July 17, 2005

تو اگر زهره‌ای...

حضور خلوت انس ادامه‌ی سرمقاله‌های مجله‌ی گردون، به لطف انقلاب فيروزه‌ای تداوم يافت، و ارتباط من با دوستان اهل قلم برجا ماند.  امروز هفدهم جولای 2005 وبلاگ من دو ساله شد. يادداشت‌های دو سال زندگی با شما تماماً در برابرتان گسترده است.
من دوست ندارم برای کشو ميزم چيزی بنويسم، برای مخاطبم می‌نويسم. برای تو می‌نويسم، و خوب می‌دانم که در سرزمين بی آدم، نوشتن بی معناست.
در اين دو سال يک دست به کار رمان، يک نظر به سامان دادن همين صفحه، (کارهای ديگر هم بود و نبود) حالا دلم می‌خواهد از شما بشنوم؛ اگر گلايه‌ای هست به جان منت‌پذيرم.
در اين دو سال سعی کردم مثل بسياری از شما وبلاگ‌نويس بمانم، تا آنجا که وقت اجازه دهد در گفت و شنود سهيم باشم، و معرفت جمعی را در نظر بگيرم نمی‌دانم تا چه حد موفق بوده‌ام.
سعی کردم با ايجاز چيزی بنويسم و بگذرم، از اطاله‌ی کلام پرهيختم، که معتقدم شيرفهم کردن خواننده يعنی توهين به او. شيرفهم کردن يعنی خرفهم کردن، و اين کار من و شما نيست در اين عصر سرعت، در شأن انسان پيچيده‌ی امروز نيست. بين ما شيشه‌ای‌ست به‌نام "احترام" که دلم خواسته مراقبش باشم و نگذارم ترک بردارد.
با نقل کوتاهی از سرمقاله‌ی گردون شماره 3، دی ماه 1369 حرفم را جمع می‌کنم: «يک رمان زمانی موفق است که در بين صدها رمان منتشر شود، يک تابلو نقاشی در بين تابلوهای ديگر نمايشگاه ارزش می‌يابد. در حضور ديگران است که به معيار دست می‌يابيم. برای انبوهی ستاره‌های اين آسمان بزرگ بايد تلاش کرد.
تو اگر زهره‌ای، بايد کنار ستاره‌ها باشی
گرچه اين روزها ذهنم در گير اکبر گنجی است، و نمی‌دانم چه می‌توان کرد. نه می‌توانم بنويسم، نه کاری از دستم بر می‌آيد. فقط می‌دانم که
ديوی در شهر ما فرشته‌ای را در شيشه کرده و دور جهان می‌گرداند.

@ July 17, 2005 1:11 AM | TrackBack
Comments

سلام اقاي معروفي. همچنان منتظر جوابتونم.پيغامم رسيد؟

من منظور شما را نفهميدم.
لطفاً روشن صحبت کنيد.

Posted by: at March 26, 2007 7:35 PM

سلام. شما داريد بهترين كس من رو ازم ميگيريد. خواهش ميكنم جواب بديد اقاي معروفي. من اگه زندگيم با او گره نخورده بود محال بود به كسي التماس كنم. واقعا شما پيغامم رو ميخونيد ؟ چرا ميخوايد من نابود شم ؟

Posted by: at March 25, 2007 7:14 PM

سلام. منم نويسنده ام. با شما كار مهمي دارم كه شخصي. نميدونم چطور ميتونم با شما خصوصي صحبت كنم. من منتظر جوابتون هستم

abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: at March 25, 2007 7:04 PM

عباس جان گلایه کجا بود.جز ملال دوری.می گویم نفست گرم .من هیچ وقت به خواب نمی دیدم «عباس معروفی » به اظهار نظر من شخصا پاسخ دهد
عمرت پر سعادت

Posted by: Daniel at July 25, 2005 11:51 PM

آقاي معروفي عزيز، هماره از خواندن نوشتارتان لذت برده ام. اميد كه قلمتان را زمين نگذاريد يا در اين عصر فناوري بهتر كه بگويم اميد كه هماره انگشتانتان روي صفحه ى كيبورد برقصند. تولد وبلاگتان مبارك.
رنج كشيدن انساني را نظاره كردن بد درديست. ولي همين كه كساني هستند كه به يادشند و نگران اويند دردش را كم مي كند، مگر نه؟

Posted by: صدا at July 23, 2005 5:39 PM

برای اکبر گنجی

می نویسم سلام (تو بخوان بغض)
دوست خوب من،

چهره نمانده به آيينه از آن غبار
او، گــم شده است.
با من بگو كجاست؟
خواب از كدام روزنه مهمان شود،
مهمان چشم من؟!
وقتی بريدن قامت بلند تو آغاز می‌شود.
خواب از كدام بام؟!
از كدام آيينه؟
از كدام پنجره؟
وقتی كه بسته است.

هوای اينجا مسموم است
هوا اينجا
«بوی بنگ و خون و افيون می‌دهد»
اينجا هوا
پر است از بوی قدرت و مكنت
(و نكبت)
جای رابين‌هود خالي
با آن كلاه بزرگ و پردارش
كه بيايد و سهم همه را از پرنس جان بگيرد
بيچاره
جان كوچولو!

به امید دیدار (تو بخوان باران).

سامره- ملکوت دو ساله تان هم مبارک.

Posted by: سامره at July 23, 2005 2:11 PM

سلام
خسته نباشي و هميشه فعال باشيد

Posted by: حميد بداغي at July 22, 2005 1:49 AM

استاد عزيز سلام:

آغاز سومين سال پويايي وبلاگتان مبارك.از جسارت نهفته در كلامتان لذت ميبرم. اميد كه سترگ باشيد و پاينده. اگر مجالي بود به ما نيز سري بزنيد.

