November 29, 2005

وقتی نيستی


عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آيم
تا آخر راه
و هيچ نمی‌پرسم  از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌ميرم
يا عاشقم نباشی؟

اين که عاشقی نيست
اين ‌که شاعری نيست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

 با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟

در بوی نارنجی پيرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و  دنبال دست‌هات می‌گردم
در جيب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟

همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.


با تو بميرم
يا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت
. 

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
 

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نيستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

واژه‌ها را نفرين می‌کنم
و آه می‌کشم
در آينه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم

بی چتر.

من
بی تو
يعنی چی؟

غمگين که باشی
فرو می‌ريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است. 

تو بيش‌تر منی
يا من تو؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زير لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
جان دلم!

November 27, 2005

عکس‌ها


با تو از دلم می گویم

دلی که بی‌حیا جلو چشمانت برهنه می‌چرخد
و با هر نگاه تو
وسط چشم‌خانه‌ی پر اشکم
خنده شادی سر می‌دهد.
آن همه باد و طوفان
اگر آنجاست تا تو را گم کنم
آقای من!

لبخندی بزن تا در افق
همچو خورشید تا همیشه پیدا باشی

می‌دانی؟
از آن‌رو نمی‌خوابم
که با تو هیچ گاه شب نمی‌آید
.

اين عکس‌ها را نگاه کن
تمام آدم‌ها را
بامن دوره کن
دوره‌ها را دور بزن
دستم را بگير
و  در خانه‌ها و چهره‌ها
بچرخ با من.

یکریز به خودم می‌گویم
تو را خواب دیده‌ام
و تو هنگام خواب
هی دور من می‌چرخی
دلتنگ
نگاهت می‌کنم
نگاه بر لب‌هام می‌گذاری
و می‌گویی: عشق من!
صدای تو می‌پرد توی چشم‌هام
و حلقه حلقه اشک درونش می‌گردد.

وقتی چهره
چروک می‌خورد
دل آينه می‌شکند؟
انگار يک قرن گذشته است
اين پيری زودرس
حيرت‌انگيز نيست؟
چرا همه در عکس پير شده‌اند؟

هنوز اشک‌هام نریخته بود
خم شدی روی صورتم
و اشک‌هام را نوشیدی.

بس کن
ديگر ورق نزن
دستم را بگير و
کنار من بمان.

حالا تو خوابی آقای من!
و من اینجا با خودم می‌گویم؛
همین چند لحظه پیش
گریه کردم
اما اشک‌هام گم شد!

نگاه کن!
ميان اين‌همه آدم‌
که در عکس پير شده‌اند
من و تو
جوان مانده‌ايم
می‌بينی؟
مثل روز اول.

