August 28, 2005

برای پيام و گل سينه‌اش

چه شب عجيبی بود ديشب! پيام من رفت. مهمانی خداحافظی بود در خانه‌ی هدايت. حالا تازه بيدار شده‌ام، و پيام من ديگر در برلين نيست. شهر برلين نتوانست پيام را برای خودش نگهدارد. به سه تلويزيون شهر برنامه می‌داد، و برای همين پنج يا شش دقيقه چه جانی مايه می‌گذاشت! در چند سايت مهم حضور جدی داشت، دارد هنوز، هست. عضو تحريريه‌ی "گربه ايرانی" است. در عرصه‌ی مطبوعات پررنگ است، فقط در برلين نيست.
مثل يک مجسمه‌ی صيقل‌خورده‌ی نويسنده‌ای شريف خودش را تراشيد، خودش خودش را تراشيد، اين صورت مثالی من از "حضور"، "کار"، "ادب" و "رفاقت". اين پسری که نوشته‌هاش را امضا می‌کنم.
تا دور می‌شد سيروس علی‌نژاد می‌گفت: ژورناليست حسابی!
و من لبخند می‌زدم، و غرور را در چشم‌های سيروس می‌ديدم. لبخند می‌زدم. و می‌گفتم: «پيام!»
هرجا بود می‌گفت: «جانم.» و می‌شتافت. چه فرقی دارد برای چه کاری؟
تمام ميزهای کتاب پر از گل و شام و شراب بود ديشب. شمع‌ها را خودم روشن کردم. نسرين سنگ تمام گذاشته بود، و من می‌خواستم برای مهمانان بگويم که اين مهمانی برای خداحافظی پيام است، اما همه چيز در هاله‌ی ‌اشک محو می‌شد. چند کلمه بيش‌تر نتوانستم.
از بچه‌های تئاتر مشهد است. در اخبار روز، بی بی سی، و راديو فردا ردش را پيدا می‌کنيد. همان "سلامی و کلامی" حلقه‌ی ملکوت. می‌دانم هرجا باشد، حضور دارد، نباشد هم حضور دارد. به قول يداله رويايی:
«حضور من اينجا
غيبت تو در اينجاست.»
امروز که بيدار شدم، ديدم آمده خانه‌ی هدايت را مرتب کرده، کتاب‌ها را چيده، تميز. و همه جا برق می‌زد. همه چيز سر جاش بود، فقط پيام نبود. چهار سال با هم کار کرديم، غذا خورديم، خنديديم، ياد گرفتيم، زبان مشترک،   نگاه مشترک، يک لبخند، و آن‌همه حرف.
آدمی که وجودش پر از عشق باشد، عاشقانه می‌رود، نارنجی. ديشب به کيا گفتم: «پيام رفت، تو بمان.» به پيام گفتم: «می‌خواستم برات گل بيارم، کم بود برات.»
حالا اگر در امريکا جوانی ديديد که گل سينه دارد، يک نسرين به سمت چپ پيرهن دارد، سينه‌ای پر از راز دارد، به او سلام کنيد. با چشم‌های روشن و لبخندی سراسر احترام به شما می‌گويد: «سلام، پيام يزديان هستم.»
انسانی است قابل اعتماد، راستگو، پاک، و شاد. باهاش مهربان باشيد، هرجا او را ديديد بهش بگوييد برگردد، کليدهای مرا دارد.

payam-maroufi.jpg

August 27, 2005

کلمات


خودم را بالا می‌کشم
بر شانه‌ی زندگی
تا دم ستاره‌ها
و می‌بوسم ذهن زيبای تو را


مثل ماهی

که به ماه می‌گويد
آب

يک جرعه می‌نوشم و
تو را مزه مزه می‌کنم
در لابلای کلمات.

August 26, 2005

حافظه‌

شده روشن قدم برداری
بی سوت زدن
بی واهمه
راه را بشناسی در شبی تاريک؟

می‌خواهم
اندامت را
به حافظه‌ی دستانم بسپارم.

August 24, 2005

گوش‌ماهی

مثل موج
کش می‌آيم در ساحل تو
آرام
و دامنت را
پر از گوش‌ماهی می‌کنم.

مگر نبينمت.

August 20, 2005

يک يادداشت کوچولو

دوباره ميزم را تميز کردم، کاغذهای اداری و سياسی و بانکی و الکی را ريختم کنار. ميز را کاملاً خلوت کردم که خانم شهرزاد تشريف بياورد بنشيند و حرکت قلم را روی کاغذ دنبال کند.
گله‌مند بود، دو سه ماهی فرصت نبود ببينمش. داشت قهر می‌کرد. می‌دانم که اين آخرين بار ا‌ست رخصت می‌دهد. اين بار اگر پيگير ننويسم و رمان را امضا نکنم، ديگر رهاش می‌کنم. می‌دانم.
يک يادداشت کوچولو از مدت‌ها پيش روی ميز افتاده بود. سه ماه پيش توی قطار نوشته بودمش. همين حالا آن را به جای اصلی‌اش در رمان منتقل کردم. منتظرم که شهرزاد برسد و آن را بخواند:

يانوشکا دراز کشيده بود و از پنجره‌ی مورب به آسمان نگاه می‌کرد. چراغ را خاموش کردم، نور کمرنگی از پنجره‌ی سقف به درون می‌ريخت. نگاه کردم، برف هنوز روی شيشه ننشسته بود. هنوز همه جای اتاق مهتابی بود. صورت يانوشکا هم مهتابی بود. گفتم: «يادت می‌آيد که آن شب هيچ رقم گرم نمی‌شدی، بعد آنقدر گرمت بود که هی می‌گفتی پنجره را باز کن؟»
گفت: «يادم بيار.»

August 16, 2005

شهرزاد من


چون‌ حكایت‌ به‌ اینجا رسید، شهرزاد گفت‌: «ای‌ ملك‌ جوان‌بخت‌. صبح‌ نزدیك‌ است‌، داستان‌ را كنار بگذارید و كمی‌ از پنجره‌ به‌ بیرون‌ نگاه‌ كنید. ببینید، مردم‌ دارند می‌روند سرِكار، باران‌ هم‌ هنوز ادامه‌ دارد، اصلاً پنجره‌ را باز كنید، دست‌هایتان‌ را ببرید بیرون‌، بگذارید باران‌ بر كف‌ دست‌هایتان‌ ببارد، بگذارید كمی‌ هوای‌ اتاق‌ عوض‌ شود. وای‌! چقدر سیگار كشیده‌‌اید! بس‌ است‌ دیگر. داستان‌ را كنار بگذارید و به‌ مردم‌ كشورتان‌ فكر كنید كه‌ زیر بارِ گرانی سرسام‌آور، زیر رفتار چوپانی‌ سران‌ مملكت‌، زیر اندوهِ جای‌ خالی‌ جوانانی‌ كه‌ از دست‌ رفته‌اند، زیر تاریكی ایدئولوژی‌ فروشكسته‌اند. به‌ مجله‌های‌ تعطیل‌ شده‌ فكر كنید، به‌ كتاب‌های‌ در محاق‌افتاده‌، به‌ نویسندگانی‌ كه‌ تحت‌ بازجویی‌ و فشار قرار گرفته‌اند، به‌ اعدام‌ اندیشه‌ كه‌ سال‌هاست‌ متوقف‌ نمی‌شود... چه‌ می‌دانم‌، اصلاً به‌ من‌ فكر كنید. برای‌ چی‌ هزارویك‌ شب‌ داستان‌ در داستان‌ نقل‌ كردم‌؟ برای‌ چی‌ آن‌ همه‌ حكایت‌ را در حكایت‌ بافتم‌؟ من‌ آگاه‌ بودم‌، من‌ گوهر زندگی‌ را در كف‌ داشتم‌، و با تخیل‌، با دروغ‌های‌ شاخدار و جادوی‌ داستان‌، عفریت‌ مرگ‌ را به‌ زانو در آوردم‌. گفتم‌: پدر، مرا بر مَلك‌ كابین‌ كن‌. یا من‌ نیز كشته‌ شوم‌ و یا زنده‌ مانم‌ و بلا از دختران‌ مردم‌ بگردانم‌...»
افسانه‌ی‌ روزگار ما بر می‌گشت‌ به‌ افسانه‌ی‌ روزگار شهرزاد كه‌ دو برادر سال‌ها تخت‌ سلطنت‌ به‌ شادمانی‌ داشتند و هر یك‌ بر كشوری‌ حكومت‌ می‌كردند.  شهرباز  كه‌ برادر مهتر بود آرزوی‌ دیدار برادر كرده‌، وزیر خود را به‌ احضار او فرمان‌ داد و  شاه‌زمان‌  همان‌ روز خرگاه‌ بیرون‌ فرستاد، روز دیگر مملكت‌ به‌ وزیر خود سپرد و با وزیرِ برادر از شهر بیرون‌ شد. در نیمه‌ی‌ راه‌ یاد آمدش‌ گوهری‌ كه‌ به‌ هدیه‌ برادر برگزیده‌ بود بر جای‌ مانده‌ است‌. با دو تن‌ از خاصان‌ به‌ شهر بازگشت‌ و به‌ قصر اندر شد. خاتون‌ را دید كه‌ با غلامك‌ زنگی‌ در آغوش‌ یكدیگر خفته‌اند.

ستاره‌ به‌ چشم‌اندرش‌ تیره‌ شد. در حال‌ تیغ‌ بركشیده‌ هر دو را بكشت‌ و با اندوه‌ راهی‌ قصر برادر شد. اما آنجا نیز همین‌ حكایت‌ بود. دو برادر به‌ نخجیر شدند و در منظره‌ای‌ نهفته‌ بنشستند. ساعتی‌ نرفته‌ خاتون‌ و كنیزكان‌ و غلامان‌ به‌ باغ‌ اندر شدند و در كنار حوض‌ بنشستند. خاتون‌ آواز داد. غلامی‌ آمد گران‌پیكر و سیاه‌. خاتون‌ با او هم‌آغوش‌ گشت‌.  شهرباز  گفت‌: پس‌ از این‌، ما را شهریاری‌ نشاید. هر دو شاه‌ سرِ خویش‌ گرفتند و راه‌ بیابان‌ پیش‌.

