فرق قائلم و آنهم اينست كه او تفاله‌ي تاريخ هم هست.
هركسي ميتواند به اين تفاله تبديل شود.
همچنان كه آن قاضي‌، همچنان كه آن مامور كلانتري، همچنان كه آن گزمه‌هايي كه با مردي كه جز يك مشاركت ژنتيكي بدون آنكه حتي يك شب با فرزندش سر كرده باشد، براي انتقام از زني كه گردنش را از طناب كلفت سيبيلهاي تاريخي مردانگي يك اخته خلاص كرده و سلطه‌ي زور او را نپذيرفته مشاركت كردند تا براي ارضاي شهوت خود دل نازك جوجه ها را بلرزانند.
در اخته‌گي مرد همين بس كه با وجود قانوني مردگرا به قصد آزار زن با روان جوجه ها بازي كرده. او كه مالك و صاحب فرزندان است قصدش زحمت بزرگ كردن جوجه ها نيست چرا كه اين حق بعد از هفت سالگي از آن اويي است كه تاكنون هيچ رغبتي براي تامين نيازها و بزرگ كردنشان نشان نداده، شايد او مي بيند كم كم دارد فرصت انتقام را از دست ميدهد و درد اينجاست كه قانون قاضي و گزمه هايش او را براي اين گلسوزان حمايت ميكنند.
تف بر اين روزگاري كه ريا و دروغ و رشوه و ضعيف كشي، نان و آب حافظان امنيتش شده.
حالا در اين ستمكده‌ي ديوان عدالت (؟!)، در ميان ديوان دوسر، نوشي بايد بي هيچ حمايتي به تنهايي مقابل اين قلدران نامرد نامردم كه زن را ضعيفه ميدانند بايستد تا دل نازك و لرزان جوجه هايش را آرام بخشد. جوجه هايي كه در تمام عمرشان يك شب بي ناز و نوازش مادر نخفته اند و يك شب تنها با پدر نبوده اند.(فكر كنم ناشا حتي كمتر از تعداد انگشتانش پدر را ديده باشد)

http://www.ma-vie-en-or.persianblog.com/1384_4_ma-vie-en-or_archive.html#3759509

Posted by: سينا هدا at July 12, 2005 11:01 PM

آقای معروفی عزیز سلام ! راستش هنوز نمی‌تونم برای نوشی چیزی بنویسم . حتی از دادن یک لینک ساده تو وبلاگم هم عاجزم چون واقعا نمی‌دونم چطور می‌شه با این زن هم‌دردی کرد . منتها از اونجایی که این بار هم مثل همیشه خود شما سنگ صبور شده‌این این جا می‌نویسم تا هم آروم بشم و هم نوشی ببینه ... با این همه .. بخشید . واقعا نمی‌تونم چیزی بنویسم .من پدرم نه مادر . پدر دو بچه و تصور این که یک روز بچه هام پیشم نباشن واقعا وحشتناکه . نوشی‌جان ! تو چه می‌کنی؟

Posted by: مهدی مرعشی at July 12, 2005 10:03 PM

مخصوصا اینکه هردو چشم آبی بودند، خیلی بر اجر این خانم که صبر کرده اضافه می کنه...

Posted by: من at July 12, 2005 9:22 PM

اوهوم!

Posted by: مسافر at July 12, 2005 8:49 PM

سلام...

Posted by: masoomeh yousefi at July 12, 2005 7:52 PM

نرگس، گلی، و بهار
عزيزان من
شايد دخترهای من دوست نداشته باشند که عکس شان را بگذارم روی صفحه، ولی مهرگان در همين ملکوت وبلاگ دارد، عکسش هم هست، چند ديالوگ بين من و او نوع ارتباط ما را تصوير می کند.
از لطف تان ممنونم.

