October 5, 2005

تماماً مخصوص


فصل يکم و دوم  رمان «تماماً مخصوص» اخيراً در نشريه باران سوئد منتشر شده، و همزمان عيناً در سايت اخبار روز انتشار يافته است.
اين روزها سخت مشغول کارم. فرصتی دست نمی‌دهد زياد حرف بزنم. می‌خواهم رمان را به ناشرم بسپرم و اگر عمری بود بروم سراغ ويرايش «طبل بزرگ زير پای چپ».
اگر بلايی سرم نيامد شايد يکی دو ماه بروم جايی گم و گور شوم تا کلنگ يک رمان تازه را بزنم: «ذوب‌شده»؟ «ناصر رنگی»؟ «خانه‌ی ماه‌رويان»؟ «آخرين گلپر خدا»؟  يا...؟
اين هم به نقل از نشريه باران و سايت اخبار روز:

عباس معروفی اين روزها مشغول ويرايش نهايی رمان «تماما مخصوص» است. مي‌گويد: «رمان چهار بستر دارد؛ ايران، پاکستان، آلمان، و سوئد. يک رويا هم دارد؛ عشق. درد هم دارد؛ تنهايي. تماما مخصوص رمانی است که از نگاه يک روزنامه‌نگار ايرانی به نام عباس ايرانی در برلين روايت مي‌شود. فضا سال‌های تلخ شصت است و فرار و سفر و تنهايي. انسان مي‌گريزد اما به کجا؟ گزيری نيست، مرگ در آستانه نگاه مي‌کند، و عشق دست‌هاش را کاسه‌ی صورت کرده که زندگی را تماشا کند، و گريزی نيست.» اين رمان در چهل و هشت فصل از زبان عباس روايت مي‌شود. معروفی مي‌گويد: «پايانش را هنوز ننوشته‌ام. هميشه فصل آخر را در نسخه‌ی نهايی مي‌نويسم. هيجان اين کشف را دوست دارم.» 

از سال ١٣٨٢ پس از هشت سال توقف، به همت نشر ققنوس کتاب‌های «سمفونی مردگان»، «سال بلوا» و «پيکر فرهاد» و «درياروندگان جزيره‌ی آبي‌تر»، و مجموعه‌ی سه نمايشنامه «آونگ خاطره‌های ما» تجديد چاپ شده است. او مي‌گويد: «رمان فريدون سه پسر داشت اخيراً از سوی نشر گردون برلين به چاپ سوم رسيده، و چون در ايران اين رمان اجازه‌ی انتشار نيافت، روی يک سايت اينترنتی قرار گرفت که خوانندگان داخل بتوانند به رايگان کتاب را بخوانند. تنها دو کتابم به چاپ بعدی نرسيد. تاکنون سمفونی مردگان، پيکر فرهاد، سال بلوا، و رشته‌ی تسبيح به آلمانی منتشر شده، به کردی هم همين‌طور، در سال آينده فريدون سه پسر داشت هم‌زمان در فرانسه، آلمان، و امريکا انتشار مي‌يابد. البته کار ترجمه سمفونی مردگان توسط لطف‌علی خنجی پايان يافته که به زودی بايد چاپ شود. کسی هم دارد آن را به ترکی برمي‌گرداند.»

به عقيده‌ی او: سياست فرهنگی حکومتی مثل جمهوری اسلامی بر مبنای حذف و قيچی کردن شکل مي‌گيرد. آن‌ها مدام مي‌خواهند رابطه‌ای بين نويسندگان داخل و خارج برقرار نشود، اما کمی دير آمده‌اند، شايد چهل سال دير رسيدند. حالا ما با همديگر ارتباط داريم. بچه‌های داخل مشتاق کارهای ما هستند، و ما که نيمه‌ی ديگر همان پيکريم، اشتياق خواندن آثار آن‌ها را داريم. اين بده و بستان قطع‌شدنی نيست، چراغ‌های رابطه ديگر تاريک نيستند که مثلاً دو نامه‌ی صادق چوبک به من نرسيد وقتی در ايران بودم، و چند نامه‌ی مرا که از آلمان فرستادم احمد شاملو دريافت نکرد. و مي‌گفت: تقريباً نامه‌ای به دستم نمی‌رسد. حالا هر شب داريم به هم نامه مي‌نويسيم، و اين مسئله جمهوری اسلامی را عصبانی مي‌کند، منتها کاری از دست‌شان ساخته نيست. اين ماييم که حضور داريم، حتا اگر ديگر نباشيم.

از ديگر آثار او روبروی آفتاب (مجموعه داستان)، ورگ (نمايشنامه)، تا کجا با منی (نمايشنامه)، دلی بای و آهو (نمايشنامه)، آخرين نسل برتر (مجموعه داستان) و حضور خلوت انس (مجموعه مقاله) است.
نشريه باران چاپ سوئد، شماره 8 و 9 / اکتبر 2005


اين هم فصل يکم و دو م رمان:

و آن‌ مرغی‌ است‌ كه‌ كنار شط‌ از تشنگی‌ هلاك‌ می‌شود
از بیم‌ آن‌ كه‌ اگر بنوشد، آب‌ شط‌ تمام‌ شود.


