October 25, 2005

عاشقانه‌ها


چه جوری فرار کنم
که مرا بگيری؟
چه‌ جوری بجنگم
تا اسيرم ‌کنی؟

اگر بگويی "بوسم داشته باش"
"بوست دارم" را
به تالار لغات نمی‌برم
پيش از جنگ
تقديمش می‌کنم به ديگران
مثل آتش
حتا اگر به کوه قفقاز زنجير شوم.

به جای پيرهن
زندگی‌ام را تنت می‌کنم.

دلم را گوشه‌ی واژگانم
گره می‌زنم
راه نرو!

تو به جانِ آویخته‌ام
بوسه بزن
تا دستان زندگی خط بخورد.

اين باران
بند نمی‌آيد
آه می‌کشم
و به آسمان فوت می‌کنم.

هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست.

@ October 25, 2005 5:14 AM | TrackBack
Comments

مطالب و فضاي جالبي درست كردين؟شما يك گروه هستيد؟
مي شه كمي راجع به خودتون و اعضا توضيح بدين لطفا!
چطوري مي شه عضو سايت شد؟

Posted by: noshafarin at October 21, 2008 7:05 PM

كار خيلي بدي مي كني كه درس تو ول مي كني اگه دختر تو رو دوست داشته باشه مي تونه خانوادشو راضي كنه

Posted by: شیرین at September 14, 2006 4:00 PM

من و دل باز دگر روز از این کوچه گذر خواهیم کرد و عاشقانه ها را دگر بار فریاد خواهیم زد من به دنبال چون تویی وتو همچنان تنها از کوچه معشوقه ما میگذری؟

Posted by: عطا at July 14, 2006 4:57 PM

سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
خوشبختي داشتن دوست داشتنيها نيست! دوست داشتن داشتنيهاست

Posted by: پسر بد at June 27, 2006 11:26 AM

عزیزم کلام اول و اخر من در اینجا بهترین شیواترین و بسیاری ترین های دیگر من این جمله است دوستت دارم..........................
خیلی خوب

Posted by: مهرداد at June 14, 2006 10:08 PM

همه چيز خيلي بي مزه بود فك ميكردم اين عاشقانه ها به حال تر از اين حرفا باشه

Posted by: سپیده at May 15, 2006 1:59 PM

دیگه نمی دونم کجا باید برم و عشقتو فریاد بزنم فقط از خدا می خوام اگه واقعا با هم خوشبخت میشیم مارو بهم برسونه برامون دعا کنید برای همه عاشقانی که عشقشون پاکه

Posted by: دلشکسته at April 9, 2006 10:20 PM

من در دانشگاه عاشق دختری شدم و بعد از مدتی آنقدر به او علاقه مند شدم که هیچ مانعی برای ازدواج با او ندیدم.وقتی پدر او موضوع را فهمید او را از دانشگاه برداشت و به خانواده ما گفت هر گاه پسر شما بزرگ شد و سربازی رفت اونوقت من هم دخترم را تقدیم میکنم ولی تا ان موقع اجازه ازدواج او را نمیدهم .حالا من هم درس را رها کردم و دارم میرم سربازی میخواستم نظر شما رو بدونم.

Posted by: میثم at March 3, 2006 5:28 PM

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
وتنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد.
و خاصيت عشق اين است.
با وجود چون شمايي به ايراني بودنمان هنوز افتخار ميكنيم.
ممنون

Posted by: نيلوفر at January 4, 2006 9:05 PM

...دل تو پيراهن من است كه تنگ مي شود برايت

Posted by: farzad at December 5, 2005 3:05 PM

Salam.
I love your poetry Aghayeh Maroofi aziz,man dar Los Angeles hastam va delam tangeh Iran ast.
Asheghaanehayeh shoma ra doost daram.
Neli

Posted by: Neli at November 30, 2005 8:04 PM

هر چيز را هم كه تقصير من بيندازي
عاشق شدن من تقصير توست

مدتها بود كه دنبال كلامي مي گشتم كه عمق احساسم را بيان كند. اجازه ميدهيد از اين جمله در وبلاگم استفاده كنم؟

Posted by: se taar at November 15, 2005 10:37 PM

اگر تنهائي نبود ، خدا هم نبود! خدا زاده تنهائي بشر اوليه بود و كلمه و شعر زاده تو ، كه بودي و شدي ! خدا تنها بود، پس عشق را آفريد و براي عاشقي ترا، و اگر تنهايي تو نبود: كلمه نبود ، شعر نبود ، عشق نبود و خدا هم نبود . خدا جهان را در هفت روز آفريد و تنهائي تو ، خدا را در روز هشتم آفريد.