Posted by: عباس معروفی at July 12, 2005 4:23 PM

آقاي معروفي از اين همدردي زيبايتان با نوشي و کوچلوهایش به سهم خودم که هنوز طعم مادری را نچشیده ام سپاسگذارم.
من هر بار به سایت شما میایم عکس مهربان شما را در سمت چپ میبینم،خیلی مایلم یکبار هم که شده عکسهائی از همسر و فرزندانتان را هم برای طرفتارانتان برای دیدن میگذاشتید تا با آن عزیزان هم از طریق عکسهایشان آشنا میشدیم.
همه آنها را از طرف من وتمامی دوستدارانتان ببوسید.

Posted by: narges at July 12, 2005 4:06 PM

آقای معروفی آیا همسر و فرزندان شما این گرفتاریهای ما را ندارند؟
امیدوارم که به آنها برسید.

Posted by: Goli at July 12, 2005 3:49 PM

آقای معروفی همین بلا هم سر من اومده و حال نوشی رو حس میکنم.
البته همه مردها مثل هم نیستند.
شما چطور ؟همسر و جوجه های شما از شما راضی هستند؟به آنها میرسید؟

Posted by: Bahar at July 12, 2005 3:45 PM

سلام.....مارا در پا گرفتن کمک کنید.....به شکرانهء شما ، موفق خواهیم شد....کمکمان کنید..منتظریم

Posted by: mardebad at July 12, 2005 1:29 PM

ااين تقسيم بندي شما مثل اين داستان است:

آدمها 3 دسته هستند،آنها كه مي توانند بشمرند و آنها كه نمي توانند!!!

نوشي حداقل من را براي 2 روز است كاملا تحت تاثير قرار داده.حس انتظار توي نوشته هاش حالم را بد مي كند...چون اين ديگر عين واقعيت است .نه داستان نه هيچ هنر ديگري!.ولي خيلي دلم مي خواهد ببينم مرد آنوري الان اگر وبلاگ داشت چه مي گفت!آنوري را بيشتر دوست دارم بدانم تا اينوري را!

Posted by: Reza Delavar at July 12, 2005 12:23 PM

من یک مادرم ... خدارو شکر مشکلی با همسرم ندارم و هردو مان به پسر 4 ساله مان عشق می ورزیم ولی .... از دیروز که مطالب نوشی را خواندم بدجوری دلم شکست غیر از دعا چه از دستمان بر می آید میدانم قلب های زیادی برای نوشی و جوجه ها شکست -اشکهای زیادی برایشان ریخته شد و دعاهای زیادی برایشان شد نفرین بر قانون تهوع آوری که زن و حقوقش را برابر نیمه یک مرد یا نیمه انسانیت کرد و مادر را از بنیاد له کرد؟ چطور می شود بهشت زیر پای مادر باشد ؟؟؟... حالم از این جمله کلیشه ای بهم میخورد... آیا همین حالا نوشی و کثیری از مادرانی که مشکلاتی مشابه دارند بهشت را زیر پای خود حس میکنند... خون گریه میکنم ... خون ... چه حالی دارد نوشی ... خدایا ...

Posted by: الهام at July 12, 2005 9:26 AM

غم نوشي اونقدر بزرگه كه نمي شه بدون بغض درباره اش فكر كرد.
قضاوت خيلي سختيه مي خوام بگم خيلي از زندگيها ادامه شون نه تنها به نفع كسي نيست كه براي همه مضره ولي نميشه گفت بچه مال پدره يا مادر .
ارتباط درست و كامل با هردو براي بچه ها مثل هوايي كه تنفس مي كنند حياتيه .
اگر نوشي نتونه باور كنه يك همسر بد (يا هرچيزي كه هست ) مي تونه پدر بدي نباشه سالها بعد كه همه چيزرو به پاي بچه هاش ريخت و تنها شد . بچه ها مي تونند از لابلاي خاطراتشون واقعيتها رو بفهمند و قول ميدم اونقدر رنجيده مي شن كه ديگه تحمل مادر براشون سخته . بچه ها هرزگ خودخواهيهاي والدينشون رو فراموش نمي كنند .

