August 28, 2005

برای پيام و گل سينه‌اش

چه شب عجيبی بود ديشب! پيام من رفت. مهمانی خداحافظی بود در خانه‌ی هدايت. حالا تازه بيدار شده‌ام، و پيام من ديگر در برلين نيست. شهر برلين نتوانست پيام را برای خودش نگهدارد. به سه تلويزيون شهر برنامه می‌داد، و برای همين پنج يا شش دقيقه چه جانی مايه می‌گذاشت! در چند سايت مهم حضور جدی داشت، دارد هنوز، هست. عضو تحريريه‌ی "گربه ايرانی" است. در عرصه‌ی مطبوعات پررنگ است، فقط در برلين نيست.
مثل يک مجسمه‌ی صيقل‌خورده‌ی نويسنده‌ای شريف خودش را تراشيد، خودش خودش را تراشيد، اين صورت مثالی من از "حضور"، "کار"، "ادب" و "رفاقت". اين پسری که نوشته‌هاش را امضا می‌کنم.
تا دور می‌شد سيروس علی‌نژاد می‌گفت: ژورناليست حسابی!
و من لبخند می‌زدم، و غرور را در چشم‌های سيروس می‌ديدم. لبخند می‌زدم. و می‌گفتم: «پيام!»
هرجا بود می‌گفت: «جانم.» و می‌شتافت. چه فرقی دارد برای چه کاری؟
تمام ميزهای کتاب پر از گل و شام و شراب بود ديشب. شمع‌ها را خودم روشن کردم. نسرين سنگ تمام گذاشته بود، و من می‌خواستم برای مهمانان بگويم که اين مهمانی برای خداحافظی پيام است، اما همه چيز در هاله‌ی ‌اشک محو می‌شد. چند کلمه بيش‌تر نتوانستم.
از بچه‌های تئاتر مشهد است. در اخبار روز، بی بی سی، و راديو فردا ردش را پيدا می‌کنيد. همان "سلامی و کلامی" حلقه‌ی ملکوت. می‌دانم هرجا باشد، حضور دارد، نباشد هم حضور دارد. به قول يداله رويايی:
«حضور من اينجا
غيبت تو در اينجاست.»
امروز که بيدار شدم، ديدم آمده خانه‌ی هدايت را مرتب کرده، کتاب‌ها را چيده، تميز. و همه جا برق می‌زد. همه چيز سر جاش بود، فقط پيام نبود. چهار سال با هم کار کرديم، غذا خورديم، خنديديم، ياد گرفتيم، زبان مشترک،   نگاه مشترک، يک لبخند، و آن‌همه حرف.
آدمی که وجودش پر از عشق باشد، عاشقانه می‌رود، نارنجی. ديشب به کيا گفتم: «پيام رفت، تو بمان.» به پيام گفتم: «می‌خواستم برات گل بيارم، کم بود برات.»
حالا اگر در امريکا جوانی ديديد که گل سينه دارد، يک نسرين به سمت چپ پيرهن دارد، سينه‌ای پر از راز دارد، به او سلام کنيد. با چشم‌های روشن و لبخندی سراسر احترام به شما می‌گويد: «سلام، پيام يزديان هستم.»
انسانی است قابل اعتماد، راستگو، پاک، و شاد. باهاش مهربان باشيد، هرجا او را ديديد بهش بگوييد برگردد، کليدهای مرا دارد.

payam-maroufi.jpg

@ August 28, 2005 6:14 PM | TrackBack
Comments

برای آقای پیام یزدیان آرزوی سلامت و موفقیت در تمام ارکان زندگی دارم

Posted by: فضل اله at August 9, 2009 12:42 PM

http://images.hugi.is/romantik/thumbnails/40064.gif
نوشته اي زيبا بود چون هميشه درعين سادگي دوست داشتني
موفق وشاد باشيد

Posted by: فرزانه شیدا at November 18, 2007 7:28 PM

واسم و واست همین قدر کافیه که سواد داری و می نویسم و می خونی
بوی گندی میده ، نمی دونم از نوشته های توئه یا چشم های من که بو های زیادی میشنوه...

