August 13, 2005

گنجی پيروز شد


تازه از راه رسيده‌ام. شب همبستگی با اکبر گنجی بود؛ در فضای آزاد روبروی خانه‌ی فرهنگ‌های جهان، برلين. ميزبانان و ميهمانان، مردم شهر برلين بودند، و پيروزی گنجی بر نمرود و بت‌پرستان را جشن گرفتند. جمعيت زياد بود. از اينکه گنجی عامل همدلی و همبستگی ايرانيان شهر ‌شده بود از شوق گريه می‌کردم.
شعر بود، مقاله بود، نقاشی بود، موزيک بود، فيلم بود، شمع بود، گل سرخ، همدلی، موزيک، همراهی، نگاه و آه.
پنج سال پيش در همين خانه‌ی فرهنگ‌های جهان کسانی اجازه ندادند گنجی سخن بگويد. او را عامل رژيم خواندند، شلوغ کردند، بی آنکه بشناسندش بر او برچسب آدم‌کشی زدند، و نگذاشتند حرفش را بزند. او از مردم تمنا می‌کرد، خواهش می‌کرد، استغاثه می‌کرد که "اجازه بدهيد حرفم را بزنم، آنوقت مرا محاکمه کنيد." در آن بيدادگاه عربده کشيدند و نگذاشتند حرفش را بزند. با اينحال چيزهايی گفت و رفت.
آن زمان هنوز به برلين نيامده بودم. از شهر دورن با او تلفنی حرف زدم، و ازش دعوت کردم که بيايد پيش ما چند روزی. گفتم بيايم دنبال‌تان؟ سرفه می‌کرد سخت سرفه می‌کرد...
شتاب داشت، می‌خواست برود. مثل پرتاب تيرش به جمجمه‌ی جهل شتاب داشت. چيزهايی گفته بود و می‌خواست برود ايران که مابقی را بگويد. حرف‌هاش را بر چله‌ی جانش نهد و هر سه ستون جمرات را نشانه بگيرد. می‌خواست مخالفان و منتقدان حکومت را از حالت دفاعی برهاند، و حريف را وادار به دفاع کند. می‌خواست بت‌ها را بشکند، و آتش زندان را بر خود گلستان کند. عجيب که در قرن بيست و يکم هنوز اسطوره می‌شود بشر، يک آدم خاکی بر يک نظام سنگی می‌شورد، و شگفتا که پيروز هم می‌شود. 
امروز وقتی مردم سخنان "آن روزش" را می‌شنوند می‌گويند عجب آدم شجاع و صادق و باسوادی! و وقتی حرف‌های "امروزش" را می‌شنوند چند گامی جلوتر از خود می‌ايستند.
بيش از پنج سال گذشت، 2100 روز هم از عمر گنجی در زندان گذشت، و من خوشحالم که خرد جمعی شهر برلين آن تصوير سالن‌بهم‌رن و دل‌بهم‌زن را از چهره‌ی شهر شست، و همين خرد جمعی نشان داد که مردم به کدخدا نياز ندارند. به راستی آنهمه آدم آمده بودند که شاهد چيز مهمی باشند: گنجی پيروز شد.

hambastegi-berlin.jpg

از برخی نظرها بر اين نوشته: 

* جای تاسف است که انسانی باید خود را در چنین راه طولانی و سختی چنین  اثبات کند تا دیگرانی بر او باور آورند. عليرضا

@ August 13, 2005 12:08 AM | TrackBack
Comments

جناب آقای معروفی عزيز که فقط در همین سالهای اصلاح طلبی که سالهای گل و بلبل بود رفته اید آلمان و بعید نیست که در این سالهای آینده دوباره در وطن باشید! اينكه در شهر دورن زندگي ميكرديد با اينكه كنفرانس برلين را محكوم كرديد و مخالف بوديد مربوط است اصلا؟ شما حتي مي توانستيد در روستاي برندق از توابع دورافتاده شهر سراب زندگي كنيد و باز هم مخالفت كنيد با خيلي چيزها!