دلم از غصه نوشي خونه ، از اون بيشتر به حال جوجه ها گريه مي كنم كه بين پدر و مادر بايد يكي رو داشته باشند . نه هردو رو . آخه اونا چه گناهي كردند . آيا اين پدر با اين همه امكانات قانوني ضرورتي به دزديدن بچه هاش داشت ؟ يا خداي ناكرده انگيزه آزردن همسر سابق اونقدر قويه كه آبروي بچه ها رو بايد به پاش ريخت .
الان همه مي دونند نوشي كيه ؟ جوجه هاش كيند . باباشون چه كرده ؟
قرباني اصلي كسي غير از اين دوتاست ؟ كاش اين بابا مي اومد داد مي زد ايهاالناس من دزد نيستم كسي نيستم كه بچه هام رو سرافكنده كنم . منم حرفي دارم و دليلي .
ايكاش ...

( متاسفم كه مجبورم آدرسم رو جعلي بنويسم )

Posted by: ناهيد at July 12, 2005 9:24 AM

آقاي معروفي، معروفي عزيزم
مرز انسانيت را شما رسم مي كنيد؟ از كجا مي دانيد موضوع همين است كه شما تصور كرده ايد؟ يك عمر من و شما را يك طرفه به قاضي برده اند. مزه اش چطور بوده؟ خوب بوده كه حالا يك طرفه به قاضي مي رويد؟ راستي شما پدر هستيد يا نه؟ مي‌دانيد پدر بودن يعني چه؟ نكند تصور شما از پدر، پدر اورهان و آيدين است فقط؟ از كجا مي دانيد آن پدر چه كشيده و در چه شرايطي اين كار را كرده ؟ از كجا مي‌دانيد كه يك زن نكند او را به ستوه آورده، مظلوم نمايي كرده، تقدس پدري او را با عاطفه مادري‌اش به گه كشيده، داغانش كرده و ديوانه‌اش كرده و او در اين ميان سهم خود را از زندگي‌اش ربوده و هراس اسن زن رهيده. از كجا مي‌دانيد كه اين طور نبوده.؟مي دانيد درد كشيدن يك مرد چه جور چيزي مي‌تواند باشد؟ يك مرد كه نمي تواند بلند بلند براي جلب حمايت گريه كند و بايد همه چيز را توي خودش بريزد و دم نزند؟ راستي عمو عباس، گقتيد آدم‌ها فقط دو جورند.شما چطور هستيد؟ جنتلمن؟ اوه! خوش به حالتان.

دوست عزيزم،
من نوشتم، و شما دقت نکرديد. بسيار پدرها را ديدم که با اين ظلم سوختند، بسيار مادرها زندگی‌شان جهنم شد، حرف من به يک مرد يا زن نيست، هر کس بچه‌ها را وجه‌المشاجره کند جنايتکار است. و نوشتم که بچه‌ها به مادر، پدر، نان...
با احترام / عباس معروفی

Posted by: مردي كه جنتلمن نيست at July 12, 2005 9:16 AM

گند بگيره اين مملكتو...نابود بشن اونايي كه خون ملتو ريختن تو شيشه...آخه اين زن چه گناهي داره...واقعا دلم سوخت...بخدا قسم دارم اشك ميريزم...من از قبل نوشته هاي نوشي رو ميخوندم و به جوجه هاش عادت كرده بودم...يك كلمه براي خواهرم نوشي:
عزيزم صبور باش همه چيز درست ميشه...

Posted by: آریاپور at July 12, 2005 4:26 AM

kheyli delam dard gerft. vaghti webash ra khandam khili bogh kardam ama az khodam ham narahat bodam ke chera faghat delsozi? faghat narahati?
har chand ke man niz dar nazdiki kasi hastam ke salhast ba in boghz o entezar sokhte va hich dadgah o mahfele hoghoghi ya hata komisiun haye zanan natavanest behesh komaki konad va ghrib 10 sal ast ke az farzandash bi khabar ast.
in dard kohne _nou baraye man ke ba ba hamey zanane hamdarde o ashna hastam dard delsozi ast.