Posted by: عباس at February 8, 2007 2:04 PM

با رفتن پیام ژورنالیست، همکار، و یكي از بنیانگزاران خانه هدایت تابستان هم تمام شد. باز درخت ها تغییر رنگ پیدا می کنند، لخت می شوند، زمین پر از برگهای نارنجی و قرمز است، پیام برای برلین مثل فصل ها در برلین درخشید. با حضور فعالش در زمینه های فرهنگی.
روز دوم سپتامبر تولدش بود. تولد دیگر او در امریکا، آرزوی همه ماست. امیدوارم مثل بهار همیشه سبز بماند، و مثل تابستان گرم و پر شور.

Posted by: اکرم ابويی at September 4, 2005 2:19 PM

مجموعه داستان " بلبل حلبي " اثر محمد كشاورز / نشر قصه/ تابستان 84..

Posted by: mina at September 3, 2005 12:36 PM

سلام...
ديروز رفته بودم بازار روز،هوس يك جفت جوراب به سرم زد،جوراب فروش جوان زندگي اش را ريخته بود كف پياده رو ، بي اعتنا به هياهوي اطراف،سر برده بود لاي كتابي...خم شدم كنجكاو به عنوان كتاب،"سمفوني مردگان" سر كشيدم،صفحه ي 210،آيدين با آرامش خاصي گفت:عشق شما در من كهنه شده است خانوم.سورمه جواب داد :لابد مثل شراب.
اين جوان از آفتاب جنوب پوستش برشته بود،ژنده پوش بود،فقير بود،گفتم كه تمام زندگي اش همان بود،ريخته كف پياده رو،
گل سينه نداشت،اما بي گمان ،از واژگان شما دلش دشتي از گل بود.
ما در كتاب تو مي شكوفيم عباس،مثل گل بابونه بر دامن بهار...
http://tablehalabi.blogfa.com/

Posted by: سعيد دارايي at September 1, 2005 9:06 PM

عباس جان اینکه در حضور خلوت انس عکس هم می گذاری خیلی خوبه ما خودمون را به تو نزدیکتر حس می کنیم. پیام هم پیام های خوبی به همراه داشت . جاش خیلی معلومه.

Posted by: رضا هومن at September 1, 2005 10:39 AM

افسوسش به دل ما هم ماند . موقعي که مي آمد و با آن صداي رسا مي گفت : « سلام عزيز ... چطوري عزيز ...» .
خوش به حالش که رفت و اين همه خاطره خوب از خودش به جا گذاشت . براي انساني که تا اين حد احترام همه را نسبت به خود بر انگيخته بايد هورا کشيد . بايد يکصدا کف زد . به افتخار پيام ...

Posted by: کيوان - ح at September 1, 2005 10:21 AM

جاش خيلی خاليه...
چقدر قهر کرديم، چقدر خنديديم،عزيز بود به خدا...
ميدونم بر ميگرده.اينقدر مهربونه که خودشم دلش نمياد ما اين همه دلتنگی کنيم.
پيام برگرد! برلين بدون تو خيلی چيزهاش کمه.

Posted by: سپيده at August 31, 2005 2:48 PM

پيام را دوست داشتيم و با تعريف شما اين محبت بيشتر شد:)
حتما باهاش مهرباني مي كنيم. فقط كاش مي تونست بياد ايران!
مهرباني و قدرشناسي شما هم قابل تقديره آقاي معروفي :)

Posted by: زيتون at August 30, 2005 10:57 PM

هر پيامي با رفتنش يه پيام به ما ميدهد.

Posted by: maria at August 30, 2005 6:35 PM

آقا با اجازه لينک شما اضافه شد

Posted by: حميد/ ميداف at August 30, 2005 10:04 AM

پيام پر از احساس بود و محبت و نوشته ی شما نيز سراسر بيان احساس و محبت به پيام عزيز.
پيام برای همه ی ما عزيز بود، هست و خواهد بود. جای خالی پيام را در خانه ی هدايت و برلين نمی توان به آسانی پر کرد و دور از واقعيت نيست اگر بگويم نمی توان پر کرد.
آن شب بارها اشک در چشمانم جمع شد و هر بار جلوی جاری شدنش را گرفتم. اما با خواندن مطلب شما صدايم لرزيد و اين بار به اشکهايم اجازه دادم جاری شوند.
پيام برای من دوستی مهربان، صميمی و ماندنی است، هرجای دنيا که باشد.