١

 آندریاس‌ آوه‌ ناریوس‌ به‌ من‌ گفت‌: «تو این‌ جوری‌ نبودی‌، عباس‌!»
در راهبندان‌ مركز شهر گیر افتاده‌ بودیم‌. همه‌ چیز متوقف‌ شده‌ بود. بعد دیگر نه‌ ماشین‌ها پیش‌ می‌رفتند، نه‌ آندریاس‌ حرفی می‌زد، و نه صدای‌ خرخر بخاری‌ می‌برید. سرما بیداد می‌كرد. و من منتظر بودم‌ راه‌ باز شود. یكی‌دوبار خواستم‌ خلاف‌ كنم‌ و همه‌ی‌ مسیر را برگردم‌، اما نمی‌دانم‌ چرا از آندریاس‌ خجالت‌ می‌كشیدم‌.
سرتاسر خیابان‌ قرق‌ بود. سر هر چهارراه‌ یك‌ ماشین‌ اریب‌ گذاشته‌ بودند و دو پلیس‌ زن‌ پشت‌ به‌ خیل‌ ماشین‌ها جوری‌ ایستاده‌ بودند تا آن‌ كس‌ كه‌ می‌آید یا می‌رود، زودتر گورش‌ را گم‌ كند. چند پلیس‌ موتورسوار هم‌ به‌ حالت‌ نیم‌‌خیز، آماده‌ بودند كه‌ یكباره‌ از جا كنده‌ شوند.
آندریاس‌ گفت‌: «باز هم یک مفت‌خور آمده‌! چرا دور نمی‌زنی‌؟»
انگار دنیا را به‌ من‌ داده‌اند، جلو چشم‌ آن‌ همه‌ پلیس‌ از روی‌ دو خط‌ موازی‌ دور زدم‌ و برگشتم‌.
برلین‌ كاملاً خاكستری‌ بود؛ سفید و سیاه‌، و رنگ‌های‌ دیگر از پس‌ آن‌ سرما برنمی‌آمدند كه‌ خودی‌ نشان‌ دهند. نگاهی‌ به‌ آندریاس‌ انداختم‌ و‌ ادامه‌ دادم‌. نمی‌دانستم‌ كجا می‌روم‌، فقط‌ می‌راندم‌. داشتم‌ به‌ صدای‌ چرخ‌های‌ كامیون‌ روی‌ آسفالت‌ کویری فكر می‌كردم‌ كه‌ دیشب‌ تا صبح‌ در گوشم‌ تكرار شده‌ بود.
بخاری‌ ماشین‌ خرخر می‌كرد، و تیغه‌ی‌ برف‌پاك‌كن‌ چسبیده‌ بود به‌ شیشه‌. دلم‌ می‌خواست‌ شیشه را کمی بكشم‌ پایین و سیگاری روشن کنم، اما از هجوم‌ سرما می‌ترسیدم‌.
آندریاس‌ به حرف آمد: «اخلاقت‌ عوض‌ شده‌. حال‌ و هوای‌ سابق‌ را نداری‌. دنیات‌ شده‌ كار‌. مدام‌ می‌خواهی‌ بروی‌. همه‌اش فكر می‌كنی‌ به‌ موقع‌ برسی‌. كجایی عباس‌؟»
معلوم‌ بود كه‌ صدای‌ چرخ‌ها بر آسفالت‌ خیس‌ فرق دارد با صدای‌ ‌كامیونی‌ كه در جاده‌ی‌ كویری‌ كله‌ كرده‌ و دیوانه‌وار پیش‌ می‌رود. نمی‌دانم‌ چرا یاد آن‌ روز افتاده‌ بودم‌ كه‌ با پدر سوار كامیونی‌ سبز بودیم‌ و در جاده‌ای‌ كویری‌ می‌رفتیم تا من چند روزی از سه ماه تعطیلی را با او بگذرانم.
در یك‌ كامیون‌ زیل‌ لكنته‌ بودیم‌ كه‌ صندلی‌هاش‌ بوی‌ گازوئیل‌ می‌داد، و راننده‌اش‌، آقای‌ كابلی‌ یك‌ریز حرف‌ می‌زد، و فرمان را چنان دودستی گرفته بود كه‌ انگار مالك‌ مطلق‌ تمامی‌ جاده‌هاست‌.
آندریاس‌ گفت‌: «شغل‌ها بو دارند. دست‌ آخر هر آدمی‌ شبیه‌ شغلش‌ می‌شود.»
در سكوت‌ می‌راندم‌ و به‌ كپه‌های‌ برف‌ نگاه‌ می‌كردم. تنم مورمور می‌شد و فكر می‌كردم سرما رفته توی استخوانم. ساكت‌ بودم‌. سیگاری‌ آتش‌ زدم‌ و كمی‌ شیشه‌ را پایین‌ دادم‌.
«نه‌ حرف‌ مرا گوش‌ می‌كنی‌، نه‌ به‌ حرف‌ احمد‌ می‌روی. می‌روی‌ آن‌ منطقه‌ی پرت‌. اگر تو هم سگ توی ماهی‌تابه دیده بودی، بیش‌تر فرار می‌کردی. چند وقت‌ است‌ چیزی‌ ننوشته‌ای‌؟»
چیزی‌ نمی‌گفتم‌. تند و تند پك‌ می‌زدم‌، و می‌خواستم‌ همین‌جور بگوید. آن‌ قدر بگوید كه‌ با كله‌ بكوبم‌ به‌ شیشه‌ی‌ جلو ماشین‌، و ماشین‌ را بزنم‌ به‌ ته‌ آن‌ كامیون‌ حمل‌ گوشت‌، یا فرمان‌ را یك‌باره‌ بپیچم‌ به‌ ویترین‌ یك‌ مغازه‌ و شیشه‌اش‌ را فرو بریزم روی سر مانکن‌های گچی.
دلم‌ می‌خواست‌ آن‌قدر حرف‌ بزند تا تكانی‌ به‌ خود بدهم‌؛ چنان بخواباند بیخ گوشم که برق از چشم‌هام‌ بپرد، به‌ خودم‌ بیایم‌ و برگردم‌ به‌ همان‌ وضعیت‌ قبلی‌ كه‌ هر وقت‌ دلم‌ خواست‌ گریه‌ كنم‌، بخندم‌، قدم‌ بزنم‌، بنویسم‌، و بگذارم‌ آن‌ كس‌ كه‌ دوستم‌ دارد با بدنم‌ عشق‌ بورزد. آیا همه‌ چیز انسانی‌ را از یاد برده بودم؟
«تو كه‌ مجبور نبودی‌! بیكار نبودی‌! به‌ من‌ بگو چند وقت‌ است‌ چیزی‌ ننوشته‌ای‌؟»
فكر می‌كنم‌ سه‌ سالی‌ می‌شد كه‌ دست‌ به‌ قلم‌ نبرده‌ بودم‌؛ درست‌ از وقتی‌ كه‌ كار در موزاییک‌سازی را ول كردم‌ و شدم‌ مدیر هتل‌، دیگر ننوشتم. دوستانم‌ را یكی‌ یكی‌ از دست‌ دادم‌، رابطه‌هام‌ قطع‌ شد، مثل‌ یك‌ جزیره‌ تنها شدم‌، و مثل‌ كرم‌ خاكی‌ از یك‌ سوراخ‌ درمی‌آمدم‌ و می‌خزیدم‌ به‌ سوراخی‌ دیگر.
تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ شب‌ شده‌ بود. یك‌ ساعت‌ در آن‌ جاده‌های‌ جنگلی‌ پیچ‌ در پیچ‌ و مه‌آلود می‌راندم‌ تا به‌ یك‌ ماتم‌كد‌ه‌ی‌ خلوت‌ برسم‌ كه‌ همه‌ چیزش‌ شیك‌ و براق بود.
آندریاس‌ منتظر جوابم‌ نماند، با لحن‌ آرام‌ و مهربانی‌ گفت‌: «حالا هم‌ دیر نیست‌. اگر می‌توانی‌ برگرد سر همان‌ موزاییك‌سازی. مگر چقدر عمر می‌كنی‌، دیوونه‌؟»
دیوونه‌ را به‌ فارسی‌ گفت‌. همه‌ی‌ محبتش‌ را می‌ریخت‌ توی‌ این‌ واژه‌، و من‌ خوشم‌ می‌آمد. گفت‌: «شب‌ باید بروی؟»
گفتم‌: «من‌ شاشیدم‌ به‌ هر چی‌ هتل‌.»
گفت‌: «کار خوبی می‌کنی!» و پوزخند زد: «توی‌ هتل‌ به‌ اندازه‌ی‌ كافی‌ توالت‌ نیست؟»