Posted by: SHEIDA MOHAMADI at July 11, 2005 11:45 PM

نوشي يكي از زناني است كه پناهي جز قانون !!! ندارند ...

Posted by: یک فنجان قهوه تلخ at July 11, 2005 11:03 PM

آقاي خاتمي دامنتان را بالا بگيريد داريد روي لجن قدم مي زنيد !

آقاي خاتمي داريد مي رويد. هم شما از دست ما راحت مي شويد هم ما از دست شما.
هشت سال رويتان را به ديوار كرديد و پشتتان را به ما و يكريز حرف زديد.نجابت كرديم. اما يك چيز را بدانيد. اگر گنجي در زندان بميرد شما مسووليد. اين يكي را نه مي بخشيم نه فراموش مي كنيم. همه جا نوشته ايم.بر كاغذ و بر در و بر ديوار. نمي توانيد فرار كنيد. خون گنجي دامنتان را مي گيرد.

دامنتان را بالا بگيريد! داريد روي خونابه قدم مي زنيد ! آي ! با شمايم! آقاي رييس جمهور !

Posted by: azadi at July 11, 2005 8:17 PM

آقاي معروفي سلام.

من اصلا از وجود چنين وبلاگي بيخبر بودم . از طريق وبلاگ ساغر فهميدم قضيه از چه قراره. از اون وقت تا حالا هروقت كه پاي كامپيوتر هستم هر سه چهار دقيقه يه بار صفحشو رفرش مي كنم ببنيم خبر جديدي هست يانه .

خيلي نامرديه به خدا. دل من كه جوجه ها رو نديدم تنگ شده براشون . چه برسه به نوشي كه مادرشونه.

كاش مي شد كاري كرد . خيلي دلم مي خواد زودتر جوجه ها برگردن . عكسشونو نوشي بذاره تو وبلاگش . لپاشونو من از پشت شيشه بگيرم .

به خدا جنايته اين كار باباشون. ساعتهاي اول با خودم مي گفتم باباشونه . هرجا برددشون اذيتشون نمي كنه . تازه كلي هم شايد برسه بهشون تا شايد بتونه نگهشون داره . اما نه. مطمئنم كه قلبشون داره عين گنجشك مي زنه . اونا مادرشونو مي خوان. غريبن با عمو و عمه . چند سالشونه مگه؟
آلوشا 6 سالشه ! ناشا 4 سالش ! باباشون دو تا بچه به اين سن و سالو گروگان گرفته . يعني به كجا مي رسه آدم ؟!!!!!!!!!!

اه. يك شب بايد از زرافشان بنويسم . يك شب از دوتا جوجه .
خاك بر سر اين عدالتخانه كنند .


Posted by: javad_ghaaf at July 11, 2005 6:49 PM

تا كي بايد زنان اين مرزو بوم مزه درد و رنج و بي عدالتي را مز مزه كنند ان اقايي كه به ظاهر پدر جوجه هاست هيچ به تاثير اين ادم ربايي در روحيه جوجه ها فكر كرده يا اين هم مانند زجر دادن يك زن تنها برايش اهميتي ندارد . يا ان قاضي نا عادل و ان سيستم قضايي من در اوردي كداميك جوابگوي نوشي دردكشيده هستند . تا كي امثال نوشي بايد بازيچه دست بي فرهنگهايي مثل سر جيو باشند چه كسي جوابگوست ايا يك عده مرد از قماش سر جيو؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: mamane dokhtaram at July 11, 2005 6:42 PM

