October 16, 2005

فصل سوم

سايت پويشگران به همت دوستان عزيزم، شکوه ميرزادگی و اسماعيل نوری علاء اداره می‌شود. چند روز پيش همزمان با راه اندازی اين سايت فصل سوم رمان تازه ام را منتشر شد. نقل اين فصل از رمان «تماماً مخصوص» خود بهانه ای است برای معرفی سايت ادبی - هنری پويشگران.
 

غوغا بود. صدا به‌ صدا نمی‌رسید. همه‌ تقریباً داد می‌زدند، و سگ‌ صاحبش‌ را نمی‌شناخت‌. گارسون‌های هاوانا به‌ سختی‌ از بین‌ آدم‌ها و میزها می‌گذشتند، دود سیگار زیر سقف‌ بلند هاوانا لمبر می‌خورد و موزیك‌ كوبایی‌ بیداد می‌كرد.
مردی‌ كه‌ پشت‌ بار ایستاده‌ بود، آمد پیشواز. می‌شناختمش‌. ارمنی‌ بود، اما اسمش‌ یادم‌ نمی‌آمد. آدم‌ مردم‌داری‌ بود با چشم‌های‌ براق، سبیل‌ چخماقی‌، و سری‌ كم‌مو.
ما را به‌ انتهای‌ رستوران‌ برد. یك‌ میز چهار نفر
ه رزرو شده‌ نشان‌ داد، با تردستی‌ نوشته‌ را از روی‌ میز برداشت‌. شمع‌ را روشن‌ كرد و كف‌ هر دو دستش‌ را جلو آورد؛ یعنی‌ بفرمایید. بعد به‌ من‌ نگاه‌ كرد و دست‌ راستش‌ را در هوا چرخاند، یعنی‌ كجایی عباس‌؟ صدای‌ موزیك‌ در سرم می‌چرخید. پلك‌ زدم‌ و گفتم‌: «هستم‌.»
فکر نکنم شنیده باشد. سرش‌ را جلو آورد، دوباره‌ پلك‌ زدم‌ و با لبخند سرم‌ را تكان‌ دادم‌، یعنی‌ كه‌ هستم‌. صدای‌ موزیك‌ بلند بود. دست‌هاش‌ را گشود، چشم‌هاش‌ را تنگ‌ كرد، و لب‌ برگرداند، یعنی‌ كه‌ اصلاً خبری‌ ازت‌ نیست‌، عباس‌! هر دو دستم‌ را به‌ طرف
شقیقه‌هام بردم‌، یعنی‌ كه‌ گرفتارم‌.
آخرین بار با احمد و آندریاس آمده بودم، یکی دوبار هم با برنارد که عاشق فضای آنجا بود. از ترکیب پیکاسو و چه گوارا خوشش می‌آمد، از سینی‌های لیوان که سر دست بالا سر جمعیت پیش می‌رفت، و بیش از هر چیز منو ابتکاری هاوانا را دوست داشت؛ هر غذایی با یک رمان معروف نام‌گذاری شده بود؛ آدم‌ها و خرچنگ‌ها، بیگانه، خشم و هیاهو، وداع با اسلحه، ناتور دشت، جنگ و صلح، محاکمه، سرخ و سیاه، قصر، جنایت و مکافات، گتسبی بزرگ، مادام بوواری، پیرمرد و دریا، و غذاهای دیگر.
دکتر برنارد نشست، و من‌ دویدم‌ طرف‌ دستشویی‌. دلم‌ می‌خواست‌ دست‌هام‌ را بشورم‌ و خودم‌ را از بوی‌ چسبناك‌ سگ‌ خلاص‌ كنم‌. موقع برگشتن کسی به‌ من‌ تنه‌ زد. تعادلم‌ را از دست‌ دادم‌ و چسبیدم‌ به‌ یكی‌ از ستون‌های‌ وسط‌. جمعیت‌ در ضرباهنگ‌ موزیك‌ كوبایی‌ می‌رفت‌ و می‌آمد، و من‌ حالا می‌توانستم‌ دو صندوقدار هاوانا را زیر یك‌ تابلو بزرگ‌ گرنیكا ببینم‌. عكسی‌ هم‌ از چه‌گوارا سمت‌ چپ‌ بود؛ با کپی معروفش و آن ستاره سرخ.