بخاری‌ ماشین‌ حریف‌ سرما نمی‌شد. بخار كمرنگی‌ شیشه‌ها را تار كرده‌ بود، و هوا داشت‌ تاریك‌ می‌شد.
«کار خوبی می‌کنی!»
چقدر توی‌ راه‌بندان‌ ماندیم‌؟ اصلاً داشتیم‌ كجا می‌رفتیم‌؟ دوچرخه‌سواری جلوتر از ماشین‌ ما ركاب‌ می‌زد و در سرمای‌ كشنده‌ خود را می‌كشید. چند قدم‌ كه‌ رفت‌ پیچ‌ و تابی‌ خورد و كف‌ خیابان‌ ولو شد.
زدم‌ روی‌ ترمز. هر دو پیاده‌ شدیم‌ و به‌ طرفش‌ دویدیم‌. اما پیش‌ از آن‌ كه‌ بهش برسیم‌، دوباره‌ سوار دوچرخه‌اش‌ شده‌ بود و داشت‌ ركاب‌ می‌زد. پشت‌ سرمان‌ ماشین‌ها بوق می‌زدند.
مردی‌ در پیاده‌رو سمت‌ راست‌ یقه‌ی‌ پالتو سیاهش‌ را داده‌ بود بالا، و با قدم‌های‌ بلند زیر نور تابلو مغازه‌ها‌ می‌گذشت‌. چشم‌هاش‌ داشت‌ از حدقه‌ در می‌آمد.
سگی‌ هم‌ آن‌جا بی‌وقفه‌ پارس‌ می‌كرد. بسته بودندش به یک تابلو، رو به‌ فروشگاه‌ خیز بر می‌داشت و با هر حركتی‌ تابلو توقف‌ ممنوع‌ را تكان‌ می‌داد.
گوش‌هام‌ را گرفتم‌ و چپیدم‌ توی‌ ماشین‌. سرمای‌ عجیبی‌ بود، اشك‌ توی‌ چشم‌ آدم‌ می‌شكست‌. آندریاس‌ كه‌ سوار شد، گفتم‌: «پالتو سیاهه‌ را دیدی‌؟»
«آره‌، همین‌ جوری‌ كه‌ پیش‌ بروی‌ می‌شوی‌ مثل‌ او.»
راه‌ افتادم. وقتی به‌ آن‌ دوچرخه‌سوار رسیدیم، آندریاس‌ گفت‌: «فكر می‌كنم‌ از سرما بود.»
به‌ خانه‌ نزدیك‌ می‌شدیم‌، و من‌ خداخدا می‌كردم‌ تعطیل‌ باشم‌. بایستی‌ اول‌ تلفن‌ می‌زدم‌ و از یانوشكا می‌پرسیدم‌ كه‌ مهمان‌ داریم‌ یا نه‌. دوست داشتم بگوید خوشبختانه‌ مهمان‌ نداریم‌، لازم نیست بیایید، آقای‌ ایرانی‌.
آخ‌ كه‌ چقدر صداش‌ حزن‌آلود بود! با لرزشی‌ در ته‌ آن‌ كه‌ یانوشكا سعی‌ می‌كرد به‌ شكلی‌ پنهانش‌ كند. به‌ بهانه‌ای‌ تلفن‌ می‌زدم که او گوشی را بردارد. عاشق این‌ بودم‌ كه‌ زبانش‌ را از سق‌ جدا كند؛ پژواك‌ چكیدن‌ قطره‌ای‌ آب‌ در غاری‌ خنك‌ بود كه‌ آدم‌ در چله‌ی‌ تابستان‌ به‌ آن‌ پناه‌ برده‌ باشد.
وقتی باهاش حرف می‌زدم، كم‌ می‌آوردم‌ و به‌ تته‌پته‌ می‌افتادم‌، یادم‌ می‌رفت‌ چی‌ می‌خواستم‌ بگویم‌، و او با ذوقی شبیه‌ شكستن‌ خنده‌ای‌ در گلو می‌پرسید: «و بعد؟»
و بعد زبانش را از سق جدا می‌کرد، دلم هُری می‌ریخت، و باز سکوت می‌شد‌.
«و بعد؟»
شبیه‌ قویی‌ سفید بود كه‌ برای هر چیز سر نمی‌چرخاند، به‌ جایی‌ توجه‌ دارد كه‌ خودش‌ می‌خواهد. بال‌ نمی‌زند، خواب‌ آدم را نمی‌آشوبد، زیر آب‌ پا می‌زند، و تو فقط‌ ‌رفتنش‌ را می‌بینی‌، با گردنی‌ بلند، و چشم‌هایی‌ براق. نوک‌پنجه راه می‌رفت و با انگشت‌هاش نت‌های هوا را می‌نواخت. همیشه، همیشه.
رسیده‌ بودیم‌ جلو خانه‌ی‌ آندریاس‌. موقع‌ پیاده‌ شدن‌ وسایلش‌ را برداشت‌ و گفت‌: «به خودت برس.»
سرم‌ را یك‌ور به‌ فرمان‌ گذاشتم‌ و نگاهش‌ كردم‌. بیرون‌ ایستاده‌ بود و نمی‌دانست‌ چه‌ جوری‌ خداحافظی‌ كند. ابروهای‌ پرپشت‌ بورش‌ را پیاپی‌ بالا انداخت‌ و گفت‌: «مهم نیست كارگر موزاییك‌سازی‌ باشی‌ یا مدیر یک هتل‌ بزرگ‌. مهم این است که خودت باشی. دنبال‌ خودت‌ می‌گردم‌، عباس‌!»
پشتم‌ تیر كشید. احساس کردم جایی در زوزه‌ی ‌بخاری‌ گم شده‌ام، جایی در چرخ‌های خیسی که دور می‌شود.
آندریاس‌ درِ ماشین‌ را بست‌ اما هنوز ایستاده‌ بود. با حركت‌ ابروهاش‌ می‌خواست چیزهای‌ دیگری‌ هم‌ به‌ من‌ حالی‌ كند، یعنی‌ كه‌ خداحافظ‌، یعنی‌ كه‌ مواظب‌ خودت‌ باش‌، بعد دست‌ راستش‌ را بالا آورد و تكان‌ داد، یعنی‌ كه‌ دیوونه‌! تو حیفی!
دنده‌ عوض‌ كردم‌ و گاز دادم‌. و تا برسم‌ در دلم‌ غوغایی‌ بود. از این كه‌ آندریاس‌ پس‌ از مدت‌ها به‌ زبان‌ آمده‌ بود و رك‌ و راست‌ حرف‌ دلش‌ را می‌زد احساس‌ می‌كردم‌ هنوز می‌شود امیدوار بود. از این‌ كه‌ نمی‌گذاشت تنها بمانم، یادم‌ می‌رفت‌ چه‌ غربت‌ كشنده‌ای‌ را از سر گذرانده‌ام‌.
وقتی‌ به‌ سفر می‌رفت‌، كلید خانه‌اش‌ را توی‌ دست‌هام‌ می‌گذاشت‌: «گلدان‌هام‌.» و با لبخند ابروهاش‌ را تكان‌ می‌داد. وقتی‌ هم‌ از سفر برمی‌گشت‌، صبر می‌كرد تا من‌ باشم‌ كه‌ چمدانش‌ را باز كند: «ما این‌جا كار می‌كنیم‌ و دیگران‌ توی‌ مادرید مشغول زندگی‌اند. با كم‌ و زیادش‌ ولی‌ زندگی‌ می‌كنند. بیا این‌ مجسمه‌ را برای‌ تو گرفته‌ام‌. سانچوپانزا و خرش‌.» و با اخمی ساختگی گفت: «خر زیاد دوست‌ داری‌؟ این‌ هم كراوات‌ دونا. ک. ‌نیویورك، بعضی‌ وقت‌ها بینداز به‌ گردنت‌.»
و بعد کتاب بزرگی‌ را كه‌ لای‌ حوله‌ای‌ پنهان‌ كرده‌ بود، رو كرد: «دنیا از دوربین خوان‌ رولفو. برو خوش‌ باش‌.»
«نمی‌دانستم عکاس هم بوده.»
«عکس‌هاش هم مثل پدرو پارامو، قشنگ است.»
بعد شرابش‌ را باز می‌كرد، و بعد من‌ می‌بایستی‌ می‌رفتم‌ تا به‌ موقع‌ سر كار باشم‌. همیشه‌ نصفه‌نیمه‌، همیشه‌ ناتمام‌، جایی‌ ناگهان قطع‌ می‌شدم‌.