Posted by: محمد at August 16, 2005 11:23 AM

عباس جان خواستم بنویسم جای ما خالی،خواستم کلی برای خودم افسوس بخورم که اجازه نمی دهند به جایی بروم که حرفه ام کجوز طبیعی ورود اش است.بیمارستان.هزار بار دلم گفته با روپوش ترا نخواهند شناخت و به پای تخت اش می رسی تا انجام وظیفه کنی.
اما وقتی کامنت محمد پای این مطلب را خواندم و بعد پاسخ متین ات را دیدم، که محترمانه درخواست کرده بودی که دوباره بساط استریپ تیز پهن نکنند، دلم پرواز را هوس کرد.
سر ساقی سلامت.
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و از بیم عذاب
آزاد ز خاک و آب و از آتش و آب

Posted by: Daniel at August 14, 2005 10:10 PM

آقای معروفی خیلی نویسنده که فقط در همین سالهای اصلاح طلبی که سالهای گل و بلبل بود رفته اید آلمان و بعید نیست که در این سالهای آینده دوباره در خدمت مردم باشید! یادتان هست که یکی از مخالفان کنفرانس برلین خود شاخ شمشاد جنابعالی بودی؟

آقای محمد شاخ شمشاد،
من در آن زمان در شهر دورن زندگی می‌کردم.
اگر احترام خود را حفظ کنيد، ممنون می‌شوم.
عباس معروفی

Posted by: Mohammad at August 14, 2005 7:27 PM

در نوشته قبلي ام زنداني سياسي نخواهيم داشت درست است .و انتقاد سياسي .

Posted by: akram mohammadi at August 14, 2005 6:26 PM

سلام / اين پيروزي از آن همه ماست ...

Posted by: Arash at August 14, 2005 5:47 PM

آقاي معروفي عزيز..................................

Posted by: najla at August 14, 2005 12:18 PM

آرزو مي كنم گنحي زنده بماند و به برلين بيايد و با كساني كه هنوز از كنفرانس برلين از هم دلخوزند را اشتي دهد. اما ما ده هزار ايراني در برلين هستيم .اگر آن نيرويي شديد يا شديم يا شدند و توانستيم با هم شعار مشتركي را سامان دهيم. آن وقت زنداني سياسي نخواهم داشت . شايد بايد تبليع خانه به خانه را شروع كرد. در صندوق هاي نامه ايرانيان نامه انداحت. و سر از اين بي تفاوتي ها در آورد. در نوشته تان از كمونيست ها و سلطنت طلبان نام برديد حركت خوبي است اما توده ه اي هم كمونيستند. به مقاله هاي خودتان سري بزنيد آيا آن ها با شما مي آيند يا ديگري به قول حودتان نيم اشرفي. من با اين كه از روش توده ايي سابق خوشم نمي آيد و خيلي هم حوشم نمي آيد ولي فكر مي كنم انتقاد سايي و نفرت به آنچه در قبل اتفاق افتاده را بايد به روش تاريخ سامان داد. و به نوع و لحن برحورد با رضا بهلوي را هم نمي فهمم او هم مثل يكي از ما حق سياسي دارد. چه ما اعتراف كنيم يا نكنيم. به هر حال قدم مثبتي را بر داشته ايد. به هر حال اين نطر كساني كه هر بار اسم معروفي آمده هم بوده. با معذرت من با كلمات محدود حروف الفبا مي نويسم.
.

Posted by: akram mohammadi at August 14, 2005 10:30 AM

جاي تاسف است كه در تاريخ كشور ما حتما بايد كسي بميرد يا در حال مرگ باشد تا عده اي او را باور كنند و اين افسوس وقتي صد چندان مي شود كه اين عده از افراد هيچ گاه عبرت نمي گيرند و متنبه نمي شوند .
آيا اين افراد ناخواسته در خدمت دشمنان آزادي و وطن قرار ندارند؟

Posted by: reza babakan at August 14, 2005 10:20 AM

سلام ,هان دلاور كوله بار غم ازادي مردم بر دوش
اري اينك در پس دشواري اين خوفناك كابوس ما فرزندان ميهن ايستاده ايم چون شمع مي سوزيم و روشنا ميدهيم بر اين كهن بوم غمناك
هان اي عزيز ميدانم تو خود چه در راه ازادي كشيده اي اما اين بار ديگر ققنوس را به بند مي كشند هان شرم بر اناني باد كه شمايان را با جهل شمع اجين ميكنند

جناب اقاي معروفي هر چند كه نمي توانم خويشتن را معرفي كنم اما خوشحالم از اينكه كاملا مي شناسمتان و خوشحال از اينكه هنوز همان سردبير گردونيد
بدون اندكي تغيير
دلاور ايزد پاك حافظ تو و گنجي عزيز باد