November 24, 2005

روشنفکران دينی نظام

                                                                                                       يک نامه برای تو

امشب باز غمگينم و ابرآلود. حالت آدمی را دارم که از کوره‌های آدم‌سوزی نجات پيدا کرده، و دارد در قطاری به مقصدی نامعلوم سفر می‌کند، و برای شهرش و زادگاهش و ميهنش و خانه‌اش و فرهنگش گريه می‌کند. به قول تو؛ اين ايران من است، تنها جايی که اجازه می‌دهم خاکش بغلم کند.
من نسبت به آن بازجوی روانی که پرونده‌ی سعيدی سيرجانی را بسته بود و پرونده‌ی مرا گشوده بود تا حسابی  مرا بچلاند عصبانی نيستم، او يک مزدور بوده که نمی‌فهميده چه بلايی سر مملکتش می‌آورد، شايد. او را بخشيده‌ام، هرچند کابوسش هنوز رهايم نکرده است.
روشنفکران دينی درون نظام را اما نمی‌بخشم. و تمامی گناه را پای آنها می‌گذارم که ربع قرن بيرونه‌ی نظام را ماله کشيدند تا جنس مرغوبش کنند و به غرب بفروشند و در جهان برای اين اژدها جا باز کنند.
دولت‌مردانی که در قدرت شاهد اين همه جنايت فجيع بودند و مهر سکوت بر لب زدند و عاقبت وقتی باطله شدند، به کنجی خزيدند و در عافيت‌طلبی شعر زمستان را زير لب زمزمه کردند: زمستان است، سرها در گريبان است...
حتا حالا نيز حاضر نيستند لب باز کنند و حقيقت را برای مردم بگويند. نمی‌دانند که خودشان قربانيان اصلی اين نظام‌اند. و هنوز به اين جهنم اميد بسته‌اند.
اين حکومت ربع قرن زور زده و هزاران آدم برای خودش درست کرده، و بعد می‌بينی که مثل سوسک باهاشان برخورد می‌کند، با دمپايی می‌کوبد توی سرشان که پهن شوند کف حياط يا حيات.
باور کن جز اين نبوده و نيست عزيزم. مگر نديدی اين نظام با آدم‌هايی مثل مهاجرانی و عادلی و کرباسچی چه کرد؟ يکی حدود بيست سال معاون رييس جمهور و نماينده و به قول خودش دولت‌مرد بود، آن يکی سفير ايران در ژاپن و لندن بود، رييس بانک مرکزی بود، و آن ديگری تجربه‌ای در شهرداری و شهرسازی کسب کرد که نمی‌توان ساختن‌هاش را نديد. اينجور آدم‌ها در رده‌ی وزير و وکيل و استاندار و سفير يکی دو تا که نيستند! يک پادگان آدم بوده‌اند که حالا از ديد نظام اصلاً آدم به حساب نمی‌آيند و فله‌ای جابه‌جا می‌شوند.
اين چهره‌ها چقدر برای همين رژيم تجربه کسب کرده باشند خوب است؟ اما می‌بينی که با يک فوت می‌روند توی هوا تا باد ببردشان. به همين راحتی می‌بينی که حکومت اسلامی به چهره‌هايی که خودش ساخته رحم نکرده، چه رسد به شاعر و نويسنده و آثار باستانی و بناهای ملی و پاسارگاد و تخت جمشيد.
در روزهايی که سعيد امامی و شاگردان مدرسه حقانی لشکرکشی می‌کردند تا زيرآب نويسندگان و روشنفکران را بزنند، کسانی هم بودند که می‌خواستند فرزدق و عنصری بسازند برای دربار حکومت اسلام، معتقد بودند امام حسين به فرزدق پول داد تا شاعر اهل بيت شود، پس اين شاعر ماعرها را هم می‌شود فرزدق کرد. با همين حرف‌ها بود که صلاحيت خودشان را احراز نمودند تا دولت‌مرد بمانند. و به همين راحتی از کيسه‌ی اهل قلم خرج کردند که وجيه‌الدوله شوند، بعدها هم يکی يکی رفتند کنج عزلت که وجيه‌الملة شوند! کتاب نوشتند و گفتند ما ربع قرن دولت‌مرد بوديم، حالا می‌خواهيم بقيه‌ی عمر را دولت‌نامرد باشيم.
خيال می‌کردند شتر بلا فقط جلو خانه‌ی داريوش فروهر زانو می‌زند، خيال می‌کردند وقتی ماشين مرگ به حرکت درآيد به آنها رحم خواهد کرد، نمی‌دانستند شمشير اين اسلام گردن بچه‌های خودش را هم روزی می‌زند. و بدجوری هم می‌زند!
هنوز هم اين آدم‌ها خيال می‌کنند نظام اسلامی رودل کرده، بعد حالش خوب می‌شود، و باز اين‌ها بر می‌گردند سر پست‌ها و مقام‌هاشان. و عجيب اينجاست که هنوز هم خيال می‌کنند محمد مختاری و ميرعلايی و دکتر سامی و سعيدی سيرجانی و آن‌همه آدم، اجل‌شان رسيده بوده که بايد کشته می‌شدند، نمی‌دانند که مرگ فجيع جلو خانه‌ی همه‌شان خيمه زده است. نمی‌دانند قافله پس و پيش است.
