August 7, 2005

بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری

داستانی با پایان خوش
رضا دلاور، عصيانی که اين روزها ديدم، پر از احساس است. آدم عاصی يعنی بچه ی احساس. مطلبش قشنگ بود، حيفم آمد شما نخوانيد. لطفا بخوانيد:
«آقای گنجی...
تمام بچگی مان، وقتی داستان ها داشتند  تمام می شدند،
وقتی داشتیم پلک هایمان را روی هم می گذاشتیم تا آخرین خط داستان را بشنویم، صدای نرم  مادر می آمد که: "و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد".
خیلی وقت است آخر داستان ها پایان
شان خوش نیست. خیلی از بچگی مان می گذرد. خیلی وقت است که حتا برای بچه هایمان هم نمی توانیم داستانی با پایان خوش پیدا کنیم. خیلی وقت... ولی...
آقای گنجی
این داستان را مثل همان قدیمی ها تمام کنید. یک چیزی که وقتی تعریفش می کنی، نفهمی که کی لبخند آمده روی لبهایت. آقای گنجی، بگذارید داستان جدیدی داشته باشیم که بتوانیم سال های سال برای بچه های ایران تعریف کنیم. داستانی با پایان خوش...
آقای گنجی
کودکان ایران، می خواهند که شما زنده بمانید.» (ساعت 3 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------

چه دختری، چه دختر گلی که شاد می نويسد پر از ميلاد
خنده های شراب نوشته:
باشد! شاد می نويسم، پر از آرزوهای زلال مثل سرچشمه های رقصان، پر از آرزوهای رنگی مثل رنگ به رنگ دامن دختران عاشقی كه در باد ايستاده اند تا آمدن معشوق شان را، با بالابردن دستی و پرواز خنده ای در آغوش كشند. شاد می نويسم چون می خواهم خود را از ساحل امنی كه نامش زندگيست و سكوت را بر دهانم مهر زده، بگريزم، می خواهم اين زهدان امن نه ماهه را با تولد خويش، شادمانه بگريم.
گنجی تو مثل سمبول دردهای زايشی برای جنين صدام. گويی به قدمت تاريخ در من بوده ای و نديده بودمت. امروز آن چيزی را در من متذكر می شوی كه هست يا اگر نيست بايد بزايمش. زنده بمان. من نمی گويم تو نجات دهنده ای بلكه می گويم تو آن انگشت اشاره ای كه نجات دهنده های درون مان را به زندگی دعوت می كند، تو آن نتی كه سازهای غبار گرفته ی حنجره هامان را به نواختن سوق می دهد. زنده بمان در اركستر سمفونی زندگان، زنده بمان.
هنوز پر از پرسشم اما زيستنت را با يقين طلب می كنم، زنده بمان.
اينجا هوا نيمه ابری ست اما خورشيد می درخشد، ميل ديدار دوباره ی خورشيدت هست؟ ميل خنده ی چشم های دخترانت چه؟ و آغوش دوباره ی معصومه كه بيش از آنكه شمع بيفروزد برای آرزوی زنده ماندنت، شمع شد و سوخت. می دانم كه آنقدر از جانبش اطمينان داشتی برای بزرگی عشقی كه نثار كودكانت كند كه حتا نبودنت را هم انديشيدی...
اما زنده بمان تا مرگ شرم كند، تا پيرهنم شكوفه دهد، صدام عاشقانه های آزادی را جوانه زند و رويش دست هام از بلندای ديوار آزادگی بر حريم كوچه بريزد، دست هايی پر از برگ ها و خوشه های انگور.
از گلوی تنگ صراحی شراب بر دهان جام، خواهم ريخت. خنده هام را می شنوی؟ زنده بمان، گنجی زنده بمان. (ساعت 2 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------
عکس های سخن گو

