October 28, 2005

آرامگاه کورش، و ما

شنبه 29 اکتبر «خانه هنر و ادبيات هدايت» در برلين ميزبان امضاکنندگان پتيشن آرامگاه کورش کبير خواهد بود. برلين، خيابان کانت، شماره 76

کورش کبیر در روز 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد مسیح (2544 سال پیش) وارد بابل شد و اعلامیه خود را صادر کرد. متن فعلی در سرآغاز بهار و بهنگام جشن نوروز و بمناسبت تاجگزاری کورش در معبد بزرگ بابل  صادر شده است و به آنچه کورش در روز فتح بابل فرمان داده اشاره کرده و آن فرامین را برای همیشه تثبیت می کند. در این متن کورش می گوید:
«سپاه من با آرامش وارد بابل شد. من به کسی اجازه ایجاد وحشت در سرزمین سومر و آکاد ندادم. من به نیازهای مردم بابل و احترام به اماکن مقدس آنان و رفاه حالشان توجه کردم. و آنان را از یوغ بردگی نجات داده و به وضع نابسامانشان پایان دادم.»

منشور کورش
اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام، اعلام می كنم  تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد:

من دين و آيين و رسوم ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من، دين و آئين و رسوم ملت هايی كه من پادشاه آنها هستم يا ملت های ديگر را مورد تحقير قرار دهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد. و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد. و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد.

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم، نخواهم گذاشت كسي به ديگری ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد.

من تا روزي كه پادشاه هستم، نخواهم گذاشت کسی مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر، و بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال، تصرف نمايد.

من تا روزي كه زنده هستم، نخواهم گذاشت كه شخصی، ديگري را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد، وی را به كار وادارد.

من امروز اعلام مي كنم، هر كس آزاد است هر ديني را كه ميل دارد، بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند، مشروط بر اينكه در آنجا حق كسی را غضب ننمايد
.
هر کس آزاد است هر شغلي را كه ميل دارد پيش گيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است به مصرف برساند، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام می كنم كه هر كس مسئول اعمال خود است و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده، مجازات كرد. مجازات برادر شخص گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه ای مرتكب تقصير می شود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد، نه ديگران
.

غم انگيز نيست قطره ای از خون اين آدم در تن ما نباشد!

پوستر فارسی:
http://www.savepasargad.com/PDF/poster_29_October_F.pdf

سايت پاسارگاد:
 
http://www.savepasargad.com/Pages/cyruss_declaration.htm

کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد

October 25, 2005

عاشقانه‌ها


چه جوری فرار کنم
که مرا بگيری؟
چه‌ جوری بجنگم
تا اسيرم ‌کنی؟

اگر بگويی "بوسم داشته باش"
"بوست دارم" را
به تالار لغات نمی‌برم
پيش از جنگ
تقديمش می‌کنم به ديگران
مثل آتش
حتا اگر به کوه قفقاز زنجير شوم.

به جای پيرهن
زندگی‌ام را تنت می‌کنم.

دلم را گوشه‌ی واژگانم
گره می‌زنم
راه نرو!

تو به جانِ آویخته‌ام
بوسه بزن
تا دستان زندگی خط بخورد.

اين باران
بند نمی‌آيد
آه می‌کشم
و به آسمان فوت می‌کنم.

هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست.

October 19, 2005

خورشيد و ماه


من
همه‌ی ابرهای آسمان را
گريه می‌کنم
تو
همه‌ی خورشيدهای خدا را
بتاب! 

نمی‌دانستم هر روز
هفت هشت ده بار
عاشق تو می‌شوم،
هر روز
نمی‌دانستم. 

با خورشيد می‌آيی
يا با ماه؟
بگو در کدام افق
دنبالت بگردم.

***
__________________________________________________________
دارم می‌روم نمايشگاه کتاب فرانکفورت. چند روزی در خانه‌ی هانس اولريش خواهم بود. امروز صبح مامان زنگ زده بود و نگران بود، مفصل حرف زديم، و بعد هانس اولريش زنگ زد و
گفت که منتظرم است مثل هر سال. و گفت که روزنامه‌ی "زود دويچه سايتونگ" يک ويژه‌نامه‌ی ادبی به مناسبت نمايشگاه منتشر کرده که 60 صفحه است و يک صفحه‌اش نقدی است از "سال بلوا". و کلی حرف‌های ديگر که بقيه‌اش ماند برای شب‌هايی که تا دل صبح حرف می‌زنيم و نمی‌فهميم کی می‌خوابيم، کی بيدار می‌شويم.
روزها را در غرفه‌ی انتشارات سورکامپ می‌گذرانم، ناشر آلمانی‌ام، و بيشتر با امير حسين‌زادگان، ناشر عزيز ايرانی‌ام.
از فردا گزارش‌هايی از نمايشگاه بين‌المللی کتاب فرانکفورت برای راديو فردا هم خواهم داشت. روزی يک گزارش، تا به زودی کلاس‌های داستان‌نويسی‌ام برای بچه‌های وطنم پخش شود.
چند روزی نيستم. دسترسی به اينترنت و خط فارسی دشوار خواهد بود. اگر به ای‌ميل هام  پاسخ سرسری دادم بخشيده خواهم شد؟

October 16, 2005

فصل سوم

سايت پويشگران به همت دوستان عزيزم، شکوه ميرزادگی و اسماعيل نوری علاء اداره می‌شود. چند روز پيش همزمان با راه اندازی اين سايت فصل سوم رمان تازه ام را منتشر شد. نقل اين فصل از رمان «تماماً مخصوص» خود بهانه ای است برای معرفی سايت ادبی - هنری پويشگران.
 

