August 8, 2005

گنجی از مرگ نجات يافت

با اميد به صحت اين خبر:" گنجی از مرگ نجات يافت"


گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت

@ August 8, 2005 10:16 AM | TrackBack
Comments

برای اکبر گنحی ـــ

معدود وجدانهای بيدار از گوشه های دنيا، انگار كه خود مسوولیت مرگ تدر‌يجی آزاده يی را بر دوش داشتة باشند ـــ زيرا هر فاجعه به نام همه ی آدميان اتفاق می افتد ـــ به هر طريقی که به مخيله شان می رسيد دست يازيدند تا از ميدان مغناظيسی قطب تاريک تاريخ بگريزند۰ يکی امضای خود را پای بيانيه يی گذاشت، يکی صدای خود را به گوش رساند، يکی شعری نوشت، يکی به کوچه های حوالی بيمارستان شتافت، يکی اعتصاب غذا کرد، يکی شمعی روشن کرد، يکی در تنهايی حود گريست ـ و با اين همه آموزگار مجرب تاريخ به آنان شير فهم کرده بود که انتظار گشايشی نداشته باشند ـ اين را آن انالحق ــ گو از همان ابتدا خوب ميدانست ـ ميدانستيم ـ آنجه اهميت داشت، نتيجه بخشی مخالفت نبود، بر عکس، هر فرد می بايست تکليف خودش را با خودش روشن کند ـ به خودش و تنها به خودش نشان بدهد در کدام کفه ی بود و نبود قرار گرفته است، وگر نه گيرم شما در شهرکی در سوئد چند روز به حال خود اعتصاب غذا کرديد، مگر چه می شود؟ پراگماتيستها و همه ی کسانی که هر عملی را با نتيجه ی مادی اش محک ميزنند، هيچ چيز از اين نميفهمند ـ براي آنان همه چيز در نظام مبادله و دادوستد معنی و مفهوم پيدا ميکند ـ انگار درون آنها را نوری برآمده از رآکتوری اتمی روشن ميکند که به هيچ زاويه ی تاريک يا سايه يی آنجا امان نميدهد ـ همه چيز در نوری استرليزه و يکدست لحظه ی انفجار رآکتور اتمی را انتظار ميکشد ـ در صورتيکه انسانی که هنوز ترديدهايش را نسبت به خود و جهان زنده نگه داشته است، با برافروختن شمعی موجب می شود سايه های درونش مشخصتر شوند تا خود را و بی ثباتی همه چيز را بهتر ادراک کند ـ
در اين بين، خيل رمه وار صاحبان شماره های ملی ميمانند تا در انطباق با داروينيزم اجتماعی به محض رويت شدن جرقه ی تغييری يا کلاه از سر بياندازند، و يا يقه ی پالتوشان را کمی بالاتر بکشندـ

فرزانه حمدی

[+]۱۳۸۴/۰۵/۲۶۲۳:۳۴

Posted by: farzane hamdi at August 17, 2005 10:15 PM

عباس جان همیشه ترا ساقی نامیده ام، اما دوست دارم امروز بنویسم
سر ساقیان سلامت... هرکجا که باشند.

اگر چه می خواهند این دو مرغ بال سوخته ،اکبر و معصومه را دوباره از هم دور کنند،اما همان طور که گفتی اکبر بزرگوارانه به خواهش های ما پاسخ مثبت داد.کاش بعضی ها از او رسم مروت می آموختند

سر ساقیان سلامت

Posted by: Daniel at August 9, 2005 6:09 PM

آقاى معروفى عزيز، هنوز همه نگران هستيم. کاش خبرى خوش بيايد. با درود

Posted by: پارسا at August 9, 2005 3:04 AM

راستش من كه از زنده ماندن گنجي قطع اميد كرده بودم . اميد كه اين خبر درست باشد . مردن گنجي براي رژيـم خيلي هزينــه دارد . اما حتمآ در اخبـار خوانديد كه ماموران به خانه ي گنجـي هجوم بردند .