وقتی‌ چرخیدم‌ ژاله‌ را دیدم
. همان‌ جوری‌ بود كه‌ همیشه‌ بود، مهربان‌ و آرام‌، با لبخندی‌ گله‌مند. با هم‌ روبوسی‌ كردیم‌ و نمی‌دانم‌ چرا بار دیگر زیبایی‌ و سادگی‌اش‌ سستم كرد. کلمات تنها نامه‌اش‌‌ یكی‌ یكی‌ به‌ ذهنم‌ آمد، و همین‌جور كه‌ نگاهش‌ می‌كردم‌ نوشتة سهل‌ و ممتنع‌اش را از ذهن ‌گذراندم: «قورت‌ دادن‌ بعضی‌ از مسائل‌ مثل‌ ماه‌ها تو را ندیدن‌ عادت‌ من‌ است‌. این‌ تحمل‌ را عملی‌ به‌ توانایی‌ من‌ در پذیرفتن‌ مسائل‌ ندان‌. آنچه‌ را كه‌ پذیرفتم‌ زندگی‌ توست‌، آنچه‌ را كه‌ آرزو می‌كنم‌ خوشبختی‌ توست‌. تصمیم‌ بگیر كه‌ دیگر مرا نبینی‌، چون‌ من‌ چندان‌ با تعقل‌ كاری‌ ندارم‌. من‌ دیوانه‌ام‌. ژاله‌ تو.»
همین. ساده و کوتاه و مفید. مثل‌ جدول‌ مندلیف‌ آن‌ را حفظ‌ كرده‌ بودم‌، یا شاید آن‌ را یاد گرفته‌ بودم‌؛ مثل‌ قورت‌ دادن. تا می‌آمدم‌ چیزی‌ قورت‌ بدهم‌، تمام‌ نامه‌اش‌ در ذهنم‌ می‌گذشت‌، اما دل‌ بی‌قرار من‌ رام‌ او نمی‌شد كه‌ نمی‌شد.
سرش‌ را كمی‌ كج‌ كرد، با اخم‌ به‌ لب‌هام‌ خیره‌ شد: «چطوری‌ تو، عباس‌؟»
با این‌ كه‌ صدا به‌ صدا نمی‌رسید گفتم‌: «هستم‌.»
اخم‌هاش‌ بیش‌تر تو هم‌ رفت‌: «یعنی‌ چی‌ كه‌ هستم‌؟ كجایی‌؟»
لب‌خوانی‌ می‌كرد
یم‌ و صدای همدیگر را نمی‌شنیدیم‌. گفتم‌: «همسایه مزاحمت هنوز هست؟»
انگار دنیا را بهش داده‌اند. چشم‌هاش برق زد و دو نفس پیاپی کشید: «چه عجب! از کی برات مهم شده‌ام؟»
«همین‌جوری می‌خواستم بدانم.»
با دست هوا را پس زد و با لبخند سر تا پام را ورنداز کرد: «اصلاً به خودت می‌رسی؟»
«آره‌، یك‌ جورهایی‌...»
«پس‌ چرا این‌ قدر لاغر شده‌ای‌؟»
«نمی‌دانم.»
«
کار به‌ آن‌ خوبی‌ را ول کردی، این‌همه اصرار کردم به حرفم نرفتی‌، حالا...»
«مهم‌ نیست‌. به‌ خاطر دكتر
...»
«همين
یارو داغونت‌ كرد. مثل‌ یك‌ سگ‌ گرسنه‌ كه‌ بيفتد به‌ یك‌ تكه‌ استخوان‌، افتاده‌ به‌ جان‌ تو.»
«آخ‌، ژاله!»
«می‌دانی‌ عباس‌، من‌ به‌ زندگ
یت‌ احترام‌ می‌گذارم‌، معذرت‌ می‌خواهم‌ اگر برای‌ مرگ‌ تو  ارزشی‌ قایل‌ نباشم‌.»
خیلی
دلش می‌خواست با هم باشیم و هر دومان‌ از تنهایی‌ خلاص شویم، هر روز صبح‌ با خیال راحت صبحانه‌ بخوریم‌، از این در و آن در بگوییم، موقع‌ رفتن‌ دو دقیقه‌ برای‌ بوسه‌های‌ مهربانانه‌ وقت‌ بگذاریم، و بعد من بر درگاه‌ بایستم‌ كه‌ او مرا از پایین‌ به‌ بالا و از بالا به‌ پایین‌ ورانداز كند، بعد با اخم‌ جانانه‌ای‌ بگوید: «خیلی‌ خوب‌، برو.»