دکتر معين پزشک اکبر گنجی است. برای ايجاد محبوبيت در روزهای انتخابات به ديدار گنجی رفت. در عکس هايی که ديدم انگار گنجی بهش می گفت: «با توپ شما هم بازی نمی کنم. من خودم توپ دارم؛ گوهر آزادی.» در عکسی ديگر می گفت: «هرکس با توپ ولايت بازی کند مثل شما بی اعتبار می شود.» در عکسی ديگر: «حکم حکومتی را کوفت تان می کنند، کاش نمی پذيرفتيد. پول نفت غربی ها هم  کوفت نظام جمهوری اسلامی خواهد شد. خيال می کنيد می گذارند آخوندها با اين پول مايع و آبکی نان و پرتقال بخرند؟ خيال می کنيد فرصت می دهند که دولتمردان حکومت اسلامی اين پول بوگندو را مصرف تأسيسات و آبادی ايران کنند؟ نه جناب رييس جمهور! اين پول صرف اسلخه و بحران خواهد شد.»

خيلی حرف ها در عکس ها ديدم. معين در تمام عکس ها خجالت زده بود.
اگر پنج ميليون، چهار ميليون، سه ميليون، دو ميليون، يک ميليون، نه. اگر همان سيصد چهارصد وکيل و وزير رده بالايی که اسم شان "اصلاح طلب" است (ماله کش های حکومت اسلامی)  زير نامه ی گنجی را امضا می کردند و رسماً به مقام رهبری می گفتند: نه! می دانيد؟ گنجی تنها نمی ماند.
مطمئن باشيد جگردارترين گروه اجتماع همين روزنامه نگاران مستقل هستند. چيزی ندارند، فقط معرفت دارند. به احترام روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان کلاه از سر برمی دارم. (ساعت 1 بامداد)
-----------------------------------------------------------------------------------------

برق نگاه

فاشيست ها می گويند با بمب صاف کن، بساز. ولی ما درخت را يکی يکی می کاريم. يکی يکی ياد می گيريم، بزرگ می شويم، و احتمالا به جمع آدها (آی آدمها – نيما) می پيونديم، البته اگر عاشق باشيم.
نوجوان که بودم شکوه ميرزادگی همراه خسرو گلسرخی و رضا علامه زاده و ديگران در زندان بود. داستان نويس و روزنامه نگاری که حالا رفيق من است. در امريکا، آلمان، يا ايران چه فرقی می کند؟
برام نامه ای نوشته که عينا نقل می کنم:

«آقای عباس معروفی عزيز، دوست گرامی ام، خسته نباشيد. خودتان و دوستانی که با شما حرکت کرده اند.

به اميد روزی که سرزمينی آزاد داشته باشيم، سرزمينی  با مرزهای بزرگ عدالت و آزادی،  جايي که هر انسانی با هر نوع فکر و عقيده و مذهب و مرام بتواند نفس بکشد، بنويسد، بگويد و آسوده زندگی کند.

در آن سرزمين است که ما همه ی زندانيان سياسی امروزمان را گل باران خواهيم کرد.

با مهر و احترام

شکوه ميرزادگی»
اين يعنی حضور، و آرزوی ديدن برق نگاه. (ساعت 24)

-----------------------------------------------------------------------------------------

صبح نزديک است

امروز اشک آلود بودم. غمگين نبودم، فقط اشک آلود بودم؛ همان حسی را داشتم که باهاش رمان می نويسم، چيزی داغ می جوشيد و پرده ی مِه جلو چشم را می گرفت. پر از اميد، پر از آرزو. انگار دارم آماده می شوم بروم استقبال کسی که 2100 روز پيش، رفته بود برای ما آزادی بياورد، شايد هم رفته بود بالای کوه سر به فلک برای شهرزاد قصه ها کاسه ای مه بياورد.
نمی دانم چرا! احساسی مثل اشک در سينه ام می جوشد که: صبح نزديک است. (ساعت 23)

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

به خاطر دخترانت زنده بمان

مهرگان من نوشت:

«آقای اکبر گنجی متن نامه ات را امضا می کنم چون حق می گويی. اين هايی که حکومت می کنند، يا نه، جنايت می کنند، ايرانی نيستند. هرچه هستند انسان نيستند.
خودم را جای رضوانه ات می بينم. من هم هميشه نگران بودم. من هم بارها سايه ی مرگ را روی زندگی مان ديده ام. ايرانم را دوست دارم. دوست دارم در خانه ام زندگی کنم، درس بخوانم، بزرگ شوم. چرا اين حق را از من گرفته اند؟
دوستت دارم مثل پدرم، چون حق می گوييد. عرب ها سال ها پيش همه چيز ما را ويران کردند، اين ويرانی دوباره و دوباره تکرار می شود.
به خاطر دخترانت زنده بمان. ما به وجودت احتياج داريم. هنوز خيلی چيزها بايد بياموزيم. کمک مان کن.» (ساعت 21)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

به نام عشق، که نام ديگر آزادی ست

شکوه ميرزادگی:

سی و هفت روز است، چهل روز است، چهل و پنج روز است. ديگر می ترسم روزها را بشمرم. از فکرش هم می ترسم. جاده دارد به شب می رسد، نور ها ديگر به سختی از ميان دست های بيدها بيرون می آيند، سياهی زير چشمانت  به سايه روشن های غروب های مه آلود ميماند و نگاهت به دو نقطه ی نورانی ـ همچون دو خورشيد که از دورترين سرزمين ها بتابند.  نورش دارد کورم می کند. اين همه نور از کجا به چشمان تو آمده که وقتی نگاهشان می کنم آتش می گيرم؟
ادامه ی مطلب در سايت فرهنگ گفتگو                            (ساعت 20)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

رمز و راز شادی

دوستی، همچون عشق و ديگر جنبه های اين اغتشاش که زندگی می ناميم، خود راز بزرگی است. گاه احساس می کنم که تنها چيزی که رمز و رازی ندارد شادی است. چون هدف شادی در خود آن نهفته است.
"خورخه لوئيس بورخس، هزارتوها، ترجمه احمد ميرعلايی" (ساعت 19)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

صدایی گرم

پونه عزيز نوشته است:
«بدنبال صدایی گرم و آشنا روزهاست كه كنج كنج خواب و بیداریم را جستجو می كنم.
صدایی گرم كه مرا از آتش و هیاهو بیرون كشد.
صدایی گرم كه هق هق گریه هایم را در دستانش بگیرد.
صدایی گرم كه جرعه جرعه آزادی به جانم بریزد.
صدایی گرم شانه های خسته از خشونتم را در در آغوش پنهان كند.
همان صدای گرم كه اكنون ذره ذره وجودم را خواهش می كنم كه بماند، برای نسلی مانده در سرما، برای نسلی محتاج گرما، بماند دوست عزیزم،
می ترسم، می ترسم كه شمعی خاموش شود و دستی به فریاد ما نرسد.
می ترسم...» (ساعت 17)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا شقايق هست زندگی بايد کرد
مهرگان اين را نوشته.
بيلی و من هم آمد. هم برای گنجی، هم کردستان. نيک آهنگ کوثر هم هست با گنجی.

درياروندگان که طرح اين حرکت را داده و هميشه از نوآوری هاش خوشم می آيد، نوشته است:
مزخرف ترين نوشته های که اين روز ها خواندم مقاله داريوش سحادی بود با اسم اکبر تو می ترسی و نوشته آهيمسا كن آقاي گنجي! به خاطر گل گيسوي من و گل گيسوهاي خودت نوشته فرهاد جعفري.
هر دو نوشته مملون اند از حرف های قلمبه سلمبه بی معنی، عرفان بازی های مسخره، کپی برداری های دست پنجم، و نگاه از بالا و عاقل اندر سفيه، و در نهايت کاسه ليسی های ساده آدم های دوزاری که ادای روشنفکران پيچيده را در می آورند. حا ل من که به هم می خورد از اين همه دريوزگی. (ساعت 15)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
متنی که از راديو فردا پخش شد

خانم معصومه گنجی،
تازه‌ترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.

دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهره‌ی ملی سخن بگوييد، تحمل 2100 روز دوری از همسری که رفته است برای ‌ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران می‌کند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادی‌ست، تلخ‌ترين لحظه‌های عمر يک‌نوبتی شما را  رقم می‌زند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دختران‌تان را درک نمی‌کند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيده‌ايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيده‌ايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانه‌ها پرپر شدند که سينه‌ی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مه‌آلوده‌ی همين آه‌ است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه می‌خواهم گفته‌ی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او
خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند 
و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او  مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، نمی‌توان مسيح را  با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپه‌ای فراز کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.
»
با احترام/ عباس معروفی
(ساعت 14)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک نویسنده مقیم برلین در پاسخ به همسر گنجی، از گنجی «خواهش» کرد زنده بماند
[ audio ] 
(rm) صدا | (wma) صدا راديو فردا (ساعت 13)

----------------------------------------------------------------------------------------
چه مطالب قشنگی نوشته اند بعضی دوستان
امروز من، درياروندگان، سام‌الدين ضيايی، مهرگان، سينا هدا، فرياد جرس، عبدالقادر بلوچ، هوشيار ايراني، احمدرضا،  فريبا، حسين ،  پارسا ،  آنيتا،  دورافتاده،  محمدرضا فطرس، پونه،  نیما نیلیان بوشهری،  مريم فرخ نيا،  شیدا،  انعکاس سايه روح، گوشزد،  مهتا ،  بيلی و من، و (هرکس که به ما بپيوندد همين‌جا اسمش را اعلام می‌کنيم) تمام روز تا انتهای شب لحظه به لحظه در صفحه‌ی وبلاگ می‌نويسيم: « آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.» (ساعت 12)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

آزادی زندانيان سياسی، برق نگاه
يک روز را به ياد می‌آورم که تصوير آن لبخندها و شادی‌ها و نگاه‌ها هنوز از ذهنم پاک نشده، کنار اندوه ذهنم حضور دارد، مدام می‌خواهد سرک بکشد، و خود را نو کند. شايد آرزوی ديدن دوباره‌ی همين صحنه است که برای من شده انگيزه‌ی زندگی، شايد اسمش اميد باشد، ولی گاه خوابش را می‌بينم و وقتی بيدار می‌شوم آه می‌کشم.
روزی که رفته بودم جلو زندان و مثل همه منتظر بودم. سال پنجاه و هفت. من کسی را در زندان نداشتم، ولی به عنوان يک داستان‌نويس تازه‌کار می‌خواستم برق نگاه ببينم.
هرگز نتوانسته‌ام آن نگاه‌ها را تصوير کنم، کمی در "فريدون سه پسر داشت" هست، ولی آنی نيست که حالا دارم می‌گويم. نتوانستم.
چيز غريبی‌ست اين برق نگاه در لحظه‌ای که زندانی به منتظرانش می‌اندازد.
(ساعت 11)

@ August 7, 2005 11:26 AM | TrackBack
Comments

آقای معروفی عزيز از توجهتون بسيار سپاسگزارم.امروز صبح با دو چيز خستگی هام و بی خوابيهام فراموشم شد.١_توجه شما به مطلبم ٢_پيام دوستی در وبلاگم مبتنی بر وصل سرم به گنجی. تا شب نيستم وگرنه نوشتن را ادامه می دادم.با احترام،فريبا