Posted by: هاله at August 30, 2005 9:57 AM

تقديم به نماد رفاقت و عشق ،
هدیه ام به شما که وه زیبا مرا به مولانا جلاالدین رساندید ،

یک نفر هست که تو را می خواند ،
یک نفر هست که تو را می جوید ،
یک نفر هست که دلش را به هنگام کمی آب و آفتاب ،
به هنگام خشکسالی در دشت و سردی باد ، به تو می بخشد ،
یک نفر هست که در گوش من آرام هر دم از تو من سخن می گوید ،
یک نفر هست به هنگام رقص پروانه و نغمه بلبل ، جایش اینجا پیش من خالیست.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at August 30, 2005 7:31 AM

سلام /اينجور ادما رو نميشه ديد بايد حسشون كرد

Posted by: فرياد ناصري at August 29, 2005 10:21 PM

"يه شوخي با آقاي معروفي "

عباس جان آفرين پسرم . نسبت به چند سال پيش و چند مطلب قبليت وضع نوشتنت بهتر شده . مي بينم كه داري راه مي افتي . جانم ! من به تو خيلي اميدوارم يعني در واقع اگر اگر ادامه بدي و پسر خوبي باشي پيشرفت مي كني .
منتها تو هنوز در نوشتنت مشكلاتي هست كه كه بايد از فضلا در رفعشان كوشا باشي . آفرين پسرم . مثلا وقتي چند لغت با همديگر بهت حمله مي كنند ، دست و پاي خودت را گم مي كني . با وجود اين كه هنوز قلمت خام و نپخته است ولي احساس مي كنم _ شايد هم اشتباه كنم ، بهر حال من هم اشتباه مي كنم معصوم كه نيستم _ داري سبك خودت را پيدا مي كني . اين خيلي خوب است ولي مواظب باش _ آخر آدم بايد هميشه مواظب باشد _ .
بهر حال اگر هم نويسنده ي خوبي نشدي اميدوارم كه پسر خوبي بشوي . ديگر بسست وقتم را نگير برو جانم برو پي درس و مدرسه ات .

"خب اينم يه جور شوخيه "
دوستتان داريم و منتظر رمان جديدتان كه سنگيني آن را دوشادوش شما در گرده ام احساس مي كنم .

Posted by: صد سال تنهايی at August 29, 2005 10:12 PM

آقای معروفی
این عکس مال دیشب بود؟ خیلی کار خوبی کردید گذاشتیدش.
چشمهامو چسبوندم به صفحه ی مونیتور!
بازهم!می دانید فاصله را برمی دارد عکس.
راستی چرا خانه‌ی ادبیات هدایت را میز کارتان را آن فضا را آن هوا را نشانمان نمی‌دهید؟
عکس فروغ روبروتان است یا بالای سرتان؟
بامهر


Posted by: جواد ـ ق at August 29, 2005 8:09 PM

می خواستم در صفحه ی خودم برایش بنویسم، ولی می بینم جایش همین جاست. برلین یک جوان ایرانی خوب و باسواد را از دست داد. برای پیام بهترین آرزوها را دارم و امیدوارم زودتر ببینیمش.

Posted by: کیا at August 29, 2005 4:38 PM

سلام استاد٬

چه تجلیل باشکوهی بود٬خیلی هم شیرین بود. همه‌ی ما را میهمان خانه‌ی ادبیات هدایت کردید.

بامهر

Posted by: جواد ـ ق at August 29, 2005 4:09 PM

هنوز هم يك آذري اصيل هستيد و با احساس از حضور ديگري مي گوييد . مي دانم چه احساسي نسبت به دور شدن پيامت داريد . حيف شما كه ايران زمين قدر تو نازنين را ندانست .
درود بر تو با اين همه انسانيت و اصالت ايراني .
كي بشود كه دستان گرمت را بفشاريم .
دوستت دارم مهربان !

Posted by: رضا آشفته at August 29, 2005 1:56 PM

سلام

اگه دیدمش بهش میگم یه قلب پر محبت تو رو کم داره. برگرد و ببین

از دیدنت چقدر شاد میشه.............................