از پله‌ها که پایین می‌رفتم، صداش را می‌شنیدم: «عزیزم، کی برمی‌گردی؟»
می‌رفتم و جوابش را نمی‌دادم. می‌دانستم که حتا به شنیدن یک کلمه هم خوشحال می‌شود، سرفه‌ای می‌کردم تا صداش را بمالانم و زود خودم را بیندازم به ازدحام خیابان و گم شوم.
آن اواخر که تصمیم گرفتیم هر کدام‌مان برویم سوی تنهایی خودمان، دیگر نمی‌پرسید کی برمی‌گردی. می‌گفت: «دو سه روزی می‌روم آپارتمان خودم.»
تصویر و تصور آپارتمانش مثل یک رشته برق تمام تنم را به رعشه می‌انداخت. مدت‌ها بود که دیگر آنجا شب نمانده بودم. از همسایه مریض طبقه بالایی‌اش می‌ترسیدم. ژاله دو سه باری او را در راه‌پله‌ها دیده بود.
می‌گفت: «بدبخت است. یک جوان مریض و تنها که خانواده‌اش از شرش خلاص شده‌اند. یک آپارتمان براش گرفته‌اند و ولش کرده‌اند به امان خدا.»
تمام روز می‌خوابید، و نیمه‌های شب بیدار می‌شد که ژاله را آزار بدهد. وان را پر از آب می‌کرد و در آن غوطه می‌خورد، زوزه می‌کشید، ناله می‌کرد، با چوب به زمین ضربه می‌زد، چیزهای نامفهوم می‌گفت، و بعد گریه می‌کرد.
شب‌هایی که پیش ژاله می‌ماندم بیش‌تر درد می‌کشید. زار زار گریه می‌کرد، با مویه‌هایی که آدم را از زندگی سیر می‌کرد. چند بار وحشت‌زده از خواب پریدم و خواستم فرار کنم که ژاله مانعم شد. وحشتناک بود، وحشتناک! احساس می‌کردم تمامی لحظه‌های ژاله را تسخیر کرده است. یکبار بهش گفتم: «چرا ازش شکایت نمی‌کنی؟»
«که چی بشود؟ آدم خودش را توی این دادگاه‌ها به گه بکشد، آخر سر هم بگویند شما خیالاتی شده‌اید خانم.»
اشک در چشم‌هاش حلقه می‌زد: «خسته شده‌ام عباس. می‌فهمی؟»
«خوب بیا اینجا بمان.»
چند ماهی‌ با هم‌ زندگی‌ كردیم‌. من‌ تمام‌ روز سر کار‌ بودم‌، و تا چشم‌ به‌ هم‌ می‌زدم‌ ساعت‌ كار تمام‌ بود. موقع برگشتن نیرویی مانعم می‌شد به خانه بروم، بی‌هدف در خیابان‌ها و فروشگاه‌ها می‌چرخیدم، عاقبت به گوشة تاریک کافه‌‌ای پناه می‌بردم، ساعت‌ها می‌نشستم، قهوه‌ای سفارش می‌دادم، سیگاری روشن می‌کردم، و بی‌حرکت به دود سیگار در فضا خیره می‌شدم.
از اسارت بیزار بودم، از خانواده کوچکی که به تدریج در خانه‌ام پا می‌گرفت متنفر بودم، از وطن، از خودم، از زندگی، از هرچه بوی وابستگی می‌داد نفرت داشتم؛ نقطه‌های فساد؛ خانواده، مردانگی، عزت، و غرور ملی. حالم از همه چیز به هم می‌خورد،
خریدی می‌کردم و خودم را می‌کشاندم به خانه. و از همان پایین پله‌ها می‌دانستم‌ شام‌ چی‌ داریم‌. نیرویی‌ به‌ من‌ هشدار می‌داد كه‌ بگویم‌ شام‌ خورده‌ام‌، میل‌ ندارم‌.