غوغا بود. صدا به‌ صدا نمی‌رسید. همه‌ تقریباً داد می‌زدند، و سگ‌ صاحبش‌ را نمی‌شناخت‌. گارسون‌های هاوانا به‌ سختی‌ از بین‌ آدم‌ها و میزها می‌گذشتند، دود سیگار زیر سقف‌ بلند هاوانا لمبر می‌خورد و موزیك‌ كوبایی‌ بیداد می‌كرد.
مردی‌ كه‌ پشت‌ بار ایستاده‌ بود، آمد پیشواز. می‌شناختمش‌. ارمنی‌ بود، اما اسمش‌ یادم‌ نمی‌آمد. آدم‌ مردم‌داری‌ بود با چشم‌های‌ براق، سبیل‌ چخماقی‌، و سری‌ كم‌مو.
ما را به‌ انتهای‌ رستوران‌ برد. یك‌ میز چهار نفر
ه رزرو شده‌ نشان‌ داد، با تردستی‌ نوشته‌ را از روی‌ میز برداشت‌. شمع‌ را روشن‌ كرد و كف‌ هر دو دستش‌ را جلو آورد؛ یعنی‌ بفرمایید. بعد به‌ من‌ نگاه‌ كرد و دست‌ راستش‌ را در هوا چرخاند، یعنی‌ كجایی عباس‌؟ صدای‌ موزیك‌ در سرم می‌چرخید. پلك‌ زدم‌ و گفتم‌: «هستم‌.»
فکر نکنم شنیده باشد. سرش‌ را جلو آورد، دوباره‌ پلك‌ زدم‌ و با لبخند سرم‌ را تكان‌ دادم‌، یعنی‌ كه‌ هستم‌. صدای‌ موزیك‌ بلند بود. دست‌هاش‌ را گشود، چشم‌هاش‌ را تنگ‌ كرد، و لب‌ برگرداند، یعنی‌ كه‌ اصلاً خبری‌ ازت‌ نیست‌، عباس‌! هر دو دستم‌ را به‌ طرف
شقیقه‌هام بردم‌، یعنی‌ كه‌ گرفتارم‌.
آخرین بار با احمد و آندریاس آمده بودم، یکی دوبار هم با برنارد که عاشق فضای آنجا بود. از ترکیب پیکاسو و چه گوارا خوشش می‌آمد، از سینی‌های لیوان که سر دست بالا سر جمعیت پیش می‌رفت، و بیش از هر چیز منو ابتکاری هاوانا را دوست داشت؛ هر غذایی با یک رمان معروف نام‌گذاری شده بود؛ آدم‌ها و خرچنگ‌ها، بیگانه، خشم و هیاهو، وداع با اسلحه، ناتور دشت، جنگ و صلح، محاکمه، سرخ و سیاه، قصر، جنایت و مکافات، گتسبی بزرگ، مادام بوواری، پیرمرد و دریا، و غذاهای دیگر.
دکتر برنارد نشست، و من‌ دویدم‌ طرف‌ دستشویی‌. دلم‌ می‌خواست‌ دست‌هام‌ را بشورم‌ و خودم‌ را از بوی‌ چسبناك‌ سگ‌ خلاص‌ كنم‌. موقع برگشتن کسی به‌ من‌ تنه‌ زد. تعادلم‌ را از دست‌ دادم‌ و چسبیدم‌ به‌ یكی‌ از ستون‌های‌ وسط‌. جمعیت‌ در ضرباهنگ‌ موزیك‌ كوبایی‌ می‌رفت‌ و می‌آمد، و من‌ حالا می‌توانستم‌ دو صندوقدار هاوانا را زیر یك‌ تابلو بزرگ‌ گرنیكا ببینم‌. عكسی‌ هم‌ از چه‌گوارا سمت‌ چپ‌ بود؛ با کپی معروفش و آن ستاره سرخ.
وقتی‌ چرخیدم‌ ژاله‌ را دیدم
. همان‌ جوری‌ بود كه‌ همیشه‌ بود، مهربان‌ و آرام‌، با لبخندی‌ گله‌مند. با هم‌ روبوسی‌ كردیم‌ و نمی‌دانم‌ چرا بار دیگر زیبایی‌ و سادگی‌اش‌ سستم كرد. کلمات تنها نامه‌اش‌‌ یكی‌ یكی‌ به‌ ذهنم‌ آمد، و همین‌جور كه‌ نگاهش‌ می‌كردم‌ نوشتة سهل‌ و ممتنع‌اش را از ذهن ‌گذراندم: «قورت‌ دادن‌ بعضی‌ از مسائل‌ مثل‌ ماه‌ها تو را ندیدن‌ عادت‌ من‌ است‌. این‌ تحمل‌ را عملی‌ به‌ توانایی‌ من‌ در پذیرفتن‌ مسائل‌ ندان‌. آنچه‌ را كه‌ پذیرفتم‌ زندگی‌ توست‌، آنچه‌ را كه‌ آرزو می‌كنم‌ خوشبختی‌ توست‌. تصمیم‌ بگیر كه‌ دیگر مرا نبینی‌، چون‌ من‌ چندان‌ با تعقل‌ كاری‌ ندارم‌. من‌ دیوانه‌ام‌. ژاله‌ تو.»
همین. ساده و کوتاه و مفید. مثل‌ جدول‌ مندلیف‌ آن‌ را حفظ‌ كرده‌ بودم‌، یا شاید آن‌ را یاد گرفته‌ بودم‌؛ مثل‌ قورت‌ دادن. تا می‌آمدم‌ چیزی‌ قورت‌ بدهم‌، تمام‌ نامه‌اش‌ در ذهنم‌ می‌گذشت‌، اما دل‌ بی‌قرار من‌ رام‌ او نمی‌شد كه‌ نمی‌شد.
سرش‌ را كمی‌ كج‌ كرد، با اخم‌ به‌ لب‌هام‌ خیره‌ شد: «چطوری‌ تو، عباس‌؟»
با این‌ كه‌ صدا به‌ صدا نمی‌رسید گفتم‌: «هستم‌.»
اخم‌هاش‌ بیش‌تر تو هم‌ رفت‌: «یعنی‌ چی‌ كه‌ هستم‌؟ كجایی‌؟»
لب‌خوانی‌ می‌كرد
یم‌ و صدای همدیگر را نمی‌شنیدیم‌. گفتم‌: «همسایه مزاحمت هنوز هست؟»
انگار دنیا را بهش داده‌اند. چشم‌هاش برق زد و دو نفس پیاپی کشید: «چه عجب! از کی برات مهم شده‌ام؟»
«همین‌جوری می‌خواستم بدانم.»
با دست هوا را پس زد و با لبخند سر تا پام را ورنداز کرد: «اصلاً به خودت می‌رسی؟»
«آره‌، یك‌ جورهایی‌...»
«پس‌ چرا این‌ قدر لاغر شده‌ای‌؟»
«نمی‌دانم.»
«
کار به‌ آن‌ خوبی‌ را ول کردی، این‌همه اصرار کردم به حرفم نرفتی‌، حالا...»
«مهم‌ نیست‌. به‌ خاطر دكتر
...»
«همين
یارو داغونت‌ كرد. مثل‌ یك‌ سگ‌ گرسنه‌ كه‌ بيفتد به‌ یك‌ تكه‌ استخوان‌، افتاده‌ به‌ جان‌ تو.»
«آخ‌، ژاله!»
«می‌دانی‌ عباس‌، من‌ به‌ زندگ
یت‌ احترام‌ می‌گذارم‌، معذرت‌ می‌خواهم‌ اگر برای‌ مرگ‌ تو  ارزشی‌ قایل‌ نباشم‌.»
خیلی
دلش می‌خواست با هم باشیم و هر دومان‌ از تنهایی‌ خلاص شویم، هر روز صبح‌ با خیال راحت صبحانه‌ بخوریم‌، از این در و آن در بگوییم، موقع‌ رفتن‌ دو دقیقه‌ برای‌ بوسه‌های‌ مهربانانه‌ وقت‌ بگذاریم، و بعد من بر درگاه‌ بایستم‌ كه‌ او مرا از پایین‌ به‌ بالا و از بالا به‌ پایین‌ ورانداز كند، بعد با اخم‌ جانانه‌ای‌ بگوید: «خیلی‌ خوب‌، برو.»
از پله‌ها که پایین می‌رفتم، صداش را می‌شنیدم: «عزیزم، کی برمی‌گردی؟»
می‌رفتم و جوابش را نمی‌دادم. می‌دانستم که حتا به شنیدن یک کلمه هم خوشحال می‌شود، سرفه‌ای می‌کردم تا صداش را بمالانم و زود خودم را بیندازم به ازدحام خیابان و گم شوم.
آن اواخر که تصمیم گرفتیم هر کدام‌مان برویم سوی تنهایی خودمان، دیگر نمی‌پرسید کی برمی‌گردی. می‌گفت: «دو سه روزی می‌روم آپارتمان خودم.»
تصویر و تصور آپارتمانش مثل یک رشته برق تمام تنم را به رعشه می‌انداخت. مدت‌ها بود که دیگر آنجا شب نمانده بودم. از همسایه مریض طبقه بالایی‌اش می‌ترسیدم. ژاله دو سه باری او را در راه‌پله‌ها دیده بود.
می‌گفت: «بدبخت است. یک جوان مریض و تنها که خانواده‌اش از شرش خلاص شده‌اند. یک آپارتمان براش گرفته‌اند و ولش کرده‌اند به امان خدا.»
تمام روز می‌خوابید، و نیمه‌های شب بیدار می‌شد که ژاله را آزار بدهد. وان را پر از آب می‌کرد و در آن غوطه می‌خورد، زوزه می‌کشید، ناله می‌کرد، با چوب به زمین ضربه می‌زد، چیزهای نامفهوم می‌گفت، و بعد گریه می‌کرد.
شب‌هایی که پیش ژاله می‌ماندم بیش‌تر درد می‌کشید. زار زار گریه می‌کرد، با مویه‌هایی که آدم را از زندگی سیر می‌کرد. چند بار وحشت‌زده از خواب پریدم و خواستم فرار کنم که ژاله مانعم شد. وحشتناک بود، وحشتناک! احساس می‌کردم تمامی لحظه‌های ژاله را تسخیر کرده است. یکبار بهش گفتم: «چرا ازش شکایت نمی‌کنی؟»
«که چی بشود؟ آدم خودش را توی این دادگاه‌ها به گه بکشد، آخر سر هم بگویند شما خیالاتی شده‌اید خانم.»
اشک در چشم‌هاش حلقه می‌زد: «خسته شده‌ام عباس. می‌فهمی؟»
«خوب بیا اینجا بمان.»
چند ماهی‌ با هم‌ زندگی‌ كردیم‌. من‌ تمام‌ روز سر کار‌ بودم‌، و تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ ساعت‌ كار تمام‌ بود. موقع برگشتن نیرویی مانعم می‌شد به خانه بروم، بی‌هدف در خیابان‌ها و فروشگاه‌ها می‌چرخیدم، عاقبت به گوشة تاریک کافه‌‌ای پناه می‌بردم، ساعت‌ها می‌نشستم، قهوه‌ای سفارش می‌دادم، سیگاری روشن می‌کردم، و بی‌حرکت به دود سیگار در فضا خیره می‌شدم.
از اسارت بیزار بودم، از خانواده کوچکی که به تدریج در خانه‌ام پا می‌گرفت متنفر بودم، از وطن، از خودم، از زندگی، از هرچه بوی وابستگی می‌داد نفرت داشتم؛ نقطه‌های فساد؛ خانواده، مردانگی، عزت، و غرور ملی. حالم از همه چیز به هم می‌خورد،
خریدی می‌کردم و خودم را می‌کشاندم به خانه. و از همان پایین پله‌ها می‌دانستم‌ شام‌ چی‌ داریم‌. نیرویی‌ به‌ من‌ هشدار می‌داد كه‌ بگویم‌ شام‌ خورده‌ام‌، میل‌ ندارم‌.
آبجو می‌نوشیدم. توی دلم می‌گفتم نان مایع، و می‌نوشیدم. خودم را اسبی می‌دیدم زین و یراق شده. می‌ترسیدم ژاله افسارم را به نرمی و مهربانی در دست بگیرد، و هر وقت خواست چنان‌ بکشد‌ تا از هر مانعی‌ بپرد و در هر دشتی‌ جولان‌ بدهد. مثل سرزمین پدری‌ام بود، دوستش داشتم ولی ازش می‌گریختم.
شب‌ها با
هم فیلم‌ می‌دیدیم. فیلم بهانه خوبی بود که قفلی به خودم بزنم. به فضاها و آدم‌های فیلم سرگرم می‌شدم، می‌رفتم به دنیای دیگری که اینجایی نبود، از مرزهای غیب می‌آمد تا کمی مرا ببرد. با فیلم می‌رفتم توی قفس؛ قفسی که کسی خلوتم را برهم نمی‌زد، و دست کسی به من نمی‌رسید.
اما در رختخواب باز گیر می‌افتادم. دست‌هام یارای پاسخ دادن به نوازش‌هاش را نداشت. به بهانه سیگار صورتم را می‌گرداندم که لب‌هام را نبوسد. بعد منتظر می‌ماندم تا خوابش ببرد. بی حرکت به سقف خیره می‌شدم
‌.
می‌خواستم تنها باشم و نمی‌توانستم، انگار دوربینی‌ به‌ زندگی‌ام‌ باز بود كه‌ حركاتم‌ را ضبط‌ می‌كرد.
نمی‌توانستم‌ راحت‌ لخت‌ شوم‌، نمی‌توانستم‌ درِ حمام‌ را باز بگذارم‌، یا هر جا دلم‌ خواست‌ دراز بكشم‌ بی ‌آن‌كه‌ كسی‌ نگران‌ من‌ باشد كه‌ متكا دارم‌ یا نه‌، سردم‌ است‌ یا نه‌، جام‌ راحت‌ است‌ یا نه‌. نمی‌خواستم ناگاه پتویی بیاید روی تنم، و بعد یکی بخزد زیر پتو و سخت بغلم کند.
آخ، ولم کن!
دنبال‌ خودم‌ می‌گشتم‌ و پیدا نمی‌كردم‌. شاید هم‌ بیهوده دنبال‌ پری‌ می‌گشتم‌. بعد می‌دیدم جلو آینه‌ دستشویی‌ ایستاده‌ام و دارم به‌ صورتم‌ آب‌ می‌زنم.
«این کی بود؟»
«تو کجایی؟»
نمی‌توانستم‌ تن کسی را تن او تصور كنم‌. دوربینی‌ هم در كار نبود. خود او‌ بود كه‌ مرا زیر نظر داشت، در تاریکی محض پیداش می‌شد، در خواب می‌آمد، و آرام نگاه می‌کرد.
چقدر در لحظه‌های دردناک او را بر درگاه‌ حمام دیدم و به خود لرزیدم. چقدر نیمه‌ شب‌ها همین‌جور كه‌ توی‌ بغل‌ ژاله‌ بودم‌، یكباره‌ سر بلند كردم‌ و او‌ را گوشة اتاق دیدم.‌ خیس‌ عرق‌، تند و تند لباس‌ پوشیدم‌ و در اتاق چرخیدم‌.
ژاله‌ نگاهم‌ می‌كرد: «چه‌ت‌ شد؟»
«هیچی‌.»
چقدر نیمه‌ شب‌ها چشم‌های‌ نگرانش‌ را در آینه‌ دیدم‌ که با لب‌های‌ لرزان می‌پرسید‌: «این‌ كی‌ بود؟»
آبی‌ به‌ صورتم‌ زدم‌، و در آینه‌ به‌ او نگاه‌ كردم‌: «تو كجایی‌؟»
«یك‌ جایی‌ هستم‌.»
وقتی‌ به اتاق خواب برگشتم‌ نه‌ پری‌ در كار بود و نه‌ ژاله‌ و نه‌ هیچ‌كس‌ دیگر. تنها بودم‌ و برف‌ می‌بارید.