روزی‌ بر كناره‌ی‌ عمان‌ دیدند كه‌ عفریتی‌ بلند و تناور، صندوق‌ آهنین‌ بر سر از دریا در آمد. ملك‌زادگان‌ از بیم‌ به‌ درختی‌ بر شدند. عفریت‌ به‌ كنار چشمه‌ فرود آمده‌ صندوق‌ باز كرد. دختر زیبایی‌ كه‌ عفریت‌ او را از شب‌ زفاف‌ ربوده‌ بود بیرون‌ آمد. آنگاه‌ عفریت‌ سر بر كنار دختر نهاده‌ بخفت‌. دختر را بر فراز درخت‌ به‌ ملك‌زادگان‌ نطر افتاد، سر عفریت‌ را نرمك‌ به‌ زمین‌ نهاد، ملك‌زادگان‌ را به‌ خود دعوت‌ كرد، و از عفریت‌شان‌ بترسانید. با آنان‌ هم‌آغوش‌ گشت‌، و بعد، از هر یك‌ از آنان‌ یك‌ انگشتری‌ گرفت‌ و به‌ دستمال‌ ابریشمین‌اش‌ كه‌ پانصدوهفتاد انگشتری‌ در آن‌ بود افزود. و گفت‌ كه‌ بدین‌سان‌ از عفریت‌ انتقام‌ می‌كشد.
دو برادر از این‌ حادثه‌ چنان‌ در شگفت‌ شدند كه‌ به‌ شهر خویش‌ باز گشتند.  شاه‌زمان‌ ، برادر كهتر تجرد گزید و از خلایق‌ دور شد. اما  شهرباز ، خاتون‌ و كنیزكان‌ و غلامان‌ را عرضه‌ی‌ شمشیر و طعمه‌ی‌ سگان‌ كرد. پس‌ از آن‌ هر شب‌ باكره‌ای‌ را به‌ زنی‌ آورده‌ و بامدادانش‌ همی‌كشت‌ و تا سه‌ سال‌ بدین‌ منوال‌ گذشت‌. مردم‌ به‌ ستوه‌ آمده‌، دختران‌ خود برداشته‌ هر یك‌ به‌ سویی‌ رفتند، و در شهر دختری‌ نماند.
روزی‌  شهرباز  با وزیر خود گفت‌: دختر شایسته‌ای‌ برای‌ من‌ پدید آور. وزیر آن‌چه‌ جستجو كرد دختری‌ نیافت‌. از هلاك‌ اندیشناك‌ به‌ خانه‌ رفت‌ و غمگین‌ نشست‌. او را در خانه‌ دو دختر بود: یكی‌  شهرزاد ، و دیگری‌ دنیازاد.
شهرزاد  اما دختری‌ دانا و پیش‌بین‌ بود، و از احوال‌ شعرا و ادبا و ظرفا و ملوك‌ آگاه‌. چون‌ حال‌ پدر بدید و قصه‌ را شنید گفت‌: «مرا بر ملك‌ كابین‌ كن‌. یا من‌ نیز كشته‌ شوم‌ و یا زنده‌ مانم‌ و بلا از دختران‌ مردم‌ بگردانم‌...»
ما در كشوری‌ دیكتاتورزده‌ پا به‌ عرصه‌ گذاشته‌ایم‌ و كتاب‌ هزارویك‌ شب‌ را از زیر سنگ‌ یافته‌ایم‌ و خوانده‌ایم‌. خوب‌ می‌دانیم‌ كه‌  شهرزاد  با قصه‌های‌ شبانه‌ی‌ خود و با جادوی‌ كشش‌، شاه‌ را از كشتارها بازداشت‌. سه‌ فرزند از او آورد، و آنقدر با او زیست‌ تا جهان‌ مردمان‌ دیگر شد. و این‌ ساختار اصلی‌ یا هسته‌ی‌ داستان‌ «هزار و یكشب‌» جاودانه‌ ماند.
در حكومت‌ عشق‌ بود شاید، كه‌ هنوز ملكِ جوان‌بخت‌ صاحب‌ ایدئولوژی‌ نشده‌ بود و تا هنگامی‌كه‌ بساط‌ سرور و عیش‌ برقرار بود، شهرزاد برایش‌ قصه‌ می‌بافت‌، و او را از روزمره‌گی‌ مرگ‌آلود نجات‌ می‌داد. اما وقتی‌ حكومت‌ عیش‌ به‌ پایان‌ رسید، و بشر پیچیده‌ و سهمگین‌ شد، قدرت‌ ایدئولوژی‌ها بر قدرت‌ غرایز انسانی‌ چربید و عنان‌ حكومت‌ جامعه‌، و افسار حاكم‌ را به‌ دست‌ گرفت‌، و تسمه‌ی‌ شلاق‌ را بر تن‌ انسان‌ ـ یا بهتر بگویم‌ ـ بر تن‌ «شهرزاد» پیچاند.
یوهانس‌ كپلر  هم‌ كه‌ برای‌ ستارگان‌ و ماه‌ قصه‌ می‌گفت‌، از راز كیهان‌ به‌ این‌ راز آگاه‌ شد كه‌ باید «دوبین‌» باشد. چشم‌هایش‌ عیبناك‌ بود، دوبین‌ بود. یك‌ نگاه‌ به‌ آسمان‌ داشت‌، یك‌ نگاه‌ به‌ زمین‌. با یك‌ نگاه‌ راز كیهان‌ را كشف‌ می‌كرد، و با نگاهی‌ دیگر مراقب‌ بود كه‌ مادرش‌ را به‌ جرم‌ اِلحاد و جادوگری‌ در شعله‌های‌ آتش‌ نسوزانند. شهرزادِ ستارگان‌ نام‌ گرفت‌، و به‌ ما آموخت‌ كه‌ هم‌ قصه‌ بگوییم‌ و هم‌ مراقب‌ باشیم‌ كشتار نشود.
سال‌ها پیش در دانشكده‌ هنرهای‌ زیبا یكی‌ از داستان‌هایم‌ را برای‌ همكلاس‌ها‌ می‌خواندم‌ كه‌ عواقبش‌ چشم‌ مرا باز كرد و عمق‌ فاجعه‌ای‌ ـ حتا ضایعه‌ای‌ ـ جبران‌ناپذیر را دریافتم‌. داستان‌ من‌ در باره‌ی‌ یك‌ مربی‌ تیم‌ كشتی‌ بود كه‌ تیمش‌ را برای‌ مسابقات‌ كشتی‌ و كسب‌ مقام‌ نخست‌ جهانی‌ به‌ مصر برده‌ بود. در طبقه‌ هفتم‌ هتل‌ ایزیس‌ مستقر شد و آنجا دل‌ در گرو زنی‌ خدمتكار گذاشت‌. همه‌ی‌ وقتش‌ صرف‌ این‌ می‌شد كه‌ چطور از آن‌ زن‌ دورگه‌ی‌ زیبا كام‌ بگیرد. و اعضای‌ تیمش‌ یكی‌ یكی‌ در سالن‌ مسابقات‌ جهانی‌ داشتند می‌باختند و حذف‌ می‌شدند. تمام‌ داستان‌ تلاش‌ این‌ مربی‌ برای‌ وصال‌ به‌ این‌ زن‌ زیبای‌ خدمتكار بود. وقتی‌ كلاس‌ تمام‌ شد، مسئول‌ انجمن‌ اسلامی‌ دانشكده‌ مرا به‌ دفترش‌ احضار كرد و بعد از گفت‌وگوی‌ زیاد، در حالی‌كه‌ با انگشت‌ به‌ میزش‌ می‌كوبید گفت‌: «تصویر كردن‌ اندام‌ زن‌ در داستان‌ و رمان‌ طبق‌ فتوای‌ آیت‌اله‌ خمینی‌  حرام‌ است‌.»

این‌ جمله‌ بوی‌ بدی‌ می‌داد، صحبت‌ "دینِ شخصی"‌ نبود كه‌ جزای‌ گناه‌ بشر را به‌ دوزخ‌ حوالت‌ می‌دهد. نه‌ روزگار هرج‌ومرج‌ پس‌ از انقلاب‌ بود كه‌ هركی‌ به‌ هركی‌ باشد و هركس‌ هرچه‌ بخواهد بگوید، نه‌ صحبت‌ زورآزمایی‌ یك‌ قدرتمدار. بحث‌ بر سر یك‌ "ایدئولوژی حکومتی"‌ اخلاقگرا بود كه‌ می‌خواست‌ نیشش‌ را چنان‌ فرو كند تا‌ جامعه‌ای‌ از عذاب‌ ابدی‌اش‌ آبستن‌ شود. به‌ تجربه‌، اگر تا آن‌ روز "دین"‌ از نگاه من مسئله‌ای‌ شخصی‌ بود، با گوشت‌ و خون‌ و عصبم‌ دریافتم‌ كه‌ "ایدئولوژی" یک معضل همگانی‌ است‌.
روزگاری بشر سرشت‌ دوگانه‌ی‌ دیونیزوسی‌، آپولونی‌ داشت. مردمان سالی را تحت قانون و نظم آپولون سر می‌کردند تا چند روزی با حاکمیت‌ دیونیزوس‌، هرچه می‌خواهند بکنند. سال با کار و رعایت قانون می‌گذشت تا آن چند روز دیونیزوسی‌ فرا رسد. و در این ایام هرچه می‌‌خواستند می‌کردند، دلی از عزا درمی‌آوردند، و جام خود را به جام باکوس، خدای شراب و عشق می‌زدند.
چه شد که بعدها این كفه‌ی‌ تعادل‌‌ به‌هم‌ ریخت؟ چرا سرشت‌ دوگانه‌ی‌ دیونیزوسی‌، آپولونی بشر فرو پاشید؟ چرا از آن روز که پیغمبران آمدند، هر روز دیونیزوسی است؟ هر روز آپولونی است‌؟ هر روز  ادیپ شهریار پدرش را می‌کشد تا با مادرش بخوابد. هر روز آنتیگونه برای جسد برادرش گوری نمی‌یابد.
دیده‌ام اگر نقد ایدئولوژیك‌ از حل‌ مسئله‌ عاجز بماند، همیشه‌ صورت‌ مسئله‌ را پاك‌ می‌کند. دیده‌ام که یكی‌ بخش‌ غیركارگری‌ و غیرحزبی‌ را بورژوایی‌ می‌خواند، و همین‌ هنر بورژوایی‌ در ذهن‌ دیگری‌ تغییر شكل‌ می‌دهد و اندام‌ زن‌ برای‌ او به‌ هیئت‌ شیطانی‌ نمود می‌كند كه‌ فساد دارد و باید حذفش‌ كرد. بنابر این‌ منظر؛ تصویر كردن‌ اندام‌ یك‌ زن‌، بورژوایی‌ است‌ كه‌ باید به‌ كوره‌ آدم‌سوزی‌ افكنده‌ شود.
منتقد ایدئولوژی‌زده‌ با شخصیت‌های‌ رمان‌ و داستان‌ در گیر است‌. شاید آن‌چه‌ در دادگاهم‌ گفتم‌ تصویری‌ از نمای‌ عمومی‌ این‌ نوع‌ نگاه‌ را نشان‌ می‌دهد: 
«راستش‌ این‌ افراد، عاشق‌ خیالبافی‌ و تخیل‌ ما شده‌اند، و جفا پیشه‌اند!»
بازجويم از من
می‌پرسید: «چرا فلان‌ شخصیت‌ در رمان‌ تو تحول‌ نیافته‌ است‌؟»
می‌گفتم: «حرف‌ من‌ هم‌ همین‌ است‌. چرا فلان‌ شخصیت‌ اجتماع‌ من‌ تحول‌ نمی‌یابد؟ چرا بسیاری‌ از آدم‌ها تحمل‌ عقاید دیگران‌ را ندارند و حرف‌شان‌ را همیشه‌ با گلوله‌ یا مشت‌ گره‌شده‌ی‌ خشن‌شان‌ می‌زنند؟»
بعدها اینجا در ذهنم می‌پرسیدم: «كسانی‌ كه‌ سال‌ها در غرب‌ زیسته‌اند و شاهد تمدن‌ و دموكراسی‌ بوده‌اند چرا؟ چرا برخی‌ زنان‌، خود در تثبیت‌ مردسالاری‌ و مطلق‌سالاری‌ سهم‌ دارند؟ چرا برادرها كمر به‌ كشتن‌ یكدیگر بسته‌اند؟ چرا عشق‌ در جامعه‌ی‌ ما جذام‌ است‌؟ مگر عشق‌ فقط‌ افسانه‌ای‌ زیباست‌؟ آیا افسانه‌ها را ساخته‌اند تا زندگی‌ دل‌انگیز شود؟ چرا امروز برای‌ تو عشق‌ جذام‌ است‌. چرا؟»
وقتی ایدئولوژی‌ به‌ قدرت‌ می‌رسد؛ می‌كشد، سنگسار می‌كند، می‌سوزاند، و بدتر از همه‌، محكوم‌ می‌كند تا بشر (شهرزاد) را دوبار به‌ مجازات‌ برساند، یك‌بار در این‌ دنیا، و یك‌بار در آخرت‌. علاوه‌ بر این‌ قیم‌ اجتماع‌ هم‌ هست‌. «اولیس‌» جیمز جویس‌ صد ساله‌ ‌شد، ولی‌ هنوز در میهن‌ ما اجازه‌ انتشار نیافته‌ است‌، «بوف‌ كور» هدایت‌ در فاصله‌ زمانی‌ 15 سال‌ فقط‌ یك‌بار انتشار یافت، آن هم با نقطه‌چین.‌ بخش‌هایی‌ از آن‌ حذف‌ شده‌ بود.
پاسخ‌ آنان‌ البته‌ روشن‌ است‌. بحث‌ اصلاً بر سر فرو ریختن‌ اركان‌ حكومت‌ نیست‌، بحث‌ بر سر یك‌ ایدئولوژی‌ است‌ كه‌ از یك‌ سو آثار جدی‌ ادبی‌ و پدیدآورندگانش‌ را با فتوایی‌ ترور می‌كند، از سوی‌ دیگر خود عاملینی‌ تبهکار می‌سازد كه‌ فیلم‌های‌ مبتذل‌ پورنو را به‌ شكل‌ بازار سیاه‌ عرضه‌ كنند. اگر كسی‌ به‌ فیلم‌ پورنو ساخت‌ هنگ‌كنگ‌ نیاز داشته‌ باشد، یك‌ ساعته‌ می‌تواند آن‌ را در میدان‌ توپخانه‌ فراهم‌ كند، اما آن‌چه‌ سیاستگزاران‌ اصلی‌ حكومت‌ ایدئولوژیك‌ معتقدند؛ نویسندگان‌ غرب‌زده‌، جامعه‌ را به‌ فحشا می‌كشند. در كتاب‌ «هویت‌» وزارت‌ اطلاعات‌، با چهره‌ علنی‌ این‌ نگاه‌ ایدئولوژیك‌ مواجهیم‌ كه‌ نام‌ صدها نویسنده‌ به‌ شكل‌های‌ مختلف‌ تكرار شده‌ كه‌ عامل‌ فحشا، فساد، تباهی‌، اعتیاد، وطن‌فروشی‌، وابستگی‌،  و حتا گرانی‌ بوده‌اند!
هر صدا و اثری‌ عنوانش‌ «تهاجم‌ فرهنگی‌» است‌. واژه‌ای‌ كه‌ ساخته‌ و پرداخته‌ فقیه‌ مطلق‌شان‌ است‌ كه‌ در عصر اینترنت‌ می‌خواهد مانع‌ نفوذ فرهنگ‌ شود. او هرگز به‌ فكر نیفتاده‌ كه‌ جلوِ بی‌فرهنگی‌اش‌ را بگیرد، هنگ‌ موتورسوارانش‌ را به‌ كاری‌ شریف‌ وا دارد، و سگ‌های‌ گسسته‌اش‌ را به‌ سوی‌ نویسندگان‌ بی‌دفاع‌ كیش‌ ندهد. او نیز مثل‌ بقیه‌‌ی هم‌نوعان‌ ایدئولوژیكش‌ نمی‌داند كه‌ آفرینش‌های‌ هنری‌ فرادینی‌ و فراایدئولوژیك‌ و فراسیاسی است‌. و خاصیت‌ هزارویك‌ شبی‌ هنر، ایدئولوژی‌ را بر نمی‌تابد.
مگر می‌شود سال‌‌ها بر سر یك‌ ملت‌ بكوبند كه‌ عشق‌ در آثار  نظامی و  حافظ‌ ، زمینی‌ نیست‌، همه‌ آسمانی‌ است‌. مِی‌ شاعران‌، می‌ عرفان‌ است‌. حالی‌كه‌ مردم‌ عامی‌ هم‌ می‌دانند مسایل‌ بشری‌ همیشه‌ مسایل‌ بشری‌ است‌. بله‌، دین‌ هم‌ یك‌ مسئله‌ی‌ بشری‌ است‌، اما آیا اجازه‌ دارد برای‌ بقای‌ خود یا برای‌ اثبات‌ خود بشریت‌ را به‌ گورستان‌ هدایت‌ كند؟ فروریختن‌ و افشای‌ ایدئولوژی‌ كاری‌ است‌ كه‌ ما با تجربه‌ فروپاشی‌ دیگر ایدئولوژی‌های‌ فاسدِ قدرتمدار، به‌ آن‌ مسئولیم‌. ما باید همه‌ چیز را از نو تعریف‌ كنیم‌. ما به‌ تعریف‌های‌ تازه‌ و صادقانه‌ نیاز داریم‌، ما باید این‌ پوسته‌ دروغین‌ و چغر را بتركانیم‌، ما باید پرده‌ سیاه‌ ایدئولوژی‌ را از چهره‌ها پس‌ بزنیم‌، ما باید از خودمان‌ شروع‌ كنیم‌.
پرسیدم: «چرا؟»
شهرزاد گفت: «به‌ این‌خاطر كه‌ همه‌ ایدئولوژی‌ ها برترین‌اند. و به‌ همین‌ خاطر، نقد ایدئولوژیك‌ مردود است‌. دین‌ برتر، مرد برتر، زن‌ برتر، كارگر برتر، ملت‌ برتر، یا نویسنده‌ برتر. بر هرچه‌ مُهر برتر دارد لعنت‌ بفرستیم‌ كه‌ وقتی‌ به‌ نقد هنر بنشیند خطرناك‌ است‌، و هنگامی‌كه‌ به‌ قدرت‌ و حاكمیت‌ می‌ رسد، ویران‌گر.»
بدبختی‌ اینجاست‌ كه‌ وقتی‌ آدم‌ در محكمه‌شان‌ محاكمه‌ می‌شود، باید سكوت‌ كند. وقتی‌ بازجوی‌ من‌ پرسید: «شما برای‌ جنگ‌ و این‌ بسیجی‌های‌ جان‌بركف‌ چه‌ كرده‌اید؟»
پاسخی‌ نداشتم‌.
و وقتی‌ در استكهلم‌ وسط‌ سخنرانی‌ام‌، یكی‌ آمد و میكروفون‌ مرا از روی‌ میز برداشت‌  و بعد از شعارهای‌ مختلف‌ از من‌ پرسید: «شما برای‌ كارگران‌ چه‌ كرده‌اید؟»
باز هم‌ پاسخی‌ نداشتم‌. سرم‌ را زیر انداختم‌.
چه‌ فرقی‌ می‌كند؟ بازجو، بازجو است‌. حرفش‌ هم‌ مشخص‌ است‌: یا با مایی‌، یا بر ما. و نقد ایدئولوژیك‌، بازجویی‌ اثر ادبی‌ است‌ كه‌ وقتی‌ آن‌ ایدئولوژی‌ به‌ حكومت‌ یا قدرت‌ رسید به‌آسانی‌ بتواند پرونده‌ی‌ از پیش‌ محاكمه‌ شده‌ای‌ را بخواند و نویسنده‌ی‌ آن‌ اثر را به‌ جرم‌ تصویر كردن‌ «بورژوایی» «اندام‌ یك‌ زن‌» به‌ «كوره‌ آشویتس‌» پرتاب‌ كند.
گناه‌ من‌ و امثال‌ من‌ كه‌ مدام ترور شده‌ایم‌ البته‌ مشخص‌ است‌: «ما نویسنده‌ایم‌.»
شهرزاد گفت‌: «ای‌ ملك‌ جوان‌بخت‌، همین‌ حالا كه‌ این‌ جملات‌ را می‌نویسید روزنامه‌ها یكی‌ پس‌ از دیگری‌ تعطیل‌ شدند. عده‌ای‌ روزنامه‌نگار به‌خاطر آزادی‌ بیان‌ در زندان‌ هستند. اما چون‌ افكار مذهبی‌ دارند، از سوی‌ صاحبان‌ ایدئولوژی‌های‌ دیگر نادیده‌ گرفته‌ شده‌اند، در توطئه‌ی‌ سكوت‌.»
گفتم‌: «خواب‌ عجیبی‌ دیدم‌ كه‌ باید بنویسمش‌، شهرزاد. مورچه‌ها داشتند گوشت‌ یك‌ جسد را می‌خوردند. جلو چشم‌های‌ من‌ آنقدر خوردند كه‌ دیگر گوشتی‌ نمانده‌ بود، و آنها داشتند اسكلت‌ را به‌ سوراخ‌شان‌ می‌بردند كه‌ از خواب‌ پریدم‌.»
گفت‌: «چه‌ كاری‌ از دست‌ من‌ بر می‌آید؟»
گفتم‌: «برام قصه‌ بگو. قصه‌ای‌ كه‌ بتواند افسانه‌ و تخیل‌ و واقعیت‌ و رؤیا را بی‌مرز كند. زمان‌ را بشكن‌. شاعران‌ مرده‌ را زنده‌ كن‌؛ آنها كه‌ با طناب‌ خفه‌ شدند، آنها كه‌ در زندان‌ یا بیابان‌ یا "خانه‌های‌ امن‌" به‌قتل‌ رسیدند، آنها كه‌ گریختند، آنها كه‌ دق‌ كردند... شهرزاد، چرا برخی‌ از دوستان‌ من‌ دیگر نیستند؟ تو كجا بودی‌ كه‌ بلا از "دختران‌" مردم‌ بگردانی‌؟»
گفت‌: «روزگار شما روزگار عشق‌ نبود، روزگار نكبت‌ بود.»
منتقد ایدئولوژیك‌ در ابتدا قصدش‌ اصلاح‌ جامعه‌ است‌، اما چون‌ دچار وحشت می‌شود، ناچار ترورش‌ می‌كند. دلش‌ نمی‌خواهد درخت‌ها كج‌ باشند، می‌خواهد همه‌ را صاف‌ كند، كه‌ همین‌جور صاف‌ و سیخ‌ بروند بالا. اما نمی‌فهمد كه‌ درختِ كج‌ هم‌ قشنگ‌ است‌.
یك‌ روز از كتابخانه‌ دانشكده‌ی‌ هنرهای‌ زیبا كتاب‌ مجموعه‌ نقاشی‌های‌ سالوادور دالیرا گرفتم‌ و با خوشحالی‌ رفتم‌ آثار این‌ نقاش‌ را مرور كنم‌. اما متأسفانه‌ در آن‌ كتاب‌ بیش‌ از هشت‌ یا ده‌ نقاشی‌ باقی‌ نمانده‌ بود. برخی‌ را كنده‌ بودند، بعضی‌ را با كاغذی‌ پوشانده‌ بودند، و چند تای دیگر را با ماژیك‌ "اصلاح"‌ کرده بودند. همین‌ زمینه‌ای‌ شد كه‌ رمان‌ «پیكر فرهاد» را بنویسم‌.