آبجو می‌نوشیدم. توی دلم می‌گفتم نان مایع، و می‌نوشیدم. خودم را اسبی می‌دیدم زین و یراق شده. می‌ترسیدم ژاله افسارم را به نرمی و مهربانی در دست بگیرد، و هر وقت خواست چنان‌ بکشد‌ تا از هر مانعی‌ بپرد و در هر دشتی‌ جولان‌ بدهد. مثل سرزمین پدری‌ام بود، دوستش داشتم ولی ازش می‌گریختم.
شب‌ها با
هم فیلم‌ می‌دیدیم. فیلم بهانه خوبی بود که قفلی به خودم بزنم. به فضاها و آدم‌های فیلم سرگرم می‌شدم، می‌رفتم به دنیای دیگری که اینجایی نبود، از مرزهای غیب می‌آمد تا کمی مرا ببرد. با فیلم می‌رفتم توی قفس؛ قفسی که کسی خلوتم را برهم نمی‌زد، و دست کسی به من نمی‌رسید.
اما در رختخواب باز گیر می‌افتادم. دست‌هام یارای پاسخ دادن به نوازش‌هاش را نداشت. به بهانه سیگار صورتم را می‌گرداندم که لب‌هام را نبوسد. بعد منتظر می‌ماندم تا خوابش ببرد. بی حرکت به سقف خیره می‌شدم
‌.
می‌خواستم تنها باشم و نمی‌توانستم، انگار دوربینی‌ به‌ زندگی‌ام‌ باز بود كه‌ حركاتم‌ را ضبط‌ می‌كرد.
نمی‌توانستم‌ راحت‌ لخت‌ شوم‌، نمی‌توانستم‌ درِ حمام‌ را باز بگذارم‌، یا هر جا دلم‌ خواست‌ دراز بكشم‌ بی ‌آن‌كه‌ كسی‌ نگران‌ من‌ باشد كه‌ متكا دارم‌ یا نه‌، سردم‌ است‌ یا نه‌، جام‌ راحت‌ است‌ یا نه‌. نمی‌خواستم ناگاه پتویی بیاید روی تنم، و بعد یکی بخزد زیر پتو و سخت بغلم کند.
آخ، ولم کن!
دنبال‌ خودم‌ می‌گشتم‌ و پیدا نمی‌كردم‌. شاید هم‌ بیهوده دنبال‌ پری‌ می‌گشتم‌. بعد می‌دیدم جلو آینه‌ دستشویی‌ ایستاده‌ام و دارم به‌ صورتم‌ آب‌ می‌زنم.
«این کی بود؟»
«تو کجایی؟»
نمی‌توانستم‌ تن کسی را تن او تصور كنم‌. دوربینی‌ هم در كار نبود. خود او‌ بود كه‌ مرا زیر نظر داشت، در تاریکی محض پیداش می‌شد، در خواب می‌آمد، و آرام نگاه می‌کرد.
چقدر در لحظه‌های دردناک او را بر درگاه‌ حمام دیدم و به خود لرزیدم. چقدر نیمه‌ شب‌ها همین‌جور كه‌ توی‌ بغل‌ ژاله‌ بودم‌، یكباره‌ سر بلند كردم‌ و او‌ را گوشة اتاق دیدم.‌ خیس‌ عرق‌، تند و تند لباس‌ پوشیدم‌ و در اتاق چرخیدم‌.
ژاله‌ نگاهم‌ می‌كرد: «چه‌ت‌ شد؟»
«هیچی‌.»
چقدر نیمه‌ شب‌ها چشم‌های‌ نگرانش‌ را در آینه‌ دیدم‌ که با لب‌های‌ لرزان می‌پرسید‌: «این‌ كی‌ بود؟»
آبی‌ به‌ صورتم‌ زدم‌، و در آینه‌ به‌ او نگاه‌ كردم‌: «تو كجایی‌؟»
«یك‌ جایی‌ هستم‌.»
وقتی‌ به اتاق خواب برگشتم‌ نه‌ پری‌ در كار بود و نه‌ ژاله‌ و نه‌ هیچ‌كس‌ دیگر. تنها بودم‌ و برف‌ می‌بارید.