صدای‌ رادیو را زیاد كردم‌ و بخاری‌ را بستم‌. سرم‌ درد می‌كرد و هیچ‌ حال‌ خودم‌ را نمی‌فهمیدم‌. سعی‌ كردم‌ از مسیر‌ خلوت‌ برانم‌. رادیو داشت‌ آهنگی‌ از آروُ پرت‌ پخش‌ می‌كرد كه‌ تا آن‌ روز نشنیده‌ بودم‌ و نداشتمش‌. چقدر آهنگ‌های‌ قشنگ‌ در این‌ دنیا وجود داشت‌ كه‌ من‌ نشنیده‌ بودم. چقدر چهره‌های‌ زیبا از برابرم‌ گذشتند كه‌ من‌ آن‌ها را ندیدم، چقدر رؤیاهای‌ عجیب‌ دیدم‌ كه‌ وقتی‌ از خواب‌ بیدار شدم‌، هرگز دیگر به‌ یادم‌ نیامد، و بوی‌ عطری‌ از دست‌رفته‌ در دلم‌ چنگ‌ زد كه‌ همیشه‌ تا همیشه‌ خودم‌ را نبخشم.
زندگی‌ یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ این‌ كه‌ تمام‌ شب‌هات را با تبسم پای‌ دو تا آدم‌ آبجوخور وراج‌ به‌ صبح‌ برسانی‌ و وقتی‌ آن‌ها به‌ رختخواب‌ می‌روند، عزا بگیری كه‌ حالا چه‌ جوری‌ خودت‌ را به برلین‌ برسانی‌؟ هفت‌ صبح. دلم‌ می‌خواست کمی بخوابم‌.
نزدیك‌ خانه‌ ماشین‌ را پارك‌ كردم‌ و با خرت‌ و پرت‌هام‌ راه‌ افتادم‌. درست‌ نبش‌ خیابان‌، دكتر برنارد را دیدم‌ كه‌ خم‌ شده‌ بود توی‌ موتور ماشین‌ قرمز سگی‌اش،‌ و به‌ دم‌ و دستگاه‌ پیچیده‌ی‌ آن‌ موتور آمریكایی‌ سرك‌ می‌كشید.
به‌ طرفش‌ رفتم‌. دستی‌ به‌ شانه‌اش‌ گذاشتم‌؛ عصربه‌خیری‌ گفتم‌ و همدیگر را بغل‌ كردیم‌. گفت‌: «تویی‌؟ كجا بودی‌؟»
«با آندریاس‌ رفته‌ بودم‌ خرید.»
صورتش‌ پیچ‌ و تاب‌ خورد: «آندریاس‌؟»
با این‌ كه‌ می‌دانستم‌ خوب‌ او را می‌شناسد و دارد خود را به‌ كوچه‌ی علی‌ چپ‌ می‌زند گفتم‌: «آره، آندریاس‌ آوه‌ناریوس‌.»
«آهان‌!»
زمان‌ می‌گذشت‌ و من‌ هر چه‌ تلاش‌ می‌كردم‌، یخ‌ بین‌ این‌ دو نفر باز نمی‌شد. گاهی‌ كه‌ در خانه‌ی‌ من‌ با هم‌ روبه‌رو می‌شدند، لبخند سردی‌ می‌زدند و هر كس‌ به‌ كار خودش‌ سرگرم‌ می‌شد. دکتر برنارد یك‌ روزنامه‌ یا كتاب‌ جلو صورتش می‌گرفت‌، آندریاس‌ هم‌ می‌رفت‌ هدفون‌ می‌گذاشت‌ و موزیك‌ گوش‌ می‌كرد.
گفتم‌: «كمكی‌ از من‌ برمی‌آید؟»
«داشتم‌ نگاه‌ می‌كردم‌ ببینم‌ اوضاع‌ موتور چه‌ جوری‌ است‌.»
«مگر مكانیكی‌‌؟»
خندید و چشم‌هاش‌ برق زد: «همین‌ جوری‌!»
«خیلی‌ وقت‌ است‌ همدیگر را ندیده‌ایم‌!»
«چطوری‌، عباس‌؟»
«می‌گذرد.»
كاپوت‌ ماشین‌ را خواباند و از سرما یك‌آن‌ به‌ خود لرزید. دست‌هاش‌ را به‌ جیب‌هاش‌ برد و سر تا پام‌ را ورانداز كرد: «می‌آیی‌ چند روزی‌ با هم‌ برویم‌ قطب‌ شمال‌؟»
«قطب‌ شمال‌؟! توی‌ این‌ سرما‌؟»
ناخودآگاه‌ زیپ كاپشن‌اش‌ را بالا كشید و اشاره کرد که به‌ طرف‌ آپارتمان‌ راه‌ بیفتیم‌. از كنار ماشین‌ كه‌ رد می‌شدیم‌ صدای‌ عجیب‌ و غریب‌ سگ‌ها می‌آمد، و بوی‌ تندشان‌ می‌خورد توی‌ دماغ‌ آدم‌. هشت‌ قفس‌ این‌ طرف‌، هشت‌ قفس‌ آن‌ طرف‌؛ رفقای بودار دكتر برنارد در قفس‌هاشان‌ خوابیده‌ بودند و به‌ ما نگاه‌ می‌كردند.
گفتم‌: «به‌ این‌ها گفته‌ای‌ كه‌ داری‌ می‌بری‌شان‌ قطب‌؟»
«آره‌. مگر نمی‌بینی‌ چقدر آرامند؟» بعد از لای‌ میله‌ها دست‌ برد توی‌ آخرین‌ قفس‌ و پوزه‌ی‌ یك‌ سگ‌ را نوازش‌ كرد. سگ‌ صورتش‌ را گرداند و دست‌های‌ دكتر برنارد را لیسید، یك‌ بار از این‌ طرف‌، یك‌ بار از آن‌ طرف.
برنارد گفت‌: «تو كه‌ می‌دانی‌ من‌ بی‌ این‌ها می‌میرم‌.»
در پیاده‌رو جلو خانه‌ یك‌ بار دیگر آن‌ مرد را دیدم‌ كه‌ یقه‌ی‌ پالتوش‌ را داده‌ بود بالا و با قدم‌های‌ بلند می‌گذشت‌. دهانش‌ باز بود، انگار دارد نفسش‌ را ها می‌كند. و چشم‌هاش‌؛ ترس‌ عجیبی‌ در چشم‌هاش‌ خانه‌ كرده‌ بود.
وقتی‌ رسیدیم‌ برنارد كلید انداخت‌ و درِ ساختمان‌ را باز كرد. كیسه‌های‌ وسایلم‌ را در راهرو به‌ زمین‌ گذاشتم. برنارد كف‌ دو دستش‌ را به‌ دو طرف‌ سر كم‌مویش‌ كشید: «می‌آیی‌؟ می‌آیی‌ ببرمت‌ ته‌ سوئد؟»
ساكت‌ ماندم‌. و بی اختیار بلند فکر کردم: «ته سوئد؟!»
«آره. من و تو و بیست‌ تا سگ‌ و دو تا سورتمه‌. برویم‌ زیر صفر‌.»
براق شدم‌: «لابد همین‌ فردا صبح‌.»
«فردا كه‌ نه‌. ششم‌ ژانویه‌ راه‌ می‌افتیم‌.»
«باید فكر كنم‌، دكتر.»
دكتر برنارد گفت‌: «حالا وقت‌ داری‌ چیزی بنوشیم‌؟»
گفتم‌: «آره‌، آره‌، تا ساعت‌ هشت‌.»
«امشب‌ مهمان‌ نداریم‌. تعطیلی.»
انگار دنیا را به‌ من‌ داده‌اند. نفس‌ راحتی‌ كشیدم‌. ما از پله‌ها بالا رفتیم‌. طبقه‌ی‌ همكف‌ آژانس‌ مسافرتی‌ بود. طبقه‌ی اول‌ برادر دكتر برنارد دفتر وكالت‌ داشت‌، با رفتاری‌ عجیب‌ و غریب‌ كه‌ شباهتی‌ به‌ برنارد نداشت‌. انگار ناتنی‌ بودند، اما قیافه‌هاشان‌ با هم‌ مو نمی‌زد. با این‌ تفاوت‌ كه‌ سر و صورت‌ دكتر برنارد جای‌ سالم‌ نداشت‌، به‌ خاطر سورتمه‌سواری‌ خودش‌ را سپرده بود به قضا و قدر. اما برادرش‌، نوع سالم خودش بود، هر وقت‌ می‌دیدمش یك‌ لحظه‌ خیال‌ می‌كردم‌ دكتر برنارد است‌ كه‌ دوش‌ گرفته‌، ریشش‌ را تراشیده‌، لباس‌ تر و تمیز پوشیده‌ و روبه‌رویم‌ نشسته‌ است‌. و هر وقت‌ دكتر برنارد را می‌دیدم‌ فكر می‌كردم‌ همان‌ آقای‌ وكیل‌ است‌ كه‌ در یك‌ نزاع‌ خیابانی‌ لت‌ و پار‌ شده‌ و حالا آمده‌ چیزی بنوشد، كمی‌ آرام‌ بگیرد و برود.