October 12, 2005

فصل دوم

٢

صدای‌ زوزه‌ی‌ سگ‌ قطع‌ نمی‌شد. سگ‌ دیگری‌ كه‌ صداش‌ نزدیك‌تر بود با صدایی‌ چكشی‌ مدام‌ پارس‌ می‌كرد. دلم‌ می‌خواست‌ همان‌ زوزه‌ی‌ اولی‌ باشد كه‌ بتوانم‌ عادت کنم و كمی‌ آرام‌ بگیرم‌. بعد رفته‌رفته‌ صدا در گوشم‌ طنین‌ دیگری یافت‌. صدای‌ كوبش‌ چكشی‌ بر گانگ‌ ترك‌خورده جمجمه‌ام‌ را ترك‌ می‌انداخت‌. گوش‌هام‌ را گرفتم‌، چشم‌هام‌ را بستم‌ و سرم‌ را بین‌ زانوهام‌ فرو بردم‌. هُرم داغی‌ از زیر پاهام‌ به‌ صورتم‌ می‌خورد كه‌ بوی‌ شن‌ پخته‌ می‌داد.
كنار برجك‌ خرابه‌ای‌ نشسته‌ بودم‌ كه‌ لابد روزی‌ روزگاری‌ برج‌ دیده‌بانی‌ بوده‌ و سربازی‌ آن‌ بالا كشیك‌ می‌داده‌ است‌. اما حالا شبیه‌ یك‌ قوطی‌ نوشابه‌ خالی‌ بود كه‌ بر اثر گذر زمان‌ كمرش‌ خم‌تر و ابهتش‌ ناچیزتر شده‌ بود. شده‌ بود مستراحی‌ برای‌ فراری‌ها‌ و آدم‌های‌ بخت‌برگشته‌ای‌ كه‌ نزدیك‌ مرز مخفی‌ می‌شدند و منتظر بودند، یا قاچاقچی‌هایی‌ كه‌ آمد و شد می‌كردند؛ دنگال‌ بی‌سقفی‌ بود كه‌ هر به‌ ایامی‌ كسی‌ برود توی‌ آن‌، گوشه‌ی‌ خلوت‌ و پاكی‌ پیدا كند و به‌ حال‌ خود زار بزند.
بوی‌ عفونت‌ و گند‌ می‌داد، بویی‌ كه‌ تا چند فرسخی‌ با باد می‌رفت‌ و باز برمی‌گشت‌. نمی‌دانم‌ چرا آن‌ روزگار این‌ چیزها برام‌ اهمیتی‌ نداشت‌ و آزارم‌ نمی‌داد. حتا اگر آزارم‌ می‌داد می‌توانستم‌ تحمل‌ كنم‌، اما این‌ را می‌دانستم‌ كه‌ اگر گیر بیفتم‌ می‌روم زیر دست‌ کسانی‌ كه‌ مرا با ناخن‌ تكه‌تكه‌ می‌كنند، کسانی‌ كه‌ صورتی‌ آبله‌گون‌ دارند و چشم‌شان‌ مدام‌ می‌پرد، کسانی که دهن‌شان بوی ماندگی سیر یا پیاز می‌دهد.
دلم‌ می‌خواست‌ اگر گیر می‌افتم‌، به‌ سرعت‌ شروع‌ كنم‌ به‌ دویدن. بدوم‌؛ در انتظار یک گلوله بدوم.
آن‌ روزها و آن‌ لحظه‌ها، گلوله‌ی‌ از پشت‌ سر اولین‌ آرزوی‌ من‌ بود، و آرزوی‌ دیگرم‌ این‌ بود كه‌ موسا زابلی بیاید و مرا از مرز بگذراند.
دراز كشیدم‌ و به‌ آسمان‌ خیره‌ شدم‌. هوا گرم‌ بود و هر چه‌ نگاه‌ می‌كردم‌ از دیدن‌ ستاره‌های‌ ریز و درشت‌ كه‌ در ماهوت‌ سیاه‌ شب‌ سوسو می‌زدند، سیر نمی‌شدم‌. سعی‌ كردم‌ به‌ چیزی‌ فكر نكنم‌، به‌ مامان‌ فكر نكنم‌، به‌ پری‌ فكر نكنم‌، به‌ خودم‌ فكر نكنم‌، به‌ مرگ‌ فكر نكنم‌، به‌ پدر كه‌ سال‌ها پیش‌ مرده‌ بود فكر نكنم‌، به‌ تنهایی‌ وحشتناكم‌ كه‌ مثل‌ بغض‌ همیشه‌ ته‌ گلوم‌ چسبیده‌ بود فكر نكنم‌، به‌ بچه‌های‌ دانشكده‌، به‌ هیچ‌ چیز، به‌ هیچ‌ چیز، به‌ هیچ‌ چیز.
می‌خواستم‌ به‌ آسمان‌ خیره‌ شوم‌، آن‌قدر كه‌ سیاهی‌ شب‌ در مخمل‌ ستاره‌ها محو شود.
از دل خاک صدای‌ ماشین‌ می‌شنیدم. هراسان‌ از جا جهیدم. كورسویی‌ از دور گم‌ و پیدا می‌شد. خودم‌ را به‌ پشت‌ برجك‌ ویرانه‌ كشاندم‌ و پنهان‌ شدم‌. نور چراغ‌های‌ ماشین‌ درست‌ در برابرم‌ بود‌، و صداش‌ هی‌ نزدیك‌تر می‌شد.
از چی‌ فرار می‌كردم‌؟ از كی‌ می‌ترسیدم‌؟ تا کی؟ چرا كپسول‌ سیانور نداشتم‌ كه‌ قورت‌ بدهم‌ و خودم‌ را خلاص‌ كنم‌؟ خدایا چه‌ بلایی‌ داشت‌ سرم‌ می‌آمد؟
با نزدیك‌ شدن‌ ماشین‌، دور برجك‌ ‌چرخیدم‌ و سعی‌ ‌كردم‌ از دیدرس‌ نور در امان‌ باشم‌.
وقتی ماشین‌ كنار برجك‌ ایستاد و موتورش‌ خاموش‌ شد، کسی گفت: «عباس‌، هی‌!»
آرام‌ از پشت‌ برجك‌ بیرون‌ آمدم‌ و در برابر نور چراغ‌ ماشین‌ شروع‌ به‌ حركت‌ كردم‌. دو نفر بودند. جلوتر كه‌ رسیدم‌ موسا زابلی‌ را شناختم‌. جوانی‌ هم‌ همراهش‌ بود. گفتم‌: «زهره‌ترك‌ شدم!»
موسا زابلی غرید: «حالا چی‌ شده‌ مگر؟»
«هیچی‌، اجازه‌ ندارم‌ بترسم‌؟»
از این‌ حرفم‌ خوشش‌ آمد، گفت‌: «چرا؟ حق‌ داری‌ بترسی‌، ولی‌ از من‌ نه.»
«قرار نبود امشب‌ بیایی‌. چی‌ شده‌؟»
گفت‌: «یك‌ هم‌سفر داری‌.» و هلش داد طرف من. نگاهش کردم. جوان‌ محجوبی به نظرم آمد. گفت: «من‌ فرشاد هستم‌.» باهام دست داد و بعد ساکت شد.
برابر نور چراغ‌های‌ ماشین‌ خاكی‌ به‌ هوا خاسته‌ بود كه‌ اگر كسی‌ می‌خواست‌ ما را پیدا كند، كافی‌ بود سر بچرخاند. خاكی‌ كه‌ نمی‌خواست‌ فروكش‌ كند.
موسا زابلی گفت‌: «این‌ رفیق‌ جدیدت‌ یک کم می‌ترسد. مواظبش‌ باش‌.» و بعد پشت دستش را چند بار زد به سینه‌ی فرشاد: «یادت‌ باشد كه‌ اسم‌ من‌ موسا‌ست‌. موسا‌ زابلی‌. اگر یك‌ وقت‌ زبانم‌ لال‌ گیر افتادم‌ یا خودت‌ گیر افتادی‌ اسم‌ من‌ را بگو. بگو موسا. هر كس‌ بیاید سراغت‌ راه‌ را نشانت‌ می‌دهد، وگرنه‌ حسابت‌ با كرام‌الكاتبین‌ است‌.»
اینها را جوری گفت که من هم پشتم‌ لرزید، موسا‌، موسا‌، موسا‌! و دوباره‌ نشستم‌. فرشاد هم‌ آمد كنارم نشست‌. چسبیده‌ به‌ من‌. انگار آن‌همه‌ جا و آن‌ زمین‌ پهناور جایی‌ جز كنار من‌ برای‌ او ندارد.
موسا‌ زابلی‌ گفت‌: «شماها همین‌ جا بمانید تا من‌ یا یکی از ما بیاید سراغ‌تان‌.»
گفتم‌: «كی‌ می‌آیی‌ سراغ‌ ما؟»
گفت‌: «با خداست‌. من‌ چه‌ می‌دانم‌؟» و غش‌غش خندید و چنگ‌ زد به‌ شكمم‌، جوری‌ كه‌ دلم‌ درد گرفت‌.
گفتم: «جان مادرت زود بیا.»
از ماشینش‌ چند بسته غذا و نوشابه آورد، داد دستم و گفت: «هیچوقت از من نترس.» باز غش‌غش خندید، و بعد پشت‌ فرمان‌ نشست‌ و خاك‌ كرد.
آن‌ قدر به‌ چراغ‌های‌ عقب‌ ماشین‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ دوباره‌ همه جا تاریك‌ شد. شدیداً گرسنه‌ بودم‌. یک ساندویچ‌ از پاکت در آوردم، باز کردم و گاز زدم‌. بدجوری گرسنه بودم، اما بوی‌ گند برجک می‌پیچید توی‌ دماغم، و اشتهام را کور می‌کرد. چند گاز زدم و ساندویچ‌ را پرت‌ كردم‌ توی برجك. بعد دراز كشیدم و به‌ آسمان‌ نگاه‌ كردم. خواستم‌ فكرم را در انتهای جایی که روزی وطنم بود جمع‌ كنم. نشد.
آن‌قدر در به‌ دری‌ كشیده‌ بودم که در تاریکی برهوت آخر دنیا می‌توانستم دراز بکشم و ساعت‌ها به آسمان نگاه کنم. آن‌قدر مامان‌ گریه‌ كرده‌ بود كه‌ داشت‌ سوی‌ چشم‌هاش‌ را از دست‌ می‌داد. آن‌قدر از این‌ بام‌ به‌ آن‌ بام‌ گریخته‌ بودم و در شهرها گشته‌ بودم‌ كه‌ دیگر داشتم‌ دیوانه‌ می‌شدم‌. آن‌قدر تغییر قیافه‌ داده‌ بودم،‌ آن‌قدر شناسنامه‌ و كارت‌ شناسایی‌ جعل‌ کرده‌ بودم‌ كه‌ دیگر نمی‌دانستم‌ كدام‌ یكی‌ از آن‌ آدم‌ها و نام‌ها خودم‌ هستم‌. از صدای‌ موتورسیكلت‌ می‌ترسیدم‌، از صدای‌ پا می‌ترسیدم‌، از صدای‌ نفس‌ می‌ترسیدم‌، از صدای‌ زنگ‌ تلفن‌ می‌ترسیدم‌، از صدای‌ جیلیز و ویلیز سرخ‌ شدن‌ چیزی‌ در ماهی‌تابه‌، از صدای‌ سكوت‌، از گربه‌، دیوار، كوچه‌. بر پدرش‌ لعنت! ترس‌ چه‌ نكبت‌ ویرانگری‌ است!
یك‌ قوطی‌ نوشابه‌ دستم‌ بود و نمی‌دانستم خودم دست کی‌ام. دلم‌ می‌خواست‌ از مرز بگذرم، برسم به جایی که دیگر فرار نکنم. با كلنگ‌ بیفتم‌ به‌ جان‌ زمین‌، و آن‌قدر زمین‌ را بكنم‌ كه‌ دیگر كسی‌ مرا نبیند. و چه‌ رؤیایی!