اسباب تاسفه. نوشي يكي از هزار ها مورد هست كه چون وبلاگ مي نويسه بقيه از مشكلش مطلع شدند.
ولي بايد يادمون باشه كه وسط دعوا حلوا پخش نمي كنند. وقتي كار به جدايي و دادگاه و طلاق مي كشه اصلا شيك و تميز و مرتب اينطوري نميشه. طرفين بعد از مدت ها كشاكش و عشقي كه تبديل به نفرت شده با كلي خرده حساب و مرافعه و دندان قروچه از هم جدا مي شوند. بروز اين كشمكش ها كه تنها دستاويزشون مجبت مادر يا پدر نسبت به فرزندان هست و آزار دادن طرف مقابل از اين طريق يكي از راه هاي متداوله.
قانون هم كه واضح در اين مورد صحبت كرده. اينكه قانون تا چه اندازي مي تونه اجرا و پيگيري بشه خود داستان ديگري است. اينجا در كانادا هم اين داستان بشكل معكوس اون رايجه. بچه ها مال خانم هستند. ايشون هم مي تونه به انواع مدل ها حال آقاي پدر رو بگيره و صدها شكايت از اين بابت روانه دادگاه ها مي شوند.
موارد متعددي از دزديده شدن، مورد آزار جنسي واقع شدن، و يا حتي به قتل رسيدن بچه ها توسط دوست پسر جديد خانم مطلقه - كه چه بسا باعث و باني طلاق هم بوده - در اخبار ديده و شنيده ميشه.
آزار طرفين از طريق استفاده ابزاري از بچه ها بهر صورت زشت و نادرست و دردناكه. خصوصا كه بچه ها ضربه پذيرترين طرف اين دعوا هستند.

Posted by: تهرانتویی at July 11, 2005 5:43 PM

استاد درود

تغيير كوچكي در نشاني داده ام .
مطلبي هم در نقد ديالكتيك انزوا نوشته ام .
خوشحال مي شوم بخوانيدش

شادزي

Posted by: محمد واعظی at July 11, 2005 3:59 PM

آقاي معروفي عزيز...آنقدر متشنجم كه نمي دانم چه بگويم...بيست سال پيش ما هم جوجه ي نوشي ديگري بوديم...آن زمان به حكم دادگاه سهم ما از مادر هفته اي دو ساعت روي نيمكتهاي سرد پارك لاله بود...!
ريشه هاي هر كسي در كودكي اش گسترده شده است و يگانه چشمه اي كه مي تواند اين ريشه ها را سيراب كند مادر است...آقاي معروفي عزيز...ريشه هاي ما را كه سوزاندند...!! از صميم قلب اميدوارم كه نوشا و آلوشا سرنوشتي بهتر از ما داشته باشند...!

Posted by: شراگیم at July 11, 2005 3:53 PM

اينقدر كه بعضي مردهاي ايراني خود بزرگ بين هستند فكر مي كنند كه فقط خودشان حق حيات- حق تصميم گيري دارند. انگار تنها موجودات روي زمين انها هستند. آن هم از كنار اين فرهنگ مردسالار ما ايرانيها به انها به ارث رسيده. متاسفانه هنوز رايج است كه مرد حق حضانت بچه ها را دارد اين وسط زن-مادر چكاره است؟ هيچكاره!

Posted by: vajiheh at July 11, 2005 3:41 PM

درود بر شما آقای "معروفی"

این چند روزه جیگرم خون شده از این بی صفتی یک نامرد.
هر کاری بخواهید من هم پشتتون هستم.
به امید پیروزی بر تمام اهرمنان بدی.

تا درودی دگر بدرود.