Posted by: Fariba at August 8, 2005 8:20 AM

All you need is LOVE

در رویایِ خود جهانی ساخته ام زیبا،
هر چهار فصلش گوارا،
زشتی،
کلمه ای نا آشنا،
قتل و غارت،
تجاوز،
خشم،
نفرت،
حسَد،
و حتی مرگ در این فردوس،
تنها در کتابهای خاک خوردهُ ایّام انسانِ وحشی یافت میشوند،
و صفحات نمور کتابهای خاک خورده را می آزارند،
در دنیایِ زیبایم،
انسانها حتی،
با دیدن رنجِ صفحات در حالِ مرگِ
کتابهای کهنه هم،
اشگ میریزند،
نه نقشهُ جغرافیائی،
و نه تاریخ خونینِ گذشته،
انسانهای رویایم،
از تکنیک پسشرفته،
مکانها را چنان به هم نزدیک میکنند،
که حتی بارشِ اشگِ چشم دل را،
با گوش جان میشنوند،
خندهُ فرح بخش کودکی شاد،
از هر نقطه ای از جهان،
شادیش را هزاران بار می گرداند،
جهان رویای انسانم،
بعضی اوقات پهناور،
به عرصه تمام گیتی،
و بعضی اوقات کوچک،
به قدری کوچک که،
پروانه عاشق خودسوز،
رشگ میبرد به آن،
و میگوید به خود،
پس چرا من پیله ای کوچکتر نساختم،
انسان جهان رویایم،
برای لذّت از زیبایی،
فقط چشم است و جان،
برای نوازش گوش،
تنها گوش و جان،
زبانش،
قادر به زخم زدن نمی باشد،
نه اینکه نمی داند؛
بمب اتم چیست،
تانک چیست،
مسلسل چیست،
حتی،
به صلیب کشیده شدن را،
احساس میکند،
قلبش عاشق است و زبانش زیبا گو،
انسان جهانِ رویایم عادل نیست،
به هنگام تقسیم شادی و لذّت،
سهمی نمی خواهد از آن،
انسان جهان رویایم،
خود عشق است.

بر قرار باشید
سعید از برلین.

Posted by: سعید at August 8, 2005 8:15 AM

آقای معروفی عزیز،
نمی دونم چقدر صحت داره اما روز آنلاین نوشته که دکترهای بیمارستان میلاد ظاهرن بعد از اینکه آقای گنجی بیهوش شده بودند به ایشون سرم می زنند و شاید درمان رو شروع کرده باشند.
ای کاش همینطور باشه.
شما هم لطفن بخوابید. معروفی هم باید سالم و سرزنده و پر انرژی بماند... حالا حالاها ما به شما نیاز داریم و چشم امید.
اینجا هم(مونتریال- کانادا) الان ساعت 2 بامداد است... و فردا صبح درس و پروژه و دانشگاه ... اما انگار همه ی ما دیگه عادت به شب و سکوت کردیم...!

Posted by: anita at August 8, 2005 8:10 AM

چطور ميتوانيم صدامان را بهش برسانيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: najla at August 8, 2005 8:01 AM

کجایی؟

در حریمی که حریق بی عدالتی
جهنمی به راه انداخته است.

پژواک صدایت هنوز به گوش می رسد
و برای ما
جز نگاهی و قلبی منتظر
چیزی برجای نمانده.

سلامی دوباره کن.

Posted by: آرش at August 8, 2005 8:00 AM

آقای گنجی عزیز؛

صفحه های تقویم های ما پر است از درد و رنج و نا امیدی. انگار که ما هرگز . . . هرگز ، بر سرنوشت خود چیره نبوده ایم. یا زندگی مان چیزی بیشتر از رسوب جنگ های تکراری روزانه بر صفحات تقویم ها نبوده است.
گفتند که در پاسخ به زندگی ، محتاط باشیم. که با روزمرگی کنار بیاییم. که اخبار را دنبال نکنیم. . .که مرگ را بپذیریم.. . . که تو را از یاد ببریم. . .
. . . نشد. . . نتوانستیم. . . رؤیای ورق زدن یک تقویم خوب و شاد و زیبا ، نگذاشت !
اوریانا فالاچی می گوید " مبارزه در راه به دست آوردن پیروزی ، به مراتب زیبا تر از خود پیروزی ست."
بیا و بمان ! باش ، مبارزه کن ، زیبایی بیافرین و یک یادگار شاد در تقویم های ما حک کن.
هیچ چیز ، تلخ تر ، زشت تر و تیره تراز نیستی نیست. یک بار دیگراز فضیلتِ با شکوهِ نافرمانی
بهره گیر و به نیستی ، پشت کن . نگاتیوِ آزادیِ این خاک دارد ظاهر می شود .
تقویم های این سرزمین به اعتراض تو بیش از سکوتت محتاج اند.