در دل‌ بیابان‌ روزها و روزها با كلنگ‌ بیفتی به‌ جان‌ زمین‌ و برگردی پشت‌ سرت‌ را نگاه‌ كنی؛ در كانالی‌ دراز و بی‌انتها‌ عده‌ای‌ با كاسكت‌های‌ زرد، زمین را می‌كنند و تو هی‌ باید كلنگ‌ بزنی‌ تا فاصله‌ات‌ را حفظ‌ كنی‌. اما فرار نیست‌‌، شکستن قنداق تفنگ در جناق سینه نیست، مرگ نیست؛ دیگر از هیچ‌كس‌ فرار نمی‌كنی‌. فقط‌ فاصله‌ات‌ را حفظ‌ می‌كنی‌. با هر دوازده‌ ضربه‌ یك‌ قدم‌ می‌روی‌ جلو، و پشت‌ سرت‌ مردی‌ با بیل‌ خاك‌ را می‌دهد بالا. آشناست‌. بزن‌، بزن‌، دوباره‌ بزن‌. راست‌ نزن‌، چپ‌ نزن‌، به‌ نخ‌های‌ دو طرف‌ كانال‌ نگاه‌ كن‌ و همین‌جور وسط‌ را بزن‌. با تمام‌ جان‌ و احساست‌ بزن‌. دیوانه‌ نشو، عصیان‌ نكن‌، داد نكش‌، سر به‌ زیر باش‌، بزن‌، همه‌ چیز درست‌ می‌شود.
آسمان‌ پر از ستاره‌ بود‌ و بوی‌ خاك‌ تفته از زمین بالا می‌خزید. در آخرین‌ پناهگاه‌ زمین‌، در انتهای جایی که روزی وطنم بود،‌ دنیا یك‌ كفش‌ بود و من‌ آن‌ را از پا در آورده‌ بودم‌. گرمای‌ خاك‌ را یافته‌ بودم‌، با سقفی‌ پر از ستاره‌، كه‌ از آن‌همه‌، حتماً یكیش‌ هم‌ مال‌ من‌ بود.
داشتم‌ دنبال‌ ستاره‌ی‌ مامان‌ می‌گشتم‌ كه‌ صداش‌ ذهنم‌ را پر كرد: «چرا این‌قدر می‌ترسی‌؟»
«چیزی مثل بختک افتاده روی ما که دست از سرمان بر نمی‌دارد.»
«آدم که نكشته‌ای‌!»
«آدم؟»
«چرا این‌ قدر می‌ترسی‌؟»
می‌ترسیدم.
گردبادی‌ افتاده‌ بود به‌ جان‌ ما كه‌ تا ریشه‌كن‌ نمی‌كرد، آرام‌ نمی‌گرفت. مثل‌ تگرگ‌ بهاری‌ كه‌ هرچه سرشاخه‌ای‌ هست‌ می‌ریزد و یك‌ باغ‌ را بی‌بر می‌كند.
«می‌دانی‌ حالا كجاییم‌؟»
به‌ دور و برم‌ نگاه‌ كردم‌؛ اتاق كوچك‌ لختی‌ بود كه‌ جز یك‌ تخت‌خواب‌ آهنی‌ و یك‌ صندلی‌ چیزی‌ نداشت‌. روی‌ تخت‌ خوابیده‌ بودم‌ و مامان‌ کنارم نشسته‌ بود. چند كارتن‌ هم‌ گوشه‌ی‌ اتاق پهن‌ بود با پتوهای‌ سربازی‌ و چند ملافه‌ی‌ سفید.
مامان خوشحال‌ می‌نمود. گفت‌: «اینجا خیالت راحت باشد، امن امن است. نترس. باغ‌ خشكی‌ است‌ كه‌ از سه سال‌ پیش‌ متروكه‌ شده. آقای کابلی
گفت که يک پيرمرد‌ آن‌ ته‌ مه‌ها زندگي‌ مي‌كند. ولی نمي‌داند ما اينجاييم.»
 «چه جوری آمديم؟»

حوله‌ی پیشانی‌ام‌ را برداشت‌، در آب‌ فرو برد، چلاند، و دوباره‌ روی‌ پیشانی‌ام‌ گذاشت‌: «آقای‌ كابلی‌ ما را آورد. تو تب‌ داشتی‌ و سرواژه‌ می‌كردی‌. رفتم‌ در خانه‌اش‌، گفتم‌ تو را به‌ حق‌ خدا، تو را به‌ نان‌ و نمكی‌ كه‌ با شوهرم‌ خورده‌ای‌، بیا و به‌ داد بچه‌ام‌ برس‌. پیرمرد همان‌ شبانه‌ با كامیون‌ لکنته‌اش‌ آمد، چه‌ مصیبتی‌ كشیدیم تا تو را گذاشتیم‌ توی‌ ماشین‌. همین‌ كه‌ چشمت‌ را باز می‌كردی‌، داد می‌زدی‌ و می‌خواستی‌ فرار كنی‌. دودستی‌ گرفته‌ بودمت‌، حریفت‌ هم‌ نمی‌شدم‌. تا به‌ این‌ باغ‌ برسیم‌ نصفه‌جان‌ شدیم‌. خدا را شكر رسیدیم‌.» داغ بودم و می‌سوختم. از آتش سرم جرقه‌ای توی چشم‌هام درخشید: «آقای‌ كابلی!» اولین‌ بار که سفر كردم با ماشین‌ او بود. تا به‌ محل‌ كار پدر برسیم‌، تمام‌ راه‌ را خاطره‌ تعریف‌ كرد و حرف‌ زد. پدر ساکت به جاده نگاه می‌کرد. «آره‌ مادر. حالا دیگر فكر نكن تا ببینیم‌ خدا چه‌ می‌خواهد. آقای‌ كابلی‌ به‌ من‌ قول‌ داده‌ كه‌ از مرز ردت‌ كند. کلی آدم می‌شناسد. من‌ كه‌ جز تو كسی‌ را ندارم‌، ولی اگر زنده‌ بمانی، هرجا باشی‌...» نتوانست‌ حرفش‌ را تمام‌ كند. داشت‌ خفه‌ می‌شد، بغض‌ كرده‌ بود، و با ناخن‌هاش‌ پوست‌ صورتش‌ را می‌فشرد. دنبال‌ زخمی‌ تازه‌ می‌گشت‌ تا دردش‌ را از یاد ببرد. بعد روسری‌اش‌ را از یك‌ طرف‌ كشید، به‌ پنجره‌ خیره‌ شد، و گفت آه! هیچ‌وقت‌ مامان‌ را به‌ آن‌ زیبایی‌ ندیده‌ بودم‌. گفت‌: «این‌جا دست‌ كسی‌ به‌ تو نمی‌رسد، دست هیچ‌كس‌ به‌ تو نمی‌رسد‌.» در تب می‌سوختم. فكر ‌كردم‌ كه‌ تقدیر مثل‌ گلوله‌ همیشه‌ در راه‌ است‌؛ گاهی‌ نیم‌ ساعت‌ دیر می‌رسی‌، گاهی زود. مسیر زندگی‌ات‌ عوض‌ می‌شود. می‌توانستی‌ مرده‌ باشی‌، و هنوز زنده‌ای‌. نمی‌دانم‌ مامان‌ چند روز سر كار نرفته‌ بود. در روزهای‌ بیماری‌، حتا با‌ تب‌ و لرز خودش‌ را می‌رساند، وا نمی‌داد، و خودش را سر پا نگه می‌داشت. گفتم‌: «سر كار نرفته‌ای‌.» گفت‌: «به‌ خانم‌ نوایی‌ یك‌ چیزی‌ می‌گویم‌. فوقش‌ بیرونم‌ می‌كند. به‌ جهنم. می‌روم یک خیاط‌خانه‌ی دیگر.» صدای‌ یك‌ موتورسیكلت‌ بی‌اگزوز در فضا پیچید. به طرف پنجره‌ برگشتم و نیم‌خیز شدم. مامان به چشم‌هام نگاه کرد: «این‌جا كسی‌ دنبالت‌ نیست‌، نترس‌!» چشم‌هام را ازش دزدیدم. گفتم: «همه‌ جا هستند...» بعد موریانه‌ها در سرم‌ شروع‌ كردند به‌ پچ‌پچه‌، و راه‌ افتادند. چقدر موریانه‌ بود، و چقدر دیوار! همه‌ جا هستند. همه‌ جا هستند. داغ‌ شدم‌ و دیگر چیزی‌ نفهمیدم. لحظه‌ای‌ كه‌ چشم‌ باز كردم‌، مامان‌ داشت‌ پاشویه‌ام‌ می‌كرد. حوله‌ را می‌چلاند و می‌گذاشت‌ روی‌ پاهام‌. بعد می‌آمد حوله‌ی پیشانی‌ام‌ را در تشت‌ دیگری‌ خنك‌ می‌كرد و دوباره‌ می‌گذاشت‌. لب‌هام‌ می‌سوخت‌. مثل‌ گلوله‌ی آتش‌ می‌سوخت‌. گفتم: «آب.» گفت‌: «می‌دانی‌ چقدر آب‌ تربت‌ به‌ حلقت‌ ریخته‌ام‌؟ دیشب‌ تا صبح‌ سرواژه کردی. می‌گفتی و می‌گفتی، بعد از حال‌ می‌رفتی‌. امروز حالت‌ بهتر است‌. گفتم‌ خدا، اگر می‌خواهی‌ از من‌ بگیریش‌ دلم‌ می‌خواهد بوی‌ تربت‌ بدهد.» عینکش را گیر داد به موهاش، گوشه‌ی روسری‌اش‌ را از روی‌ شانه‌ كشید توی‌ صورتش‌. و من‌ می‌دیدم‌ كه‌ شانه‌هاش‌ تكان‌تكان‌ می‌خورد. بعد به‌ خود آمد و چشم‌هاش‌ را پاك‌ كرد. عینكش‌ را پایین‌ داد و حوله‌ پیشانی‌ام‌ را خنك‌ كرد. بی‌آن‌ كه‌ به‌ من‌ نگاه‌ كند باز به‌ پنجره‌ خیره‌ شد، با لبخندی‌ كه‌ تمام‌ چهره‌اش‌ را دل‌شكسته‌ نشان‌ می‌داد. چقدر زیبا بود، زیبا و دل‌شكسته‌. رگ‌های‌ كنار چشم‌هاش‌ بر آمده‌ بود تا نشان‌ دهد كه‌ چقدر جانش خسته‌ است‌. گفت‌: «به‌ چیزی‌ فكر نكن‌، بگذار تبت‌ بیاید پایین‌. به‌ زندگی‌ فكر كن‌، به‌ من‌ فكر كن‌ كه‌ اگر زبانم‌ لال‌، نباشی‌، نیستم‌. نترس‌، میوه‌ بخور.» یك‌ سیب‌ پوست کنده بود، یكی دیگر از ساكش‌ در آورد و شروع‌ كرد به‌ پوست‌ كندن‌. گفتم: «نیم‌ ساعت‌...» «قرار بود یاد پری‌ نیفتی‌، مامان‌.» احساس‌ سرما از پهلوهام‌ راه‌ افتاد و در سینه‌ام‌ پخش‌ شد. سنگ بسیار بزرگی‌ افتاد وسط‌ حوض‌، آب‌ سرد از هر طرف‌ موج‌ زد و خیز برداشت‌. لرزیدم‌ و چشم‌هام‌ را بستم‌. دندان‌هام‌ را به‌ هم‌ فشردم‌ تا صدای‌ لرزم‌ را نشنوم. مامان پتو را روی‌ تنم‌ كشید، پاهام‌ را پوشاند، حوله‌ی‌ پیشانی‌ام‌ را برداشت‌، و كمی‌ به‌ من‌ نزدیك‌تر شد. گرمای‌ دستش‌ روی‌ پیشانی‌ام‌ پخش‌ می‌شد، اما سرما از پهلوهام‌ خیز برمی‌داشت‌ و از پاهام‌ بیرون‌ می‌رفت‌. بعد، سنگ بزرگ دیگری در حوض فرو رفت، یکباره موجی‌ داغ‌ از چشم‌هام‌ بیرون‌ زد. «قرار نبود یاد پری‌ نیفتی؟» و با گوشه‌ی‌ روسری‌ اشك‌هام‌ را پاك‌ كرد. اشك‌ می‌جوشید و از دو طرف‌ صورتم‌ سرازیر می‌شد. بی‌رمق بودم، دستم به سرم نمی‌رسید. می‌دانستم پری‌ را از دست‌ داده‌ام، اما نمی‌دانستم‌ چه‌ بلایی‌ سر خودم آمده، نمی‌دانستم اگر پری زنده است حالا کجاست. آیا او را كشته‌ بودند و به‌ خاك‌ سپرده‌ بودند كه‌ این‌ قدر از بوی‌ خاك‌ مست‌ می‌شدم‌؟ دهنم‌ بوی‌ خاك‌ می‌داد، و رخت‌خوابم‌ سنگین‌ بود. مثل‌ گور جمعی‌ كه‌ هیچ‌‌كس‌ نمی‌تواند تكان‌ بخورد. مامان‌ گفت‌: «آدم‌ كه‌ نكشته‌ بود!» گفتم: «آدم؟» خدایا، چرا دلم‌ نمی‌خواست‌ آن‌ شب‌ به‌ صبح‌ برسد. زمین‌ داغ‌ بود، و جز صدای‌ سگ‌ هیچ‌ چیزی‌ آرامشم را به هم نمی‌زد؛ چكشی‌ بر گانگی‌ ترك‌خورده‌ پرده‌ی گوش را جر می‌داد. قوطی‌ نوشابه‌ را به‌ صورتم‌ مالیدم‌ و باز هم‌ خنك‌ نشدم‌. به‌ آسمان‌ نگاه‌ كردم‌. دلم‌ می‌خواست‌ سر حرف‌ را با فرشاد باز كنم‌، نمی‌دانستم‌ از كجا. در تاریكی‌ دنبال‌ طرح‌ صورتش‌ گشتم‌. تطابق‌ چشم‌هام‌ به‌هم‌ خورده‌ بود و او را تكرارشده‌ می‌دیدم‌. گفتم‌: «بچه‌ی‌ كجایی‌؟» «تهران‌. شما چی؟» «تهران‌.» واضح‌ نمی‌دیدمش‌. مدت‌ها بود كه‌ عینك‌ نداشتم‌، لنز می‌گذاشتم‌. نمره‌اش به چشمم نمی‌خورد و اذیتم می‌کرد. دست‌ به‌ جیب‌ بغل‌ بردم‌، عینكم‌ سرجاش‌ بود. چقدر بایستی منتظر می‌ماندم تا عینک خودم را بزنم، ریشم‌ را بتراشم‌، و از این قیافه‌ در بیایم؟ گفتم‌: «سیاسی‌ کاری‌؟» از سربازی فرار کرده بود. می‌خواست برود آمریکا. مادرش‌ پول‌ زیادی‌ توی‌ دست‌ و بال‌ قاچاقچی‌ها ریخته‌ بود، اما او نمی‌توانست‌ خودش‌ را جمع‌ و جور كند، می‌ترسید دستگیر شود و دوباره ببرندش جبهه. از جبهه فرار کرده بود، و حالا افتاده‌ بود دست‌ موسا زابلی‌. گفتم‌: «چرا می‌ترسی‌؟» چیزی جز وحشت‌زدگی توی چشم‌هاش دیده نمی‌شد. گفت: «فکر می‌کنید من بتوانم از مرز رد بشوم؟» «باید تیز و بز باشی، چهارتا چشم داشته باشی.» «تمام شب که توپ‌خانه‌های دو طرف می‌زدند ما توی سنگر مچاله می‌شدیم. تا هوا روشن می‌شد آن‌همه جنازه...» و زد زیر گریه‌: «من از جنازه وحشت دارم. من آدم جنگ نیستم. می‌فهمید؟...» «شانس آورده‌ای که حالا هستی. گاهی‌ نیم‌ ساعت‌ دیر می‌رسی‌، یا زود...» «چی‌؟» «می‌توانستی‌ مرده‌ باشی‌.» «از مردن حرف نزنید لطفاً.» بی‌قرار می‌نمود. می‌خواست‌ چیزی‌ بگوید، اما لال‌مانی‌ گرفته‌ بود. نمی‌دانم‌ چرا همین‌جور نگاهش‌ می‌كردم‌ و منتظر بودم‌ حرفی‌ بزند. دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پرده‌ی سیاهی که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان می‌آید. صدای‌ سگ‌ آزاردهنده‌ بود. جوری در سرم می‌پیچید که آرواره‌‌هام را قفل می‌کرد. دلم می‌خواست از آن تکه‌ی آخر بی دغدغه بگذرم. و نمی‌شد. خدایا، سگی‌ دنبال‌مان‌ كرده‌ بود تا ما را از خاك‌ پدری‌ بیرون‌ كند و بعد آرام‌ بگیرد؟ کلافه بودم. صدای سگ در سرم هیاهو می‌شد، و در شقیقه‌هام می‌کوبید. برگرفته از: باران، فصلنامه‌ی فرهنگ و ادبیات، شماره‌ی ٨ و ۹ پاییز ١٣٨۴