من‌ در طبقه‌ی پنجم‌ زندگی‌ می‌كردم‌؛ زیر شیروانی‌. جایی که حاضر نبودم‌ آن را با دنیا عوض‌ كنم‌.
زمانی‌ كه‌ در كارخانه‌ی‌ موزاییك‌سازی‌ كار می‌كردم‌، شب‌هام را داشتم‌؛ آپارتمانم بزرگ‌ترین زندان دنیا بود، کوچک‌ترین نقطه‌ی هستی، می‌خواندم‌، می‌نوشتم‌، موزیك‌ گوش‌ می‌كردم‌، و هیچ‌ نیرویی‌ نمی‌توانست‌ مرا از خلوتم بیرون‌ بكشد. بعدها كه‌ دكتر برنارد زیر پام‌ نشست‌ و كارا را عوض کردم، شب‌هام‌ را از دست‌ دادم،‌ و حالا به‌ روزهاش‌ دل‌ خوش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ كمی‌ بخوابم‌، كمی‌ بخوانم‌، اما نه‌ می‌توانستم‌ بخوانم‌، نه‌ خوابم‌ می‌آمد.
مثل‌ روح‌ سرگردان‌ در آپارتمانم‌ راه‌ می‌رفتم. تلفن را از پریز می‌کشیدم، تلویزیون را روشن می‌کردم، صداش را هم می‌بستم، ساعت‌ها به کاغذهای روی میز نگاه می‌کردم، بی‌آنکه جمله‌ای بنویسم. دراز ‌می‌کشیدم، چرت می‌زدم، و آنقدر به‌ ساعت‌ نگاه‌ می‌كردم‌ كه‌ عقربه‌ها برسند به هشت‌.
گاهی‌ یك‌ پوشه‌ را ساعت‌ها زیر و رو می‌كردم‌، و بعد نمی‌فهمیدم‌ برای‌ چی‌ آن را را وارسی‌ كرده‌ام‌. یك‌ نگاه‌ به‌ ساعت‌، یك‌ نگاه‌ به‌ كاغذها، تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ شب‌ شده‌ بود و من‌ بایستی راه‌ می‌افتادم‌ به‌ طرف‌ شهر واندلیتز كه‌ پست‌ شبانه‌ام‌ را تحویل‌ بگیرم‌ و عمرم‌ را به‌ باد دهم.
در پاگرد طبقه‌ی اول‌ لحظه‌ای ایستادم و خیره‌اش شدم. نمی‌دانم در نگاهم چه دید که جا خورد. سرخ‌ شد، و لحظاتی‌ در سكوت‌ خیره نگاهم کرد: «عباس‌! تو نمی‌فهمی‌ كه‌ من‌ چقدر گرفتارم‌!»
«كی‌ گرفتار نیست‌؟»
«تو خودت‌ می‌دانی‌ كه‌ بهترین‌ دوست‌ منی‌.»
گفتم‌: «راستش‌ رفاقت‌ برای‌ من‌ معناهای‌ دیگری‌ هم دارد.»
پاش‌ را به‌ زمین‌ كوبید و تقریباً داد كشید: «عباس‌!»
خیلی‌ آرام‌ گفتم‌: «بهترین رفیق! رفیقی که وقت‌ ندارد به‌ نامه‌ی‌ آدم‌ جواب‌ بدهد!»
حرفم‌ را قطع‌ كرد: «آخ‌، راستی ممنون از كتابی‌ كه‌ برام‌ فرستاده‌ بودی‌. همان‌ شب‌ اول‌ یك‌ضرب‌ خواندمش‌. از بولگاكف‌ چیزی‌ نخوانده‌ بودم‌. واقعاً شاهكار بود.»
و تا وارد آپارتمان‌ شویم‌ از بولگاكف‌ حرف‌ زد‌ و از فضای‌ رمان‌ مرشد و مارگریتا. فضای رمان را با وضعیت آلمان شرقی آن سال‌ها مقایسه کرد و ‌گفت: «می‌شناسم. این سرما و مه وحشت را می‌شناسم. این ترس مه‌آلود را خوب می‌شناسم.»
كاپشن‌اش‌ را گرفتم‌ و آویختم‌ به‌ جارختی‌. بعد رفتم‌ سر یخچال‌ و ازش‌ پرسیدم‌ كه‌ چی‌ می‌نوشد. جوابی‌ نیامد. سرك‌ كشیدم‌ و سؤالم‌ را تكرار كردم‌. مثل این‌كه‌ ازش‌ عكسی‌ گرفته‌اند و نور فلاش‌ چشم‌هاش‌ را زده‌ است، به‌ سرعت‌ نیم‌خیز شد: «اصلاً چطور است‌ برویم‌ رستوران‌ هاوانا!»
مردد ماندم‌ چه‌ جوابی‌ بهش‌ بدهم‌. می‌دانست‌ من‌ از شلوغی خوشم نمی‌آید. و می‌دانست‌ كه‌ یكی‌ از دلایل‌ پذیرفتن‌ شغل‌ شبانه‌ در جایی دورافتاده‌ همین‌ است‌؛ انزوا.
به‌ طرفم‌ آمد كه‌ مثل‌ همیشه‌ یك‌ جوری‌ حرفش‌ را به‌ كرسی‌ بنشاند: «شام‌ دعوتت‌ می‌کنم‌، عباس‌. از من دلگیر نباش.»
گفتم‌: «زیاد اهل‌ شام‌ و ناهار نیستم‌، تو كه‌ می‌دانی‌!»
بازوهام را تکاند و لبخند زد. و بعد بیرون‌ِ در اصرار داشت‌ كه‌ با ماشین‌ او برویم،‌ چون‌ باید حواسش‌ به‌ سگ‌هاش‌ باشد و ماشین‌ را این‌جا به‌ امان‌ خدا رها نكند.
ماشینش‌ بوی‌ تندی‌ می‌داد، و تا برسیم‌، برنارد توضیح‌ داد كه‌ یكی‌ از سگ‌هاش‌ مریض‌ بوده‌ و او مجبور شده‌ بیاوردش‌ توی‌ كابین‌، خدمتكارش‌ هم‌ یادش‌ رفته‌ ماشین‌ را تمیز كند. اما مهم‌ نیست، زندگی‌ ارزشی‌ ندارد، آدم‌ به‌ بو‌ عادت‌ می‌كند.
همه‌اش‌ به‌ این‌ فكر بودم‌ وقتی‌ به‌ هاوانا رسیدیم، ‌اول‌ بروم‌ دست‌هام‌ را بشورم‌.
دكتر برنارد گفت‌: «كتاب‌ را در سفر خواندم. ‌رفته‌ بودم‌ اسپانیا.»
«با سگ‌ها؟»
«نه‌، با یكی‌ از موكل‌های‌ برادرم‌. بیست‌ و شش‌ ساله‌، ملكه‌ی‌ زیبایی‌!»
«چرا با یكی‌ از این‌ ملكه‌ها نمی‌روی‌ ته‌ سوئد؟»
«این‌ها تاب‌ آن‌ سرما را ندارند. می‌دانی‌ كه‌! همان‌ وسط‌ راه‌ زه‌ می‌زنند و همه‌ چیز را خراب‌ می‌كنند. زن‌ها كه‌ می‌دانی‌ چه‌ جوری‌اند!»
گفتم‌: «پس‌ تكلیف‌ هتل چه‌ می‌شود؟»
«حالا که می‌بینی خبری نیست. اگر هم مهمان داشته باشند، از قسمت‌ پذیرش‌ جای‌ تو را پر می‌کنند.»
«اسم سفر که می‌شنوم کهیر می‌زنم.»
«سفر داریم تا سفر. باید بیایی و ببینی.»
«آخرین‌ سفرم‌ فرار به‌ پاكستان‌ بود. از پاكستان هم آمدم‌ آلمان‌. مستقیم‌ آمدم‌ توی‌ همین‌ برلین‌ لعنتی.»
«سفر خوب و بد ندارد. مثل زخم.» و با سرانگشت به پیشانی و بناگوشش اشاره کرد: «بعضی از زخم‌ها خیلی چیزها را یاد آدم می‌آورد.»