یك‌ روز در سال‌‌های جوانی رفته‌ بودم‌ مجوز نمایشنامه‌ام‌ را بگیرم‌. مسئول‌ آن‌ اداره‌ به‌ من‌ گفت‌: «شخصیت‌ها در نمایشنامه‌ات‌ تعالی‌ پیدا نمی‌كنند. این‌ نمایشنامه‌ اجازه‌ اجرا ندارد.»
و باری‌ دیگر کتاب «مكبث‌» ویلیام‌ شكسپیر را برای‌ اجرا ارائه‌ كردم‌ اما مسئول‌ تئاتر كشور كه‌ لیسانس‌ انگل‌شناسی‌ داشت‌، گفت‌: «خلاصه‌ای‌ از این‌ نمایشنامه‌ بیاور ببینیم‌ نویسنده‌ چه‌ می‌خواهد بگوید.»
هر كدام‌ از نمایشنامه‌ها را كه‌ می‌بردم‌ به‌ نحوی‌ اجازه‌ نمی‌یافت‌. و با اینكه‌ ادبیات‌ دراماتیك‌ خوانده‌ بودم‌ و باید حاصل‌ كارهایم‌ را به‌ صحنه‌ می‌بردم‌ اما ناچار برای‌ همیشه‌ تئاتر را بوسیدم‌ و كنار گذاشتم‌.
روزی‌ رفته‌ بودم‌ مجوز فیلمنامه‌ام‌ را بگیرم‌. مسئول‌ آن‌ اداره‌ گفت‌: «مطرح‌ كردن‌ شخصیت‌های‌ منفی‌ در جامعه‌ ممنوع‌ است‌.»
اما من‌ این‌ شخصیت‌ را به‌ نقد كشیده‌ بودم‌. او نماینده‌ مردسالاری‌ جامعه‌ام‌ بود، با چهره‌ای‌ آراسته‌ و شوخ‌ طبعی‌هایی‌ كه‌ به‌ دل‌ می‌نشست‌، با استعدادی‌ شگرف‌ در دل‌بردن‌ و دروغ‌ گفتن‌. مسئول‌ آن‌ اداره‌ می‌گفت‌: «باید این‌ شخصیت‌ را تغییر بدهی‌. باید بفرستیش جبهه، زنش‌ را نباید بزند، با زن‌های‌ دیگر هم‌ نباید رابطه‌ داشته‌ باشد. اینجاهاش‌ را حذف‌ كن‌، چند صحنه‌ از ایثار بسیجی‌ها بیاور. یكی‌ دوبار هم‌ او را در جبهه‌ نشان‌ بده‌.»
دور فیلمنامه‌نویسی‌ را هم‌ قلم‌ كشیدم‌ و به‌ پشت‌ میز كارم‌ برگشتم‌. در همان‌ سال‌ یك‌ مجموعه‌ داستانم‌ مدت‌ها در اداره‌ كتاب‌ مانده‌ بود و اجازه‌ انتشار نمی‌گرفت‌. مسئول‌ اداره‌ی‌ كتاب‌ گفت‌: «تصویر اندام‌ زن‌ خدمتكار را عوض‌ كن‌. اصلاً حذفش‌ كن‌ و بیا اجازه‌ انتشار كتابت‌ را بگیر.»
گفتم‌ چرا؟ گفت‌: «تصویر كردن‌ اندام‌ زن‌ در داستان‌ و رمان‌ طبق‌ فتوای‌ آیت‌اله‌ خمینی‌ حرام‌ است‌.»

«...ساق‌ پای‌ قشنگی‌ داشت‌، با آن‌ دو قمری‌ كوچك‌ هراسان‌ كه‌ در سینه‌اش‌ پرپر می‌زدند، می‌توانست‌ چشم‌های‌ خمارش‌ را ببندد و لب‌هاش‌ را بجود.
مربی‌ را مبهوت‌ كرده‌ بود. اعضای‌ تیم‌ كشتی‌ در سالن‌ مسابقه‌ جهانی‌ یكی‌ پس‌ از دیگری‌ داشتند می‌باختند و حذف‌ می‌شدند، و مربی‌ همه‌ نیرویش‌ را صرف‌ می‌كرد تا هر جور شده‌ به‌ وصال‌ برسد.»
در آن‌ داستان‌ ناچار شدم‌ مجسمه‌  ایزیس‌  را جلو هتل‌ نصب‌ كنم‌، و زیبایی‌ هوس‌انگیز اندام‌ مجسمه‌ را بر اساس‌ آن‌ زن‌ بسازم‌: «یا وقتی‌ كه‌ با دستمال‌ شیشه‌ها را پاك‌ می‌كند به‌ آرامی‌ زمزمه‌ كند. مربی‌ حس‌ كرده‌ بود كه‌ ناله‌ می‌كند اما چیزی‌ را مرثیه‌ وار می‌خواند. می‌خواند و كار می‌كرد...»
دوبین‌ شدم‌. بعدها این‌ دوبینی‌ به‌ مسایل‌ سیاسی‌ هم‌ سرایت‌ كرد. چرا به‌ این‌ روز افتاده‌ بودیم‌؟ گفتم‌: «شهرزاد، جالب‌ نیست‌؟ یكی‌ می‌خواهد لباس‌های‌ تنت‌ را جر بدهد و لُختت‌ كند، دیگری‌ نهیب‌ می‌زند: خودت‌ را بپوشان‌.»
شهرزاد گفت‌: «در روزگار ما اصلاً اینجوری‌ نبود. روزگار عشق‌ بود. ملك‌ جوان‌بخت‌ صبح‌ می‌رفت‌ بر اورنگ می‌نشست‌ و شب‌ بر می‌گشت‌ پیش‌ من‌ كه‌ براش‌ قصه‌ بگویم‌.»
گفتم‌: «كارها خوب‌ پیش‌ می‌رفت‌؟»
گفت‌: «آره‌. انتقام‌ را فراموش‌ كرده‌ بود. روزها می‌رفت‌ امور مملكت‌ را رتق‌ و فتق‌ می‌كرد، و همه‌اش‌ نگاهش‌ به‌ ساعت‌ زنجیردار جیبی‌اش‌ بود كه‌ ببیند كِی‌ شب‌ می‌رسد.
شب‌ زود می‌رسید و او زود بر می‌گشت‌ و روی‌ این‌ تخت‌ می‌افتاد. و چون‌ اهل‌ عشق‌ بود و داستان‌ را می‌فهمید می‌گفت‌: بگو. و همیشه‌ ادامه‌ی‌ شب‌ قبل‌ یادش‌ بود. می‌گفت‌: بگو.»

گفتم‌: «ولی‌ شهرزاد در روزگار ما منتقدان‌ ایدئولوژیك‌ گاهی‌ عاشق‌ آدم‌های‌ تخیل‌ ما می‌شوند و چون‌ دست‌شان‌ به‌ لكاته‌ی‌ داستان‌ نمی‌رسد كه‌ به‌ او تجاوز كنند، ما را به‌ جرم‌ تصویر كردن‌ بورژوایی‌ اندام‌ زن‌، به‌ كوره‌های‌ آدم‌سوزی‌ محكوم‌ می‌كنند.»
نقد ایدئولوژیك‌ ساده‌ترین‌ نقدهاست‌. شخصیت‌های‌ هر اثر ادبی‌ را می‌توان‌ با هر ایدئولوژی‌ و نقدی‌ این‌ چنینی‌ مورد بررسی‌ قرار داد و آنگاه‌ نویسنده‌ را محكوم‌ كرد. اما نقد ساختاری‌، اجتماعی‌، فلسفی‌، ادبی‌، روانشناختی‌، و علمی‌ كاری‌ است‌ دشوار. سواد و آگاهی‌ می‌ طلبد.