October 5, 2005

تماماً مخصوص


فصل يکم و دوم  رمان «تماماً مخصوص» اخيراً در نشريه باران سوئد منتشر شده، و همزمان عيناً در سايت اخبار روز انتشار يافته است.
اين روزها سخت مشغول کارم. فرصتی دست نمی‌دهد زياد حرف بزنم. می‌خواهم رمان را به ناشرم بسپرم و اگر عمری بود بروم سراغ ويرايش «طبل بزرگ زير پای چپ».
اگر بلايی سرم نيامد شايد يکی دو ماه بروم جايی گم و گور شوم تا کلنگ يک رمان تازه را بزنم: «ذوب‌شده»؟ «ناصر رنگی»؟ «خانه‌ی ماه‌رويان»؟ «آخرين گلپر خدا»؟  يا...؟
اين هم به نقل از نشريه باران و سايت اخبار روز:

عباس معروفی اين روزها مشغول ويرايش نهايی رمان «تماما مخصوص» است. مي‌گويد: «رمان چهار بستر دارد؛ ايران، پاکستان، آلمان، و سوئد. يک رويا هم دارد؛ عشق. درد هم دارد؛ تنهايي. تماما مخصوص رمانی است که از نگاه يک روزنامه‌نگار ايرانی به نام عباس ايرانی در برلين روايت مي‌شود. فضا سال‌های تلخ شصت است و فرار و سفر و تنهايي. انسان مي‌گريزد اما به کجا؟ گزيری نيست، مرگ در آستانه نگاه مي‌کند، و عشق دست‌هاش را کاسه‌ی صورت کرده که زندگی را تماشا کند، و گريزی نيست.» اين رمان در چهل و هشت فصل از زبان عباس روايت مي‌شود. معروفی مي‌گويد: «پايانش را هنوز ننوشته‌ام. هميشه فصل آخر را در نسخه‌ی نهايی مي‌نويسم. هيجان اين کشف را دوست دارم.» 

از سال ١٣٨٢ پس از هشت سال توقف، به همت نشر ققنوس کتاب‌های «سمفونی مردگان»، «سال بلوا» و «پيکر فرهاد» و «درياروندگان جزيره‌ی آبي‌تر»، و مجموعه‌ی سه نمايشنامه «آونگ خاطره‌های ما» تجديد چاپ شده است. او مي‌گويد: «رمان فريدون سه پسر داشت اخيراً از سوی نشر گردون برلين به چاپ سوم رسيده، و چون در ايران اين رمان اجازه‌ی انتشار نيافت، روی يک سايت اينترنتی قرار گرفت که خوانندگان داخل بتوانند به رايگان کتاب را بخوانند. تنها دو کتابم به چاپ بعدی نرسيد. تاکنون سمفونی مردگان، پيکر فرهاد، سال بلوا، و رشته‌ی تسبيح به آلمانی منتشر شده، به کردی هم همين‌طور، در سال آينده فريدون سه پسر داشت هم‌زمان در فرانسه، آلمان، و امريکا انتشار مي‌يابد. البته کار ترجمه سمفونی مردگان توسط لطف‌علی خنجی پايان يافته که به زودی بايد چاپ شود. کسی هم دارد آن را به ترکی برمي‌گرداند.»

به عقيده‌ی او: سياست فرهنگی حکومتی مثل جمهوری اسلامی بر مبنای حذف و قيچی کردن شکل مي‌گيرد. آن‌ها مدام مي‌خواهند رابطه‌ای بين نويسندگان داخل و خارج برقرار نشود، اما کمی دير آمده‌اند، شايد چهل سال دير رسيدند. حالا ما با همديگر ارتباط داريم. بچه‌های داخل مشتاق کارهای ما هستند، و ما که نيمه‌ی ديگر همان پيکريم، اشتياق خواندن آثار آن‌ها را داريم. اين بده و بستان قطع‌شدنی نيست، چراغ‌های رابطه ديگر تاريک نيستند که مثلاً دو نامه‌ی صادق چوبک به من نرسيد وقتی در ايران بودم، و چند نامه‌ی مرا که از آلمان فرستادم احمد شاملو دريافت نکرد. و مي‌گفت: تقريباً نامه‌ای به دستم نمی‌رسد. حالا هر شب داريم به هم نامه مي‌نويسيم، و اين مسئله جمهوری اسلامی را عصبانی مي‌کند، منتها کاری از دست‌شان ساخته نيست. اين ماييم که حضور داريم، حتا اگر ديگر نباشيم.

از ديگر آثار او روبروی آفتاب (مجموعه داستان)، ورگ (نمايشنامه)، تا کجا با منی (نمايشنامه)، دلی بای و آهو (نمايشنامه)، آخرين نسل برتر (مجموعه داستان) و حضور خلوت انس (مجموعه مقاله) است.
نشريه باران چاپ سوئد، شماره 8 و 9 / اکتبر 2005


اين هم فصل يکم و دو م رمان:

و آن‌ مرغی‌ است‌ كه‌ كنار شط‌ از تشنگی‌ هلاك‌ می‌شود
از بیم‌ آن‌ كه‌ اگر بنوشد، آب‌ شط‌ تمام‌ شود.


