July 27, 2005

نوبت بازی


تا به‌حال موزيک اين صفحه‌ی سبز را گوش داده‌ايد؟ شده که با فاصله‌ی دو يا سه ثانيه اين صفحه را به تکرار بيندازيد و آنوقت به اين موزيک گوش کنيد؟ شده با آن به يک داستان فکر کنيد؟ شده با آن ديواری بسازيد که صدای ديگری نشنويد؟ شده در رنگی مست شويد که طعم نارنجی‌‌اش بوسه‌ی خدا را تداعی کند؟ شده به طعم نارنجی بهار فکر کنيد، و تمامی هستی صورتی‌رنگ جلوه‌گر شود؟ شده به يک زندانی بينديشيد که پنجاه روز غذا نخورده باشد برای آزادی؟ چه اهميت دارد که رفقاش پيام مهمش را نمی‌فهمند! او شاه بازی را کيش کرده. نوبت بازی با رفقاست.
آخر شب‌ها من با تکرار دوباره يا سه‌باره‌ی اين موزيک بين مرگ و زندگی جايی برای لبخند پيدا می‌کنم، و به آروُ پِرت، آهنگساز محبوبم برای اين اثر که آلينا نام دارد درود می‌فرستم. برای  قطعه‌ی سومش "آينه در آينه"، همين که می‌شنويد.
زندگی بدون موسيقی، يعنی زنده بودن بی‌عشق. روس‌ها افسانه‌ای دارند که می‌گويد وقتی جهان به پايان رسيد، دو گروه هستند که روح‌شان در آسمان بال بال می‌زند و با ديگران محشور نمی‌شود: آهنگسازها، و نجارها.
و تو نجار منی، برام پنجره‌ای بساز که به روی زندگی باز شود.

@ July 27, 2005 1:51 AM | TrackBack
Comments

با سلام و روز به خیر،
آقای معروفی من با سایت شما در پانزدهم ماه پیش آشنا شدم و از همان روز با شوق فراوان در قسمت نظرخواهی شروع به نوشتن کردم ،
خواندن نوشته هایتان و نظرات خوانندگان، زمان مطلوبی برایم خلق کرده اند،
من در دو تابستان پیش دو بار افتخار دیدارتان را داشتم،
بار اول بر حسب اتفاق، خانه هدایت را دیدم،
به گمانم، میبایست در آن زمان وقت بیشتری از حال میداشتید، باری احساس آشنایی دیرنه ای را در چشمانتان در حین گفتگو با شما میدیدم،
بعد از خواندن رمان زیبایتان "سمفونی مردگان" برای بار دوم شما را دیدم، باز چشمان آشنایتان را در حین توضیح سوالی در ارتباط با رمانتان میدیدم،
و من ترجمه آلمانی "سمفونی مردگان" را بدست آورده و شما هنگام خداحافظی به من یک ـ سی دی ـ از پیانو نواز محبوبتان را هدیه کردید که چهار اثر این هنرمند در آن پیاده شده،
و تعریف بار سوم را به تقدیر میسپارم، تا در دیداری دگر شفاها یادآوریش کنم،

Posted by: سعید at July 29, 2005 1:39 AM

يكي مرا از خواب بيدار كند!!!!!!!!!!!!!!!!! عباس معروفي ...اينجا؟ واي من چه بي خبر بودم.....راستش كمي هول كردم و نمي دانم چه بنويسم... دلم مي خواهد كلي حرف بزنم و بعدش ساكت شوم.اصلا نمي دانم ادب اينجا چه جوريست....اگر اجازه دهيد من يك جيغ بكشم...البته با اجازه شما..............استاااااااااااااااااااااااااادددددددددددددددددددددددددددددد

Posted by: mahyar at July 29, 2005 12:34 AM

اين صدا دست مرا گرفت و گفت:

در طنين تبسم يك آهنگ
پشت خاموشي حرف
پناه مي برم.
و باز
همه ي خرده ريزه هاي زندگي
در زلالي سكوت
محو مي شود.
كريمي

Posted by: Ali Karimi at July 28, 2005 8:41 PM

فرياد من شكسته اگر در گلو و اگر
فرياد من رسا
من از براي راه خلاص خود و شما
فرياد ميزنم. نيما

Posted by: ... at July 28, 2005 8:12 PM

سلام آقاي معروفي با نوشته ات وشنيدن اين موسيقي بيشتر به خودم آمدم " آه از اين زندگي و ما آدمها به كجا ميرويم

Posted by: rozbeh at July 28, 2005 7:11 PM

Dear Mr.Maroufi
Good Music Creates Silence" , Im there drowning in that silence. Its Magnifcent since no one is around and Am drowning more and more.