@ October 16, 2005 7:40 PM | TrackBack
Comments

به نام عريان

جناب استاد معروفي
با درود
ما فرزندان مكتب جهانشمول عريان ايمان داريم كه
...و در آغاز فقط كلمه بود.سپس شعر و داستان طريقت هايي شدند براي عروج واژگان.
در امتداد تاريخ پر فراز و نشيب ادبيات جهان واژه توانست در اين دو نحله ي بزرگ تا آنجا كه بايد تراش هاي هنري لازم را بخورد اما متا سفانه مدتهاست كه شعر و داستان به جاي آنكه "وسيله هايي" براي پرواز واژگان باشند به مثابه واسطه هايي گريز ناپذير درامدند كه در چارچوبه هاي طلايي خويش آنها را بيرحمانه به بند كشيده اندو ... ما امروز اعلام مي‌‌كنيم كه ديدگاه عريان متعالي‌ترين راه نجات براي قلم‌هايي است كه مي‌خواهند، عاشقانه، خارج از تمام تعصبات ايدئولوژيك، پايه‌گذار دهكده جهاني ادبيات باشند.
امروز روحِ جامعة جهاني از جنگِ بي سرانجام جنسيتها چه از جنبه‌هاي طبيعي و چه ماوراء الطبيعي به تنگ آمده است و يگانه راه رهايي را نه در هم آميختن يا شكستن، بلكه فراروي هوشمندانه از قالبهايِ به ظاهر خلل ناپذير آنها مي‌داند و اين آغاز «جنسيتي سوم»در هستي است كه تنها از عهدة انسانهاي متفاوت بر مي‌آيد، در صورت تحقق اين امكان جريانات جنجال برانگيزي مانند «فمنيزم» به مصداق «چونكه صد آمد نود هم پيش ماست ......» ديگر دليلي براي ادامة حضور ندارند.
جناب استاد معروفي
ما فرزندان مكتب جهانشمول عريان ايمان داريم كه
شريعت(شعر و داستان)در طريقت(فراشعر وفراداستان عريان) در حقيقت(متن عريان)
يعني تمام مكاتب جهان از كلاسيسم گرفته تا پست مدرنيسم شريعت هايي بودند كه حال در طريقت به سوي حقيقت يعني از كثرت به سوي وحدت در حركتند
ما در قلب سرزمين اهورايي ايران اعتقاد به ارتباط بي واسطه با همه چيز داريم طبيعي ماوراي طبيعي كلي و جزيي وجنس سوم كتابي كه غريب به دو ماه است وارد بازار كتاب شده است حامل پيام اين مكتب جهانشمول ادبي است
منتظر راهنمودهاي شما عزيز در غربت هستيم!
دوست دارانتان و عاشقان شما
كارگاه هاي ادبي نيلوفر واميد وهليا