شهرزاد گفت‌: «خوب‌، امروز چه‌ كردید؟»
گفتم‌: «رتق‌ و فتق‌ امور، كارهای‌ همیشگی‌. دیشب‌ خوابی‌ دیدم‌ كه‌ عین‌ واقعیت‌ بود. دور میز بزرگی‌ نشسته‌ بودیم‌ كه‌ هیچ‌ تصوری‌ از جنس‌ آن‌ را در ذهن‌ ندارم‌. با تمامی‌ كسانی‌ كه‌ می‌شناختم‌. بزرگی‌ میز را به‌خاطر آن‌همه‌ چهره‌ی‌ آشنا به‌خاطر دارم‌، چهره‌هایی‌ كه‌ بنا به‌ دلایلی‌ در خاطرم‌ مانده‌اند، آنهایی‌ كه‌ مرده‌اند، و كشته‌شدگان‌... در طول‌ میز شمع‌ها می‌سوخت‌ و بی‌آنكه‌ سایه‌ای‌ به‌ چیزی‌ بدهد، همه‌جا را نیم‌روشن‌ می‌كرد. مهمانی‌ بزرگی‌ بود، شبیه‌ جشن‌ رومی‌های‌ قدیم‌...»
«خُب‌، چرا ساكت‌ شدی‌؟ ادامه‌ بده‌.»
«در رمان‌ تازه‌ام‌، این‌ یکی از تصویرهاست‌، وقتی‌ چاپ‌ شد خودت‌ آن‌ را می‌خوانی‌.»
نگاهش‌ كردم‌، عجیب‌ زیبا شده‌ بود. و لب‌هاش‌ را جوری‌ غنچه‌ كرده‌ بود كه‌ انگار دارد مرا با سوت‌ صدا می‌كند. گفت‌: «این‌ حكایت‌ را شنیده‌اید كه‌ كسی‌ هزاران‌ سال‌ بعد می‌خواست‌ با من‌ عشق‌بازی‌ كند؟»
گفتم‌: «چگونه‌ بود آن‌ داستان‌؟»
گفت‌: «ای‌ ملك‌ جوان‌بخت‌.»
و لب‌هاش‌ را چنان‌ بر لب‌هام‌ گذاشت‌ كه‌ مدهوش‌ شدم‌.

اين نوشته پنج سال پيش در نشريه‌ی "مهرگان" دوست مهربانم، زنده‌ياد دکتر محمد درخشش  انتشار يافت. عنوان مقاله در مهرگان "شهرزاد در بی‌مرزی‌ واقعیت‌، رؤیا، تخیل‌، و افسانه‌" بود.

August 14, 2005

يک نامه به خوانندگان آثارم

خوانندگان عزیز آثار من،
هرگز از نقد کسی به نوشته‌هام  برنیاشفته‌ام، هرگز نظر کسی به کاری که می‌کنم آزارم نداده است، اما اگر سال‌ها در برابر اتهام‌زنندگان خاموش ماندم، به این خاطر بود که دوستانم به من می‌گفتند خودت را همسنگ با اراجیف کسی نکن.
من، عباس معروفی بابت این خاموشی بهای سنگینی پرداخته‌ام که از این پس با جفت پا می‌کوبم به چهره‌ی ذهنیت‌های تهمت‌ساز. در قوانین کشورهای آزاد ذهنیت تهمت‌ساز از نوع ساختار "جنایی" به حساب می‌آید، و تروریست فیزیکی فرقی ندارد با تروریست شخصیتی.

زمانی که ناچار شديم متن «ما نویسنده‌ایم» را بنويسيم، فضا همين‌گونه بود. سه عامل باعث می‌شد که چهره‌ی نویسنده مخدوش شود، و این مسئله چنان برای همه آزاردهنده و توهین‌آمیز شده بود که در همان سطر اول چنين نوشتيم:
«ما نویسنده‌ایم، اما مسائلی كه در تاریخِ معاصر در جامعه‌ی ما و جوامعِ دیگر پدید آمده، تصویری را كه
دولت و بخشی از جامعه و حتا برخی از نویسند‌گان از نویسنده دارند، مخدوش كرده است؛ و در نتیجه هویتِ نویسنده و ماهیتِ اثرش، و هم‌چنین حضورِ جمعی نویسند‌گان دست‌خوشِ برخوردهای نامناسب شده است.
از این‌رو ما نویسند‌گانِ ایران وظیفه‌ی خود می‌دانیم برای رفعِ هر گونه شبهه و توهم، ماهیتِ كارِ فرهنگی و علتِ حضورِ جمعی خود را تبیین كنیم.
ما نویسنده ایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیقِ خود را به اشكالِ مختلف می‌نویسیم و منتشر می‌كنیم. حقِ طبیعی و اجتماعی و مدنی ما است كه نوشته‌مان- اعم از شعر یا داستان, نمایش‌نامه یا فیلم‌نامه, تحقیق یا نقد, و نیز ترجمه‌ی آثارِ دیگر نویسند‌گانِ جهان- آزادانه و بی هیچ مانعی به دستِ مخاطبان برسد. ایجادِ مانع در راهِ نشرِ این آثار به هر بهانه‌یی, در صلاحیتِ هیچ كس یا هیچ نهادی نیست. اگر چه پس از نشر راهِ قضاوت و نقدِ آزادانه در باره‌ی آن‌ها بر همگان گشوده است.»


آن روزها پشت پرده‌ی ترور نام‌ها، سعيد امامی بود و اژه‌ای، و حالا باز اينها برگشته‌اند سر کار و بار ديگر ناچاريم متن «ما نويسنده‌ايم» را منتشر کنيم.
امروز دوستانی از ايران به من نوشته بودند در جايی کسی به شما اتهام زده است. آن را خواندم و دلم سخت گرفت از اين روزگار شاعرکش پست که چنان آدمی چنين دروغی بگويد و نداند که شده عمله‌ی بی جيره‌ی حاج سعيد.
نوشته است: «... جالب است که تقریبا تمامی امضا کنندگان از میان تحریم‌کنندگان انتخابات بودند. کسانی که فرقی بین معین و احمدی‌نژاد و رفسنجانی قایل نبودند و همه‌ی کسانی را که با همه‌ی گرفتاری‌ها در ایران مانده‌اند و کار می‌کنند و می‌گفتند باید رای داد خاین می‌دانند.
به من بگویید، کسی که مثل عماد باقی چند سال در زندان مانده و الان هم که بیرون آمده همان حرف سابقش را می‌زند و برای دموکراسی و حقوق بشر می‌نویسد و درس می‌دهد و ریسک می‌کند در تغییر اوضاع ایران موثرتر است یا عباس معرفی -- که به‌ قول همکاران سابقش با خرج و کمک مهاجرانی که آن زمان معاون رفسنجانی بود به آلمان آمده و پناهنده شده -- با چند نفر خواننده‌ی وبلاگش که نشسته‌اند در اروپا و آمریکا و بعد از هر بار دستشویی یک بیانیه‌ی اعتراضی یا لوگو و «پتیشن» به زبان فارسی تولید می‌کنند و کل جهان را با آن جهان از تاریکی جهل درمی‌آورند و ارکان رژیم را می‌لرزانند؟»

من اين آدم را نمی‌شناسم. به من هم مربوط نيست که در روزهای انتخابات گشت و گذاری در ايران داشته.  نامش نفر اول ليست ارهابيون است اما سُر و مُر و گُنده آمد و شد می‌کند. باز هم به من مربوط نيست. برای من اين مهم است که ديگر هيچ اعتمادی به هيچ نوشته‌ای از او ندارم، و از اين پس وبلاگش را نمی‌خوانم. چون دروغ گفته، و به من اتهام زده است. و حالا خيال می‌کنم بقيه‌ی نوشته‌هاش هم از همين جنس‌اند.
اينهمه سال در غرب چريده . هنوز ياد نگرفته که هر کس به شيوه‌ی خودش مبارزه می‌کند، و اگر کسی مثل او فکر نکند آزاد است که جور ديگری فکر کند.
اين شيوه البته تازه نيست، گاهی برخی کوته‌فکران و فاشيستچه‌ها چنان عامل ديکتاتور می‌شوند که يادشان می‌رود خودشان قربانی خواهند شد. روزی که به آلمان وارد شدم، دريافتم نام و چهره‌ام به وسيله‌ی يک روزنامه‌نگار به حدی مخدوش شده که چند سالی می‌بايست بی دليل به چنين سئوال‌هايی مواجه می‌شدم: «آيا شما جاسوس جمهوری اسلامی نيستيد؟»
پاسخ می‌دادم: «جمهوری اسلامی برای جاسوسی از گاو پيشانی سفيدی مثل من استفاده نمی‌کند، از گمنامی چون تو بهره می‌گيرد.»
کسی می‌گفت: «اگر برای آزادی مبارزه کرده‌ايد پس چرا زنده‌ايد؟»
و من برای جسدبازان بی رويا پاسخی نداشتم. تنها گفتم: «کابوس‌هام را کشف می‌کنم، و از آنها رويا می‌سازم. شهرزاد را می‌کشانم روی ميز تحريرم که موقع نوشتن به خش‌خش خودنويسم بر کاغذ خيره شود، و اگر دلش خواست لب‌هاش را جوری غنچه کند که ياد آلبالو بيفتم.»  
گذشت. در سوئد ايرانيان به من حمله‌ور شدند و من در پناه پليس به سالن سخنرانی‌ام می‌رفتم. و می‌ديدم تيم سعيد امامی اينجا هم پر قدرت عمل می‌کند. و حالا؟
باز می‌بينيم که تيم مزبور با زرادخانه‌ی کيهانش به قدرت سابق باز گشته تا شاعری را با طناب خفه کند، يا نويسنده‌ای را  به رگبار اتهام ببندد. زننده‌ی تير خلاص‌ حتا اگر مأمور نباشد، از نادانی به دامی افتاده که خود قربانی‌اش خواهد بود. و چون قصد تخريب کسی را داشته، و اتهامی زده که بايستی آن را اثبات کند، از ديد من يک تروريست است.
هرچند که برای تخريب شخصيت و نام من چند نمره کوچک باشد.

August 13, 2005

گنجی پيروز شد


تازه از راه رسيده‌ام. شب همبستگی با اکبر گنجی بود؛ در فضای آزاد روبروی خانه‌ی فرهنگ‌های جهان، برلين. ميزبانان و ميهمانان، مردم شهر برلين بودند، و پيروزی گنجی بر نمرود و بت‌پرستان را جشن گرفتند. جمعيت زياد بود. از اينکه گنجی عامل همدلی و همبستگی ايرانيان شهر ‌شده بود از شوق گريه می‌کردم.
شعر بود، مقاله بود، نقاشی بود، موزيک بود، فيلم بود، شمع بود، گل سرخ، همدلی، موزيک، همراهی، نگاه و آه.
پنج سال پيش در همين خانه‌ی فرهنگ‌های جهان کسانی اجازه ندادند گنجی سخن بگويد. او را عامل رژيم خواندند، شلوغ کردند، بی آنکه بشناسندش بر او برچسب آدم‌کشی زدند، و نگذاشتند حرفش را بزند. او از مردم تمنا می‌کرد، خواهش می‌کرد، استغاثه می‌کرد که "اجازه بدهيد حرفم را بزنم، آنوقت مرا محاکمه کنيد." در آن بيدادگاه عربده کشيدند و نگذاشتند حرفش را بزند. با اينحال چيزهايی گفت و رفت.
آن زمان هنوز به برلين نيامده بودم. از شهر دورن با او تلفنی حرف زدم، و ازش دعوت کردم که بيايد پيش ما چند روزی. گفتم بيايم دنبال‌تان؟ سرفه می‌کرد سخت سرفه می‌کرد...
شتاب داشت، می‌خواست برود. مثل پرتاب تيرش به جمجمه‌ی جهل شتاب داشت. چيزهايی گفته بود و می‌خواست برود ايران که مابقی را بگويد. حرف‌هاش را بر چله‌ی جانش نهد و هر سه ستون جمرات را نشانه بگيرد. می‌خواست مخالفان و منتقدان حکومت را از حالت دفاعی برهاند، و حريف را وادار به دفاع کند. می‌خواست بت‌ها را بشکند، و آتش زندان را بر خود گلستان کند. عجيب که در قرن بيست و يکم هنوز اسطوره می‌شود بشر، يک آدم خاکی بر يک نظام سنگی می‌شورد، و شگفتا که پيروز هم می‌شود. 
امروز وقتی مردم سخنان "آن روزش" را می‌شنوند می‌گويند عجب آدم شجاع و صادق و باسوادی! و وقتی حرف‌های "امروزش" را می‌شنوند چند گامی جلوتر از خود می‌ايستند.
بيش از پنج سال گذشت، 2100 روز هم از عمر گنجی در زندان گذشت، و من خوشحالم که خرد جمعی شهر برلين آن تصوير سالن‌بهم‌رن و دل‌بهم‌زن را از چهره‌ی شهر شست، و همين خرد جمعی نشان داد که مردم به کدخدا نياز ندارند. به راستی آنهمه آدم آمده بودند که شاهد چيز مهمی باشند: گنجی پيروز شد.

hambastegi-berlin.jpg

از برخی نظرها بر اين نوشته: 

* جای تاسف است که انسانی باید خود را در چنین راه طولانی و سختی چنین  اثبات کند تا دیگرانی بر او باور آورند. عليرضا

August 11, 2005

نامه بلاگرها خطاب به مردم ایران!