Posted by: alborz at August 14, 2005 8:33 AM

سلام عمو عباس عزیز
شصت و چهارمین روز است
چه کسی باور می کند، اکبر؟
ممنون از تلاش شما
اما
دیگر نمی دانم چه می شود
افسوس، چه قدر از این جان ها باید از دست بدهد ایران؟
دیگر نمی دانم
شاد باشید و پر تلاش
بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at August 14, 2005 8:21 AM

در ضمن من نظرم هر جا خوشم بیاید میگذارم همانطور که هرکس هم نظرش را در وبلاگ خودش یا جعبه نظر دیگری میگذارد و این دلیل نیست بخواهم کسی اینجا خوشش بیاید یا نه و اگر جایی هم خوشم نیاید نظری نمیگذارم و نگذاشته ام چون هر تقابل نزدیکی را که پایه های متفاوت دارند ضروری نمیبینم .

Posted by: علیرضا at August 13, 2005 11:26 PM

راستش درباره نامه بلاگر ها و نوشته اخر سیبستان و یا بقولی از ان دید بنظرم کمی نباید اشتباه کرد. بنظر شخصیم البته فقط دید سیبستان یا غیره در نظر اول کاملا درست میاید ولی وقت کمی فکر کنم میبینم یک جای کار میلنگد. من فکر میکنم گروهی خواستند نامه بنویسند عنوانش هم نبود تمامی بلاگنویس ها بلکه بود بلاگر ها حال اگر چنین احساسی و برداشتی داده که منظور همه بوده اند دیگر لازم نبود کسی پای ان امضا کند یا نامش را بنویسد پس ان گروه که نامش امده و میاید بزرگی تیتر اول را میتواند معنی کند و فکر نمیکنم چنین ادعایی شود انها که چنین روشی را بهر دلیل اکنون همراهی نمیکنند پس بر نوشته های ان متن تایید ندارند. از طرفی هر کس هم ممکن است به دلایل شخصی نامش را ان زیر ببر و این در هر روشی مرسوم است و نمیتوان سیستم گزینش افراد گذاشت اما اینکه گفته شود مواظب باشیم و ان را افراط بنامیم فکر میکنم افرادی که میتوانند تحت شرایط مشخص نوشته های ان متن را همراه شوند خب این ازادیست که با شرطی بودن ادمها بستگی دارد و خب یک سری هم نمی توانند حال اشکال کجاست؟ ایا این روش افراط است؟ اگر این افراط نسبی را بخواهیم در نظر بگیریم که همه ی انچه در سایت های خبر اینترنتی حتی بی بی سی در روز میاید پس افراط است چون نمیتوان به ان روش در تحت شرایط اشخاص دیگر نوشت یا حتی زمانی انها را خواند. این دید بنوعی د دقیقا با همان دید سازگاری دارد که افراد اصلاح طلب درون دستگاه بیان گنجی را بسیار مستقیم و جلوتر از زمان میدانند در حالیست که گنجی از کسی تقاضا نکرد یا حداقل نباید بکند با او بیاید یا سخن بگو ید پس دید اصلاح طلبان با همان شرایط گنجی با سابقه ی قبلی چون مقایسه ای است که انرا افراط میخوانند. گنجی با ان شرایط چنین گفت و او را هم نکشتند شاید اگر باطبی ها و غیره و من و شما ادامه میدادند و میگفتند و مینوشتند بگونه ی دیگر میشد پس گنجی هم تحت شرایط شخصی خویش عمل کرد. فقط انچه انتظار ما را بالا میبرد از کسانی است که در شرایط توان گنجی هستند ولی از اصلاح طلبی سخن میگویند از من و شما که در این شرایط نیستیم انتظاری جز همان فهم و اندیشه و ان عمل تدریجی نیست ولی چگون میتوانیم هر روش که با همان محتوی روشهای مورد قبولمان است و کاملا صلح طلبانه و عاری از خشونت و با کلا م است برچسب افراط بزنیم چون خود شرایط ان روش را نداریم. توصیف افراطی بودن چیست؟ و اصلا ابعاد ان کجاست؟ ایا اصلا اگر افرادی که این روش یا ان نامه را نوشتند انتظار همراهی هم از من و شما داشته باشند باز میتوان روششان را افراطی نامید؟ بنظر البته شخصیم باز نه. چون وقتی چنین افراد با شرایط مشخص زندگی میکنند نمیتوانند چنین انتظار خویش را از من و شما در دنیای واقیعت داشته باشند اگر انتظاری از طرف انها باشد انتظار نیست بلکه ارزو است و ارزو داشتن ایا عیب است؟ از طرفی اگر سخن از مشخص نبودن محتوی و روشها فرهنگی در نامه ی بلاگرهاست فکر میکنم این خود شاید در حرکتشان و اینکه حرکت بر ازادی کلام و ازادی نوشتن میخواهد استوار باشد شاید این تمامی ان حرکت فرهنگی باشد و اینکه ممکن است رفتن اسم من و شما که در حال احساسی به ان اقدام کنیم برایمان و تان در شرایط دیگر قابل تایید گرفتاری حال بحق درست کند. فکر میکنم انسانی که با چنین احساسی یک چنین نامه را امضا کند این را بالاخره زمانی بیاموزد که مسوول احساس و تفکر خویش است و اگر زمانی هم در مرحله سنی مشخصی وسیله شدیم باز تا حدی مسوولیم ولی اینکه ایا خشونت باشد علیه ما را توجیه کند واقعا مسخره مینماید مانند اینکه بگوویم مجاهدین یا منافقینی ان زمان که بیست و یک سالشان بود مسوول اعمالشان نبودند یا بودند و انچه بر انها با خشونت رفت درست است!! واقعا مسخره مینماید. نمیدانم ایا همه به سن بلوغ و تفکر رسیده ایم؟ شاید برای این کارها باید سن تکلیف نعیین کرد؟ اصلا نمیدانم. بهر حال انسان باید زمانی معنی پیدا کند در تصمیمش و در احساس و تفکرش واین نمیتواند هیچ حداقل خشونتی را توجیه کند. بهر حال کمی در چسباندن برچسب افراطی و اسلحه کمی درنگ کنیم و ریشه ها و توصیفات را در نظر بگیریم . خیر خواهی نسبت به دیگران هم که نسبت به توصیه عدم همراهی به علت عواقب ان داشته باشیم فکر میکنم کمی سطحی مینمیاد چون اغلب کسانی که چنین خیر خواهی منطقی دارند و بهم توصیه میکنند خود از گرفتاریها ی کاملا منطقی ان اگاه هستند حال البته بازگو شود بد نیست شاید اینگونه بسیاری مسایل باز شود . بنظر شخصیم هر شخص حتی به دلیلی غیر از این عواقب خشونت بار همراه شدن میتواند همراه جمعی نشود این معنی ازادی است و اینکه بخوهیم عواقب را در نظر بگیریم و بگوییم وجود دارند نه روشی را افراطی مینماید و نه عدم همراهی و یا همراهی ناممان در روشی را میتواند بزرگ یا کوچک کند. فکر میکنم فقط کمی باید ازادتر فکر کنیم و به بیان عامیانه تر خودمان باشیم حال هر دلیل و در هر موضعگیری که باشیم . بنام ازادی .