By the way your kindness is whole heartedly appreciated i would like to thank you for the package you have given to Alireza.Sh, who is in berlin.
we will remember you each and only time we listen to those wonderful pieces while we once again meet each other in Tehran next september drowning with your presence.

Tnx
Peter

Posted by: peter at July 28, 2005 3:29 PM

سلام
هميشه مي خواستم از شما در باره اين موسيقي خيال انگيز سوال كنم.
ولي يكي دوسال پيش فيلمي ديدم ساخته مايك نيكولز با بازي اما تامپسون به نام wit يك شاهكار تلويزيوني خيلي عميق اگر نديدينش حتماَ اين كار رو بكنيد.
موسيقي متن فيلم دقيقاَ همين موسيقي روي سايت شماست كار يك آهنگساز لهستانيه به نام Henryk Mikolaj Gorecki
ممنون از انتخاب بسيار زيباي شما !
باز هم تاكيد مي كنم براي كساني كه فيلم رو نديدند يك شاهكار در مورد زندگي با شهود رو از دست ندن!
ممنون و پايدار باشد
امير

Posted by: amir at July 28, 2005 10:15 AM

سلام
جالب است عباس. با اين همه روحيه و مشكلات آهنگي زيبا را با گوش دل شنيدن لذت بخش است و عالي

Posted by: ایران امروز at July 28, 2005 10:15 AM

و اگر رفقا هم كيش و مات شوند؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
ممنون از شما به خاطر پنجره اي كه هر روز براي ما مي سازيد به وسعت زندگي!:)
مانا بمانيد.

Posted by: narges at July 28, 2005 8:40 AM

و نوح نيز نجار بود /درخت را بريد /تا از خدا فرار كند/ اما اين سنگ رد دست پسررا در هوا نشان مي دهد/ كه خدا را مي خواست/ به ياد پدر بيندازد/////ما بال بال زديم اما آسمان را نديديم-----فرياد ناصري

Posted by: فریاد ناصری at July 28, 2005 2:46 AM

Dear Mr. Maroufi, it's me again... faghat oumadam be pass-e hameye shour o razi ke dar neveshte-hatoun hast va mehrbani-toun, hameye gol-haye vahshiye donya ro taghdime shoma konam...(ke chantashoun injast):
http://www.dclunie.com/eshelton/wildflow/wildind.html
on the right side menu, you can choose the pictures you like or click on the common name on top ...

ba ehteram va sepass

Posted by: anita at July 28, 2005 2:07 AM

متاسفانه من منظور شما را از اين يادداشت (... نوبت بازي با رفقاست)و متني كه در عدم امضاي نامه خانم ميرزاده گي نوشته بوديد متوجه نشدم

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at July 28, 2005 1:23 AM

wow!!! you always write like you are writing to your beloved/lover... i guess you are virtually a great lover ... i envy your beloved then
i liked the russian proverb;! made me think, especially about the carpenters... and sorry i write in english... i had to change my keyboard and i'm a bit sick today

Posted by: anita at July 28, 2005 1:04 AM

من فقط مبهوتم...

Posted by: من at July 28, 2005 1:01 AM

اين موسيقي متن آدم را كرخت مي كند و نمي گذارد كه به چيز ديگري فكر كنم.

Posted by: vajiheh at July 27, 2005 11:22 PM

از قديم گفته اند دل به دل راه داره..........
همين ديشب در مورد اين كه اين آهنگ از كيست با يكي از دوستان صحبت مي كردم كه نيك جوابمان را داديد........

دلم براي خودم تنگ مي شود
و ساز دل شكسته بد آهنگ مي شود
چه جاي خواندن منظومه هاي عرفانيست!
در آن زمانه كه نيرنگ فرهنگ مي شود.......

دوست جان چندي پيش كنسرتي با رهبري روحاني در تالار وحدت برگزار شد...شاهدند دوستان كه پس از كنسرت اشك در چشمانم حلقه زده بود........چند وقت ديگر كنسرت بعدي را خواهم شنيد؟!! كي بازي تمام مي شود!

Posted by: shobeir at July 27, 2005 10:10 PM

اين صدا موسيقي متن وبلاگ گردي هاي شبانه ي ماست.به روس ها بگوييد جايي براي وبلاگ نويس ها هم بگذارند.