Posted by: شهلا at July 11, 2005 2:25 PM

با خانم نوشي همدردي مي كنم. ولي در اين مورد: در كشور هاي غربي بعد از حدايي فرزند به مادر مي رسد. حرا ؟ وقتي قانوني از نطر عموم در كشور هاي دموكرات مورد قبول واقع مي شود .دليل به اندازه كافي لابد داشته كه به آن استناد مي كنند. منطور در نطر داشتن راحتي روحي و حسمي كودك است.حالا در مواردي غير قانوني بار با احتياط مي نويسم مادر اين حق را از مرد مي دزدد. اين بوده كه كودك به كلي از اين رو به آن رو مي شده و اتوريته مادر به عنوان مربي از بين مي رفته و مشكلاتي از اين دست . براي كمك به حل اين مشكلات به مشاورين دولتي نياز بيشتري است . در اين نوع موصوع هات بيشتر به تحقيق حامعه شناسي يا نطير آن نياز است . روز نامه نكاران هم تا به حال تحقيق كرده و مي كنند . اين موضوع مي تواند به عنوان مثال يكي از موضوعات تحقيقي محله كربه ايراني برلين باشد. باسد .مثل آن مصاحبه ايي كه ار زن وشوهر هاي حدا شده از هم نوشته بودند. و با معذرت از ننوشتن حروفي كه ندارم. . مي نويسمشان.

Posted by: akram mohammadi at July 11, 2005 2:15 PM

با تمام غمي كه روي دلم سنگيني ميكنه وقتي امدم اينجا و اين همه همدردي ديدم ارام تر شدم .
من هنوز مادر نشدم .بعد از 10سال زندگي مشترك مشكل حادي هم با شوهرم ندارم ...ولي اين چند روز براي نوشي عزيز ...گريه كردم.گريه كردم...

Posted by: mitra at July 11, 2005 1:59 PM

اما اين غنچه گلامون چي ميشن
اونا كه فردا رو بايد بسازن
اونا كه با چشم گريون ميبينن
امروزو فردا رو دارن مي بازن

Posted by: dozdaki at July 11, 2005 1:56 PM

سلام عباس
گلايه دارم كه چرا جواب ميل را ندادي و يا اينكه اصلا به دستت نرسيده است؟

عليکی سلام
"گله هات به سرم
عروسی پسرم"
ای ميلی نگرفتم از تو.
لطف دوباره کن.
با مهر / عباس معروفی

Posted by: ایران امروز at July 11, 2005 1:38 PM

ترويج انسانيت ديگر چندان ساده نيست.

Posted by: negar at July 11, 2005 1:23 PM

يعني ممكن است با كنار هم ايستادن براي يك بار هم كه شده مقابل قانوني بايستيم كه براي نيمي از جامعه انساني هيچ حقوقي قائل نشده؟

Posted by: واله at July 11, 2005 12:26 PM

آقای معروفی من قصدم اهانت و یا ناراحت کردن شما نبود،مرا به خاطر کنجکاویم ببخشید.
من هم شما را به خاطر کنجکاویتان که من کیستم بخشیدم.

Posted by: x at July 11, 2005 11:44 AM

خواهش مي كنم يه فكري بكنيد، يه كاري، يه پيشنهادي چيزي، چه مي دانم . بلاگستان را راه بيندازيد يك كاري بكنند.

Posted by: نوشین at July 11, 2005 10:26 AM

نميدانم جه بگويم اشك هاي ان زن ان مادر از پشت صفحه مانيتور صورتم را خيس كرد.وحشتناك است خيلي....

Posted by: zahra at July 11, 2005 10:07 AM

آقا جان اینها گرگ نیستند، کفتار اند. بیچاره نوشی باید با یک باغ وحش بجنگد. ... دیگه حالم ازا ین همه سیاه و خاکستری بهم میخوره آقای معروفی. یعنی یه روز ما رنگی میشیم؟!