Posted by: علیرضا at August 13, 2005 10:33 PM

شما که نویسنده ی تبعیدی خیل بی پناه جوانان ایران، جوانان تشنه ی آزادی هستید، بنویسید. ماهای گمنام اگر جائی، حرفی بزنیم نه کسی می شنود و نه اصلأ برای کسی مهم است که حرفی زده باشیم. شما اما استاد، شما را به خدا. ما ملتی هستیم که هر 50 سال یکبار مصدقی در مملکتمان ظهور می کند. ما فرصتی برای از دست نداریم. می دانیم که از زبان شارلاتان ها دل آزرده می شوید. حیفمان می آید که قلم شما خرج نقد رفتار بی عقلان شود. ولی حرف شما خریدار دارد. شما که می گویید بازتاب حرفتان هزاران بار پر صلابت تر و موثرتر از ما گمنامان است. به شما با آن گذشته ی سراسر مبارزه نمی توانند برچسب بزنند. همه شما را و تلاشهای شما را برای ملت ستم کشیده ی ایران می شناسند. سنفونی مردگان همه اگر هم نخوانده باشند، لااقل اسمش را شنیده اند. آقای معروفی، تنها قلم آزاده ی شما، همان قلمی که عاشقانه های تمامأ مخصوص را می نویسد، همان قلمی که با شجاعت تمام تابو شکنی می کند، می تواند خائنین به ملت را به حماقتشان بدوزد. بنویسید استاد. دلمان خون است.

Posted by: زنده باد گنجی at August 13, 2005 10:12 PM

سلام.

