November 18, 2005

در خواب من


با لب‌هام

روی چشم‌هات
علامت تعجب بگذارم
که هر وقت علامت خطر دید
دلش بوسه بخواهد؟

می‌بوسمت
و ماه می‌شوم
بر سينه‌ی تو
آويخته به زنجيری که
دست‌های من است.

با خیالت
زندگی می‌کنم
و با خودت
عاشقی.

کاش دو بار زاده می‌شدم
يکی برای مردن در آغوش تو
يکی برای تماشای عاشقی کردنت.

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است
یا صدای تو عاشق‌تر.
و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد
و دل من آرام گیرد.
آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا
آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند.

ديگر گمت نمی‌کنم
وگرنه راه می‌افتم
شهر به شهر
زنگ خانه‌ها را می‌زنم
و می‌پرسم:
عشق من اينجاست؟



***
از عزيزانم؛ مرجان سجادی و محسن احتشامی‌پور ممنونم که يکی از نوشته‌هام (گفته بودم؟) را زيبا کردند.
از بهروز هم برای ترجمه مطلب پيشين (
آنهمه جوهر) به زبان اسپرانتو تشکر می‌کنم.  

@ November 18, 2005 7:55 PM | TrackBack
Comments

Thanks for a beautiful site! I have added you in elected!
Necessarily I shall advise your site to the friends!
http://jhsdf.sitesfree.com info [url=http://jhsdf.sitesfree.com]info[/url]

Posted by: Peters at December 28, 2007 9:16 AM

عالی عالی هیچی نمیتونم بگم کم آوردم

Posted by: farhad_shirin at April 14, 2006 6:42 PM

من قول داده ام !
به خدا راست ميگويم!
قول داده ام كه يك وقت گمت نكنم
كه انوقت مجبور نشوم بروم زنگ تمام خانه ها را
شهر به شهر بزنم و نشانت را
از انهمه چشمهاي خيس بگيرم ...

Posted by: ليترامود at November 22, 2005 7:18 PM

آقا!
ما مانده ايم كه بقيه اين تماما مخصوص شما را كي مي شود خواند...اين ور آبها كه خبر ي نيست....لا اقل شما يك كاريش كنيد زودتر.....
در ضمن آقا جان!به قول خودتان كه كار از خرابي گذشته...بي خيال پاسارگاد....اينجا دارند آدمهاي زنده را سلاخي مي كنند....

Posted by: arash at November 22, 2005 5:36 PM

خيابان انقلاب را صد بار پياده طي كرده بودم و بوي كاغذ مي دادم و مردمك چشمم پر شده بود از نام پيامبرانِ روي جلد كتاب.
من و مريم در رويا تنها شده بوديم و مريم دلش مي خواست دوباره براي من مادري كند.

وعده گذاشته بودي كه اين بار از شرق طلوع كني
و من به استقبال اين رويا خودم را تا جلو در كليساي جامع ربانيت رسانده بودم
شايد در صف مشتاقان مسيحي ات بايستم و اين بار ترا در هيئت ديگري نظاره كنم
اما مجلس شاهانه بود و دربان مرا پشت درهاي بسته نگاه داشت.
و سهم من از تو شنيدن موسيقي از پشت درهاي بسته كليسا بود.
و سهم من از تو ، ديدن شمايل عيسي در قاب عكسي بود كه به ديوار آويزان كرده بودند و باز هم به صليبش كشيده بودند.
و سهم من از تو كتاب انجيلي بود كه درويشي مست، از كتابفروشي كليسا خريد و به من هديه كرد.

دلم فرو ريخته بود. خودم را در تاريكي پياده رو گم كردم .اشك پهناي صورتم را پر مي كرد . من مرده بودم و دوبــاره كسي داشت به مرده ام لگد مي زد . مسير كليسا تا تالار وحدت را گريــه مي كردم . شايد تاتر «ملودي شهر باراني» آرامم كند .
و آنشب باران نبود اما من سراپا خيس شده بودم.