Posted by: حمیده at August 29, 2005 12:59 PM

با درود خدمت استاد معروفی.
این دومین بار است که از شما جهت مراجعه به وب امدعوت می کنم.استاد جان نظرات ارزش مند شما چراغی روشن برای ادامه ی من است.با افتخار لینک شما را افزوده ام. با سپاس
روح اله محمدی قیری

Posted by: م.قیری at August 29, 2005 11:31 AM

به رويا ديدم شما را
پشت ميزي نشسته بوديد و از تنهايي نوع آدم سخن مي گفتيد .
پشت ميزي نشسته بوديد كه نقشي از آدم و حوا بر خود داشت و ...
و در آن سوي ميز
تا به انتهاي زمين
صفي از آدم ديدم كه به انتظار گرفتن گل نسريني براي سينه اش بود.

شاد زيد ...
مهر افزون ...

Posted by: پونه at August 29, 2005 11:14 AM

چه لذتي برده حتما با شما زباني مشترك يافتن.....
ادمها تو قلب هم زندگي مي كنند.
جاش خالي نباشه......

Posted by: نوشا at August 29, 2005 8:20 AM

هموطن...تاریخ ما هویت ماست.از فرد فرهیخته ای چون شما تقاضا دارم قلم توانای خود را برای جلوگیری از فاجعه ای در شرف وقوع بکار گیرید. آرامگاه کوروش کبیر به زیر آب میرود . کوروش نه فقط یک اسطوره که معمار بنای زیبای ایران بود . امروز آرامگاه او و دیگر آثار باستانی ما در معرض خطر جدی و آنی قرار گرفته. بهر شیوه که صلاح میدانید عمل کنید . توقع از صاحبان قلم بیش از مردم عادی ست. کوروش را تنها نگذاریم.

Posted by: farhad at August 29, 2005 1:23 AM

من كه دلم گرفته بود و با اين همه دلتنگي پر مهر شما بيشتر.
اگر پيام به كاليفر نيا مي آيد به من خبر دهيد.

Posted by: sheida mohamadi at August 28, 2005 11:24 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
من براي شما احترامي بسيار قائلم.
من شما رو با كتاب سمفوني مردگان , حدودا دو ماه پيش شناختم .
قبل از اون من از دنياي شما دور بودم ولي الان خيلي خوشحالم كه با شما آشنا شدم.
از فاصله اي دور تعظيم من رو به جهت اداي احترام به خودتون بپذيريد.
اينو از سر اخلاص گفتم.
مي خواستم از شما بپرسم كه دنبال كدوم كتابهاي شما باشم تا در فضاي ادبيات لذت بيشتري شامل حال من بشه.
البته اگه منو قابل ميدونين منتظر جواب شما هستم.

Posted by: بهار at August 28, 2005 10:14 PM

راست مي گويي عمو جان
«حضور من اينجا
غيبت تو در اينجاست.»
گرچه رفقا جا مي گذارند آدم را
اما اميدوارم شاد باشي
در نشاني وبلاگ جديدي كه برايت نوشتم نيز مي نويسم
البته داستانش مفصل است.
خوش ژحال مي شوم سري بزنيد.

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at August 28, 2005 8:38 PM

نوشته ی شما را می گذارم کنار درخواست عاجزانه ی خلبانی که می گفت اگه یه روز تو یه بیابون دور یکی اومد وگفت یه بره برام بکش.اگه موهای طلایی داشت ودلش واسه یه گل تو سیاره اش تنگ شده بود آدرس من و بهش بدین ونذارین بیش از این تنها بمونم.

Posted by: hamed at August 28, 2005 8:09 PM

سفرش به سلامت. كلي از راه دور از وجودش استفاده كرده ايم. هر جا هست سلامت باشد

Posted by: dozdaki at August 28, 2005 8:04 PM

فرصت شمار يارا كز اين دوراهه منرل چون بگذريم مشكل به هم رسيدن

Posted by: Ali at August 28, 2005 6:51 PM

رفت ز ین المان سرد . خشک .تراشیده . امن و صامت و بی معنی در گرمای رفاقت به یک کاپیتالیسم بزرگتر . چه باید کرد؟

Posted by: علیرضا at August 28, 2005 6:36 PM

اگر ديدمش به او خواهم گفت كه انساني از نوع آدمهاي خوب برايش چه ها نوشته بود. گرچه حتمن خودش خوانده است ولي فكر مي كنم شنيدنش نيز لذتي دارد...

Posted by: nasser at August 28, 2005 6:31 PM
Post a comment









Remember personal info?