Posted by: حميدرضا سليماني at October 28, 2005 8:25 AM

"هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست.".

سلام آقای معروفی، عاشق شدنم تقصیر شماست
از شما به این خاطر متشکرم.
شاد و بر قرار باشید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at October 28, 2005 4:27 AM


فيزيوتراپی به سبک ملاها:

در قرنطينه طبقه ١٢، چند نفری بر سر گنجی می‌ريزند و طی يك روز او را سه بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند به طوری كه غرق خون می‌شود و دستش جراحت عميقی بر می‌دارد؛ سرش را به شدت به تخت می‌كوبند و در حالی كه الفاظی بسيار ركيك و زننده به كار می‌بردند، می‌گفتند: كسی كه چنين است، "خودش بايد برود"........

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news/more/4895

پ.ن. اين آقای ابطحی عزيز خودمان که از ژاپن تا انگليس هر روز در حال شرکت در کنفرانس و مقاله دادن در مورد گفتگوی تمدن ها هستند، و هر شب افطار هم با ساير اصلاح طلبان و روحانيون «مبارز» مشغول دود کردن دخانيات - خوب است روی يک قوطی سيگار هم شده دو کلمه ای در محکوميت اين جنايات بنويسند و از آقايان امضا بگيرند. ثوابش از آن حرف های کليشه ای تو کنفرانس بيشتره!!!

Posted by: آرش at October 26, 2005 11:07 PM

گاه پشت اين واژه هاي ساده ،جرياني مهيب از معنا مي بينم.ادراكي رشك برانگيز از جهان.
آنقدر هم بي تقصير نيست كه شانه بالا بياندازدو خيره شود به دنيايي ديگر.
_ من كه جز تو كسي را نداشتم،كسي را ندارم،كسم را از من نگير.
مي گيرند و رهامان مي كنند در تاريكي،
و چقدر پياده رو گز كنيم،چقدر در باران بايستيم و پشت قطره ها بنشينيم به تماشاي اينهمه چهره تا مگر از آن ميان چهره ي تو پيدا شود؟
عاشق شدنم تقصير تو بود،گفتم كه به جاي پيرهن، زندگي ام را تنت مي كنم،گفتم كه...
بدون تو چه فرق مي كند كجا باشم،ايلام،برلين،تهران،كبك،اين قصه با كه بگويم؟و تازه چه بگويم؟
عباس عزيز ،يك قصه دارم،اگر بشود اسمش را قصه گذاشت،شايد جايي نمي گويم مرهم،دستكم زخم كهنه اي را باز كند.

"ركعتين في العشق"

"در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون"

و این حروف با نستعلیق شکسته نشسته بود بر دیوار اتاق تو و تو هزاران بار اذان این رکعتین را

شنیده بودی و انگار برای به جای آوردن همین نماز آمده بودی به جهان.

ساعت هشت بود و بعد نه و بعد ده و همینطور این مسیر هموار را بگیر و برو آن ته که سمت چپش کوچه ای ست و در آن کوچه دو دست بریده شده پیچیده لای یک چادر نماز ...زیر یک درخت .

بارها به هر رهگذری که می رسیدی :" ببخشید آقا ...خانوم...ساعت چند است"؟

و هر بار تمامی آنها این پاسخ دراز را می دادند و تو هر بار طوری که انگار پاهات قفل شده باشند باز می گشتی و دوباره صبح همین ماجرا...

هر شب ماجرا همین بود.تجهیزاتمان را بر می داشتیم و به ستون یک راه می افتادیم دنبال حاج ملهم و می رفتیم آنسوی مرز...و این تو بودی آن شب تاریک که چشم های سوزنی ات را چرخاندی . چیزی گفتی در گوش حاج ملهم که گفت " بزنید". و یک ثانیه بعد درخت شعله زد و پاییز شد و چند شبح سیاه تلپ ریخت روی خاک...

داغ بود و درخت دستی بود که اشاره می کرد :"بیاین ...بیاین...

کشیده شدیم به آن سمت و حاج ملهم زیر لب غرید و تو نشستی به زانو و سرنیزه زدی به دل زمین و پیش رفتی و میخ شدی گوشه ای و گفتی : مین...آرام دورش را خالی کردی و آمدی که بکشی صدایی گفت :نه...و دو دست بریده پاشید خون روی چهره های ما...