هرجا زني روسري از روي موهايش مي افتاد
هرجا زني بند كفشش را مي بست
هر جا زني زير باران خيس مي شد
و هر جا زني يك نوزاد به پستان گرفته بود و آواز مي خواند ، شما را ديدم
و در حضور آسماني شما فهميدم كه عشق و وفاداري واقعي تر از آن است كه تا كنون تصور مي كردم.
و حالا براي بازگشت لحظه شماري مي كنم
و مهم نيست اگر مرا به كليسا راه ندادند
چرا كه اكنون يك مريم مقدس توي قلبم دارم كه به هر تار زلفش يك خورشيد گره خورده است.

Posted by: حميدرضا سليماني at November 21, 2005 3:54 PM

شعراي شما روح آدمو پرواز مي ده ... واقعاً زيباست
" باورم كن كه شعر در من طغيان يگانگي است
و حماسه دوست داشتن"

مرسي مرسي مرسي ......

Posted by: نغمه at November 21, 2005 7:38 AM

مي لغزم ميان واژه ها... دوباره، دوباره، دوباره... همه تنم جوهری می شود، مثل همان انگشتان گره خورده به کاج... آخ، چه قدر بغض با من است. نفسم می گیرد برای دریچه نیمه بازم که می وزید رو به پرآسمان ترین حیاط خلوت دنیا... چه قدر باید در به در رفت، پا به پای شهرها. ابروهایم گره می خورند، چشم هایم زخم بر می دارند و شورند لبهام. درد مرا می دانی...

Posted by: پری ناز at November 20, 2005 7:55 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم شعرتون بسيار زيبا بود. خبر فوت استاد منوچهر آتشي را شنيديد؟

Posted by: شملک at November 20, 2005 5:57 PM

آقای معروفی خیلی زیبا بود . شما افتخار ما در خارج از کشور هستید. برایتان از ایزد منان آرزوی طول عمر دارم. موفق باشید

Posted by: زیبا at November 20, 2005 4:58 PM

با درود بيكران بر شما
انصافا شعرتان بسيار دلنشين بود. يك عاشقانه لطيف كه شكوه مهرورزي را به نمايش مي گذارد.
جناب معروفي عزيز ، كتاب سمفوني مردگان را بارها و بارها خواندم و اعتراف مي كنم هر بار با خواندنش بغضي نمناك گلويم را فشرد.
من آن همه لذت غمناك را مديون قلم خلاق شما هستم.
ياد نشريه گردون به خير و ... بدرود

Posted by: حميد at November 20, 2005 1:53 PM

سلام مرد بزرگ.
داشتم نوشته هاي دوستانت را مي خواندم. رسيدم به نوشته هاي آقا علي.
به قول پيكاسو: من نمي فهمم چرا همه ي مردم مي خواهند از هنر سر در بياورند؟!
دمي با غم به سر بردن جهان يكسر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي ارزد.
موفق باشي.

Posted by: mohamad bairami at November 20, 2005 10:13 AM

سلام
مثل هميشه!
امدم بگم كه.....من الان به خاطر شعري كه خواندم اينجا دچار اويزوني هستم!
با خيالت زندگي ميكنم........

Posted by: pardis at November 20, 2005 8:47 AM

مثل هميشه زيبا.
جوابم رانداديد؟ من دنبال آدرسي يا ايميلي از حسين منصوري هستم. براتون امكان داره در اختيارم بگذاريد؟
khanomi_sm@yahoo.com

من تلفنش را دارم
برايتان ای ميل می کنم.

Posted by: samira at November 20, 2005 8:45 AM

با سلام راستش فقط میتونم حقیقت رو بگم...و حقیقت اینه که من چند روزی است که توی شعر دوم صفحتون موندم...یا بهتره بگم جا موندم...همیشه برام یه آرزو بوده که کتابهای شما رو با امضای خودتون داشته باشم... مخصوصا سال بلوا و سمفونی مردگان رو...

Posted by: silence height at November 20, 2005 6:07 AM

باز هم عالي مثل هميشه

Posted by: fariba at November 20, 2005 12:36 AM

بسيار زيبا و دلنشين بود. پاينده باشيد.