«پاکستان هم از آن زخم‌ها بود.»
«همه‌ی زخم‌هات را از یاد ببر. خودت را آماده کن برای یک سفر تماماً مخصوص.»
«ولی‌ سال‌هاست از اینجا تکان نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا دل نمی‌کنم.»
«یعنی چی عباس؟»
«یعنی این که از وقتی‌ آمده‌ام‌ برلین سفر‌ نکرده‌ام‌. من‌ تا به‌ حال‌ هامبورگ‌ و فرانكفورت‌ را هم‌ ندیده‌ام‌.»
از حرف‌های‌ من‌ جا خورد. همان‌ وسط‌ خیابان‌ چنان‌ زد روی‌ ترمز كه‌ سگ‌ها زوزه‌ كشیدند و نفرین‌ كردند.

* فصل دوم در اين پست جا نشد، باز سعی می کنم.

@ October 5, 2005 8:08 PM | TrackBack
Comments

توي سال بلوا سمفوني توي موومان يكم زير آب دارم زدي .آيدينم كردي .عاشق سورمه شدم هر روز واسه يك لحظه ديدنش تا صبح قاب درست مي كنم . گرگ مي شم زوزه ميكشم .

Posted by: aidin at October 23, 2005 11:08 PM

خسته نباشي مرد بزرگ.
چند روزيه كه قلبم بازي در مياره. منتهي من قاعده بازيشو بلد نيستم هي مي بازم و راهي بيمارستان مي شم.
چه بايد كرد جز ساختن.
فصل اول و دوم رمانت را خواندم. دستت درد نكند.
بابا اين همه شور و شوق از كجا مياري تو؟
موفق باشي.

سلام آقای بايرامی
قلب مهربان شما را می بوسم
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: mohamad bairami at October 11, 2005 9:31 PM

گذشته ها مهربون تر بودين!!!