با مهر ، فروتنی و احترام ؛
ماندانا زندیان

آقای معروفی عزیز ، سلام ؛ نمی دانستم این نوشته ی کوتاه را چگونه و کجا بگذارم تا اگر صلاح دانستید ، پس از ویرایش ، همراه حرف های دیگر دوستان بر متن وبلاگ نمایشش دهید.
دستتان را می فشارم و تلاشتان را ارج می نهم. دوست دارم کنار شما و همه ی دیگرانی باشم که دغدغه ی انسان ، برابری و آزادی ، آرامشان نمی گذارد.

با احترام ، ماندانا

Posted by: ماندانا زندیان at August 8, 2005 7:04 AM

مي خواهم بدانم زندگي چيست ,
چنان كه يكي از آن دست مي شويد
و ديگري با چنگ و دندان آن را مي چسبد؟
مي خواهم بدانم قدرت چيست ,
چنان كه يكي آن را تا انتها مي دهد, تا حتي توان پلك زدنش,
و ديگري براي حفظ ذره ذره اش آبرو مي فروشد؟
مي خواهم بدانم مهرو محبت چيست ,
چنان كه صدايي لرزان, چشماني خسته و دلي شكسته بغل بغل در دستانت مينهند,
و ديگري براي پرتاب سكه اي در دستان گرسنه اي شكاك و دودل است؟

چه كلاس سختي است اين زندگي!!!
و معلم خسته و معلم دور و معلم ...

و معلم ما پاسخ همه اين پرسش ها را مي دانست.

معلم چند صباحي ست رفته - رفته تا با معناي آزادي بازگردد,
و شاگرداني چشم انتظار - در اين كلاس سخت - در اين كلاس عجيب
بايد معناي آزادي را از ميله هاي زندان و زنجير هاي بسته بر دست و دهان بياموزند .

چه كلاس سختي است اين زندگي!!!
و معلم خسته و معلم دور و معلم ...

و شاگردان كه خروج از كلاس را پيش از معلم نياموخته اند.
مي دانم - مي دانم معلم با معناي آزادي باز خواهد آمد.

Posted by: pooneh at August 8, 2005 2:18 AM

معروفی عزیز لطفا ایمیلت را چک کن

Posted by: hooshyar irani at August 8, 2005 1:05 AM

سلام با نوشته وحید در یا روندگان موافقم ان دو متن متن های مزخرفی بودند اما سوالم اینجاست اگر کسی از. گنجی و این حرکت دسته جمعی شما و غیره اگاه باشد یا به عبارتی خبر داشته باشد و درین حرکت دسته جمعی که بهرحال نوع شرکت عملی است شرکت نکند چه تحلیل مرزبندی میشود؟ با در نظر گرفتن اینکه هرکس نسبت به این قضیه میتواند اندیشه یا برخورد خاصی دشاته باشد ولی عدم شرکت درین حرکت دسته جمعی بنظرم میتواند اگر حتی هر شخصی علتی جدا از دیگری داشته باشد ولی نسبت به افراد شرکت کننده در این حرکت یک مرز خاصی داشته باشد . میخواستم بدانم از دید کسی که بهر حال یکی از نیروهای موثر این حرکت است این تفاوت و جدایی و مرز که هست ...چگونه دیده یا تحلیل میشود . ممنون

Posted by: علیرضا at August 7, 2005 11:49 PM

سلام
نامه اي براي گنجي نوشتم ، دوست دارم بخونيدش.

Posted by: farsheed at August 7, 2005 11:18 PM

رضوانه جانم ،عزيز دلم.

امشب صدايت ميلرزيد و من زير سنگيني لحظاتي كه صدايت را مي شنيدم ويران شدم.
عزيزم سختي هاي زندگي اين چند سال از تو چه ساخته كه اينقدر در مقابلت احساس كوچكي مي كنم؟

آن لحظه كه مي گويي : مينو ما كه نفرين نمي كنيم اما آه ما دامن اين ها را خواهد گرفت ! مگر نه؟
دلم ميخواست بميرم و نشنوم اين لرزش صدا را .