Posted by: زهره سعادتی at July 21, 2005 11:34 AM

سلام استاد گرامي
من از مشهد براتون كامنت مي ذارم.
اول سالگرد تولد وبلاگتون رو تبريك مي گم.
دوم براتون صميمانه آرزوي موفقيت دارم.
سوم من از طريق خوابگرد با سايتتون آشنا شدم و بعد با شما ...!
هميشه از خوندن مطالبتون لذت بردم و مي برم .... مي دونيد رمانهاي شما خيلي در من تاثير گذاشتن .... من بعد از اينكه " فريدون .... " رو خوندم سريع رفتم سراغ ديگر آثار شما .... البته همه رو در كتابخونه آستان قدس پيدا كردم!!!
اميدوارم كه روزي بتونم شما رو از نزديك و در سرزمين خودمون ملاقات كنم....
براتون سلامتي و نشاط آرزو مي كنم.
زهرا

Posted by: zahra at July 21, 2005 10:17 AM

nichts ist fuer den leser geschrieben

Posted by: Amir at July 21, 2005 9:31 AM

ستاره ها هيچ وقت به ما فكر نمي كنند ... مي كنند؟
از دور به ما خيره خواهند شد و بارها و بارها صداي ما را در خلوت خود مي شنوند . ستاره ها از ما دورند . آيا ما هم از آنها دوريم ؟ چه قدر لطيف است زهره . چه قدر عمق چشمانش را دوست دارم . ستاره ها هميشه مغرور بوده اند . پس هيچ وقت زهره را به چشم نخواهند ديد ...
چه قدر نوشتن براي عباس معروفي دشوار است . ساده مپندار ! هرگز .

Posted by: آويژه at July 21, 2005 6:53 AM

سلام آقاي معروفي.كتاب سمفوني مردگان رو تازه شروع كردم . از نثر زيباتون
و مفهوم كلي كتاب خيلي لذت ميبرم.آرزو دارم كه نويسنده باشم.هميشه يا براي خدا مينويسم يا به قول خودتون براي كشوي ميزم.حتي توي وبلاگم هم نميتونم راحت بنويسم.اگر چه كسي وبلاگ منو نميخونه و در حقيقت اونجا هم با كشوي ميزم تفاوتي نداره.
اميدوارم پاينده باشيد و مثل هميشه باعث افتخار.

Posted by: golnaz at July 21, 2005 6:37 AM

http://unknownboy.blogfa.com/

Posted by: http://unknownboy.blogfa.com/ at July 21, 2005 1:18 AM

....و گويي همچنان جهان نظاره مي كند انگاره ي هيچ را.... صدايي نيست......... سلام و مانا باشيد در خلوت انس.

Posted by: azar kiani at July 20, 2005 11:16 PM

سلام دوباره. استادي داشتم كه مي گفت: دوره اي در زندگي هر انساني هست كه تمام وقايع زندگي اش نسبت به آن دوره مي سنجه ، تقريبا مهمترين و پر اتفاق ترين و تاثير گذارترين. (مثلا دو ماه قبل از فلان اتفاق ، يا دو سال بعد و ...) و اين دوره مبدا زندگي است. "گردون هاي" نوشته هاي شما اين گفته را براي من تداعي كرد.
و اينكه... آقاي معروفي، ايكاش آموزش از راه دور هم داشتيد.

Posted by: leila at July 20, 2005 10:10 PM

سلام عباس آقا...هنوزم ميگم حيف و صد حيف كه ما دير خبر دار شديم.كل آرشيوتون رو خوندم و حظي بردم!لينكيدمتون تا اونايي كه نميشناسن بيان و آشنا شن تا بعدا مثل من افسوس نخورم....راستي نظرات من و شما درباره انتخابات يكسان بود حيف كه ديگه بحثش بيات شده وگرنه تبادل نظر ميكرديم!
راستي تا يادم نرفته از حضور گه گاهيتون ممنونم سرافراز ميفرماييد ما رو!
به اميد ديدار در تهران خدا نگهدار

Posted by: اردشير at July 20, 2005 8:10 PM

من نويسنده نيستم ولي با آنچه كه واكنش پيش از نقد مي گويند و خاص خواننده ي بي اطلاع از پيچ و خم هاي تخصص ادبيات است و بر طبق غريزه با اثر برخورد مي كند و جوياي لذت از آن است، با عبارتي كه نوشته بوديد موافق نيستم.
زماني هم كه ديگر انساني وجود نداشته باشد (به نظر من ) باز نويسنده وجود خواهد داشت. وجود ديگر نويسنده ها فقط محكي ست براي رواج يك سبك يا توانايي نويسنه ي اثر. اما ذات خود نوشته همچنان پارجاست .
نوشتن، آگاهي ست، رهايي ست و سبك شدن و شايد نوشتن راهي باشد براي فراموش كردن و باز شايد نوشتن راهي ست براي بيان آرزوهاي ناكام. بهر حال نوشتن بدون معيارهايي كه شما هم گذاشته بوديد باز نوشتن است!!

Posted by: صد سال تنهایی at July 20, 2005 6:08 PM

تبريك و باز هم تبريك از زماني كه با با شما, كتابهايتان و اين اواخر با وبلاگتان اشنا شدم اميد تازه اي يافتم چرا كه ديدم هنوز كساني هستند كه به ايران بينديشند به خصوص در جريان تحريم انتخابات بيش از قبل به شما معتقد شدم چرا كه با شما هم عقيده و هم جهت بودم.اميدوارم سربلند باشيد.

Posted by: negar at July 20, 2005 5:38 PM

تولدتون مبارك ...من كه امروز شما رو پيدا كردم ...چيز هايي در باره تئاتر و ادبيات مي نويسم ..خوشحال مي شم نظرتون رو بشنوم

Posted by: reza at July 20, 2005 3:22 PM

سلام. سه سالگي وبلاگتان مبارك

Posted by: ali at July 20, 2005 9:56 AM

هيچ چيز فراموش نمي شود و هنوز شما به ياد دارم اگر چه رفتي ومجله ي نيست ولي از آنسوي دنيا پشت اين پنجره ها نوشته هات مي خوانم حتي تو اين جزيره ايران .