Posted by: yeganeh at November 19, 2005 10:55 PM

دستهايم را در دستهايت بگير
اي بانو
با ضربان قدمهاي من همگام شو
ستاره را با انگشتهاي ظريفت ،
از آسمان سربي بگير
و بر روي زمين سبزش كن
قول مي دهم آن را آبياري كنم
قول مي دهم جنگلي از ستاره هاي تو بسازم
من با نگاههاي تو آشنا هستم
چشمهاي تو سالهاست از آسمان ستاره مي چينند
و من تنها به دو ستاره
ـ چشمهايت را مي گويم ـ
معتادم.

Posted by: Nasser at November 19, 2005 9:15 PM


har moghe mikhunam avazato ...boghz mikonam .
yade tanesh mioftam ...
Ezzat Ziad ghazaleh

Posted by: ghazaleh at November 19, 2005 8:30 PM

سلام. آنقدر زيبا بود كه دلم نيامد بي تشكر از اينجا بروم. ممنون كه ما را مهمان لحظاتي زيبا كرديد

Posted by: غلامرضا خسروشاهی at November 19, 2005 5:38 PM

نذر مي كنم/_ چشمانم را_ / وقتي بيايي/حتي /اگر /نبينم / نشنوم / تو در مسير هزار عشق و شور / در لبخند كم رنگ آفتاب /وقتي / با ستاره / بي ستاره / بيايي /من تبسم تمام شعر هايم را / در گوش تمام ابرها / بادبادك ها/ قاصدك ها / بادها / مي خوانم / وتقديمت مي كنم / تمام جزيره ي خيالي ام را /نذر مي كنم / براي تو / هميشه / يك شاعر باشم!!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: شيوا at November 19, 2005 5:18 PM

باز دوباره مست آمدي خانه . با كفش افتادي روي تخت و خواب پريشان ديدي ؟

Posted by: bahar narenj at November 19, 2005 5:11 PM

سلام

باز هم شعر و عاشقي. اين رزها در حال خواندن جن نامه گلشيري هستم. مي دانم كتاب را خواندي ولي اي كاش مطلبي درباره اين كتاب پيدا مي كردم. نمي دانم در آن وقت كه هوشنگ در حال نگارش اين كتاب بوده در چه حال و هوايي به سر مي برده و چرا چنين چيزي را قلمي كرده تا بماند.

عباس جان اگر نقدي و يا تحليلي سراغ داري يك ندايي بده. به خدا كلي ثواب دارد.


موفق باشي

Posted by: ایران امروز at November 19, 2005 11:08 AM

آويزان از شانه هايت/ مثل تنه بريده درختي/تكيه به ديوار كوتاه قبرستان/بغلم كن...///داستاناتون رو بيشتر دوست دارم از شعرهاتون/اما نميشه ناديده گرفت كه صاحب نظريد ميشناسيد شعر رو / بهم سر ميزنيد دعوام كنيد؟/.... يكي براي تماشاي عاشقي كردنت خيلي خوشگل بود/

Posted by: dokhtare jahannam at November 19, 2005 10:32 AM

اين چشمها
------------

...
گفتم
دريغ و درد
كو داوري كه شعله زند بر طلسم سرد
كوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تك خال شعر مرا
گويم ‚ كدام يك ؟
اين چشمهاي تو
اين شعرهاي من

(نصرت رحماني)

Posted by: آرش at November 19, 2005 10:22 AM

خواندن اين شعر در صبح اولين روز هفته به گمانم دست كم تا آخر هفته مان را تضمين كرد. براي عاشقي...

