July 31, 2005

متن نامه‌ی ‌گنجی را امضا می‌کنم

سلام جناب معروفی
همان‌طور كه قرار بود امشب در كنار خانواده‌ی آقای گنجی بودیم. جمعیت زیاد بود. شروع برنامه با سخنرانی خانم سیمین بهبهانی انجام شد و به دنبال آن سخنرانی‌های دیگران و خواندن سرودهایی توسط مردم.
هر چند که، هر جا سخن از آزادی‌ست شما حضور دارید اما من جسارت كردم و به جای شما هم فریاد آزادی سر دادم. با دو شمع در دستانم سرود ای ایران را خواندم.
خانم گنجی هم صحبت كردند... و گفتند: «وقتی امروز به ملاقات آقای گنجی رفتم و به ایشان گفتم كه قرار است مردم به خانه‌ی ما بیایند چنان چشم‌های بی فروغش درخشید كه وصف ناشدنی است.
این اخبار را از رسانه‌ها خواهید شنید اما یک خبر را من برایتان می‌گویم چرا كه فقط بین من و خانم گنجی این صحبت رد و بدل شد.
وقتی به خانم گنجی گفتم كه آقای معروفی نامه‌ی بسیار زیبایی برای آقای گنجی نوشته‌اند و در آن نامه گفتند: كه رمانی خواهم نوشت تا به ایشان هدیه كنم، می‌دانید چه گفتند؟
چنان مرا در آغوش گرفتند و تشكر از شما می‌كردند كه...
گفتند در اولین فرصت این خبر را به آقای گنجی خواهم داد، و می‌دانم كه ایشان خیلی خوشحال می‌شوند.
به امید آن‌كه هر چه سریع‌تر گنجی آزاد شود و شما هم به آغوش گرم میهن بازگردید.
شاد باشید / مينو

عزيزم مينو، همين حالا نامه‌ات به دستم رسيد. با ويرايشی مليح آن را در صفحه‌ام ‌گذارم. آنجا که چشمان بی‌فروغ گنجی می‌درخشد، من نيز اميدوار می‌شوم که اينقدر دلشوره نداشته باشم، از نگرانی در می‌آيم، و لبخند می‌زنم، هرچند که تمام اين روزها تا می‌آمدم يک لقمه نان در دهنم بگذارم، گريه راه نفسم را می‌بست و دلم می‌خواست با همان لقمه که فرو می‌دهم در هق‌هقم خفه شوم.
هميشه همينجور بوده تا حالا، تمام جوانی من همين‌جورها گذشت، موهام سفيد شد، و اين دلتنگی برای "آدم" خوابم را آشفت. هنوز گرفتار نگاه مهربان احمد ميرعلايی‌ام، هنوز برای استقبال و بدرقه‌ی اديبانه‌ی سعيدی سيرجانی لبخند می‌زنم، هنوز خيابان تخت طاووس برای من به انتها نرسيده، و نمی‌توانم سرم را از شانه‌ی محمد مختاری بردارم، هنوز گيجم، هنوز نمی‌فهمم "اصلاح‌طلبانی" که اينهمه شعار دادند و سنگرها را يکی‌يکی واگذار کردند، حالا کجا سنگر گرفته‌اند؟ همان بزدل‌ها، همان عاشقان پست که برای احراز صلاحيت‌شان نماز شب‌خوان شده بودند، همان‌ها که هشت سال چهره‌ی واقعی جمهوری اسلامی را با لبخندشان برای عالم و آدم ماله کشيدند، از شاملو و سيمين بهبهانی و شيرين عبادی و داريوش اقبالی مشت‌مشت خرج کردند که مردم را رنگ کنند، همان ترسوها که ديگر گنجی را به‌جا نمی‌آورند...
راستی چرا زير نامه‌ی گنجی را امضا نمی‌کنند؟ گنجی به معين گفت کابينه‌ات را در اوين بساز، و آن آدم کوچک نفهميد. و عجيب است که همين هفته‌ی پيش خاتمی هم گفت: «دوستان اصلاح‌طلب توقع داشتند كه تندتر در اين راه برويم اما اگر مى‌رفتيم آنها مرد اين ميدان نبودند.»
من دنباله‌رو هيچکس نبوده و نيستم، ولی به دنبال گنجی به راه ادامه‌ می‌دهم. اين همان راهی است که دوست داشتم، همان جايی که پانزده سال پيش هم می‌نوشتم که مسئله‌ی من تنها نوشتن يک رمان نيست، ما وقتی برای انتشار آن در اولين گام حقوق‌مان محروميم، ناچاريم برای آزادی بيان کار کنيم. يک روز عباس معروفی را "سياسی‌کار" يا "تندرو" می‌خواندند، يک روز می‌گفتند: «ناکس! تو پشتت به کجا بنده که اينقدر تند ميری؟» بعد يکی‌يکی نوبت به ديگران هم رسيد.
روزی که به گردون حمله کردند و مجله‌ام توقيف شد (بار اول)، در دفتر محسن سازگارا متنی نوشته شد که حدود شصت مجله آن را امضا کردند، و من اميدوار بودم که ما راهی به دهی پيدا خواهيم کرد. وقتی در ادامه‌ی کار به سردبير دنيای سخن، شاهرخ تويسرکانی تماس گرفتم، گفت شب که به خانه می‌روی بيا که ببينم چه خبر شده. (خانه‌اش در نياوران چند قدمی خانه‌ی من بود) شب نامه را به دستش دادم، خواند و نگاهی عاقلانه به سرتاپای من سراپاتقصير انداخت: «آخه عزيز من، پسر من، برادر من، چرا وارد بازی‌های سياسی مي‌شی که ما رو هم در گير می‌کنی؟»
نامه را از دستش کشيدم و از خانه‌اش بيرون زدم. عربده می‌کشيدم. بازی؟ سياسی؟ درگير؟ ای...
پنج ماه بعد در دفتر دنيای سخن بمب گذاشتند و نصفش را به سطل آشغال کشاندند. صبح روز بعد به آنجا رفتم، شيشه خرده‌ها را جارو کردم، و به تويسرکانی گفتم: «چکار کنم برات؟»
باز هم آدم نشده بود. گفت: «ما داريم دوستانه مسئله را حل می‌کنيم. يک‌وقت نروی با راديوهای بيگانه شلوغش کنی.»
از آنجا بيرون زدم. عربده می‌کشيدم. بازی؟ سياسی؟ درگير؟ بيگانه؟ شلوغ؟ ای...
همين اتفاق بار ديگر با مجله‌ی کيان رخ داد، و همين حرف‌ها را با رضا تهرانی مطرح کردم. گفت: «دعوت کرده‌ايم بچه‌های حزب‌الله شهر ری امشب بيايند اينجا که دوستانه مسئله‌ی بمب‌گذاری را حل و فصل کنيم. آقا يک وقت با بی بی سی مطرح نکنيد شما!» وضو گرفته بود که نماز سر وقت بخواند. (آخر صوابش بيش‌تر است. آخ! تو می‌خواهی به بمب‌گذارهات شام بدهی که چی را از دل‌شان دربياوری؟ می‌خواهی اين دنيات را به گه بکشی که آن دنيا يک حوری لهستانی بيندازند توی بغلت؟ يا مثلاً در جهنم به يک نيم‌سوز سوارت نکنند؟ ول کن آقا جان! مسخره است. مگر چه کرده‌ای تو؟! مگر فرمان قتل داده‌ای؟ مگر آدم کشته‌ای؟ مگر حقی را ضايع کرده‌ای؟ مگر دلی را سوزانده‌ای؟ مگر کسی را به زندان انداخته‌ای؟
- من ... من معلم  بوده‌ام، نويسنده بوده‌ام، کار کرده‌ام، کتاب خوانده‌ام، موزيک شنيده‌ام، برای انسان اشک ريخته‌ام...)
دلم می‌سوزد اگر اين را نگويم. همين دو سه سال پيش با خاتمی دقيقاً درباره‌ی  گنجی و ديگر روزنامه نگاران در زندان سئوال کردند، لبخندی زد و گفت: بیگناهی در زندان های ما نيست. ما زندانی سياسی نداريم.
و اين روزهای آخر که غزل‌های خداحافظی‌اش را می‌خواند می‌گويد: چقدر شب‌ها برای ملت ايران گريه کردم.