Posted by: majid at July 20, 2005 9:40 AM

سلام
حضور شما را در وبلاگم يكي از افتخاراتم ميدانم پاينده پيروز سلامت و اميدوار باشيد

Posted by: صادق at July 20, 2005 6:16 AM

می دانید ؟
می ترسم از این که آنچه تا امروز برایم نوشتن معنا داشت با" قلم و کاغذ" . و
در در فتر سالنامه هرسال به عنوان روزنوشت ها نوشته می شد
امروز وبلاگ باشد
آیا این با خود بودن ها
پرو خالی شدن ها
از همه چیز و هیچ چیز
می تواند خواندنی باشد؟
آیا من که همیشه مخاطب تنهای خود نوشته های خود بوده ام
می توانم تنها خاته تاریک سال نامه را
به نیت وب نویسی یا شاید گونه ای از نوشتن مدرن و امروزی
ادامه دهم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آیا خواندنیست؟
یا چون همیشه آینه ایست میان خودم وبا زتابی که همیشه باید چون رازی با خودم بماند ؟
از دوستان وب نویس طلب راهنمایی دارم
آنا ن که نوشتن را نوعی حیات می دانند
ولا زمه روح در میان اینهمه
از هم گسیختگیها

Posted by: Arash at July 20, 2005 3:07 AM

آقای معروفی عزیز
دیروز داشتم تو روزنامه مصاحبه‌ با یکی از شاگردان سابق کلاس قصه‌نویسی‌تونو می‌خوندم که حالا برای خودش نویسنده‌ایه.
پیش خودم می‌گفتم. کاش آقای معروفی اینجا بودن و بازم کلاس می‌ذاشتن.
بعد گفتم همین وبلاگ هم خیلی غنیمته.
خیلی خوبه اینجا هستین.
به نظر نمی‌رسه زیاد دور باشید.
دوستتان دارم و دوسالگی وبلاگتون رو تبریک می‌گم.
چقدر زود گذشت...

Posted by: زیتون at July 19, 2005 11:03 PM

جالب است نوشته ای بسيار مشابه خودمhttp://www.sharghnewspaper.com/840428/html/litera.htm#s260772

آيا معناى روشنفكرى عوض شده است؟ آيا برجسته ترين عنصر تفكر روشنفكرى، عنصر «اعتراض» نيست؟... من چنين تصورى ندارم. روشنفكر كسى است كه دغدغه قدرت ندارد. روشنفكر در جست وجوى پست و مقام نيست.
روشنفكر حتى در جست وجوى مقبوليت عام هم نيست. روشنفكر از حقيقت و آزادى دفاع مى كند و چشم به افق هاى آينده دارد. از اين رو روشنفكر هيچ الزامى ندارد كه هميشه بين بد و بدتر يكى را انتخاب كند

Posted by: علیرضا at July 19, 2005 10:29 PM

سلام. انگار " گردون "مبدا زندگي شما است. تمام رخدادها را با آن اندازه مي گيريد. و شادباشي براي وبلاگ دو ساله تان.

ليلا خانم عزيز
چون با نشريات دولتی همکاری نمی‌کردم، فقط چند مطلب در برج، آدينه، و دنيای سخن دارم، و بعد در گردون. شفاهيات حساب نيست، و ما ناچاريم به آثار مکتوب خود بازگرديم. پانزده سال از آن زمان گذشته، و شايد شما حق داشته باشيد. من به مرور رشد کردم و چيز ياد گرفتم، پيش از تولد در شکم مادرم تکلم نمی‌کردم، و در سال‌های کودکی بازی را بسيار دوست داشتم، و در نوجوانی داشتم خودم را کشف می‌کردم.
اگر مطلب "اسماعيل و اتوبوسی به‌نام هوس" را در همين وبلاگ بخوانيد درخواهيد يافت که مبدأ زندگی من از همان حوالی بوده‌ است. و رخدادهای زندگی من - طبيعی است که - با کارهايی که کرده‌ام سنجيده شود.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: leila at July 19, 2005 10:12 PM

tabrik...

Posted by: Yass at July 19, 2005 8:39 PM

تبريك آقاي معروفي عزيز بيشتر از اين نمي آيد چه كنيم؟

Posted by: najla at July 19, 2005 6:59 PM

سلام اميدوارم تندرست وبه اهداف عاليتون برسيد

Posted by: rozbeh at July 19, 2005 5:13 PM

سلام
تبريك اميدوارم كه يادداشت سه سالگي وبلاگ شما را هم بخوانم

Posted by: صادق at July 19, 2005 2:25 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!
دو ساله شدن وبلاگتان را تبريك مي گويم!
با اجازه شما لينكتان را در وبلاگم گذاشتم!
اميدوارم هميشه بر قرار بمانيد...

Posted by: Hosein at July 19, 2005 1:49 PM

اميدوارم سانسور گر نباشيد

هي!بيدار شو!
ما انتخابات را تحريم كرديم.حداقل 25ميليون نفر از ما راي نداده اند.ما مي خواستيم انقلاب آرام كنيم و نافرماني مدني.منتها بدجور گندش درآمد !از ما جمعيت 25 ميليوني فقط صدها نفر (كمتر از هزار نفر)در تجمع حمايت از گنجي شركت كردند.بيا سر خاتمي خراب شويم.داد بزنيم او خائن است.اينطوري هم طبق مد روز رفتار كرده ايم هم كسي متوجه پيش بيني ها و تفكرات غلط ما نمي شود.بيدار شو ما فقط دو هفته وقت داريم كه تا مي توانيم خاتمي را خراب كنيم.بعد كه او برود ديگر ارزش اين كار را ندارد.يعني كسي از ما قبول نمي كند.بيدار شو!
ا !ميگم بيدار شو! اي واي چرا بيدار نمي شي!مگه مرده اي؟!

Posted by: iman at July 19, 2005 10:56 AM

خدا قدرت نوشتن رو از شما نگيره.

Posted by: سلوچ at July 19, 2005 10:30 AM

سلام.در دنيايي كه نمشود براحتي در روح جهان غرق شد و با تيك ايكهاي ساعت كوكي آميخت ...كاشكي فريادرس نوشته هاي نيروانايي باشيد كه با بي هويتي سر ميكند...خوشحالم ميكنيد اگر راه و رسم صحيح شيرجه رفتن در زندگي را به من بياموزيد....