١

 آندریاس‌ آوه‌ ناریوس‌ به‌ من‌ گفت‌: «تو این‌ جوری‌ نبودی‌، عباس‌!»
در راهبندان‌ مركز شهر گیر افتاده‌ بودیم‌. همه‌ چیز متوقف‌ شده‌ بود. بعد دیگر نه‌ ماشین‌ها پیش‌ می‌رفتند، نه‌ آندریاس‌ حرفی می‌زد، و نه صدای‌ خرخر بخاری‌ می‌برید. سرما بیداد می‌كرد. و من منتظر بودم‌ راه‌ باز شود. یكی‌دوبار خواستم‌ خلاف‌ كنم‌ و همه‌ی‌ مسیر را برگردم‌، اما نمی‌دانم‌ چرا از آندریاس‌ خجالت‌ می‌كشیدم‌.
سرتاسر خیابان‌ قرق‌ بود. سر هر چهارراه‌ یك‌ ماشین‌ اریب‌ گذاشته‌ بودند و دو پلیس‌ زن‌ پشت‌ به‌ خیل‌ ماشین‌ها جوری‌ ایستاده‌ بودند تا آن‌ كس‌ كه‌ می‌آید یا می‌رود، زودتر گورش‌ را گم‌ كند. چند پلیس‌ موتورسوار هم‌ به‌ حالت‌ نیم‌‌خیز، آماده‌ بودند كه‌ یكباره‌ از جا كنده‌ شوند.
آندریاس‌ گفت‌: «باز هم یک مفت‌خور آمده‌! چرا دور نمی‌زنی‌؟»
انگار دنیا را به‌ من‌ داده‌اند، جلو چشم‌ آن‌ همه‌ پلیس‌ از روی‌ دو خط‌ موازی‌ دور زدم‌ و برگشتم‌.
برلین‌ كاملاً خاكستری‌ بود؛ سفید و سیاه‌، و رنگ‌های‌ دیگر از پس‌ آن‌ سرما برنمی‌آمدند كه‌ خودی‌ نشان‌ دهند. نگاهی‌ به‌ آندریاس‌ انداختم‌ و‌ ادامه‌ دادم‌. نمی‌دانستم‌ كجا می‌روم‌، فقط‌ می‌راندم‌. داشتم‌ به‌ صدای‌ چرخ‌های‌ كامیون‌ روی‌ آسفالت‌ کویری فكر می‌كردم‌ كه‌ دیشب‌ تا صبح‌ در گوشم‌ تكرار شده‌ بود.
بخاری‌ ماشین‌ خرخر می‌كرد، و تیغه‌ی‌ برف‌پاك‌كن‌ چسبیده‌ بود به‌ شیشه‌. دلم‌ می‌خواست‌ شیشه را کمی بكشم‌ پایین و سیگاری روشن کنم، اما از هجوم‌ سرما می‌ترسیدم‌.
آندریاس‌ به حرف آمد: «اخلاقت‌ عوض‌ شده‌. حال‌ و هوای‌ سابق‌ را نداری‌. دنیات‌ شده‌ كار‌. مدام‌ می‌خواهی‌ بروی‌. همه‌اش فكر می‌كنی‌ به‌ موقع‌ برسی‌. كجایی عباس‌؟»
معلوم‌ بود كه‌ صدای‌ چرخ‌ها بر آسفالت‌ خیس‌ فرق دارد با صدای‌ ‌كامیونی‌ كه در جاده‌ی‌ كویری‌ كله‌ كرده‌ و دیوانه‌وار پیش‌ می‌رود. نمی‌دانم‌ چرا یاد آن‌ روز افتاده‌ بودم‌ كه‌ با پدر سوار كامیونی‌ سبز بودیم‌ و در جاده‌ای‌ كویری‌ می‌رفتیم تا من چند روزی از سه ماه تعطیلی را با او بگذرانم.
در یك‌ كامیون‌ زیل‌ لكنته‌ بودیم‌ كه‌ صندلی‌هاش‌ بوی‌ گازوئیل‌ می‌داد، و راننده‌اش‌، آقای‌ كابلی‌ یك‌ریز حرف‌ می‌زد، و فرمان را چنان دودستی گرفته بود كه‌ انگار مالك‌ مطلق‌ تمامی‌ جاده‌هاست‌.
آندریاس‌ گفت‌: «شغل‌ها بو دارند. دست‌ آخر هر آدمی‌ شبیه‌ شغلش‌ می‌شود.»
در سكوت‌ می‌راندم‌ و به‌ كپه‌های‌ برف‌ نگاه‌ می‌كردم. تنم مورمور می‌شد و فكر می‌كردم سرما رفته توی استخوانم. ساكت‌ بودم‌. سیگاری‌ آتش‌ زدم‌ و كمی‌ شیشه‌ را پایین‌ دادم‌.
«نه‌ حرف‌ مرا گوش‌ می‌كنی‌، نه‌ به‌ حرف‌ احمد‌ می‌روی. می‌روی‌ آن‌ منطقه‌ی پرت‌. اگر تو هم سگ توی ماهی‌تابه دیده بودی، بیش‌تر فرار می‌کردی. چند وقت‌ است‌ چیزی‌ ننوشته‌ای‌؟»
چیزی‌ نمی‌گفتم‌. تند و تند پك‌ می‌زدم‌، و می‌خواستم‌ همین‌جور بگوید. آن‌ قدر بگوید كه‌ با كله‌ بكوبم‌ به‌ شیشه‌ی‌ جلو ماشین‌، و ماشین‌ را بزنم‌ به‌ ته‌ آن‌ كامیون‌ حمل‌ گوشت‌، یا فرمان‌ را یك‌باره‌ بپیچم‌ به‌ ویترین‌ یك‌ مغازه‌ و شیشه‌اش‌ را فرو بریزم روی سر مانکن‌های گچی.
دلم‌ می‌خواست‌ آن‌قدر حرف‌ بزند تا تكانی‌ به‌ خود بدهم‌؛ چنان بخواباند بیخ گوشم که برق از چشم‌هام‌ بپرد، به‌ خودم‌ بیایم‌ و برگردم‌ به‌ همان‌ وضعیت‌ قبلی‌ كه‌ هر وقت‌ دلم‌ خواست‌ گریه‌ كنم‌، بخندم‌، قدم‌ بزنم‌، بنویسم‌، و بگذارم‌ آن‌ كس‌ كه‌ دوستم‌ دارد با بدنم‌ عشق‌ بورزد. آیا همه‌ چیز انسانی‌ را از یاد برده بودم؟
«تو كه‌ مجبور نبودی‌! بیكار نبودی‌! به‌ من‌ بگو چند وقت‌ است‌ چیزی‌ ننوشته‌ای‌؟»
فكر می‌كنم‌ سه‌ سالی‌ می‌شد كه‌ دست‌ به‌ قلم‌ نبرده‌ بودم‌؛ درست‌ از وقتی‌ كه‌ كار در موزاییک‌سازی را ول كردم‌ و شدم‌ مدیر هتل‌، دیگر ننوشتم. دوستانم‌ را یكی‌ یكی‌ از دست‌ دادم‌، رابطه‌هام‌ قطع‌ شد، مثل‌ یك‌ جزیره‌ تنها شدم‌، و مثل‌ كرم‌ خاكی‌ از یك‌ سوراخ‌ درمی‌آمدم‌ و می‌خزیدم‌ به‌ سوراخی‌ دیگر.
تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ شب‌ شده‌ بود. یك‌ ساعت‌ در آن‌ جاده‌های‌ جنگلی‌ پیچ‌ در پیچ‌ و مه‌آلود می‌راندم‌ تا به‌ یك‌ ماتم‌كد‌ه‌ی‌ خلوت‌ برسم‌ كه‌ همه‌ چیزش‌ شیك‌ و براق بود.
آندریاس‌ منتظر جوابم‌ نماند، با لحن‌ آرام‌ و مهربانی‌ گفت‌: «حالا هم‌ دیر نیست‌. اگر می‌توانی‌ برگرد سر همان‌ موزاییك‌سازی. مگر چقدر عمر می‌كنی‌، دیوونه‌؟»
دیوونه‌ را به‌ فارسی‌ گفت‌. همه‌ی‌ محبتش‌ را می‌ریخت‌ توی‌ این‌ واژه‌، و من‌ خوشم‌ می‌آمد. گفت‌: «شب‌ باید بروی؟»
گفتم‌: «من‌ شاشیدم‌ به‌ هر چی‌ هتل‌.»
گفت‌: «کار خوبی می‌کنی!» و پوزخند زد: «توی‌ هتل‌ به‌ اندازه‌ی‌ كافی‌ توالت‌ نیست؟»
بخاری‌ ماشین‌ حریف‌ سرما نمی‌شد. بخار كمرنگی‌ شیشه‌ها را تار كرده‌ بود، و هوا داشت‌ تاریك‌ می‌شد.
«کار خوبی می‌کنی!»
چقدر توی‌ راه‌بندان‌ ماندیم‌؟ اصلاً داشتیم‌ كجا می‌رفتیم‌؟ دوچرخه‌سواری جلوتر از ماشین‌ ما ركاب‌ می‌زد و در سرمای‌ كشنده‌ خود را می‌كشید. چند قدم‌ كه‌ رفت‌ پیچ‌ و تابی‌ خورد و كف‌ خیابان‌ ولو شد.
زدم‌ روی‌ ترمز. هر دو پیاده‌ شدیم‌ و به‌ طرفش‌ دویدیم‌. اما پیش‌ از آن‌ كه‌ بهش برسیم‌، دوباره‌ سوار دوچرخه‌اش‌ شده‌ بود و داشت‌ ركاب‌ می‌زد. پشت‌ سرمان‌ ماشین‌ها بوق می‌زدند.
مردی‌ در پیاده‌رو سمت‌ راست‌ یقه‌ی‌ پالتو سیاهش‌ را داده‌ بود بالا، و با قدم‌های‌ بلند زیر نور تابلو مغازه‌ها‌ می‌گذشت‌. چشم‌هاش‌ داشت‌ از حدقه‌ در می‌آمد.
سگی‌ هم‌ آن‌جا بی‌وقفه‌ پارس‌ می‌كرد. بسته بودندش به یک تابلو، رو به‌ فروشگاه‌ خیز بر می‌داشت و با هر حركتی‌ تابلو توقف‌ ممنوع‌ را تكان‌ می‌داد.
گوش‌هام‌ را گرفتم‌ و چپیدم‌ توی‌ ماشین‌. سرمای‌ عجیبی‌ بود، اشك‌ توی‌ چشم‌ آدم‌ می‌شكست‌. آندریاس‌ كه‌ سوار شد، گفتم‌: «پالتو سیاهه‌ را دیدی‌؟»
«آره‌، همین‌ جوری‌ كه‌ پیش‌ بروی‌ می‌شوی‌ مثل‌ او.»
راه‌ افتادم. وقتی به‌ آن‌ دوچرخه‌سوار رسیدیم، آندریاس‌ گفت‌: «فكر می‌كنم‌ از سرما بود.»
به‌ خانه‌ نزدیك‌ می‌شدیم‌، و من‌ خداخدا می‌كردم‌ تعطیل‌ باشم‌. بایستی‌ اول‌ تلفن‌ می‌زدم‌ و از یانوشكا می‌پرسیدم‌ كه‌ مهمان‌ داریم‌ یا نه‌. دوست داشتم بگوید خوشبختانه‌ مهمان‌ نداریم‌، لازم نیست بیایید، آقای‌ ایرانی‌.
آخ‌ كه‌ چقدر صداش‌ حزن‌آلود بود! با لرزشی‌ در ته‌ آن‌ كه‌ یانوشكا سعی‌ می‌كرد به‌ شكلی‌ پنهانش‌ كند. به‌ بهانه‌ای‌ تلفن‌ می‌زدم که او گوشی را بردارد. عاشق این‌ بودم‌ كه‌ زبانش‌ را از سق‌ جدا كند؛ پژواك‌ چكیدن‌ قطره‌ای‌ آب‌ در غاری‌ خنك‌ بود كه‌ آدم‌ در چله‌ی‌ تابستان‌ به‌ آن‌ پناه‌ برده‌ باشد.