بعضی مکان ها آقای معروفی نامتجانس اند. این خانه ی فرهنگ های جهان هم از همان هاست. اگر زبان داشتند چه ها که نمی گفتند.
این خانه شما را که دیده چه دست و پایی زده که حرفش را گوش کنید . تماشاش کنید به یاری اش بشتابید و قلم را در دستش بگذارید. حالا که رفتید تنهاش نگذارید. از زبانش بنویسید. دلش پر و سنگین است.
کمی سر به سرش بگذارید مثل کوه آتشفشان می پاشد خود را در آسمان برلین.
برای همه آن شب یک شب جهنمی بود. هم میهمانان و هم ما که باخبر شدیم. دوستی آن شب تلفن کرد که تلوزیون را روشن کنم. انگار شاهد زلزله بودم. وحشت برم داشته بود. چنان حالی بهم دست داد که
همخانه ای مهربان تلویزیون را خاموش کرد. می لرزیدم می گفتم فردا چه می شود؟ بد شبی بود آقای معروفی. بد خاطره ای است. خیلی بد. چه جفایی کردند به مهرانگیز کار. چه ظلمی کردند به گنجی... هیچکس نمی توانست یک کلمه حرفش را بزند. خیلی حس بدی است وقتی با صدای نحیف بخواهی میان عربده ها چیزی بگویی.
به قول اخوان : "گاه می خواهم فغانی برکشم باز می بینم صدایم کوته است". خیلی حس بدی است وقتی
می خواهی چیزی چیزکی بگویی ولی به سرفه می افتی.
از چیزهایی که مرا سنجاق کرد به اخبار مربوط به گنجی یکی همین سرفه هایش بود. کسی شاید بخندد به این حرف. ولی من می دانم وقتی صدا در گلویت گیر کند و به سرفه بیندازدت چه حالی دست می دهد به آدم.
و گنجی چه تلاشی کرد یک کلمه حرف بزند و نتوانست. میان عربده ها! وای میان عربده ها! سرفه های عصبی که درست همان وقتی که می خواهی حرفی چیزی بگویی به سراغت می آیند و دل و روده هات را انگار کسی با سیخ به هم بزند دنیا همه اش نکبت می شود.
بامهرو سپاس

Posted by: جواد_ق at August 13, 2005 8:54 PM

چرا نه؟

Posted by: آرش at August 13, 2005 8:46 PM

استاد گرامی بر این باورم که این مردم در قیلوله نیستند که هیچ.با چشم های گداخته نظاره گر صحنه اند چرا که از هر ده که این روزها می بینم پنج وشش در تب وتاب گنجی اند اما چرا در فراخوان سیصد نفر بیش تر نمی آیند. آن قلم ها که جهانگیر خان در صور اسرافیل زد را به یاد بیاورید و آن طناب که در باغشاه از دو سوی گردن اش کشیدند وآن تیزی خنجر که بر جگرش نهادند. بعد به لیست های فردا بنگرید وحساب محاسبان را بکنید.

Posted by: hamed at August 13, 2005 7:45 PM

سلام بله دشوار هست " براي بهروز زيستن و بهروز زندگي كردن بهاي گران بايد پرداخت

Posted by: rozbeh at August 13, 2005 7:15 PM

آقاي معروفي عزيز!
گفتي كه از اين به بعد براي "او" مي نويسي. يك افسانه گفتي و هزار كار كرد. فكر كنم اگر دوباره شروع به گفتن از داستان هايتان كنيد گنجي را هم در آن مي بينيم. اينجا ما منتظر افسانه هاي شما هستيم تا "سكوت" را در روحمان بشكند.

Posted by: كورش at August 13, 2005 6:43 PM

آقای معروفی
اینکه دوباره دلیلی بر مرده پرست بودن مردم ما بطور عام و اپوزیسیون سترون بطور خاص، پیدا شد، دلیل پیروزی گنجی ست؟
افسوس بر مردمی که عدد پیروزی هاشان با قطر آلبوم کشته هاشان رابطه مستقیم دارد ... فکر نمی کنید همین هایی که در این مراسم جمع شدند، زبانم لال، چند ماه پس از مرگ گنجی همان آدمهای 5 سال پیش می شوند؟
آقای معروفی من اطمینان دارم که چنین است ... ما شایسته ی گنجی ها نیستیم هنوز ...

Posted by: فرهاد at August 13, 2005 6:15 PM

به وبلاگ من اگر حوصله داشتي نگاهي بينداز. راستي شما آلماني ديدي علي كريمي را بازيش را؟!!! اينجا مردم 1000برابر بيشتر پيگير اخبار او هستند تا گنجي.