ندانم‌کاری دولت‌مردان بی‌کفايت امروز، يا ماله‌کشی دولت‌مردان با کفايت ديروز فرقی با هم ندارد؛ نتيجه‌اش شده اين اژدهايی که هردو گروه پرورده‌اند و به جان ايران انداخته‌اند. و اين نتيجه جامعه‌ی بی حزب و سازمان و تشکيلات است که مثلاً ما به جای داستان نوشتن  و شعر سرودن بايد بار حزب و رسانه‌های همگانی را بر دوش بکشيم. خب می‌کشيم، اما از حکومت که بگذريم، حالا شيرازه‌ی کشور ما ايران در آستانه‌ی فروپاشی است. هيچ انسانی حاضر نيست پيشينه‌ی فرهنگی‌اش قربانی چيزی شود که بعدها به خاطرش نتواند جبران مافات کند. هيچ بشری دلش نمی‌خواهد وطنش را ميدان جنگ ببيند که بعدها چند نسل بهای کشتار آدميان را به دوش کشند. و هيچ آدمی آرزو نمی‌کند حاکمان کشورش در مچ‌زنی‌های کشتار جمعی برنده يا بازنده شوند و تاوانش را آيندگان به بيگاری و بدنامی بپردازند. و هيچ فردی ويرانی و گورستان را تنها راه سعادت مردم نمی‌شمارد؛ مگر دشمن سرزمينش باشد. مگر جهان‌بينی‌اش بر انتقام استوار باشد. مگر حقوق بشر را به رسميت نشناسد. مگر راهزن و غارت‌گر باشد.
مغول‌ها به قصد انهدام و نابودی ايران آمدند اما در اين سرزمين پابند شدند، چيز ياد گرفتند، دانشگاه ساختند، و عاقبت ايرانی شدند. عجيب است که حاکمان فعلی همه چيز می‌شوند و ايرانی نمی‌شوند. به خودشان هم رحم نمی‌کنند، و تو ديدی که از همان آغاز شروع کردند به بلعيدن بچه‌های خود، شروع کردند به کتابسوزی، شروع کردند به جنگ؛ و هنوز دارند می‌جنگند.
با دنيا می‌جنگند که حقوق بشر را رعايت نکنند، با اروپا می‌جنگند که به بمب اتم مسلح شوند، با افکار عمومی می‌جنگند که خود را تروريست و خطرناک بنمايانند، با پيشينه‌ی تاريخی ملت می‌جنگند که آثار باستانی‌اش را به هر قيمتی ويران کنند، با مردم خود می‌جنگند که در نوشيدن و پوشيدن و کوشيدن و نوع زندگی‌ آنها دخالت داشته باشند، با فرهنگ می‌جنگند که هرجور شده در کتاب و شعر  و تاريخ دستکاری کنند، با تمدن می‌جنگند که فرهنگ چند هزارساله‌ی بشر را زير سمکوب دعواهای قبيله‌ای به باد دهند، با جوان‌ها می‌جنگند که شادی را بر لبان‌شان زهر کنند، و با خدا می‌جنگند که آزادی انسان را نپذيرند. خدای من! چرا اينها همه‌اش دارند می‌جنگند؟
امريکا جنايت‌کار است، چرا با نويسندگان وطن می‌جنگند؟ اروپا خيانت‌کار است، چرا با مطبوعات می‌جنگند؟ يهوديت نابکار است، چرا منتقدان مسلمان را در زندان شکنجه می‌کنند؟ مسيحيت حيله‌دار است، چرا در کشورهای همسايه فتنه می‌پاشند؟ چرا می‌خواهند بمب اتم هم داشته باشند؟ چرا تلاش نمی‌کنند جهان را از سلاح اتمی منع کنند؟ چرا اين‌همه می‌جنگند؟ اين اسلام‌شان مگر چيست که اين‌همه دشمن دارد؟ چرا اينقدر جنايت‌بار است؟ ايران و مردم ايران که با کسی سر جنگ ندارند هرگز!
معمولاً وقتی کسی جايی را غصب می‌کند و از آن خود می‌سازد، نخست آن را می‌سازد تا بر خود و ساکنانش آسايش فراهم آورد، مگر بداند که ماندنی نيست و به قصد چپاول آمده است. فقط راهزنان وقتی به کاروان حمله‌ور می‌شوند جوری ناکارشان می‌کنند که از حرکت بازشان دارند، از ترس و وحشت به ميزان راه فرار خود آنها را از توان تهی می‌کنند؛ به هر قيمتی، و با هر قساوتی.
اينها نيز به وحشت افتاده‌اند و راه فرار را نمی‌يابند. و نمی‌دانم آيا هنوز هستند دولت‌مردانی که بدانند دارند چه جهنمی را شعله‌ور می‌کنند؟ آيا از سرنوشت پيش‌کسوتان خود عبرت می‌گيرند که بدانند شتر مست اين قدرت از هم اينک بر در سرای‌شان نفس می‌کشد؟
آلمانی‌ها هنوز دارند بهای آدم‌سوزی هم‌وطن کشورگشای خود را می‌پردازند، هيروشيما هنوز غمگين است، مجسمه‌ی بودای افغانستان ديگر نيست، محمد مختاری شاعر که رفته بود چيزهايی برای خانواده‌اش بخرد هنوز برنگشته است، احمد ميرعلايی پس از آن‌که مأموران وزارت اطلاعات در رگ‌هاش الکل تزريق کردند و در کوچه‌ای رهايش ساختند ديگر کتاب ترجمه نمی‌کند. و چه دامنه‌ای دارد حکايت اين اسلام!
ديشب خواب ديدم که توی دست و بال بازجوهام گرفتار شده ام. روی ميزها پر از کتاب بود، و تمام بازجوهام دورم را گرفته بودند و می‌خواستند بخش‌هايی از هر کتابی را حذف کنم، اما من نمی‌گذاشتم. آنها کتابی از خودم را جلوم گرفته بودند و از صحنه‌ای اروتيک حرف می‌زدند که کشور را دچار تباهی کرده است. جوابی نداشتم، و تا چشمم به کتاب افتاد ديدم قرآن است. تنم می‌لرزيد و داد می‌زدم: شما اجازه نداريد کتابی چنين کهن را سانسور کنيد. و باز بحث اروتيسم در ادبيات مطرح می‌شد و فسادی که نويسندگان در جامعه ايجاد می‌کنند، و باز من خاموش می‌شدم و می‌لرزيدم.
گير افتاده بودم توی دست بازجوهام در همان فضاهايی که پس از ده سال هنوز از خاطرم پاک نشده و کابوس‌هاش رها نمی‌کند مرا.