روشنفکران، اندیشمندان، شاعران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، بلاگرها و گروه‌های سیاسی مسئولند و باید راهی برای نجات کشور از وضعیت فرسایشی موجود پیدا کنند. نوشتن نامه، امضا کردن طومار، گذاشتن لوگو و این‌گونه کارهای دفاعی همواره توأم با خستگی و فرسودگی و تلف کردن انرژی است. چنین کارهایی را ادامه می‌دهیم  اما معتقدیم که روند مبارزه اینک شیوه‌ی دیگری را می‌طلبد.

بیست و شش سال گذشت و ما مدام داریم دفاع می‌کنیم که آدمی را از دست ندهیم. جمهوری اسلامی همه را به بازی گرفته، و همه مشغول این مبارزه‌اند که یک روزنامه‌نگار کشته نشود، یک وکیل به اتهام جاسوسی در زندان نپوسد، یک زن سنگسار نگردد، و این بازی تمامی ندارد. بیست و شش سال است که آدم‌‌ها به جرم جنگ مسلحانه، بابیگری، جاسوسی، زنا، اهانت به اسلام، ایجاد تشویش اذهان عمومی، اهانت به رهبری، و هزاران جرم این‌چنینی آزار می‌بینند و یا کشته می‌شوند، و ما قبل یا پس از حادثه واکنش نشان می‌دهیم.

روش‌های دفاعی نتیجه نمی‌دهد. ما ایمان و اعتقادمان بر این است که باید از جسدبازی فاصله بگیریم، باید از کابوس آنها رویا بسازیم. ما می‌توانیم با طرح موضوع و ایجاد فکر آنها را به موضع دفاعی و سلبی بکشانیم. ما فرهنگ و خبر و هنر تولید می‌کنیم، آنها اگر می‌توانند هزینه کنند و جلو آن را بگیرند.

می‌دانیم که نمی‌توانند. ما  با آخرین تکنیک‌ها، با تمام امکانات رسانه‌های جهانی از در و دیوار به درون خانه‌مان، ایران راه پیدا می‌کنیم تا جن‌گیرها بفهمند که جامعه نیازمند رهایی‌ست، که حق انسان اعدام و سنگسار و آویختن و شکنجه و شلاق نیست، که شأن انسان آزادی و برابری و عدالت اجتماعی است.

اگر کسی فکر می‌کند سید علی خامنه‌ای خداست و شاهرودی و مرتضوی برایش کار عزراییل را انجام می‌دهند و فقهای شورای نگهبان هم نگهبانان جهنم او هستند، خواهد دانست که یکبار زندگی می‌کند، و فریب این متقلبان خدازده را نخواهد خورد.

نگاه کنید به مجلس مملکت، به رییس جمهورش که بناست کشور را بر پایه‌ی استخاره اداره کند، نگاه کنید به هجوم چهار پنج سایت و وبلاگ تروریستی که آنها اداره‌اش می‌کنند! باور کنید از وحشت به این زوزه کشیدن روی آورده‌اند. در اندازه ‌های ایران و توان روشنفکرانش نیستند. از ترس و وحشت روزنامه‌نگاران و روشنفکران و دانشجویان را در زندان سرکوب می‌کنند که ادای قدرت را دربیاورند. هر صدای معترضی را خاموش می‌کنند، اما نمی‌دانند که صدای اعتراض از خانه‌ی خودشان، از فرزندشان، از نزدیک‌ترین فردشان در سینه مانده است. از ترس آدم می‌کشند و ناگاه می‌بینیم جسد چهره‌ای برجسته در کوچه و بازار پیدا می‌شود.

آی آدم‌های مسلمان، چپ، کمونیست، سلطنت‌طلب، کافر، بهایی، ارمنی، یهودی، زرتشتی، پیروان ادیان مختلف ... آهای ایرانی!  نجات کشور در حرکت است و شرایط آن امروز فراهم شده.
ما امضاکنندگان این نامه معتقدیم که با ایجاد امید در مردم از این حالت انفعال و دفاعی خارج شویم و در گام‌های نخست در حمایت از مردم زجردیده‌ی کردستان به یاری‌شان بشتابیم. آزادی بی‌قید و شرط زندانیان سیاسی حق ماست. ما با تمامی احساس و ‌تیزبینی آنها را از تاریکخانه‌ها بیرون می‌آوریم.

ایران کشور ماست، و آزاد کردنش هزینه دارد. با تمام وجود برای آزادی ایران تلاش می‌کنیم، و با ایجاد کار فرهنگی و خبررسانی به‌موقع و افشای نکبت، به زندگی نور می‌تابانیم.

ایران نیازمند رهایی است، و ما ایرانی‌ها نیازمند هماهنگی و یکپارچگی و فکرهای نو هستیم. حرکت را پرقدرت آغاز می‌کنیم.

عزیرانی که علاقه‌مند به امضای نامه هستند لطفا در بخش کامنت و یا از طریق assada@gmail.com به اطلاع ما برسانید تا نام شما یا وبلاگ‌تان به لیست اضافه شود.
امضا کنندگان به ترتیب الفبا:
آنيتا / عبدالقادر بلوچ / کيا بهادری / پونه / اردشير دولت / خنده‌های شراب / حسن درویش‌پورفرياد جرس / ف.م. سخن / سرزمین آفتاب / صعود برهنه اسدالله علیمحمدی/ حمید کُدیوری / گوشزد / لنگر / عباس معروفی/ شکوه میرزادگی/ من در غربت/ مينو / نانا / اسماعیل نوری‌علاء / نيما نيليان / پيام يزديان / یک قطره  و... 
بقيه‌ی امضاها در وبلاگ "بيلی و من"

August 10, 2005

آقای گنجی! ملاقاتی داری

درياروندگان  چه زيبا نوشته است:
چندمين روز!
من ديدم که خانم شفعيی گريه می‌کرد.
من گريه او را ديدم، در گريه او سوز ديدم، درآن اما زاری نديدم.
در اين گريه مهر ديدم اما در آن شکست نديدم.
در اين گريه عجز ديدم ولی نه عجز خانم شفيعی را، که عجز و سردرگمی قدرت را ديدم، عجز اشباحی را ديدم که از شکستن حريف خود عاجزند، استيصال بردگان زور را ديدم. آنها وحشت‌زده بودند، من اين وحشت را ديدم و شکوه مردی را ديدم که پايان نداشت. عاشقی را ديدم که بر سر جان به قماری ديگر نشسته بود، قماری که تنها يک برنده داشت، به هر شکل و صورتش.
سيه‌چردگان را ديدم که می‌دانستند او از هم اکنون بازی بر سر جانش را برده است، چه ادامه بدهد و چه ندهد، چه آزاد شود چه در بند بماند، آنان وحشت‌زده می‌دانند که برای طول تاريخ دوام او بر جريده‌ی عالم ثبت است.
تاريخ با صدای رسا هم اينک فرياد بر داشته است: "بار ديگر  آرشی ديگر!"
گريه خانم گنجی تنها قاصد اين خبر بود:
گنجی پيروز شد...

_____________________________________________________________
         آقای گنجی! ملاقاتی داری...  لبخند يادت نرود!


فراخـوان برای ملاقات با گنجی

مردم آزاده ايران
گنجی فرزند شجاع و آگاه ملت ايران را كه به جرم افشای جنايات سازمان‌يافته و دفاع از عدالت و آزادی سال‌های متمادی در زندان بسر برده، پس از تحمل‌ رنج‌های طاقت‌فرسای زندان و 60 روز اعتصاب غذا با تنی رنجور و جسمی نحيف، در بيمارستان ميلاد حبس كرده‌اند.
اين چراغ تابناک راه ‌آزادی، اکنون به خاموشی می‌گرايد.
جلوگيری از ملاقات همسر و فرزندان و بستگان با او، و دستگيری وکيل مدافع شجاع وی آقای عبدالفتاح سلطانی، و منع جرايد و مطبوعات از درج اخبار مربوط به گنجی، و سرکوب معترضان به چنين رفتارها در مقابل دانشگاه تهران، و بازداشت‌های گسترده، و يورش به خانه او نمايان‌گر اراده دشمنان مردم و دموکراسی به حذف اوست.
گفت آن يار کز او گشت سردار بلند/ جرمش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد
اگر به‌خاطر داشته باشيم، «بابی ساندز» مبارز شجاع ايرلندی پس از 66 روز اعتصاب غذا جان باخت، و با توجه به اينکه بيش از 60 روز از اعتصاب غذای "اکبر گنجی" می گذرد و وی از بيماريهای دشواری همچون بيماری شديد تنفسی نيز رنج می برد، درک اين نکته که او هر دم به مرگ ناخواسته نزديک و نزديک‌تر می‌شود چندان دشوار نيست.
امروز جامعه جهانی و تمام دلسوزان حقوق بشر همراه با ملت ايران با چشمی نگران خواستار رفع همه محدوديت‌ها و رعايت حقوق كامل شهروندی گنجی و آزادی وی هستند.
ما امضا کنندگان اين فراخوان، ضمن تأکيد بر ضرورت پاسخگويی قوه قضائيه به درخواست‌های مشروع، قانونی و برحق اين روزنامه نگار شجاع در ساعت چهارده روز پنج شنبه بيست مرداد هشتاد و چهار (ساعت رسمی ملاقات) به منظور ملاقات با اکبر گنجی به بيمارستان ميلاد مراجعه خواهيم كرد تا ضمن ملاقات و مذاكره با او، درخواست صميمانه آزادي‌خواهان و مدافعان حقوق انسان‌ها را به گنجی عزيز برسانيم و بگوييم که مسير مبارزه و دفاع از آزادی، عدالت، دموكراسی و حقوق بشر، وجود عزيز تو و امثال تو را بيش از پيش می‌طلبد تا حضور سالم و پويای گنجی، خاری در چشم كسانی باشد كه خاموشی فرياد رسا و حق‌طلبانه‌اش را به انتظار نشسته‌اند.

علی افشاری، علی‌اكبر موسوی خويينی، دكتر محمد ملکی، دكتر ناصر زرافشان،  عليرضا جباری، سيمين بهبهانی، رضا دلبری، عبدالله مومنی، مهدی امينی‌زاده، باقر علايی، علی‌اشرف درويشيان، حجت شريفی، ستار امينی، محمدعلی عمويی، فريبرز رييس‌دانا، فاطمه حقيقت‌جو، رضا يوسفيان، علی تاجرنيا، محمد دادفر، حسين لقمانيان، حسين مجاهد، احمد زيدآبادی،...


صدها آزادی‌خواه روز پنج شنبه 20 مرداد 1384 به ملاقات اکبر گنجی می‌روند. اميد که هزاران نفر ديگر به اين جمع بپيوندند
. 

سعيد مدنی، علی سياسی‌ راد، خانم عابدينی، هادی كحال‌زاده، محمدعلی سيدنژاد، سميرا صدری، عليرضا كفشكنان، شاكر، كيوان صميمی، مجيد تولايی، محمد بهزادی، مصطفی تنها، محمود يگانلی، عليرضا كرمانی، شايا شهوق، ناصر اشجاری، داوود محمدی، ابراهيم صحافی، بهزاد شكريان، شهرانگيز ابوطالبی، زهره تنكابنی، علی ارجمندي، پيمان معظمی، رضا شرفی، مرضيه منصوری، نسرين رضايی، رضا باغچه‌سرا، نسرين علوی‌زاده، قدرت سميع، ماريانا ظفری، احمد بنی‌حسن، فاطمه سلطان‌زاده، محمد جودکی، هژير پلاسچی، الناز انصاری، مجيد لکی،
شهروز مقدم توتونچی، جعفر مهر اقدم، بيزن امينی، كسری پيله‌چيان، پروانه سمامی، گوهر شميرانی، حميد بی‌آزار، شهلا انتصاری، سيف‌الله اكبری، نجف رحيمی، علی فايض‌پور، رضی جعفرزاده، كريم قربان‌زاده،
فرزانه آقايی‌پور، احمد بابايی، محسن اسداللهی، نادر اسداللهی، محمد هاشمی، امين احمديان، بهاره هدايت، جعفر رسولی، ماكان مينايی، سعيد مرادی، اميرحسين رحمانی، مهدی عربشاهی، علی كاكاوند،
علی طاهری، احسان پورنگ، محسن شيرزاد، داود شاهچراغی، رضا بخشی، كيوان اميری، مرتضی اصلاح‌چی، فاطمه آرام‌ن‍‍ژاد، فريد مدرسی، محمدرضا نوربخش، كوروش طاهری، محمد عاملی، عليرضا ارشادی‌فر، مجيد برقی، سميه مغنی‌زاده، شوان رستمی، مهدی محمدی، اميرحسين بهروز، اميد كمانی،
سعيد طبرسی، مجيد جانی‌پور، مصطفی خسروی، محمدجواد بنی‌حسينی، ايمان براتيان، حميد هداوند،
محسن سيدين، احسان منصوری، محسن سهرابی، نگار زمانفر، حميد طباطبايی، مهدی حبيبی، صديقه بيگدلی، نصرالله كشاورز، بي‍ژن پوريوسفی، اسماعيل سلمان‌پور، داوود زمانی، ياشار قاجار، مسعود دهقان،
متين مشكين، حامد ابراهيمی، عابد توانچه، مهدی مشايخی، حاجي‌لری، علی كميجانی، توحيد علی‌اشرفی، كيوان انصاری، روزبه رياضی، حميد چمن، علی بيكس، علی مهری، مصطفی صداقت‌جو، امير اسحاقی، نفيسه زارع، مرتضی احمدی، علی رحمتی‌نژاد، جواد رحيم‌پور، حسام فيروزی، علی مقيمی،
بهزاد اسدنژاد، سراج ميردامادی، مريم شبانی، مجتبی سادات، عباس سرلك، محمد سعيدزاده، جعفر شرفخانی، مهدی حسين‌نژ‍اد، خشنود احمدی، حميدرضا مالکی، احمد مدادی، محمود معتقدی، جواد علايی
رئوف طاهری، بهروز طاهری، زهره اسلاميان، رضا خجسته رحيمی، بهروز خالقی، مهدی فولادگر، محمدرضا رحيمی راد، ساسان آقايی، بهزاد مينايی، و...