Posted by: nirvana at July 19, 2005 8:49 AM

سلام آقای معروفی عزیز:
همواره پایدار باشید. بودن شما و نوشته های زیباتون، باعث میشه فراموش نکنیم چه بزرگانی داریم. نمیدونم اول بار کی شما رو اینجا دیدم، اما بینهایت جالب بود... یاد کلی فکر کردن هایی افتادم که با خوندن نوشته هاتون داشتم، یاد کلی سوالاتی افتادم که به ذهنم اومده بود...
من زیبایی این دنیای مجازی رو در بودن شما ها میدونم.
شاد باشید

Posted by: شیدا at July 19, 2005 5:59 AM

ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من/ اكبر گنجي زهره ايست كه به خورشيد پهلو مي زند//راستي سطر اول را بينا واژهاي بگير از زهرهاي كه نوشتهاي و اين آواز با صداي به ياد ماندني اش

Posted by: فریاد ناصری at July 19, 2005 12:14 AM

سلام و تبریک

Posted by: آرمین گیله مرد at July 18, 2005 11:29 PM

با عرض سلام خدمت استاد. بنده جسارتا يكي از دست نويسهايم را برايتان ارسال كردم.اگر لطف كنيد به راهنمايتان نياز دارم. و گرنه همان خواندن شما(اگر وقت داشته باشيد) برايم كافيست. چون به قول شما نمي خواهم براي كشوي ميزم بنويسم. هر چند نوشته هايم چندان مايه ي لطف نيستند

Posted by: مهدي at July 18, 2005 11:05 PM

آه...
انسان را بر حذر مي داريم از فرومايگاني كه واژه هايشان بوي كهنگي ميدهد و جغرافيايشان همان اقليم پدرانشان است.
آه، اگر امشب صداي ناقوس اندك تاخيري كند و سلولهايم دريابد صداي زنگ هشدار دهنده ايي كه بويش را از نهالهاي زنده مي گيرد.
من جان دارم. حق طبيعي زندگي را از بوزينه ها وام گرفته ام. من جانورم. جانوري استوار بر دو پاي خويشتن.
آه، اگر اندك زماني دستانم ياراي گرفتن پاهايم را داشته باشد. به جاي بر خواستن به آسمان ،آفتاب، نور. و دريابد نور مهتابي اتاقم كه مي بيندش. كه نور اتاقش را از جود او در مي يابد.
پاس بدار...
همه چيز را كه خلقش مي كني و وجودش مي بخشي. جهان به مثابه ي شناخت توست.
اراده كن...
قدرت از آن انسان است. همچنان كه بوزينه ها تنازع مي كردند تا بقا داشته باشند. تا در چرخه ي خود چرخ تضاد جاودانه، باري را بر دوش كشند كه مقصد دور است و مبدا بي نهايت.
تحمل كن...
سنگيني بار وزين را. باري كه سنگينيش به سان وزيني فرو مايگاني است، كه مقصد را در بي نهايت ميپندارند. آري، مي پندارند باري را كه بر دوششان است همه چيزي جز توهم و تصوري از وجه ششم طاسمان نيست.
آه، اگر مرا ياراي بيش از كلام بود. كلامي فراتر از سخن. فراتر از هر نيكي و بدي.
پاسم بدار... پاسم بدار... پاسم بدار.

Posted by: مهدي at July 18, 2005 10:54 PM

سلام بر عباس آقاي گل . تبريك بر شما به خاطر اين همه صبر و پايداري . جانا سخن از زبان ما مي گويي شيوا و بليغ . پايدار باشي و سبز .

Posted by: Nader Ahmadzade at July 18, 2005 10:40 PM

مباركتان باشد,مباركمان باشد...:)!شادزي!

Posted by: narges at July 18, 2005 6:02 PM

آقاي معروفي عزيزم سلام
دوساله گي وبلاگتان خجسته بادا
بنويسيد كه همواره چراغ راهيد و نوشتارتان انيس و مونس جان ها بسيار
شاد باشيد كه ما پيروزيم
بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at July 18, 2005 5:24 PM

آقای معروفی عزيز.تا به حال از ميان همه ی لينكهايی كه به وبلاگم داده شده بود به اين اندازه كه در اينجا ديدمش خوشحال نشدم.مرسی.

Posted by: Fariba at July 18, 2005 4:59 PM

تبريك و خسته نباشيد. معروفي عزيز براي ازادي كنحي بعد از اين امضا ها . نامه نوشتن ها بايد در فكر تدارك كارسازي بود يا راه انداختش(مثلا اكسيوني ) .تو ايران مستقيما مي روند و اعتراض مي كنند

Posted by: akram mohammadi at July 18, 2005 10:25 AM

تقدیم به تکاتک زندانیان در بند،که به خاطر اندیشهُ شان،به خاطر مطلوب کردن این زندگی که بی پایداری نگهبانانش خدشه دار می گردد.

این کیانند کین جسورانه و بی باک،
میسازند قفسها و زندانها،
بر انامها و افکارها،
شرمشان باد،
هیچ کم ندارند اماّ از آن گلدان ساز ماهر،
که خواهان پرواز کبوترهاست،
چه زیبا میدهد نقش بر پیکر گلدانش،این هنرمند،
هیچ میداند چه میکند با گل،
این عاشقِ رهائی در بندان؟
یا نمی داند،و میسازد باز،
او چنین زیبا چوبهُ دار،
و میسازد ،
پَرپَرش با آب.
امید که هرچه بیشتر انسان به آدمییت خویش آگاهی یابد.
آقای معرفی از شما سپاسگزارم که در این یکی دو روزه که از طرف من مرتباً برای شما زحمت آفریدم و شما به این صبوری به مهماننوازی یاریم کردید ،برای من راه دیگری نیست و این میهمان نوازی شما و تعداد بیشماری از وبلاگ نویسان جامعهُ ایران که با همین متانت و بزرگواری به مانند شما را در حق من سپاسگذار به انجام رساندند و مرا نمک گیر کردند،من دستان مهربان تمامیتان را از دور می فشارم،امید که آقای گنجی هرچه زودتر به سامان برسد.من از شما آقای معروفی به خاطر زحمات بیدریغتان برای آشنا سازی انسان به خصائل زیبای آدمی به سهم خود قدر دانی میکنم.
سرافراز و بر قرار باشید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at July 18, 2005 10:04 AM

سلام جناب معروفی

از علاقه مندان آثار شما هستم.
اینکه امروز می توانم بدون هیچ واسطه ای و مثل یک گفتگوی دوستانه با شما باشم و حرف ها و درد و دل های شما را بشنوم، در من احساس بسیار خوشایندی می آفریند. تابدان جا که اگر چند روزی بگذرد و نوشته ی تازه ای از شما بر روی صفحه نیاید نگران می شوم. و باز فکر می کنم، چقدر تنهاتر می شوم اگر تو نیایی.