"با دست ها چکار کنیم حاج ملهم" ؟

پیچید لای چفیه اش مثل دو کبوتر مرده گذاشت پای درخت.

سبز بود و امام تکیه داده بود در سایه اش و حاج محسن با دست هایش در هوا حرف می زدو ناوها پیش می آمدند به سوی تنگه و خبرنگارها با دوربین زمان را عکس می کردند که امام تکانی به ابروی چپش داد و گفت :بزنید.

و ما پیش می رفتیم بر دامن خلیج و تو هر بار این قسمت روایت فتح را که می دیدی اشک می ریختی شور انگار موج از دو سوی قایق که تند...
خیز برداشتم به سوی تلفن ...رفته بودی آن صبح...آن ساعت هشت...بغض شکسته ی تو بود که می ریخت در اتاق من...

"اینجا زیر این درخت امروز خبرهایی هست سعید"

"بگو هر چه می بینی بگو"

"آذین بسته اند شاخه ها را...صدای پای پای رقص می آید...کسی می خواند...ماشین سورمه ای رنگی را پوشانده اند با گل...و یک آقا با پیشانی قلمبیده...یک چشمش بی روح عینهو دجال ایستاده کنار در..."

" سعید...با گریه...: آی سعید... زود... برو میدان انقلاب، آن دوروبرها که بگردی درویشی با قفس طوطی اش فال حافظ می گیرد ...از او ...

ساعت هشت بود و بعد نه و بعد ده و همینطور آن مسیر هموار را گرفتم و رفتم تا آن ته که سمت چپش کوچه ای بود و در آن کوچه یک درخت و زیر آن درخت عروس می بردند...

تو ایستاده بودی...در ابتدای کوچه ایستاده بودی...بدون دست...از پشت روی شانه ات زدم ...از پشت...برگشتی ...انگار زیر پات به اندازه ی یک نفر باران باریده بود.

"چی شد سعید"؟

لای چفیه را باز کردم...

"حاج ملهم گفت:بزنید".

Posted by: saeed daraee at October 26, 2005 6:43 PM

مطلب پيشين كه گذاشته بودم از روي شناختي بر اساس نشانه ها بود ولي امروز با ديدن پستي در ملكوت يك كلمه حرفي براي گفتن نيست... انكه بخواهد خود ميفهمد. بسيار ممنون ميشوم و الطفا پست پيشين و اين پست مرا حذف كنيد . بعنوان يك خواننده به سايت هايي كه از چنين افرادي حمايت يا راهبردي ميشوند كاري ندارم با وجود اينكه بسيار مايل به خواندن نوشته هاي شما و يكي دونفر ديگر در اين مجموعه زين بعد به انها سر نخواهم زد و در ين موقعيت با بخشي از نوشته هاي شما نيز كه از داد و بيداد در مملكت و نقد افرادي سخن ميگويند نميتوانم با باور بنگرم چون ميبينم با تضاد كامل از اگاهي و شناخت روند تدريجي ماهيت افراد و فرهنگ در ايران ميباشد. بنظرم يك مخالف سياسي نميتواند ناا گاه باشد. درضمن به افرادي كه در قبل ازين حلقه بيرون شدند يا همگوني داشتند به اين اگاهي تصادفي و اجبار يشان تبريك ميگويم. عوض شدن لباس اينها نيز در اينده برايم هيچ توجيهي و جاي قانع گرديدن ندارد . موفق باشيد. عليرضا

Posted by: عليرضا at October 26, 2005 5:44 PM

آه....كي هست كه اين را بفهمد و قدر بداند.

Posted by: mmahboobe at October 26, 2005 3:25 PM

شاعر شده ايد....................................................................

Posted by: mahta at October 26, 2005 12:05 PM

عباس آقا بت شدي مي پرستندت .مقام الوهيت وربوبيت را بهت تبريك ميگم .گرچه مثل فرعون ان ربك اعلي نميگي اما مخالفت هم نمي كني.اگه يك نفر هم بدست تو به اشتباه بيفته اين براي تو كافيست .ديگر از هيچ گناهي نترس

Posted by: خناس at October 26, 2005 11:23 AM

افسون گر بود ، بي نهايت زيبا ...

Posted by: ماه کولی at October 26, 2005 8:41 AM

كسي به لحظه هاي من نهيب ميزند كه او
به انتهاي خانه ات رسيده است
...

