August 24, 2005

گوش‌ماهی

مثل موج
کش می‌آيم در ساحل تو
آرام
و دامنت را
پر از گوش‌ماهی می‌کنم.

مگر نبينمت.

@ August 24, 2005 8:09 PM | TrackBack
Comments

ايول مرسي

http://parslearn.blogfa.com

Posted by: salman at November 7, 2006 5:43 PM

بازهم به خوبي معناي عشق بود همانگونه كه هيچ كس نمي تواند
باشنيدن اسم تو به لرزه نيافتد توهم مثل عشق مني كه هم اسم توست
the life is important but livingزندگي كردن مهم است نه زنده بودن

Posted by: soltane_esh at November 15, 2005 10:21 PM

می آیی موج!
به شوق دیدن ساحل
بر پاهایش
بوسه می زنی
و جای بوسه هایت چند گوش ماهی
م
ی
م
ا
ن
د

Posted by: farhad salmanian at August 29, 2005 9:16 AM

اینجا که ساحل ها هم بی گوش ماهی شده اند چه ببینیدش و چه نبینیدش./اینجا سنگ به دامان باید بست و بعد شتابان به سوی امواج کش باید آمد تا ..../

Posted by: مجيد at August 26, 2005 12:19 AM

به‌خاطر خدا كاري بكنيد. اين لينك را در سايتتان بگذاريد: http://www.womeniniran.net/archives/FSR/002917.php
شما راست گفتيد. تا كي بايد دل نگران جان انسان‌ها در ايران بود؟

Posted by: ستاره at August 26, 2005 12:02 AM

پر از گوش ماهيهاي سرمه اي و نارنجي و صورتي........
همه هم براق............
مثل خواب من..............

Posted by: sanaz at August 25, 2005 9:40 PM

سلام . بعد از مدتها چيزي از شما خواندم كه به دلم نشست . راستش رو بخواهيد تعجب هم كردم!

Posted by: ali at August 25, 2005 7:08 PM

لبخند تو
تمامی هستی من است
که شکفته می شود
با هر نگاهِ تو
به شيدايی کودکانه من!

می خندی
پس هستم!!

Posted by: Arash Salim at August 25, 2005 6:19 PM

شاعر

Posted by: mahta at August 25, 2005 5:24 PM

سلام استاد . من هرگز سياسي نبوده و نيستم اما نوشته هاي شما ، در مقام نويسنده اي كه دستش به نوشتن باز است هميشه برايم زيباست . آرزو مي كنم بتوانم روزي همانند شما بنويسم و با فخر بگويم من پيرو سبك كسي بودم كه با سختي هاي زياد هنوز هم حرف براي گفتن دارد و بسيار تواناست براي ماندن . استاد به شما افتخار مي كنم
"دختر كوچك شما "

Posted by: hoda at August 25, 2005 4:52 PM

مثل گوش ماهی/پرم از صدای توٍ......گوش ت را به من بده/همین

Posted by: درنگ های نابهنگام at August 25, 2005 4:23 PM

با مهر،از مهر چه می توان گفت؟...عزیزترین کلمات نیز،گاه در می مانند، آن به که در سکوت پیوند داشتن...

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من...

می نوازی،زخمه می زنی،می سازی...

Posted by: پری ناز at August 25, 2005 2:26 PM

مگر نبينمت!

« كجاي در بنويسم:
من امدم تو نبودي!»

Posted by: رهايي at August 25, 2005 12:32 PM

آقای معروفی عزیز

من امروز گم شدم... مثل یک پرنده ی بازیگوش و کنجکاو که در باغ گم می شود.
گم شدم در باغ بزرگ اینترنت و ناگهان دیدم بر شاخه ی درخت «حضور خلوت انس» نشسته ام...
بر شاخه ی درخت سبز نوشته های شما...
فکر کردم به شوهرم ایمیل بزنم و از او بخواهم دوره های مجله ی گردون را که
در کتابخانه ی کوچک کارگاهم در تهران نگاه داشته ام برایم پست کند.
اما می ترسم هیچوقت به دستم نرسد...
فعلا ًدلم را به گم شدن گاه گاهم در پروازی خوش می کنم
که مرا به باغ درخت های آشنای سرزمین غمگینم می برد.

Posted by: sadaf at August 25, 2005 2:16 AM

معروفی عزیز :
متنهایت را همیشه می خوانم . اما آیا میشود با این ذهنیت برشتی و آن هم با وجود این مردمی که هنوز عکس خمینی را در ماه می یابند آزاد بود و یا آزاد شد . به نظر شما صدا در بیابان تا چه حد بسامد دارد . حال هر چقدر این حنجره جیغ بکشد .

Posted by: روزبه امین at August 25, 2005 1:33 AM

معروفي عزيزم
نوشته هايت را هميشه ميخوانم . اما آيا ميشود با اين ذهنيت برشتي آن هم با مردمي كه هنوز عكس خميني را در ماه مييابند كاري از پيش برد . آيا ميشود راحت نوشت و از ذهن نوشت و....