جناب معروفی آغاز سومین سال این دریچه را به شما و دوستداران شما تبریک می گویم.

سلامت و سرفراز باشید.

آرش

Posted by: آرش at July 18, 2005 8:03 AM

تبریک، معروفی مهربان.
آزادی در قفس، و ما، گم گشته همه. در به در.

Posted by: anita at July 18, 2005 4:03 AM

عاشق شده اي،اي دل، سودات مبارك باد
از جا و مكان رستي، آنجات مبارك باد
اي جان پسنديده، جوييده و كوشيده
پرهات برووييده، پرهات مبارك باد

Posted by: sheida mohamadi at July 18, 2005 3:19 AM

مبارک باشه عباس آقا! خیلی مخلصیم!

Posted by: نیک آهنگ کوثر at July 18, 2005 1:32 AM

تبريك ميگم جناب معروفي عزيز

Posted by: DizzyRocker at July 17, 2005 11:26 PM

عباس جان سلام،
دوسالگی حضور خلوت انس راتبریک می گویم. زنده و پیروز باشی.
آرام

Posted by: ali aram at July 17, 2005 10:49 PM

آغاز سه سا لگي وبلاگتان مبارك. قلمتان پايدار و پر تپش جناب معروفي.

Posted by: Ghadimi at July 17, 2005 10:34 PM

آقاي معروفي عزيزم
تبريك به مناسبت دوسالگي سبزتان. همين كه باشيد و براي ما كه در اين جهنم هستيم بنويسيد ما را بيش تر از پيش اميدوار كرده ايد .
حضورت را دوست دارم چون حقيقت را دوست دارم.
پاينده باشي
سعيد

Posted by: Saeed at July 17, 2005 9:53 PM

سلام آقاي معروفي
من فاضل هستم خبرنگار خبرگزاري‌هاي ايرنا و فارس. وبلاگ بسيار خوبي داريد و از اين بابت به شما تبريك مي‌گويم. وقت كرديد سري به وبلاگ من هم بزنيد و پيامي بگذاريد.
موفق باشيد.

Posted by: امير توحيد فاضل at July 17, 2005 9:48 PM

پرده اول: صبح كه از خواب بيدار شدم منتظر چيز خاصي نبودم. آسمان آبي بود. دم صبحگاهي كمي اذيتم ميكرد ولي اصلا مهم نبود....
پرده دوم: ساعت حدودا 12 ظهر است. توي سفره خانه اي حوالي خيابان اميرآباد نشسته ام. پيشخدمت براي سفارش گرفتن جلو مي آيد. "يه ديزي لطفا..." همه محبتي را كه مي توانم توي صدايم جمع ميكنم و همراه يك لبخند تحويلش مي دهم. ته نگاهش لبخند تلخي مي بينم كه مطمئنم تا آخرين لحظه كه اينجا مي نشينم براي بيرون كشيدنش تلاش خواهم كرد...
پرده سوم: ساعت حدودا 7:30 عصر است. روي پل عابر پياده ايستاده ام. پايان يك روز سرد... يخ زده از تلخي آدم هاي روي زمين... از پله ها پايين مي آيم.. "تاكسي .. تاكسي.. يه جاي آروم ..بيزحمت... سلام "

(مبارك باشه آقاي معروفي)

Posted by: shahab at July 17, 2005 8:34 PM

دو ساله گی حضور خلوت انس تبریک. دو سه ماهی می شود که به شما سر می زنم و می دانم از مزخرفات ام شاکی هستید شاید تقصیر من است که از یک نویسنده ی شهیر انتظار دارم که بغض های اش را بخورد واشک های اش را روی صفحه بیاورد. زت زیاد.

Posted by: hamed at July 17, 2005 8:26 PM

سلام بر دوست داران مهر ،

چند وقتی ست که روزنوشت های شما را در وبلاگتان می خوانم، می دانيد؛ اين موسيقی باران عشق واقعاً دل نشين است، ياد باران و ياران موافق برايم می آورد.
...
بگذريم ...
اين خيلی خوب است که يک نويسنده، از جايگاه انسان بودنش، با آنها که دست کم می انديشند
دست کم از طريق اين وبلاگ ارتباطی دوسويه دارد؛ بادا که همين گونه باشد.
نمی دانم، شايد من هم روزی خيلی خيلی بنويسم؛ اينجا آنها که سال هاست مينويسند و انديشه می کنند
يا دست کم انديشه را دوست دارند می گويند بنويسم، جالب است نه؟
يک جوان نوزده ساله، دانشجوی دانشگاه صنعتی شريف، شايد روزی نويسنده شود، کسی چه می داند .
اما نظر من چيز ديگری ست، ما همه نويسنده ايم، و پيش از آن همه خواننده های داستان هايی که فقط يک بار چاپ شده اند و ديگر هيچ .
شايد همه ی رسالت ما آن باشد که داستان زندگی خودمان را بخوانيم، جانمان با واژه واژه اش آشنا شود، و آن گاه شايد داستانی نو نوشتيم؛ نمی دانم.
...
پر حرفی مرا به حساب پانوشت هايی که تا به حال در اين وبلاگ نداده بودم بگذاريد.
سپاس هر آنچه را که هست،
نازنين

Posted by: نازنين at July 17, 2005 7:27 PM

من هم اینجا را دو سال پیش فروردین بود که کشف کردم. و چه ذوق زده بودم که عباس معروفی که دیگر توی ایران نیست و همان که آمد و تئاترمان را دید ،توی دنیای وب هم مینویسد و میشود برایش نوشت... آن موقع خواب هم نمیدیدم که دوسال بعدش اینجا باشم و همه ی معاشرت هایم بشود همین دنیای وب... خدا پدر آنی که وبلاگ را اختراع کرد بیامرزد لااقل ما را به رویا هامان نزدیک میکند.
پاینده باشید آقای معروفی عزیز

Posted by: babune at July 17, 2005 7:13 PM

و چقدر خوب مي نويسيد و ما افتخار مي كنيم كه چنين نويسنده اي را داريم. چقدر به مخاطب خود... به من... به او.... احترام مي گذاريد و ذره ذره اين احترام را در گوشه گوشه اين سايت مي شود پيدا كرد. خوش به حال ما كه عباس معروفي را داريم. خوش به حال ما.
پاينده و پيروز باشيد و بدانيد كه ما تشنه خواندن مطالب شما هستيم.