Posted by: hamed at July 27, 2005 9:37 PM

سلام ... زیبایی و خیال انگیزی این موزیک همیشه برایم جالب بوده میشه این صفحه سبز را باز کرد و با شنیدن این ساز روح بخش و خواندن مطالب ناب حضور خلوت انس به خدا رسید ... بیاد آن که دارد هستی اش را بخاطر اندیشه اش میبازد آیا تاریخ شاهد خوبی خواهد بود ؟

Posted by: هستی at July 27, 2005 9:15 PM

سلام عباس عزيز!
چه جالب!
اتفاقا ديشب چند بار خواستم كامپيوترم را خاموش كنم، اما همين آهنگ شگفت‌انگيز نگذاشت!
هر بار خواستم عزمم را براي خاموش كردن جزم كنم با خود گفتم همين يك‌بار، و ذهنم را پرواز ميدادم در داستاني به وسعت هستي...
نفهميدم چگونه خوابم برد، همينقدر فهميدم كه سحر هنوز داشتم پرواز ميكردم، بدون خستگي و سبكبال...
ممنونم براي حسن سليقه و ظرافت روحت كه مكاشفاتش را سخاوتمندانه به هم‌‌سايه‌گانت تقديم ميكني...

Posted by: سينا هدا at July 27, 2005 9:08 PM

گندم تشنه ي بخشش بود
پرنده گرسنه ي گندم
دست تو اما
در كار مترسك
( جواد رجبي )
آقاي معروفي كاش نزديكتر بودين تا وقتي باهاتون درد دل مي كنيم بيشتر احساس سبكي كنيم . كاش برگردين . كاش صداي موسيقي زيباتون بلندتر بود . کاش

Posted by: عمو جواد at July 27, 2005 8:24 PM

هنر یاد آور خاطره ای مبهم از مقام والایی است که در بهشت داشته ایم و از آن فرو افتاده ایم ......

Posted by: ساناز at July 27, 2005 7:21 PM

اسمش رو نمي‌دونستم اما مثل حسش نهايت رو ازت مي‌گيره. هميشه خلوت انس رو كه مي‌خونم صفحه رو باز مي‌ذارم و مي‌رم سراغ وبلاگ‌هاي ديگه.خوندن مطالب بچه‌ها با زمينه اين اهنگ اينه در اينه ست...

Posted by: رهايي at July 27, 2005 7:14 PM

راستش اگه شما نمي گفتيد من تا 30 سال ديگه هم نمي فهميدم كه اين صفحه صدا داره.
ولي با آخر نوشته شما موافقم. بي موسيقي هيچ كاري نميشود كرد. مطلقا هيچ كاري نميشود كرد.
در زيبائي آهنگ اين صفحه هم شكي نيست

Posted by: dozdaki at July 27, 2005 6:26 PM

سلام استادم,

بار ها و بارها گفته ام كه حتي اگر براي شما اهميتي نداشته باشد! دير زماني است كه از همه تيره گي ها و آواره گي ها پشت موسيقي و قلم اين صفحه و شايد مهم تر از اين دو, پشت صاحب اين صفحه پناه جسته ام.
پناه مي دهيد ؟

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by: pooneh at July 27, 2005 5:10 PM

نظرت عوض شد؟ باشه...پنجره هم خوبه!

Posted by: من at July 27, 2005 4:04 PM

بله موسيقي حدفاصل روح و جسمه! درست نقطه صفر مرزي...شب سكوت كوير شجريان رو گوش كنيد آقاي معروفي! مست ميشويد!

Posted by: آریاپور at July 27, 2005 3:40 PM

موسیقی همیشه یک چیزی را آن ته ته های دلم قلقلک می دهد.
شما می دانید چیست؟

( مرسی به خاطر تبریک...)

Posted by: سورئالیست at July 27, 2005 3:18 PM

من شايد كار موسيقي حرفه اي نكرده باشم ولي شنونده ي خوبي هستم .
من آهنگ خرد شدن استخوان مردي را زير بار مشكلات زندگي را خوب تشخيص مي دهم و همينطور آهنگ محزون سالخورده اي را در سراي سالمندان ، موسيقي تلاقي دو نگاه عاشق ، آهنگ غربت يه دوست دور از وطن حتي من موسيقي اضطراب ترس از هر آن توبيخ شدن را تشخيص مي دهم .
و موسيقي هاي درهم و خارجي را كه در آزادي مرد زنداني نواخته مي شد .
امير تا بعد

Posted by: صد سال تنهایی at July 27, 2005 2:54 PM

پيكرتراش پيرم و با تيشه خيال
يكشب ترا ز مرمر شعر آفريده ام
تا وا نهم درون دو چشم تو ناز را
ناز هزار چشم سيه را خريده ام.
نادر نادر پور.
گفتي مرا بتراش...ديدم مرمر تراش از نجار بهتر مي تراشد ...صيقل هم مي دهد!!