Posted by: بهنام at August 13, 2005 5:35 PM

خواهش ميكنم بگوييد خود شما با امضاي اين نامه چه خواهيد كرد كه تا الان نكرده ايد؟ شما كه چند ماه است خودتان را وقف قضيه ي گنجي كرده ايد وچندين سال است كه وقف.........
آقاي معروفي خيلي دوست داشتني و عزيز ما با نوشته هاي شما زندگي كرده ايم. تو اين نامه را از قبل با زندگي ات كارت نوشته هايت و غربتت امضا كرده اي. بگو بعد از امضاي اين نامه ماچه مي كنيم؟

عزيزم،
من جز نوشتن کاری بلد نيستم، و مبارزه‌ی مسالمت‌آميز برای حصول آزادی. گرايش به خشونت را هم به کسی پيشنهاد نمی‌کنم، الآن هم مشغول نوشتن يک متن برای روزنامه‌ديت‌سايت آلمان هستم؛ کمی افشاگری، کمی تحليل اوضاع داخلی ايران.
اما در حرکت بعدی از تمامی دوستان وبلاگ‌نويس، از همه‌ی فعالان سياسی، از کوشندگان فرهنگی خارج از کشور می‌خواهم که در روز معينی، با متن مشخصی، در تمام کشورهای دنيا مردم را به يک حرکت نمادين در برابر سفارت جمهوری اسلامی فرا خوانيم، و آنجا "ديوار" پينگ فلويد را با هم با صدای بلند بشنويم، و مسئولان سفارت را با نوشته و متن به پرسش بکشيم که مثلاً سرنوشت گنجی چه می‌شود؟ (متنی که به زبان محلی هم ترجمه شود برای عابران)
وقتی ديوار برلين فرو ريخت، گروه پينگ فلويد آلبوم "ديوار" را برای آلمانی‌ها اجرا کرد. مثلاً اين يکی از کارهاست...
ولی حيف که به جای داستان و رمان همه داريم تباه می‌شويم. ابرهای همه عالم در دلم می‌گريند. اين وضعيت ما نويسندگان در مقاله‌ی "شهرزاد" آمده است که همين روزها برای شما می‌گذارمش در صفحه‌ام.
شاد باشيد. با احترام و مهر / عباس معروفی

Posted by: najla at August 13, 2005 5:21 PM

سلام جناب معروفي.

به سهم خودم از شما ممنونم .
اميدوارم تلاش ارزنده’ شما هر چه زود تر ،نتيجه’ دلخواه شما و ما را به ارمغان آورد .

Posted by: مينو at August 13, 2005 4:59 PM

آقاي معروفي، درود بر شما که اینچنین پیگیر گنجی را همراهی می کنید. آن روز که در برلین فحش بود که نثار گنجی می کردند، در آن روز، کاش بودید. متأسفانه کسی جرئت ِ اعتراض به این چماق به دستان را ندارد. خوب شد که لااقل شما گفتید، هر چند کوتاه و سربسته. ما به شجاعانی مثل شما نیاز داریم.

Posted by: دوستدار گنجی at August 13, 2005 2:00 PM

به روز هستم آقای معروفی!!

Posted by: مستانه at August 13, 2005 12:02 PM

در آستانه یک جهش , شاید مرگبار و شاید رهایی بخش ایستاده ایم. این روزها من صدای خمیازه افکار عمومی را می شنوم. این جسم نشئه و ویران شده جامعه که سالها با داروی مشکلات و درگیریها و افیونی به نام دین به خواب رفته بود حالا با سیلی و های و هوی می رود که چشمهایش را باز کند و ببیند که اطرافش را به چه گند و کثافتی کشیده اند. از دنیایمان چیزی جز حسرت گذشته ها نمانده و از دینمان چیزی جز شک و بی ایمانی. خدا می داند که به اسم دین چه خیانتی که به قدسیت دین و ارزشها نشد.
گنجی یک سیلی است که به گوش آزادی و تفکر ایرانی نواخته شده. زمزمه مبهمی از واقعیتهای ویرانگری است که به بیرون درز کرده. هرچند من نا امیدانه می گویم که تاثیر آن همه دارو و مخدری که به جسم این جامعه وارد شده به این زودی ها رفع نخواهد شد. از آن طرف دست به کار خوراندن سموم مهلکی به جامعه شده اند. همیشه یک دشمن خارجی برایمان می تراشند تا از غریزه میهن پرستی مردم سو استفاده کنند و حواسمان را از بلایی که از درون به سرمان میاید به سمت تهدیدهای خارجی منحرف کنند. تا حالا امریکا بود و حالا اتحادیه اروپا را به جانمان انداخته اند.
راستي ما سوخت هسته اي براي نيروگاههايي كه هنوز نساخته ايم مي خواهيم!!!