Posted by: vajiheh at July 17, 2005 4:54 PM

سلام به همهء آزادیخواهان .
با اجازه ء صاحبخانه.
این کامنت را در وبلاگهای مختلف میگذارم از شما عزیزان هم خواهش میکنم که همه با هم قدمی برداریم.
عزيزان و یاران گنجی: لحظه ها میگذرد و هر لحظه به فاجعهء بزرگی نزدیک میشویم، فاجعه ای که اگر اتفاق افتد خود را نخواهیم بخشید. این که هر کداممان مرتب سر به اخبار اینترنت بزنیم، نشد کار!! بیائید دست به دست هم اعتراضمان را در بیرون از این دنیای مجازی نشان دهیم. برای همهء ما که لحظات تلخ و حساسی را میگذرانیم حرکتی لازم است چرا که با دست روی دست گذاشتن به هیچ جا نخواهیم رسید.

در اینجا از شخصیتهای سیاسی که خواهان آزادی گنجی هستند درخواست میکنم تا دیر نشده زمان و مکان یک تجمع دیگر را بدهند.
و از همهء عزیزانی که خواهان آزادی گنجی هستند میخواهم که گامی مثبت در راه آزادی اکبر گنجی بردارند.
امیدوارم که مثل 3 شنبهء هفتهء قبل نباشد که 180 نفر فراخوان را امضاء کردند ولی تعداد شرکت کننذگان در این تجمع 200/300 نفر بیشتر نبوذیم.
گنجی یک جریان است و ما نباید به کسانی که با جان گنجی و گنجی های دیگر بازی میکنند قدرت مانور بدهیم.

Posted by: مینو at July 17, 2005 4:45 PM

سلام استادم,
خواستم بگويم در اين دو سال فقط ننوشته ايد, بلكه پناهگاهي ساخته ايد براي تنهايي و ترس دلهايي زير سايه دستانتان.
شاد زيد...
مهر افزون...
( استاد عزيزم, اميدوارم زماني هم براي خواندن ميل هايتان داشته باشيد.)

Posted by: pooneh at July 17, 2005 4:39 PM

آقای معروفی لطفتان و زحماتتان به من نیروی فراوانی میبخشد، من با خواندن نوشته هایتان به یاد جمله دوستی که همیشه تکرار میکرد: "لغات پاکند، به پاکیزگیش بکوشیم" می افتم، شما هم به پاکیزه نگاه داشتن لغات کوشائید و این مایهُ فخر هر فرهیخته ایست.
سرافراز باشید.
نامهُ دیگریست به گنجی مظلوم در بند، امید که خرد پیروز گردد
سعید از برلین.
من با تو می گویم ای خرد،
من معتقدم که در جوامعی از قبیل جامعه ایران تا هنگامیکه حرکات، تفکرات و گفتار هر چند هم مترقی، در حالت تاخت تک نفره در بیابان خالی از دوستیها و پر از داستانهای یکنفر می آید است،درها به تمامی به همان پاشنه باز و بسته خواهند گشتف که میگشتند و میگردند.
من با سرافراضی به تمامی جهانیان اعلام میدارم من برای زنده ماندن آقای گنجی، این مجاهدگر اکبرمان تلاش خواهم کرد.
من بر عقیده ام:از آنجائیکه تمامی گفتارشان بگوش مخاطبانش رسیده و این خود همان پیروزیست،
از آنجائیکه اکثر نظرات آقای گنجی در بند را افراد بسیار دیگری نیز در این جامعه دارا میباشند،
نخواهیم که یکی از نخبگان این طریقت را به این نحو از دست بدهیم،
بیائید از آقای گنجی بخواهیم، به عنوان دوست، هم مسلک، انسان برای خاطر عشق،زندگی،
ما را از این دایره سرگردانی: برای عزیزی گرییدن که دیگر بین ما نیست، رها سازند و به ما بیاموزند دوباره،زندگی را من نگهبانم.
شاید کاریست که هم فکران و آزدیخواهان از آقای گنجی برای گفتن اینکه ما زنده بودنت برایمان مهمتر است،زندگی برایمان محترم است،کاری خالی از خرد ونوع دوستی نباشد.
در زمانه ای که چنین سریع به پیش میتازد،باید تازها را مزه کرد.
از آقای گنجی بخواهیم برای آموزش نسل جوانمان برای دادخواهی به ابزارهای همگون امروزی نیازمندند و نه کشتن خویش، و این شروع و به پایان رساندنش باید بر دوش آقای گنجی قرار بگیرد،این پهلوان وطن برادر ماست.دوستت میداریم،و برایتان سرافرازی و عمر دراز پر بار داریم.

Posted by: سعید at July 17, 2005 3:50 PM

مبارك است استاد!

Posted by: pouyan at July 17, 2005 3:44 PM

از بچگي اين عادت را دارم كه براي داشته‌هايم وقت بگذارم و دائم ذوق‌شان را داشته باشم. امروز هم با شما، در همان شوقم و همواره خوشحال كه استادي بزرگ و بي غرور دارم.