رضوانه رضوانه رضوانه چه كردي با دل خراب من امشب .

گنجي زنده بمان ، گنجي ديگر اكنون در اين لحظات كار به قيام تو ندارم اكنون به اين فكر مي كنم : به دختران معصومت به همسر صبورت .

گنجي بمان

Posted by: مينو at August 7, 2005 11:04 PM

همچو فولاد باش ، ديگر از كلوخ بودن كاري بر نمي آيد....

اميدوارم من را هم به جمع زيباتون بپذيريد.

Posted by: farsheed at August 7, 2005 11:04 PM

سلام آقاي معروفي.متاسفانه امروز نتوانستم ساعت به ساعت پيش روم،دوباره به ياد گنجی چند خطی نوشتم.تلاشتان خستگی ناپذير.

Posted by: Fariba at August 7, 2005 10:06 PM

هراس من باري همه از مردن در سرزميني است ...كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد....

... ما بيرون زمان ايستاده ايم ....

Posted by: reme at August 7, 2005 9:46 PM

خواهش ميكنم......

Posted by: mahta at August 7, 2005 9:37 PM

Baa dorood

Ganji zende bemaan
....

Posted by: Yasseman at August 7, 2005 8:40 PM

he will survive; he will stay with us ... we will have freedom and democracy
.....
thank you dear Mr. Maroufi and all the others

Posted by: anita at August 7, 2005 8:35 PM

عباس عزيز
من نيز نامه‌اي براي گنجي نوشتم با عنوان: «اكبر جان! به راه سيرجاني مرو».
اگر صلاح دانستيد به هر صورت كه خود مي‌دانيد آن را به گوش گنجي و دوستداران و خانواده‌ي اندوهگينش برسانيد. كوشيدم از زاويه‌اي به موضوع نگاه كنم كه تا كنون مطرح نشده باشد.

پاينده باشي رفيق.

اين هم آدرس نامه:
http://borjian.net/2005/08/blog-post_07.html

Posted by: مسعود برجيان at August 7, 2005 7:52 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
من دستم به قلم نمی‌رود. راست‌اش به کی‌بورد هم نمی‌رود. هر چه می‌بینم و می‌شنوم متناقض است. شاید بعداً به‌تر شدم.
تا آن روز از نوشته‌های همه استفاده می‌کنم.
موفق باشید.

Posted by: مهرداد at August 7, 2005 7:20 PM

بچه كه بودم داستاني خواندم در باره ي دختري كه همه ي خويشاوندانش را از دست داده و برادرش را تو سياهچالي كه تو قعر زمين است محبوس كرده اند.شرط ظالمي كه اينكار را كرده براي آزادي برادراينست كه دختر بتواند صدايش را به گوش او برساند و اين غير ممكن است. دختر شروع ميكند به فروختن چيز هايي كه دارد و ناقوس هايي درست ميكند اما برادر صدايش را نمي شنود. روزي دختر هر چه برايش مانده را ميدهد وناقوسي ميسازد كه وقتي به صدا در ميآيد سر راهش شيشه ها را خرد ميكند و هيچ كس نيست كه صدايش را نشنود. برادر در آن سياهچال دور از دنيا نجوايي ضعيف را حس ميكند. ____ وآزاد مي شود.

Posted by: najla at August 7, 2005 5:31 PM

تو ممكن است در تمام دنيا فقط "يك نفر " باشي ، اما براي بعضي افراد " تمام دنيا هستي" .
گابريل گارسيا ماركز

Posted by: مينو at August 7, 2005 5:00 PM

فریاد تو، لز همه ما بلندتر است

چه کسی جان فدا می کند؟
«آنکه دوستش می داریم؟»
چه کسی شکنجه می شود؟
«آنکه دوستش می داریم؟»

صدای تو
از همه صداها بالاتر
نگاهت غمگنانه تر
ایمانت دعوت کنندتر

نمی خواهم تمام شود
بهار با تو بودن

«برای اکبر گنجی عزیز»

Posted by: آرش at August 7, 2005 4:09 PM

بمان ! اين تنها كاريست كه ميتوانم بكنم . از تو بخواهم بماني . بمان مرد ! بمان !