Posted by: آزاد وب at August 8, 2005 10:18 PM

يک کاري بکنيد مطمئن شويم
من از شادي نفسم ميلرزد .......

Posted by: maryam at August 8, 2005 10:14 PM

omidvaram,
omidvaram
aghaye marofi

in khabar ra chand ja digar ham didam, vali nemidanam haghighat darad yana
vali az shadi ghalbam tnd tar mizanad va delam mikhahad ke motmaen shavam
chetor mishavad momaen shod
nakonad haghighat nadashte bashad!!!

Posted by: maryam at August 8, 2005 10:09 PM

به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي......

Posted by: nasser at August 8, 2005 10:01 PM

اميدوارم هميشه خبر از زندگي بدهيد ...
تا شقايق هست زندگي بايد كرد

Posted by: نرگس at August 8, 2005 9:30 PM

ما هم خوش حاليم.ما قهرمان مرده نمي خواهيم.قهرمانان ما يا در كتاب ها مدفون مانده اند يا در گورستان خفته اند.قهرمان زنده را عشق است.

Posted by: hamed at August 8, 2005 8:42 PM

شاید حق با شما باشد

Posted by: علیرضا at August 8, 2005 8:33 PM

باز هم براي گنجي نوشتم .
با خبر يورش به خانه گنجي خشمگين شدم و با خبر رهايي از مرگش شادان .
خدايا تا به كي ادامه خواهد داشت اين وضع بي سامان .
نظرت برايم مهم است .

Posted by: faryad at August 8, 2005 7:49 PM

بسته نمی شود دفتری که تو گشودی

یاد خونآبه گریه می کند
دست از ناتوانی به زیر تن می ماند
اما لب ها نام تو را هدایت می کنند
دوستت دارم
زنده بمان
-----
مردم از این همه خبر بد:
يورش ماموران به خانه اکبر گنجی در تهران
دوستان و بستگان اکبر گنجی، مشهورترين چهره مخالف جمهوری اسلامی می گويند ماموران ايرانی به خانه اين نويسنده زندانی حمله کرده اند.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/08/050808_sm-ganji.shtml

Posted by: آرش at August 8, 2005 7:11 PM

چه خوب مي شد اگر شعار شجاعانه’ استاد" خامنه اي بايد برود " بصورت يك لوگو در صدر تمامي وبلاگها مي درخشيد.

Posted by: Reza at August 8, 2005 6:56 PM

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب!!
من به هر سو مي دوم گريان
از اين بيداد مي كنم فرياد اي فرياد ...اي فرياد............!

واي بر من . همجنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وآنچه دارد منظر و ديوان

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش

زآن دگر سو شعله بر خيزد به گردش دود
تا سحرگاهان كه ميداند
كه بود من شود نابود!!

Posted by: shobeir at August 8, 2005 5:31 PM

عيسا در مقام رهبري قوم خويش ، از سه مرحله "عرفان" و "عشق" و "آتش" مي گذرد . او همچون هر انسان مبارزي نيك آگاه است كه براي بيرون آمدن از سيطره’ اسارت و شقاوت قابيليان ، مهرباني و موعظه و شستن شمشير هاي خون آلود بر لب درياي محبت به كار نمي آيد . براي برقراري قسط و عدالت بايد ، آنچنان كه يحيا تعميد دهنده ميگويد ، بايد تيشه اي را كه روي ريشه’ پوسيده’ درخت جهان گذاشته شده است ، برداشت و آن را قطع نمود ، آنگاه بر جاي آن ريشه’ پوسيده ، بذري نو و مقدس پاشيد تا درخت عدل برويد و با آب عشق سيراب شود .
عيسا براي دعوت به عرفان ، برابري و برادري ، كه نتيجه’ آن بيرون آوردن مردم از زير يوغ اسارت است ، ابتدا دست به آزاد سازي خويش از بند اسارتها ميزند . او خانه و خانواده را ترك مي گويد ، و چشم بر شاديهاي كوچك و بزرگ فرو مي بندد ، بر وسوسه ها - و دست آخر بر وسوسه’ تن پيروز ميشود . پس آنگاه ، با پذيرش مرگ و تبديل ساختن ذره ذره گوشت تن به خون جان از صليب بالا ميرود . او الگوي متعال انساني است كه براي رسيدن به هدف ، به تعبير قرآن از اسماعيل هاي خويش مي گذرد.