Posted by: فرهاد رجبعلي at July 17, 2005 3:20 PM

به خاطر حضورتون ممنونيم

Posted by: احسان at July 17, 2005 12:51 PM

دوست عزيز سلام آغاز سومين سال حضور پرمهرت را تبريك مي گويم
حضورت به مانند ستاره درخشاني است در دنياي اينترنيت. و با حضور به دنياي شماست كه احساس خوشي وآرامش مي كنيم چراكه حس مي كنيم كه شما در كنار ما هستي و با تمام وجود دردهاي ما را حس ميكني. ديدگاه فكريتون به وسعت اقيانوس است و قلبتون مهربانترين قلبهاست.
نمي دانيد چقدر نگران اين بزرگ مرد گنجي هستم و عصباني از خود كه چقدر ناتوان هستيم كه نمي توانيم براي گنجي كاري بكنيم و ما ايراني جماعت تا بزرگي را از دست ندهيم نمي دانيم كه چه برسرمان آمده و چه كسي را ازدست داده ايم.
حضورتون پايدار و حضور خلوت انس تون ماندگار

Posted by: ronak at July 17, 2005 12:28 PM

ايجاز گاهي يعني ننوشتن و به گنج هاي پنهان و گنجي هاي از دست رفته فكر كردن ! هميشه پايدار باشي و پر غرور .

Posted by: رضا آشفته at July 17, 2005 12:21 PM

فقط جان عزيزت باز هم بنويس ! سكر آور است استاد قدم زدن در اين اتاق و مثل بچه اي دوروبرت پلكيدن و چيز ياد گرفتن ! بنويس

Posted by: sara at July 17, 2005 11:42 AM

در جواب دوست عزيز دريا رونده !
تنها حروف بولد كافي نيست . مردم ايران بايد نام چنين افرادي را بر روي خيابانها بگذارند . يعني نامهايي را كه شهرداري يا وزارت كشور ميگذارند را فراموش كنند با چنين حركتي مي توان دهن كجي بزرگي به حاكمان الله كرد. مثلآ نام خيابان انقلاب را ( اكبر گنـــجي ) بگذاريم و براي سوار شدن تاكسي بجاي انقلاب ، گنـــجي بگوييم . اميدوارم دوستان نظر دهند.

Posted by: xavaran at July 17, 2005 11:37 AM

این آدم است که در سرزمین بی نوشته بی معنا می شود.شما طرح آدم بر صفحه کاغذ می کشید و آن را درخشان در سرزمین ستاره های دنباله دار رها می کنید تا ثابت در سر جای خودش بایستد.نور افشانی کند و هیچ وقت دنباله دار نشود.
گنجی کاری می کند که خطورش حتی به مخیلیه حرافمان هم مشکل بود.

Posted by: BABIYELA at July 17, 2005 11:18 AM

سلام گفته‌اید می‌توانیم انتقاد کنیم. من در برخورد با وبلاگ شما فکر کرده‌ام که شما فقط به وبلاگهای معروف پاسخ می دهید. در حقیقت هیچ وقت فکر نکرده‌ام که شما وبلاگ نویس هستید. فکر کرده‌ام وبلاگ برای شما یک ابزار است. ابزاری که با آن خودتان را مطرح کنید. ببخشید که این را گفتم. این حس من بود و خیلی دوست داشتم به شما بگویم. شاید هم بعضی از ما انتظارهای زیادی داریم. اما فکر می‌کنم این خود شما هستید که این انتظارات را درما ایجاد می‌کنید و بعد به آن پاسخ نمی‌گویید چون فقط ابزاری بوده برای خودی نشان دادن. اگر خواستید می‌توانید نظر مرا منعکس نکنید.

Posted by: نوشین at July 17, 2005 10:31 AM

سلام و عرض شادباش . پاینده باشید و برقرار

Posted by: مهدی مرعشی at July 17, 2005 9:30 AM

سلام آقای معروفی خیلی عزیز!
تبریک می‌گم. از صمیم قلب هم به شما و هم به خودم که وبلاگ‌تون رو می‌خونم.
در مورد گنجی هم، همون دو خط گویای همه چیز است. گویای این‌که در این شرایط واژه‌گان علیل و ناتوان می‌شوند که حتی شما هم نمی‌توانید چیزی بگویید.
باز هم سپاس‌گزارم.
موفق باشید.

Posted by: مهرداد at July 17, 2005 8:32 AM

سلام و تبريك به مناسبت سومين سال حضور خلوت انس در وبلاگستان. وسپاس از معروفي عزيز كه "پيكر فرهادش" مرا عاشق داستان خواني و داستان نويسي كرد. اگر چه به قول خود شما اين روزها ماجراي اسارت فرشته به دست ديو و گرد شهر چرخاندنش- هر چند ربطي به جستجو براي پيدايي انسان ندارد بلكه فناي انسانيت را جار مي كشد! -اعصاب همه را به هم ريخته. اما از حضرت عالي انتظار دارم به وبلاگم سركي بكشيد و مرا از راهنمايي هايتان بهرمند سازيد. هر چند به قول شما در عصر سرعت نيازي به... نيست، ولي هست!

Posted by: جواد حیدریان at July 17, 2005 8:27 AM

مبارك است آقاي معروفي؛ حضورتان در اين دنيا غنيمت است.

Posted by: احمدرضا at July 17, 2005 6:37 AM

"دیوار
دیوار
دیوار
دیوار
و دری که با نبض هر سر انگشتی بیگانه است

تلفنی که صدایت را از یاد برده
و سِل فونی که هرگز زنگ نمی زند
ساعتی که بهانه ای برای کوک شدن ندارد
و مانیتوری که بوی درد می دهد

تلویزیونی که حقارت انسانی ات را
به رُخَت می کشد
روزنامه ای که سرطان جنگ دارد
و اخباری که سرزمین مادری ات را شلاق می زند

صندوقی که نامه هایش
با الفبای جان تو غریبه اند
و حرارت انسانیِ دست را
نمی شناسند

سکوتی که آموخته لبخند بزند
بغضی که یاد گرفته نشکند

استراحتی که نداری
آرامشی که نمی شناسی
اشکی که نمی ریزی
و باغچه ای که دلت برایش می سوزد
_ ( مثل فروغ ) _

و چای . . . و سیگار . . . و . . . تنهایی

چقدر بهانه اینجا پاشیده اند
برای هجرت

چقدر بهانه
تا یادمان نرود زنده ایم ! "

× × ×

شاید شما ، آقای معروفی عزیز ؛ و نوشته هایتان و حروف برجسته ی نام "اکبر گنجی" ، بهانه هایی شوند دلگرم کننده ، برای زندگی کردن. تولد وبلاگ زیبایتان مبارک! به احترام سومين سالگرد حضورتان در دنياي مجازي اينترنت ، امشب فرازهايي از " سمفوني مردگان " را مرور مي كنم . صمیمانه سپاسگزارم که هستید و می نویسید. با مهر و احترام ؛ ماندانا زندیان

Posted by: ماندانا زندیان at July 17, 2005 6:30 AM

لطفا اين سخن را به دوستاني بگو كه در آنجا مي گويند گنجي مامور جمهوري اسلامي ست و اين ها همه فيلم است تا روز مبادا از او استفاده كنند.!!!!!!!