کوتوال قلعه‌ی ما مرده بود
                                   و ما
از نعش می‌ترسيديم

                           مبادا برخيزد
وگرنه اين‌همه سال
پای جنازه
زار نمی‌زديم.

November 21, 2005

برای پاسارگاد


دوستان عزيزم، وبلاگ‌نويسان، و خوانندگان مهربان من!

با بسياری از دوستان قرار گذاشته‌ايم همه‌ی توان خود را به کار گيريم تا متنی آماده را برای يونسکو ای‌ميل کنيم و يونسکو را وادار به واکنشی نماييم که مانع تخريب پاسارگاد شود.

من در اين صفحه آدرس ای‌ميل دبير کل يونسکو را می‌گذارم، و از تمامی وبلاگ‌نويسان خواهش می‌کنم به اين امر توجه بيش‌تری نشان دهند. ممکن است کسی بگويد در جايی که انسان‌ها نابود می‌شوند، چه جای گلايه است که يک بنای تاريخی هم وجود نداشته باشد. اين بحثی ديگر  است که جلو کشتار را بايد با تمام قوا گرفت، اما آيا وقتی می‌توانيم کاری کنيم که پيشينه‌ی فرهنگی و تاريخی ما را به زير خاک نکشند، حيف نيست از اين اقدام کوچک سر باز زنيم؟
اين حق ماست که به‌خاطر يک بنای شکوهمند که متعلق به ايران و آيندگان است، در روزهای يکم، دوم، و سوم آذرماه نيروی خود را صرف اين مسئله‌ی مهم ‌کنيم. هنوز هم می‌توان جلو فاجعه را گرفت. هنوز هم می‌توان از تخريب پاسارگاد جلوگيری کرد.
پيش از آنکه دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آن که دست و پايی بزنيم؟

* وبلاگ‌نويسان می‌توانند يکی دو خط در صفحه‌ی خود بنويسند، لينک آدرس يونسکو را در صفحه قرار دهند و از دوستان‌شان بخواهند که اين ای‌ميل به دبير کل يونسکو فوروارد شود.
* کسانی که وبلاگ ندارند در اين سه روز با ای‌ميل از دوستان‌شان بخواهند که متن فوروارد شود.
* کسانی که در برلين می‌خواهند اين متن را امضا کنند روزهای دوشنبه، سه‌شنبه، و چهارشنبه 21 تا 24 نوامبر می‌توانند به "خانه‌ی هنر و ادبيات هدايت" مراجعه کنند.

متن به فارسی * متن به انگليسی * متن به آلمانی 
همراهان:
*پاسارگادحضور خلوت انس / بیلی و مننيما نيليان / آونگ خاطره‌های ما / بی‌بی‌باران / گیل‌ایران / سرزمين آفتاب / تبعيد 
/ بلاگ نيوز/ ايران امروز / خيال تشنه/ ميداف / ترنم / پارسانوشت / سودارو / چشم شب تارنوشت / آنگاه که.../ فلسفه / نهيب سکوت / من يک ايرانی هستم/ فانوس  سیاسی، اجتماعی، فرهنگی / مستور / یک پزشک / عبدالقادر بلوچ /

E-Mail: Spokesperson@unesco.org (ای ميل يونسکو)