راستش يکی از اين حرف‌ها دروغ است. يا گريه را نمی‌شناسد، و يا زندانی سياسی را.
امروز جامعه از دو سو در حال تخريب است:
آتش و دار. بخش آتش البته به ما مربوط نيست. از يک‌سو رهبر ايران تلاش می‌کند که منطقه را با اعلام اينکه بمب اتم داريم به آتش بکشد، و از سويی، قلم و انديشه را در ميدان شهر به دار
آويزد. برای اين کار به جمع حمله می‌برد، يکی را تنها می‌کند، و می‌آويزد.
1-  ما نبايد بگذاريم کسی تنها بماند. بايد هوای جمع را داشته باشيم. گروهی حرکت کنيم، و برای اين‌ کار پای يک گروه را به ميان بکشيم. (گلستان سعدی را لطفاً بخوانيد)
2- روی گروه معروف به اصلاح‌طلبان حساب باز نکنيم. هروقت پای پست و مقام به ميان آيد همه را مثل حزب توده خواهند فروخت.
3- آخرين راهکار عملی اين است: پای نامه‌ی آخر گنجی امضا بگذاريم. يعنی همه بپذيريم که مفاد آن نامه (پيام صريحش) را می‌پذيريم، وگرنه شتر رهبر انقلاب درِ خانه‌ی همه خواهد خوابيد. 25 سال پيش من کيانوری را ديده بودم، هارت و پورتش را هم ديده بودم. گروه‌های سياسی را چپ امريکايی خواند و همه را به باد داد، گفت چپ امريکايی را به دولت معرفی کنيد. بعد خودش لجن‌مال شد و به باد رفت. هنوز هم هوادارنش دارند آدم بو می‌دهند.
شتر رهبری حتا درِ خانه‌ی سران و دولتمردان هم خواهد خوابيد. فقط زمانش فرق دارد، و قيمتش. که آدم پيش از لجن‌مال شدن، جانش را مثل اسپارتاکوس، مثل سياوش، مثل آرش، مثل حسين، مثل حلاج به دست گيرد و انسانيتش را برهاند.
بنابراين ساده بگويم:
من متن نامه‌ی ‌گنجی را امضا می‌کنم.
لطفاً به شاه سلطان علی ‌خامنه‌ای حالی کنيد که ما چند هزار نفريم. اين آغاز ماجراست.

* دوستان عزيزم،  لطفاً لوگو و فضای مناسب برای جمع‌آوری امضا را فراهم کنيد و نگذاريد اين حرکت گنجی خاموش شود. شمعی برابر شمعی بگذاريد، امضايی برابر امضا. اين آتش با حضور و نام شما جان می‌گيرد. حتا اگر گنجی نباشد، من نباشم، تو نباشی. (خانم شکوه ميرزادگی، ميشه خواهش کنم شما آغاز کنيد؟ ميشه فضا رو فراهم کنيد؟ ممنونم.)

@ July 31, 2005 1:14 AM | TrackBack
Comments

سال نو را به تمام ازاديخواهان تبريك عرض مي كنم و مطمنا امسال سال پيروزي حق است ما با اميد ازادي تمام زندانيان و پيروزي مردم در بند سال نو را اغاز مي كنيم .جوانان مبارز خمين

Posted by: shhab1979 at March 20, 2009 2:54 PM

درود بر گنجي و گنجي ها كه زندان و شكنجه را به جان خريدند و اينگونه استوار جلوي استبداد ايستادند . من و دوستانم واقعا از روحيه ازادي خواهي اقاي گنجي تحت تاثير قرار گرفتيم و ديگر ازاديخواهي و شجاعت را در كتابها فقط نمي خوانيم بلكه هستند امثال گنجي كه پايمردانه از حقوق ملت دفاع مي كنند .من شرمگينم كه شما در زندان باشيد و من در زندان بزرگتر شما زير شكنجه باشد و من در خانه بنشينم . ما جوانان مبارزخمين نامه را امضا ء مي كنيم و از شما حمايت مي كنيم . ماپيروزيم چون حق با ماست.جوانان مبارز خمين

Posted by: شهاب.خمين at February 2, 2009 5:39 AM

سلام
منم هستم.