Posted by: آفتاب پرست at July 11, 2005 9:38 AM

عباس جان سلام،
احساست و صداقتت را ستایش می کنم. موفق باشی.
آرام

Posted by: آرام at July 11, 2005 9:12 AM

سلام
نوشته شما زندگی و سرنوشت خیلی از آدمها را که از کودکی تا امروز ملاقات کرده ام و چون فیلمی بر پرده ذهنم پخش کرد. متاسفانه خیلی از "پدر و مادرها" هنگام جدایی و یا پس از آن از بچه ها به عنوان اسلحه، گروگان و...استفاده می کنند و محصولاتی بیچاره و یا پر از بیماریهای روحی و روانی به ارمغان می آورند. این عده هرگز نخواستن بچه ها را ببینند و تنها در فکر نشان دادن خود بوده اند. پدر یا مادری که کودک( که محصول دو نفر است) را به بهانه های دروغی می دزد خود موجودی بیمار و ظالمی است.
پایدار و سرافراز باشید

Posted by: خیال تشنه at July 11, 2005 9:07 AM

باری بهین عشق ها نیز جز حکایتی شورانگیز و شر-و-شوری دردناک نیست.حال آنکه عشق مشعلی ست که می باید روشنگر راه های بالاتر تان باشد./در جام بهین عشق ها نیز تلخی هست)ف.و.نیچه(

Posted by: BABIYELA at July 11, 2005 8:56 AM

سكوت‌های نوشی از هر فریادی رساتر بود. چقدر تاثیرگذار. این چندروزه که نوشته‌هاش رو دنبال می‌کنم خیلی دردم گرفت. چه جای بدی زندگی می‌کنیم، دنیا رو می‌گم خیلی گند شده (بوده اما نه تا این حد). خیلی دلم می‌خواست برای "سکوت‌"های نوشی چیزی می‌نوشتم. نوشته‌ی شما کار رو تموم کرد.
نمی‌دونم مشکل از کجاست ولی هر چی باشه از این ذهن خودخواه و جاه‌طلب آدما در میاد. یه وقتی به این فکر می‌کردم که وجه تمییز آدما با بقیه‌ی جاندارا چیه. تنها چیزی که برام خیلی قانع‌کننده بود نه "نطق" و "شعور" بود ـ که بی‌شک حیوونا هم این رو دارن‌ـ که "محبت" بود. حالا که نیگا می‌کنم "محبت"ِ تق و لقی هم که بود داره از میون آدما رخت می‌بنده و میره. همین مونده که آدم آدم رو بخوره... طولانی شد؛ یه شعر از خواجه برای نوشی و جوجه‌هاش:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان، غم مخور!
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور!
این دل غم‌دیده حال‌ـش به شود، دل بد مکن! ـ
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور!
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً یکسان نماند حال دوران، غم مخور!
حال ما و فُرقت جانان و آزار رقیب
جمله می‌داند خدای حالگردان، غم ‌مخور!

Posted by: کورش at July 11, 2005 8:28 AM

چيكار ميشه كرد؟؟؟

Posted by: گلهاي آفتابگردان at July 11, 2005 7:30 AM

آقاي معروفي عزيز. نوشته شما دلم را سوزاند. من هم يك مادرم.

Posted by: شيرين at July 11, 2005 7:21 AM

سلام آقای معروفی عزیز!
حالا که به بچه‌گی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم راست می‌گویید. ما شهاب‌سنگ نیستیم. اما همه‌مان به نوعی دیوید کاپرفیلد هستیم و به صد مرتبه بدتر از آن. همیشه به عنوان نمک زنده‌گی نگریسته می‌شویم و بعد یکی می‌گوید غذای بی‌نمک می‌خواهد و آن یکی دیگر...
ما همه‌مان، اسباب‌بازی دست پدر و مادرهایمان بوده‌ایم! راستی آقای معروفی چرا پرسناژ داستان‌های ما خیلی کم، بچه‌ها هستند؟!