وقتی باهاش حرف می‌زدم، كم‌ می‌آوردم‌ و به‌ تته‌پته‌ می‌افتادم‌، یادم‌ می‌رفت‌ چی‌ می‌خواستم‌ بگویم‌، و او با ذوقی شبیه‌ شكستن‌ خنده‌ای‌ در گلو می‌پرسید: «و بعد؟»
و بعد زبانش را از سق جدا می‌کرد، دلم هُری می‌ریخت، و باز سکوت می‌شد‌.
«و بعد؟»
شبیه‌ قویی‌ سفید بود كه‌ برای هر چیز سر نمی‌چرخاند، به‌ جایی‌ توجه‌ دارد كه‌ خودش‌ می‌خواهد. بال‌ نمی‌زند، خواب‌ آدم را نمی‌آشوبد، زیر آب‌ پا می‌زند، و تو فقط‌ ‌رفتنش‌ را می‌بینی‌، با گردنی‌ بلند، و چشم‌هایی‌ براق. نوک‌پنجه راه می‌رفت و با انگشت‌هاش نت‌های هوا را می‌نواخت. همیشه، همیشه.
رسیده‌ بودیم‌ جلو خانه‌ی‌ آندریاس‌. موقع‌ پیاده‌ شدن‌ وسایلش‌ را برداشت‌ و گفت‌: «به خودت برس.»
سرم‌ را یك‌ور به‌ فرمان‌ گذاشتم‌ و نگاهش‌ كردم‌. بیرون‌ ایستاده‌ بود و نمی‌دانست‌ چه‌ جوری‌ خداحافظی‌ كند. ابروهای‌ پرپشت‌ بورش‌ را پیاپی‌ بالا انداخت‌ و گفت‌: «مهم نیست كارگر موزاییك‌سازی‌ باشی‌ یا مدیر یک هتل‌ بزرگ‌. مهم این است که خودت باشی. دنبال‌ خودت‌ می‌گردم‌، عباس‌!»
پشتم‌ تیر كشید. احساس کردم جایی در زوزه‌ی ‌بخاری‌ گم شده‌ام، جایی در چرخ‌های خیسی که دور می‌شود.
آندریاس‌ درِ ماشین‌ را بست‌ اما هنوز ایستاده‌ بود. با حركت‌ ابروهاش‌ می‌خواست چیزهای‌ دیگری‌ هم‌ به‌ من‌ حالی‌ كند، یعنی‌ كه‌ خداحافظ‌، یعنی‌ كه‌ مواظب‌ خودت‌ باش‌، بعد دست‌ راستش‌ را بالا آورد و تكان‌ داد، یعنی‌ كه‌ دیوونه‌! تو حیفی!
دنده‌ عوض‌ كردم‌ و گاز دادم‌. و تا برسم‌ در دلم‌ غوغایی‌ بود. از این كه‌ آندریاس‌ پس‌ از مدت‌ها به‌ زبان‌ آمده‌ بود و رك‌ و راست‌ حرف‌ دلش‌ را می‌زد احساس‌ می‌كردم‌ هنوز می‌شود امیدوار بود. از این‌ كه‌ نمی‌گذاشت تنها بمانم، یادم‌ می‌رفت‌ چه‌ غربت‌ كشنده‌ای‌ را از سر گذرانده‌ام‌.
وقتی‌ به‌ سفر می‌رفت‌، كلید خانه‌اش‌ را توی‌ دست‌هام‌ می‌گذاشت‌: «گلدان‌هام‌.» و با لبخند ابروهاش‌ را تكان‌ می‌داد. وقتی‌ هم‌ از سفر برمی‌گشت‌، صبر می‌كرد تا من‌ باشم‌ كه‌ چمدانش‌ را باز كند: «ما این‌جا كار می‌كنیم‌ و دیگران‌ توی‌ مادرید مشغول زندگی‌اند. با كم‌ و زیادش‌ ولی‌ زندگی‌ می‌كنند. بیا این‌ مجسمه‌ را برای‌ تو گرفته‌ام‌. سانچوپانزا و خرش‌.» و با اخمی ساختگی گفت: «خر زیاد دوست‌ داری‌؟ این‌ هم كراوات‌ دونا. ک. ‌نیویورك، بعضی‌ وقت‌ها بینداز به‌ گردنت‌.»
و بعد کتاب بزرگی‌ را كه‌ لای‌ حوله‌ای‌ پنهان‌ كرده‌ بود، رو كرد: «دنیا از دوربین خوان‌ رولفو. برو خوش‌ باش‌.»
«نمی‌دانستم عکاس هم بوده.»
«عکس‌هاش هم مثل پدرو پارامو، قشنگ است.»
بعد شرابش‌ را باز می‌كرد، و بعد من‌ می‌بایستی‌ می‌رفتم‌ تا به‌ موقع‌ سر كار باشم‌. همیشه‌ نصفه‌نیمه‌، همیشه‌ ناتمام‌، جایی‌ ناگهان قطع‌ می‌شدم‌.
صدای‌ رادیو را زیاد كردم‌ و بخاری‌ را بستم‌. سرم‌ درد می‌كرد و هیچ‌ حال‌ خودم‌ را نمی‌فهمیدم‌. سعی‌ كردم‌ از مسیر‌ خلوت‌ برانم‌. رادیو داشت‌ آهنگی‌ از آروُ پرت‌ پخش‌ می‌كرد كه‌ تا آن‌ روز نشنیده‌ بودم‌ و نداشتمش‌. چقدر آهنگ‌های‌ قشنگ‌ در این‌ دنیا وجود داشت‌ كه‌ من‌ نشنیده‌ بودم. چقدر چهره‌های‌ زیبا از برابرم‌ گذشتند كه‌ من‌ آن‌ها را ندیدم، چقدر رؤیاهای‌ عجیب‌ دیدم‌ كه‌ وقتی‌ از خواب‌ بیدار شدم‌، هرگز دیگر به‌ یادم‌ نیامد، و بوی‌ عطری‌ از دست‌رفته‌ در دلم‌ چنگ‌ زد كه‌ همیشه‌ تا همیشه‌ خودم‌ را نبخشم.
زندگی‌ یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ این‌ كه‌ تمام‌ شب‌هات را با تبسم پای‌ دو تا آدم‌ آبجوخور وراج‌ به‌ صبح‌ برسانی‌ و وقتی‌ آن‌ها به‌ رختخواب‌ می‌روند، عزا بگیری كه‌ حالا چه‌ جوری‌ خودت‌ را به برلین‌ برسانی‌؟ هفت‌ صبح. دلم‌ می‌خواست کمی بخوابم‌.
نزدیك‌ خانه‌ ماشین‌ را پارك‌ كردم‌ و با خرت‌ و پرت‌هام‌ راه‌ افتادم‌. درست‌ نبش‌ خیابان‌، دكتر برنارد را دیدم‌ كه‌ خم‌ شده‌ بود توی‌ موتور ماشین‌ قرمز سگی‌اش،‌ و به‌ دم‌ و دستگاه‌ پیچیده‌ی‌ آن‌ موتور آمریكایی‌ سرك‌ می‌كشید.
به‌ طرفش‌ رفتم‌. دستی‌ به‌ شانه‌اش‌ گذاشتم‌؛ عصربه‌خیری‌ گفتم‌ و همدیگر را بغل‌ كردیم‌. گفت‌: «تویی‌؟ كجا بودی‌؟»
«با آندریاس‌ رفته‌ بودم‌ خرید.»
صورتش‌ پیچ‌ و تاب‌ خورد: «آندریاس‌؟»
با این‌ كه‌ می‌دانستم‌ خوب‌ او را می‌شناسد و دارد خود را به‌ كوچه‌ی علی‌ چپ‌ می‌زند گفتم‌: «آره، آندریاس‌ آوه‌ناریوس‌.»
«آهان‌!»
زمان‌ می‌گذشت‌ و من‌ هر چه‌ تلاش‌ می‌كردم‌، یخ‌ بین‌ این‌ دو نفر باز نمی‌شد. گاهی‌ كه‌ در خانه‌ی‌ من‌ با هم‌ روبه‌رو می‌شدند، لبخند سردی‌ می‌زدند و هر كس‌ به‌ كار خودش‌ سرگرم‌ می‌شد. دکتر برنارد یك‌ روزنامه‌ یا كتاب‌ جلو صورتش می‌گرفت‌، آندریاس‌ هم‌ می‌رفت‌ هدفون‌ می‌گذاشت‌ و موزیك‌ گوش‌ می‌كرد.
گفتم‌: «كمكی‌ از من‌ برمی‌آید؟»
«داشتم‌ نگاه‌ می‌كردم‌ ببینم‌ اوضاع‌ موتور چه‌ جوری‌ است‌.»
«مگر مكانیكی‌‌؟»
خندید و چشم‌هاش‌ برق زد: «همین‌ جوری‌!»
«خیلی‌ وقت‌ است‌ همدیگر را ندیده‌ایم‌!»
«چطوری‌، عباس‌؟»
«می‌گذرد.»
كاپوت‌ ماشین‌ را خواباند و از سرما یك‌آن‌ به‌ خود لرزید. دست‌هاش‌ را به‌ جیب‌هاش‌ برد و سر تا پام‌ را ورانداز كرد: «می‌آیی‌ چند روزی‌ با هم‌ برویم‌ قطب‌ شمال‌؟»
«قطب‌ شمال‌؟! توی‌ این‌ سرما‌؟»
ناخودآگاه‌ زیپ كاپشن‌اش‌ را بالا كشید و اشاره کرد که به‌ طرف‌ آپارتمان‌ راه‌ بیفتیم‌. از كنار ماشین‌ كه‌ رد می‌شدیم‌ صدای‌ عجیب‌ و غریب‌ سگ‌ها می‌آمد، و بوی‌ تندشان‌ می‌خورد توی‌ دماغ‌ آدم‌. هشت‌ قفس‌ این‌ طرف‌، هشت‌ قفس‌ آن‌ طرف‌؛ رفقای بودار دكتر برنارد در قفس‌هاشان‌ خوابیده‌ بودند و به‌ ما نگاه‌ می‌كردند.
گفتم‌: «به‌ این‌ها گفته‌ای‌ كه‌ داری‌ می‌بری‌شان‌ قطب‌؟»
«آره‌. مگر نمی‌بینی‌ چقدر آرامند؟» بعد از لای‌ میله‌ها دست‌ برد توی‌ آخرین‌ قفس‌ و پوزه‌ی‌ یك‌ سگ‌ را نوازش‌ كرد. سگ‌ صورتش‌ را گرداند و دست‌های‌ دكتر برنارد را لیسید، یك‌ بار از این‌ طرف‌، یك‌ بار از آن‌ طرف.
برنارد گفت‌: «تو كه‌ می‌دانی‌ من‌ بی‌ این‌ها می‌میرم‌.»
در پیاده‌رو جلو خانه‌ یك‌ بار دیگر آن‌ مرد را دیدم‌ كه‌ یقه‌ی‌ پالتوش‌ را داده‌ بود بالا و با قدم‌های‌ بلند می‌گذشت‌. دهانش‌ باز بود، انگار دارد نفسش‌ را ها می‌كند. و چشم‌هاش‌؛ ترس‌ عجیبی‌ در چشم‌هاش‌ خانه‌ كرده‌ بود.
وقتی‌ رسیدیم‌ برنارد كلید انداخت‌ و درِ ساختمان‌ را باز كرد. كیسه‌های‌ وسایلم‌ را در راهرو به‌ زمین‌ گذاشتم. برنارد كف‌ دو دستش‌ را به‌ دو طرف‌ سر كم‌مویش‌ كشید: «می‌آیی‌؟ می‌آیی‌ ببرمت‌ ته‌ سوئد؟»