اطلاعيه دفتر تحكيم وحدت
اكبر گنجي، روشنفكر و روزنامه نگار شجاع ايرانی كه بدل به نماد خواسته‌های مدنی مردم ايران برای گذار از اقتدارگرايی به دموكراسی شده اينك در حالی شصتمين روز اعتصاب غذای خود را به پايان رسانده است كه روزهای فراوانی را به جرم تابانيدن نور به تاريكخانه‌های قدرت غير دموكراتيك و بردريدن پرده تزوير اربابان قدرت در كنج زندان به سر برده است و اكنون با تنها سرمايه‌اش كه جان و حياتش است به مبارزه با روند رايج بی عدالتی برخواسته است و هر لحظه بيم آن می‌رود كه حادثه‌ای غير قابل بازگشت آسيب جدی به اين سرمايه ملی وارد كند، و گنجی ناخواسته در دام شومی كه اقتدارگرايان در برابرش گشوده‌اند وارد گردد.
اكنون كه به ابتكار جمعی از فعالان مدنی حوزه فرهنگ و سياست و جامعه فراخوانی برای حركت فراگير ملاقات با گنجی در ساعت چهارده تا شانزده پنجشنبه بيست آبان هشتاد و چهار و رساندن صدای حمايت و نيز نگرانی همه آزادي‌خواهان ايرانی به وی اعلام گرديده، دفتر تحكيم نيز حمايت خود را از اين حركت مدنی اعلام می‌دارد تا با حضور خود ضمن جلوگيری از مشمول مرور زمان شدن موضوع اعتراض اكبر گنجی و يادآور شدن حقوق شهروندی او ، اين پيام دردمندانه و صميمانه همه آنانی را  كه همچون گنجی به حقوق انسان‌ها و آزادی ايرانيان می‌انديشند نيز به اين روزنامه‌نگار، روشنفكر و نماد مقاومت مدنی برسانيم كه مسير مبارزه و دفاع از آزادي، عدالت، دموكراسی و حقوق بشر ، وجود عزيز تو و امثال تو را بيش از پيش می‌طلبد.

August 9, 2005

پيشواز


من با تنت
به کشف گل سرخ می‌روم
و با يک شاخه گل
به پيشواز صبح.

تمام شب
              به آه می‌گذرد
سپيده‌دم به لبخند.

August 8, 2005

يک لبخند کافی‌ست

 

ganji888111.jpg

ديشب وقتی با رضوانه حرف می‌زدم اين را بهش گفتم: «امروز اشک‌آلود بودم. غمگين نبودم، فقط اشک‌آلود بودم؛ همان حسی را داشتم که باهاش رمان می‌نويسم، چيزی داغ می‌جوشيد و پرده‌ی مِه جلو چشم را می‌گرفت. پر از اميد، پر از آرزو. انگار دارم آماده می‌شوم بروم استقبال کسی که 2100 روز پيش، رفته بود برای ما آزادی بياورد، شايد هم رفته بود بالای کوه سربه‌فلک برای شهرزاد قصه‌ها کاسه‌ای مه بياورد.
نمی‌دانم چرا! احساسی مثل اشک در سينه‌ام می‌جوشد که: صبح نزديک است.»

بهش گفتم: «احساس می‌کنم خبر خوبی می‌شود فردا.»
خبر خوب هم همين بود: گنجی زنده ماند. حالش خوب می‌شود.
پارسا صائبی نوشت:
«پزشکان بيمارستان با اتصال سرم غذائى به اين روزنامه‌نگار در بند وی را از مرگ نجات دادند. درود بر گنجى! زمانى رفتن شجاعانه‌ترين کار ممکن است، زمانى ماندن. و او در هر دو آزمون پيروز از ميدان به در آمد.»
اين به همه‌ی ما قدرت می‌دهد، حتا اگر مأموران دادستانی به خانه‌ی گنجی حمله کنند، و موجب آزار زن و بچه‌اش شوند. باور کنيد از وحشت به چنين کارهای احمقانه‌ای دست می‌زنند.
* (اين تصوير زيبا را آرش سليم برايم فرستاده است. ازش ممنونم.)


مستانه برام نوشته است: «عزیز! این وحشی‌های بی صفت به خانه‌ی گنجی یورش برده، همسرش را به تخت زنجیر كرده و وسایلی را از خانه‌اش برده‌اند. اینها دوست ندارند گنجی اعتصاب غذایش را بشكند. اینها می‌خواهند گنجی در بیمارستان بمیرد تا مثل زهرا كاظمی كسی یقه‌شان را نچسبد. خدایا! به بزرگی‌ات سوگند این قائله را ختم به خیر كن! دیگر خسته شده‌ام. به خدا خیلی خسته‌ام. هروقت كامپیوترم را روشن می‌كنم از این‌كه خبری بد بشنوم در نگرانی‌ام.
خدایا! مگر ما چه گناهی كرده‌ایم كه در ایران به دنیا آمده‌ایم؟ ها؟ خدایا مگر زن گنجی انسان نیست؟ مگر دخترانش انسان نیستند؟ مگر رضوانه و كیمیا چه گناهی دارند؟ چرا مثل هم‌سن و سال‌های خودشان در كشورهای دیگر حق زندگی ندارند؟ خخخخخدددداااااااا ! به فریاد دل این زن گوش كن.»

گنجی از مرگ نجات يافت

با اميد به صحت اين خبر:" گنجی از مرگ نجات يافت"


گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت

August 7, 2005

بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری

داستانی با پایان خوش
رضا دلاور، عصيانی که اين روزها ديدم، پر از احساس است. آدم عاصی يعنی بچه ی احساس. مطلبش قشنگ بود، حيفم آمد شما نخوانيد. لطفا بخوانيد:
«آقای گنجی...
تمام بچگی مان، وقتی داستان ها داشتند  تمام می شدند،
وقتی داشتیم پلک هایمان را روی هم می گذاشتیم تا آخرین خط داستان را بشنویم، صدای نرم  مادر می آمد که: "و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد".
خیلی وقت است آخر داستان ها پایان
شان خوش نیست. خیلی از بچگی مان می گذرد. خیلی وقت است که حتا برای بچه هایمان هم نمی توانیم داستانی با پایان خوش پیدا کنیم. خیلی وقت... ولی...
آقای گنجی
این داستان را مثل همان قدیمی ها تمام کنید. یک چیزی که وقتی تعریفش می کنی، نفهمی که کی لبخند آمده روی لبهایت. آقای گنجی، بگذارید داستان جدیدی داشته باشیم که بتوانیم سال های سال برای بچه های ایران تعریف کنیم. داستانی با پایان خوش...
آقای گنجی
کودکان ایران، می خواهند که شما زنده بمانید.» (ساعت 3 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------

چه دختری، چه دختر گلی که شاد می نويسد پر از ميلاد
خنده های شراب نوشته:
باشد! شاد می نويسم، پر از آرزوهای زلال مثل سرچشمه های رقصان، پر از آرزوهای رنگی مثل رنگ به رنگ دامن دختران عاشقی كه در باد ايستاده اند تا آمدن معشوق شان را، با بالابردن دستی و پرواز خنده ای در آغوش كشند. شاد می نويسم چون می خواهم خود را از ساحل امنی كه نامش زندگيست و سكوت را بر دهانم مهر زده، بگريزم، می خواهم اين زهدان امن نه ماهه را با تولد خويش، شادمانه بگريم.
گنجی تو مثل سمبول دردهای زايشی برای جنين صدام. گويی به قدمت تاريخ در من بوده ای و نديده بودمت. امروز آن چيزی را در من متذكر می شوی كه هست يا اگر نيست بايد بزايمش. زنده بمان. من نمی گويم تو نجات دهنده ای بلكه می گويم تو آن انگشت اشاره ای كه نجات دهنده های درون مان را به زندگی دعوت می كند، تو آن نتی كه سازهای غبار گرفته ی حنجره هامان را به نواختن سوق می دهد. زنده بمان در اركستر سمفونی زندگان، زنده بمان.
هنوز پر از پرسشم اما زيستنت را با يقين طلب می كنم، زنده بمان.
اينجا هوا نيمه ابری ست اما خورشيد می درخشد، ميل ديدار دوباره ی خورشيدت هست؟ ميل خنده ی چشم های دخترانت چه؟ و آغوش دوباره ی معصومه كه بيش از آنكه شمع بيفروزد برای آرزوی زنده ماندنت، شمع شد و سوخت. می دانم كه آنقدر از جانبش اطمينان داشتی برای بزرگی عشقی كه نثار كودكانت كند كه حتا نبودنت را هم انديشيدی...
اما زنده بمان تا مرگ شرم كند، تا پيرهنم شكوفه دهد، صدام عاشقانه های آزادی را جوانه زند و رويش دست هام از بلندای ديوار آزادگی بر حريم كوچه بريزد، دست هايی پر از برگ ها و خوشه های انگور.
از گلوی تنگ صراحی شراب بر دهان جام، خواهم ريخت. خنده هام را می شنوی؟ زنده بمان، گنجی زنده بمان. (ساعت 2 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------
عکس های سخن گو

دکتر معين پزشک اکبر گنجی است. برای ايجاد محبوبيت در روزهای انتخابات به ديدار گنجی رفت. در عکس هايی که ديدم انگار گنجی بهش می گفت: «با توپ شما هم بازی نمی کنم. من خودم توپ دارم؛ گوهر آزادی.» در عکسی ديگر می گفت: «هرکس با توپ ولايت بازی کند مثل شما بی اعتبار می شود.» در عکسی ديگر: «حکم حکومتی را کوفت تان می کنند، کاش نمی پذيرفتيد. پول نفت غربی ها هم  کوفت نظام جمهوری اسلامی خواهد شد. خيال می کنيد می گذارند آخوندها با اين پول مايع و آبکی نان و پرتقال بخرند؟ خيال می کنيد فرصت می دهند که دولتمردان حکومت اسلامی اين پول بوگندو را مصرف تأسيسات و آبادی ايران کنند؟ نه جناب رييس جمهور! اين پول صرف اسلخه و بحران خواهد شد.»

خيلی حرف ها در عکس ها ديدم. معين در تمام عکس ها خجالت زده بود.
اگر پنج ميليون، چهار ميليون، سه ميليون، دو ميليون، يک ميليون، نه. اگر همان سيصد چهارصد وکيل و وزير رده بالايی که اسم شان "اصلاح طلب" است (ماله کش های حکومت اسلامی)  زير نامه ی گنجی را امضا می کردند و رسماً به مقام رهبری می گفتند: نه! می دانيد؟ گنجی تنها نمی ماند.
مطمئن باشيد جگردارترين گروه اجتماع همين روزنامه نگاران مستقل هستند. چيزی ندارند، فقط معرفت دارند. به احترام روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان کلاه از سر برمی دارم. (ساعت 1 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------------

برق نگاه

فاشيست ها می گويند با بمب صاف کن، بساز. ولی ما درخت را يکی يکی می کاريم. يکی يکی ياد می گيريم، بزرگ می شويم، و احتمالا به جمع آدها (آی آدمها – نيما) می پيونديم، البته اگر عاشق باشيم.
نوجوان که بودم شکوه ميرزادگی همراه خسرو گلسرخی و رضا علامه زاده و ديگران در زندان بود. داستان نويس و روزنامه نگاری که حالا رفيق من است. در امريکا، آلمان، يا ايران چه فرقی می کند؟
برام نامه ای نوشته که عينا نقل می کنم:

«آقای عباس معروفی عزيز، دوست گرامی ام، خسته نباشيد. خودتان و دوستانی که با شما حرکت کرده اند.

به اميد روزی که سرزمينی آزاد داشته باشيم، سرزمينی  با مرزهای بزرگ عدالت و آزادی،  جايي که هر انسانی با هر نوع فکر و عقيده و مذهب و مرام بتواند نفس بکشد، بنويسد، بگويد و آسوده زندگی کند.

در آن سرزمين است که ما همه ی زندانيان سياسی امروزمان را گل باران خواهيم کرد.