Posted by: روزبه امین at August 25, 2005 1:29 AM

سلام عاشق بي‌قرار!
حتما داري سبك مي‌شوي و پرواز مي‌كني مستانه مي‌رقصي در آسمان معاني گاه بكر؛ اوج مي‌گيري، فرود مي‌آيي، سنگين مي‌شوي و رنج مي‌بري در رنج انساني...
كم پيدايي؛ و حتما آبستن يك مولود ديگر هستي.
حتما داري باز داستان انسان را از منظري ديگر ثبت مي‌كني.
بنويس برايمان از كشفها و شهودهايت...بنويس، هر چند شنيدن سكوتت بسيار سخت است بر گوشهاي جان ما،
...
و حالا براي اينكه دل ما را نشكني آمده‌اي لب بام خودي نشان بدهي و بروي در بهشت خودت.
گويا اين غيبت پر بركت است، گفتم كه مباركت باشد.

چيزي نوشتم راجع به آداب درست نگاه كردن در دنباله‌ي آداب درست نوشتن.
زنگ تفريح منتظرت هستم.

Posted by: سينا هدا at August 24, 2005 11:49 PM

سلام عزيز
مثل موج ....مگر نميبينمت!!!!!!!!!!!!

Posted by: rezvan at August 24, 2005 11:46 PM

واااایییی

با کی بودید استاد؟ خوش به حالش

محشر بود. دلمو لرزوند.....عالی بود. عالی..

Posted by: جواد_ق at August 24, 2005 11:33 PM

گوش ماهی؟؟؟؟/
راسته که اگه گوش ماهی رو به گوشت بذاری صدای دریا رو میشنوی؟

"سمت مرا از اب بپرسید
دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست...."

Posted by: نوشا at August 24, 2005 11:02 PM

و باز هم هزار و يكشب ديگر !

Posted by: آونگ خاطره های ما at August 24, 2005 10:38 PM

سلام.راجب به متن نمي خواهم چيزي بگم.چون شما هرچي بنويسين من دوست دارم.اما يه چيزي در باره سايت .اين قدر سرعت لودش پايين اومده كه نگو و نپرس

Posted by: soormeh at August 24, 2005 9:50 PM

مگر نمي بينمت !
چقدر دلنشين . مثل بابايي كه با ناز به بچه اش مي گويد . مثل زني كه ناز مي كند و پشت تلفن به شوهرش مي گويد . مثل من كه به شميلا مي گويم .
ممنون از زيبايتان
انگار شما نمي توانيد زيبا نباشيد .
از حجره ي سردي كه انسان ها، تو را بر آن رها كردند
فرودت خواهم آورد به جانب خاك مهربان و درخشان از آفتاب .
انسان ها را توانايي درك آن نبود كه بايد بر اين خاك
چشم هاي خويش برهم نهاده، در خواب شوم
و تمامي ما، بايد كه بر باليني يگانه سرنهيم و به رويا درشويم .
غزل هاي مرگ (اندوه 1922)
گابر يئلا ميسترال
ترجمه ي نازنين مير صادقي
نيويورك ،16 آوريل 2000


تو را بر بستر اين خاك روشن از آفتاب خواهم نهاد
با لطف و مهرباني مادري كه فرزند خفته ي خويش را به بستر نهد
و خاك براي دربركشيدن پيكر تو، اي كودك رنجيده ي غمگين،
آغوش گرم گهواره يي مي شود .

پس آن گاه خاك و گرد و غبار گل هاي سرخ را به هر سو برخواهم افشاند
و در نيلگوني و غبار آلودگي ماه
اين بقاياي ناچيز، همچنان در بند خواهند ماند .

دور خواهم شد، آواز انتقام پرشكوهم بر لب
چرا كه در اين ژرفاي پنهان، دست هيچ كس
بر سر يك مشت استخوان تو، با من به نزاع برنخواهد خاست !

Posted by: صد سال تنهايی at August 24, 2005 9:38 PM

به شيطنت كودكانه ,
در ذهن و دستانم قلعه ايي از ماسه در ساحل ساخته ام .

آنگاه كه موج دريا قلعه ذهنم را به روشنايي ويران كرد , مبهوت, قلمي را ديدم كه با گوش ماهي ها ميرقصيد .
در ذهن و دستانم قلعه ايي از ماسه در ساحل ساخته ام تا اين بار موج را كه به طمع قلعه آمد , در زهن و دستانم زنداني كنم .

مي بينيد مرا ؟! حالا دارم با قلم و گوش ماهي ها در ساحل ميرقصم.

شاد زيد ...
مهر افزون ...

Posted by: pooneh at August 24, 2005 9:17 PM

سلام.
يك نظر اگرچه در نگاه اول كم و ناچيز است اما وجودش را نبايد ناديده گرفت. دوست عزيز حتي اگر علاقه مند به نوشته هايتان نبودم باز مي گفتم بنويسيد بنويسيد و بنويسيد. كارتان قابل ستايش است.

Posted by: نازنين برخورداری at August 24, 2005 9:16 PM

تا اوج بر موج مي نشيم و گوِِش ماهي ها را با ماهيها قسمت مي كنم

Posted by: dozdaki at August 24, 2005 9:04 PM

توجه یتان را میخواهم نه به خویش .تکه ای در وبلاگم گذاشتم نمیدانم ربط ان به واقعیت انرا چطور انرا در میابید. حاوی پیامیست فقط از پرنده ای غر یبه که توجه ای دگر گونه را به انسان دیگری فر یاد میزند. پرنده ازاد و دردمند درد دیگری و ناتوان که جز ین پرنده نبود . ولی فریادش کمی واقعیت دارد
علیرضا

Posted by: علیرضا at August 24, 2005 8:52 PM

مثل همیشه ...دلنشین...

Posted by: samira at August 24, 2005 8:23 PM
Post a comment









Remember personal info?