Posted by: الهه at October 11, 2005 7:44 PM

سلام

مي دانم كه سخت است اين زندگي
ولي هنوز هم مانند كودكي ام همه چيز را پاك و بي ريا مي بينم

زيبا بود مطالبتون
خوشحال ميشم به وب لاگ من هم سري بزنيد

Posted by: mosafer at October 10, 2005 4:30 PM

ماه رمضان . خيابان انقلاب ، بوي كاغذ ، بوي كتاب و شما بجاي من مستِ بوي كاغذ شده بودي ، هنوز هيچ كتابي نخريده بودي و از گوشه چشمهات اشك روي گوشي تلفن همراهت مي ريخت .
چشمهات دودو ميزد و هراسان از كنار قفسه ها و ويترين هاي كتاب مي گذشتي و همانطور كه با عصبانيت جواب تلفن را مي دادي به من فكر مي كردي
هوا گرم بود ، تشنة بودي و آب در دسترس شما نبود . در ذهنت به من گفتي: اي كاش بودي!
ومن در اتاقم روي تخت نشسته بودم و به عطر لباس شما فكر مي كردم.
گفته بودم هيچ چيز مثل عشق نيست ، اگر ، شما آنرا زيباترين حس تجربه شده تاريخ زندگاني ات قلمداد كني.
ومن چقدر نگران شما بودم كه نكند عشقت از دست برود . كه حست از دست برود. و در آن صدا كه لبريز آرامش است بغض بيفتد.
نمي خواهم ديگر در ني ني چشمان شما ستاره ها را گم كنم. يادت كه هست چشمهاي شما شب بود و چشمهاي من دنبال ستاره بود . پلك كه مي زدي؟!
و پولكها را مي ديدم كه ازچشمت شروع مي شدند وشبيه گربه ها از ديوار حياط بالا مي رفتند . شما يادت هست؟
لخت شده بودي و توي حوض خانه شنا مي كردي و موهاي خيست ريخته بود روي شانه هات ، دندانهايت به هم مي خورد ، دست هايت را بهم مي فشردي و مي خنديدي .
پدر هنوز آن درپوش فلزي را كه شبيه قفس بود روي حوض نگذاشته بود و هنوز دختر همسايه توي حوض خفه نشده بود.
گفته بودي : من پري درياهام
گفته بودم : و من پسر ساحل ، تنها و سرگردان ، بسته به يك جزيره دور افتاده
ويك روز دريا تو را به آغوش من انداخت و تنهايي من پايان گرفت .
گفته بودي : مي ترسم عشق از دست برود . گفته بودم كه عشق شبيه ماهي است توي دستهاي ما .
نبايد بگذاريم ليز بخورد. اگر ليز خورد يا بر مي گردد ته دريا يا مي افتد روي خاك و مي ميرد.
گفته بودي: و اگر توي دستهاي ما بماند ؟!
توي خيابان انقلاب انگار مي دويدي و كتابي هم دستت نبود و اصلاً متوجه مرد كوري كه با اكورديون مرا ببوس گل نراقي را مي نواخت نيز نشده بودي ودائم بمن فكر مي كردي كه حالا سيگارهايم تمام شده بود.
ومن به طرح جلد كتاب رباعيات خيام نگاه مي كردم كه توي قفسه كتابهام بود . وآرام دست به سيم هاي گيتارم مي كشيدم و دلم مي خواست آوازي از زمان هاي دور زمزمه مي كردم . دلم مي خواست گره كرواتم را محكم تر مي بستم . دلم مي خواست درآن لحظه تمام مردگان با من سر به سر مي شدند وترانه مي خواندند.

Posted by: حميدرضا سليماني at October 10, 2005 3:53 PM

سلام !موفق باشيد!
رمان نوشتن زيباترين كاريه كه مي تونه روياها رو به هستي برسونه!وشعر رويا سازه! قلم در دستان يك عاشق زنده مي شه ونفس مي كشه! نفس مي ده و ستاره ساز شبهاي آدم ها مي شه! هميشه پاينده و پايدار باشيد!

Posted by: شيوا at October 10, 2005 1:42 PM

"میدان انقلاب "
--------------
می ایستد هر چند دقیقه یکبار
با تکه چوبی کشیده لای همان نرده های سبز
گاه می خندد و ــ شکسته های دندانش
گاه جفت پا می پرد جلوی عابران
خم می شود و ــ زخم های پشتش
می ترسند و کنار می کشند
انگار برق چاقویی دیده باشند که می آید سمت قلبشان

روزنامه ها در باد
لکه های خون بر باتوم و
چپه های مو در کف سربازان
"انقلاب" آرام می گرفت
در دست های اینهمه سپور اینهمه پلیس
دستی به آسمان نمی رسید نمی رسد
چنگ می زند به موهاش
در تق تق یکنواخت چوب لای نرده های همان دانشگاه

گرداگرد تهران را گردی کبود پوشانده است
کسی نمی بیند
می بینم: دور برداشتنش را
هر لحظه هر روز
همین کنار همان خیابان همین میدان روبرو

Posted by: سعید داراِ یی at October 9, 2005 6:38 PM

سلام
نمي دونم براي چندمين باره كه ازتون خواهش ميكنم بهم سر بزنين.
اما انگار ...
به كمكتون نياز داشتم...اما...يادتون نره...
من بازم منتظرتونم. ..ديگه به انتظار عادت كردم...

Posted by: الهه at October 9, 2005 11:12 AM

and this
دلم‌ مي‌خواست‌ اگر گير مي‌افتم‌، به‌ سرعت‌ شروع‌ كنم‌ به‌ دويدن. بدوم‌؛ در انتظار يک گلوله بدوم.

...
i'm speechless

Posted by: paradox at October 9, 2005 5:37 AM

چقدر رؤیاهای‌ عجیب‌ دیدم‌ كه‌ وقتی‌ از خواب‌ بیدار شدم‌، هرگز دیگر به‌ یادم‌ نیامد، و بوی‌ عطری‌ از دست‌رفته‌ در دلم‌ چنگ‌ زد كه‌ همیشه‌ تا همیشه‌ خودم‌ را نبخشم.
beautiful...and deep
but very sad
.......

Posted by: paradox at October 9, 2005 5:12 AM

...اين روزها ديدارت را جيره بندي كرده اند

شنيدن آوايت نوبتي شده است

هفته اي يكبار از پشت تلفن

مثل آن سالها كه مادر هر از چندي ملاقاتي مي گرفت

با لباسهاي زير تميز

و قدري ميوه

و قدري خيال

و قدري ،

هواي ،

آزادي ...

Posted by: nasser at October 8, 2005 11:02 PM

سلام خوشحال شدم. با آرزوي سلامتي براتان.

Posted by: akram mohammadi at October 8, 2005 5:17 PM

سلام. خسته نباشید استاد.
شعر گفتن یادتون نره.

Posted by: اشکان پارسی at October 8, 2005 2:41 PM

يادت رفت بگي اينارو چرا مي نويسي؟

Posted by: man at October 8, 2005 6:04 AM

hamin alan ferydoon se pesar dasht ro tamoom kardam.faghat mitoonam begam az lahzeye ke shorrosh kardam nazashtamesh zamin ta tamoom shod. ye hesi tu ketab bood ke nemizasht velesh konam.ziba bood mesl e hamishe

Posted by: maryam at October 7, 2005 9:42 PM

سلام آقاي معروفي ... متنش رو با اجازه گذاشتم تو وبلاگم ... هم باران ،هم اخبار روز و هم وبلاگ شما رو اكثر ISP ها فيلتر كردن ... خيلي ها منتظرش بودن ... ممنون ..........