Posted by: اميد at June 21, 2008 3:59 PM

مرگ بر خامنه اي . خامنه اي بايد برود

Posted by: peyman at June 4, 2007 6:10 PM

براي ايران جاودان و مردمش و آزادي امضا مي كنم.

Posted by: شروین at January 26, 2007 10:27 PM

سلام ما هم خواهان ایرانی اباد ایرانی ازاد ایرانی مردمی هستیم

Posted by: babak at December 8, 2005 8:42 AM

اگر ميدانستم چگونه ميشود از آقاي گنجي حمايت كرد يك لحظه هم تامل نميكردم...

Posted by: monireh at August 18, 2005 5:45 AM

گنجی تبلور و نماد افتخار افرینان ایران است .درود خدا و ملت ایران بر گنجی .

Posted by: amir at August 14, 2005 5:40 PM

امضا ميكنم.

Posted by: ستاره at August 11, 2005 10:47 AM

جناب معروفي من هم امضا ميكنم. بي نهايت ممنون از اين طرح. هنوز فراگير نشده؟

Posted by: بابک at August 10, 2005 1:14 AM

امضا ميكنم تا لرزه بر اندامشان بيفتد...

Posted by: فواد at August 9, 2005 1:58 PM

من هم به نوبه ي خودم ارزوي ازادي اقاي گنجي رو دارم و اميد وارم خداوند متعال تفكري به اين نظام بدهد تا بفهمند خواستار ازادي بودن گناه و البته جرم نيست.

Posted by: sharareh s at August 9, 2005 8:11 AM

Man ham emza mikonam, movafagh bashid.

Posted by: بهنام at August 7, 2005 11:50 PM

با افتخار به دوست خوبم مينو كه سايت را معرفي كرد و به اميد ازادي تمامي زندانيان سياسي و اكبر گنجي كه حديث مقاومت است.

Posted by: maryam at August 6, 2005 11:43 PM

سلام آقاي معروفي.مشخصا دليلي وجود نداره كه يه انسان آزاده نامه گنجي رو امضا نكنه...اما شرايط ما رو هم در نظر بگيرين.وبلاگها هر روز هك و فيلتر ميشن و وبلاگ نويسها رو زنداني ميكنن.اما به هر حال در مقابل حركت گنجي شرمنده ايم...من فعلا با اسم مستعار هستم.تا بعد كه اين حركت قوت بيشتري بگيره.به اميد اون روز و با تشكر فراوان از شما.

Posted by: Daneshjoo azad at August 6, 2005 4:27 PM

من نيز بر اين باورم كه اسلام بايد اريكه سلطنت را وانهد و مملكت را قبل از آنكه دير شود به كاردانان و سياستمردان واگذارد. بياييد با اعلام زودرس (اما از نغر زماني محدود) عفو عمومي به حاكمان اطمينان دهيم كه درصورت كنار رفتن از حكومت. مورد تعقيب قرار نخواهند گرفت. اينان ميدانند كه عمر سلطنت شان به سر آمده است اما از ترس خشم خلق قدرت را رها نميكنند.

Posted by: Mehdi at August 6, 2005 10:35 AM

با افتخار امضا میکنم.

Posted by: هستی at August 5, 2005 10:43 AM

KHAMENE-E BAYAD BERAVAD

Posted by: Korosh at August 5, 2005 9:55 AM

به نام زندگی !!

Posted by: ناشناخته ها at August 5, 2005 5:23 AM

به نام مقدس آزادي

Posted by: maryam at August 4, 2005 10:09 PM

سلام
نه فقط من نامه را امضا مي كنم، بلكه خواهر و برادر، اقوام و دوستان همه و همه امضا مي كنند.

حرف گنجي حرف دل مردم ايران است. خامنه اي بايد برود و حتما هم مي رود.

يه روزي همين روزا خامنه اي خواهد گفت: ملت صداي شما را شنيدم و اميدوارم كه آنروز ديگر دير نشده باشد.

Posted by: حميد سپهري at August 4, 2005 7:57 PM

اعتلای ملک و ملت سرخط ایمان ایشان بود. ارش

Posted by: arashshipaktir at August 4, 2005 5:06 PM

سلام آقاي معروفي عزيز . سخنان اقاي گنجي حرف همه ماست كه او از عمق جانش فرياد مي كند آنچه را كه ما در ته دلمان زمزمه مي كنيم تمضا اين نامه كمترين كاري هست كهمي توانم انجام دهم

Posted by: خرس مهربان at August 4, 2005 4:27 PM

دل و جان و زبان و قلم من با شما و تمام آزاديخواهان ايران است

Posted by: گاو مقدس at August 4, 2005 1:40 PM

استاد سلام... من هم امضا مي كنم درود بر شما و پايدار باشيد

Posted by: Alius Maximus at August 4, 2005 9:34 AM

با تمام هستي و جانم از هستي اكبر نازنين هم كلاس سابق دانشگاهم
دفاع ميكنم.
فرزين قراباغي

Posted by: farzin at August 4, 2005 6:20 AM

با جان و دل امضا می کنم.

Posted by: دخو at August 3, 2005 9:08 PM

برای گنجی که چون شمعی می سوزد.
×××
تپش هایت را گاه به سختی می شنوم
پیشتر زانکه خاموش شوی
با ما به یاوری
از فرازی ورجاوند نشانی ده.
تا هنگامی که
بر هره چشمان بی فروغ خود کز می کنیم
آزمندی بر رهایی - نه مرگ - را
از اندوهانمان بخوانند.