گوشزد عزيز،
سطر پايانی را تغيير دادم، و به يک پنجره دل خوش کردم.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: گوشزد at July 27, 2005 11:58 AM

بیم آن میرود که بر حکومت جانشین، که حتماً هم حکومتی دموکراتیک و سکولار قرار است باشد، همان رود که بر حکومت فعلی قرار است برود،
بیم آن میرود که حکومت جانشین مانند حکومت فعلی دشمنانی به جنگ طلبیش خوانند، همانطور که دشمنان حکومت فعلی خواهان نابودی آنند،
بیم آن میرود که این رفتنها و آمدنها ادامه داشته تا هنگامیکه به آن آگاهی نرسیم که: حق خواهی و احساس مسؤلیت در برابر قانون دو مقولهُ وابسته به هم و وجود هریک دلیل بودن دیگریست،
بیم آن میرود پا فشاری تنها بر حق طلبی که یکی از خصایل نیک انسانیست وقدمیست برای نزدیکی به آدمی شدن، باز مانند هر بار باعث گردد بال دیگر این پرندهُ آزادی را فراموش کرده و یا به آن کم بها دهیم،
بیم آن میرود که در این جامعهُ به اصطلاح ماشینی شده، تا هنگاميكه قوانین رانندگی آن با چنین صراحتی هم از جانب آگاهان به قوانین "راهنمائی و رانندگی" و هم از کسانیکه اهمیت اجرای قوانین برایشان به کل بی معناست و این دسته کم هم نیستند، پایمال میگردد، اگر باز هم به آموزش فرهنگی این مرز وبوم کم بها داده شود، کبوتر آزادی را با یک بال خواسته ایم، وکبوتری یکبال در پرواز نیاید،
بیم آن میرود که باز....

با سلام و روز به خیر، شعر گونه ای برای شما به خاطر بشر دوستیتان.

هست آیا هنوزْ، خانه ای که در آن،
رقص گلبرگ شعلهُ شمعی نگران،
به فراموشی شبهای چراغان،
به سر شاخه شبهای دراز،
به شبهائی که در آن،
شاپرکها، شعلهُ جان به شمع میدادندْ،
روشنایی بخشد.


سرافراز و برقرار باشید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at July 27, 2005 10:53 AM

معروفی جان

الان خبردار شدم که جلو اجرای نمایش بهرایم بیضایی رو گرفتن. اون هم از یک مرکز نامعلوم. نمایش رو دیده بودم. حتا برام عجیب بود که چطور اجازه ی اجرا گرفته.
هنوز تو فکر این توقیف بودم که دوست دیگه ام که در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی بود بهم خبر تعطیلی این مرکز و بهم داد.

از امروز نویسنده ها کارای بیشتری دارن که بذارن تو گنجه هاشون تا خاک بخوره. شاعرا بیشتر می تونن درگیر بازی با کلمات و لغت ها بشن.
تو استعاره ها مون زنده می مونم.

تا یک روزی یکی بیاد مومیایی ها رو کشف کنه.

Posted by: آرش at July 27, 2005 10:34 AM

آقاي معروفي

سايت خوابگرد اين جا قابل دريافت نيست. ممكن است ايميل رضا شكرالهي را در اختيارم بگذاريد. در ضمن موسيقي صفحه خيلي زيباست. هر چند به نظرم توصيف شما از آن هم زيباتر است.

Posted by: hamid peimany at July 27, 2005 10:26 AM

هنگام‌ كه‌ گريه‌ مي‌دهد ساز
اين‌ دود سرشت‌ ابر بر پشت‌...
هنگام‌ كه‌ نيل‌ چشم‌ دريا
از خشم‌ به‌ روي‌ مي‌زند مشت‌
زان‌ دير سفر كه‌ رفت‌ از من‌
غمزه‌ زن‌ و عشوه‌ ساز داده‌
دارم‌ به‌ بهانه‌هاي‌ مأنوس‌
تصويري‌ از او به‌ بر گشاده‌
ليكن‌ چه‌ گريستن‌ چه‌ توفان‌؟
خاموش‌ شبي‌ است‌. هر چه‌ تنهاست‌.
مردي‌ در راه‌ مي‌زند ني‌
و آواش‌ فسرده‌ بر مي‌آيد.
تنهاي‌ دگر منم‌ كه‌ چشمم‌
توفان‌ سرشك‌ مي‌گشايد.

هنگام‌ كه‌ گريه‌ مي‌دهد ساز
اين‌ دود سرشت‌ ابر بر پشت‌
هنگام‌ كه‌ نيل‌ چشم‌ دريا
از خشم‌ به‌ روي‌ مي‌زند مشت‌
(نيما يوشيج)

Posted by: آرش at July 27, 2005 8:35 AM
Post a comment









Remember personal info?