Posted by: sara baghei at August 7, 2005 4:03 PM

آقای معروفی نوشتم،متنی در مورد گنجی..

Posted by: Fariba at August 7, 2005 3:43 PM

من از دوستت دارم
از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي

(يدالله رويايی)

Posted by: آرش at August 7, 2005 3:40 PM

با سلام و خسته نباشید،
از آنجائیکه هنوز وبلاگی ندارم،
و مشتاقانه در این فراخوان متمدنانهُ شما استاد فرهنگ ایرانم،
که برای احترام به آزادی، احترام به تمامی حقوق شناخته شده بشری و کوشش در تکامل آن است، شریک میدانم،
خواهشمندم مزاحمتهایم را به رسم میهمان نوازیتان بخشیده و لطفاً مطالب ناهمگونم را درج نفرمائید،
با تشکر از شما و بقیهُ دوستان وبلاگ نویس،
پاینده باشید.
سرافراز باشید
سعید از برلین.

Posted by: سعید at August 7, 2005 3:40 PM

بدنبال صدايي گرم و آشنا روزها ست كه كنج كنج خواب و بيداريم را جستجو مي كنم.
صدايي گرم كه مرا از آتش و هياهو بيرون كشد .
صدايي گرم كه هق هق گريه هايم را در دستانش بگيرد .
صدايي گرم كه جرعه جرعه آزادي به جانم بريزد .
صدايي گرم شانه هاي خسته از خشونتم را در در آغوش پنهان كند.
همان صداي گرم كه اكنون ذره ذره وجودم را خواهش مي كنم كه بماند, براي نسلي مانده در سرما, براي نسلي محتاج گرما , بماند.
استاد عزيزم -آقاي معروفي
ميترسم ,
ميترسم كه شمعي خاموش شود و دستي به فرياد ما نرسد .
ميترسم ...

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by: pooneh at August 7, 2005 3:07 PM

سلام آقاي معروفي.متاسفانه و متاسفانه از گنجي چيز چنداني نمي دانم.اما مرا همين بس كه :ازادانه عقيده اش را گفت و بر روي حرفش ايستاد و چون خيلي هاي ديگر نبود.اصلا مثل هيچ كسي نبود.گنجي.گنجي است و گنجي خواهد ماند.چون چيز چنداني نمي دانستم ترسيدم نوشتن مطلبي در اين باره.بيشتر به ضرر گنجي تمام بشود.براي همين با اجازه شما متن نامه شما را در وبلاگ قرار مي دهم تا من هم با شما همراه باشم.

Posted by: babiyela(وبلاگ درنگ های نابهنگام) at August 7, 2005 3:04 PM

زنده بمان ، زنده
ای عزیز خسته از رنج زمان
ای پژمرده از سلول قفس

برای تو
برای آنان که تنها بخاطر گفتن نه به ستم
در سیاهی استبداد در بندند
شمعی خواهم افروخت

Posted by: خیال تشنه at August 7, 2005 1:16 PM

دارم برات مينويسم.بيشتر براي خودم.كه بماني كه زنده بماني.

Posted by: mahta at August 7, 2005 12:47 PM

چطور بهش بگوييم كه اگر بخوابد برق چشممان را نمي بيند.كه خواب ازلي ما را هم ابدي خواهد كرد؟

Posted by: mahta at August 7, 2005 12:16 PM

گاهي فقط سكوت عمق رنج را به دوش مي كشد .

Posted by: گام معلق at August 7, 2005 12:05 PM

قصه’ يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
بعزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستي ام سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز بود برق نگاهي گاهي!!!!!!!!!!

Posted by: مينو at August 7, 2005 12:03 PM
Post a comment









Remember personal info?