Posted by: santana at August 13, 2005 11:55 AM

در فريدون گفتيد...نميدانيد بي بي سي ....مذهب ... چي ..چرا...الان من هم نمي دانم...نمي دانم بازيگر جبر زمانيم يا آگاهي مان پيش مي بردمان و تازه كدام آگاهي وقتي چند سال پيش تكه هاي كنفرانس برلين را نگاه ميكردم از برخورد آن مردم با گنجي حس بدي داشتم كه اگر هم كسي ذهنيت اشتباهي را در يابد و بخواهد بر ملا كند مردم نمي بخشندش و حتي در راستاي منافع خودشان همدلي مختصر كار سازي نمي كنند. ولي با اين وجود نبايد نگويم كه جدا از جان گنجي كه هم به عنوان انسان و هم به عنوان آزاديخواهي بزرگ برايم بسيار ارزشمند است و براي محافظت از آن مثل همه احساس مسئوليت ميكنم----------- اصلا نميدانم به كدام سو ميرويم... راه اشتباه و خطا كاران اين سالها را كمي ميشناسم و ميدانم ولي راهي كه بعد بايد بر گزينيم و اينكه آيا بيست و چند سال بعد... جواب بدهيد عمو باسي

Posted by: mahta at August 13, 2005 11:54 AM

تاريخ به طرز احمقانه اي تكرار مي شود.گنجي آخريش نيست. جالب تر اينكه حماقت آدمها را هم مي شود با روز اندازه گرفت هم با متر هم با طبقه هاي ساختمان.مثلا 12!!!

Posted by: reza at August 13, 2005 11:43 AM

نميدونم چرا همه گنجي گنجي مي كنند. همه چي رو فراموش كرده اند. سخن روزشون شده گنجي. كه چي بشه؟ گنجي براتون چيكار كرده؟ آزادي فراوون؟! فضاي آزاد؟ اونم دلش پر بوده يه كاري كرده و والسلام. شما چرا بزرگش كرده ايد؟بريد به حق و حقوق خودتون برسيد و به اينكه اين فضا رو عوض كنيد. نظام پِِشيزي براي اين حركات و اعمال و نامه نگاريها و اعتراضات قائل نيست. مي فهميد چي مي گم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

Posted by: طاهره at August 13, 2005 9:39 AM

آقاي معروفي از ديروز وبلاگ هاي سايت blogsky باز نمي شود . اميدوارم ايراد از سايت باشد نه خرابكاري آقايان .
در تاييد موضع حمله كه نوشته بوديد هم شعر زير را تقديم مي كنم :
وسوسه اي جنون انگيز است سپيدي قفا
چون به فروتني سر فرود آري
گردنكش باش

Posted by: عمو جواد at August 13, 2005 9:07 AM

http://dizbad2002.persianblog.com/

Posted by: Soleiman at August 13, 2005 8:59 AM

سلام..معروفي عزيزم. ايميل من به شما نرسيده است مگر؟ من منتظر جوابتان هستم و مي مانم

Posted by: سورئالیست at August 13, 2005 8:47 AM

'آن روز كه گنجي تصميم برآن گرفت تا اسرار را هويدا كند، ان روز كه مي دانست پايان اين پرده دري ها يا حبس است يا مرگ، پيروز ميدان بود. گنجي از وجودش كاست تا نگذارد نهال ترور و وحشي گري رشد كند.گنجي از همان روز كه فرياد برآورد :به دنبال شاه كليد بگرديد!!! پهلوان اكبر شد.آن روز كسي حتاجرآت نداشت بگويد كه مختاري و فروهر و پوينده و زال زاده و... را حكومت ترور كرده چه رسد به آنكه او را آمر بداند.

Posted by: mastaaneh at August 13, 2005 7:14 AM

to shape my life the way i want
is the least thing
life gives me;
do you understand?!

but,
humans are getting extinct,
and this is
very scary.