Posted by: mastaaneh at July 17, 2005 5:59 AM

آقاي معروفي عزيز:

دو سالگي وبلاگتان خيلي خيلي مبارك... من كه از خوانندگان پر و پا قرصتان هستم... اميدوارم هميشه قلمتان زاينده بماند.

Posted by: كوزه at July 17, 2005 4:35 AM

سلام آقاي معروفي
اكبر گنجي به راهي مي رود كه بايد. قبل از او نيز ديگراني بودند كه بدين راه رفته اند. از آوردن نام آنها امتناع مي ورزم كه همان ...فهم كردني است كه شما گفتيد. اما هميشه بايد اتفاقاتي از اين دست بيفتد. عين القضات را كه مي دانيد...با ژرژ دانو هم كه حتمن آشنا هستيد و از ...... آنها نيز گفتن خطاست كه هرگز براي نام كاري نكردند. اما فرياد از هزينه آزادي....كاش ... و اين روزها را نمي ديدم.

Posted by: nasser at July 17, 2005 4:31 AM

تبريک آغاز سومين سال حضور خلوت انس.

در اين دو سال، در این هياهويی که ميايد و ميخواند و ميرود، اینجا هميشه خلوت انسی بود برای من. حضور نفس های گرمتان در نوشته هاتان تا بدين اینجا "سرزمين های شمالی" هم ميرسد و نگاه گرم بالای وبلاگ هم ...
این وبلاگ "تماما مخصوص" است برای من و ...
مستدام و پاينده
آسيه

Posted by: این يک زن است at July 17, 2005 3:58 AM

سلام آقای معروفي، من هم به سهم خودم به شما و تیمتان به خاطر تمامی زحمات بیدریغ تان در اشاعهُ ادب و هنر که هر دو در عشق تمامیّت خویش می یابند تشکر کرده و برایتان شادی روح هر آنقدر که خواهانید و جسم و جانی چالاک و بر قرار خواهانم. آقای معروفی، فرهنگی نیک، جدّیت، توانائی مدیریت، صبر و پایداریتان همیشه ستودنیست، سلامت و سرافراز باشید.
سعید از برلین.

نامه ایست که چند دقیقه پیش برای گنجی فرستادم.
برادر بزرگوارم، مجاهد اکبر، گنج مظلوم در محبس، سلام من بر شما و آل شما، ای زیباترین نشان حق،
برادر جان دلم خون است، دلم تنگ است برادر جان،
نخواه از من برایت اشگ بریزم، برادر جان مرا اشکی نمانده، مخواه از من برادر خون بگریم،
برادر مجاهد اکبرم، من و برادران و خواهران کوچکت پیامها و حقیقت گوئیتان را به گوش جان شنیدیم و به حقانیت گفته ها و نظرات آن برادر بزرگوارمان آگاهیم،
برادرم شما هم فراموش نکنید که ما جوانان این ناحیه از جهان به وجود پاینده،بالنده و لبالب از شوق زندگی و عشق که بدون آن زندگی معنای شاید حقیقی خود از دست خواهد داد،
برادرم ما از تو میطلبیم، از آنجائیکه 1-خواسته های اساسیت به گوش مستمعینت برسد و آن نیز به نحو احسن آنجور که در خور ارتباطات امروزیست انجام گرفته است،2 -از تو میخواهیم برای اینکه نسل ما به شما برادر جان در این زمانه که بیخردی بیداد میکند، محتاجیم،
ما همگی روی ماهت را که بعد از این مدت طولانی و عزیز روزهُ سیاسیتان مهربانتر از همیشه شده بوسیده، و بی صبرانه در انتظار به پایان بردن روضهُ سیاسیتان میباشیم.
دل ما از سنگ نیست،دل ما را نشکنید.

Posted by: سعید at July 17, 2005 3:51 AM

سومين سال حضورتان مبارك ما و شما

Posted by: dozdaki at July 17, 2005 3:25 AM

اولا تبريك آقاي معروفي...ثانيا يكي بدو كردن با شما ( كل كل خودمان!) هميشه لذت بخش است...شما بنويس ما هميشه ميخوانيم!...نوشته هايتان گاهي آرام بخش...گاهي صادقانه و گاهي لج درآر است!...ولي شما بنويس...ما مشتري دائم اينجا ميمانيم!...با درود!

Posted by: آریاپور at July 17, 2005 3:21 AM

ممنونم از محبتت مهربان، و تبريک

Posted by: دريارونده at July 17, 2005 2:23 AM

چندی پیش برای بهنود نوشتم که پیشنهادی است که در یک اقدام سمبولیک در هر متنی که نامی از گنجی میآید، آن را با حروف برجسته (Bold) در متن برجسته کنیم، امشب که متن شما را میخواندم یاد آن پیشنهاد افتادم... به گمانم روزهای اول اعتصاب غذایش بود ...

Posted by: رضا at July 17, 2005 2:09 AM

سلام عباس معروفي عزيز!
مبارك باشد آغاز سومين سال حضور خلوت انس.
عزيز، ميان هزاران ستاره گم شدن حالي دارد.
ميان سياه چاله پيدا بودن نصيب نشود.
اگر بهشتي است همانا ميان ستاره‌هاست،
وگر جهنمي است درون تاريكيهاست.
اميد كه همچنان باشي و بتابي به اين تاريكي.

Posted by: سينا هدا at July 17, 2005 1:46 AM
Post a comment









Remember personal info?