Posted by: marjan at November 19, 2005 7:09 AM

بقيه انقد /استاد استاد " كف كردم" / راه انداختن كه نه ميشه نظر مخالف داد و نه ارزشي ميمونه براي ابراز نظر همسو!!!!
تو اين وبلاگ جناب" استاد " خطتو عوض كردي ربطتم عوض كن ، زود باش!
بساطي رو كه درعالم مثلا روشنفكري دنياي "واقعيتون" شما ها داريد ، با سكوت مقابل اين بادمجان دور قابچياني كه استاد و مريد بازي راه انداختن تو وبلاگت ، داري گسترش ميدي و اگه وب نويسي برات جديه بكم كه اين كار دو تا خطر داره .
1- وبلاگت محدود بي ارزش و بي محتوا ميشه به مرور
2- امثال تو كه در دنياي واقعيشون عواقب اين مريد و مرادبازيهاي بساط روشنفكري فارسيو زياد ديدن ( شايم نديدن. نه؟!!!) موظفن آين آفت ريشه دار فرهنگ ايروني رو اينجا نذارن كه بازتوليد بشه حداقل .......

(البته اينم بگم كه هر جور عشقته حال كن به ما چه اصلا؟!)

Posted by: علی at November 19, 2005 3:54 AM

مهربان
بسيار خوشحال شدم از بابت كتاب,... در پوست نمي گنجم.

Posted by: fazel at November 19, 2005 2:54 AM

عجب ببين عشق چه ها مي كند...تار هاي قلبم را نواختي استاد... مي خواهم خدا بين مرگ من و بوسه هاي تو ...عاشقانه هايت را زمزمه مي كنم و صداي بامداد در روحم جاري مي ي شود... حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد به خاطر فرداي ما اگر بر ماش منتي است , چرا كه عشق خود فرداست خود هميشه است ..., و زمين در جرخش خود ...ميخواهم خدا بين مرگ من و بوسه هاي تو گم شود ...من در اين شب سرد كپنهاگ بين زمزمه هاي عا شقانه ي تو و شبانه هاي بامداد گم شده ام... باغ آينه كجاست....

Posted by: Aida at November 19, 2005 1:02 AM

جناب معروفي ...
بسيار زيباست... ما را معتاد كردي-- هي سرك ميكشم ببينم چه جديد پست كردين...
كتاب: من ديگه خجالت زده ام كه بازم از كتاب بپرسم-- مثل اينكه امكان پستش نيست...
پاينده باشيد.

فاضل عزيزم
سمفونی مردگان را برايتان امضا کردم و بردم پستخانه.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: fazel at November 19, 2005 12:21 AM

استاد با اجازه لینک می‌دهم به شعر فوق العاده زیبایتان.

Posted by: لادن at November 18, 2005 11:21 PM

شما چه ميكنيد؟
هنوز دستهام سبز از جوهره كه يه دشت سبز بي انتها ريختيد تو خوابم......
وسط اين همه سبز نفس آدم به شماره مي افته
مثل شمارش معكوس براي نشستن هواپيما تو باغ بهار نارنج
و كسي نميدونه قلب مسافر تندتر ميزنه يا قلب شكوفه هاي بهارنارنج؟

كاش ميشد همه ي نارنج هاي دنيا رو كادو پيچ كرد.......

Posted by: شبنم at November 18, 2005 10:48 PM

ما هيچ گاه عشقمان را گم نميكنيم.حتي كمرنگش هم نميگنيم. اما اگر عشق از ما دوري كرد چه كنيم؟ اگر از آغوشمان مثل ماهي سر خورد و رفت چه كنيم؟ آن وقت با كابوس هايمان چه كنيم؟ مي شود صداي معشوق را فراموش كرد؟ با فراق نگاهش چه کنيم؟

Posted by: se taar at November 18, 2005 9:33 PM

سلام آقای معروفی.
شما با نوشته های جانانه تان منو سر پیری
عاشق و شیدا کردید.
"می‌بوسمت
و ماه می‌شوم
بر سينه‌ی تو
آويخته به زنجيری که
دست‌های من است.".
شراره های عاشقیتان سرمای زمستانم را گرما می بخشد.
شاد و سرافراز بمانید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at November 18, 2005 9:02 PM

به قدری زیباست که چیزی جز ممنونم نمی توانم بگویم.

Posted by: یک امیر at November 18, 2005 8:46 PM

سلام آقای معروفی،

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
...

ديگر گمت نمی‌کنم
...
متشکرم
زیبا بود

موفق باشید.
نیما

Posted by: نیما نیلیان at November 18, 2005 8:14 PM
Post a comment









Remember personal info?