گنجي بايد زنده بماند تا نهال آزادي ، دموكرسي ، حقوق بشر و . . . با آب عشق او سيراب شود.

Posted by: Reza at August 8, 2005 5:15 PM

آقای معروفی عزیزم
فقط اشک است و اشک.چه می لرزد دلم.کاش همه می رفتیم پی یک کاسه مه! مه اندوه می گرفتیم از رخ مام دماوند،می باریدیم همه،صبوری جگرهای خسته را...راستی نزدیک است صبح؟
"می دانم که می آیی" را می بارم و چشم در راهم...

Posted by: پری نار at August 8, 2005 5:09 PM

سلام جناب معروفي خسته نباشين
من هر روز و هر ساعت به سايت شما سر ميزدم و تمام اخبار رو دنبال ميكردم .چند روز پيش مينو به من پيغام داد كه در وبلاگ شما به حمايت از گنجي چيزي بنويسم ولي راستش را بخواهيد نتوانستم به حمايت از گنجي چيزي بنويسم چرا كه گنجي مردي است كه من فقط در قصه هاي مادرم شنيده بودم مردي است پر از شجاعت ,بي باكي وبزرگي .تنها كاري هم كه ميتوانم انجام دهم دعاست به درگاه ايزد پاك.از خدا ميخوام كه دل شما همه دوستداران گنجي ,مادر ,همسرو فرزندان نازنين وي به زودي شاد شود .سربلند و سرافراز باشين و به اميد آزادي همه آزادمردان

Posted by: afsaneh at August 8, 2005 5:02 PM

عباس عزيز سلام و درود
اي كاش فرصتي پيش مي‌آمد تا رازهاي در دل مانده‌اي را برايت بازگو كنم. برايت شمشيري را روايت كنم كه ماه‌هاست بر بالاي سرم به تار مويي آويزان كرده‌اند و هر آن امكان افتادنش هست. بگذريم.
در حد وسع و امكان از گنجي نوشتم و از او خواستم به اعتصابش پايان دهد. حالا شرمنده‌ي وجدان خودم نيستم. فرصت نوشتن‌هاي چندباره را نداشتم. اجازه و مجالش هم نبود. به همان يك نامه قناعت كردم.

ديشب و امروز هر گاه فرصتي فراهم شد سري به وبلاگت زدم. خوشحالم كه پيگير ماجرا هستي همچنان كه ما هستيم اما محكوميم كه مُهر سكوت را بر لبان به هم دوخته‌مان تحمل كنيم حتي اگر ديگران آن را محافظه‌كاري و عافيت‌جويي معنا كنند. بايد بمانيم تا بگوييم. بايد بمانيم تا بنويسيم.
عباس عزيز خود مي‌داني منظورم از اين كلمات و جملات چيست. پاينده و پايدار باشي رفيق.

Posted by: مسعود برجيان at August 8, 2005 4:24 PM

چقدر خوشحال شدم وقتي خبر زنده موندن قهرمان بزرگ را شنيدم.اين تازه اول كار ماست. آهاي همه شماهايي كه دلتون به نام ايران آروم ميگيره از حالا به بعد بايد حواستون جمع باشه كه كفتاران انسان نما از اين موقعيت جديد سو’استفاده نكنن.همونقدر كه از زنده موندن عزيزمون بايد خوشحال باشيم همونقد هم بايد نگران از اين به بعد باشيم. شماهايي كه آونور آب هستين شما پاشنه ذر سفارت رو ار جاش در بيارين. هر كاري ميتونين بكنين تا اينا احساس كنن خيلي تحت فشار هستن. كوچيك خودتونو ببخشين كه لحنم آمرانه هست. خواهرمون (همسر گنجي ) با تمام وجود بايد بدونه ما كنارش هستيم.