---------
Dear Mr. maroufi we are weird people; we are always late, very late...As Forough says:
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم

Posted by: anita at August 13, 2005 5:37 AM

مردم حزب باد. فاتحه دموكراسي را خوانده اند و بدون شناخت مارك عامل نظام ميزنند. و اكنون .... واقعا مسخره است. اين مردم.. چيز ديگري نميگويم چون خشم بر من اكنون غالب است

Posted by: omid at August 13, 2005 1:51 AM

:توماس مان
تبعيد سخت است، ولی زندگی در فضای مسموم آلمان سخت تر بود. اما من چيزی از دست نداده ام. هرجا که من باشم، آلمان همان جاست. من فرهنگ آلمان را با خود به همه جا حمل می کنم. من با دنيا رابطه دارم و خود را تنها حس نمی کنم...
کاش آدم های بيرحم و شروری که آلمان را به اين روز انداخته اند، گور خود را گم کنند. آنگاه می توان بنای زندگی تازه ای را شروع کرد، می توان کثافت و آلودگی را از درون و بيرون جامعه زدود، و آينده آلمان را پايه ريزی کرد، در تفاهم و آشتی با ملتهای ديگر و در همزيستی شرافتمندانه با تمام مردم جهان. آيا شما همين را نمی خواهيد؟ آيا با من همزبان نيستيد؟ می دانم: همه ما از مرگ و نيستی، از ويرانی و آشوب خسته شده ايم..."
بی بی سی منبع

Posted by: علیرضا at August 13, 2005 1:08 AM

جای تاسف است که انسانی باید خود را در چنین راه طولانی و سختی چنین اثبات کند تا دیگرانی بر او باور اورند. جماعت همیشه میخواهند بخرند. اندیشه را انهم به بهایی گزاف. اما ایا همه چیز به همین خوبی تمام شده و یا میشود انهم در ایران ؟ نمیدانم چرا بسیاری فرد ها در فرای باهم بودن ها هیچ نیستند یا همان در گذشته اند . پیش خود میپرسم چه خبر است. چرا اندیشه در سوراخهای نردبانهایی گم میشود.

Posted by: علیرضا at August 13, 2005 12:57 AM

.
Dorod barshoma..ma ze yaran chashme yari darim
به داد كردها برسيم

2ــ چرا در كنار آزاديخواهان و مبارزان داخل كشور، مدعيان مبارزه در خارج هم در برابر جنايات رژيم در كردستان سكوت كرده‌اند؟ مگر كردها ايراني نيستند؟ مگر جان آنها عزيز نيست؟ اين چه منطقي است كه تا قربانيان رژيم كرد و بلوچ و عرب و آذري و تركمن مي‌شوند، غيرت ملي و حميت و تعصب ملي گرائي شووينيستي به ما اجازه نمي‌دهد نسبت به اين جنايت سخني بگوئيم؟ از يك سو مدعي هستيم ايراني‌ها همه برابر و برادرند و در سرنوشت با هم همراه و همسفرند، اما وقتي پاي دفاع از حقوق آنها به ميان مي‌آيد با گفتن اينكه «بله اينها تجزيه طلبند» از مسئوليت خود شانه خالي مي‌كنيم. طي سه هفته اخير حداقل سي نفر در كردستان كشته و دويست تن زخمي شده‌اند. رژيم مزدوران خود را در گروه پژاك (وابستگان حزب كارگران انقلابي كرد تركيه كه در پناه سپاه پاسداران هستند) و تشكيلات تازه‌اي كه با عنوان جيش اسلام به فرماندهي ابومنصور از وابستگان جهاد اسلامي برپا كرده به شهرهاي كردستان و استان اروميه ريخته و اينها از يكسو مساجد و حسينيه‌ها را آتش مي‌زنند و از سوي ديگر به قتل و آزار كردها و تجاوز به خانه و حريم شخصي آنها مشغولند.
چرا سكوت كرده ‌ايم؟ آيا حزب دمكرات كردستان ايران در طول 26 سال گذشته صداي رساي مردم ما در چهارسوي جهان نبوده است؟ آيا هرگز اين حزب در حمايت از مبارزان ايراني از هر قوم و تيره و مذهب، ذره ‌اي كوتاهي كرده است كه امروز تنهايش گذاشته‌ايم؟


August 11, 2005 04:40

Posted by: Hiwa at August 13, 2005 12:52 AM

همبستگی، شعر، موسیقی، نقاشی، نگاه، اه. و بازهم اه میکشم.
می دانید چرا؟
چون اه یک اهو بود که ناتمام مرد
و من اه میکشم که اهوی بی یار دوباره در دشت دوزا... ولی با یار

Posted by: نوشا at August 13, 2005 12:38 AM

ما چقدر دیر می‌فهمیم. چقدر...
"چقدر"ی به بزرگی روزهای سخت ِ گذشته بر گنجی.

Posted by: علیرضا at August 13, 2005 12:36 AM
Post a comment









Remember personal info?