م. فراست

Posted by: M. frasat at August 3, 2005 12:38 PM

به فرموده بزرگ آزاد مرد عالم بشری حسین بن علی (ع) اگر دین ندارید لا اقل ازاد باشید . به پیروی از این سخن مولا زیر این نامه را امضا کرده وکاملا انرا تایید می نمایم .

Posted by: hadi at August 3, 2005 12:18 PM

اميدوارم تيغ گنجي كه در چشم و گلوي آغايان فرو رفته هرچه زودتر آنها را به پايان راهشان برساند
ضمن همدردي با خانواده گنجي ارزوي رهائي با سربلندي اكبر گنجي را دارم.

Posted by: Hamid at August 3, 2005 9:32 AM

يه پرسـتـو توقـفـس، پـَرپـَر ِپـيـغـام بـَده
واسه گفتن يه حرف، به آب و دون لب نزده
يه پرستو داره باز، جون می کنه جای همه
تو قفسـزاری که راز پيش ِ نفس کش ها کمه

من و تو ساکت و سرد !
من و تو زخمی ِ درد !
حرف حق ماسيد و مـُرد
رو لبای زن و مـَرد !

يه پرستوی اسير، مثل يه قـقنوس می سوزه
اگه دوره، اگه دیـر، داد می زنه وقتِ روزه
شهر ِ شب خوابه و روز مژده‌ی بيداری می‌ده
ميگه وقتِ رفتنِ کرکس و لاشخور رسيده
من و تو ساکت و سرد !
من و تو زخمی ِ درد !
حرف حق ماسيد و مـُرد
رو لبای زن و مـَرد !
...

Posted by: Sharif at August 3, 2005 5:46 AM

ميخام بگم گنجي خيلي مردي

Posted by: mahmoud at August 2, 2005 11:07 PM

ما امضا مي كنيم ولي كو صفحه اي كه بايد توش امضا كرد؟

Posted by: شراگیم at August 2, 2005 9:56 PM

سلام، كمي دير متوجه شدم. استاد! من هم هستم! امضا مي كنم! تنها كاش سرو سامانش دهيم! اگر كاري از دست من و دوستان بر مي ايد بفرماييد. اي ميل بفرستيد.

سامی عزيزم،
لطفاً خودت ماجرا را پيگيری کن. امضاهای صفحه ی مرا بگذار، و ماجرا را تا سرنگونی ولايت فقيه ادامه بده. ممنونم.
با مهر / عباس معروفی

Posted by: سام الدين ضيائي at August 2, 2005 7:39 PM

من هم بنام آزادي و انسانيت امضا ميكنم.

Posted by: Farda at August 2, 2005 6:27 PM

متن نامه آقای اکبر گنجی را امضاء می کنم . البته من کسی نیستم که بتوانم بر سخنان ایشان تائید بگذارم . لذا جهت حمایت از حقوق اولیه ملت ایران و با اعتقاد به اینکه دموکراسی تنها راه حل رسیدن ما به اوج و موفقیت های مختلف می باشد و همینطور با توجه به اینکه آقای گنجی حکومت مردم را بر مردم می پسندد این نامه بخشی از خط مشق سیاسی این حرکت می دانم و بر زیر آن برای احترام به آقای گنجی امضاء می گذارم

Posted by: مد روز at August 2, 2005 5:06 PM

براي دفاع از اسلام امضا مي كنم

Posted by: امیر حسین استیری at August 2, 2005 4:27 PM

I have a suggestion, could someone provide us the addess og Gandji's hospital so we can send him a get well card, I bet there would be lots of cards sent to him, so we show our support.

Posted by: Saman at August 2, 2005 4:09 PM

سلام جناب آقاي معرفي.
من هم اين زير را امضا مي كنم. به اميد روزي كه راهي مسالمت آميز براي كنار رفتن هركسي از قدرت باشد. و البته هركسي, و نه فقط آنان كه ما نمي پسنديم.

Posted by: mehdi heidari at August 2, 2005 4:08 PM

من هم امضا مي كنم

Posted by: محمد جواد طواف at August 2, 2005 2:28 PM

و منهم امضا ميكنم

Posted by: irani at August 2, 2005 1:32 PM

امضا ميكنم به خاطر اينكه نبودم تا براي فرخي يزدي_ مصدق _امير كبير_قائم مقام فراهاني امضا كنم چون نتوانستم براي مختاري و پوينده امضا كنم.گنجي را با هيچ كس مقايسه نميكنم گنجي فقط آدميست كه بر خواسته.اين شرافت است.اه گنجي را آزاد كنيد

Posted by: nagla at August 2, 2005 12:24 PM

امضا ميكنم فقط براي رهايي گنجي.من هم از سلطان پسندي جهان سوميمان ميترسم اما ميدانم جان كسي كه براي حقيقت برخواسته بسيار ارزشمند است.كاش هميشه صبر نميكرديم كارد به استخوانمان برسد.ما همه شيران ولي شير علم ....حمله مان از باد باشد دم به دم..

Posted by: mahta karimi at August 2, 2005 12:17 PM

دست در دست هم دهيم به مهر
گنجي خويش را كنيم آزاد

Posted by: Roya - Minor Lady at August 2, 2005 11:38 AM

امضا ميكنم و حمايت بي دريغ خويش را از گنجي اعلام مينمايم و به هيچوجه به دنبال محاكمه و انتقام گرفتن از او در حكومت آينده نبوده و نخواهم بود.

Posted by: Roya - Minor Lady at August 2, 2005 11:37 AM

و من هم.

Posted by: سعيد at August 2, 2005 11:09 AM

من هم امضا مي كنم -- آيا بايد به آدرس خاصي رفت براي امضا يا همين جاست؟

Posted by: يوگيني at August 2, 2005 11:05 AM

براي آزادي يك انسان و به حكم انسان بودنش هر كاري بايد كرد

Posted by: Ali at August 2, 2005 9:31 AM

ای دلاور ، ای قهرمان ، ای پرچمدار آزادی ، فرمان دادی : خامنه ایی باید برود. او خواهد رفت و آزادی خواهد آمد.