Posted by: mahyaar at August 8, 2005 3:58 PM

تنها
تنهای تنها
باهزاران تصویر
تنها در سلول تاریک
در بیمارستانی سفید

خون برکاغذ می ریزد
حرف ناتمام تمام نمی شود

پشت به پشت حایل سکوت
فریاد تو و ما
و فریاد
برای آزادی

Posted by: آرش at August 8, 2005 3:52 PM

خطرسازان درکارند
بسیار مهم در وبلاگ لنگر
بخوانید و انعکاس دهید لطفاً
شاد باشید و موفق
بدرود

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at August 8, 2005 3:15 PM

او شير زني از زنان تاريخ است .
خانم" شفيعي " را مي گويم .
هر چه در وصف اين نازنين زن بگويم كم است .

با دلي پر از درد،جگري پر خون و با تني خسته اما
هيچگاه لبخند از روي لبانش محو نمي شود هيچوقت .
حتي زماني كه اشك در چشمانش حلقه مي زند .
گاهي حس مي كني او هزاران سال عمر كرده است و گاهي كودكي را در ني ني چشمانش مي بيني كه تاب مقاومت در مقابل اين كودك شيرين زبان نمي آوري.

وقتي كه محو او شدم بي اختيار از جا بلند شدم به طرفش رفتم بوسيدمش و گفتم خيلي دوستت دارم ، نه براي اين كه همسر آن دلاوري نه براي خودت دوستت دارم .

اغيار مي گويند قهرمان پروري ميكنيد !!!! زهي خيال باطل .
اينان نياز به اين عنوان ندارند كه خود از بزرگان تاريخ ما خواهند ماند.
چقدر خجل شدم در مقابل اين روح بلند زماني كه اين گفتگو بين ما رد و بدل شد :
من: نفرين كن ، نفرين كن خانم " شفيعي " كه از اولين نفرينت چند ساعتي نگذشته بود كه قاضي اين پرونده ترور شد .
خانم شفيعي در حالي كه صدايش را مي كشيد: نه....... او آدم خوبي بووووود او با گنجي دوووووست بووود من براي او گريه كردم .....
تقديم به معصومه’ عزيزم :
آنان كه بجز تو، سوئي نگرانند
كوته نظرانند و چه كوته نظرانند

Posted by: مينو at August 8, 2005 3:02 PM

دوست داشتن
ما شقايق كوهستان هاي وطنمان را
داريم
و هر كه را
كه تاب اين آتش رويان را
در سينه دارد
ما شقايق ها را دوست داريم
و روييدن و باليدنشان را
و به شباهنگامي چنين
پاسداري شان را
گرد آمده ايم
ما گل ها را دوست داريم
و نه تنها
گلها ي گلخانه را
كه گلهاي وحشي خوشبو را هم
و آزادي گفتن كلام عطر آگين دوست داشتن را
هر كه گلي مي پسندد
و هر كه گياهي
و هر كه رويش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در اين برخاستن يگانه است
و ما برخاسته ايم
تا بيگانگي را باطل كنيم
با ترانه مهر
و در برابر آن كه چيدن گلها را داس درو به دست دارد
با كينه مادران
جدايي را همچنان
سنگ بر سنگ مي نهند
و اينك ديواري است
بگذار بر اين ديوار
مرغ من بنشيند
و دست تو
او را كريمانه دانه بخشد
و ديوار
پله اي باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
يك آسمان
به چشمان ما نگاه مي كند
و در پايين
گهواره و گور ماست
كه بر آن
همواره شقايقي سوزان مي رويد