Posted by: مهرداد at July 11, 2005 6:54 AM

داریوش عزیز؛
من مشکل را از حکم قاضی نمیبینم. هیچکس نمیتواند توی دل دگیران را ببیند. بخصوص بدون شناختن قبلی اشخاص و ظرف یکی دو ساعت که با یک پرونده سروکار دارد. دادن هفته ای هشت ساعت حق ویزیت به یک پدر حد اقلی است که میتوانسته بکند. بنظر من مشکل دنائت اخلاقی مردی است که این بچه های معصوم برای زجر دادن مادرشان استفاده کرده است. حال اگر آن قاضی شرف دارد باید دستور جلب و زندانی شدن پدر بچه ها را بجرم آدم دزدی و تخلف صریح از حکم دادگاه بدهد. همچنین هر کس دیگری که در این جرم شرکت داشته و در جدا کردن بچه ها و پنهان کردن آنها از مادرشان کمک کرده باید شریک جرم شناخته شود. ما هم بعنوان انسانهای متمدن از نوشی حمایت کنیم و هرکدام به نوبه خود سعی کنیم که خبر دزدیده شدن جوجه ها بگوش همه برسانیم. وقتی که هزاران چشم بدنبال بچه ها بگردند، آنها پیدا خواهند شد.

Posted by: جواد at July 11, 2005 3:54 AM

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.


منظومه مرگ رنگ - سهراب سپهري

Posted by: این يک زن است at July 11, 2005 3:49 AM

عباس جان منقلب‌ام کردی. خیلی.

بدجور کباب این زن هستم. کسی که بچه داشته باشه تنها درک می‌کنه این یعنی چی. نمی‌دونم چیکار می‌تونم بکنم - فقط دل‌ام می‌سوزه. از اون ته ته‌هاش.

دو سال پیش به نوشی گفتم نباید پدر بچه‌ها رو ازشون دریغ بکنه و هر روز این دوسال گذشته بیش‌تر و بیش‌تر درک کردم که این مرد انسان نیست. که تنها به بچه‌هاش به چشم یک وسیله انتقام نگاه می‌کنه. دل‌ام شکسته‌ عباس. بدجور.

عزيزم، هاله‌ی گلم،
ما بايد اين مسئله‌ی بچه دزدی را بشکافيم. اين بزرگترين "ترور" تاريخ بشری است.
عباس معروفی

Posted by: هاله at July 11, 2005 2:19 AM

آقاي معروفي عزيز در سكوت اين شب، چه فرياد بلندي ست رنج نوشي. نوشته هاي وبلاگش را كه خواندم احساس كردم كه تمام هستي در حال لرزش است. نه نوشي تنها نيست، صدايش همه جا پيچيده است، صدايش همه جا مي پيچد.

Posted by: hamed at July 11, 2005 1:40 AM

عالی بود. بی‌نظير بود هر چند بعضی جاها زيادی عصبانی شده بودی. اما يک مسأله‌ی ديگر هم هست. مشکل بزرگ فقط آن مرد نيست که بچه‌ها را عملاً می‌دزدد. مشکل بزرگتر آن قاضی است که حکمی صادر می‌کند که نمی‌تواند پای‌اش بايستد. حتی اگر قبول کنيم که آن حکم ظالمانه قانونی است، قاضی بايد اين قدر شعور داشته باشد که اين آدم بچه‌ها را می‌برد و نمی‌آورد. اين قاضی نمی‌فهمد که همچين آدمی اصلاً . . . نمی‌دانم. هزار جای اين قانون دارد می‌لنگد. يکی بايد گريبان مسئولين قوه‌ی قضاييه را بگيرد و بگويد مشکل شما فقط گنجی و زرافشان نيست. شما از يک زن بی‌دفاع هم نمی‌توانيد دفاع کنيد. آقای شاهرودی! شما که اهل تقوا و خداترسی بوديد! پس چه شد؟!

داريوش عزيزم،
من دلم از اين مهمانخانه‌ی عبث گرفته، دلم می‌خواهد همه‌ی کارهام را ول کنم، هر کاری بکنم تا به اين جوجه‌ها آسيبی نرسد. بزرگ‌ترين آسيب برای دو تا کوچولو نديدن مادر است.
پف!
عباس معروفی

Posted by: داريوش at July 11, 2005 1:21 AM
Post a comment









Remember personal info?