Posted by: نامدار at August 2, 2005 7:10 AM

MAN MATNE NAMEYE AGHAYE GANJRA EMZA MIKONAM.
AYA DAR HAMINJA KAFIST YA DAR JAYE DIGARI MATNE NAMEYE ISHOUN GOZASHTE SHODE BARAYE JAMAVARIYE EMZA?

Posted by: SHOLEH at August 2, 2005 5:02 AM

من هم نامه را امضا می کنم. خسته نباشید.

Posted by: عبدالقادر بلوچ at August 1, 2005 11:13 PM

نامه را امضا مي كنم.
به دو مورد در نوشته تان اشاره مي كنم. شايد در كناب نقره كار هم آمده باشد. اين عبارت ( رضا توسيركاني باز آدم نشده بود) آيا بدون تو باز آدم نشدي نمي شد دوست يا همكار سابق خود را مورد خطاب قرار داد؟ نمي دانم. يا رضا سلطاني اين دنيا را به حوري لهستاني آن دنيا و لهستاني ؟ فروخت. نمي دانم. به ذهنم رسيد معروقي عريز به كينه هاي كهنه زيادي ميدان داده.

Posted by: akram mohammadi at August 1, 2005 10:47 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
من هم امضا می‌کنم. حرکت گنجی را دوست دارم. اما به ملتم بی‌اعتمادم. ملتی که هنوز سلطان می‌جویند، چه‌گونه می‌توانند از آن طرف بام نیفتند؟! از کجا معلوم که اگر گیرم سیدعلی خامنه‌ای برود، رهبری دیگری جایش ننشیند؟! راستی چرا گنجی دست روی سیدعلی خامنه‌ای گذاشته‌است و نه روی فرضیه‌ی ولایت فقیه؟! نمی‌گویم مطرح نکرده‌است. نه، اما استناد به خمینی خود دلیلی بر این مدعاست که تلاش اصلی باز بر سر شخص است و نه نظام. این خوب نیست. امیدوارم منفی‌بافی‌های من تمامی داشته باشد. شما می‌توانید رهایی‌ام دهید؟!

Posted by: مهرداد at August 1, 2005 9:26 PM

سلام آقای معروفی
در این شرایط سخت ، باید از آقای گنجی حمایت کرد.
من هم هم آمادگی خود را بیان می کنم.
موفق باشید آقای معروفی!
نیما نیلیان

Posted by: نیما نیلیان بوشهری at August 1, 2005 8:28 PM

Dear Mr.Maroufi
Have you listened to Mz.shfiee's interview tonight in Radio Farda............what shoud i say, Even My tears dont solve any thing even my own sadness

Posted by: peter at August 1, 2005 7:40 PM

حمايت از گنجي وظيفه هر انسان با شرف است.

Posted by: آرمان at August 1, 2005 7:39 PM

درود بر شما :
تنها يك پيشنهاد . براي صرفه جويي در مصرف برق!! و به عنوان نافرماني مدني و در دفاع از گنجي هر شب در يك ساعت معين و فقط براي 30 دقيقه با خاموش كردن چراغهاي منازل شهر را درخاموشي فرو بريم . ما كه جرئت فرياد نداريم كمي خاموشي پيشه كنيم . هماهنگ و نمايان .

Posted by: REZVANE at August 1, 2005 3:07 PM

سلام
اولا از ايميل پر محبتتون ممنونم!
ثانيا:من هم براي امضا كردن نامه آماده ام اما گمان نميكنم كه جز يه حركت نمادين فايده ديگه اي داشته باشه!پهلوون تو مانيفست دوم گفت كه بايد مثل جنبش آپارتايد جلوي زندان بريم و فرياد بزنيم:"ما نيز ميخواهيم وارد شويم,در هاي زندان را باز كنيد!" اگر هزاران نفري كه ميخواهند اين نامه را امضا كنند مرد اين كار هستند مطمئن باشيد كه پيروز ميشويم!زمان حركت هاي نمادين و امضا هاي بي فايده به پايان رسيده!
.
.
------------
پيغام خصوصي:
امروز نيز مطلبي نوشته ام كه بدك نيست نگاهي به آن بياندازيد و مجددا نظرتان را بگوييد!(البته اگر قابل بود!)
لينك:
http://405.blogfa.com/post-54.aspx

Posted by: ardeshir at August 1, 2005 2:31 PM

نفسم درنمي آيد اين موسيقي شما با آن نوشته هايتان نفسم را مي گيرد.اكبر نفس مي كسد جان دارد؟نمي دانم شايد هوس موسيقي كرده باشئ شايد هو دلش صداي بالههايش را مي خواهد ...
من دلم صداي فرياد مي خواهد

Posted by: sadaf at August 1, 2005 9:00 AM

می دونید آقای معروفی عزیز... این روزا همه اش چند صحنه ی عجیب و ترسناک جلوی چشمام می آد ... اینکه بسیاری از همین عوامل سرکوب و اختناق و شکنجه و زتدان و اعدام، به فجیع ترین و غیر انسانی ترین شکل به زمین سرد و سخت کوبیده می شوند و فرصت دفاع هم از خودشون پیدا نمی کنند... چیزی شبیه آنچه بر سعید امامی و ... رفت !!... اما نمی دونم چرا حس می کنم که این بازی کثیف با تخریب خاتمی و بعد هاشمی و نیز کروبی شروع می شه و ... چندی نمی گذره که دامن خودی های این جریان بدبوی "موتلفه" رو هم می گیره... اژدهایی هفت سر که سرهاش به جنگ علیه هم تحریک می شن (یا شایدم تا حالا شدن)...
نمی دونم چرا بر خلاف همه ی شواهد و اخبارِ این روزا که هاشمی رو هدف توطیه ی تخریب نشون می ده، من حس می کنم ابتدا با خاتمی شروع می شه...
خاتمی باز هم اشتباه کرد و بلندگوی تصمیم گیران رده بالا شد و قبل از خداحافظی از دولت اعلام کرد: فعالیت کارخانه ی سوخت هسته ای اصفهان از سر گرفته می شود!
آآدم بی سیاست!!!! عروسک!!! چیزی نمی گذره که عروسک بودنش نابودش کنه ، دقیقن کسی رو که این همه به "پرستیژ " و آبروی خودش اهمیت می ده.
.....................................................