Posted by: شبنم at October 26, 2005 12:39 AM

سلام مرد بزرگ.
اوضاع قلبت چطور است؟
خوش به حالت كه كسي هست كه برايش از عاشقانه ها بگويي.
كسي هست كه دوستت بدارد و تو عاشقش باشي.
و خوش به حال كسي كه عاشق توست.
مواظب سلامتي ات هم باش.

Posted by: mohamad bairami at October 25, 2005 9:54 PM

سلام آقای معروفی.
پایانش را چقدر دوست داشتم. بی نظیر بود.

"هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست."

موفق باشید.
نیما


Posted by: نیما نیلیان at October 25, 2005 8:18 PM

اشعار قشنگيست چون قبل .
غير اين ميخواستم بگويم به تصادف توسط خبري به اين سايتي كه نميشناختم بر خوردم كه مركز فرهنگي انجمن اسلامي دانشجويان لندن است كه مشكلي هم نيست بنظرم خوبست اينطور همه چيز مشخص است http://www.kanoontowhid.org/index.php
با تمام احترام براي كل افراد اين حلقه و علاقه ام به افرادي نيك درينجا فقط برايم كل ماهيت حلقه ي ملكوت با اين مسايل و حركتهاي اوليه ي ان جالب است كه خب ابزار تبليغ دموكراسي خوبي دراين ايدوولوژيند. من اين نظر را از ابتدا داشته ام و هنوز نيز دارم و ا از ابراز ان ابايي ندارم چون نظر مخرب ندارم.انساني كه انرا مخرب بداند از انديشه در هراس است . اين نظر شخصيم است كه بر ان تاكيد ميكنم چون از نسلي هستم اين حركت ها را متاسفانه ميشناسد نه بر اساس عقده بلكه انچه وجود دارد و سوالاتي دارم بسيار فردي كه پاسخ هاي ان جالب خواهد بود گرچه اين سووالات هيچگاه نبايد مطرح شود چون به سرعت بعنوان مثلا شخصي تلقي ميگردند . از سرمايه هايي كه خرج ان ميگردد و حركتهاي فردي و تحصيلي ديگر كه براي ان اهميت قايلم چون همين افرادند كه سيستم حكومتي را تشكيل ميدهند و اصلا برايم رنگ و بوي ديگر گرفتن يا داشتنشان مهم نيست. معتقدم لباس ديگر پوشيدن دشوار نيست.فقط برايم جالب است . در كنار اين افراد به خوبي ميزيم ولي هيچگاه دست دوستي يا همكاري نيمفشارم و به نوعي موجوديت هر تشكيلاتي را با دموكراسي معني نميكنم هميشه سووالاتم در ذهنم پيشقدم خواهد بود كه حق مطرح شدن ندارند . انديشه را هميشه مقدم ميشمارم. وقتي به ان سايت و بعد سايتهاي ديگر نگاه انداختم واقعا بدون اختيار ياد اينجا و ياد افراد ديگري افتادم فقط همين

Posted by: عليرضا at October 25, 2005 8:16 PM

سلام همسايه ! نوشته هاي زيبايتان لطافت خاصي به روح ميبخشد . با اجازه لينكتان را اضافه ميكنم . زنده باشيد .

Posted by: آینا at October 25, 2005 3:24 PM

همون حرف هاله.

Posted by: جواد ـ ق at October 25, 2005 2:09 PM

هر شب نبودنت را مشق ميكنم
ولي باز انشاي من از حضور تو پر است.

Posted by: nasser at October 25, 2005 12:36 PM

و این جرم چه زیباست، حال تقصیر هرکه میخواهد باشد حتی آسمان...

Posted by: فواد at October 25, 2005 11:32 AM

مخمل. مثل مخمل هستی عباس جان.

Posted by: هاله at October 25, 2005 11:31 AM

درست مثل هميشه , چرا اينقدر گلايه از عاشق شدنت بي هنگامت مي كني استاد ؟
بي انصافي نبايد كرد ....

Posted by: samira at October 25, 2005 9:16 AM

زندگی دو نيمه داشت

نيمی صورت زخم خورده تو

نيمی دهان چاک خورده من

که افتاده بود زير پا

و دل هايی که مدام

مدام

از روی آن رد می شدند

Posted by: شيدا مخمدي at October 25, 2005 7:45 AM
Post a comment









Remember personal info?