با مهر و احترام

شکوه ميرزادگی»
اين يعنی حضور، و آرزوی ديدن برق نگاه. (ساعت 24)

-----------------------------------------------------------------------------------------

صبح نزديک است

امروز اشک آلود بودم. غمگين نبودم، فقط اشک آلود بودم؛ همان حسی را داشتم که باهاش رمان می نويسم، چيزی داغ می جوشيد و پرده ی مِه جلو چشم را می گرفت. پر از اميد، پر از آرزو. انگار دارم آماده می شوم بروم استقبال کسی که 2100 روز پيش، رفته بود برای ما آزادی بياورد، شايد هم رفته بود بالای کوه سر به فلک برای شهرزاد قصه ها کاسه ای مه بياورد.
نمی دانم چرا! احساسی مثل اشک در سينه ام می جوشد که: صبح نزديک است. (ساعت 23)

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

به خاطر دخترانت زنده بمان

مهرگان من نوشت:

«آقای اکبر گنجی متن نامه ات را امضا می کنم چون حق می گويی. اين هايی که حکومت می کنند، يا نه، جنايت می کنند، ايرانی نيستند. هرچه هستند انسان نيستند.
خودم را جای رضوانه ات می بينم. من هم هميشه نگران بودم. من هم بارها سايه ی مرگ را روی زندگی مان ديده ام. ايرانم را دوست دارم. دوست دارم در خانه ام زندگی کنم، درس بخوانم، بزرگ شوم. چرا اين حق را از من گرفته اند؟
دوستت دارم مثل پدرم، چون حق می گوييد. عرب ها سال ها پيش همه چيز ما را ويران کردند، اين ويرانی دوباره و دوباره تکرار می شود.
به خاطر دخترانت زنده بمان. ما به وجودت احتياج داريم. هنوز خيلی چيزها بايد بياموزيم. کمک مان کن.» (ساعت 21)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

به نام عشق، که نام ديگر آزادی ست

شکوه ميرزادگی:

سی و هفت روز است، چهل روز است، چهل و پنج روز است. ديگر می ترسم روزها را بشمرم. از فکرش هم می ترسم. جاده دارد به شب می رسد، نور ها ديگر به سختی از ميان دست های بيدها بيرون می آيند، سياهی زير چشمانت  به سايه روشن های غروب های مه آلود ميماند و نگاهت به دو نقطه ی نورانی ـ همچون دو خورشيد که از دورترين سرزمين ها بتابند.  نورش دارد کورم می کند. اين همه نور از کجا به چشمان تو آمده که وقتی نگاهشان می کنم آتش می گيرم؟
ادامه ی مطلب در سايت فرهنگ گفتگو                            (ساعت 20)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

رمز و راز شادی

دوستی، همچون عشق و ديگر جنبه های اين اغتشاش که زندگی می ناميم، خود راز بزرگی است. گاه احساس می کنم که تنها چيزی که رمز و رازی ندارد شادی است. چون هدف شادی در خود آن نهفته است.
"خورخه لوئيس بورخس، هزارتوها، ترجمه احمد ميرعلايی" (ساعت 19)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

صدایی گرم

پونه عزيز نوشته است:
«بدنبال صدایی گرم و آشنا روزهاست كه كنج كنج خواب و بیداریم را جستجو می كنم.
صدایی گرم كه مرا از آتش و هیاهو بیرون كشد.
صدایی گرم كه هق هق گریه هایم را در دستانش بگیرد.
صدایی گرم كه جرعه جرعه آزادی به جانم بریزد.
صدایی گرم شانه های خسته از خشونتم را در در آغوش پنهان كند.
همان صدای گرم كه اكنون ذره ذره وجودم را خواهش می كنم كه بماند، برای نسلی مانده در سرما، برای نسلی محتاج گرما، بماند دوست عزیزم،
می ترسم، می ترسم كه شمعی خاموش شود و دستی به فریاد ما نرسد.
می ترسم...» (ساعت 17)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا شقايق هست زندگی بايد کرد
مهرگان اين را نوشته.
بيلی و من هم آمد. هم برای گنجی، هم کردستان. نيک آهنگ کوثر هم هست با گنجی.

درياروندگان که طرح اين حرکت را داده و هميشه از نوآوری هاش خوشم می آيد، نوشته است:
مزخرف ترين نوشته های که اين روز ها خواندم مقاله داريوش سحادی بود با اسم اکبر تو می ترسی و نوشته آهيمسا كن آقاي گنجي! به خاطر گل گيسوي من و گل گيسوهاي خودت نوشته فرهاد جعفري.
هر دو نوشته مملون اند از حرف های قلمبه سلمبه بی معنی، عرفان بازی های مسخره، کپی برداری های دست پنجم، و نگاه از بالا و عاقل اندر سفيه، و در نهايت کاسه ليسی های ساده آدم های دوزاری که ادای روشنفکران پيچيده را در می آورند. حا ل من که به هم می خورد از اين همه دريوزگی. (ساعت 15)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
متنی که از راديو فردا پخش شد

خانم معصومه گنجی،
تازه‌ترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.

دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهره‌ی ملی سخن بگوييد، تحمل 2100 روز دوری از همسری که رفته است برای ‌ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران می‌کند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادی‌ست، تلخ‌ترين لحظه‌های عمر يک‌نوبتی شما را  رقم می‌زند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دختران‌تان را درک نمی‌کند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيده‌ايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيده‌ايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانه‌ها پرپر شدند که سينه‌ی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مه‌آلوده‌ی همين آه‌ است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه می‌خواهم گفته‌ی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او
خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند 
و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او  مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، نمی‌توان مسيح را  با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپه‌ای فراز کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.
»
با احترام/ عباس معروفی
(ساعت 14)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک نویسنده مقیم برلین در پاسخ به همسر گنجی، از گنجی «خواهش» کرد زنده بماند
[ audio ] 
(rm) صدا | (wma) صدا راديو فردا (ساعت 13)

----------------------------------------------------------------------------------------
چه مطالب قشنگی نوشته اند بعضی دوستان
امروز من، درياروندگان، سام‌الدين ضيايی، مهرگان، سينا هدا، فرياد جرس، عبدالقادر بلوچ، هوشيار ايراني، احمدرضا،  فريبا، حسين ،  پارسا ،  آنيتا،  دورافتاده،  محمدرضا فطرس، پونه،  نیما نیلیان بوشهری،  مريم فرخ نيا،  شیدا،  انعکاس سايه روح، گوشزد،  مهتا ،  بيلی و من، و (هرکس که به ما بپيوندد همين‌جا اسمش را اعلام می‌کنيم) تمام روز تا انتهای شب لحظه به لحظه در صفحه‌ی وبلاگ می‌نويسيم: « آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.» (ساعت 12)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

آزادی زندانيان سياسی، برق نگاه
يک روز را به ياد می‌آورم که تصوير آن لبخندها و شادی‌ها و نگاه‌ها هنوز از ذهنم پاک نشده، کنار اندوه ذهنم حضور دارد، مدام می‌خواهد سرک بکشد، و خود را نو کند. شايد آرزوی ديدن دوباره‌ی همين صحنه است که برای من شده انگيزه‌ی زندگی، شايد اسمش اميد باشد، ولی گاه خوابش را می‌بينم و وقتی بيدار می‌شوم آه می‌کشم.
روزی که رفته بودم جلو زندان و مثل همه منتظر بودم. سال پنجاه و هفت. من کسی را در زندان نداشتم، ولی به عنوان يک داستان‌نويس تازه‌کار می‌خواستم برق نگاه ببينم.
هرگز نتوانسته‌ام آن نگاه‌ها را تصوير کنم، کمی در "فريدون سه پسر داشت" هست، ولی آنی نيست که حالا دارم می‌گويم. نتوانستم.
چيز غريبی‌ست اين برق نگاه در لحظه‌ای که زندانی به منتظرانش می‌اندازد.
(ساعت 11)

August 6, 2005

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد


از فردا صبح، من، درياروندگان، سام‌الدين ضيايی، مهرگان، سينا هدا، فرياد جرس، عبدالقادر بلوچ، هوشيار ايراني، احمدرضا،  فريبا، حسين ،  پارسا ،  آنيتا،  دورافتاده،  محمدرضا فطرس، پونه،  نیما نیلیان بوشهری،  مريم فرخ نيا،  شیدا،  انعکاس سايه روح، گوشزد،  مهتا   و (هرکس که به ما بپيوندد همين‌جا اسمش را اعلام می‌کنيم او اين متن را در صفحه‌اش درج می‌کند) تمام روز تا انتهای شب لحظه به لحظه در صفحه‌ی وبلاگ می‌نويسيم: « آقای گنجی!
ما را تنها نگذاريد.»
می‌نويسيم: «آقای گنجی! خواهش می‌کنيم
زنده بمانيد.»
می‌نويسيم و می‌نويسيم. از عشق می‌نويسيم، از زندگی، از زندان، از تجربه، از آزادی، تولد، کودک، لبخند، پرواز، پرچم، مادر، ايران، زن، مرد، شوخی، بازی، هديه، و خيلی چيزهای ديگر.
(من دو ماه است تمام وقت پای اکبر گنجی و سرنوشتش ميخکوب اين صفحه شده‌ام) از صبح فردا تمام روز به ياد اکبر گنجی فضای وبلاگ را به شهری شاد و فضايی فيروزه‌ای بدل می‌کنيم.
می‌نويسيم و می‌نويسيم. سوخت و سوز ندارد اين بازی، دير و زود ندارد، هرکس هروقت رسيد با گنجی‌ست.
 دل‌مان می‌خواهد اين تلخی و فسردگی از تن همه بيرون رود، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگويد چگونه می‌توان ديو را از شهر بيرون راند. دل‌مان می‌خواهد او باشد که با هم فرياد کنيم: «دوباره می‌سازمت وطن!»
می‌نويسيم و می‌نويسيم.
بيش‌تر از عشق می‌نويسيم تا رنج. شاد می‌نويسيم. انگار همه‌ی ما شاخه گلی در دست می‌رويم پيشواز  کسی که هرچه داشت برای ايران در طبق اخلاص نهاد. می‌رويم پيشواز يک زندانی که لبخندش اندوه را می‌شورد.
می‌نويسيم و می‌نويسيم. هرکس می‌خواهد با ما همراه شود، خبر کند.


* نامه‌ای خطاب به خانم معصومه شفيعی نوشته‌ام که فردا در طول روز از راديو فردا پخش می‌شود. متن نامه را فردا بخوانيد.

August 5, 2005

افسانه‌ی عشق مِه‌آلود

                                                                                             برای دختران آقای گنجی
گفتم از امروز هرچه بنويسم، برای تو می‌نويسم.
گفتی آه!
گفتم بوی نارنج پيچيده توی خوابم. می‌گذاری بخوابم؟
گفتی می‌خواهم افسانه‌ی عشق مِه‌آلود را برای شما بگويم.
گفتم کجا خوانده‌ای؟
گفتی يادم نيست. شايد نخوانده‌ام، برای شما بافته‌ام.
گفتم: بگو، شهرزاد من. صدای تو شبنمی‌ست که خواب گل را نمی‌آشوبد، چه رسد به خواب سنگين من! بگو لطفاً.
گفتی آه!

«آه!... می‌خواستند دختر پادشاه را شوهر بدهند. بزرگ شده بود؛ زيبا و دل‌انگيز. پسران وزير برای او شال ابريشمين و گردن‌بند ياقوت می‌آوردند، و او را خواستار بودند، اما او هيچ کس را نمی‌خواست. می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مِه بياورد."
زمستان می‌آمد، تابستان می‌رفت، خيل خواستگار نمی‌رفت. همه او را می‌خواستند. شده بود ورد مردان شهر. گل هميشه‌بهار و چهل شتر جواهر می‌آوردند. اما او آنها را نمی‌خواست. می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مه بياورد."
وزيران دانا با او گفتگو نشستند که مه بالای کوه را چگونه در کاسه می‌توان کرد؟ و او می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مه بياورد."
حکيم آوردند. پادشاه خيال می‌کرد دختر زيبايش بيمار شده، و حکيم سر از راز دختر در نياورد و مبهوت ماند.
مه؟ يک کاسه مه؟
جار زدند. خبر در تمام عالم پيچيد. بسياری آمدند و رفتند، و دختردر خانه‌ی پادشاه ماند. روزی مردی بی ساز و جهاز آمد و گفت: "خواستگار دختر پادشاهم من."
گفتند: "کی هستی؟ از کجا می‌آيی؟ پسر کدام پادشاهی؟"
گفت: "مرا به ديدار دختربريد تا بگويم."
تا چشمش به دختر افتاد، زبانش بند آمد. کاسه‌ای چوبين داشت. آن را برابر دختر نهاد و گفت: "با همين کاسه‌ی چوبی برای شما  مه می‌آورم. از بالای آن کوه سربه‌فلک."
و رفت. رفت. رفت. از کوه بالا رفت.
از آن روز دختر پای پنجره می‌نشست و به کوه نگاه می‌کرد. روزها و ماه‌ها گذشت. بالای کوه هميشه مه بود، و از مرد خبری نبود. زمان گذشت، دختر پای پنجره ماند.
زمان می‌گذشت، دختر از کنار پنجره دور نمی‌شد. خبر در شهر پيچيد. ‌گفتند دختر پادشاه ديوانه شده، می‌ترشد و شوهر نمی‌کند.اين چه رسمی‌ست؟ چه قانونی‌ست؟
دختر از پای پنجره دور نمی‌شد.
روزی جار و جنجال شد. مردم آن مرد را بر دروازه‌ی خانه‌ی پادشاه ديدند. پيرشده بود، پوست به استخوان چسبيده، نحيف، و غمگين. کاسه‌ی چوبينش به دست بود. پرسيدند: "مه؟ مه آوردی؟ کاسه‌ات که خالی‌ست!"
گفت: "مرا به ديدار دختر پادشاه بريد تا بگويم."
دختر خود از پنجره می‌ديد و می‌شنيد. به پيشواز رفت.
مرد کاسه‌‌ی چوبين را نشانش داد و گفت: "از آن زمان که رفتم تا به امروز کاسه‌ام را پر از مه کردم، به پای کوه آمدم ديدم خالی‌ست. باز به بالای کوه رفتم و کاسه را از مه پر کردم، برگشتم و ديدم خالی‌ست. زمان گذشت، اينهمه زمان گذشت و من به اشتياق داشتن زن بلندبالايی به بالای کوه رفتم، کاسه‌ی چوبی‌ام را پر از مه کردم و برگشتم. امروز که جانی در تنم نيست آمدم بگويم: مه در کاسه‌ی من‌ نمی‌ماند."
دختر به کاسه‌ی چوبين نگاه کرد و گفت: "مه! مه!"
مرد کاسه‌ی خالی را نگاه می‌کرد.
دختر فرياد می‌زد: "مه! مه!" »

داشتی گريه می‌کردی، يا مه جلو چشم‌هات را گرفته بود؟
گفتم اين افسانه را نشنيده بودم. گفتم امروز به‌خاطر تو نارنجی پوشيده بودم. گفتم از امروز هرچه بنويسم برای تو می‌نويسم. گفتم کسانی که برای آزادی زندانی شده‌اند با شنيدن اين افسانه لبخند می‌زنند. گفتم عشق آزادی می‌آورد. گفتم اينهمه آدم از کنار هم رد می‌شوند ولی عشق يعنی ديدن و ديده شدن. گفتم تازه داری تنهايی را می‌فهمی. گفتم... و ديگر يادم نيست چی گفتم.
گفتی قبل از اينکه به خواب شما بيايم دوش گرفتم. خودم را صد بار شستم. نمی‌خواستم غباری به تنم باشد.
گفتم آه.