خیلی وقته دو تا سوال در مورد "فریدون سه پسر داشت" می خواهم بپرسم:
آخرای "او" نوشتید:
"آدم [...] هرچه کوچک تر باشد، خواسته اش بزرگتر است. و بعدها در آسایشگاه آلکسیانای آخن فهمیدم که آدم های بزرگ اصلا خواسته ای ندارند . شاید به همین خاطر است که عشق در غربت پا نمی گیرد."
خیلی فکر کردم که ارتباط بین عشق در غربت و تجربه ی مجید امانی در آسایشگاه آلکسیانای آخن و آدم بزرگا رو بفهمم... اما...!!!؟؟؟

و اینکه افسانه ی انتهای داستان خیلی برام عجیب بود... نمی دونم اصلن چه مفهومی رو می خواست برسونه؟!... این افسانه کجایی بود؟ ساخته ی ذهن خودتان است؟؟
من افسانه ی ایرانی چند تا بیشتر نخوندم : اگه یادم مونده باشه افسانه های آذربایجان و ... نیز کتاب تلخون صمد بهرنگی و ... یکی دو تا که اسم هاشون دیگه یادم نیست...
قدرت فهم افسانه ایم کمه... فضاهای داستانی شون زیادی سورریالیستی می شه برام ... احساس ترس می کنم و بیگانگی و عقب رفتن در یه زمان بی انتها به مکانی بی نام و نشان!!!!
با این همه داستانهای سورریالیستی صمد بهرنگی همه ی کودکی ام رو تصرف کرد و هنوز تو ذهنمه!!
ببخشید که کامنتم خیلی بلند و درد دلانه شد!

Posted by: anita at August 1, 2005 8:23 AM

سلام عباس نازنین. لوگویی درست کردیم (وب‌لاگ خودم رو ببین). چند تا پتیشن هم موجود هست از طرف کسان مختلف. مسئله ملحق شدن ملت است وگرنه چرخ‌ها در گردش‌اند.

Posted by: هاله at August 1, 2005 7:06 AM

من هم هستم. اسم مرا از همین الان اضافه کنید

Posted by: dozdaki at August 1, 2005 5:53 AM

منم امضا می کنم ولی اقای معروفی یک حرکت سیاسی زمانی موفق است که کاملا برنامه ریزی شده باشد . در حرکتهای سیاسی باید به تمام جوانب یک حرکت و سود و ضرر ان فکر کرد.فکر کنم به بعد از ازادی اقای گنجی باید بیشتر فکر کرد.

Posted by: marjan at August 1, 2005 5:45 AM

سلام معروفی عزیز
همیشه گفته ام اگر در دوره ای ادبیات ایران با سیاست زده شدن ضربه خورده است مدتی هم هست با سیاست گریزی مفرط همان ضربه را می خورد. بنابراین معتقدم ادبیات ایران و ادبیات چی های آن باید در فکر این نقیصه باشد .این می رساند که خود هم در کارها و فکرهایم سعی می کنم چنین دید و رفتاری را اشاعه کنم .مثالش جراحی کتاب داستان منتشر شده ام و توقیف کتاب دیگرم ( 13) است . پس موضعگیری های گاهی حتی تند شما را احترام می گذارم . اما در عین حال معتقدم در این حرکت ها رفتارهایی هم از شما سر می زند که لااقل شایسته شما نیست و آن به اصطلاح لو دادن دوستانی است که در مقاطعی احتمالا یا شهامت کمتری داشته اند و یا نوع دید دیگری . همواره انتقاد داشته ام به حرکت نسنجیده دولت آبادی در موسم انتخابات .اما یادم نمی رود رفتار شما هم که دعواهای کهنه و غیر لازم را رو صفحه تان آوردید .حالا هم تویسرکانی و ...
به نظرم بهتر است به یاد داشته باشیم برای حرکت کلی لازم است از گام های مثبت دوستان یادآوری کنیم و به طریق دیگر چهره بینش خود را آلوده نسازیم .مسئله گنجی و امثالهم نیازمند همدلی ما است نه بروز کدورت ها .
امیدوارم از لحن تند من به عنوان یک دوست ناراحت نشوید .

آقای مظاهر شهامت،
از نصايح شما ممنونم.
کاری که من می‌کنم و چيزهايی که می‌نويسم اسمش لو دادن نيست. لو دادن کاری بود که حزب توده نسبت به گروه‌های سياسی می‌کرد و دسته دسته جوان‌ها را فرستاد دم تير.
چيزی که من می‌نويسم، خاطرات من است. بيش از نود درصد اين چيزها (چه اين مورد و چه موارد قبلی) در جلد پنجم کتاب "بخشی از تاريخ روشنفکری ايران"، مسعود نقره‌کار، نشر باران سوئد، سال 2001 چاپ شده است.
مدتی‌ست کتاب را در اختيار ندارم، به کمک حافظه هرجا لزومی احساس کنم، بخشی از اين مصائب را می‌نويسم.
ممکن است به درد شما نخورد. اما می‌دانم که بشر برای کشف آتش پنج هزار سال دويد، و دلم نمی‌خواهد دوستان من يک قدم بيخودی برای اين کشف بردارند. آتش می‌خواهند، اين آتش، يادم نمی‌رود اما که خيلی برای بشر گران تمام شد.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: مظاهرشهامت at August 1, 2005 4:05 AM

سلام آقاي معروفي .. با شعري براي گنجي به روزم .. ما صدامون به جايي نمي رسه كامنت گذاشتم شما بخونين و انعكاسش بدين ... به خاطر گنجي هم كه شده بخونين و معرفيش كنين ... از شما ممنونم ... باي

Posted by: ebi at August 1, 2005 3:51 AM

آقاي معروفي عزيز كه هميشه مبارز بودي و فقط همين دوره اصلاحات كه دوره خوبي بود مهاجرت فرمودهاي!لطفا براي خودت نوشابه باز نكن. آخه گنجي به تو چه احتياجي داره؟ تو به اون احتياج داري كه نامه خود نوشته منتشر ميكني

آقای محمد،
به نوشابه‌ام دهن نزده‌ام. بفرماييد بنوشيد. مال شما.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: mohammad at August 1, 2005 1:57 AM

سلام عباس آقای عزیز
به وبلاگ شما با اجازه لینک دادم
شاد و موفق و زنده باشید همیشه
بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at August 1, 2005 1:45 AM

تقديم به گنجي دلاور :
ما را گلي از روي تو چيدن نگذارند
جيدن چه خيال است !كه ديدن نگذارند .
صد شربت نوشين ز لبت خسته دلان را
نرديك لب آرند و چشيدن نگذارند
بخشاي بر آن مرغ كه خونش گه بسمل
بر خاك بريزند و تپيدن نگذارند .