Posted by: phoenix at October 7, 2005 8:22 PM

سلام آقاي معروفي ... متنش رو با اجازه گذاشتم تو وبلاگم ... هم باران هم اخبار و هم وبلاگ شما رو اكثرا آي.اس.پي ها فيلتر كردن ...

Posted by: phoenix at October 7, 2005 8:21 PM

بدتان نيايد آقا، ما همه ي روزهاي سفر را لابلاي كتابهاي شما غوطه خورديم و تمام دلتنگي ها را لابلاي كتاب شما بر زديم رفت! هرچي دغدغه از ديروز و امروز داشتيم قاطي بغض شما كرديم و تو فرياد نوشته تون خالي كرديم! بدتان نيايد آقا! ما هميشه شما را دوست داشته ايم و داريم! از خيلي سال پيش، از همون وقتي كه دست رد به سينه ي همه ي فريادهايي زدن كه ناخودآگه رها شده بود! بدتان نيايد آقا، اتفاقاَ تا هميشه هم دوستتان خواهيم داشت، تا وقتي كه ما را دوست ميداريد!

Posted by: aftabparast at October 7, 2005 3:21 PM

با تشکر از لطف شما . ممنون از آدرس ِ فریدون . موفق و سلامت باشید.

Posted by: Nader at October 7, 2005 12:27 AM

برای دوستانی که نوشته بودند آدرس داستان٬ فیلترشده. امیدوارم این یکی عمرش کفاف بدهد.قبلی که انگار٬ باز نمی‌شود.


http://freefilter.4t.com/f.html

یادی هم از باطبی می‌شود.

بامهر

Posted by: جواد ـ ق at October 6, 2005 10:58 PM

سلام آقای معروفی . میخواستم اگه ممکنه زحمتی بکشید و آدرسی را که میشود از آن فریدون سه پسر داشت را داون لود کرد به طریقی به من معرفی بفرمائید. اول بار یادم نیست خلاصه ای از آن را کجا دیدم ) فریدون سه پسر داشت و یک دختر( یه همچین مضمونی یادمه!

اين هم آدرس فريدون سه پسر داشت:
http://fereydoon.malakut.org/

Posted by: Nader at October 6, 2005 4:52 PM

سلام
خوشحالم , راستش احساس غرور كردم ...
هميشه موفق و پر كار باشيد.

Posted by: mitra at October 6, 2005 3:59 PM

قدم كه مي گذاري روي نسيم
سايه ات مي افتد روي خاطره ها
قدم كه مي گذاري روي آب
موج مي گيرد تمام زندگي
قدم مگذار روي زمين
مباد خاطر زندگي ات آزرده شود.
پرنيان

Posted by: پرنیان at October 6, 2005 2:53 PM

سلام
همه ي سلام هاي دنيا
تماما مخصوص شما
با مهر و احترام.....

خواندم
لذت بردم
مست شدم
و حالا چنان پرم كه مي توانم روي صدايتان نماز بخوانم
نمازي مست مست
دست افشان و پاي كوبان و قهقه زنان
نمازي تا عرش ملكوت
تا دل خدا هم بلرزد
مثل دل من....

Posted by: شبنم at October 6, 2005 12:59 PM

و باز تماماً مخصوص!!
آقای معروفی عزیز!
چه ذوقی داشت این خبر و چه تو ذوق‌زننده بود این فیلتر ینگ! امیدوارم که بتوانم یه جوری گیرش بیارم. گرچه با این سرعت‌های پایین اینترنت و سرعت بالای حضرت فیلترینگ بعید می‌دانم کاری از پیش ببرم.
بهرحال منتظر برای تمام "تماماً مخصوص"

Posted by: کورش عنبری at October 6, 2005 12:34 PM

آقاي معروفي اين آدرس فيلتر شده....

Posted by: درنگ های نابهنگام at October 6, 2005 12:19 PM

فیلتر بود آقای معروفی. نمی شود داخل شد. کاش تو سایت خود تون هم می گذاشتید. دلم گرفت

Posted by: soodaroo at October 6, 2005 8:07 AM

شروع کردن یک کار جدید، زدن کلنگ یک کار نو و حتی باز نوشتن یک کار قدیمی همه‌اش می‌تواند هیجان انگیز باشد.
اما آنچه مهم است آخر آن است....

سورئالیست هم برای همیشه تمام شد.

می دانید دیگر تحمل ماندن ندارم، احساس می‌کنم درجا می زنم. ابتذال وبلاگستان مرا آزار می‌داد.

البته اینکه وبلاگت فیلتر شود معنی اش این است که برایشان مهم است که تو چه می نویسی،
( دیگراین روزها حس می‌کنم این برایشان دشمن نیستند، بلکه از دوستانند !!)
و این نشانه خوبی‌ست....
حیف اما که نشانه های خوب همیشه ...

بگذریم؛ شاید روزی دوباره به یک وبلاگ لینک دادید، ندانسته که نویسنده‌اش همان سورئالیست از یاد رفته است...

انگار قسمت هم نبود در حلقه ملکوت بنویسم( البته که قسمت تنها کلمه‌ایست برای فریفتن خودمان)

بدرود معروفی عزیز......بدرود.

Posted by: سورئالیست at October 6, 2005 6:03 AM

واي كه چقدر خوشحالم:)

Posted by: زیتون at October 6, 2005 2:37 AM

تماما مخصوص را تماما مخصوص بايد خواند...!!!

Posted by: سروش(جوجه جغد!) at October 6, 2005 1:16 AM

سلام ايكاش در بين نوشته هاي تو اون يكي نبود مي ترسم آخر زبانم براي گفتن ناكفته هاي آن داستان باز بشه . سلامت باشي و موفق

Posted by: kiyanoosh at October 5, 2005 9:55 PM

مبارک باشد. هم برای شما٬ هم برای ما.

اخبار امروز را من نمی‌توانم باز کنم. اما برای دوستانی که احیانا این مشکل را دارند یک فیلترشکن مجانی سراغ دارم که می‌توانند با کپی٬ پیست آدرس کامل داستان٬ آن را همین امشب بخوانند. فرداهم خیلی ها تعطیل‌اند.
حتما این‌کار را بکنند که فردا٬ خود این سایت هم فیلتر می‌شود. من که آقای معروفی سه چهارجا کپی‌اش کردم!!

آدرس داستان:(برای زیاد شدن سرعت عمل!):

http://www.iran-chabar.de/1384/07/12/maroofi840712.htm

آدرس فیلترشکن:

https://www.nopath.net/antilog.php

Posted by: جواد‌ - ق at October 5, 2005 8:55 PM

سلام . با اجازه لينك به بلاگ نيوز داده شد . پيروز باشيد

Posted by: آونگ خاطره های ما at October 5, 2005 8:55 PM

"تا كجا با مني؟" و "ورگ"
همين ديروز خريدمش.
از يه دستفروش
چاپ سال 66

Posted by: dozdaki at October 5, 2005 8:46 PM
Post a comment









Remember personal info?