از خواب که بيدار شدم فهميدم اصلاً خواب نبوده‌ام. همه‌ی اين رويا در بيداری‌ام رخ می‌داد.
چشم‌هام را بستم. گفتم برگردم به دنيای خواب، و همه چيز را از نو بسازم.
حيف! نبودی.
برای همين چشم‌هام را بستم.


شب همبستگی برای اکبر گنجی در برلين

ایرانیان آزادی خواه!
اکبر گنجی روزنامه نگار ايرانی به‌دنبال شرکت در کنفرانس برلين، به خاطر دفاع از حقوق بشر و افشای عاملان و آمران  قتل‌های زنجيره‌ای بيش از پنج سال است که در زندان به‌سر می‌برد  و در حال حاضر در  اعتراض به وضيعت اسف بار زندان و خواست آزادی بدون قيد وشرط به اعتصاب غذا دست زده است.

با گذشت بيش از پنجاه و پنج روز از اعتصاب غدای او هنوز از طرف مقامات قضايی هيچگونه نشانی که گويای انعطاف در مقابل درخواست‌های به‌حق او باشد به چشم نمی‌خورد و اين در حالی است که اين نويسنده مبارز  به خاطر بحرانی شدن وضيعت جسمانی‌اش در حال حاضر در بيمارستان  بستری است و در خطر مرگ قرار گرفته است. در صورت ادامه اين شرايط  ما به‌زودی  شاهد از دست دادن اين انديشمند دگر انديش  خواهيم بود.
با توجه به اين‌که  راه دستيابی به مردم سالاری  از طريق دفاع از حقوق فردی، اجتماعی شهروندان می‌گذرد و با در نظر گرفتن اين نکته که مورد گنجی يکی از روشن ترين موارد نقض حقوق بشر است، دفاع از حقوق مدنی اکبرگنجی دفاع از حقوق بشر و مبارزه برای حصول دموکراسی‌ست.
ما همصدا با همسر و فرزندان اکبر گنجی که خواستار کمک مجامع بين المللی برای آزادی اين آزاده در بند شده‌اند، روز جمعه دوازدهم اوت 2005، ساعت 8 شب مقابل خانه فرهنگ‌های جهان گرد هم می‌آييم، و همبستگی خودمان را با اين روزنامه نگار شجاع اعلام می‌کنيم و خواهان آزادی بی قيد شرط او می‌شويم و با افروختن شمع‌هايمان خاموش نشدن شمع جان و انديشه اين انسان آزاده را پاس می‌داريم و  بدين‌وسيله نشانی می‌گذاريم تا ساکنان تاريک‌خانه اشباح بدانند که نور شعله‌ای که اکبرگنجی به محفل‌های سياه آنان انداخته است خاموش شدنی نيست.

          دفتر هماهنگی برای دفاع از اکبر گنجی _ برلين      

August 2, 2005

توجه! توجه!

خبر: قاضی پرونده‌ی گنجی کشته شد.
عصر امروز قاضي مقدسي، سرپرست مجتمع قضايي ارشاد، (قاضی پرونده‌ی متهمان برلين) توسط يك موتورسوار مسلح در حوالي ميدان آرژانتين تهران ترور شد و درگذشت.
ترور يک قاضی به دست پاسداری شيردل يا تروريستی کوردل چه دستاوردی برای اکبر گنجی، و در نهايت برای جامعه‌ی مطبوعاتی خواهد داشت؟ اگر دقت کنيم در اين دو ماه اخير فضای جامعه به خصوص فضای وبلاگ‌ها به شدت سياسی شده، و با خونريزی موازی‌سازی شده است. اصرار بر بلاهت و جهالت از سوی نظام بر زندانی کردن گنجی، حمله به کانون وکلا، و اتهام جاسوسی به يک وکيل مبارز، البته با ترور اين قاضی هم پايان نمی‌يابد، بازی در کمرکش آن به خون آلوده شده است.
و اما اين ترور چند پيام مهم در بر دارد:
1 -  نظام جمهوری اسلامی با گمراه کردن افکار عمومی و ساختن جريان موازی، جامعه را از مبارزه‌ی مسالمت‌آميز به خشونت و جنگ سوق می‌دهد.
2 - نظام جمهوری اسلامی بحران می‌سازد که بحران اصلی را از سر بگذراند. در بحبوحه‌ی بحران "انرژی اتمی" حکومت اسلامی به جنگ و حرکت بسيج نيازمند شده است.
3 - در افکار عمومی، بهای جان يک قاضی که تاريخ مصرفش برای نظام پايان يافته، مابه‌ازای جان اکبر گنجی و سپس ديگر مبارزان راه آزادی قرار می‌گيرد.
4 - تلاش می‌کنند که وضعيت و سرنوشت گنجی در هاله‌ای ديگر به تاريکخانه انتقال ‌يابد.
5 - نظام جمهوری اسلامی با برداشتن برخی مهره‌های سوخته‌ی خودش پرونده را به کوچه‌ی بن‌بست می‌کشاند تا دست‌رسی به مراجع بالاتر امکان‌پذير نباشد.

مواضع مهم ما نویسندگان:
1 - همه‌ی ما به‌ویژه اکبر گنجی (حتا در تندترین نامه‌ها) خواستارحکومت مردم بر مردم، و خواستار تضعیف و در نهایت حذف رهبر مطلق (سلطان خامنه‌ای) هستیم. با هر نوع ترور و خشونتی مخالفیم.

2 - ما این ترور کور را همچون کشته شدن جلادان نامدار تاریخ؛ اسداله لاجوردی و سعید امامی محکوم می‌کنیم. با ترور هر جلادی راه محاکمه‌های بعدی ناقص خواهد شد.

3 - ترور یک قاضی، بازی رژیم است، ما با توپ این نظام بازی نمی کنیم. خودمان توپ داریم: افشاگری، و تنگ‌تر کردن عرصه‌ بر دیکتاتور.

4 - می‌دانیم که کشتن یک قاضی از مجموعه‌ی دستگاه مرتضوی و رهبر، از کسی ساخته نیست، این یک تسویه‌ی درون نظام است که با دقت و مهارت به حذف دست و پای زائد پرونده‌ی قتل‌های زنجيره‌ای می‌انجامد. کشتن سعيد امامی با داروی نظافت از ديد آنها در واقع حذف موی اضافی در حاشيه‌ی اين پرونده‌ بوده است که مسئولان خيال می‌کنند توان گريختن از عواقب آن را دارند، و در هر ترور و اقدامی عليه اين پرونده‌ی ملی بيش‌تر در لجن رسوايی فرو می‌روند.

5 -نظام توتالیتر جمهوری اسلامی قابلیت گفتگو و نقد را برای همیشه از دست داده است. هل من مبارز می‌طلبد که جوان‌ها، وبلاگ‌نویس‌ها، روزنامه‌نگارها، و دیگر روشنفکران به مشی چریکی خیز بردارند. ما چریک نیستیم. ما نویسنده و روزنامه‌نگاریم.

* گويا نيوز نوشته است: بسیاری در تهران گمان می‌کنند وی در ارتباط با پرونده‌های منکراتی و قاچاق کشته شده باشد. هر چند نقش برجسته وی در اعدام‌های دهه 60 نیز احتمالات دیگری را طرح می‌کند. با اینکه به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر وی در حاشیه قرار گرفته بود ولی بعنوان سرپرست مجتمع قضائی ارشاد، با پرونده‌های منکراتی و قاچاق سر و کار داشته است. پای بسیاری از شهروندان در سال‌های اخیر به این مجتمع کشیده شده و بیش‌ترین اعتراض‌های مردمی به حکم‌ها و رفتارهایی بوده که در آنجا اعمال می‌شده است. اجرای احکام شلاق در این مجتمع آن را بعنوان یک مرکز "آزاردهی" نزد افکار عمومی تبدیل کرده بود... بسیاری بر این عقیده اند که با ترور وی فضا برای حمایت از گنجی بسیار تنگ خواهد شد و جو پلیسی، امکان مانور بیش‌تری را به دادستان تهران برای زیر فشار گذاشتن گنجی خواهد داد...
آخرين خبر اين که: قاتل 25 ساله است. (ضحاک از مغز جوانان برای مارهای اهريمنی خورش می‌ساخت.) آغاز يورش به جوانان؟

August 1, 2005

همراه اکبر گنجی


1 - همسر اکبر گنجی: روز چهارشنبه، تحصن در برابر نمایندگی سازمان ملل، تهران
در آستانه پنجاه و دومین روز اعتصاب غذای اکبر گنجی همسر وی اعلام کرد که با ناامیدی از رسیدگی مراجع داخلی به مسئله اکبر گنجی و به ناچار در برابر سازمان ملل به تحصن خواهد نشست.
معصومه شفیعی
اعلام کرد: «با توجه به وخامت حال آقای اكبر گنجی و با توجه به اینكه تاكنون تمامی تلاشهای ما از مجاری قانونی جهت آزادی وی در چارچوب قوانین موجود با مخالفت مسئولان حكومت روبرو شده است، لذا اینجانب از سر ناچاری به نمایندگی از خانواده ایشان برای روز چهارشنبه دوازده مرداد هشتاد و چهار ساعت نه و نیم صبح جلو دفتر نمایندگی سازمان ملل در تهران اعلام تحصن می‌كنم. خواست ما، آزادی فوری گنجی و جلوگیری از مرگ وی است. از تمام آزادی‌خواهان و كسانی كه قلب‌شان برای انسانیت، آزادی، دموكراسی و حقوق بشر می‌تپد دعوت می‌كنیم با حضور گرم خود، ما را جهت حفظ زندگی عزیز دربندمان یاری كنند.»
*
دفتر سازمان ملل مكانش عوض شده. مكان فعلی: خیابان شریعتی خیابان دروس.
تلفن 94 تا 22860691  روز چهارشنبه صبح ساعت 9:30 دفتر سازمان ملل.

2 - شکوه میرزادگی: خانم شفیعی؛ ما هم در کنار شما ایستاده‌ایم
خانم معصومه شفیعی
با احترام به شما، هم به‌عنوان یک زن شجاع و مبارز و خستگی ناپذیر، و هم به‌عنوان همسر و همراه یکی از مبارزترین و شجاع‌ترین فرزندان ایران زمین، ضمن اعلام همبستگی با شما، در مورد حضور در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در روز چهارشنبه ١٢ مرداد، آرزو می‌کنم که حداقل بخش‌هایی از جنبش زنان ایران در این راه شما را همراهی کنند. من یقین دارم که قلب بسیاری از زنان فعال و مبارز خارج از کشور، چون من، برای بودن در کنار شما می‌تپد.
با آرزوی آزادی ایران، و کلیه زندانیان سیاسی
شکوه میرزادگی، عضو کوچکی از جنبش زنان ایران – بخش خارج از کشور

3 – پیشنهاد رضوانه: نافرمانی مدنی
به عنوان نافرمانی مدنی و در دفاع از گنجی هر شب در یك ساعت معین و فقط برای 30 دقیقه با خاموش كردن چراغ‌های منازل، شهر را درخاموشی فرو بریم . ما كه جرئت فریاد نداریم كمی خاموشی پیشه كنیم . هماهنگ و نمایان. (ساعت ده شب به وقت تهران، چراغ‌ها خاموش، شمعی پشت پنجره روشن)
مهدی جامی هم چنين پيشنهادی داده بود؛ «... من با اشک من با اندوه و آرزو برای گنجی هر شب تا آزادی او تا شفای او تا سلامت او شمعی روشن می کنم. چه خوب می شد اگر همه ما شمعی به ياد او پشت پنجره می گذاشتيم. چه خوب می شد تمام تهران تمام ايران شب ها پشت پنجره هاش شمعی به ياد گنجی روشن بود.»

4 – پيشنهاد قبلی من: زير نامه‌ی گنجی امضا کنيم

تا کنون عده‌ای زير متن امضا گذاشته‌اند، هنوز هم امضاها ادامه دارد. ما در واقع زير اين حرف گنجی امضا می‌کنيم:
 «بهتر است آقای خامنه‌ای فقط به یک پرسش پاسخ بگوید: چگونه می‌توان به صورت مسالمت‌آمیز ایشان را از قدرت کنار زد؟ چگونه می‌توان درباره‌ی کنار نهادن ایشان از قدرت سخن گفت، بدون اینکه با کارد سلاخی شود؟...»

5 – ييشنهاد به دوستداران گنجی در خارج از کشور:
چهارشنبه،تحصن عمومی در برابر نمايندگی سازمان ملل. اين پيشنهاد از طرف سام‌الدين ضيايی است.

6 – ؟