ساكت‌ ماندم‌. و بی اختیار بلند فکر کردم: «ته سوئد؟!»
«آره. من و تو و بیست‌ تا سگ‌ و دو تا سورتمه‌. برویم‌ زیر صفر‌.»
براق شدم‌: «لابد همین‌ فردا صبح‌.»
«فردا كه‌ نه‌. ششم‌ ژانویه‌ راه‌ می‌افتیم‌.»
«باید فكر كنم‌، دكتر.»
دكتر برنارد گفت‌: «حالا وقت‌ داری‌ چیزی بنوشیم‌؟»
گفتم‌: «آره‌، آره‌، تا ساعت‌ هشت‌.»
«امشب‌ مهمان‌ نداریم‌. تعطیلی.»
انگار دنیا را به‌ من‌ داده‌اند. نفس‌ راحتی‌ كشیدم‌. ما از پله‌ها بالا رفتیم‌. طبقه‌ی‌ همكف‌ آژانس‌ مسافرتی‌ بود. طبقه‌ی اول‌ برادر دكتر برنارد دفتر وكالت‌ داشت‌، با رفتاری‌ عجیب‌ و غریب‌ كه‌ شباهتی‌ به‌ برنارد نداشت‌. انگار ناتنی‌ بودند، اما قیافه‌هاشان‌ با هم‌ مو نمی‌زد. با این‌ تفاوت‌ كه‌ سر و صورت‌ دكتر برنارد جای‌ سالم‌ نداشت‌، به‌ خاطر سورتمه‌سواری‌ خودش‌ را سپرده بود به قضا و قدر. اما برادرش‌، نوع سالم خودش بود، هر وقت‌ می‌دیدمش یك‌ لحظه‌ خیال‌ می‌كردم‌ دكتر برنارد است‌ كه‌ دوش‌ گرفته‌، ریشش‌ را تراشیده‌، لباس‌ تر و تمیز پوشیده‌ و روبه‌رویم‌ نشسته‌ است‌. و هر وقت‌ دكتر برنارد را می‌دیدم‌ فكر می‌كردم‌ همان‌ آقای‌ وكیل‌ است‌ كه‌ در یك‌ نزاع‌ خیابانی‌ لت‌ و پار‌ شده‌ و حالا آمده‌ چیزی بنوشد، كمی‌ آرام‌ بگیرد و برود.
من‌ در طبقه‌ی پنجم‌ زندگی‌ می‌كردم‌؛ زیر شیروانی‌. جایی که حاضر نبودم‌ آن را با دنیا عوض‌ كنم‌.
زمانی‌ كه‌ در كارخانه‌ی‌ موزاییك‌سازی‌ كار می‌كردم‌، شب‌هام را داشتم‌؛ آپارتمانم بزرگ‌ترین زندان دنیا بود، کوچک‌ترین نقطه‌ی هستی، می‌خواندم‌، می‌نوشتم‌، موزیك‌ گوش‌ می‌كردم‌، و هیچ‌ نیرویی‌ نمی‌توانست‌ مرا از خلوتم بیرون‌ بكشد. بعدها كه‌ دكتر برنارد زیر پام‌ نشست‌ و كارا را عوض کردم، شب‌هام‌ را از دست‌ دادم،‌ و حالا به‌ روزهاش‌ دل‌ خوش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ كمی‌ بخوابم‌، كمی‌ بخوانم‌، اما نه‌ می‌توانستم‌ بخوانم‌، نه‌ خوابم‌ می‌آمد.
مثل‌ روح‌ سرگردان‌ در آپارتمانم‌ راه‌ می‌رفتم. تلفن را از پریز می‌کشیدم، تلویزیون را روشن می‌کردم، صداش را هم می‌بستم، ساعت‌ها به کاغذهای روی میز نگاه می‌کردم، بی‌آنکه جمله‌ای بنویسم. دراز ‌می‌کشیدم، چرت می‌زدم، و آنقدر به‌ ساعت‌ نگاه‌ می‌كردم‌ كه‌ عقربه‌ها برسند به هشت‌.
گاهی‌ یك‌ پوشه‌ را ساعت‌ها زیر و رو می‌كردم‌، و بعد نمی‌فهمیدم‌ برای‌ چی‌ آن را را وارسی‌ كرده‌ام‌. یك‌ نگاه‌ به‌ ساعت‌، یك‌ نگاه‌ به‌ كاغذها، تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ شب‌ شده‌ بود و من‌ بایستی راه‌ می‌افتادم‌ به‌ طرف‌ شهر واندلیتز كه‌ پست‌ شبانه‌ام‌ را تحویل‌ بگیرم‌ و عمرم‌ را به‌ باد دهم.
در پاگرد طبقه‌ی اول‌ لحظه‌ای ایستادم و خیره‌اش شدم. نمی‌دانم در نگاهم چه دید که جا خورد. سرخ‌ شد، و لحظاتی‌ در سكوت‌ خیره نگاهم کرد: «عباس‌! تو نمی‌فهمی‌ كه‌ من‌ چقدر گرفتارم‌!»
«كی‌ گرفتار نیست‌؟»
«تو خودت‌ می‌دانی‌ كه‌ بهترین‌ دوست‌ منی‌.»
گفتم‌: «راستش‌ رفاقت‌ برای‌ من‌ معناهای‌ دیگری‌ هم دارد.»
پاش‌ را به‌ زمین‌ كوبید و تقریباً داد كشید: «عباس‌!»
خیلی‌ آرام‌ گفتم‌: «بهترین رفیق! رفیقی که وقت‌ ندارد به‌ نامه‌ی‌ آدم‌ جواب‌ بدهد!»
حرفم‌ را قطع‌ كرد: «آخ‌، راستی ممنون از كتابی‌ كه‌ برام‌ فرستاده‌ بودی‌. همان‌ شب‌ اول‌ یك‌ضرب‌ خواندمش‌. از بولگاكف‌ چیزی‌ نخوانده‌ بودم‌. واقعاً شاهكار بود.»
و تا وارد آپارتمان‌ شویم‌ از بولگاكف‌ حرف‌ زد‌ و از فضای‌ رمان‌ مرشد و مارگریتا. فضای رمان را با وضعیت آلمان شرقی آن سال‌ها مقایسه کرد و ‌گفت: «می‌شناسم. این سرما و مه وحشت را می‌شناسم. این ترس مه‌آلود را خوب می‌شناسم.»
كاپشن‌اش‌ را گرفتم‌ و آویختم‌ به‌ جارختی‌. بعد رفتم‌ سر یخچال‌ و ازش‌ پرسیدم‌ كه‌ چی‌ می‌نوشد. جوابی‌ نیامد. سرك‌ كشیدم‌ و سؤالم‌ را تكرار كردم‌. مثل این‌كه‌ ازش‌ عكسی‌ گرفته‌اند و نور فلاش‌ چشم‌هاش‌ را زده‌ است، به‌ سرعت‌ نیم‌خیز شد: «اصلاً چطور است‌ برویم‌ رستوران‌ هاوانا!»
مردد ماندم‌ چه‌ جوابی‌ بهش‌ بدهم‌. می‌دانست‌ من‌ از شلوغی خوشم نمی‌آید. و می‌دانست‌ كه‌ یكی‌ از دلایل‌ پذیرفتن‌ شغل‌ شبانه‌ در جایی دورافتاده‌ همین‌ است‌؛ انزوا.
به‌ طرفم‌ آمد كه‌ مثل‌ همیشه‌ یك‌ جوری‌ حرفش‌ را به‌ كرسی‌ بنشاند: «شام‌ دعوتت‌ می‌کنم‌، عباس‌. از من دلگیر نباش.»
گفتم‌: «زیاد اهل‌ شام‌ و ناهار نیستم‌، تو كه‌ می‌دانی‌!»
بازوهام را تکاند و لبخند زد. و بعد بیرون‌ِ در اصرار داشت‌ كه‌ با ماشین‌ او برویم،‌ چون‌ باید حواسش‌ به‌ سگ‌هاش‌ باشد و ماشین‌ را این‌جا به‌ امان‌ خدا رها نكند.
ماشینش‌ بوی‌ تندی‌ می‌داد، و تا برسیم‌، برنارد توضیح‌ داد كه‌ یكی‌ از سگ‌هاش‌ مریض‌ بوده‌ و او مجبور شده‌ بیاوردش‌ توی‌ كابین‌، خدمتكارش‌ هم‌ یادش‌ رفته‌ ماشین‌ را تمیز كند. اما مهم‌ نیست، زندگی‌ ارزشی‌ ندارد، آدم‌ به‌ بو‌ عادت‌ می‌كند.
همه‌اش‌ به‌ این‌ فكر بودم‌ وقتی‌ به‌ هاوانا رسیدیم، ‌اول‌ بروم‌ دست‌هام‌ را بشورم‌.
دكتر برنارد گفت‌: «كتاب‌ را در سفر خواندم. ‌رفته‌ بودم‌ اسپانیا.»
«با سگ‌ها؟»
«نه‌، با یكی‌ از موكل‌های‌ برادرم‌. بیست‌ و شش‌ ساله‌، ملكه‌ی‌ زیبایی‌!»
«چرا با یكی‌ از این‌ ملكه‌ها نمی‌روی‌ ته‌ سوئد؟»
«این‌ها تاب‌ آن‌ سرما را ندارند. می‌دانی‌ كه‌! همان‌ وسط‌ راه‌ زه‌ می‌زنند و همه‌ چیز را خراب‌ می‌كنند. زن‌ها كه‌ می‌دانی‌ چه‌ جوری‌اند!»
گفتم‌: «پس‌ تكلیف‌ هتل چه‌ می‌شود؟»
«حالا که می‌بینی خبری نیست. اگر هم مهمان داشته باشند، از قسمت‌ پذیرش‌ جای‌ تو را پر می‌کنند.»
«اسم سفر که می‌شنوم کهیر می‌زنم.»
«سفر داریم تا سفر. باید بیایی و ببینی.»
«آخرین‌ سفرم‌ فرار به‌ پاكستان‌ بود. از پاكستان هم آمدم‌ آلمان‌. مستقیم‌ آمدم‌ توی‌ همین‌ برلین‌ لعنتی.»
«سفر خوب و بد ندارد. مثل زخم.» و با سرانگشت به پیشانی و بناگوشش اشاره کرد: «بعضی از زخم‌ها خیلی چیزها را یاد آدم می‌آورد.»

«پاکستان هم از آن زخم‌ها بود.»
«همه‌ی زخم‌هات را از یاد ببر. خودت را آماده کن برای یک سفر تماماً مخصوص.»
«ولی‌ سال‌هاست از اینجا تکان نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا دل نمی‌کنم.»
«یعنی چی عباس؟»
«یعنی این که از وقتی‌ آمده‌ام‌ برلین سفر‌ نکرده‌ام‌. من‌ تا به‌ حال‌ هامبورگ‌ و فرانكفورت‌ را هم‌ ندیده‌ام‌.»
از حرف‌های‌ من‌ جا خورد. همان‌ وسط‌ خیابان‌ چنان‌ زد روی‌ ترمز كه‌ سگ‌ها زوزه‌ كشیدند و نفرین‌ كردند.

* فصل دوم در اين پست جا نشد، باز سعی می کنم.