Posted by: هیئت مرکزی دیدگاه عریان at October 25, 2005 2:30 AM


كارون

كارون...كارون...
بزرگ ِ هميشه...
صداي باد را مي شنوي؟
برخيز و بيداد كن!!!
زلال ديروزي
بوي باروت مسمومت كرد؟؟؟
كمر بسته اند به نابودي ات
كه تو از قلب تاريخ سرچشمه گرفته اي...
برخيز و بيداد كن!!!
با اشكهايم سيراب نشوي،
خون من
از آن توست...
......................
وقتي كه قلب شهر مي تركد...
باز هم انفجار...باز بوي خون...باز ...هم...
فكر ميكنم به جاي توضيح ماجرا، بهتره از زيان نشريات و جرايد صادق و تيز بين داخلي نقل كنم. كه ماشالله هيچكدوم ار آمار هم صحيح نيست.
روزنامه ايران
شب گذشته رخ داد
انفجار دو بمب در اهواز
• بر اثر انفجار بمب ها در خيابان نادرى اهواز ۴ تن كشته و ۹۰ نفر مجروح شدند
• بمب ها كه در سطل زباله جاسازى شده بودند، نيم ساعت قبل از افطار در ساعت ۱۷‎/۲۰ و ۱۷‎/۲۵ دقيقه منفجر شدند
گروه شهرستانها- انفجار ۲ بمب نسبتاً قوى در يازدهمين روز از ماه مبارك رمضان در پرتردد ترين خيابان شهر اهواز به كشته و مجروح شدن دهها نفر منجر شد.
اين انفجارها كه در ساعات ۱۷‎/۲۰ و ۱۷‎/۲۵ دقيقه در خيابان نادرى اهواز رخ داد به علت نزديكى به زمان افطار روزه داران و ازدحام جمعيت در خيابان، تلفات جانى و مالى بسيارى بر جاى گذاشت. به گفته منابع آگاه، بمب ها در ۲ سطل زباله كه چند متر از يكديگر فاصله داشتند، در حد فاصل خيابان نادرى چهار راه شهداى اهواز كارگذاشته شده بود. انفجار ها علاوه بر كشته و مجروح كردن شمار زيادى از روزه داران اهواز، موجب رعب و وحشت مردم، خرد شدن شيشه هاى تمامى ساختمانهاى مجاور وتخريب دهها وسيله نقليه شخصى و عمومى شد.
شريفى معاون سياسى امنيتى استاندارى خوزستان ساعتى پس از انفجار در محل حادثه از كشته و مجروح شدن دهها نفر خبر داد. بر اساس آخرين خبر ايرنا اين حادثه ۴ كشته و ۹۰ مجروح بر جا گذاشته است. وى با اشاره به اينكه تاكنون هيچ گروهى مسؤوليت اين حادثه را بر عهده نگرفته، گفت: اظهار نظر درباره علل حادثه و ارتباط آن با انفجارهاى اين شهر قبل از انتخابات زود است. در اين حال خبرنگاران ما از محل حادثه گزارش دادند آمبولانسها شمارى از مجروحان را كه دچار جراحت هاى شديد بودند، به بيمارستان هاى نزديك به محل حادثه منتقل كردند. اين گزارش مى افزايد؛ يك پژوى ۴۰۵ نيز كه نزديك به محل حادثه پارك بود، بطور كامل در آتش سوخت. به دنبال انفجار بمب ها، تمام مغازه ها و واحدهاى تجارى، مطب پزشكان و كلاس هاى درس در منطقه تعطيل شد و مأموران انتظامى و امنيتى مسيرهاى منتهى به خيابان نادرى را مسدود كردند. مشاهدات صورت گرفته از محل حادثه حاكى است كه براثر انفجار بمب پاركينگ طبقاتى كميته امداد در خيابان نادرى كه از جنس شيشه بود، فرو ريخته است. يك منبع آگاه امنيتى نيز گفت: بررسى هاى اوليه نشان مى دهد بمب هاى منفجر شده از لحاظ تخريب شباهت زيادى با بمب هاى به كار رفته در انفجارهاى چندى پيش اهواز دارند. شهر اهواز ۲۲ خردادماه گذشته نيز شاهد ۴ مورد بمب گذارى بود كه براثر آن دههاتن كشته و مجروح شدند.