(سياوش کسرائی

Posted by: آرش at August 8, 2005 2:07 PM

چه ميتوانيم كنيم.حالا.همين حالا

Posted by: najla at August 8, 2005 1:24 PM

به قول دوستي...فقط با هم باشيم

Posted by: mahta at August 8, 2005 1:22 PM

عزيز! اين وحشي بي صفت به خانه ي گنجي يورش برده، همسرش را به تخت زنجير كرده و وسايلي را از خانه اش برده اند.اينها دوست ندارند گنجي اعتصاب غذايش را بشكند.اينها مي خواهند گنجي در بيمارستان بميرد تا مثل زهرا كاظمي كسي يقه شان را نچسبد . خدايا! به بزرگي ات سوگند اين قائله را ختم به خيركن!!! ديگر خسته شدم.به خدا خيلي خسته ام.هروقت كامپيوترم را روشن مي كنم از اينكه خبري بد بشنوم در نگراني ام.خدايا!! مگر ما چه گناهي كرديم كه در ايران به دنيا آمديم؟ها؟خدايا مگر زن گنجي انسان نيست؟مگر دخترانش انسان نيستند؟ مگر رضوانه و كيميا چه گناهي دارند؟چرا مثل هم سن و سال هاي خودشان در كشورهاي ديگر حق زندگي ندارند؟؟خخخخخدددداااااااا!!!!!!!!!به فرياد دل اين زن گوش كن.

Posted by: مستانه at August 8, 2005 1:11 PM

خوشحالم

Posted by: najla at August 8, 2005 12:50 PM

پيشکش به صبوری های معصومه شفيعی :::
يه پرسـتـو توقـفـس، پـَرپـَر ِپـيـغـام بـَده /
واسه گفتن يه حرف، به آب و دون لب نزده /
يه پرستو داره باز، جون می کنه جای همه /
تو قفسـزاری که راز پيش ِ نفس کش ها کمه /

من و تو ساکت و سرد !
من و تو زخمی ِ درد !
حرف حق ماسيد و مـُرد
رو لبای زن و مـَرد !

يه پرستوی اسير، مثل يه قـقنوس می سوزه /
اگه دوره، اگه دیـر، داد می زنه وقتِ روزه /
شهر ِ شب خوابه و روز مژده‌ی بيداری می‌ده /
ميگه وقتِ رفتنِ کرکس و لاشخور رسيده /

من و تو ساکت و سرد !
من و تو زخمی ِ درد !
حرف حق ماسيد و مـُرد
رو لبای زن و مـَرد !
..........................

Posted by: *شریف* at August 8, 2005 12:10 PM

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهدخوش خبراز طرف سبا بازآمد
.........
عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت وچرا بازآمد
عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت وچرا بازآمد
عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت وچرا بازآمد
عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت وچرا بازآمد

........
لاله بوی می نوشين بشنيدازدم صبح داغ دل بود باميد دوا باز آمد.

Posted by: مينو at August 8, 2005 11:55 AM

چطور چطور چطور؟

Posted by: mahta at August 8, 2005 11:51 AM

سلام آقاي معروفي عزيز

خوشحالم از اين كه استقامت آقاي گنجي بهانه اي شد تا همه ي كساني كه انديشه را پاس مي دارند و قلبشان با شور ارزش هاي انساني و با عشق به زيبايي ها مي تپد بار ديگر هر چند در جهان مجازي همراه و هم دل شوند . روزهاي پرتپش تر و زلال تر را به انتظار نشسته ام... ديرگاهي است...

Posted by: ضياء قاسمي - از زندگي at August 8, 2005 11:43 AM

من هم خيلي خوشحالم...خيلي زياد... انگاري تمام دنيا رو به من دادن...مخصوصا كه روز تولدم هم هست... چه روز خوبيه امروز خدايا.... ازت ممنونم.

هستی گرامی من،
تولدت مبارک. اميد که سال های عمرت توأم با آزادی زندگی شود.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: hasti at August 8, 2005 10:51 AM

معناي اين همه سكوت چيست؟
من گم شدم در تو ...
يا تو گم شدي در من اي زمان ...
گنجي هم خواهد گذشت . بدون پرواز . بدون دلهره . سخته نه؟!

Posted by: آوِيژه at August 8, 2005 10:38 AM

اميدوارم گنجي از مرگ نجات يافته باشد...برقرار باشيد

Posted by: maryam farrokhnia at August 8, 2005 10:22 AM
Post a comment









Remember personal info?