سلام جناب معروفي
ممنون به خاطر اين پنجره كه به روي ما شب زنده داران گشوده ايد .
به اميد پيروزي

Posted by: مينو at August 1, 2005 1:30 AM

الان که این مطلب رو می نویسم متاسفانه شایعه مرگ اکبر گنجی در بیمارستان میلاد بدجوری تو دهنا افتاده امیدوارم که دروغ باشه ساعت 10 امشب خبرگزاری تبریز خبرش رو پخش کرد

دوست عزيزم،
ما نبايد با توپ وزارت اطلاعات بازی کنيم. شايعات را ما دامن نخواهيم زد. آنها با بازی شايعه، خواهان مرگ آدم‌ها هستند. اين آخرين بازی آنهاست. خبرگزاری‌هايی که با اين توپ بازی می‌کنند، متأسفانه نمی‌دانند که کارکنان بی جيره‌ی قاضی مرتضوی هستند. از روی نادانی به دام می‌افتند.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: کامران at July 31, 2005 9:40 PM

آقای معروفی من مدت زیادی نیست که با شما آشنا شده ام و بواسطه قلم شیوایتان برایتان احترام قائل هستم . خواستم اعلام کنم که من هم این حداقل کار که از دستم بر می آید انجام خواهم داد.

Posted by: امین at July 31, 2005 6:38 PM

سلام . بين ياس و اميد مثل سعي صفا و مروه ميروم و مي آيم . اينجا خانه تو استاد همه اش صفاست . كاري هست به ديده ...

Posted by: sara at July 31, 2005 5:50 PM

استاد عزيزم,
از شما به يك اشارت, از ما به سر دويدن.

به عنوان شاگردي كوچك, نامه گنجي را امضا ميكنم.

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by: pooneh at July 31, 2005 4:01 PM

با سلام امروز همه با هم يكدل و يك صدا گنجي هستيم گنجي تنها يك نام نيست گنجي تبلور روح آزاد خواهي ايرانيست يكي براي همه همه براي يكي ِباينده ايران

Posted by: masoud at July 31, 2005 2:46 PM

آقاي خامنه اي . از اكبر گنجي عصباني باش و از اين عصبانيت بمير

Posted by: masood at July 31, 2005 2:37 PM

تقديم به اكبر گنجي آهوي لاغر قصه من
دعا مي كنم براي آسمان خاكستري تا كه آبي شود...
جنگل سكوت كرده بود. انگار بغضي ته گلويش را گرفته بود. درختان در خود فرو رفته و به عميق ترين پيام آفرينش فكر مي كردند. لاله ي آويز سرفرود آورده بود.
چشمه بر روي سنگ ريزها مي غلتيد.
عقاب پير ادامه داد. دعا مي كنم خورشيد مثل ديروز و مثل هرروز از شرق جنگل طلوع كند و آسمان خاكستري را آبي كند و مردمان زشت كار لحظه اي دست از زشتي بكشند و سرزمين سرد و تاريك ما را گرما و روشني بخشد.
عقاب پير از صخره فرود آمد. حيوانات برخاستند و راه گشودند. نگاهشان كرد. فيل نگاهي به او انداخت، دعا مي كنم در جسم هاي بزرگ روح هاي بزرگ پيدا شود. حيوانات گفتند: آمين.
آهو لاغر و مريض شده بود. عقاب گفت: خداوندا جنگل را سرسبز و آهوان را چالاك كن. گفتند آمين.
چند حباب از آب بيرون پريد. عقاب لحظه اي تامل كرد و گفت رودخانه ها را پاك و زلال نگه دار تا ماهيان نفس كشند.
هوا كم كم داشت روشن مي شد. خورشيد در جاي خود ايستاده بود. عقاب پير پرواز نمود. او حالا به ابرها رسيده بود. حيوانات او را نگاه مي كردند و اشك مي ريختند. عقاب باز هم به پرواز خود ادامه داد. او به سمت خورشيد در پرواز بود ، لحظه اي ديگر چيري پيدا نبود .
فرداي آن روز چمن روئيده بود و ماهيان در آب شنا مي كردند و صدها هزار حباب در آب پيدا بود.
کيميا

Posted by: كيميا at July 31, 2005 2:00 PM

تقديم به اكبر گنجي آهوي لاغر قصه من
دعا مي كنم براي آسمان خاكستري تا كه آبي شود...
جنگل سكوت كرده بود. انگار بغضي ته گلويش را گرفته بود. درختان در خود فرو رفته و به عميق ترين پيام آفرينش فكر مي كردند. لاله ي آويز سرفرود آورده بود.
چشمه بر روي سنگ ريزها مي غلتيد .
عقاب پير ادامه داد. دعا مي كنم خورشيد مثل ديروز و مثل هرروز از شرق جنگل طلوع كند و آسمان خاكستري را آبي كند و مردمان زشت كار لحظه اي دست از زشتي بكشند و سرزمين سرد و تاريك ما را گرما و روشني بخشد.
عقاب پير از صخره فرود آمد. حيوانات برخاستند و راه گشودند. نگاهشان كرد. فيل نگاهي به او انداخت، دعا مي كنم در جسم هاي بزرگ روح هاي بزرگ پيدا شود. حيوانات گفتند: آمين .