به گزارش فارس پيش از اين وزارت اطلاعات در ۲۴ مردادماه با صدور اطلاعيه اى از دستگيرى تمامى عوامل بمب گذارى و اغتشاشات استان خوزستان و دخالت سرويس هاى اطلاعاتى خارجى در اين حوادث خبر داده بود. در اطلاعيه وزارت اطلاعات آمده بود: مستندات، اطلاعات و همچنين اعترافات عوامل دستگير شده حاكى از سرسپردگى دستگير شدگان به عوامل و گرو هكهاى تجزيه طلب و معاند و نيز ارتباط اين افراد با سرويسهاى اطلاعاتى در خارج از كشور بود و تحريك مستقيم و غير مستقيم آنان در برهم زدن امنيت و آسايش شهروندان و ريختن خون افراد بى گناه محرز شده است. سيد خليل اكبر السادات رئيس دادگسترى استان خوزستان نيز هفته گذشته در حاشيه جلسه رؤساى كل دادگسترى هاى سراسر كشور در گفت وگو با خبرنگاران نقش عوامل خارجى در بمب گذارى هاى اخير خوزستان را براساس تحقيقات صورت گرفته محرز دانست و گفت: عوامل اصلى بمب گذارى ها ايرانى بودند كه از طريق عوامل خارجى پشتيبانى مى شدند.
.................................................................................................
روزنامه شرق
فجار اهواز پنج كشته داشت
گروه اجتماعى: بر اثر دو انفجار پياپى در شهر اهواز دست كم ۵ كشته و ۵۰ نفر زخمى شدند. اين انفجار حوالى ساعت ۱۷ ديروز و در خيابان نادرى اهواز كه خيابان اصلى اين شهر است روى داده است. منابع آگاه از قرار گرفتن بمب هاى منفجر شده در داخل سطل هاى زباله خبر مى دهند. بر اثر اين انفجارها خسارت هاى جدى به ساختمان هاى اطراف محل بمب گذارى وارد شده است. بنا به اظهارات معاون استاندار اهواز هنوز از تركيب مواد منفجره اطلاعى در دست نيست، اما خبرگزارى فارس در گزارشى از شباهت بمب هاى منفجر شده به ساير انفجارهاى شهر اهواز خبر داد. اين دومين انفجار شهر اهواز در ۵ ماه گذشته محسوب مى شود. اواخر خردادماه و در آستانه انتخابات رياست جمهورى نيز شهر اهواز شاهد وقوع سلسله انفجارهايى بود كه به كشته و زخمى شدن جمعى از شهروندان اهوازى منجر شد. ماه گذشته هم چندين انفجار در مسير لوله هاى نفت اهواز روى داد. پس از اين انفجارها وزارت اطلاعات با صدور اطلاعيه اى سرويس اطلاعات انگليس (اينتليجنس سرويس) را به عنوان برنامه ريز اصلى اين انفجارها معرفى كرد. بر اساس اطلاعيه وزارت اطلاعات اين نتيجه پس از انجام بررسى هاى لازم و بازجويى از عوامل دستگير شده به دست آمده است.