اين متن هم در سايت پاسارگاد  منتشر شده که من بخشی از آن را نقل می کنم:

ما، امضا کنندگان اين نامه، با کمال تأسف به اطلاع همه‌ی ساکنان کره خاک می‌ رسانيم که يکی از مهم‌ترين بخش‌های ميراث تاريخی نسل انسان در معرض نابودی هميشگی قرار گرفته است. حکومت اسلامی ايران مراحل پايانی ساختمان سدی را در جنوب ايران آغاز کرده که قرار است منطقه‌ی باستانی پاسارگاد را، که مرکز کهن امپراطوری هخامنشی محسوب شده و مجموعه‌ای غنی و پيچيده را در بر می گيرد، در آب غرق کند. اين منطقه، از همان روزگار پيدايش خود، از جانب نويسندگان تاريخ کهن در زمره‌ی عجایب جهان شناخته شده و در نتيجه، همواره بخشی از ميراث فرهنگی نسل انسان به شمار رفته‌ است
.
در مقايسه با نابودی دو مجسمه بودا در
افغانستان به دست طالبان، اين تهديد جديد و نتايج آن بسيار گسترده‌تر از هر نوع تخريب قابل تصوری به شمار می‌رود که تا کنون بر پیکر تاریخ بشر وارد شده است. 
در بين مناطقی که در خطر محو شدن از چهره‌ی زمين قرار دارند مقبره کورش
کبير، رهبر ايرانيان در 2500 سال پيش قرار دارد که در جريان آفرينش وحدتی برای نظام‌های سیاسی، و از طريق صدور فرمان «حقوق بشر»، برای ملل تحت رهبری خود آزادی به ارمغان آورده است. در واقع، او نخستين انسان قدرتمندی است که بر آزادی انسانها در انتخاب ارزش‌ها، فرهنگ‌ها، اديان و افکار خويش تأکيد کرده است. نمونه‌ای از استوانه‌ای که فرمان حقوق بشر او بر آن کنده شده هم اکنون در ساختمان سازمان ملل متحد به نمايش گذاشته شده و نمادی از کوشش نسل انسان برای خروج از وحش حيوانی و ورود به تمدن ساخته‌ی دست خویش به شمار می‌رود. آری، اين مقبره‌ی پدر حقوق بشر است که اکنون، در ميان بسیاری دیگر از آثار تاریخی، محو و نابود می‌شود.
ما وجدان همه‌ی بشريت را مورد خطاب قرار داده و آنان را از خطری
که بر سر يک‌کشور تاريخی سایه افکن شده آگاه می‌کنیم.

November 18, 2005

در خواب من


با لب‌هام

روی چشم‌هات
علامت تعجب بگذارم
که هر وقت علامت خطر دید
دلش بوسه بخواهد؟

می‌بوسمت
و ماه می‌شوم
بر سينه‌ی تو
آويخته به زنجيری که
دست‌های من است.

با خیالت
زندگی می‌کنم
و با خودت
عاشقی.

کاش دو بار زاده می‌شدم
يکی برای مردن در آغوش تو
يکی برای تماشای عاشقی کردنت.

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است
یا صدای تو عاشق‌تر.
و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد
و دل من آرام گیرد.
آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا
آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند.

ديگر گمت نمی‌کنم
وگرنه راه می‌افتم
شهر به شهر
زنگ خانه‌ها را می‌زنم
و می‌پرسم:
عشق من اينجاست؟



***
از عزيزانم؛ مرجان سجادی و محسن احتشامی‌پور ممنونم که يکی از نوشته‌هام (گفته بودم؟) را زيبا کردند.
از بهروز هم برای ترجمه مطلب پيشين (
آنهمه جوهر) به زبان اسپرانتو تشکر می‌کنم.  

November 12, 2005

آنهمه جوهر!


می‌خواهم خدا
بین مرگ من و بوسه‌های تو
گیج
 شود.

آنهمه شراب يادت رفت
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند.

آنهمه رنگ‌ يادت رفت
يکيش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم؟

می‌خواهم خدا
را
توی بغلت پرپر کنم.

آنهمه خدا يادت رفت
يک آدم هست
برای ستايش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گير بيفتد
لای موهام.

آنهمه بوی جنگل يادت رفت
در موهات گم شوم
نترسی يکوقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو
و تو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی.