آهو لاغر و مريض شده بود . عقاب گفت: خداوندا جنگل را سرسبز و آهوان را چالاك كن . گفتند آمين .

چند حباب از آب بيرون پريد . عقاب لحظه اي تامل كرد و گفت رودخانه ها را پاك و زلال نگه دار تا ماهيان نفس كشند .

هوا كم كم داشت روشن مي شد . خورشيد در جاي خود ايستاده بود . عقاب پير پرواز نمود . او حالا به ابرها رسيده بود . حيوانات او را نگاه مي كردند و اشك مي ريختند . عقاب باز هم به پرواز خود ادامه داد . او به سمت خورشيد در پرواز بود ، لحظه اي ديگر چيري پيدا نبود .

فرداي آن روز چمن رو ئيده بود و ماهيان در آب شنا مي كردند و صدها هزار حباب در آب پيدا بود .

کيميا 9ساله از ايران

Posted by: كيميا at July 31, 2005 1:57 PM

سلام
هر چند كه از كوچكي خودم در برابر بزرگي گنجي به راستي آگاهم, اما چه كار ديگري ميتوانم كرد تا بگويم :من هم مانند همه مردان وزنان سرزمينم براي اكبر گنجي نگرانم و نيز براي شير زن همسرش و همه كساني كه در كنار او ايستاده اند.
من هم نامه را با عشق به آزادي و گنجي و با نفرت از اقتدار گرايي و تك صدايي امضا ميكنم. اميدوارم كه گنجي را بار ديگر پر از شور و مستي, برخواسته از بستر و پولادين تر از پيش ببينم.باشد كه آن روز در چند قدمي ما باشد.

Posted by: Ramin Rakhsha at July 31, 2005 12:27 PM

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

(نیما یوشیج)

Posted by: آرش at July 31, 2005 12:15 PM

متن را خواندم . اندكي فكر كردم . حافظ را باز كردم...

از عشق تو ناصح چو مرا منع نمايد

اي دوست مگر هم تو كني حل مسائل

اي زاهد خودبين بدر ميگده بگذر
آن دلبر من بين كه بود مير قبائل

آقاي معروفي روي سخنم با شما نيست اما ما ايرانيان چند بار مي خواهيم اميركبير را در خون , قائم مقام را مرده و ايران را خاموش ببينيم ...آيا وقت آن نيست كه كاري كنيم كه 200 سال بعد تاريخ از ما به نيكي ياد كند ! ( راست مي گوييد آقاي معروفي بايد سعدي را ولو يكبار ديگر خواند!)

Posted by: shobeir at July 31, 2005 11:27 AM

" زندگی بازیست،
ما خود صحنه میسازیم،
تا بازیگر،
بازیچه های،
دیگران باشیم ".

وقتی من میگویم " باید برود " ،
باید حتماً برود،
مهم نیست دیگران چه می گویند،
و او رفت،
همانطور که قبل از او هم،
دیگرانی آمدند،
اما دموکراسی و پایه ریزی آن با " من می گویم " همخوان نیست،
و نبوده است،
و یقیناً مباد،
تا آنجا که پهلوانان " من حقم " سر دهند،
حقانیست،
اما اگر پهلوانان از " من حقم " به " من تنها حقیقتم " برسند،
و تاریخ سرزمین ایران این نوع پهلوان به خود کم ندیده است،
دیگر از دموکرات خواهی و دموکرات بودن خویش در شکّم،
هنوز برای رسیدن به دموکراسی شاید زود باشد،

سرافراز باشید
سعید از برلین.

Posted by: سعید at July 31, 2005 11:25 AM

سلام استاد؛
قبلاً گفته بودم " مردی را می‌شناسم که مرگش را انتخاب کرده است " اما این بار می‌گویم " میهن من لبریز از این مردان است، این بار همه‌ی ما مرگمان را انتخاب می‌کنیم تا آزادگی نمیرد"
من هم به شاگردی "متن نامه گنجي را امضا می‌كنم"

Posted by: مهدی at July 31, 2005 9:33 AM

سلام...نامه رو امضا خواهيم كرد...اين حرف همه ما بود كه از قلم گنجي چكيد....!

Posted by: ریحانه(دختر آریایی) at July 31, 2005 9:32 AM

مرسی آقای معروفی عزیز.
گنجی تنها نیست. نامه ی او، حرف دل من است، حرف دل گرفته ی شماست ... حرف دل همه ی ماست.

Posted by: anita at July 31, 2005 9:20 AM

هروز خبري جديد كه حاكي از وخامت اوضاع اوست مي شنوم.حرف هايم تكراري شده ؟ چاره چسيت كاري از دستم بر نمي آيد!
استاد من هم امضا مي كنم تا همگان بدانند گنجي يك تفكر است و با كشتن او اين فكر از بين نخواهد رفت.

Posted by: اريابد at July 31, 2005 5:25 AM

من هم يه ذره حرفامو زدم حالم جا اومد - حالا امضا مي كنم. با اينكه اصلا طرفدارش نيستم. ولي خوب با اينكه او منو آدم حساب نمي كنه من نمي تونم اونو آدم حسابش نكنم. به اميد يه جمهوري واقعي كه من مفلوك بي سواد بتونم توش مشروطه خواه باشم و با گنجي راجع به منتسكيو و كانت و شلگك دعوا كنم.

Posted by: Amir at July 31, 2005 4:45 AM

استاد دل ما هم بي تاب است. هر روز پاي اينترنت دنبال خبري از اين دلاور ايران زمينمان هستيم. دلم از اين مي سوزد كه كشورمان تبديل شده به گورستاني از روشنفكران و نويسندگان و ازاد انديشانمان. ما بد مردمي هستيم. بد مرامي داريم.به هم رحم نمي كنيم. اگر از تفكر هم خوشمان نيايد حاضريم همديگر را خفه كنيم. اين ايديولوژي است كه از كوچه و خيابان تا سطوح بالاي جامعه مي شود ديد.بد مردمي هستيم.

Posted by: vajiheh at July 31, 2005 1:29 AM
Post a comment









Remember personal info?