چه بايد كرد؟؟؟
http://zane-roozhaye-barfi.blogfa.com

Posted by: الهه at October 18, 2005 11:50 PM

تازگی ها با تنها قلمی که حال می کنم (خیلی زیاد) قلم توست که جزء ناگفته هاست.
مثل پیکر فرهادت ... نمی دونم چقدر طول کشید تا تما مش کردم ...
مثل سمفونی مردگانت که 4 هفته اون دنیایم کرده بود ....
همیشه باشی و گویا .
پایداریت را می طلبم .

Posted by: شایان at October 18, 2005 7:01 PM

سلام دوست من
اینبار هم زیبا و جالب بود اینگونه تفکر میتونه خیلی به جامعه کمک کنه من خوشحالم که شما اینگونه می اندیشی امیدوارم در تمام مراحل از زندگی و در تمام
عرصه ها بخوصوص در همین زمینه که دارین فعالیت میکنید موفق و پیروز باشین
عدالت علی آپه و منتظر حضور شما.یا علی

Posted by: محمود at October 18, 2005 6:02 PM

ميزان كمنت ها ي اينجا كم شده يا علت ديگر دارد؟...
من فكر ميكنم بايد كتاب را به صورت كتاب در بيرون يا اينترنت منتشر ميكرديد. البته يك نظر شخصيست.عليرضا

Posted by: عليرضا at October 18, 2005 3:23 PM

خوبي مرد بزرگ؟
خسته نباشي. ديگه رمانت را نمي خوانم. منتظر مي مانم تا كامل شود.
اينجوري همه اش فكرم مشغول مي شود.
دلم ميخواهد يك روز بنشينم و داستان كامل را بخوانم و يك ليوان چاي داغ بنوشم.

Posted by: mohamad bairami at October 18, 2005 1:29 PM

(:

Posted by: ... at October 18, 2005 1:24 PM

چيزي ميشه گفت ؟ نه خداييش ميشه چيزي نوشت ؟

Posted by: baharnarenj at October 18, 2005 10:11 AM

هميشه باشيد

Posted by: najla at October 17, 2005 5:11 PM

چه دلنشين بود دلم هم براي تو سوخت هم براي ژاله ..... اي انسان چه موجودي عجيبي هستي ........

Posted by: ronak at October 17, 2005 7:31 AM

عمو جون این سایت آشوب ما رو هم ببین و اگه پسندیدی معرفی کن / درهر حال من که لینک وبلاگ شما رو با افتخار در آشوب گذاشتم / شاد و موفق باشی / بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at October 17, 2005 3:57 AM

شعر سقوط از دادامن :
نوشتند و به قابي از طلا بر بام ميدانها عيان كردند
((ليلي مرد))
همه مردان به وهم آشكاري جامه ي عشق زنان را مرده مي ديدند
زنان هم بر غم جانكاه مجنون سخت خنديدند
دگر دستي براي همدمي سويت نمي آمد
دگر شعري نداي عاشقي بر جان نمي آموخت
همه در خود
همه درگير
همه در دام و هم زنجير
همه سرد و
همه مرده
بسان تك سوار خسته اي غمگين و سرخورده
همه زهد و
همه سالك
قباي مردگان را بر تن آورده
غزل هم شكل خود را
در دل سرد تباهي بي زبان مي يافت
همه كاتب
به هر مكتوب
همه مزدور و هم جان كوب
همه باور نهان كرده
يقين را بهر تقوي نيمه جان كرده
همه در ذكر مرگ و
مردگان را زنده مي ديدند
جهان را وانهاده
بر حوري و باغ او
به ذكر نوحه و شيون
از اين دنيا گياه درد مي چيدند
همه راوي و از جان ترك
همه ناجي بعد از مرگ
همه مردند و فردايش
ولايت بر جهان مردگان بس سهل و آسان شد
و فتواي دگر
بر جان سخت مردمان آمد
نوشتند و به قابي از طلا بر بام ميدانها عيان كردند
كه مجنون نيز خواهد مرد
www.dadaman.5u.com

Posted by: دادامن at October 16, 2005 11:42 PM

چرا اسم كتاب تماما مخصوص است؟!!

Posted by: عليرضا at October 16, 2005 10:03 PM

همیشه می آیم اینجا و چون گنجشکی به تکه ای ادبیات ایرانی نوک می زنم و بر می گردم

Posted by: سرزمین رویایی at October 16, 2005 9:37 PM

با سلام به هستی.
شروع کار نوشتن در این اطاق خالی را با تشکر و سپاس از مهربانی و صبوری و میهمان نوازی زیتون، این بانوی شیرین نگار و آقای معروفی، ادیب و رمان نویس محبوب وطنم که چشمانش از قانون فدا کردن خویش که همان عدم زور و رنج خود آگاه میباشد و با من سخن میگوید شروع میکنم. باشدمرحمی گردد بر زخمهای التیام نیافته ام.
http://saidazberlin.blogspot.com

برقرار و سرافراز باشید.
سعید از برلین.


Posted by: سعید at October 16, 2005 8:52 PM
Post a comment









Remember personal info?