آنهمه جوهر چرا يادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم؟

November 5, 2005

آن روزها

Kurosh 4.jpg

 امروز دوست عزيزی چند کتاب قديمی از کتابخانه‌ی شهر برلين امانت گرفته بود و آورده بود که من هم ببينم. و چنان ذوق‌زده بود که کودک درونش به تمامی در چشم‌هاش می‌درخشيد.
کتاب‌ها را ورق زدم؛ فارسی اول و دوم و سوم دبستان سال‌های سی. ورق زدم و تمامی آن شادی کودکانه بغلم کرد. و بعد وقتی رسيدم به اين صفحه از کتاب سوم دبستان سال 1339 چنان دلم گرفت که يکی دو ساعتی در خيابان‌های پاييزی برلين بی‌مقصد راه رفتم و نمی‌دانم به چی فکر کردم.
کتاب درسی ما مال دهه‌ی چهل بود، و کمی رنگی‌تر شده بود. آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، شادیِ امنيت در چشم‌هامان برق می‌زد. زندگی رو به افقی داشت که وقتی به کوه دماوند تکيه می‌داديم احساس می‌کرديم خورشيدمان در غرب به خواب می‌رود. و شب به اميد طلوع همان خورشيد صبح می‌شد.
خورشيد مال ما بود، قصه برای ما بود، دنيا به خاطر ما می‌چرخيد، و همسايه‌ها همه به اندازه‌ی ما حق داشتند. خورشيد به همه می‌رسيد، نان کم نمی‌آمد، مامان حکايت گلستان می‌خواند، باران پنجره را می‌شست و خورشيد طلوع می‌کرد؛ به زيبايی لبخند همه‌ی آدم‌های خاطره.
آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، دهه‌ی چهل بود و نمی‌دانستيم در دهه‌ی هشتاد چنان به ته تاريخ سقوط می‌کنيم که جای کورش عده‌ای بيسواد و عقب‌مانده سرنوشت ما را به بازی می‌گيرند. نمی‌دانستيم در دهه‌ی هشتاد سياستمداران و دولتمردان ايران دچار چنان انحطاطی می‌شوند که دنيا مسخره‌شان کند و به ريش‌شان بخندد.
چقدر بايستی جامعه منحط می‌شد که در سرزمين کورش پا به جهان بگذاری و ببينی عقده‌ای‌ترين و  يک‌بعدی‌ترين قشر اجتماع به حکومت رسيده‌اند تا دمار از روزگار ايران درآورند.
آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، نمی‌دانستيم سال‌ها بعد به همت عده‌ای ماله‌کش (که اينروزها از سياست کنار کشيده‌اند و همه نويسنده شده‌اند) سرنوشت ايران به دست موجودی تک‌ياخته‌ای‌ می‌افتد. تک‌ياخته‌ای ابلهی که دنيا با هيتلر مقايسه‌اش می‌کند.
آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، نمی‌دانستيم روزی همين مقبره‌ها و شاعرها و آثار تاريخی و کتاب‌ها قرار است در پروژه‌ی قتل‌های زنجيره‌ای به سرنوشت بودای افغانستان دچار شوند.
آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، نمی‌دانستيم سال‌ها بعد انسانيت و برادری و عشق و زيبايی و شعر و سرفرازی و هنر و پرچم و وطن و مادر و ايران يکجا راهی گورستان می‌شوند. نمی‌دانستيم بايد صبور باشيم تا عمر عقده‌ای‌ها سرآيد و اين کابوس تمام شود.
تمام می‌شود. آنوقت ما می‌مانيم و بازسازی خرابه‌ها و يافتن گور برادری که نفهميديم کجا کشته شد. آنوقت مردم می‌مانند و روحانيت. و آنوقت ديگر شايد نتوان جلو انتقام را گرفت. اين هم غم‌انگيز است.
آن روزها که اين کتاب‌ها را می‌خوانديم، معنای حکومت اسلام ناب محمدی را نمی‌دانستيم. پدر نماز می‌خواند، صدای اذان از گلدسته‌های مسجد به گوش می‌رسيد، زندگی آرام بود، اميد بود، و ما ايرانی‌ها هنوز در همه‌جای دنيا ايرانی بوديم؛ با کوه دماوندمان، با خليج فارس‌مان، با مقبره‌ی کورش و ارک تبريز و تخت جمشيد و حافظيه و مسجد جامع و چهارباغ‌مان.


با سپاس از تو که صفحه‌ام را نو کردی.


سايت پاسارگاد:
 http://www.savepasargad.com/Pages/cyruss_declaration.htm


کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد